فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از «وقتی جنگ درگرفت» تا «وقتی جنگ تمام شد»

کتاب از «وقتی جنگ درگرفت» تا «وقتی جنگ تمام شد»
گزیده‌ای از داستان‌های هاینریش بل

نسخه الکترونیک کتاب از «وقتی جنگ درگرفت» تا «وقتی جنگ تمام شد» به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب از «وقتی جنگ درگرفت» تا «وقتی جنگ تمام شد»

هاینریش بل (۱۹۸۵ـ۱۹۱۷)، برنده‌ی نوبل ادبی ۱۹۷۲ نامدارترین چهره‌ی ادبی‌ـ هنری آلمان در نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم است. بنابر آماری که در سال‌های پایانی دهه‌ی هفتاد سده‌ی گذشته در آلمان انتشار یافت، بل از لحاظ نفوذ معنوی و اندیشه‌سازانه در میان شهروندان آلمان نفر چهارم بود. بل این موفقیت را تا هنگام مرگ با خود داشت. «از چنین شهرتی حتی توماس مان برخوردار نبود.»
در دو داستان نخست این کتاب: «وقتی که جنگ درگرفت» و «وقتی که جنگ تمام شد»، اندیشه‌های راوی هر دو داستان همخوانی بسیاری با تفکرات خود نویسنده دارد. بل هنگامی که ناخواسته به جبهه‌های دومین جنگ جهانی اعزام شد ۲۲ ساله بود و راوی نخستین داستان پیشگفته ۲۰ ساله است. نویسنده هنگام بازگشت از جبهه‌ها ۲۸ سال داشت و راویِ در حالِ بازگشت به وطن در داستان دوم ۲۶ سال سن دارد. این هر دو راوی ــ که می‌نماید که یکی باشند ــ آشنایان با اندیشه‌های بل را به یاد خود او می‌اندازند: فردی ترقی‌خواه، مخالف جنگ‌سالارانی که نام‌شان را ــ به‌ویژه در داستان دوم ــ پیوسته ذکر می‌کند، دشمنِ یهودی‌ـ ستیزی، افشاگر مذهب نهادی‌شده...

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب از «وقتی جنگ درگرفت» تا «وقتی جنگ تمام شد»

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چند سطری از مترجم

هاینریش بل (۱۹۸۵ـ۱۹۱۷)، برنده ی نوبل ادبی ۱۹۷۲ نامدارترین چهره ی ادبی ـ هنری آلمان در نیمه ی دوم سده ی بیستم است. بنابر آماری که در سال های پایانی دهه ی هفتاد سده ی گذشته در آلمان انتشار یافت، بل از لحاظ نفوذ معنوی و اندیشه سازانه در میان شهروندان آلمان نفر چهارم بود.(۱) بل این موفقیت را تا هنگام مرگ با خود داشت. «از چنین شهرتی حتی توماس مان برخوردار نبود.(۲)»
در پی گفتار ترجمه ی رمان «زنان برابر چشم انداز رودخانه» اثر بل، در دو نوشتار نسبتا مفصل به زندگی و زیبایی شناسی آثار بل پرداخته ام (چاپ چهارم، کتاب خورشید، ۱۳۹۳). پس، از تکرار آن خودداری می کنم. در یکی از افزوده های این کتاب هم در نقد شش رمان کوتاه و بلند هاینریش بل آن چه را نگفته بودم به گفته ها افزودم.

درباره ی این کتاب:

در دو داستان نخست این کتاب: «وقتی که جنگ درگرفت» و «وقتی که جنگ تمام شد»، اندیشه های راوی هر دو داستان همخوانی بسیاری با تفکرات خود نویسنده دارد. بل هنگامی که ناخواسته به جبهه های دومین جنگ جهانی اعزام شد ۲۲ ساله بود و راوی نخستین داستان پیشگفته ۲۰ ساله است. نویسنده هنگام بازگشت از جبهه ها ۲۸ سال داشت و راویِ در حالِ بازگشت به وطن در داستان دوم ۲۶ سال سن دارد. این هر دو راوی ــ که می نماید که یکی باشند ــ آشنایان با اندیشه های بل را به یاد خود او می اندازند: فردی ترقی خواه، مخالف جنگ سالارانی که نام شان را ــ به ویژه در داستان دوم ــ پیوسته ذکر می کند، دشمنِ یهودی ـ ستیزی، افشاگر مذهب نهادی شده...
داستان «در دره ی سُم های غرّان» انتقاد از کلیسای کاتولیک است در زمینه ی شکل دادن به اندیشه ی نوجوانان. احساس گناهی که آموزه های این نهاد در افراد کم سن وسال به وجود می آورد، ممکن است آن ها را به سوی خودکشی یا گاهی ماجراجویی بکشاند.
در «ماجرای یک کیسه ی نان» عمو و برادرزاده ای که نام فامیل شان ناگزیر یکی است و هر دو به گمراهه ی جنگ کشیده شده اند، به شیوه ی طنزآمیز نویسنده معرفی می شوند: عمو در ماه های آغازینِ نخستین جنگ جهانی کشته می شود و برادرزاده که مدتی در خدمت یکی از دولت های آمریکای جنوبی مزدور جنگی بود، نه تنها در جنگ جهانی دوم شرکت می کند بلکه پسر پانزده ساله اش را نیز به این کار ترغیب می کند. در این داستان شاهد بزرگ نمایی های برادرزاده در مورد خود و عموی اش هستیم: «قهرمانی»هایی که هیچگاه نکردند، نایل آمدن به درجات ارتشی که هیچگاه نداشتند، دیگرنماییِ حقایقی که با آن ها رویارو می شوند...
در داستان «دانیال عادل»، شاهد دغدغه ی یک مدیر مدرسه ایم؛ فردی که به دادگری نامدار است و می خواهد همواره با دیگران رفتاری عادلانه داشته باشد، رفتاری که با خودش نشده بود. اما مگر نه آن که او مشهور به «دانیال عادل» است. دغدغه ی دانیال را نقدنویسی آلمانی «دغدغه ای مقدس» خوانده است.
دو داستان دیگر نیازی به توضیح ندارند.
من سال ها پیش گزیده ای از داستان های کوتاه هاینریش بل را منتشر کرده بودم (چاپ دوم، ۱۳۹۴، انتشارات نیلوفر). در آن مجموعه و مجموعه ی حاضر تقریبا تمامی داستان های کوتاه بل که هنوز پیوسته در سرزمین های آلمانی زبان تجدید چاپ می شوند ــ به جز چند داستان ــ آمده است.
سخن رانی بُل به مناسبت دریافت جایزه ی نوبل نیز مکمل دو مقاله ی اوست در زمینه ی دریافت نویسنده و انتظار او از ادبیات. این دو مقاله را با عنوان «کوشش در جهت نزدیکی» و «درباره ی رمان» در پیوست مجموعه ی نام برده ترجمه کرده بودم. با مطالعه ی آن دو مقاله و این سخن رانی می توان پی برد که ادبیات از دیدگاه او چیست.

ک. ج. تیرماه ۱۳۹۵

وقتی که جنگ درگرفت۱

من از پنجره خم شده بودم، آستین های پیراهن ام را بالا زده بودم، از فراز دروازه ی ورودی و نگهبانی به مرکز تلفن ستاد نگاه می کردم و منتظر بودم که دوست ام لئو علامتی را بدهد که قرار گذاشته بودیم: به سوی پنجره بیاید، کلاه از سر بردارد و دوباره بر سر بگذارد؛ هرچند بار که می توانستم از پنجره خم می شدم و هرچند بار که می توانستم به مادرم و دختری در کلن تلفن می کردم، به هزینه ی ارتش ــ و وقتی لئو کنار پنجره می آمد، کلاه از سر برمی داشت، دوباره بر سر می گذاشت، به حیاط پادگان می رفتم و در اتاقک تلفن همگانی منتظر زنگ می ماندم.
تلفن چی های دیگر با سر برهنه و زیرپیراهنی نشسته بودند، و هر بار خم می شدند تا یک شاخه ای را برای برقراری ارتباط در پریز فرو برند یا برای قطع ارتباط یک شاخه ای را از پریز درآورند، یا دکمه ای را بالا بزنند، پلاک شناسایی شان جلوی سینه های شان تاب می خورد و هنگامی که دوباره راست می نشستند، پلاک به جای اول اش بازمی گشت. لئو تنها کسی بود که کلاه بر سر داشت، فقط چون می خواست برای علامت دادن به من آن را از سر بردارد. جمجمه ای بزرگ، چهره ای مایل به سرخ و موهای بورِ روشنی داشت؛ از اهالی اُلدِنبورگ بود. نخستین تاثیری که سیمای او در کسی به جا می گذاشت صداقت اش بود، و دومین تاثیر: صداقتی باورنکردنی، و دیگر کسی به خود زحمت نمی داد که بیشتر به او نگاه کند تا چهره ی سومی هم در او مشاهده کند؛ سیمایی کسالت آور داشت، شبیه چهره ی پسرها روی آگهی های پنیر.
بعدازظهر داغی بود؛ آژیر آماده باش که روزها بود به صدا درمی آمد دیگر بی معنی شده بود، فقط اوقات سپری شونده ی ما را به ساعات یکشنبه ای بدون تفریح و تعطیلی تبدیل کرده بود؛ حیاط های پادگان خالی بود و در دغدغه ای کور، و من خوشحال از این که می توانستم دست کم سرم را از پنجره بیرون بیاورم. آن سو تلفن چی ها یک شاخه ها را فرو می بردند و بیرون می آوردند، دکمه ها را بالا می زدند، عرق شان را خشک می کردند، و لئو میان آن ها نشسته بود و کلاه اش روی موهای پر پشت و بورش قرار داشت.
ناگهان متوجه شدم که ضرب آهنگ فرو بردن و بیرون آوردن یک شاخه ها تغییر کرد؛ دست ها حرکت غیرارادی همیشگی خود را نداشتند، ابهام آمیز شده بودند، و لئو سه بار دست اش را بالای سرش برد: علامتی که قرار ما نبود اما از آن پی بردم که اتفاقی غیرقابل انتظار روی داده است؛ سپس دیدم که یک تلفن چی کلاه خودش را از گنجه برداشت و بر سر گذاشت؛ قیافه ی مضحکی داشت: نشسته بود، زیرپیراهنی به تن، عرق کرده، و کلاه خود بر سر ــ اما نمی توانستم به او بخندم؛ به خاطرم رسید که معنای کلاه خود بر سر نهادن چیزی شبیه به «آماده باش برای نبرد» است، و ترسیدم.

کسانی که پشت سر من در اتاق در رختخواب های شان چرت می زدند از جا برخاستند، سیگار روشن کردند و آن دو گروهِ هماهنگ را تشکیل دادند؛ سه کاندیدای معلمی که هنوز امیدوار بودند به «دلایل مربوط به آموزش ملت» معاف شوند، دوباره گفت وگوی خود درباره ی ارنست یونگر۲ را از سر گرفتند؛ دو تن دیگر، بی آن که هرزه درایی کنند یا بخندند درباره ی اندام بانوان صحبت کردند، گفت وگوی شان بیشتر شبیه به حرف های دو معلم فاقد جاذبه ی درس جغرافی بود درباره ی موقعیت جغرافیاییِ وانه ـ اَیکل۳. از هیچ کدام از این دو موضوع خوش ام نمی آمد. شاید دانستن این مطلب برای روان شناسان، برای کسانی که از روان شناسی خوش شان می آید و برای آن ها که به تازگی یک دوره ی روان شناسی در مدرسه ی عالی ای را گذرانده اند جالب باشد که تمایل ام به مکالمه ی تلفنی با آن دختر در کلن از هفته های پیش خیلی بیشتر شده بود؛ به سوی گنجه ام رفتم، کلاه ام را برداشتم و بر سر گذاشتم، حالا کلاه برسر از پنجره خم شدم: علامتی برای لِئو: تقاضای یک مکالمه ی فوری. دست تکان داد: علامتی که یعنی حرف مرا فهمیده است، کت ام را پوشیدم، اتاق را ترک کردم، از پله ها پائین رفتم و کنار در ورودی هنگ منتظر لئو ماندم.

هوا گرم تر بود و همه جا خاموش تر، حیاط های پادگان تهی تر بودند، و تا آن زمان هیچ چیز بیش از حیاط های خاموش و تهی پادگان با تصور من از جهنم همخوانی نداشت. لئو فورا آمد؛ او هم حالا کلاه خود به سر داشت و یکی از پنج چهره ی دیگری را که در او می شناختم به من نشان داد: خطرناک برای هر چیز که از آن خوش اش نمی آمد؛ هر وقت شیفت عصر یا شیفت شب داشت با این چهره کنار اُپراتور می نشست، به گفت وگوهای محرمانه ی نظامی گوش می داد، محتوای آن ها را به من می گفت، ناگهان یک شاخه ای را بیرون می کشید، گفت وگوهای محرمانه را قطع می کرد برای آن که کاملاً مخفیانه تماس با کلن را برقرار کند تا من بتوانم با آن دختر صحبت کنم؛ بعد از آن من مسئول اپراتور می شدم و لئو ابتدا با دختری در حومه ی اُلدنبورگ صحبت می کرد ــ آخر او هم نامزد کرده بود ــ و پس از آن با پدرش؛ در بین آن لئو ژامبونی را که مادرش برای اش فرستاده بود به کلفتی انگشت شست می برید و سپس آن ها را مکعبی شکل می برید و ما حبه های ژامبون را می خوردیم. هر وقت کارمان کمتر بود لئو این هنر را به من می آموخت که از چگونگی پایین افتاده دکمه ها۴ به درجه ی نظامی فردی که تلفن می کند پی ببرم. ابتدا می پنداشتم کافی است از شدت پائین افتادن دکمه به درجه ی شخص پی ببرم: سرجوخه، گروهبان و غیره. اما لئو دقیقا می دانست که یک سرجوخه ی دیوانه ی شغل اش یا یک سرهنگ خواب آلوده می خواهد تماس برقرار کند؛ حتی به تفاوت میان سروان های اوقات تلخ و ستوان یکم های عصبی ــ این تفاوت های ریز و بسیار سخت ــ هم از چگونگی پایین افتادن دکمه ها پی می برد؛ و در طول شب بود که چهره های دیگر او پدیدار شدند: نفرت قاطع؛ موذی گری دیرینه؛ با این چهره ها ناگهان تبدیل به فردی ملانقطی و مقرراتی شد و «هنوز صحبت می کنید؟»اش و «بله قربان»اش را بسیار شایسته بیان کرد و با سرعتی تشویش آمیز یک شاخه ها را به گونه ای جابه جا کرد که یک گفت وگوی نظامی درباره ی چکمه به گفت وگویی درباره ی چکمه و مهمات تبدیل شد و گفت وگوی دیگر درباره ی مهمات به صورت گفت وگو درباره ی مهمات و چکمه درآمد، یا در گفت وگوی خانوادگی استواریکمی با همسرش ناگهان ستوان یکمی گفت: «من معتقد به تنبیه ام، معتقد به تنبیه!» لئو به سرعت برق دوباره یک شاخه ها را به گونه ای جابه جا کرد که هم صحبت های چکمه دوباره به چکمه پرداختند و هم صحبت های مهمات به مهمات و همسر استواریکم هم دوباره توانست از نارسایی های معده اش نزد شوهر شکوه کند. وقتی ژامبون را تمام کردیم و نوبت تعویض پست لئو رسید و ما از حیاط خاموش پادگان به اتاق مان رفتیم، آخرین چهره ی او را دیدم: ساده لوح، گونه ای بی آلایشی که با معصومیت کودکانه به کلی تفاوت داشت.

اگر هر وقت دیگری بود از قیافه ی لئو که جلوی ام ایستاده بود، با کلاه خود ــ این نمادِ «اهمیت به سزایی داشتن» ــ خنده ام می گرفت. نگاه اش از روی شانه ی من گذشت، به حیاط اول، حیاط دوم و به طویله های اسب ها رسید؛ چهره ی سوم اش به پنجم و چهره ی پنجم اش به چهارم تغییر کرد، و با آخرین چهره اش گفت: «جنگه، پسر! جنگه، جنگ ــ آخر کارشونو کردن.» چیزی نگفتم، گفت: «طبعا می خواهی باهاش صحبت کنی.»
گفتم: «آره.»
گفت: «من با دختر مربوط به خودم صحبت کردم، بچه ای در کار نیست، نمی دونم باید خوشحال باشم یا نه. تو چی میگی؟» گفتم: «خوشحال باش، فکر می کنم در جنگ نباید بچه دار شد.»
گفت: «بسیج عمومی، آماده باش جنگی، بزودی مث مور و ملخ می ریزن این جا، و دیگه کی بتونیم با دوچرخه بزنیم بیرون. نمی دونم دیگه کی؟» (هر وقت کار نداشتیم، با دوچرخه از طریق روستا به خلنگزار می رفتیم، به زنان روستایی نیمرو با نان چربی سفارش می دادیم.) لئو گفت: «من به خاطر توانایی ویژه و خدمات ویژه در امور مربوط به مخابرات تلفنی به درجه ی گروهبانی ارتقا پیدا کردم. بزودی اعلام رسمی می شود. برو به اتاقک تلفن عمومی و اگه در عرض سه دقیقه تلفن زنگ نزنه، شخصا خودم رو به دلیل بی کفایتی تنزل درجه می دم.»
در اتاقک تلفن روی دفتر تلفنِ «اداره ی کل پست مونستِر» خم شدم، سیگاری آتش زدم و از میان شکافی در دیواره ی شیشه ای و مشبک اتاقک به حیاط پادگان نگاه کردم؛ فقط همسر یک استواریکم دیده می شد، فکر کنم در بلوک ۴؛ با پارچی زردرنگ شمع دانی های اش را آب می داد؛ انتظار می کشیدم، به ساعت ام نگاه کردم: یک دقیقه، دو دقیقه، و عجیب جا خوردم وقتی تلفن واقعا به صدا درآمد، بیشتر جا خوردم وقتی فورا و بی واسطه صدای دختر را در کلن شنیدم: «فروشگاه مبلمان خانگی مایباخ، شوبرت...» گفتم: «آخ ماری، جنگه، جنگ.» گفت: «نه!» گفتم: «چرا.» نیم دقیقه ای سکوت برقرار شد، گفت: «بیام پیش ات؟» و پیش از آن که من فی البداهه ــ به حکم موقعیت روحی ام ــ بگویم: «آره، آره، آره» صدای افسری احتمالاً ارشد به گوش آمد: «احتیاج به مهمات داریم، نیاز مبرم به مهمات.» دختر گفت: «گوشی هنوز دستته؟» افسر غرید: «گَندکاری»؛ در این مدت فرصتی به دست آوردم که به این موضوع فکر کنم: چه چیزی در صدای اش برای ام غریبه بود، تقریبا ترسناک؟: این صدا طنین زناشویی داشت. ناگهان پی بردم تمایلی به ازدواج با او ندارم. گفتم: «ما به احتمال زیاد امشب راه می افتیم.» افسر باز فریاد زد: «گندکاری، گندکاری» (چیز بهتری به فکرش نمی رسید). دختر گفت: «هنوز می تونم با قطار ساعت ۴ بیام و حدود ۷ اون جا باشم.» سریع تر از آن چه بتوان به آن مودبانه گفت، جواب دادم: «دیگه دیره ماری، دیره.» پس از آن دیگر فقط صدای افسر را می شنیدم که ظاهرا تا دیوانه شدن فاصله ای نداشت: فریاد زد: «بالاخره مهمات به دستمون می رسه یا نه؟» و من با صدایی به قاطعیت سنگ (این صدا را از لئو آموخته بودم) گفتم: «نخیر، مهمات بی مهمات، حتی اگه سقط بشین.» و گوشی را گذاشتم.
هنگامی که چکمه ها را از واگن های قطار به کامیون ها حمل کردیم هوا هنوز روشن بود، اما هنگامی که چکمه ها را از کامیون ها به واگن ها منتقل کردیم، تاریک بود، و هنوز هوا تاریک بود وقتی ما چکمه ها را دوباره از واگن ها بار کامیون ها کردیم، و بعد هوا باز روشن شده بود و ما عدل های یونجه را از کامیون ها به واگن های قطار بار زدیم، و هوا هنوز روشن بود و ما عدل های یونجه را از کامیون ها به واگن ها حمل کردیم؛ و بعد هوا دوباره تاریک بود هنگامی که ما دقیقا دو برابر وقتی را که برای حمل عدل های یونجه از کامیون به واگن قطار گذاشته بودیم، صرف انتقال عدل ها از واگن ها به کامیون ها کردیم. یک بار یک آشپزخانه ی صحرایی متناسب با شرایط جنگی آمد، گولاش۵ زیاد و کمی سیب زمینی گرفتیم، قهوه ی اعلا و سیگار هم به ما دادند و پولی نگرفتند؛ باید در تاریکی هوا بوده باشد، چون به یاد دارم که صدایی گفت: قهوه از دانه های ساییده شده و سیگار ــ مجانی، مسجل ترین نشانه ی جنگ؛ چهره ای را که این صدا از آنِ او بود به یاد نمی آورم. هوا باز روشن بود وقتی به پادگان برگشتیم. و وقتی به خیابانی پیچیدیم که پادگان در آن قرار داشت، با نخستین گردان به حرکت درآمده روبرو شدیم. دسته ی موزیک در جلوی گردانْ «من باید بروم، باید بروم۶» را می نواخت و سپس نخستین گروهان، دلیجان جنگی شان۷، و بعد دومی، سومی و دست آخر چهارمی با مسلسل های سنگین. در چهره ها، حتی در یکی از چهره ها هم کوچک ترین نشانی از شور و شوق ندیدم؛ البته مردمی در خیابان ایستاده بودند، دخترها هم، اما ندیدم که کسی گلی در لوله ی تفنگ سربازی بگذارد؛ کوچک ترین خبری هم از ابراز احساسات تماشاگران نبود.

نظرات کاربران درباره کتاب از «وقتی جنگ درگرفت» تا «وقتی جنگ تمام شد»