فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیگانه

کتاب بیگانه

نسخه الکترونیک کتاب بیگانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بیگانه

بیگانه یک اثر کلاسیک است. یک اثر منظم و آراسته است. اثری است که در موضوع بیهودگی و پوچی و نیز به ضد آن ساخته شده است. آیا همۀ آنچه را که نویسنده از ساختن چنین داستانی می‌خواسته همین‌ها بوده است؟ من نمی‌دانم. ولی این عقیدۀ خواننده‌ای است مثل من که ابراز می‌دارم. اما این اثر خشک و خالص را که در زیر ظاهری درهم‌ریخته و نامنظم مخفی شده است، این اثری را که وقتی کلید فهمش را در دست داشته باشیم این‌قدر کم پوشیده می‌ماند، این اثر را چطور باید طبقه‌بندی کرد؟ من نمی‌توانم آن را یک حکایت بدانم. چون حکایت در همان زمانی که نقل می‌شود و طبق آن، به‌وجود می‌آید و نوشته می‌شود. و در آن اصل علیت جانشین جریان تاریخی قضایا می‌گردد. آقای کامو آن‌ را «داستان» نامیده است. با این همه داستانی است که ظرف زمان مداومی اتفاق می‌افتد و وظیفه‌ای دارد و حضور زمان در آن غیر قابل برگشت بودن زمان را نشان می‌دهد. ژان پل سارتر

ادامه...

بخشی از کتاب بیگانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره آلبرکامو

آلبر کامو، نویسنده معاصر فرانسوی است که نزدیک به همه عمر خود را در تونس و الجزیره و شهرهای افریقای شمالی فرانسه گذرانیده است. و به همین علت نه تنها در این داستان بزرگ ترین نقش را آفتاب سوزان نواحی گرم به عهده دارد، و قهرمان داستان به علت همین آفتاب است که آدم می کشد، بلکه در کار بزرگ دیگرش به نام «طاعون» همین نویسنده، بلای طاعون را بر یک شهر گرما زده شمال افریقا نازل می کند، که «تغییرات فصول را فقط در آسمان آن می شود خواند. و در آن نه صدای بال پرنده ای را می توان شنید و نه زمزمه بادی را لای برگ های درختی.»
طاعون(۱) که بزرگ ترین اثر این نویسنده شمرده می شود داستان ایستادگی قهرمانان اساسی کتاب است در مقابل مرگ؛ در مقابل بلای طاعون. داستان دلواپسی ها و اضطراب ها و فداکاری ها و بی غیرتی های مردم شهر طاعون زده ای است که طنین زنگ ماشین های نعش کش آن؛ در روزهای هجوم مرض، دقیقه ای فرونمی نشیند و بیماران طاعون زده را باید به زور سرنیزه از بستگانشان جدا کرد. غیر از این کتاب که به عنوان بزرگ ترین اثر منثور سال های اخیر فرانسه به شمار رفته است، آلبر کامو؛ دو نمایشنامه دارد. یکی به نام «سوء تفاهم(۲)» و دیگری «کالیگولا» و پس از آن کتاب ها و مجموعه مقالات دیگر او است به این ترتیب «نامه هایی به یک دوست آلمانی»، «افسانه سیزیف» و مجموعه کوچکی به نام «سور» و چند اثر دیگر.
آلبر کامو، که همچون ژان پل سارتر در ردیف چند نویسنده تراز اول امروز فرانسه نام برده می شود، یک داستان نویس عادی نیست که برای سرگرم کردن خوانندگان، طبق نسخه معمول، مردی را به زنی دلبسته کند و بعد با ایجاد موانعی در راه وصال آن دو: به تعداد صفحات داستان خود بیفزاید. داستان های این مرد داستان هایی است فلسفی، که نویسنده، درک دقیق خود را از زندگی و مرگ، از اجتماع و قیود و رسوم آن و هدف هایی که به خاطر آن ها می شود زنده بود، در ضمن آن ها بیان کرده است.
از این لحاظ بیگانه و طاعون این نویسنده، جالب تر از دیگر آثار اوست: در این دو داستان، نویسنده خود را روبروی مرگ قرار می دهد سعی می کند مشکل مرگ را برای خودش و برای خوانندگانش حل کند. سعی می کند دغدغه مرگ را و هراس آن را زایل کند. قهرمان داستان اولی؛ که ترجمه آن اکنون در دست شما است (و امید است که ترجمه ای دقیق و امین باشد) «بیگانه» ای است که گرچه درک می کند بیهوده زنده است ولی درعین حال به زیبایی های این جهان و به لذاتی که نامنتظر در هر قدم سر راه آدمی است سخت دلبسته است و با همین ها است که سعی می کند خودش را گول بزند و کردار و رفتار خود را به وسیله ای و به دلیلی موجه جلوه دهد. مردی است از همه چیز دیگران بیگانه. از عادات و رسوم مردم؛ از نفرت و شادی آنان و آرزوها و دل افسردگی هاشان. و بالاخره مردی است که در برابر مرگ ـ چه آنجا که آدم می کشد و مرگ دیگری را شاهد است و چه آنجا که خودش محکوم به مرگ می شود ـ رفتاری غیر از رفتار آدم های معمولی دارد.
نمایشنامه «سوء تفاهم» نیز که داستان کامل شده همان ماجرای ناقصی است که قهرمان داستان بیگانه آن را از روی روزنامه پاره ای که در زندان خود یافته هزاران بار می خواند باز در اطراف همین مسئله دور می زند. پسری است که از زادگاه خود برای کسب مال بیرون آمده و وقتی برمی گردد نه تنها برای مادر و خواهرش بیگانه ای بیش نیست بلکه حتی نمی داند چگونه خودش را به آنان معرفی کند. و در همین میانه است که مادر و خواهرش به طمع پولی که در جیب او دیده اند او را می کشند. در این نمایشنامه مردمی هستند که فکر می کنند یا باید همچون سنگ شد و یا خودکشی کرد و این مادر و خواهر قاتل که پس از کشتن پسر و برادر خود دیگر نمی توانند سنگ بمانند و کلماتی مثل «گناه» و «عاطفه» تازه برایشان معنی پیدا کرده است، ناچار راه دوم را اختیار می کنند.
برای بهتر درک کردن این داستان فلسفی، از نویسنده ای که آثارش تاکنون به فارسی منتشر نشده است لازم بود که توصیفی و یا مقدمه ای آورده شود، و از این لحاظ بهتر این دیده شد که خلاصه ترجمه مقاله «ژان پل سارتر» نویسنده معاصر فرانسوی؛ که درباره همین کتاب نوشته شده است در آغاز کتاب گذارده شود. گرچه سارتر این مقاله را از یک نظر مخصوص نوشته است که شاید مورد علاقه خوانندگان نباشد، ولی درعین حال توصیفی است رساننده و دقیق که به فهم داستان کمک خواهد کرد، خلاصه کردن چنین مقاله ای بسیار دشوار و درعین حال جسورانه بود ولی چه باید کرد که برای این مقدمه بیش از شانزده صفحه جا گذاشته نشده بود. گذشته از اینکه ممکن بود ترجمه کامل آن برای خوانندگان ملالت آور بشود.
ترجمه این کتاب از روی چاپ پنجاه و پنجم کتاب که در سال هزارونهصدوچهل وهشت به وسیله بنگاه انتشارات Gallimard پاریس چاپ شده است؛ به عمل آمده. و مقدمه که به قلم سارتر است از روی جلد اول کتاب Situations او ترجمه شده است.

توضیح «بیگانه»(۳)

بیگانه اثر آقای کامو تازه از چاپ بیرون آمده بود که توجه زیادی را به خود جلب کرد. این مطلب تکرار می شد که این اثر «بهترین کتابی است که از متارکه جنگ تاکنون منتشر شده»، در میان آثار ادبی عصر ما این داستان، خودش هم یک بیگانه است. داستان از آن سوی سرحد برای ما آمده است، از آن سوی دریا. و برای ما از آفتاب، و از بهار خشن و بی سبزه آنجا سخن می راند... ولی در مقابل این بذل و بخشش؛ داستان به اندازه کافی مبهم و دو پهلو است: چگونه باید قهرمان این داستان را درک کرد که فردای مرگ مادرش «حمام دریایی می گیرد؛ رابطه نامشروع به یک زن را شروع می کند و برای اینکه بخندد به تماشای یک فیلم خنده دار می رود.» و یک عرب را «به علت آفتاب» می کشد و در شب اعدامش درعین حال که ادعا می کند «شادمان است و باز هم شاد خواهد بود»؛ آرزو می کند که عده تماشاچی ها در اطراف چوبه دارش هرچه زیادتر باشد تا «او را به فریادهای خشم و غضب خود پیشواز کنند»؟
بعضی ها می گویند «این آدم احمقی است، بدبخت است.» و دیگران که بهتر درک کرده اند می گویند «آدم بی گناهی است». بالاخره باید معنای این بی گناهی را نیز درک کرد.
آقای کامو در کتاب دیگرش به نام افسانه سیزیف که چند ماه بعد منتشر شد، تفسیر دقیقی از اثر قبلی خودش داده است. قهرمان کتاب او نه خوب است نه شرور نه اخلاقی است و نه ضد اخلاق. این مقولات شایسته او نیست. مسئله یک نوع انسان خیلی ساده است که نویسنده نام «پوچ» یا «بیهوده» را به آن می دهد. ولی این کلمه، زیر قلم آقای کامو و معنای کاملاً مختلف به خود می گیرد: پوچ یک بار حالت عمل و شعور واضح است که عده ای از اشخاص این حالت را می گیرند. و بار دیگر «پوچ» همان انسان است که با یک پوچی و نامعقولی اساسی و بی هیچ عجز و فتوری نتایجی را که می خواهد، به خود تحمیل می کند. پس به هر جهت باید دید «پوچ» به عنوان حالت و فعل و عمل، یا به عنوان قضیه اصلی، چیست؟
هیچ چیز رابطه انسان با دنیا. بیهودگی اولی پیش از همه چیز جز نمودار یک قطع رابطه نیست: قطع رابطه میان عروج افکار انسان به طرف وحدت ـ و دوگانگی مغلوب نشونده فکر و طبیعت. قطع رابطه میان جهش انسان به سوی ابدیت ـ و خصوصیت «تمام شونده» وجودش. قطع رابطه میان «دلواپسی» که حتی اصل و گوهر انسان است ـ و بیهودگی کوشش های او. مرگ؛ کثرت اختصار ناپذیر حقایق و موجودات، قابل فهم بودن موجود واقع و بالاخره اتفاق، این ها همه قطب های مختلف «پوچ» هستند. در واقع این ها مطالب تازه ای نیستند و آقای کامونیر به این عنوان آن ها را معرفی نمی کند.
این مطالب از آغاز قرن هفدهم میلادی به وسیله عده ای از عقول متحجر و کوتاه، و عقولی که غرقه در سیر روحانی خود بوده اند و به خصوص نیز فرانسوی حساب می شده اند بر شمرده شده...
در نظر آقای کامو مطلب تازه ای که او آورده این است که تا انتهای افکار پیش می رود. در حقیقت برای او مطلب مهم این نیست که جملات قصاری را حاکی از بدبینی جمع آوری کند، قطعاً «پوچ» نه در انسان است و نه در دنیا ـ اگر این دو از هم جدا فرض شوند. ولی همچنان که «بودن در دنیا» خصوصیت اساسی انسان است، «پوچ» در آخر کار چیز دیگری جز همان «وضع بشر» نیست، همچنین از اول، موضوع یک تصور ذهنی ساده در کار نیست. الهامی غمزده است که این بیهودگی را در می انگیزد. «از خواب برخاستن، تراموای، چهار ساعت کار در دفتر یا در کارخانه، ناهار، تراموای، چهار ساعت کار، شام و خواب، و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همین وضع و ترتیب...»(۴) و بعد ناگهان «آرایش صحنه ها عوض می شود» و ما به روشن بینی خالی از امیدی واصل می شویم آن وقت اگر بدانیم که کمک های گول زننده ادیان و فلسفه های وجودی را چطور می شود کنار زد؛ به چند مسئله واضح و آشکار اساسی می رسیم: دنیا جز یک بی نظمی و هرج ومرج چیز دیگری نیست یک «تعادل ابدی که از هرج ومرج زاییده شده است». وقتی انسان مرد دیگر فردایی وجود ندارد. «در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است». انسان احساس می کند که بیگانه است. در این تبعید دست آویز و امکان برگشتی نیست. چون از یادگار زمان های گذشته و یا از امید ارض موعود هم محروم شده است»(۵) به این دلیل است که باید گفت انسان در واقع همان دنیا نیست: «اگر من درختی میان دیگر درخت ها بودم... این زندگی برایم معنایی می داشت، یا اصلاً همچین مسئله ای درباره من در کار نبود. چون من قسمتی از دنیا بودم. در آن هنگام، من جزو همین دنیایی می شدم که اکنون با تمام شعورم در مقابل آن قرار گرفته ام... این عقل مسخره و ریشخند آمیز من است که مرا در مقابل تمام خلقت قرار داده.»(۶) اکنون به طورکلی درباره نام داستان می توان این چنین توضیح داد: بیگانه همان انسان است که در مقابل دنیا قرار گرفته و از این جهت آقای کامو خوب می توانست نام «زاده در تبعید» را که اسم یکی از آثار ژرژگیسینگ(۷) است روی اثر خود بگذارد. بیگانه، همین انسانی است که در میان دیگر انسان ها گیر کرده، «همیشه روزهایی هست که... انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد»(۸)...
ولی مسئله، تنها این نیست، هوس و میل مفرطی به همین «پوچ» در کار است. انسان پوچ، هرگز اقدام به خود کشی نمی کند. بلکه می خواهد زندگی کند. زندگی کند، بی اینکه از هیچ یک از تصمیمات خود دست بشوید، بی اینکه فردایی داشته باشد، و بی اینکه امیدی و آرزویی داشته باشد و حتی بی اینکه تفویض و تسلیمی در کار خود بیاورد. انسان پوچ، وجود خودش را در طغیان و سرکشی تایید می کند. مرگ را با دقت هوس بازانه ای تعقیب می کند و همین افسونگری است که او را آزاد می سازد. این انسان، «ابدالاباد فارغ از مسئولیت بودن» یک آدم محکوم به مرگ را می داند. برای او همه چیز مجاز است، چون خدایی در کار نیست، و چون انسان خواهد مرد. تمام تجربه ها، برای او هم ارز هستند. و برای او تنها مسئله مهم این است که از آن ها هرچه بیشتر که ممکن است چیزی به دست بیاورد «زمان حال و پی درپی آمدن لحظه های زمان حال، در برابر یک روح باشعور، آرزو و ایده آل انسان پوچ است.»(۹) تمام ارزش ها در برابر این «علم اخلاق مقادیر» درهم فرومی ریزد. انسان پوچ که طغیان کرده و بی مسئولیت در این دنیا افکنده شده است، «هیچ چیز برای توجیه کردن خود ندارد»، این انسان «بی گناه» است. بی گناه، مثل همان آدم های بدوی که سامرست موآم(۱۰) از آنان سخن می راند. همان آدم هایی که پیش از رسیدن کشیش و پیش از اینکه کشیش برای آنان از «خوب» و «بد» و از «مجاز» و «ممنوع» سخن براند، همه چیز برایشان «مجاز» است. بی گناه مثل «پرنس میشکین» است (قهرمان داستان ـ ابله ـ اثر داستایوسکی) که «در یک زمان حال جاودانی زندگی می کند زمان حال موبدی که گاه به گاه با یک خنده و با یک تبعید تنوع می یابد» بی گناه به تمام معنی کلمه، و نیز اگر مایل باشید یک «ابله» به تمام معنی، در این مورد است که کاملاً عنوان داستان آقای کامورا درمی یابیم. بیگانه ای که او خواسته است طراحی کند، درست یکی از همین بی گناه های وحشت انگیزست که جار و جنجال ها و افتضاحات عجیبی در اجتماعات راه می اندازند. چون مقررات بازی آن اجتماعات را قبول ندارند. بیگانه او میان بیگانگان زندگی می کند. درعین حال که خودش هم برای دیگران بیگانه است. به همین دلیل است که برخی مثل «ماری» رفیقه اش در این داستان، او را دوست نمی دارند «به این علت که او را عجیب می بینند.» و برخی دیگر مثل جمعیت تماشاچیان دادگاه، که بیگانه ناگهان سیل کینه آنان را به طرف خودش حس می کند، به همین دلیل، از او نفرت دارند و برای ما نیز که هنوز با چنین احساس پوچ بودنی آشنا نشده ایم و وقتی کتاب را می خوانیم بیهوده کوشش می کنیم تا این بیگانه را برطبق قواعد و رسوم عادی خودمان قضاوت کنیم، برای ما نیز، قهرمان این داستان جز یک بیگانه چیز دیگری نیست.
همچنین ضربه ای که وقتی تازه کتاب را باز کرده اید از خواندن این جمله به شما دست می دهد «فکر کردم که این یکشنبه هم مانند یکشنبه های دیگر گذشت، که مادرم اکنون به خاک سپرده شده است، که فردا دوباره به سر کار خواهم رفت و که، از همه این ها گذشته، هیچ تغییری حاصل نشده است.»
می خواهد بگوید که این نتیجه اولین برخورد شما با پوچ است. اما بی شک وقتی خواندن کتاب را ادامه می دهید امیدوارید که همه ناراحتی و دلواپسی تان برطرف شود. اما امیدواری شما برآورده نمی شود.
بیگانه کتابی نیست که چیزی را روشن کند. انسان پوچ نمی تواند چیزی را روشن کند. انسان فقط بیان می کند و همچنین این کتاب ها کتابی نیست که استدلال کند. آقای کامو فقط پیشنهاد می کند و هرگز برای توجیه کردن آنچه که از لحاظ اصول، توجیه نشدنی است خود را به دردسر نمی افکند... پیامی که آقای کامو می خواهد با روشی داستان مانند ابلاغش کند، او را به خضوعی بزرگ منشانه و امیدوار که عبارت از تسلیم و تفویض هم نیست. شناسایی سرکش و طغیان کرده ای است و به حدود فکر بشری. درست است که آقای کامو می داند که برای این داستان خود باید تفسیری فلسفی به دست بدهد که محققاً همان افسانه سیزیف است... ولی وجود این تفسیر با این ترجمه به طور کلی قدر و ارزش داستان او را نمی کاهد... نویسنده می خواهد ما پیوسته امکان به وجود آمدن اثر او را در نظر داشته باشیم. آرزو می کند که بر اثرش این طور حاشیه بنویسند: «می توانست به وجود نیامده باشد» همان طور که «آندره ژید» می خواهد در آخرین کتابش به نام «سازندگان سکه قلب» بنویسند که «می توانست ادامه بیابد» اثر او می توانست به وجود نیامده باشد، مثل این جوی آب و مثل این قیافه. اثر او لحظه حاضری است که خود را عرضه می دارد، مثل همه لحظه های زمان حال. در اثر او حتی آن لزوم درونی هم نیست که هنرمندان وقتی از اثر خود صحبت می کنند پایش را به میان می کشند و می گویند «نمی توانستم ننویسمش: می بایست خود مرا از دستش خلاص می کردم. در این مورد... این عقیده را می یابم که می گوید یک اثر هنری برگی است جدا شده از یک زندگی. کتاب او همین مطلب را بیان می کند... وانگهی در این مورد همه چیز یکسان است، چه نوشتن کتابی مثل «آوارگان» و چه نشستن و نوشیدن یک فنجان شیر قهوه و درنتیجه آقای کامو، هرگز دلسوزی و توجهی را که برخی از نویسندگان که «خود را فدای هنر خود کرده اند» از خواننده خود توقع می کنند، انتظار ندارد، و به این طریق بیگانه برگه ای از زندگی اوست. و چون پوچ ترین زندگانی ها باید بی ثمرترین و بی حاصل ترین زندگی ها باشد، داستان او نیز می خواهد بی ثمری به حد اعلا رسیده ای را نشان بدهد. هنر، جوانمردی و بخشایشی است بی فایده و بی ثمر... به هر جهت کتاب «بیگانه» جلوی ما است کتابی جدا شده از یک زندگی، توجیه نشده، توجیه نشدنی، بی ثمر و آنی. کتابی که اکنون از نویسنده اش نیز جدا مانده، و به عنوان یک لحظه زمان حال پیش دیگران گذشته شده. و از این طریق است که ما باید کتاب او را بخوانیم: به عنوان یگانگی و اتفاق ناگهانی و شدیدی میان دو انسان، میان نویسنده و خواننده، در عالم پوچ و در ماورای عقل و منطق.
این مطالب تا اندازه ای به ما نشان می دهد که با قهرمان داستان «بیگانه» چگونه باید روبرو شد...

نظرات کاربران درباره کتاب بیگانه

متاسفانه بسیار بد و غیر روان ترجمه شده است اما محتوای کتاب جالب است
در 1 سال پیش توسط elh...ian