فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صد سال تنهایی

کتاب صد سال تنهایی

نسخه الکترونیک کتاب صد سال تنهایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صد سال تنهایی

کتاب «صد سال تنهایی» نوشته گابریل خوزه گارسیا مارکز (۲۰۱۴-۱۹۲۷)، نویسنده، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی، مشهور کلمبیایی است. او در سال ۱۹۸۲ به خاطر همین رمان برنده جایزه نوبل شد. خلق «صد سال تنهایی» را می‌توان معرفی کننده سبک رئالیسم جادویی در جهان نامید. اثری که در عین واقع‌گرایی و واقع نمایی، عناصر شگفت انگیز دنیای اسطوره و تخیل را به عقاید خاص مردم پیوند می‌دهد و جهانی متفاوت با دنیای واقعیت یا تخیلِ محض می‌سازد. رمان «صد سال تنهایی» در سال ۱۹۶۵ در شمارگان هشت هزار نسخه و به زبان اسپانیایی در آرژانتین به چاپ رسید که همه نسخه‌های آن در هفته اول فروخته شد. بعد از گذشت تقریباً پنج دهه از اولین چاپ این کتاب، بیش از سی میلیون جلد از آن در سراسر دنیا به فروش رفته است و به بیش از سی زبان مختلف ترجمه شده است. داستان این کتاب روایتگر شش نسل از خانواده‌ای کولی است که محکوم به تنها زیستن هستند. خوزه آرکادیو بوئندیا و اورسولا ایگوآران، زن و شوهری هستند که همراه تنی چند از دوستانشان دهکده خود را ترک می‌کنند تا به جای جدید برسند و سپس دهکده موکوندو را بنیان می‌گذارند؛ دهکده‌ای که در ابتدا بکر و جادویی است، ولی بعد از ارتباط با سایر تمدن‌ها، عناصر خیال از آن دور می‌شود. در بخش‌هایی از«صد سال تنهایی» می‌خوانیم: «خوزه آرکادیو بوئندیا خسته و کوفته از بیخوابی، به کارگاه آئورلیانو رفت و از او پرسید: «امروز چه روزی است؟» آئورلیانو جواب داد: «سه شنبه». خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: «من هم همین فکر را می کردم ولی یکمرتبه متوجه شدم که امروز هم مثل دیروز، دوشنبه است. آسمان را ببین، دیوارها را ببین، گلهای بگونیا را ببین، امروز هم دوشنبه است!» روز پنجشنبه شش ساعت تمام چیزهای مختلف را این رو و آن رو کرد تا بلکه موفق شود فرقی با ظاهر آنها در روز پیش پیدا کند و گذشت زمان برایش ثابت شود... روز جمعه، قبل از اینکه کسی از خواب بیدار شود، بار دیگر به معاینه اشیاء پرداخت و دیگر شکی برایش باقی نماند که هنوز همانطور روز دوشنبه است». این رمان با ترجمه‌های دیگری نیز در بازار کتاب ایران منتشر شده که مشهورترین آن ترجمه بهمن فرزانه است.

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صد سال تنهایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱

سال ها بعد، وقتی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل جوخه ی آتش قرار گرفت، آن بعدازظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را برای یافتن یخ برده بود. در آن زمان ماکوندو(۱) یک روستای بیست خانواری با خانه های خشتی بود. این روستا در ساحل رودی ساخته شده بود که آب زلال آن از روی سنگ های صاف صیقلی شده ی سفیدرنگ بزرگی عبور می کرد، سنگ هایی که مانند تخم های حیوانات ماقبل تاریخ بودند. دنیای اطراف محل زندگی آنها آن قدر تازه بود که خیلی از چیزها هنوز اسمی نداشت. و برای نام بردنشان می بایست به سویشان اشاره کرد. هر سال در طول ماه مارس خانواده ای از کولی های ژنده پوش به آنجا می آمدند و چادرهای خود را در نزدیکی روستا برپا می کردند و حضور خود را با دمیدن در سُرنا و کوبیدن طبل و به نمایش گذاشتن ابداعات جدید، اعلام می کردند. کولی ها نخست آهن ربا را به آنها شناساندند. یکی از آنها که مردی درشت اندام با ریش ژولیده و دست هایی مانند چنگال های پرستو بود و خود را ملکیادس(۲) می نامید، نمایشی را در معرض تماشای عموم گذاشت که خودش آن را هشتمین عجایب دانشمندان کیمیاگر ماسدونیا(۳)(مقدونیه) می نامید. برای این کار، خانه به خانه می رفت و دوتا شمش فلزی را با خود می کشید. و همه از دیدن قابلمه ها، تابه ها، انبرها و منقل ها که از محل قرار گرفتن شان سرنگون می شدند و تیرک های سقف ها که در اثر فشار کششی میخ ها و پیچ های رویشان به پایین خم شده و در معرض شکستن قرار می گرفتند، شگفت زده شده بودند. حتی بعضی از چیزهای آهنی که پیش تر گم شده بودند، از جاهایی بیرون می آمدند و به صورت غلتان، با صدای ترق و تروق به دنبال آهن رباهای سحرآمیز ملکیادس کشیده می شدند. در این جا بود که آن کولی با لهجه ی غلیظی چنین اعلام کرد: «همه ی اشیاء جان دارند اما خوابیده اند فقط می ماند موضوع ساده ی چگونه بیدار کردن روح آنها.» خوزه آرکادیو بوئندیا(۴) که تخیلات لجام گسیخته ی وی همواره از نبوغ طبیعت و حتی از معجزات و سحر و جادو فراتر می رفت، اندیشید که شاید بتوان از آن ابداع بی مصرف، جهت بیرون کشیدن طلا از شکم زمین بهره جست. اما ملکیادس که مرد صادقی بود او را از این کار برحذر داشت و گفت: «این چیزها برای چنین کاری بدرد نمی خورند.» ولی خوزه آرکادیو بوئندیا در آن زمان صداقت کلام آن کولی را باور نکرده و آن دو شمش آهن ربا را با یک قاطر و دو راس بزغاله معامله کرد. همسر او، اورسولا ایگواران(۵) که برای افزایش هست و نیست ناچیزشان به آن حیوانات متکی بود، نتوانست شوهرش را از این معامله منصرف کند و شوهرش در پاسخ وی گفت: «طولی نمی کشد آن قدر طلا داشته باشی که حتی کف اطاق های خانه را نیز با ورقه های طلا فرش کنی.» و برای نشان دادن درستی ایده اش چندین ماه سخت به فعالیت پرداخت. برای این کار وجب به وجب آن منطقه، حتی بستر رودخانه را جستجو کرده و آن دو شمش آهن ربا را با خود به این طرف و آن طرف می کشید و افسون ملکیادس را با صدای بلند از برمی خواند. ولی چیزی نیافت. تنها چیزی که در طول این مدت موفق به یافتنش شد، یک زره فلزی متعلق به قرن پانزدهم بود که در اثر زنگ زدگی، تکه های آن به هم چسبیده بود. پس از این که خوزه آرکادیو با کمک چهار نفر کارگر وردست خود توانست حفره ی داخلی کدو تنبل مانند آن را از هم باز کند، تنها چیزی که یافت یک اسکلت آهکی شده با یک جعبه ی مسی کوچک به دور گردنش بود که داخل آن هم فقط مشتی موی سر زنانه قرار داشت.
در ماه مارس بعد بود که کولی ها مجدداً بازگشتند. این بار نیز یک دوربین صحرایی و یک عدسی به بزرگی صفحه ی یک طبل را به عنوان آخرین اختراع یهودیان آمستردام به همراه آورده بودند تا به نمایش بگذارند. برای این کار ابتدا یک زن کولی را در انتهای آن روستا نشاندند و سپس آن دوربین را روی پایه ای، جلوی ورودی یک چادر نصب کردند و هر کدام از اهالی فقط با پرداخت یک سکه ی کم بها، می توانستند با نگاه کردن در آن دوربین زن کولی را فقط در یک قدمی خود ببینند. رئیس کولی ها، ملکیادس با مشاهده ی شگفت زدگی مردم آن روستا، بادی به غبغب انداخته و چنین بیان کرد: «دانش موجب شده تا فاصله، از میان برداشته شود، طولی نمی کشد که انسان قادر خواهد بود هر اتفاقی را که در هر نقطه از زمین رخ می دهد، در فاصله زمانی کوتاهی مشاهده نماید، بدون اینکه حتی از منزل خود خارج شود.» او در آفتاب سوزان دم ظهری نیز یک نمایش شگفت انگیز دیگر را با آن عدسی بزرگ به نمایش گذاشت. برای این کار مقداری علف خشک را در وسط یک خیابان قرار داده و نور آفتاب را با استفاده از آن عدسی درشت به روی آنها متمرکز کرده و در عرض چند ثانیه به آتش کشید، خوزه آرکادیو بوئندیا که هنوز از شکست خود در رابطه با آن آهن رباها پند نگرفته بود، این بار هم با مشاهده ی قدرت آن عدسی درشت، به این فکر افتاد که شاید بتوان از آن وسیله به عنوان یک اسلحه ی جنگی بهره گرفت. این بار هم ملکیادس سعی کرد او را از این فکر منصرف کند، ولی در نهایت با قبول آن دو شمش آهن ربا به اضافه ی سه تا سکه ی مستعمره ای، آن ذره بین درشت را در اختیار وی قرار داد. اورسولا نیز چون نتوانست جلوی شوهرش را بگیرد، از فرط حیرت و ناراحتی فقط توانست گریه کند. آن سکه ها از محتویات صندوقچه ای بود که پدرش با یک عمر در فقر و فلاکت زیستن، پس انداز کرده بود. او نیز آن را با مراقبت تمام در زیر تختخواب خود برای روز مبادا و استفاده ی بهینه و مناسب، چال کرده بود. اما خوزه آرکادیو بوئندیا در این مورد نیز با همسرش مشورتی نکرده و کاملاً غرق در تاکتیک های تجارب علمی اش حتی به قیمت جان خود، شده در یک اقدام برای نشان دادن اثرات مخرب آن عدسی بر روی قشون دشمن، خودش را در معرض تابش نور متمرکز شده توسط آن ذره بین قرار داد و در نتیجه بدنش به شدت سوخت و تاول زد و مدت ها طول کشید تا بهبود یابد. اما با وجود اینها پند نگرفته و حتی یک بار در اثر خشم ناشی از اعتراضات همسرش به خطرناک بودن این اختراع، چیزی نمانده بود که خانه را به آتش بکشد. به هر حال برای رسیدن به اهداف خود ساعت های متمادی را در داخل اطاقش صرف محاسبه ی توانایی های احتمالی سلاح برجسته ی خود می کرد، تا اینکه توانست دستورالعمل واضح آموزشی شگفت انگیزی را با یک اعتماد به نفس غیرقابل مقاومت، سرهم بندی نماید. سپس آن را به همراه توضیحات مفصلی پیرامون آزمایش های تجربی خود و چندین صفحه طرح و نقشه ی توضیحی، توسط پیکی برای دولت فرستاد که برای رسیدن به مقصد، چندین رشته کوه را در نوردید، در باتلاق های بی شماری گم شد، از رودخانه های سیلابی عبور کرد و چیزی نمانده بود، که در اثر یاس و ناامیدی، مرض طاعون و جانوران وحشی تلف بشود ولی بالاخره مسیری یافت که به کوره راه مالرو ختم می شد و حیوانات از آن عبور می کردند. خوزه آرکادیو با وجود پذیرفتن این حقیقت که مسافرت به پایتخت در آن زمان تقریباً ناممکن بود، در نظر داشت به محض اینکه دولت به وی دستور بدهد، بلافاصله خودش را به پایتخت رسانده، و اختراعش را عملاً در مقابل مقامات نظامی به معرض نمایش بگذارد تا بتواند شخصاً هنر پیچیده ی جنگ خورشیدی را به آنها آموزش بدهد. چندین سال به انتظار پاسخ آنها باقی ماند، تا اینکه در نهایت از انتظار کشیدن خسته شده و با یاس و حرمان فراوان، شکست پروژه ی خود را پذیرفت و صداقت آن پیرمرد کولی، وقتی برایش ثابت شد که سکه های وی را پس داد و آن ذره بین را پس گرفت و تعدادی نقشه ی جغرافیایی پرتقالی و چندین ابزارآلات ناوبری دریایی و خلاصه ای از مجموعه مطالعات و تحقیقات به عمل آمده توسط راهب هرمان را با دستخط خود در اختیار خوزه آرکادیو بوئندیا قرار داد تا وی بتواند از روی آنها نحوه ی استفاده از اسطرلاب، قطب نما و زاویه یاب را فرا بگیرد. این بار نیز خوزه آرکادیو بوئندیا چندین ماه متوالی در فصل بارندگی، خود را در داخل اطاق کوچکی که در پشت خانه اش که خود ساخته بود، محبوس کرد تا کسی در حین مطالعه و تحقیق مزاحم کارش نشود. بدین طریق تمامی وظایف خود را در قبال خانواده اش به کلی کنار گذاشته و سراسر شب ها را در هوای آزاد حیاط خانه، صرف نگریستن به مدار حرکت ستارگان کرده بود. یک بار نیز از وقتی که می خواست شیوه ی پی بردن به ساعت دقیق نیمروز را بیابد، چیزی نمانده بود، آفتاب زده شود. به هر حال هنگامی که در نحوه ی استفاده ی صحیح و اصولی از این ابزارآلات مهارت لازم را یافت، به این نتیجه رسید، فضایی وجود دارد که به وی امکان می دهد تا در پهنه ی دریاهای ناشناخته ملاحی نماید، از مناطق غیرمسکونی دیدن نماید و با موجودات شگفت انگیزی رابطه برقرار کنند، بدون اینکه پایش را از داخل اطاق مطالعه اش بیرون بگذارد.
این جریانات موجب شد تا با خود حرف زدن، بی توجهی به حضور دیگران و مانند خوابگردها در داخل خانه گشتن را بر عادات دیگرش بیفزاید. این در حالی بود که همسرش، اورسولا و بچه هایش، در اثر کار سنگین در باغچه ها برای پرورش موز و کشت انواع سیفی جات از جمله کدو حلوایی و بادنجان کمرشان خم شده بود. ناگهان بدون هیچ گونه اخطار قبلی، فعالیت تب مانند او مختل شد و جایش را یک نوع شیفتگی و جنون فرا گرفت. در نتیجه مانند جادوشده ها چند روزی را با صدایی آهسته مشغول تکرار یک ردیف فرضیات وهم آور کرد، بدون اینکه معانی شان را بداند و برای درک خود از آنها ارزشی قائل بشود. تا اینکه در روز سه شنبه ای از ماه دسامبر، هنگام نهار، ناگهان خودش را از زیر بار سنگین این افکار زجرآور خلاص کرد. بچه هایش برای تمام عمر جریان تشریفات ماه آگوست را به خاطر خواهند داشت که پدرشان هنگامی که در اثر شب زنده داری طولانی، زیر بار هجوم تخیلات زجرآورش خرد شده بود، کشف خود را برایشان چنین فاش کرد: «زمین گرد است، مانند یک پرتقال، کروی است.»
اورسولا که حوصله اش لبریز شده بود، با خشم تمام داد زد: «اگر قرار است دیوانه بشوی، لطفاً فقط خودت دیوانه شو، اما سعی نکن آن افکار کولی مانندت را توی کلّه ی بچه ها فرو کنی!» اما خوزه آرکادیو بوئندیای خونسرد از آن بیدها نبود که به این بادها بلرزد و به خودش اجازه نداد تا از درماندگی زنش به هراس بیفتد. اورسولا در اثر یک خشم ناگهانی دوربین او را بر زمین کوبید و شکست، او هم یکی دیگر ساخت و روزی تمام مردان آن روستا را در داخل اطاق کوچک خود جمع کرده و با کلمات قلمبه و سلمبه برایشان شرح داد که اگر کسی به طور متوالی رو به طرف خاور کشتی رانی کند، در نهایت به همان جای اولش خواهد رسید. اما هیچ کدام از آنها چیزی از حرف های وی را نفهمیدند. در نتیجه تا زمانی که ملکیادس به آنجا برنگشته بود تا اوضاع را مرتب نماید، تمامی اهالی آن روستا تصوّر می کردند که خوزه آرکادیو بوئندیا عقل خود را از دست داده است، اما ملکیادس توجه عموم را به قریحه و هوش او جلب نمود او گفت که این مرد با استفاده از ابزارآلات ساده ی ستاره شناسی، یک تئوری را استنتاج کرده که در عمل به اثبات رسیده است؛ هر چند که تا آن زمان برای مردم ماکوندو ناشناخته مانده بود. پیرمرد کولی برای تحسین خوزه آرکادیو هدیه ای به او تقدیم کرد که بر آینده ی آن روستا تاثیر عمیقی داشت و آن یک آزمایشگاه کیمیاگری بود.
در آن زمان ملکیادس به طور شگفت آوری دچار پیری سریع گردید، در صورتی که در سفر اولی، به روستای آنها تقریباً هم سن و سال خوزه آرکادیو بوئندیا به نظر می رسید. اما خوزه ی آرکادیو بوئندیا نیروی جسمانی خارق العاده ی خود را کماکان حفظ کرده بود و با گرفتن گوش های یک اسب، می توانست آن حیوان را به زمین بکوبد در حالی که آن مرد کولی در اثر یک نوع بیماری مزمن و در اثر ابتلا به امراض نادری که در طول سفرهای بی شمارش به اطراف و اکناف دنیا، فرسوده شده بود. طبق گفته ی خودش به خوزه آرکادیو بوئندیا در کمک کردن به نصب و راه اندازی آن آزمایشگاه،مرگ، دایماً همه جا به دنبالش بود، و خشتک شلوارش را بو می کشید، اما هنوز تصمیم نگرفته بود ضربه ی نهایی پنجه اش را بر وی وارد نماید. در نتیجه توانسته بود از دست همه ی طاعون ها و بلاهایی که بر مردم وارد می شد، جان سالم به در ببرد. مثل نجات از مرض طاعون در کشورهای آسیایی، امراض پوستی در مجمع الجزایر مالایا، مرض جذام در اسکندریه، مرض بری بری در ژاپن مرض طاعون در ماداگاسکار، از دست زلزله ای در سیسیل و از فاجعه ی غرق شدن یک کشتی در تنگه ی ماژلان- با این حساب گرچه تصور می شد که کلیدهای نوستراداموس(۶) را در اختیار دارد، اما مرد افسرده ای بود که انگار در هاله ای از غم و اندوه پوشیده شده است و در عین حال دارای بصیرتی بود که به نظر می رسید می داند در ورای هر چیز، چه نهفته است. او کلاهی به سر می گذاشت و جلیقه ا ی مخملی می پوشید که زنگار قرون و اعصار را در جای جایش می شد دید. اما علی رغم عقل و تجربه ی فراوان و تربیت افسانه ای اش، دارای یک حس مسئولیت انسانی و یک شرایط دنیوی بود که دائماً او را گرفتار مسائل روزمره ی زندگی می کرد... ضمناً از دست ناتوانی های جسمانی ناشی از پیری می نالید. همین طور از مشکلات غیرعلنی مالی در عذاب بود و مدت ها به دلیل ریختن دندان هایش بر اثر بیماری اسکوربیت، نمی خندید.
در آن هوای گرم و خفه کننده ی دم ظهر که آن پیرمرد کولی اسرار زندگی اش را فاش می کرد، خوزه آرکادیو بوئندیا یقین نمود که به آغاز یک دوستی و رفاقت بزرگ رسیده است. بچه هایش از ماجراهای شگفت انگیز و جالب او یکّه خورده بودند. برای مثال آئورلیانو(۷) که در آن زمان یک پسربچه ی پنج ساله بیش نبود، او را در بعدازظهری نشسته جلوی نور لرزان تابیده از پنجره، و با آن صدای زنگدارش که تا عمق تاریک ترین زوایای تخیلاتش نفوذ می کرد و در اثر گرمای هوا، عرق از سر و رویش سرازیر بود، برای همیشه در خاطرش داشته بود. برادر بزرگترش خوزه آرکادیو(۸) نیز آن تصورات زیبا را به عنوان خاطرات موروثی برای نسل های بعدی خود برجای می گذاشت. اما برخلاف آنها، اورسولا خاطره ی بدی از ملاقات با آن پیرمرد کولی در حافظه داشت، زیرا وقتی وارد آنجا شده بود، در اثر بی احتیاطی ملکیادس بینوا یک شیشه ی محتوی بی کلرید جیوه از دستش افتاده و شکسته بود، او هم با خشم و نفرت گفته بود: «در اینجا بوی ابلیس به مشام می رسد.»
ملکیادس هم با گفتن: «نه، ابداً چنین نیست.» گفته ی او را تصحیح کرده و افزوده بود: «ثابت شده است که ابلیس خاصیت گوگردی دارد، اما این فقط کمی تصعید زنگ زده است.»
سپس او که همواره مایل به آموزش دادن تجارب خود بود، وارد بحث علمی شده و شروع به تشریح خواص شیطانی شنگرف کرده، اما اورسولا توجهی به حرف های وی نکرد و بچه ها را برای عبادت همراه برده بود، اما آن بوی لعنتی برای همیشه در ذهنش حک شده و به خاطره ی ملکیادس ضمیمه گشته بود.
آزمایشگاه اصلی مورد اشاره عبارت بود از کی تنور و تعدادی از انواع کوزه ها، قیف ها، قرع و انبیق و اسباب تقطیر، صافی ها و الک ها، لوله های شیشه ای مارپیچ، یک ظرف شیشه ای با گلویی باریک و دراز، یک سنگ بدلی فلاسفه و یک دستگاه تقطیر که خود کولی ها از روی دستور ساخت انبیق مدرن مری یهودی ساخته بودند و علاوه بر آن ابزارآلات آزمایشگاهی، ملکیادس نمونه ای هم از هفت نوع فلز که به نشانه ی هفت تا سیاره بودند و فرمول های موسی و زوسیموس را برای دو برابر کردن مقدار طلا و یک سری یادداشت ها و طرح های مربوط به فرایندهای «علم اکبر» را در آنجا باقی گذاشت تا اگر کسی آنها را خواند و تعبیر و تفسیر نمود، بتواند «اکسیر» تولید کند و طلا بسازد. خوزه آرکادیو بوئندیا که از ساده بودن فرمول دوبرابر کردن مقدار طلا اغوا شده بود، چندین هفته ی متوالی آن قدر پیش همسرش اورسولا رفت و او را ترغیب کرد تا به وی اجازه بدهد تا سکه های طلایی دوران استعماری زیر خاک مدفون شده را درآورده و به همسرش بدهد تا او به کمک اکسیر، آنها را تا چند برابر افزایش بدهد. بالاخره اورسولا نیز طبق معمول تسلیم سرسختی پایان ناپذیر شوهرش شد. سپس خوزه آرکادیو سی تا سکه ی طلا به داخل یک ماهی تابه انداخت و آن ها را همراه مقداری براده ی مس، زرنیخ زرد، گوگرد و سرب حرارت داد تا ذوب شوند. سپس آن قدر داخل قابلمه ای پر از روغن کرچک جوشاند تا اینکه یک نوع مایع سفت سیاه رنگ بدبو به دست آمد که بیشتر شبیه به قند سوخته بود تا طلای باارزش. لذا از روی ناچاری با یک فرایند تقطیر توام با ذوب کردن، فلزات هفت سیاره ی مخلوط با جیوه ی کیمیایی و زاج قبرسی - به دلیل در اختیار نداشتن روغن تربچه، به جایش از پیه ی خوک استفاده کرده- را آن قدر گذاشت بجوشد تا اینکه طلاهای موروثی و با ارزش اورسولا تبدیل به یک تکه جسم سفت سیاه رنگی شد که به ته قابلمه چسبیده بود.
این بار وقتی سر و کلّه ی کولی ها در آنجا پیدا شد، اورسولا تمامی اهالی آن روستا را علیه آنها برانگیخت، اما کنجکاوی مردم بیش از ترسشان بود، زیرا این بار کولی ها در معابر آنجا گشت زده و با نواختن انواع آلات موسیقی، سر و صدای گوش خراشی به راه انداخته و یک نفر جارچی هم با صدای بلند خبر از به نمایش گذاشتن جالب ترین کشف دانشمندان آسیای صغیر را می داد. در نتیجه مردم با پرداخت یک سنتاوو وارد چادر بزرگ محل نمایش شدند و با کمال تعجب و با دهانی باز به ملکیادس خیره ماندند که این بار برخلاف گذشته ها، از حالت پیری درآمده و با صورتی عاری از چین و چروک و با یک دست دندان تازه و سفید و براق در مقابل آنها ایستاده و برایشان لبخند می زد. اکثراً که وی را در دفعات قبل دیده بودند، به خاطر داشتند که دندان های او در اثر اسکوربیت تماماً از بین رفته بود، در نتیجه چانه اش بالا آمده، گونه هایش گود افتاده و لب هایش مثل دو تکه چرم قهوه ای رنگ به هم چسبیده بود. در نتیجه حالا با مشاهده ی برطرف شدن همه ی علائم آن پیری، با ترس و لرز به مدرک نهایی اثبات برتری قدرت فراطبیعی کولی ها پی بردند. اما وقتی ملکیادس دندان های مصنوعی خود را از دهانش خارج کرده و به آنها نشان داد، ترس لحظات قبل آنها به هراس بی مورد تبدیل شد و درست است که ملکیادس بلافاصله آنها را به داخل دهان خود برگرداند، اما در همان مدت کم او را به صورت همان پیرمرد سابق دیدند، ولی بعد از جاگذاشتن دندان هایش مجدداً به صورت جوانی جلوه کرد که داشت به روی آنها لبخند می زد. حتی خوزه آرکادیو بوئندیا باور کرد که دانش ملکیادس به مرحله ی بی نهایت باورنکردنی رسیده است، اما وقتی ملکیادس در تنهایی طرز کارکرد دندان های مصنوعی اش را به وی شرح داد، خوزه آرکادیو احساس هیجان سالم تری کرده. برایش چنان ساده و در عین حال عجیب جلوه نمود. که در طول آن شب، تمامی علاقه ی خود را به آزمایش های کیمیاگری از دست داد و گرفتار بحران های تازه ای از بدخلقی گردید. از آن به بعد به طور مرتب و سر وعده، غذا نمی خورد و سراسر روز را مشغول قدم زدن در طول و عرض خانه می شد. روزی به اورسولا گفت: «چیزهای باورنکردنی در دنیا اتفاق می افتند، برای مثال، درست در آن طرف رودخانه انواع و اقسام ابزارآلات سحرآمیز وجود دارد و ما در اینجا مانند الاغ سرمان را پایین انداخته و زندگی می کنیم.» آنهایی که او را از زمان پایه گذاری روستای ماکوندو می شناختند، از مشاهده ی اینکه او چقدر تحت تاثیر و نفوذ افکار ملکیادس قرار گرفته است، بهت زده شدند.
در اوایل، خوزه آرکادیو بوئندیا یک نوع رئیس جوان طایفه محسوب می شد که راهنمایی های کاشتن درختان، کشاورزی و نحوه ی پرورش و تعلیم کودکان را به مردمش ارائه می داد و حتی در انجام کارهایی در راستای منافع عمومی مشارکت می کرد. ضمناً از آنجایی که خانه ی او از همان اول، بهترین خانه در روستا بود، بقیه ی خانه ها را نیز با الگوبرداری از آن ساخته بودند. خانه ی او دارای یک اطاق نشیمن روشن و جمع وجور، یک اطاق غذاخوری به شکل تراس با گل های رنگارنگ زیبا، دوتا اطاق خواب، یک حیاط با یک درخت تنومند شاه بلوط، یک باغچه ی به خوبی به عمل آمده و یک آغل که در آن بزها، خوک ها و مرغ و خروس هایشان در صلح و صفا در کنار هم می زیستند و مزاحم یکدیگر نمی شدند، بود. اما تنها حیوانی که حق زیستن نه تنها در خانه ی او بلکه در کل آن روستا را نداشت، خروس جنگی بود.
توانایی کارکردن اورسولا نیز به همان اندازه ی شوهرش بود. زنی فعال، کوچک اندام، جدی، با اعصاب قوی خردنشدنی. زنی که در تمام طول عمرش کسی صدای آواز خواندنش را نشنیده بود، زنی که از طلوع صبح تا دیروقت های شب در همه جا حضور داشت و همواره در همه ی موارد سرسخت و یکدنده بود و سعی می کرد سر و وضع اعضای خانواده اش خوب و تمیز و مرتب باشد. در اثر کدبانوگری خوب و پرتلاش وی، کف خاکی کوبیده ی اطاق ها، دیوارهای خاک سفید مالیده شده، زندگی روستامنشی ، و میز و صندلی های چوبی که خودشان ساخته بودند، همواره تمیز و مرتب بود و از داخل صندوق های لباسشان، همیشه بوی ریحان به مشام می رسید.

نظرات کاربران درباره کتاب صد سال تنهایی

این کتاب در واقع دریچه ای نو امیخته با تخیل و واقعیت رو نشون میده... ترجمه های زیادی از این کتاب هست ولی بهترین ترجمه متعلق به آقای بهمن فرزانه هست که بصورت کامل و بدون حذف از نشر امیر کبیر نسخهی چاپیش به فروش میرسه! لطفا اون رو هم بذارید
در 2 سال پیش توسط NGN HesarY
نه برای من زیاد جالب نبود. اسم های شبیه هم و توصیفات زیاد. دو بار تا نصفه خوندم و آخر سر کتاب رو بردم هدیه دادم کتاب خونه
در 3 سال پیش توسط احسان زمانی
اصلا از کتابای گابریل گارسیا سر در نمیارم اسم های سخت و شبیه به هم خوندن رو سخت تر میکنه انگار نویسنده خواب هاشو داره تعریف میکنه. من که گیج شدم و اصلا سر در نیاوردم
در 2 سال پیش توسط had...1fu
شاید بیشتر از بیست بار . صفحات اخر رو خوندم . کتابی که اسم کتاب رو زنده میکنه و معنای واقعی و شیرینی کتاب رو میفهمونه کلمه عالی هم کافی نیست
در 2 سال پیش توسط espenta sh
۱۰۰ سال انزوای یه خانواده که سراسر از قصه های پریانی هست رو نشون میده .. من کامل خوندمش .. قسمت های جذابی داره .. اما هنوز فکر‌ میکنم کتاب های بهتری هستند که میتونن نوبل‌ بگیرن و از صد سال تنهایی بهتر اند ...
در 3 سال پیش توسط ami...ice
به نظرم برخلاف شهرتش اصلا ارزش خوندن نداشت. کتاب های خیلی بهتری وجود دارند.
در 3 سال پیش توسط moh...hme
از فیدیبو خواهشمندم کتاب زیبای برنده تنهاست اثر پائولو کوئیلو رو قرار بده. چند بار درخواستشو دادم اما کسی توجه نکرده با تشکر
در 2 سال پیش توسط مسعود احمدی
مطالعه این کتاب با ترجمه‌ای غیر از ترجمه بهمن فرزانه گناه کبیره است
در 2 سال پیش توسط یاشار تکلو
عالیه. ولی من نمی خرمش. من دنبال نسخه ترجمه شده ی استاد بهمن فرزانه هستم. اگه ممکن اضافه کنید. متشکرم.
در 3 سال پیش توسط مسعود احمدی
خیلی بهت انگیط بود من فقط میخوندم و بعضی اوقات چیزی نمیفهمیدم اما اخر کتاب‌... اون ۱۰صفحه اخر انگار یه کتاب دیگه ای بود وهمینو بگم که صفحه اخرو که خوندم برای چن لحظه به شدت لرزیدم😑😐😐 جادویی خواهشا حوصله کنید و تا اخرو بخونین... ودر اخر اینکه فوق العاده
در 1 سال پیش توسط rqy...hab