فیدیبو نماینده قانونی انتشارات ناهید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برادران کارامازوف

کتاب برادران کارامازوف
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب برادران کارامازوف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برادران کارامازوف

قلمرو تخیلی برادراان کارامازوف از دو دنیا تشکیل شده است: دنیای معموی و دنیای صومعه. شیوه روایت، این دو دنیا را به هم پیوند می دهد. در دنیای صومعه، پدر زوسیما مریدانش را وا داشته است گناهان خود را به صدای بلند ود ر جمع برادران اعتراف کنند و همین شیوه را آلیوشا، که بین دو دنیا آمد و رفت می کند به دنیای معمولی آورده است. به این ترتیب که جملگی اشخاص اصلی در برابر آلیوشا زبان به گفتار می گشایند و اسرار دل خویش هویدا می کنند. و همین سبب می شود که توالی روایت میتوس یا پلات پیش برود و سر ضمیر اشخاص اصلی داستان بر خواننده عیان شود.

ادامه...

بخشی از کتاب برادران کارامازوف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

از نویسنده

با پرداختن به زندگینامه قهرمان رمانم، آلکسی فیودوروویچ کارامازوف، خودم را تا اندازه ای بلاتکلیف می یابم. به این معنی که هرچند آلکسی فیودوروویچ را قهرمان می نامم، می دانم که به هیچ روی آدم بزرگی نیست، و از این رو پرسشهای ناگزیری از این دست را پیش بینی می کنم: «جناب آلکسی فیودوروویچ را به سبب چه خصلت برجسته ای به قهرمانی رمانت برگزیده ای؟ چه کار شایانی کرده است؟ به چه، و نزد که، شهرت دارد؟ چرا من خواننده وقتم را با پرداختن به واقعیات زندگی او تلف کنم؟»
پرسش آخری از همه گرانبارتر است، چون جوابی جز این ندارم که «شاید از خود رمان به آن پی ببری.» خوب، گیرم که رمان را بخوانی و پی نبری و بنابراین موافق نباشی که آلکسی فیودوروویچ خصلت برجسته ای دارد؟ این را می گویم چون از بد حادثه پیش بینی اش می کنم. او نزد من خصلت برجسته ای دارد، امّا قویا تردید دارم که آیا در اثبات این نکته به خواننده موفق خواهم شد یا نه. واقع اینکه، اگر اجازه بفرمایید، او آدم اول رمان است، اما مبهم و تعریف ناشده. و به راستی، در روزگارانی چون روزگار ما توقع صراحت از آدمیان غریب است. به جرئت می توانم بگویم که یک چیز تا اندازه ای مسلم است: این آدم آدمی است غریب و حتی ناهمرنگ. اما غرابت و ناهمرنگی به جای گره گشایی مایه دردسر است، خاصه در جایی که همه برآنند جزئیات را روی هم بگذارند و در آشفتگی کلی به معنایی مشترک دست یابند. در بیشتر موارد آدم ناهمرنگ از مقوله جزئیات است، یعنی عنصری مجزّاست. اینطور نیست؟
خوب، اگر با نظر آخر موافق نباشید و در جواب بگویید «اینطور نیست»، یا «همیشه اینطور نیست»، آنگاه من، با اجازه شما درباره اهمیت قهرمان رمانم، آلکسی فیودوروویچ، چه بسا دلگرمی بیابم. چون اینطور نیست که آدم ناهمرنگ همیشه از مقوله جزئیات و عنصر مجزا باشد، بلکه به عکس، به جرئت می گویم که چنان آدمی هسته کل را در خود و با خود دارد، و دیگر آدمیان همزمانش معلوم نیست چرا از آن موقتا بریده شده اند، گویی به دست تندبادی...
با این همه، اگر گرفتاری دیگری نبود خودم را در گرداب این توضیحات غیرجالب و مغشوش نمی انداختم و خیلی ساده، بی هیچ مقدمه ای می گفتم «اگر خوششان بیاید، آن را خواهند خواند.» و گرفتاری این است که دو رمان دارم و یک زندگینامه. رمان اصلی رمان دومی است ــ کردار قهرمان در زمان ماست، یعنی زمان حاضر. وقایع رمان اولی سیزده سال پیش روی می دهد، تازه نمی توان گفت رمان است، بلکه لحظه ای است از لحظه های زندگی قهرمان در اوان جوانی اش. اما بدون این رمان اولی کارم زار می شود، چون اکثر وقایع رمان دوم بدون آن نامفهوم می شود. منتها به این ترتیب دشواری اصلی از این هم که هست پیچیده تر می شود: اگر من، یعنی شخص زندگینامه نویس، دریابم که حتی یک رمان برای چنان قهرمان پرآزرم و تعریف ناشده زائد است، چگونه با دو رمان ظاهر شوم، و چگونه از دیدگاه خودم این گستاخی را توجیه کنم؟
چون در حل این مسائل ره به جایی نمی برم، بر آن می شوم بی هیچ راه حلی از آنها بگذرم. البته، خواننده زیرک از خیلی وقت پیش حدس زده است که از همان آغاز می خواستم به این نتیجه برسم، و همراه من از اتلاف کلمات بی حاصل و وقت گرانبها مکدر شده است. در جواب به این گفته، صراحتا می گویم که کلمات بی حاصل و وقت گرانبها را اولاً از روی ادب و در ثانی از سر زیرکی داشتم هدر می دادم. چه بسا خواننده بگوید «با این همه، او پیش پیش از چیزی به ما هشدار داده است.» در حقیقت، خوشحالم که رمانم به دو روایت تقسیم شده، «با وحدت کلی لازم»: پس از آشنا شدن با نخستین داستان، خواننده آنگاه برای خودش تصمیم می گیرد که آیا خواندن دومی به زحمتش می ارزد یا نه. البته، کسی تعهد نسپرده است ــ در دومین صفحه نخستین داستان می توان کتاب را کنار گذاشت و هیچ گاه لای آن را باز نکرد. ولی خوب، آنوقت پای خوانندگان مهربانی در میانه است که صد درصد لازم می دانند رمان را تا آخر بخوانند مبادا در قضاوت بی طرفانه شان دچار اشتباه شوند، و جملگی منتقدان روسی، به طور مثال، چنین اند. در برابر این سنخ از آدمهاست که دلم به نحوی سبکبار می شود. به رغم برخورداری از دقت نظر و وجدان، دستاویزی کاملاً مشروع به آنان می دهم که داستان را از نخستین واقعه رمان رها کنند. خوب، کل پیشگفتار همین است. صد در صد هم موافقم که زائد است، منتها چون دیگر مکتوب شده، بهتر است بماند.
و حالا برسیم به موضوع.

به جای مقدمه

این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

بیش از بیست سال است که سالک راه ترجمه ام و همچنان اندر خم یک کوچه ام ــ یعنی اندکی توفیق و بیشترینه اش خرمنی از حسرتهایی که آتش آن خاموش نمی شود. و همین آتش است که سبب می شود به رغم ناکامی و ناکامیها بازنایستم و اگر هم گاهی شراره اش کم می شود برگردم به ترجمه های گذشته و بخشهایی را که اکنون دیگر نمی پسندم یا پر از عیب و خلل می بینم دوباره ترجمه کنم. حاصل اینکه از ترجمه های دهه شصت، سه ترجمه دیگر را هم بازبینی کرده ام ــ آخرین وسوسه، لرد جیم، خشم و هیاهو. مقدمه هم نوشته ام جز بر خشم و هیاهو، که خود حدیث دیگری دارد و بماند تا وقتی دیگر.
از بازبینی و ویرایش و پیرایش برادران کارامازوف چه بگویم که در این مختصر نمی گنجد. حدیث رنج و زحمت شبانروزی این کار نیز هم. همینقدر چند جمله و عبارت را از چاپهای قبلی می آورم و صورت جدید را نیز بلافاصله پس از هر جمله یا عبارت، داخل کروشه نقل می کنم.
ــ حالا آمده ام تا جانم را در پیشگاه تو بنهم.
[ حالا آمده ام دریچه دلم را پیش تو باز کنم.]
ــ در ظهور دوم مسیح.
[ هنگام ظهور حضرت.]
ــ پیراهن کثیف ما را در جلْوت نمی شوید.
[ طشت ما را از بام نمی اندازد.]
ــ اهانتی بدتر از این چه می تواند باشد؟
[ یعنی اهانت از این بدتر می شود؟]
ــ همگی شما دوستانم هستید، همه آنچه در دنیا دارم، دوستان عزیزم.
[ یاران در این دنیا جز شما کسی را ندارم.]
ــ فروتنانه ترین فروتنان بود.
[ در فروتنی تالی نداشت.]
ــ این چنین شتابان کجا می روی؟
[ به کجا چنین شتابان؟] ــ با توجه به شعر شفیعی کدکنی.
ــ بیشتر به سوی معصیت کاران کشیده می شود.
[ گناهکارتران را مستحق کرامت می داند.] ــ با توجه به شعر حافظ.
ــ مویه ها تنها با داغدار کردن دل تسلی می دهند. چنین غمی در تمنای تسلی نیست. روی بیچارگیش تغذیه می کند. مویه ها تنها از خواهش دمادم برای بازگشودن زخم سرچشمه می گیرند.
[ ناله های زار در جایی مایه تسلی می شوند که دل را بیش از پیش ریش کنند. در چنان اندوهی آرزوی تسلی در کار نیست و چار و ناچار باید با آن ساخت. ناله های زار از این خواهش مدام سرچشمه می گیرد که زخم دوباره سر باز کند. [ــ «ناله های زار» به جای lamentations با توجه به شعر حافظ: بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت / وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت.
همت طلبیدن از حافظ به همین دو نمونه ختم نمی شود. خواننده رمان خود به فراست درمی یابد تا چه اندازه از انفاس قدسی حافظ مدد خواسته ام: بو که نبض تپنده کلمتهای نویسنده در زبان فارسی هم جریان یابد ــ گو اینکه برادران کارامازوف را از زبان واسط ترجمه کرده ام و لامحاله بسیاری از لطافتها و ظرایف زبان اصلی منتقل نشده است، که این هم حدیث دیگری دارد و این زمان بگذار تا وقت دگر. پس چه بهتر که با بیتی از حافظ ختم کنم، همانگونه که با بیتی از او ابتدا کرده بودم.

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

صالح حسینی

نظرات کاربران درباره کتاب برادران کارامازوف

دوستان کسی اطلاع داره این ترجمه بهتره یا ترجمه آقای شهدی؟ کسی جوابی به سوال بنده که مدتی پیش نوشته بودم نداد. من الان من این کتاب رو تو تخفیف خریدم و ترجمه بسیار روان و خوبی دارد. این را برای دوستان محترم که احیانا سوال مشابه بنده بعدا برایشان پیش بیاید نوشتم.
در 2 سال پیش توسط مح م
رمانی زیبا که به قول مترجمش(صالح حسینی)قهرمانش برادری است و متکی بر اصول داستان گویی داستایوفسکی یعنی واقعۀ پیش بینی نشده و اشتراک در گناه و رستگاری است برادران کارامازوف :برادر ارشد دمیتری است که هم احساس لطیف و شاعرانه دارد و هم شهوت پرست و بی بند و بار است. برادر کوچک تر آلیوشا است با نام اصلیِ آلکسی که پا بر جای مردان خدا نهاده و برادر میانی، ایوان است که به واسطۀ غرق شدن در اندیشه های فلسفی سنگدل شده و هرچند شیطان همزاد اوست اما نویسنده در آخِر اورا به شیطان نمی سپاردراز وجود آدمی،نه فقط زیستن بلکه داشتن چیزیست که به خاطر آن زندگی کند.بدون داشتن مفهومی استوار از هدف زندگی ،انسان به ادامۀ زندگی رضا نمی دهد،و اگر هم به وفور نان داشته باشد،تباه کردن خود را بر ماندن در این دنیا ترجیح می دهد...مگر از یاد بردی که آدمی آرامش و حتی مرگ را به آزادی انتخاب در معرفت خیر و شر ترجیح می دهد؟برای آدمی هیچ چیز فریبنده تر از آزادی وجدان نیست و در عین حال هیچ چیز هم مایۀ رنجی بیش تر از آن نیست
در 9 سال پیش توسط Meh...ani
بهترین توصیف در باب این رمان را از دید بنده رضا امیرخانی ارائه داد: دنیایی بزرگ‌تر و پیچیده تر از دنیای ما
در 3 سال پیش توسط رامین مددلو
از کتاب پانصد صفحه ای ، یک صفحه از خود کتاب برای نمونه نزاشتند. فقط مقدمه هست
در 1 سال پیش توسط دنی ک
فوق العاده داستایفسکیِ چیره دست با پرداخت با جزییات و پر ارجاع، دقیق و عمیق، تصویر سازی بی بدیلی در این کتاب داشته که نمونه مشابهی با این کیفیت نداره
در 1 سال پیش توسط محمدحسین گمار
عاااااااااااااااااااااااااااااالی . ترجمه عااااااااااااااااااااااالی . موضوعش هم عااااااااالی
در 1 سال پیش توسط گل پری بانو
داستان کتاب به صورتیه که بعد از خوندنش سعی می کنید آدم هایی اطراف رو در قالب شخصیت های داستان تقسیم بندی کنید...برای کسی که مطالعه کلاسیک نداشته اصلا انتخاب خوبی نیست..چون هم حجمش زیاده. و هم خواندنش زمانبره ...اما به عنوان یکی از شاهکار های ادبیات جهان قطعا ارزش حتی چند بار خوندن رو هم داره
در 1 ماه پیش توسط mah...i74
این ترجمه بسیار نامفهوم و بی روحه ترجمه قدیمی تر که توسط مرحوم مشفق همدانی انجام شده خیلی روانتر هست و از ترجمه های جدید ترجمه احمد علیقلیان بهتره به هر حال خواندن ترجمه صالح حسینی اصلا لذت بخش نیست
در 9 ماه پیش توسط ریحانه کریم زاده
شما دوتا ترجمه دارید چرا اون ترجمه که ارزونتره را نزاشتید؟؟
در 1 سال پیش توسط ka va
خواندن این شاهکار ادبی و قدیمی را از دست ندهید
در 3 هفته پیش توسط maz...ril