فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانه ارواح

کتاب خانه ارواح

نسخه الکترونیک کتاب خانه ارواح به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانه ارواح

ایزابل آلنده، برادرزاده‌ی سالوادور آلنده‌، رئیس‌جمهور فقید شیلی، در سال ۱۹۴۲ زاده شده است. پس از کودتای نظامی در شیلی، این کشور را ترک گفت، و پس از یک سلسله مبارزات مردم علیه دیکتاتوری پینوشه و برکناری او، همراه بسیاری دیگر از مبارزان و هنرمندان به شیلی بازگشته است. خانة ارواح مهم‌ترین و معروف‌ترین رمان اوست، که یکی از آثار مهم ادبیات آمریکای لاتین به شمار می‌رود و تاکنون به زبان‌های بسیاری ترجمه شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۸۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانه ارواح

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

نانا هم چنان برجای ایستاده بود و دست های چلیپا شده اش شالش را بر سینه نگه داشته بود. سورو به نیمکت اشاره کرد و نانا شرمگنانه جلو آمد و کنارش نشست. از زمانی که نانا در خانه سورو زیسته بود، این اولین بار بود که این همه به اربابش نزدیک می شد. سورو برای خود و او دو لیوان باده ریخت و جام خویش را لاجرعه سر کشید. سر را میان دو دست گرفت، موهایش را چنگ می زد و با دندان های به هم فشرده دعایی غریب را زمزمه می کرد. نانا که شق ورق بر لبه نیمکت نشسته بود، وقتی گریه وی را دید راحت نشست، و دست زمخت و پر ترکش را دراز کرد، و با همان لطفی که بچه های وی را در طول بیست سال گذشته تر و خشک کرده بود، با یک حرکت خود به خودی موهای سورو را مرتب کرد. سورو سر برداشت و وقتی به این چهره جوان نما و استخوان های گونه سرخ پوستی و گیسوی گره شده و دامان پهناورش نگریست که همه زاد و رودش روی آن آروغ زده، جنبیده و به خواب رفته اند، احساس کرد این زن که به اندازه خود زمین گرم و بخشایشگر است می تواند او را تسلی دهد. پیشانی اش را بر دامن او نهاد و بوی خوش پیش بند آهاردارش را بویید و چون پسرکی به هق هق افتاد و همه اشک هایی را که در مقام یک مرد در طول زندگی اش نگه داشته بود، سرازیر کرد. نانا پشت وی را خاراند و آرام تپ تپ به پشتش زد و با زبانی که بچه های کوچک را می خواباند با او حرف زد و ترانه ای روستایی برایش خواند تا آرام شد. هم چنان در کنار هم نشسته بودند و باده می نوشیدند و گه گاه که روزهای خوشی را به یاد می آوردند می گریستند، روزهای خوشی که رزا درون باغ می دوید و پروانه ها را از زیبایی اش، که تنها از ژرفای دریا می توانست مایه گرفته باشد، می ترساند.
دکتر کوئواس و دستیارش در آشپزخانه آلات و ادوات خوفناک و کوزه های بدبو را آماده کردند، پیش بندهای لاستیکی پوشیدند و آستین های شان را بالا زدند و پنهانی ترین قسمت های بدن رزا را زیرورو کردند، تا آن که بدون کم ترین تردیدی ثابت کردند که دختر مقدار زیادی مرگ موش خورده است. دکتر ضمن شستن دست هایش در ظرف شویی چنین نتیجه گیری کرد:
ـ قرار بوده زهر را سورو بخورد.
دستیار که از زیبایی دختر جوان بی طاقت شده بود نمی توانست به رها کردن دختر در آن حالت که مثل نیم تنه ای دوخته شده می نمود، تن دردهد، و به دکتر پیشنهاد کرد اندکی آن را مرتب کنند. آن دو مرد برای حفظ جسد از تباهی به کار روغن زدن و مالیدن خمیر مخصوص کفن و دفن پرداختند و تا ساعت چهار صبح کار کردند تا آن که دکتر کوئواس گفت، آن قدر خسته و غمگین است که نمی تواند کار را ادامه دهد. از آشپزخانه بیرون رفت و رزا زیر دست دستیار باقی ماند؛ و او لکه های خون روی پوستش را با اسفنج پاک کرد، لباس خواب گلدوزی شده اش را روی سینه اش گذاشت تا بریدگی از گلوگاه تا عضو مادینگی اش را بپوشاند و موهایش را مرتب کرد. سپس به جمع وجور کردن درهم برهمی هایی که خودش و دکتر به وجود آورده بودند، پرداخت. دکتر کوئواس وارد اتاق نشیمن شد و سورو و نانا را دید که از گریه و باده نیمه مست شده اند، و گفت:
ـ حاضر است. تا اندازه ای مرتبش کرده ایم، طوری که مادرش می تواند برود تو و نگاهش کند.
دکتر به سورو گفت که تردیدهایش به جا بوده است و در معده دختر همان ماده کشنده ای را یافته است که در عرق پیشکشی موجود بوده است. آن وقت بود که سورو به یاد پیشگویی کلارا افتاد و همه آرامش باقی مانده اش را از دست داد، زیرا نمی توانست فکر کند که دخترش به جای او مرده است. خود را بر کف اتاق افکند و نالید که به خاطر جاه طلبی و لاف و گزاف هایش گناهکار است، هیچ کس به وی نگفته وارد سیاست شود، در مقام یک حقوقدان معمولی و مرد خانه وضع بسیار خوبی داشته، و از این پس کاندیداتوری شومش را رها می کند و از حزب لیبرال و فعالیت های اجتماعی دست می کشد، و امیدوار است هیچ یک از فرزندانش هرگز وارد سیاست نشوند، که کاری است لایق قصابان و دزدان سرگردنه؛ تا آن که دل دکتر کوئواس به رحم آمد و لطف کرد و او را مست کرد. مشروب از درد و رنج و گناهش قوی تر بود. نانا و دکتر او را به بالا، به اتاقش خوابش بردند و لباس هایش را کندند و توی رختخوابش خواباندند. سپس به آشپزخانه برگشتند، که دستیار آخرین دست کاری ها را بر جسد رزا انجام می داد.
نیوآ و سورو دل واله فردا صبح دیر بیدار شدند. خویشاوندان نشانه های عزا به خانه آویخته بودند. پرده ها را کشیده و نوارهای درشت سیاه به آن ها زده بودند؛ دیوارها پر شده بود از دسته گل هایی که بوی خوش بیمارکننده شان راهروها را آکنده بود. در اتاق ناهارخوری نمازخانه کوچکی برای مراسم تشییع برپا کرده بودند. در آن جا روی میز بزرگ، که پارچه ای سیاه با حاشیه های طلایی آن را پوشانده بود، تابوت سفید رزا با گل میخ های نقره ای قرار داشت. دوازده شمع زرد در شمعدانی های مفرغی نوری کدر بر دختر می افکند. لباس عروسی تنش کرده بودند و با تاجی مومی به شکل گل بهارنارنج، که برای روز عروسی اش کنار گذاشته بودند، موهایش را آراسته بودند.
ساعت دوازده ظهر دوستان و خویشاوندان و آشنایان برای ابراز همدردی با خانواده، به ترتیب از کنار تابوت گذشتند. حتی سرسخت ترین دشمنان شان نیز در خانه حضور یافتند و سورو دل واله به امید شناختن قاتل، با نگاهی استفهام آمیز به جفت جفت چشم ها خیره می شد؛ اما در همه چشم ها، حتی در چشمان رئیس حزب لیبرال نیز جز بی گناهی و اندوه چیزی نمی دید.
در خلال گرفتن احیا، مردها در اتاق های نشیمن و راهروها پرسه می زدند و با صدایی آهسته از کسب وکار صحبت می کردند. و هرگاه یکی از افراد خانواده متوفی نزدیک شان می شد سکوتی احترام آمیز را رعایت می کردند. وقتی زمان وارد شدن به اتاق ناهارخوری و آخرین ادای احترام به رزا فرا رسید، همگی به لرزه افتادند، چون شاید بتوان گفت رزا پس از مرگ به نحو قابل ملاحظه ای زیباتر شده بود.
بیش تر خانم ها وارد اتاق نشیمن شدند که صندلی ها را دور آن چیده بودند. این طوری می توانستند با فراغ بال گریه کنند، و به بهانه مرگ دیگری عقده دل خویش را بگشایند. گریه مفصلی به راه افتاد که درعین حال توام با نزاکت و بی سروصدا بود. بعضی از زنان زیر لب دعاهایی زمزمه می کردند. مستخدم ها در اتاق ها و راهروها می گشتند و بین زنان چای و کنیاک و شیرینی های خانگی و دستمال پخش می کردند، و به زنانی که به دلیل کمبود هوا و بوی شمع ها و سنگینی اندوه و تاثر، احساس ضعف می کردند، حوله سرد آغشته به آمونیاک می دادند. همه دختران دل واله، غیر از کلارا که هنوز بچه بود، سرتاپا سیاه پوشیده بودند و مثل دسته ای کلاغ در دو طرف مادرشان نشسته بودند. نیوآ که همه اشک هایش را ریخته بود، بی آه و بی حرف و بدون آمونیاک، که به آن حساسیت داشت، خشک و سخت روی صندلی نشسته بود. دیدارکنندگان به محض ورود به خانه نزد وی می آمدند تا همدردی خویش را ابراز کنند. بعضی گونه هایش را می بوسیدند و بعضی دیگر چند لحظه او را در آغوش می گرفتند، اما چنین می نمود که او حتی نزدیک ترین دوستانش را به جا نمی آورد. او مرگ بچه های دیگر خود را چه در طفولیت و چه هنگام تولد دیده بود؛ اما هیچ کدام احساس فقدانی را که اکنون داشت در وی پدید نیاورده بود.
همه خواهران و برادران با نثار بوسه ای بر پیشانی سرد رزا با وی بدرود گفتند مگر کلارا که از نزدیک شدن به اتاق ناهارخوری سرباز زد. اما چه به سبب حساسیت بسیار شدید او و چه به خاطر گرایشش به خواب گردی در هنگامی که تخیلش درهم می ریخت، هیچ کس به او اصراری نکرد. کلارا یکه و تنها و چنبره زده، در کنار باراباس، در باغ ماند و از خوردن امتناع می کرد، و کاری به مراسم تشییع نداشت. فقط نانا مراقبش بود و می کوشید دلداری اش دهد، اما کلارا او را از خود می راند.
با وجود مراقبتی که سورو برای خواباندن سروصداها به خرج داد، مرگ رزا به صورت یک رسوایی بر سر زبان ها افتاد. دکتر کوئواس برای کسانی که گوش شنوا داشتند منطقی ترین توضیحات را درباره مرگ رزا می داد و می گفت از ذات الریه شدید بوده است. اما چنین شایع شده بود که رزا اشتباهاً به جای پدرش مسموم شده است. در آن ایام قتل های سیاسی هنوز در کشور شهرت پیدا نکرده بود و به کار بردن سم، روشی بود که فقط بدکاره ها و زن های شلخته به آن متوسل می شدند. این روش حقارت آمیزی بود که از دوران مستعمراتی به این سو دیده نشده بود؛ حتی جنایت های عشقی نیز رو در رو صورت می گرفت. بر سر سوءقصد به جان سورو جنجال بزرگی برپا شد و پیش از آن که وی موفق به جلوگیری از آن شود، در نشریه مخالف اعلامیه ای منتشر شد که در پرده تهمت هایی به اشرافیت زده بود و در آن ادعا شده بود که محافظه کاران نیز قادر به چنین کاری هستند، زیرا آنان نمی توانستند سورو دل واله را که به رغم طبقه اجتماعی خود، سرنوشتش را با لیبرال ها گره زده است ببخشند.
پلیس کوشید رد بطری عرق را دنبال کند اما تنها چیزی که توانستند دریابند این بود که بطری عرق و خوک بریان آکنده از کبک و آلو از یک منشا نبودند، و رای دهندگان جنوب هیچ گونه ارتباطی با این قضیه نداشتند. بطری اسرارآمیز را در همان روز و درست در همان ساعتی که خوک بریان شده رسیده بود، جلو در مخصوص خدمتکاران خانه آقای دل واله یافته بودند. آشپز خیلی ساده گمان کرده بود که این بطری هم جز آن پیشکشی است. شور و حرارت پلیس و بررسی های سورو، با کمک یک کارآگاه خصوصی که خود استخدام کرده بود، هیچ کدام برای شناسایی قاتل نتوانست راهگشا باشد، و سایه انتقامی به تاخیر افتاده، هم چنان بر سر نسل های آینده معلق ماند. این نخستین عمل از اعمال خشونت بار و متعددی بود که سرنوشت خانواده دل واله را رقم زد.

کاملاً به یاد دارم. برایم روز شادی بود چون رگه تازه ای پیدا شده بود، رگه ای ضخیم و عالی که در تمام آن سال های توام با از خودگذشتگی و دوری و امید از چنگم گریخته بود و می توانست تجسم ثروتی باشد که آن همه سال در جست وجویش بودم. مطمئن بودم که شش ماهه به اندازه کافی برای ازدواج پول فراهم می کنم، و در پایان سال می توانم خود را آدم ثروتمندی بدانم. خیلی شانس آورده بودم، چون در کار معدن شمار کسانی که سرمایه ناچیزشان را هم از دست می دادند، بسیار بیش تر از کسانی بود که ثروتی به چنگ می آوردند. آن روز عصر نشسته بودم و داشتم همین مطالب را برای رزا می نوشتم، و طوری شنگول و بی قرار بودم که انگشت هایم روی ماشین تحریر قراضه گیر می کرد، و همه کلمه ها درهم و برهم از ذهنم جاری می شد. وسط های نامه بودم که صدای ضربه هایی را بر در شنیدم، صدایی که همه امید و آرزوهایم را برای همیشه قطع کرد. دهقانی بود با چند قاطر که برایم از شهر تلگرافی آورده بود؛ فرولا(۲۳) خواهرم فرستاده بود و در آن مرگ رزا را به من اطلاع داده بود.
سه بار مجبور شدم آن تکه کاغذ را با دقت بخوانم تا به میزان غم و اندوه خود پی ببرم. تنها چیزی که هرگز به ذهنم خطور نکرده بود فانی بودن رزا بود. هرگاه از ذهنم می گذشت که ممکن است رزا در انتظار من خسته شود و با شخص دیگری ازدواج کند، و یا آن رگه لعنتی که خوشبختی ام را در برداشت پیدا نشود، و یا معدن ریزش کند و مرا مثل یک سوسک له کند، خیلی رنج می کشیدم. به همه این احتمالات و حتی بیش از آن ها هم فکر کرده بودم جز مرگ رزا، آن هم به رغم این که به بدبینی مشهورم و همیشه از بد، بدتر را انتظار دارم.
حس می کردم زندگی بدون رزا دیگر هیچ معنایی ندارد. مثل بالنی که بادش در رفته باشد، انگار درونم خالی شده بود؛ همه شوق و ذوقم از بین رفته بود. خدا می داند چه قدر روی صندلی ام نشستم و از پنجره به بیابان چشم دوختم تا به تدریج روحم به جسمم بازگشت. نخستین واکنشم خشم بود؛ رو به دیوار کردم و آن قدر بر الوار سست مشت کوبیدم که از بندانگشتانم خون جاری شد. پس از آن، همه نامه ها و نقاشی های رزا و رونوشت نامه های خودم را به او ریز ریز کردم، و لباس ها و کاغذها و کیسه کرباس را که پر از طلا بود در چمدانم چپاندم و رفتم سراغ سرکارگر تا اوراق گزارش پیشرفت کار و کلید انبار را به او بسپارم. قاطرچی گفت مرا تا ایستگاه قطار می برد. تقریباً تمام شب را می بایست با چند پتوی نازک اسپانیایی، که تنها پوشش مان در برابر رطوبت بسیار سرد هوا بود، و بر پشت آن حیوانات سفر کنیم، و لاک پشت وار در دل آن برهوت بی انتها راه بسپریم، و تنها ضمانت سالم رسیدن مان در آن بیابان فقط غریزه راهنمای مان بود، زیرا هیچ علامت و نشانه ای در آن جا وجود نداشت. آسمان شب صاف و پرستاره بود. حس می کردم که سرما مغز استخوانم را می ترکاند، و جریان خون را در دست هایم قطع می کند و در روحم فرو می رود. به رزا فکر می کردم و با شدت وحدتی نامعقول آرزو می کردم که مرگش راست نباشد، و نومیدانه به درگاه خدا استغاثه می کردم که کاش همه این ها یک اشتباه وحشت انگیز باشد، و دعا می کردم که عشق من دوباره زنده شود، و مثل العازر(۲۴) از بستر مرگ برخیزد. از درون می گریستم؛ و غرق اندوه در آن شب یخ زده، به همه ناسزا می گفتم، به قاطر که آن همه آهسته می رفت، و به فرولا که آن خبر بد را فرستاده بود، و به خود رزا که مرده بود و به خدا که گذاشته بود بمیرد. تا آن که روشنایی صبح در افق پدیدار شد؛ و می دیدم که ستاره ها خاموش و نخستین سایه های سپیده دم ظاهر می شدند، و چشم انداز به رنگ سرخ و نارنجی درمی آمد. هوا که روشن شد بخشی از نیروی از دست رفته ام را بازیافتم. کم کم در برابر بیچارگی ام تسلیم شدم و دیگر به درگاه خدا التماس نکردم که او را زنده کند. بلکه دعا می کردم کاش به موقع برسم و قبل از آن که دفنش کنند، برای آخرین بار ببینمش. سرعت مان را زیاد کردیم و یک ساعت بعد قاطرچی جلو یک ایستگاه کوچک قطار با من خداحافظی کرد. آن جا لکوموتیو کوچکی را دیدم که دنیای متمدن را با بیابانی پیوند می داد که مدت دو سال در آن به سر برده بودم.
بیش از سی ساعت بدون آن که برای غذا خوردن توقف کنم به سفر ادامه دادم؛ حتی متوجه تشنگی ام نبودم. بالاخره توانستم پیش از شروع تشییع جنازه به منزل دل واله برسم. بعدها به من گفتند که خاک آلود و سر برهنه و کثیف و ریش نتراشیده و گرسنه و خشمناک، درحالی که با فریاد نامزدم را صدا می زدم به آن جا رسیدم. وقتی که وارد حیاط شدم کلارای کوچک، که آن موقع بچه لاغراندامی بود، به استقبالم بیرون آمد؛ دستم را گرفت و بی آن که حرفی بزند مرا به سوی اتاق ناهارخوری برد. رزا در میان چین های اطلس سفیدی که تابوت سفیدش را می آراست، دراز کشیده بود و با آن که سه روز از مرگش می گذشت هیچ نقصی در وی پدید نیامده بود و هزاران بار از آن چه من به یاد داشتم، زیباتر شده بود، زیرا در مرگ به طرز مرموزی به همان پری دریایی که در نهان بود، تبدیل شده بود.
من فریاد می کشیدم: «لعنت بر رزا!‍ از چنگم دررفت!» در کنارش زانو زده بودم و جلو همه قوم و خویش ها افتضاحی برپا کرده بودم؛ آخر هیچ کس نمی توانست احساس بیهودگی و غبن مرا دریابد، که چگونه دو سال تمام زمین را کاویده بودم، آن هم فقط با این هدف که ثروتمند شوم و روزی این دختر را به کلیسا ببرم و آن وقت مرگ او را از من ربوده بود.
چند لحظه بعد نعش کش را آوردند؛ درشکه ای بود بزرگ و سیاه و براق، و هم چنان که در این گونه مراسم معمول بود شش اسب آراسته آن را می کشید، و دو درشکه چی با لباس های مخصوص آن را می راندند. بعدازظهر، که باران سبک و ریزی می بارید آن را از منزل بیرون آوردند، و دسته ای اتومبیل، که افراد خانواده و دوستان و دسته گل ها داخل آن ها بودند، دنبالش به راه افتاد. آن موقع رسم بود که زن ها و بچه ها در تشییع جنازه شرکت نکنند، و آن را فقط در صلاحیت مردها می دانستند. اما در آخرین لحظه کلارا توانست خود را داخل صف تشییع کنندگان بیندازد و با خواهرش رزا همراه شود. احساس کردم که دست کوچکش در دستکش دستم را می فشارد. در تمام طول راه مثل سایه ای ساکت و کوچک، که احساسی لطیف، اما ناشناخته را در روحم برمی انگیخت، در کنارم بود. در آن لحظه کسی به من نگفته بود که دو روز است کلارا صحبت نکرده است؛ و سه روز دیگر گذشت تا آن که اهل خانه از سکوت وی به وحشت افتادند.
سورو دل واله و پسرهای بزرگش تابوت سفید رزا را، با گل میخ های نقره ای اش بر دوش گرفتند و او را در چاله ای در مقبره خانوادگی گذاشتند. به رسم اندوه گساری، در کشوری که شان غم را آموخته است، همگی شان سیاه پوشیده بودند، ساکت بودند و گریه نمی کردند. پس از آن که دروازه های آرامگاه را بستند، و افراد خانواده و دوستان و گورکنان همگی رفتند، در میان گل هایی که از گرسنگی باراباس نجات یافته بود و رزا را تا گورستان همراهی کرده بود، یکه و تنها شدم. با قد باریک و بلندی که آن وقت ها داشتم، یعنی پیش از مستجاب شدن نفرین فرولا و لاغر شدن و آب رفتنم، در آن گورستان، مثل یک پرنده تیره زمستانی شده بودم که دامن نیم تنه ام در دست باد می رقصید. آسمان خاکستری بود و انگار می خواست ببارد. فکر می کنم هوا خیلی سرد بود، اما من حس نمی کردم، چون خشم و غضب داشت زنده زنده مرا می خورد. قادر نبودم از آن مستطیل کوچک مرمری چشم بردارم که نام رزا خوشگله، با حروف بلند گوتیک، همراه با تاریخ اقامت کوتاهش در این جهان، بر آن حک شده بود. به این فکر می کردم که چگونه دو سال را در رویای رزا هدر داده بودم، برای رزا کار کرده بودم، برای رزا نوشته بودم و رزا را خواسته بودم و این که سرانجام، از این تسلی خاطر هم که در کنارش دفن شوم، محروم بودم. به سال هایی می اندیشیدم که هنوز برای زندگی کردن در اختیار داشتم و فکر می کردم که بدون او هیچ ارزشی ندارد، چون دیگر زنی را با موهای سبز و زیبایی دریایی پیدا نخواهم کرد. اگر کسی به من می گفت که بیش از نود سال زندگی می کنم، تفنگی بر شقیقه ام می گذاشتم و ماشه اش را می چکاندم.
صدای قدم های نگهبان گورستان را که از پشت سر به من نزدیک می شد نشنیدم، و وقتی دست بر شانه ام گذاشت از جا جستم و نعره کشیدم:
ـ چه طور جرئت کردی که به من دست بزنی!
مرد بیچاره از وحشت به عقب جست. چند قطر باران غمگینانه بر گل هایی که برای مرده آورده بودند افتاد. انگار گفت:
ـ مرا ببخشید آقا. ساعت شش است و باید درها را ببندم.
سعی کرد برایم توضیح دهد که طبق مقررات هیچ کس غیر از کارکنان، حق ندارد پس از غروب آفتاب در آن جا بماند، که نگذاشتم سخنش را تمام کند. چند اسکناس گذاشتم کف دستش و کنارش زدم تا راحتم بگذارد. هم چنان که دور می شد به عقب برمی گشت و به من نگاه می کرد. حتماً فکر کرده بود من دیوانه ام، یکی از آن مرده دوستان دیوانه ای، که گاه گاه قبرستان ها پاتوق شان می شود.
شبی طولانی بود، شاید طولانی ترین شب زندگی ام بود. تمام شب را کنار گور رزا گذراندم، با او صحبت کردم، او را در اولین قسمت سفرش به جهان دیگر همراهی کردم، و آن هم در زمانی که برای آدم بسیار سخت است که از زمین جدا شود، و به عشق کسانی که به جا مانده اند نیازمند است تا بتواند حداقل با این تسلی که چیزی در قلب دیگری نشانده است، جهان را ترک کند. چهره کاملش را به یاد می آوردم و به بخت خود لعنت می فرستادم. رزا را به خاطر سال هایی که با رویای او در دل معدن گذرانده بودم ملامت می کردم. به او نگفتم که در آن مدت با هیچ زنی جز یک مشت فاحشه پیر و چین وچروک دار رابطه نداشته ام؛ زن هایی که بیش تر از روی خیرخواهی به همه افراد اردو می رسیدند تا به خاطر قابلیت های شان. اما به او گفتم که در میان مردان خشن و قانون شکن زندگی کرده ام، غذایم نخود بوده است و دور از تمدن و آبادانی، آب سبز نوشیده ام، و شب و روز به او فکر کرده ام و تصویرش را، مثل پرچمی که به من نیرو می بخشید در روحم نشانده ام، تا کوه را با بیل و کلنگ بکنم، حتی اگر رگه طلا گم می شد، حتی اگر دلم سراسر سال درد می کرد، حتی اگر شب سرما تا مغز استخوانم نفوذ می کرد، و روز از گرما منگ می شدم، و همه این ها فقط برای این بود که با او ازدواج کنم؛ اما حالا می میرد و پیش از آن که به رویاهایم جامه عمل بپوشانم خیانت می کند و مرا با این نومیدی چاره ناپذیر رها می کند. به او گفتم که مرا مسخره کرده است، هیچ وقت درست و حسابی با هم خلوت نکرده ایم، و فقط یک بار او را بوسیده ام. ناچار بوده ام تار و پود عشقم را از خاطره ها و آرزوهای پرشوری، که امکان ارضا شدن نداشته اند ببافم، یا از نامه هایی که یک عمر طول می کشید تا به دستش برسند، و وقتی می رسیدند که دیگر پژمرده و رنگ باخته شده بودند و تازه نمی توانستند شدت احساسات من و درد دوری اش را منعکس کنند، چون من به هیچ وجه استعداد نامه نوشتن ندارم، چه رسد به آن که بخواهم چیزی از عواطف خودم بنویسم. به او گفتم که سال های کار در معدن، سال های غبن و خسارت جبران ناپذیر بوده است. و اگر می دانستم که دیری در این جهان نمی ماند، پولی را که برای ازدواج نیاز داشتم می دزدیدم و برایش قصری می ساختم و با گنج های دریایی چون مروارید و مرجان و گوش ماهی جواهرنشانش می کردم. او را می دزدیدم و در آن قصر محبوسش می کردم و کلیدش را فقط خودم نگه می داشتم. او را بی وقفه و تا ابد دوست می داشتم، چون حتم داشتم که اگر با من بود سمی را که برای کشتن پدرش فرستاده بودند نمی نوشید و هزار سال زندگی می کرد. برایش از نوازش هایی که همیشه در خاطر داشتم، و از هدیه هایی که در نظر داشتم با آن ها غافلگیرش کنم حرف زدم، گفتم چگونه می خواستم دوستش بدارم و خوشحالش کنم. خلاصه آن که حرف های دیوانه واری به او زدم، که اگر قادر به شنیدن بود، هرگز بر زبانم جاری نمی شد و هرگز هم تاکنون به هیچ زنی نگفته ام.
آن شب فکر می کردم دیگر هیچ نیرویی برای دوباره عاشق شدن ندارم، و هرگز لب به خنده نخواهم گشود، و دنبال هیچ سودایی نخواهم رفت، اما هرگز خیلی زیاد است. این را در زندگی طولانی ام بارها آموخته ام.
می دیدم که خشم، مثل یک غده بدخیم، سراسر وجودم را فرامی گیرد و بهترین ساعات زندگی ام را می آلاید و مرا از لطافت و مهربانی می اندازد. اما سوای پریشانی و خشم، نیرومندترین احساسی که آن شب داشتم و به یادم مانده است، خواهش ناکام مانده ای بود، زیرا دیگر نمی توانستم این نیاز سوزانم را برآورم، که دست هایم را بر بدن رزا بکشم، و به رازهایش رسوخ کنم و آبشار سبز گیسوانش را جاری کنم، و در عمیق ترین آب هایش غوطه زنم. در کمال نومیدی آخرین تصویری را که از او در ذهن داشتم به یاد می آوردم؛ تصویری که بر چین های اطلس در تابوت دوشیزگی اش، با گل های عروسی بر گیسوانش و تسبیح در دست هایش طراحی شده بود.
با نخستین روشنایی های سپیده دم، نگهبان گورستان دوباره پیدا شد. حتماً برای مجنون نیمه یخ زده ای که شب را در میان ارواح کبودرنگ گورستان گذرانده بود، احساس ترحم کرده بود. فلاسک چای در دستش بود و تعارف کرد و گفت:
ـ چای داغ میل دارید؟
دستش را کنار زدم و با گام های بلند و تند، درحالی که از بین ردیف قبرها و سروها می گذشتم و ناسزا می گفتم از آن جا بیرون آمدم.

شبی که دکتر کوئواس و دستیارش جسد رزا را در آشپزخانه دریدند تا علت مرگ وی را دریابند، کلارا با چشمان کاملاً باز در رختخواب دراز کشیده بود و در تاریکی می لرزید. از مرگ رزا وحشت کرده بود، چرا که خودش گفته بود او می میرد، باور کرده بود همان طور که می تواند با نیروی ذهنی نمکدان را روی میز به حرکت درآورد، همان طور هم می تواند مرگ ومیر و وقوع زلزله و حتی سایر مصائب بدتر از آن ها را باعث شود.
مادرش بیهوده می کوشید برایش توضیح دهد که او نمی تواند حوادث را پدید آورد، بلکه فقط می تواند تا اندازه ای آن ها را پیش بینی کند. احساس گناه و تنهایی می کرد و به ذهنش رسید که اگر در کنار رزا باشد خوشحال خواهد بود. به همین جهت با لباس خواب برخاست و پابرهنه به اتاق خوابی رفت که با خواهر بزرگش در آن می خوابید، اما رزا را در جایی که بار آخر دیده بود، نیافت. رفت بیرون تا پیدایش کند. خانه تاریک و ساکت بود. مادرش که دکتر کوئواس داروی خواب آور به وی خورانده بود، خوابیده بود و برادرها و خواهرها و خدمتکاران به اتاق های خود رفته بودند. لرزان و سرد از اتاق های نشیمن گذشت و از کنار دیوارها آرام رد شد. میز و مبل های سنگین و پرده های ضخیم و نقاشی های روی دیوار و گل های کاغذدیواری بر زمینه ای تیره و چراغ های کوتاه، که بر سقف پرتوی لرزان افکنده بودند، و گلدان های سرخس بر پایه های چینی، همه تهدیدآمیز به نظرش می آمدند. از زیر در اتاق پذیرایی باریکه نوری به چشمش خورد؛ می خواست وارد شود، اما می ترسید با پدرش روبه رو شود و او دوباره به رختخواب روانه اش کند. از همین رو با این فکر که در آغوش نانا آرام و قرار یابد، به سمت آشپزخانه به راه افتاد. از حیاط اصلی رد شد و از لای درخت های کاملیا و درخت های مینیاتوری پرتقال گذشت، و به اتاق های نشیمن قسمت دوم خانه و راهروهای تاریک و گشاد وارد شد. در این جا چراغ های کم سوی گاز را هر شب از ترس وقوع زلزله و برای دور کردن جغدها روشن نگاه می داشتند. وارد حیاط سوم شد، که اتاق های خدمتکاران و آشپزخانه در آن جا قرار داشت. از این جا دیگر خانه حالت اشرافی را از دست می داد و لانه حیوانات و آشیانه ماکیان و جایگاه مستخدمین شروع می شد. کمی دورتر اصطبل بود که در آن جا اسب های پیر را نگاه می داشتند، که نیوآ هنوز سوارشان می شد، اگرچه سورو دل واله یکی از نخستین کسانی بود که اتومبیل خریده بود. در و پشت دری های چوبی آشپزخانه و آبدارخانه بسته بود. غریزه به کلارا می گفت در داخل چیز خارق العاده ای در حال اتفاق است. کوشید داخل را ببیند، اما دماغش به لبه پنجره نرسید. ناچار شد یک جعبه چوبی بیاورد و آن را زیر پنجره بگذارد. روی پنجه های پا بلند شد و از شکاف بین پشت دری چوبی و چارچوب پنجره، که در اثر رطوبت و گذشت زمان تاب برداشته بود، به داخل نگریست. حالا دیگر می توانست آن جا را ببیند.
دکتر کوئواس، آن مرد مهربان و شیرین و دوست داشتنی، با ریش پرپشت و شکم برآمده، که در به دنیا آمدن کمکش کرده و در تمام بیماری های دوران کودکی و حمله های نفس تنگی به وی خدمت کرده بود، تبدیل شده بود به تبه کاری سیاه و چاق، درست مثل آدم های کتاب های دایی مارکوس. روی میزی که نانا غذاهایش را درست می کرد، خم شده بود. و در کنارش مرد جوانی بود که او را قبلاً ندیده بود، با چهره ای مهتابی و پیراهنی با لکه های خون و چشمانی مست از عشق. کلارا ساق های چون برف و پاهای برهنه خواهرش را دید. به لرزه افتاد. در همان لحظه دکتر کوئواس کنار رفت و او توانست منظره خوفناک را ببیند که رزا به پشت، بر تخته سنگ مرمر دراز کشیده بود و چاک عمیقی تمام جلو بدنش را به شکل یک حفره درآورده بود. دل و روده هایش، در کنارش، داخل ظرف سالادخوری قرار داشت. سر رزا به سمت پنجره ای چرخیده بود که کلارا از درز آن نگاه می کرد. موهای سبزش مثل بوته سرخس از میز بر کف کاشی پوش و پر از لکه های خون آویخته بود. چشمان رزا بسته بود، اما این دختر کوچک به خاطر سایه روشن ها و یا وجود فاصله و یا توهم خودش، این طور به نظرش آمد که بر چهره خواهرش، حالتی پرلابه و آزرده مشاهده کرده است.
کلارا که بر جعبه میخ کوب شده بود نتوانست تا پایان ماجرا چشم از آن جا بردارد. مدتی طولانی از لای آن شکاف به درون چشم دوخت تا آن دو مرد، تخلیه اندرونه رزا را به اتمام رساندند و مایعاتی به درون رگ هایش تزریق کردند و درون و بیرونش را با سرکه معطر و عصاره خیری شست وشو دادند. کلارا همان جا ماند تا زمانی که آنان درونش را با خمیر مومیایی آکندند و او را با یک سوزن پرده دوزی کج، دوختند. او همان جا ماند تا وقتی دکتر کوئواس دست هایش را در ظرف شویی آب کشید و اشک هایش را خشک کرد، درحالی که دستیارش خون ها و اندرونه را پاک می کرد. او همان جا ماند تا زمانی که دکتر با حرکتی پر از اندوهی بی پایان، نیم تنه سیاهش را پوشید و از آن جا رفت. او همان جا ماند تا زمانی که مرد جوان، رزا را با یک اسفنج پاک کرد. و لباس خواب گلدوزی شده اش را بر وی پوشاند و موهایش را مرتب کرد. او همان جا ماند تا نانا و دکتر کوئواس آمدند و لباس سفید رزا را تنش کردند و تاج بهارنارنج را که برای روز عروسی اش در زرورقی پیچیده بودند، بر موهایش زدند. او همان جا ماند تا زمانی که دستیار دکتر رزا را با چنان لطف و محبتی در آغوش گرفت، که اگر نامزدش می بود بغلش می کرد و او را از آستانه خانه خودش به درون می برد. او تا پدیدار شدن نخستین روشنایی های سحر نتوانست از جا بجنبد. آنگاه درحالی که در درون خود سکوت تمام جهان را احساس می کرد به رختخوابش خزید. لبالب از سکوت شد. و تا نه سال بعد که لب گشود تا بگوید می خواهد ازدواج کند دیگر سخن نگفت.

فصل ۱: رزا خوشگله

«باراباس(۱) از دریا پیش ما آمد»؛ این را کلارا(۲)ی کوچک با خط ظریف و زیبایش نوشت. کلارا عادت داشت مطالب مهم را یادداشت کند. بعدها هم که لال شد تمام جزئیات را می نوشت و هرگز گمان نمی کرد پنجاه سال بعد من برای بازسازی گذشته و غلبه بر وحشت های خودم از آن ها استفاده کنم.
باراباس در یک روز پنج شنبه مقدس رسید. آن را در قفسی محقر انداخته بودند و سر تا پا غرق در نجاست و ادرار خود بود، و نگاه سرگشته یک زندانی درمانده و کاملاً بی پناه را داشت. ولی وضع قدوقواره و حالت شاهوار سرش گویای آن بود که در آینده غولی افسانه ای خواهد شد. یک روز ملایم پاییز بود، و از آن حوادثی که کودک یادداشت می کرد نشانه ای با خود نداشت؛ این حوادث در خلال آیین عشا ربانی نیم روز، در کلیسای سن سباستین روی داد، و همه خانواده کلارا در آن حضور داشتند. مجسمه قدیسان را به علامت سوگواری با خرقه های ارغوانی پوشانده بودند. بانوان پرهیزگار هیئت مذهبی، خرقه ها را سالی یک بار از صندوق خانه کلیسا بیرون می آوردند، آن ها را می گشودند، و گرد و غبارشان را می ستردند. این خدم و حشم آسمانی در لباس های عزا، به مقداری اسباب و اثاثیه شباهت داشتند که می باید جابه جا شوند، و این حالت اسباب کشی را حتی شمع ها و بخور و ناله آرام ارگ نیز از میان نمی برد. این قدیسان هم قد آدم، با رنگ پریدگی بیمارگون و کلاه گیس آراسته و بافته از موهای کسانی که مدت ها پیش مرده بودند و با یاقوت ها، مرواریدها و زمردهایی از شیشه رنگی و ردای گران بهای اشراف فلورانسی، در سر جای شان، به شکل بسته های تیره و خوفناک به نظر می رسیدند. تنها پیکره ای که مراسم عزاداری بر جلوه اش افزوده بود، سباستین حامی مقدس کلیسا بود که مومنان در خلال هفته مقدس از دیدار تنش معاف بودند، که با وضعی بسیار ناشایست پیچ خورده و چندین نیزه سوراخش کرده بود، و چون یک هم جنس باز مفلوک خون و اشک از او فرومی چکید، و زخم هایش که با قلم موی پدر رسترپو(۳) به طرز معجزه آسایی تازه شده بود، از نفرت رعشه بر اندام کلارا می انداخت.
آن هفته، هفته طولانی توبه و پرهیز بود، و طی آن از ورق بازی یا رقص و آواز که آدمی را در شهوت و لاقیدی غرقه می کنند خبری نبود، و تا حد امکان شدیدترین مراسم اندوه گساری و پرهیزگاری رعایت می شد. اگرچه درست در همین ایام بود که دُم چندشاخه شیطان تن کاتولیک ها را یک بند به خارخار می انداخت. غذای ایام پرهیز از کلوچه های نرم پف کرده، خورش های خوشمزه گیاهی و تورتیا(۴)های چاق وچله، و قالب های بزرگ پنیر که از روستاها می آوردند، تشکیل می شد؛ و خانواده ها با این غذاها مصائب عیسی مسیح را پاس می داشتند و از ترس تکفیر که پدر رسترپو پیوسته از آن زنهارشان می داد، نهایت احتیاط را به خرج می دادند تا مبادا دست شان به گوشت و یا ماهی بخورد. هرگز کسی جرئت نکرده بود از فرمان های او سرپیچی کند. کشیش از کرامت انگشتی متهم کننده، برای نشان دادن گناهکاران در میان جماعت برخوردار بود، و از زبانی پرورده برای برانگیختن احساسات.
کشیش از سکوی وعظ با نشان دادن مرد محترمی که برای پنهان داشتن صورتش خود را با توری یقه اش مشغول کرده بود، نعره کشید: «ببینید دزدی را که از صندوق اعانه پول می دزدد، و ببینید این زن بی شرم هرزه را که در کنار اسکله ها فاحشگی می کند.» و با این فریاد خانم استر تروئبا(۵) را متهم کرد که بیماری آرتروز معلولش کرده بود، و یکی از سرسپردگان دل کارمن(۶) باکره بود، و با شنیدن این سخنان که معنای شان را نمی فهمید و نمی دانست اسکله ها کجا هستند، از حیرت نزدیک بود چشمانش از حدقه درآید. «توبه کنید گناهکاران، لاشه های گندیده، نالایقان آن همه فداکاری عیسی بزرگ! پرهیز کنید! توبه کنید!»
کشیش که مجذوب شور و التهاب حرفه ای خود شده بود می کوشید که از نقض آشکار احکام روسای روحانی خود اجتناب کند. اربابان کلیسا که با وزش تجددگرایی به لرزه افتاده بودند دیگر پوشیدن پیراهن مویین و شلاق زدن را روا نمی دانستند. اما کشیش، خود اعتقاد راسخ داشت که یک شلاق زنی درست و حسابی، ضعف روحی را منکوب می کند. او به خاطر خطابه های بی قیدوبندش شهره بود. مومنان قصبات از کلیسایی به کلیسایی دیگر دنبالش می رفتند و به هنگام شرح عذاب اهل جهنم، یعنی بدن هایی که با انواع ابزارهای دقیق شکنجه، شکافته می شدند یا شعله های ابدی چنگک هایی که عضو مردانگی را سوراخ می کردند و خزندگان نفرت انگیزی که به دهانه عضو مادینگی می خزیدند و هزاران بلای دیگر که وعظ های خود را با آن ها می آکَند تا ترس از خدا را در دل کلیساروندگان بنشاند، عرق به تن شان می نشست. کشیش که ماموریتش در این جهان بیدار کردن وجدان این کروه کرئول(۷) راحت طلب بود، حتی درونی ترین انحرافات شیطان را با لهجه گالیسی خود توضیح می داد.
سورو دل واله(۸) لامذهب و فراماسون بود. اما به خاطر جاه طلبی سیاسی اش نمی توانست فیض حضور در مراسم روز یک شنبه و ایام جشن را از خود دریغ کند، زیرا جمعیت کثیری گرد می آمدند و این فرصت را می یافتند که او را رویت کنند. همسرش نیوآ(۹) ترجیح می داد بدون یاری واسطه ای به خدای خود بپردازد. به خرقه پوشان شدیداً بی اعتماد بود، و از توصیف بهشت و برزخ و دوزخ ملول می شد. ولی در جاه طلبی های پارلمانی شوهرش سهیم بود، زیرا امیدوار بود که با صاحب کرسی شدن شوهرش در مجلس سرانجام موفق شود حق رای زنان را تامین کند، و این امری بود که در ده سال گذشته به خاطرش جنگیده و نگذاشته بود حاملگی های پیاپی اش مانعی بر سر راه ایجاد کند. پدر رسترپو در این پنج شنبه مقدس با تصاویر مکاشفه ای خود حضار را سخت بی تاب کرده بود، طوری که نیوآ احساس می کرد سرش گیج می رود. به شک افتاده بود که نکند باز هم آبستن شده باشد. نیوآ با وجود شست وشو با سرکه و پاک کردن خود با زرداب پانزده شکم زاییده بود، که از آن میان یازده تا هنوز زنده بودند. اما نیوآ دلایل قاطعی داشت که فکر کند به سن کمال رسیده است. زیرا کوچک ترین دخترش کلارا ده ساله بود. به نظر می رسید که بالاخره نیروی باروری شگفت انگیزش رو به افول نهاده است؛ در نتیجه توانست دریابد که علت ناراحتی کنونی اش پدر رسترپو است که به نیوآ اشاره کرده بود، برای تجسم مطلبی درباره فریسیان(۱۰) که کوشیده بودند به حرام زادگان و ازدواج عرفی اعتبار قانونی دهند، و بدین وسیله خانواده، سرزمین آبا و اجدادی، مالکیت خصوصی و کلیسا را از بین ببرند و زنان را هم شان مردان قرار دهند، یعنی نقض آشکار قانون خدا، که در این مورد بسیار روشن است. نیوآ و سورو همراه فرزندان شان تمام نیمکت های ردیف سوم را اشغال کرده بودند. کلارا کنار مادرش نشسته بود و هرگاه کشیش مدت زیادی بر گناهان جسم درنگ می کرد او دست کلارا را می فشرد، چون می دانست که این حرف ها باعث می شود کودک انحرافاتی را که با واقعیت فاصله بسیار دارد با دقت بیش تری پیش خود مجسم کند. کلارا دختری بود بسیار پیشرس و تخیل لگام گسیخته تمام زن های فامیل مادری اش را یک جا به ارث برده بود. این از سوال هایی که می کرد، و هیچ کس جواب شان را نمی دانست معلوم بود.
گرمای داخل کلیسا بالا رفته بود و بوی نافذ شمع و بخور و جمعیت به هم فشرده به خستگی نیوآ دامن می زد. دلش می خواست مراسم هرچه زودتر پایان یابد، و او به خانه خنک خود برگردد و میان سرخس ها بنشیند و جرعه جرعه از کوزه افشره جو که طعم بادام می داد و نانا همیشه در روزهای تعطیل تهیه می کرد بخورد. به بچه هایش نگاه کرد. کوچک ترها خسته بودند و با لباس های روز یک شنبه شان شق و رق می نمودند، و بزرگ ترها در جای خودشان وول می خوردند. نگاه نیوآ روی رزا، بزرگ ترین دخترش درنگ کرد و مثل همیشه شگفت زده شد. زیبایی غریب این دختر کیفیتی اضطراب انگیز داشت که او نیز نمی توانست آن را نادیده بگیرد؛ زیرا این دخترش گویی خمیره ای سوای دیگر افراد بشر داشت. نیوآ حتی پیش از تولد رزا می دانست که خمیره او این جهانی نیست زیرا پیشاپیش او را در خواب دیده بود. از این رو وقتی قابله هنگام بیرون آمدن کودک جیغ کشید تعجب نکرد. رزا هنگام تولد سفید و صاف بود، بدون ذره ای چین و چروک، مثل یک عروسک چینی، با موهای سبز و چشمان زردرنگ. قابله با کشیدن صلیب بر سینه گفته بود: زیباترین موجودی که از گناه نخستین تابه حال به دنیا آمده است. نانا از همان اولین استحمام، موهای رزا را با بابونه شست که رنگ شان را روشن کرد و مایه ای چون مفرغ کهنه به آن ها داد. او رزا را بدون روانداز در برابر آفتاب گذاشت تا پوستش که در قسمت های بسیار ظریف سینه و زیر بغل شفاف بود و رگ ها و بافت پنهان ماهیچه ها به خوبی در زیر آن دیده می شد، سفت و سخت شود. حقه های کولیانه نانا کاری از پیش نبرد و به سرعت شایع شد که نیوآ فرشته ای زاییده است. نیوآ امیدوار بود که مراحل پی درپی و ناخوشایند رشد عیب و ایرادهایی در دخترش پدید آورد که البته چنین چیزی اتفاق نیفتاد، بلکه برعکس رزا در هجده سالگی هم چنان باریک اندام و بی عیب ونقص بود. می توان گفت که فریبندگی دریایی اش بیش تر هم شده بود. حالت پوستش با آن روشنای آبی ملایم موهایش و خرامیدن و رفتار آرامی که داشت آدم را به این فکر می انداخت که باید از موجودات دریایی باشد. در وجودش چیزی ماهی وار بود. اگر دُمی فلس دار داشت پری دریایی می شد. اما پاهایش او را درست در مرز باریک میان موجودی انسانی و آفریده ای اساطیری قرار داده بود. با همه این ها زندگی این زن جوان تقریباً عادی بود. نامزدی داشت که روزی با وی ازدواج می کرد و در آن صورت مسئولیت زیبایی اش دیگر بر دوش شوهرش می افتاد.
رزا سرش را خم کرد و پرتو خورشید از شیشه رنگین پنجره های گوتیک کلیسا گذشت و چهره اش را در هاله ای از نور فرو برد. چند نفر سر برگرداندند، تا نگاهش کنند و ـ مثل همیشه که از جلو آدم ها می گذشت ـ بین خود به نجوا پرداختند. اما رزا متوجه چیزی نبود. از کبر و غرور بری بود و آن روز بیش از همیشه حواسش پرت بود. در رویای جانوران تازه ای فرو رفته بود که بر سفره اش گلدوزی خواهد کرد، موجوداتی که نیمی پرنده و نیمی پستاندار بودند، و تن شان را پرهایی رنگین کمانی می پوشاند و شاخ و دم داشتند و چندان چاق بودند و چنان بال های کوتاه و کلفتی داشتند که قوانین زیست شناسی و آئرودینامیک را برهم می زد. به ندرت به نامزدش استبان تروئبا(۱۱) فکر می کرد، نه این که دوستش نداشته باشد، بلکه به سبب طبیعت فراموش کارش و نیز به خاطر این که دو سال دوری مدت زیادی بود. استبان تروئبا در معادن شمال کار می کرد. و مرتب برای رزا نامه می نوشت و رزا گه گاه برایش چند خط شعر و چند نقاشی گل و بوته که روی کاغذهای پوستی برگردانده بود می فرستاد. رزا با این نامه ها ـ که نیوآ منظماً و بی آن که کسی معترضش شود به آن ها دست درازی می کرد ـ از خطرات زندگی یک معدنچی آگاه می شد، یعنی به سر بردن در وحشت دایم از آوار سنگ و خاک، دنبال رگه های اغفال کننده گشتن، درخواست اعتبار بانکی در برابر ثروتی که هنوز در راه است و اعتماد داشتن به این که بالاخره روزی یک رگه حسابی طلا پیدا می کند، با این رگه یک شبه ثروتمند می شود و هم چنان که همیشه در پایان نامه هایش نوید می داد خواهد آمد تا دست رزا را بگیرد و به کلیسا ببرد و شادترین مرد جهان شود. اما رزا هیچ عجله ای برای ازدواج نداشت و تنها بوسه ای را نیز که به هنگام وداع از هم گرفته بودند، تقریباً فراموش کرده بود و رنگ چشمان خواستگار مصر و مراقبش را هم نمی توانست به یاد آورد. و چون رزا فقط داستان های رمانتیک می خواند، دوست داشت او را چنان مجسم کند که با چکمه هایی با تخت کلفت، و پوستی سوخته از بادهای بیابان به جست وجوی دفینه دزدان دریایی و سکه های اسپانیایی و جواهرات اینکاها زمین را می کاود. تلاش نیوآ برای قبولاندن این مطلب به رزا که ثروت معادن در دل صخره ها نهفته است بیهوده بود. آخر برای وی قابل تصور نبود که استبان تروئبا سال های سال سنگ و کلوخ را روی هم تلنبار کند و خدا می داند که برای ذوب کردن سنگ و کلوخ ها به چه ترفندهایی دست بزند به امید آن که یک ذره طلا از لای آن ها بیرون جهد. در این مدت رزا بی آن که ملالی احساس کند، منتظرش ماند و به گلدوزی بزرگ ترین سفره جهان پرداخت، بی آن که از این وظیفه سنگین که برای خود تعیین کرده بود خم بر ابرو بیاورد. رزا کار گلدوزی را با تصویر سگ، گربه و پروانه شروع کرد اما دیری نپایید که کار را به تخیلش واگذاشت و سوزنش بهشت کاملی آفرید پر از موجوداتی غیرممکن که زیر چشم های نگران پدرش شکل می گرفتند. سورو احساس می کرد هنگام آن فرا رسیده دخترش بی حالی و بی علاقگی را از خود بتکاند و با استواری بر امور واقعی تکیه کند و در خانه داری که برای ازدواج آماده اش می کند مهارت یابد، ولی نیوآ طوری دیگر می اندیشید. او ترجیح می داد دخترش را با نیازهای زمینی عذاب ندهد، چون دلش گواهی می داد که دخترش موجودی آسمانی است، و مقدر نیست که در گذرگاه مبتذل این جهان دیری به سر برد. به همین سبب او را با نخ های گلدوزی اش تنها گذاشته بود و از جانوران کابوس وارش حرفی نمی زد.

یکی از میله های شکم بند نیوآ از جا کنده شده بود و نوک آن دنده هایش را سخت می آزرد. حس کرد درون جامه مخمل آبی رنگ، با یقه توری خیلی بلند و آستین های تنگ و کمر فشرده اش دارد خفه می شود، به طوری که وقتی کمربندش را باز کرد یک باره شکمش بیرون زد و تا اعضایش سر جای خود قرار گیرند نیم ساعتی پیچ و تاب خورد. نیوآ اغلب این مطلب را با دوستانی که هواخواه حق انتخاب برای زنان بودند در میان گذاشته بود و همه متفق القول بودند که تا وقتی زنان لباس و موی خود را کوتاه نکنند و از بستن سینه بند دست نکشند، حتی اگر طب هم بخوانند یا حق رای هم داشته باشند باز وضع شان فرقی نمی کند، چون جرئت نخواهند کرد که از آن استفاده کنند. البته خود وی آن قدرها شهامت نداشت تا از جمله نخستین کسانی باشد که از مد، دست می کشند. نیوآ متوجه شد که لهجه گالیسی دیگر بر مغزش نمی کوبد. یکی از آن وقفه های طولانی در میان خطبه ایجاد شده بود، که کشیش، این خبره سکوت های غیرقابل تحمل، مکرر و به نحو بسیار مطلوبی از آن ها استفاده می کرد. چشمان ملتهبش فراز سر یک یک افراد محل به گردش درآمد. نیوآ دست کلارا را رها کرد، دستمالی از آستینش بیرون کشید تا قطره های عرق را که از گردنش سرازیر شده بود، پاک کند. سکوت سنگین شده و انگار زمان در داخل کلیسا متوقف شده بود. هیچ کس از ترس نگاه پدر رسترپو جرئت سرفه کردن و جابه جا شدن نداشت. هنوز طنین آخرین جمله های وی در بین ستون ها پیچیده بود، و درست در همان دم ـ چنان که نیوآ سال ها بعد هم به یاد می آورد ـ در میانه آن همه اضطراب و سکوت، صدای کلارای کوچک با همه پاکی اش به گوش رسید:
ـ وای، وای! پدر رسترپو! اگر این قصه جهنم دروغ باشد، ترتیب همه ما داده شده، نه...
انگشت اشاره یسوعی که برای تجسم شکنجه های بیش تر بالا رفته بود مثل چوب بر فراز سرش خشک شد. مردم نفس ها را در سینه حبس کردند و کسانی که سرشان فرو افتاده بود و چرت می زدند، چرت شان پاره شد. خانم و آقای دل واله اولین کسانی بودند که از خود واکنش نشان دادند. وقتی دیدند فرزندان شان ناآرام در جای خود وول می خوردند وحشت سراپای شان را فراگرفت. سورو دریافت باید پیش از شلیک خنده جماعت یا بروز توفانی آسمانی دست به کار شود. از همین رو بازوی همسرش و گردن کلارا را گرفت و هم چنان که آن دو را در پی خود می کشاند با گام های بلند از در خارج شد و سایر بچه هایش هم با هجوم به سمت در به دنبالش روان شدند. آنان موفق به فرار شدند پیش از آن که کشیش فرصت یابد که صاعقه ای را برای تبدیل آنان به سنگ فراخواند، اما از آستانه در صدای خوفناک ملک مقرب رنجیده را شنیدند:
ـ جن زده... شیطان او را تسخیر کرده!
کلمه های پدر رسترپو با تمام شدت و سنگینی تشخیص یک بیماری، در خاطره خانواده نقش بست و در سال های بعد بارها از آن یاد کردند. تنها کسی که هیچ گاه به آن ها نیندیشید خود کلارا بود. فقط آن ها را در دفتر خاطراتش نوشت و فراموش شان کرد. اما پدر و مادرش نتوانستند فراموش کنند، اگرچه هردو قبول داشتند که تسخیر شیطانی برای کودکی به این خردی، گناه بسیار بزرگی است. آن دو از طعن و لعن مردم و تعصب شدید پدر رسترپو می ترسیدند. آنان تا آن روز بر کارهای عجیب و غریب کوچک ترین دخترشان نامی ننهاده بودند و هرگز به ذهن شان خطور نکرده بود که آن ها را از القائات شیطانی به شمار آورند. عجیب بودن کلارا صرفاً صفت خاص کوچک ترین دخترشان بود، مثل چلاقی لوییز و زیبایی رزا. توانایی های ذهنی کودک کسی را نگران نمی کرد و باعث اختلالی نمی شد، بلکه همیشه در سطح امور کم اهمیت و در چارچوب سخت خانواده باقی می ماند. این درست است که گه گاه پیش می آمد که ضمن نشستن افراد خانواده دور میز برای صرف غذا، و درحالی که همه در اتاق بزرگ ناهارخوری حاضر بودند و هرکس در جای خاص خود نشسته بود ناگهان نمکدان بدون هیچ نیروی مرعی و یا نشانه ای از تردستی، مثل مار، از لای بشقاب ها و تنگ ها شروع به حرکت و خزیدن می کرد. نیوآ گیس های کلارا را می کشید و همین کافی بود که دخترش را از پریشانی دیوانه وارش بیرون بیاورد و نمکدان را از حرکت بازدارد. سایر بچه ها پیش خود قرار گذاشته بودند که در صورت حضور مهمانان، پیش از آن که آنان متوجه شوند و از حیرت از جا بپرند، هرکس که نزدیک تر باشد دستش را دراز کند و شیئی در حال حرکت را بر روی میز متوقف کند. افراد خانواده بدون اظهارنظر به خوردن ادامه می دادند. آن ها به پیشگویی های این کوچک ترین دختر نیز عادت کرده بودند. کلارا وقوع زلزله ها را پیشاپیش اعلام می کرد که برای آن دیار مصیبت خیز کاملاً مفید بود. چون فرصتی می یافتند تا ظروف قیمتی را جای امنی بگذارند و چنان چه مجبور باشند در دل شب به بیرون فرار کنند دمپایی های شان را دم دست بگذارند. کلارا در سن شش سالگی پیش بینی کرد که اسب، لوییز را به زمین خواهد زد، اما لوییز به حرف او اعتنا نکرد و از آن زمان به بعد از ناحیه پا، دچار مشکل شد که باعث کوتاه شدن پای چپ و به تبع آن پوشیدن کفش مخصوص گردید که تختی ضخیم داشت و خودش آن را درست می کرد. از آن پس نیوآ نگران شد اما نانا دلداری اش می داد و می گفت خیلی از بچه ها مثل پرنده ها پرواز می کنند و رویای افراد دیگر را می خوانند و با ارواح حرف می زنند و همین که معصومیت شان را از دست بدهند این چیزها از سرشان می افتد. و برایش توضیح داد:
ـ هیچ کدام از آن ها این طوری به سن بلوغ نمی رسند؛ صبر کن تا به خودنمایی بپردازد. آن وقت خودت می بینی که چه زود نسبت به حرکت دادن میز و مبل ها در اتاق و پیشگویی مصیبت ها بی علاقه می شود.
کلارا عزیزدردانه نانا بود. نانا در هنگام دنیا آمدن کمکش کرده بود و تنها کسی بود که کارهای عجیب و غریب وی را درک می کرد. وقتی کلارا به دنیا آمد، نانا او را شست و در گهواره گذاشت. و از آن زمان محبتی عمیق نسبت به این موجود ترد و لطیف در دلش نشسته بود، موجودی که ریه اش همیشه پر از خلط بود. همیشه بیم آن می رفت که نفسش بند آید و صورتش کبود شود، و او مجبور شده بود هنگامی که او را برای شیر دادن در آغوش می گرفت دوباره زنده اش کند، زیرا می دانست که این کار، تنها راه علاج نفس تنگی است و از شربت های تقویتی دکتر کوئواس(۱۲) بسیار موثرتر است.
در آن روز به خصوص پنج شنبه مقدس، سورو مشوش از افتضاحی که دخترش در مراسم آیین عشا ربانی برپا کرده بود، در اتاق پذیرایی بالا و پایین می رفت. و استدلال می کرد که فقط آدم متعصبی چون پدر رسترپو در نیمه قرن بیستم می تواند به تسخیر شیطانی اعتقاد داشته باشد. حالا یعنی در قرن روشنایی، دانش و تکنولوژی، زمانی که شیطان آبرو و حیثیت خویش را از دست داده است. نیوآ سخن وی را قطع کرد تا بگوید که مسئله فقط این نیست. خطیر بودن اتفاقی که افتاده در این است که چنان چه کلمه ای از کرامات دخترشان از چاردیواری خانه به بیرون درز کند و کشیش به بازجویی بپردازد، همه همسایگان به آن واقف خواهند شد. و گفت:
ـ مردم جلو در صف می کشند تا او را که انگار هیولاست ببینند.
سورو در این اندیشه که وجود بچه ای سحر شده در خانه به فعالیت سیاسی اش صدمه می زند، افزود:
ـ و کار حزب لیبرال ساخته است.
در این موقع نانا با دمپایی هایش که بر زمین کشیده می شد و تالاپ تالاپ صدا می داد و با شلیته آهاردارش که خش خش می کرد وارد شد تا بگوید که چند نفر در حیاط دارند مرده ای را از درشکه بیرون می آورند. همین طور بود. درشکه ای چهاراسبه وارد صحن حیاط بیرونی شده و تمام فضای آن را اشغال کرده بود؛ گل های کاملیا را له و پهن اسب ها بر سراسر سنگفرش براق حیاط پاشیده شده بود و همه این ها در میان گردبادی از گردوغبار و کوبش سم اسب ها، و لعنت و نفرین آدم های خرافاتی، صورت می گرفت که سرودست شان را برای دفع چشم زخم می جنباندند. این افراد جسد دایی مارکوس(۱۳) و همه وسایلش را آورده بودند. مردی خوش زبان، با لباس سیاه، با فراک و کلاه خیلی گشادی بر شور و غوغا نظارت می کرد. وی به ایراد خطابه ای متین پرداخت و داشت شرح واقعه را می داد، که نیوآ وحشیانه سخنان وی را قطع کرد و خود را بر سر تابوت غبار گرفته افکند که بقایای عزیزترین برادرش را در خود داشت. بر سر آنان فریاد می کشید که در تابوت را بردارند تا بتواند با دو چشم خود او را ببیند. نیوآ یک بار پیش از این او را دفن کرده بود؛ و از این نظر تردیدش کاملاً موجه بود، که آیا مرگ وی این بار واقعی است یا نه؟! فریادهایش سیل مستخدمین را به بیرون خانه ریخت و بچه ها نیز که نام دایی خود را در میان فریاد و ناله می شنیدند به بیرون هجوم آوردند.
از آخرین باری که کلارا دایی مارکوس را دیده بود دو سال می گذشت، اما او را خیلی خوب به یاد داشت. تصویر دایی مارکوس تنها تصویر کاملاً روشنی بود که از تمام دوران کودکی در خاطر خود حفظ کرده بود و برای توصیف چهره اش نیازی نداشت به عکس قدیمی اتاق پذیرایی مراجعه کند که مارکوس را در لباس سیاحی نشان می داد که بر یک تفنگ دو لول قدیمی تکیه داده و پای راستش را بر گردن ببری مالزیایی گذاشته بود. درست مثل همان حالت پیروزمندانه مریم عذرا در بین ابرهای گچی سفید و فرشتگان رنگ باخته که در محراب اصلی دیده بود، و یک پایش را بر گرده شیطان مغلوب نهاده بود. برای دیدن دایی مارکوس کافی بود کلارا چشم هایش را ببندد و وی را مجسم کند، تکیده و آفتاب سوخته با سبیلی شبیه سبیل دزدان دریایی که از لای آن ها لبخند غریب و کوسه مانندش را به وی دوخته بود، و حالا باورکردنی نبود که او داخل این جعبه سیاه و دراز باشد که آن را در وسط حیاط گذاشته بودند.
هر بار که دایی مارکوس به خانه خواهرش سر می زد، چندین ماه می ماند؛ که بچه ها مخصوصاً کلارا بسیار بسیار خوشحال می شدند. ورودش توفانی برپا می کرد که نظم خشک امور خانه را درهم می ریخت و خانه آکنده می شد از چمدان ها و حیواناتی که درون شیشه های دهن گشاد مواد ضدعفونی قرار داشتند و نیزه های هندی و بقچه های ملوانی. در همه جای خانه، افراد روی وسایلش سکندری می خوردند و سروکله انواع و اقسام جانوران عجیب و غریب پیدا می شد که انگار از سرزمین های بسیار دور آمده بودند تا فقط در زیر جاروی غضبناک نانا در پرت ترین گوشه های خانه کشته شوند. سورو می گفت که آداب و اطوار دایی مارکوس آداب و اطوار یک آدم خوار است.
او در تمام طول شب در اتاق پذیرایی حرکاتی می کرد که کسی از آن ها سر درنمی آورد. ولی بعدها معلوم شد که آن حرکات تمرین هایی هستند برای تکمیل نظارت ذهن بر جسم و بهبود هضم غذا. در آشپزخانه به کارهای کیمیاگری دست می زد و خانه را پر می کرد از دود متعفن، و دیگ ها و قابلمه ها را با مواد سفت و سختی که به ته شان می چسبید و جداکردن شان غیرممکن بود از بین می برد. هنگامی که بقیه اهل خانه می کوشیدند بخوابند او چمدان هایش را در راهروها بالا و پایین می کشاند و با سازهای بدوی تمرین می کرد و از آن ها صداهای بسیار زیر درمی آورد و به یک طوطی که زبان بومی اش لهجه آمازونی بود، اسپانیایی می آموخت. در طول روز در ننویی می خوابید که آن را میان دو ستون در راهرو بسته بود و فقط یک لنگ به کمر خود می بست، که سورو را به شدت کفری می کرد؛ اما نیوآ توجهی نداشت، چرا که مارکوس او را قانع کرده بود که این از همان نوع لباسی است که عیسی ناصری با آن موعظه می کرده است. کلارا نخستین باری را که دایی مارکوس پس از یکی از سفرهایش به خانه آمده بود کاملاً به خاطر داشت، اگرچه آن هنگام هنوز بچه کوچکی بود. او چنان در آن جا مقیم شد که گویی قصد ماندن برای همیشه را دارد. پس از مدتی کوتاه که از حضور در مجالس بانوان، که در آن ها خانم میزبان پیانو می نواخت، و از ورق بازی، و از طفره رفتن در برابر اصرارهای همه فامیل برای آن که خود را جمع وجور کند و شغل منشی گری را در کارهای حقوقی سورو دل واله انتخاب کند، خسته شد. ارغنونی خرید و به امید اغوای دخترعمویش آنتونیتا(۱۴) آواره خیابان ها شد و مردم را هنگام دادوستد سرگرم می کرد. این دستگاه جعبه ای زنگ زده بود روی چند چرخ که آن را با طرح های دریانوردی نقاشی کرد و روی آن یک دودکش کشتی سوار کرد و سرانجام به شکل یک بخاری زغالی درآمد. ارغنون یا مارش نظامی می نواخت یا آهنگ والس، و در فاصله چرخاندن دسته آن، طوطی لهجه خارجی اش را از دست نداده، اما توانسته بود اسپانیایی را فرا بگیرد با فریادهای گوش خراش جمعیتی را به آن سو می کشاند. طوطی هم چنین با نوک خود تکه کاغذهایی را برای فروش فال و طالع به افراد کنجکاو از جعبه ای بیرون می آورد. کاغذهای کوچک صورتی و سبز و آبی رنگ آن قدر باهوش بودند که همیشه آرزوهای کاملاً پنهان مشتری ها را برملا می کردند. غیر از ورقه های فال گلوله های کوچکی هم که از خاک اره درست شده بود برای سرگرم کردن بچه ها موجود بود و نیز گرد مخصوصی که گمان می رفت ناتوانی جنسی را درمان می کند و مارکوس پنهانی به کسانی که به این درد دچار بودند می فروخت. پس از آن که کوشش های مارکوس برای ابراز عشق به دخترعمو آنتونیتا با روش های مرسوم با شکست مواجه شده بود، به فکر ارغنون افتاده بود که آخرین تلاش نومیدانه اش برای به دست آوردن دل او بود. مارکوس فکر کرد که هر زنی که مغزش درست کار کند در برابر نوای عاشقانه ارغنون نمی تواند آرام و قرار گیرد. یک روز غروب زیر پنجره آنتونیتا رفت و هنگامی که او با جمعی از دوستان خود چای می نوشید مارش نظامی و آهنگ والسش را نواخت. آنتونیتا نمی دانست که آهنگ ها برای وی نواخته می شود، تا این که طوطی او را به نام کامل صدا کرد که به این ترتیب آنتونیتا دم پنجره پدیدار شد. واکنش آنتونیتا آن چنان نبود که خواستگارش آرزو داشت. دوستان آنتونیتا پیشنهاد کردند که این خبر را در تمام سالن های میهمانی شهر پخش کنند و فردای آن روز مردم برای دیدن برادرزن سورو دل واله که ارغنون می نواخت و با یک طوطیِ گر، گلوله های خاک اره می فروخت؛ به خیابان های اصلی شهر هجوم آوردند تا اثبات کنند که حتی در خانواده های سرشناس نیز دلایل محکمی برای آشفتگی و پریشانی خیال وجود دارد. مارکوس در برابر لطمه ای که به اعتبار و حیثیت خانواده زده بود ناچار شد از گرداندن ارغنون دست بردارد و برای جلب نظر دخترعمو آنتونیتا به روش های کم جلوه تری بپردازد، اما از هدف خود دست نکشید. به هرحال مارکوس موفقیتی به دست نیاورد چرا که یکی دو روز بعد خانم جوان با یک رجل سیاسی که بیست سال از خودش بزرگ تر بود ازدواج کرد. آقا او را برای زندگی کردن به یک کشور گرمسیری برد که هیچ کس نمی توانست نامش را به یاد آورد، جز آن که سیاه برزنگی، موز و درختان خرما را القا می کرد و آنتونیتا در آن جا از خاطره خواستگاری که هفده سالگی اش را با مارش نظامی و آهنگ والس خراب کرده بود، خلاص شد. مارکوس به افسردگی عمیقی دچار شد که دو سه روز به طول انجامید و در پایان اعلام کرد که هرگز ازدواج نخواهد کرد و قصد دارد به دور دنیا سفر کند. ارغنون را به مردی کور فروخت و طوطی را برای کلارا به جا گذاشت، اما نانا با خوراندن مقدار زیادی روغن جگر ماهی او را مسموم کرد. زیرا هیچ کس نمی توانست نگاه هرزه، و کک ها و نوک زدن های خشن و بی صدایش را به ورقه های فال و گلوله های خاک اره و گرد ناتوانی جنسی، تحمل کند.
این طولانی ترین سفر مارکوس بود. او از راه دریا با محموله جعبه های بزرگ بازگشت و آن ها را در گوشه حیاط، بین مرغدانی و انبار هیزم تلنبار کرد تا زمستان سپری شد. به محض پیدا شدن اولین نشانه های بهار دستور داد آن ها را به میدان سان و رژه منتقل کنند، که پارک بسیار بزرگی بود و مردم آن جا دور هم جمع می شدند تا رژه سربازان را با قدم آهسته ای که از پروسی ها یاد گرفته بودند در روز استقلال تماشا کنند. وقتی صندوق ها را باز کردند درون شان پر بود از تکه های چوب و فلز و پارچه نقش دار. مارکوس ظرف دو هفته توانست به کمک یک دفترچه راهنما به زبان انگلیسی محتویات جعبه ها را برهم سوار کند. او معنی لغات دفترچه راهنما را به برکت تخیل شکست ناپذیر خود و یک فرهنگ لغات کوچک، کشف کرد. وقتی کار تمام شد پرنده ای از آب درآمد، با ابعاد جانوران پیش از تاریخ با صورت عقابی خشمگین و بال هایی متحرک و پره ای بر پشتش. پرنده جنجالی به پا کرد. خانواده های اشراف قضیه ارغنون را به طور کلی فراموش کردند و مارکوس ستاره جذاب سال شد. مردم گردش های یک شنبه را به تماشای پرنده می رفتند و فروشندگان دوره گرد و عکاسان پول خوبی به جیب می زدند. با همه این ها علاقه مردم به سرعت فروکش کرد. ولی بعداً مارکوس اعلام داشت که به محض آن که آسمان صاف شود قصد دارد سوار بر پرنده از فراز «سلسله جبال» بگذرد. خبر به عنوان مهم ترین واقعه سال در همه جا پخش شد و همگان درباره اش سخن می گفتند. این وسیله جدید و سنگین و کند که با شکمش روی زمین صلب پهن شده بود؛ بیش تر به اردکی مجروح می مانست تا یکی از آن هواپیماهای نوظهور که تازه داشتند در ایالات متحده می ساختند. از ظاهرش برنمی آمد که بتواند از جا بجنبد، چه رسد به آن که بر فراز قلل برف پوش به پرواز درآید. روزنامه نگاران و افراد کنجکاو دسته دسته به تماشایش می آمدند. مارکوس در برابر سیل پرسش ها با لبخند ثابت خویش می خندید و بدون کوچک ترین توضیح فنی و یا علمی دراین باره که چگونه و با چه امیدی می خواهد نقشه اش را عملی کند، در برابر عکاسان ژست می گرفت. مردم از استان های دیگر برای دیدن این منظره می آمدند. چهل سال بعد نیکلاس(۱۵) نوه خواهرش، که مارکوس چندان نزیست تا وی را ببیند، به این آرزوی پرواز که همیشه در دل مردان دودمان شان نهفته بود، جامه عمل پوشاند. نیکلاس به دلایل تجاری به انجام پرواز راغب شد آن هم با یک سوسیس بسیار عظیم که درونش از هوای گرم پر بود و روی آن تبلیغی برای نوشابه های گازدار نقاشی کرده بودند. اما زمانی که مارکوس سفر خود را با هواپیما اعلام داشت کسی باور نمی کرد که از اختراع وی بتوان عملاً استفاده برد.
روز موعود با آسمانی پر از ابر آغاز شد، اما چنان جمعیت کثیری جمع شده بود که مارکوس دلش نیامد آنان را ناامید کند. او به موقع در جایگاه مقرر حاضر شد و یک بار هم به آسمان که هر دم از ابرهای ضخیم و خاکستری تیره تر می شد نظر نیفکند. جمعیت متحیر تمام خیابان های اطراف را پر کرده بود و بر بام ها، ایوان های خانه های نزدیک آن جا چندک زده و در پارک به هم فشرده شده بود. هرگز هیچ اجتماع سیاسی نتوانسته بود این همه آدم را به خود جلب کند مگر نیم قرن بعد که نخستین کاندیدای مارکسیست کوشید با روش های کاملاً دموکراتیک رئیس جمهور شود. کلارا تا زمانی که زنده بود این روز تعطیل را به یاد می آورد. مردم بهترین لباس های بهاره شان را پوشیده بودند و به این ترتیب به پیشباز آغاز رسمی فصل رفته بودند. مردها لباس های سفید کتانی پوشیده بودند و خانم ها کلاه های حصیری ایتالیایی که آن سال مد بود، بر سر نهاده بودند. بچه های دبستان دسته دسته با آموزگاران شان و با در دست داشتن گل برای قهرمان، رژه می رفتند. مارکوس دسته گل ها را می گرفت و به شوخی به بچه ها می گفت دسته گل ها را پیش خود نگه دارند و صبر کنند تا او خرد و خمیر شود و بعد آن ها را یکراست به تشییع جنازه اش بیاورند. سروکله جناب اسقف هم همراه دو نفر بخوردان به دست، بی آن که کسی از ایشان خواسته باشد، ظاهر شد تا پرنده را متبرک کند. دسته موزیک پلیس نیز آهنگ هایی شاد و خالی از خودنمایی نواخت که همه را خوشحال کرد. پلیس سواره و نیزه دار برای دور نگه داشتن جمعیت از مرکز پارک دچار زحمت می شد، که در آن جا مارکوس با لباس کار مکانیکی و عینک دودی بسیار بزرگ مخصوص مسابقه و کلاه خود کاشفان منتظر ایستاده بود. او هم چنین مجهز بود به یک قطب نما و یک دوربین چشمی و چندین نقشه عجیب که خود بر اساس نظریه های گوناگون لئوناردو داوینچی و اطلاعات اینکاها از قطب زمین، ترسیم کرده بود. پرنده برخلاف هر منطقی در دومین تلاش، بدون حادثه ای ناگوار و با ظرافتی خاص همراه با غره غره اسکلت و غرش موتورش از زمین برخاست. پرنده با برهم زدن بال ها در میان هلهله و بدرود و سوت زدن ها و تکان دادن دستمال ها و غرش طبل و افشاندن آب مقدس از جا برخاست و در دل ابرها ناپدید شد. تنها چیزی که از آن همه بر زمین بر جای ماند عبارت بود از اظهارنظرهای جماعت حیرت زده و انبوه کارشناسانی که می کوشیدند برای آن معجزه توضیحی معقول به دست دهند. کلارا مدت ها پس از آن که دایی اش ناپدید شد هم چنان به آسمان خیره بود. ده دقیقه بعد فکر کرد که دایی اش را دیده است، اما چیزی که دیده بود تنها یک گنجشک مهاجر بود. پس از گذشت سه روز آن نشاط اولیه که با نخستین پرواز هواپیما در کشور پدید آمده بود، از بین رفت و دیگر کسی به آن واقعه نیندیشید، مگر کلارا که هم چنان به نگریستن به افق ادامه می داد.
پس از یک هفته که دیگر از دایی پرنده صحبتی نبود مردم به این اندیشه افتادند که او آن قدر بالا رفته که در فضای بالای جو گم شده است، و عوام الناس می گفتند که او به ماه می رسد. سورو با آمیزه ای از غم و آسودگی بر آن بود که برادرزن و ماشینش حتماً به درون یکی از شکاف های مخفی «سلسله جبال» سرنگون شده و هیچ وقت هم پیدا نمی شود. نیوآ با دل شکستگی بسیار گریست و برای سن آنتونیو، حامی گمشدگان، شمع روشن کرد. سورو با اندیشه برگزاری آیین عشا ربانی مخالف بود چرا که حتی برای رفتن به بهشت هم به این چیزها اعتقاد نداشت چه رسد به بازگشتن از آسمان به زمین؛ و معتقد بود که آیین عشا ربانی و نذورات مذهبی و فروش رقعه بخشش گناهان و حمایل و شمایل قدیسین دغل بازی است. نیوآ و نانا به سبب مخالفت سورو بچه ها را وا داشتند که نه روز دور از چشم پدرشان ذکر بگویند. در این ایام دسته های کاشفان و کوهنوردان داوطلب، بی آن که خستگی به خود راه دهند قله ها و گردنه ها را جست وجو کردند و هر تکه زمینی را که توانستند بر آن پا بگذارند کاویدند و سرانجام پیروزمندانه بازگشتند تا جسد آن مرحوم را در تابوتی سیاه و مهروموم شده به خانواده تحویل دهند. مسافر دلیر را در یک تشییع باشکوه به خاک سپردند. مرگ از وی یک قهرمان ساخت و نامش روزهای متوالی در صفحه اول تمام روزنامه ها می آمد. تمام جماعتی که برای بدرقه اش در روز پرواز گرد آمده بودند، از برابر تابوتش گذشتند. تمام افراد خانواده همان طور که در چنین موقعی شایسته است گریستند به جز کلارا که هم چنان با شکیبایی یک منجم به آسمان می نگریست. یک هفته پس از آن که دایی مارکوس را دفن کردند سر و کله اش در درگاه خانه نیوآ و سورو دل واله پیدا شد، با لبخند شیطنت آمیزی که در پس سبیل های چخماقی اش بازی می کرد. همان طور که خودش ابراز داشت به برکت دعاهای پنهانی زن ها و بچه ها زنده و تندرست مانده بود و همه استعدادها و توانایی هایش سرجای شان بود، از جمله بذله گویی اش. با وجود اصالت سابقه نقشه های هوایی اش، پرواز به شکست انجامیده، هواپیمایش را از دست داده بود و ناگزیر شده بود پیاده بازگردد؛ هیچ جایش نشکسته و روحیه ماجراجویانه اش سالم باقی مانده بود. این حادثه سرسپردگی ابدی خانواده را به سن آنتونیو تثبیت کرد؛ اما نسل های آینده که آنان نیز، البته با وسایل متفاوتی کوشیدند پرواز کنند، از آن عبرت نگرفتند. به هرحال مارکوس از نظر حقوقی یک نعش بود. سورو دل واله ناچار شد همه کاردانی حقوقی خود را به کار اندازد تا برادرزنش را به زندگی بازگرداند و حق کامل استفاده از مزایای شهروندی را برایش تامین کند. وقتی تابوت را در حضور مقامات ذی ربط گشودند آن را حاوی یک کیسه شن یافتند. کشف این عمل به حسن شهرت کاشفان داوطلب و کوهنوردان، که تا آن موقع خدشه ای ندیده بود لطمه زد و از آن پس به آنان به چشم یک مشت افراد قطاع الطریق می نگریستند.
رستاخیز قهرمانانه مارکوس باعث شد که همگان دوره ارغنون وی را از یاد ببرند. بار دیگر مارکوس مهمان مطلوب سالن های شهر گشت و نامش دست کم برای مدتی از هر چیزی مبرا و منزه شد. مارکوس چند ماهی در خانه خواهرش ماند، و یک شب بدون خداحافظی از آن جا رفت و چمدان ها، کتاب ها، سلاح ها، چکمه ها و همه داروندارش را به جا گذاشت. سورو و حتی خود نیوآ نفس راحتی کشیدند. اقامتش خیلی طولانی شده بود. اما کلارا آن چنان پریشان شد که یک هفته در خواب راه می رفت و انگشت شستش را می مکید. این دختر کوچک که در آن زمان هفت ساله بود یاد گرفته بود کتاب های قصه دایی اش را بخواند و به خاطر داشتن قدرت پیشگویی، از همه افراد خانه به وی نزدیک تر بود. مارکوس بر آن بود که از استعداد خواهرزاده اش می توان منبع درآمدی ساخت و برای خودش هم فرصت مناسبی است تا قدرت غیب گویی اش را پرورش دهد. او معتقد بود همه افراد بشر از این قدرت برخوردارند، به ویژه خانواده خودش، و اگر عملکرد خوبی ندارد علتش صرفاً فقدان کارآموزی است. از بازار ایرانی ها یک گوی بلورین خرید و اصرار داشت که آن گوی دارای نیروهای جادویی است و از شرق آمده است (گرچه بعدها معلوم شد که قطعه ای است از شناور یک قایق ماهیگیری). آن را روی تکه ای مخمل سیاه قرار داد و اعلام کرد که می تواند طالع مردم را ببیند و چشم زخم را چاره کند و کیفیت رویاها را بهبود بخشد و همه این ها در ازای پنج سنتاوس(۱۶) ناقابل. نخستین مشتریانش دختران خدمتکار آن دوروبر بودند، یکی از آنان به دزدی متهم شده بود، چرا که صاحب کارش یک انگشتر گران بها را در جای عوضی گذاشته بود. گوی بلورین محل دقیق شیئی موردنظر را مشخص کرد: انگشتر به زیر گنجه لباس سر خورده بود. روز بعد در برابر در ورودی خانه صفی تشکیل شد. درشکه چی ها و انباردارها و شیرفروش ها آمدند و کمی بعد سروکله چند کارمند شهرداری و خانم های متشخص نیز پیدا شد که با احتیاط رخ می نمودند و برای آن که کسی ایشان را به جا نیاورد از کنار دیوارهای جانبی خانه دزدانه رد می شدند. مشتری ها را نانا می پذیرفت، آنان را به سالن انتظار می برد و پول ها را جمع می کرد. این وظیفه او را سراسر روز مشغول می کرد و چنان وقتش را می گرفت که داد اهل خانه درآمد و غر می زدند که ناهارشان به لوبیا ترش و ژله منحصر شده است. مارکوس انبار را با چند پرده مندرس آراسته بود که زمانی در اتاق پذیرایی آویخته بودند، ولی بی توجهی و گذشت زمان آن ها را به پلاس پاره های گرد آلود بدل کرده بود. او و کلارا در این جا مشتری ها را می پذیرفتند. این دو غیب گو جامه های گشاد و بلند به رنگ زرد می پوشیدند که مارکوس آن را «رنگ اهل نور» می نامید. نانا این جامه ها را، با گرد زعفران، در دیگ های مخصوص نگه داری برنج و خمیر، جوشانده و رنگ کرده بود. مارکوس علاوه بر چنین جامه ای دستاری دور سرش می بست و طلسمی مصری به گردنش می آویخت. موی سروصورت را واهشته و از همیشه لاغرتر شده بود. حالت مارکوس و کلارا بسیار حق به جانب بود به ویژه آن که کودک برای حدس زدن آن چه مشتریانش می خواستند بشنوند ناچار نبود به گوی بلورین بنگرد. کلارا بیخ گوش دایی اش پچ پچ می کرد و او هم پیغام را همراه مطالبی که خود به صورت بداهه می ساخت و فکر می کرد با موضوع ارتباط دارد به مشتری تحویل می داد. با این ترتیب کارشان بالا گرفت، زیرا تمام کسانی که غمگین و ملول به اتاق مشاوره وارد می شدند سرشار از امید آن جا را ترک می گفتند. به عشاق دل شکسته می گفتند که چگونه قلب های سرد را از آن خود کنند، و تهی دستان با اطمینان کامل از برنده شدن در شرط بندی در میدانگاه سگ دوانی، از آن جا بیرون می رفتند. کارشان چنان گرفته بود که اتاق انتظار همیشه مملو از جمعیت بود و نانا از این که بیش تر اوقات روز سرپا بود؛ چندین بار سرش به دوران افتاده بود. این بار سورو ناچار نشد جهت پایان دادن به ماجراجویی برادرزنش مداخله کند، زیرا مارکوس و کلارا که هردو دریافته بودند حدس های خطاناپذیرشان می تواند سرنوشت مشتریان را، که طابق النعل از آن ها پیروی می کردند، دگرگون سازد دچار هراس شدند و بر آن شدند که این کار افراد متقلب است. آنان انبار مکاشفه خود را رها کردند و منافع حاصل از آن را بین خود قسمت کردند، اگرچه تنها کسی که به جنبه مادی امور اهمیت می داد نانا بود.
بین بچه های دل واله، کلارا از همه بیش تر به داستان های دایی اش علاقه و اشتیاق نشان می داد. و می توانست هریک از آن ها را بازگو کند. او کلماتی از چندین زبان محلی سرخ پوستان را از حفظ داشت، و با آداب و رسوم شان آشنا بود، و می توانست روش دقیق سوراخ کردن لب ها و نرمه گوش شان را با قلم های چوبی و آیین بلوغ و نام سمی ترین مارها و پادزهر مناسب هرکدام از آن ها را شرح دهد. دایی اش چنان با فصاحت حرف می زد که کودک نیش سوزان گزش مار را احساس می کرد و خزندگان را می دید که روی فرش بین پایه های پاراوان، که از چوب خاکاراندا(۱۷) ساخته شده بود می خزیدند؛ بانگ طوطیان را از پس پرده های اتاق پذیرایی می شنید، و به هنگام یادآوری تلاش لوپه دو آگویره(۱۸) برای یافتن سرزمین طلا و یا نام های غیرقابل تلفظ گیاهان و جانورانی که دایی اعجوبه اش دیده بود، مکث نمی کرد و درباره روحانیان بودایی که چای شور را با پیه خوک و گوشت گاو می خورند چیزها می دانست و می توانست از زنان ثروتمند تاهیتی و مزارع برنج چین و دست های سفید شمال، که یخ های ابدی شان جانوران و آدم های راه گم کرده را می کشت و در چند ثانیه به سنگ تبدیل می کرد توصیفات دقیقی بکند. مارکوس چند دفتر گوناگون سفری داشت که شرح سیر و سیاحت ها و خاطرات خود را در آن ها نوشته بود؛ و هم چنین مجموعه ای نقشه و کتاب داستان و افسانه، که آن ها را داخل انبار خنزر پنزر، در منتهاالیه حیاط سوم گذاشته بود. این چیزها به مرور از آن جا بیرون آورده شد تا در رویاهای بازماندگانش جای گیرد تا آن که نیم قرن بعد آن ها را اشتباهاً بر آتش رسوا سوزاندند.
اکنون مارکوس درون تابوت از آخرین سفرش بازگشته بود. در اثر یک طاعون اسرارآمیز آفریقایی مرده بود که بدنش را مثل یک تکه پوست، زرد و چروکیده کرده بود. وقتی فهمیده بود مریض شده به امید آن که مراقبت های خواهرش و دانش دکتر کوئواس سلامت و جوانی را به وی بازگرداند راه خانه را پیش گرفت، اما شصت روز اقامت در کشتی را تاب نیاورد و تب زده و غرق در اوهام درباره زنان مشک بو و گنج های پنهان در منطقه گوایاگیل(۱۹) درگذشت. ناخدای کشتی، که مردی انگلیسی به نام لانگ فلو(۲۰) بود، قصد داشت وی را لای پرچمی بپیچد و به دریا افکند؛ اما مارکوس به رغم ظاهر وحشی و هذیان هایش، آن قدر در کشتی دوست پیدا کرده و آن چنان زنان بسیاری را اغوا کرده بود که مسافرین لانگ فلو را از این کار بازداشتند و لانگ فلو ناچار شد برای حفظ جسد در برابر گرما و پشه های مناطق گرمسیری، آن را در کنار سبزی های آشپز چینی نگه داری کند؛ تا آن که نجار کشتی فرصتی یافت و برای وی تابوتی سرهم کرد. در ال کالائو(۲۱) تابوت بهتری تهیه کردند و چند روز بعد ناخدا خشمگین از دردسرهایی که این مسافر برای او و شرکت کشتیرانی به بار آورده بود، خودش شخصاً بی آن که خم به ابرو بیاورد او را از کشتی پایین آورد و از این که هیچ کس برای تحویل گرفتن جسد و یا جبران مخارجی که روی دستش گذاشته بود، نیامد، بسیار تعجب کرد. بعدها البته متوجه شد که به اداره پست این مناطق نمی توان مثل اداره های پست در مناطق دوردست انگلستان اعتماد کرد، انگار تمام تلگرام هایش در بین راه دود شده بودند. بخت با لانگ فلو یار شد و شخصی که مشاور اداره گمرکات و از دوستان خانوادگی دل واله بود پیدا شد و قبول کرد که ترتیب کارها را بدهد. و مارکوس و تمام لوازمش را در یک واگون باری گذاشت و آن ها را به سوی پایتخت و تنها آدرسی که از متوفی داشت، یعنی آدرس خواهرش، فرستاد.
چنان چه باراباس در میان اسباب و اثاثیه دایی اش نمی بود، این واقعه برای کلارا به صورت دردناک ترین لحظه زندگی درمی آمد. کلارا بی توجه به شلوغی داخل حیاط، از روی غریزه مستقیماً به گوشه ای که قفس را آن جا گذاشته بودند رفت. باراباس درون آن بود. بهتر است بگوییم یک کپه استخوان با پوستی که رنگش مشخص نبود و پر بود از لکه های زخم، یک چشم فروبسته و ناپیدا بود و چشم دیگرش کبره بسته، و چون جسدی در نجاست خود خشک شده بود. با وجود وضع ظاهری حیوان، کودک بدون هیچ زحمتی او را تشخیص داد و فریاد کشید.
ـ توله سگ!
مسئولیت جانور به گردن کلارا افتاد. آن را از قفس بیرون آورد و در آغوش گرفت و تکان تکان داد و با توجه و مراقبت یک مبلغ مذهبی، به گلوی خشک و متورمش مقداری آب ریخت. از زمانی که ناخدا لانگ فلو ـ که مثل بیش تر افراد انگلیسی با حیوانات مهربان تر بود تا با انسان ـ آن را همراه سایر بارها روی بارانداز نهاده بود، کسی زحمت غذا دادنش را به خود نداده بود. زمانی که سگ همراه صاحب در حال مرگش در کشتی بود، ناخدا با دست های خود غذایش می داد و به عرشه می بردش و هر نوع توجهی را که از مارکوس دریغ کرده بود، نثارش می کرد. اما وقتی پا به خشکی نهاد مثل بارها با وی رفتار کردند. کلارا بدون آن که در این امر با رقابتی مواجه شود به صورت مادر این موجود درآمد و طولی نکشید که جانی تازه به او داد. چند روز پس از آن که غوغای رسیدن جسد فرونشست و دایی مارکوس را به خاک سپردند سورو متوجه جانور پرمو شد که دخترش در آغوش گرفته بود و پرسید:
ـ این چیست؟
کلارا پاسخ داد:
ـ باراباس است.

سورو دستور داد:
ـ آن را بده به باغبان تا خلاصش کند، ممکن است واگیر داشته باشد. اما کلارا او را پذیرفته بود.
ـ مال من است بابا. اگر از من دورش کنی، دیگر نفس نمی کشم و اطمینان می دهم که خواهم مرد.
سگ در خانه ماند. طولی نکشید که حیوان به همه جا می دوید و حاشیه پرده ها و قالیچه های شرقی و پایه میزها را می جوید. به سرعت از آن وضع خوفناک بهبود یافت و شروع به رشد کرد. پس از آن که سر و تنش را شستند معلوم شد که رنگش سیاه است با کله ای چهارگوش و دست و پاهایی دراز و موهای کوتاه. نانا پیشنهاد کرد دمش را ببرند تا ظرافت بیش تری پیدا کند، اما کلارا چنان اوقاتش تلخ شد که دچار حمله شدید و تنگی نفس شد، طوری که دیگر کسی در آن باره سخن نگفت. باراباس دمش را حفظ کرد و با گذشت زمان به درازای چوب گلف رسید و چنان پرشور و نشاط و یکه تاز شد که ظرف های چینی را از روی میز می روفت و آباژورها را واژگون می کرد. اصل و نسب باراباس نامعلوم بود. نه با سگ های ولگرد خیابان وجه مشترکی داشت و نه با سگ هایی از نژادهای اصیل که خانواده های گوناگون طبقه اشراف پرورش می دادند. دام پزشکان نیز نمی توانستند نژادش را تعیین کنند و کلارا به این نتیجه رسید که او باید مال چین باشد، زیرا بیش تر باروبنه دایی اش از آن سرزمین دوردست رسیده بود. این سگ ظاهراً برای رشد و نمو ظرفیت نامحدودی داشت. در عرض شش ماه اندازه یک گوسفند شد و در پایان سال به اندازه یک کره اسب. افراد خانواده در کمال نومیدی می خواستند بدانند که آیا رشد و نمو سگ روزی متوقف خواهد شد یا نه و آیا اصلاً او یک سگ است یا چیزی دیگر. می گفتند ممکن است جانوری خارجی باشد که دایی شان در گوشه دور افتاده ای از جهان گرفته و چه بسا در زیستگاه بومی اش حیوانی وحشی بوده است. نیوآ به پنجه های تمساح وار و دندان های ریز و تیزش نگاه می کرد و از فکر کردن به این که اگر این سگ بتواند سر بزرگ سالی را با یک گاز از تن جدا کند، برایش از بلعیدن یکی از فرزندانش خیلی ساده تر است، قلبش از جا کنده می شد. اما هیچ نشانه ای از درندگی در باراباس دیده نمی شد. بالعکس از فریبندگی های دلکش یک بچه گربه ملوس برخوردار بود. او کنار کلارا می خوابید و سرش را بر بالش پر او می گذاشت و لحاف را تا زیر پوزه اش بالا می کشید زیرا در برابر سرما بسیار حساس بود، و بعدها که بزرگ شد و دیگر در تختخواب جا نمی گرفت، کف زمین کنار کلارا می خوابید و سم هایش را که به اسب می ماند در دست های کلارا می گذاشت. هرگز پارس نمی کرد و خرناس نمی کشید. چون یوزپلنگ، سیاه و ساکت بود و از گوشت ران خوک و انواع و اقسام مربا خوشش می آمد، و هر وقت مهمانی برپا می شد و اهل خانه فراموش می کردند او را ببندند، آهسته وارد اتاق ناهارخوری می شد و دزدکی دور میز می گشت و با ظرافت بسیار غذاهای مورد علاقه اش را برمی داشت و البته هیچ یک از افرادی که غذا می خوردند جرئت مداخله نداشتند. باراباس با وجود رام بودنش هراس انگیز بود. هرگاه که سرش را از لای در به خیابان، بیرون می آورد فروشندگان دوره گرد شتابان می گریختند و یک بار بین زنانی که برای خریدن شیر به صف ایستاده بودند، چنان آشوبی به پا کرد که اسب گاریچی رمید و مثل تیر از جا کنده شد و سطل های شیر را در گوشه و کنار پیاده رو پخش وپلا کرد. سورو ناچار شد پول همه خسارت ها را بدهد و دستور داد سگ را در داخل حیاط ببندند، اما کلارا بار دیگر دچار حمله عصبی شد و در نتیجه این تصمیم را هم برای همیشه معوق گذاشتند. خیال پردازی های مرسوم و جهل توام با احترام در برابر این سگ خصلتی بسیار اساطیری به وی داد. گفته می شد که او هیچ وقت از بزرگ شدن بازنمی ایستد و چنان چه شقاوت یک قصاب به زندگی اش پایان نمی داد اندازه یک شتر می شد. بعضی معتقد بودند که او جانوری است بین سگ و مادیان و احتمال می دادند که بال و شاخ دربیاورد و چون اژدها دارای نفسی آتشین شود، مثل همان هایی که رزا بر سفره بی انتهایش گلدوزی می کرد. نانا که از جمع کردن چینی های شکسته و از شنیدن این که باراباس چه طور هنگام بدر کامل به گرگ تبدیل می شود، خسته شده بود؛ به همان روشی متوسل شد که در مورد طوطی به کار برده بود. اما خوراندن مقدار زیادی روغن جگر ماهی نیز سگ را نکشت. فقط چهار روز او را به اسهال دچار کرد که سراسر خانه را به نجاست آلود، و خود نانا مجبور به تمیز کردن آن شد.

روزگار سختی بود. تقریباً بیست و پنج سالم بود، اما حس می کردم برای ساختن آینده خود و کسب مقام و موقعی که خواستارش بودم زمان بسیار کوتاهی در پیش دارم. مثل گاو کار می کردم و چند باری هم که به قصد استراحت دست از کار می کشیدم، البته نه به اختیار، بلکه در اثر فشار ناشی از خستگی و ملال بعدازظهرهای یک شنبه، حس می کردم لحظه های گران بهایی از عمرم را هدر داده ام. هر دقیقه بی کاری به معنی یک قرن دیگر دور ماندن از رزا بود، در معدن در کلبه ای چوبی که سقفی حلبی داشت و با کمک چند کارگر ساخته بودم زندگی می کردم. اتاقی چهارگوش بود که لوازمم را در آن، جا داده بودم. در هر دیوار پنجره ای ناصاف تعبیه کرده بودم تا در طول روز هوای خفه کننده بیابان جریان یابد و در قسمت عقب پنجره هایی درست کرده بودم که در طول شب از وزیدن باد سرد جلوگیری کند. اسباب و اثاثیه من تشکیل می شد از یک صندلی و یک تختخواب ننویی و یک میز زمخت و یک ماشین تحریر و یک صندوق آهنی سنگین، که آن را سرتاسر بیابان با قاطر کشیده بودم، و دفترهای مربوط به معدن، و چند سند، و یک کرباس را که حاصل همه زحماتم، یعنی چند تکه طلا، در آن می درخشید درونش گذاشته بودم. زیاد خوش نمی گذشت، اما من به ناراحتی عادت کرده بودم. هرگز با آب گرم حمام نکرده بودم و خاطرات کودکی ام عبارت است از سرما و تنهایی و شکمی همیشه خالی. دو سال تمام همان جا غذا می خوردم و می خوابیدم و می نوشتم. هیچ مشغله فکری دیگری نداشتم جز خواندن و باز خواندن یک مشت کتاب، یک کپه مجله، چند کتاب دستور زبان انگلیسی، که اصول و مبادی این زبان باشکوه را از روی آن مرتب کرده بودم، و جعبه ای که یک کلید داشت و نامه های خودم و رزا را در آن می گذاشتم. عادت کرده بودم همه نامه هایی را که برای رزا می فرستادم ماشین کنم و نسخه ای برای خود نگه دارم، و آن ها را همراه چند نامه ای که از رزا داشتم، بایگانی می کردم. همان غذایی را می خوردم که برای همه معدن چیان می پختند. قدغن کرده بودم که در داخل معدن کسی نوشابه الکلی مصرف کند. در خانه خودم هم نوشابه الکلی نگه نمی داشتم، چون همیشه معتقد بودم که تنهایی و ملال، آدم را به مشروب خواری می کشاند. شاید یک خاطره از پدرم با آن یقه باز و کراوات شل و کثیف و چشم های تار و بوی تند الکل، و گیلاس مشروب به دست باعث شده بود که مخالف مشروب خواری شوم. وانگهی ظرفیتم در برابر مشروب کم است و هیچی نشده مست می کنم. از شانزده سالگی به این موضوع پی بردم و هیچ گاه هم فراموشش نکردم. نوه ام یک بار از من پرسید چگونه آن همه مدت توانسته ام تنها و دور از مدنیت زندگی کنم. راستش را بخواهید خودم هم نمی دانم. اما حتماً این کار برای من آسان تر بوده است تا برای اکثر مردم، چون هرگز زیاد اجتماعی نبوده ام. دوستان کمی دارم و از مهمانی و جشن و سرور خوشم نمی آید. وقتی تنها هستم شادترم. آن وقت ها هیچ گاه با زنی زندگی نمی کردم، به همین خاطر برای چیزی که هیچ وقت به آن عادت نکرده بودم دلم تنگ نمی شد. از آن مردهایی نبودم که هر دم عاشق شوند. هیچ وقت هم نبوده ام. من آدم باایمانی هستم، حتی حالا هم که دیگر آن قدر پیر شده ام که خودم را هم در آیینه نمی شناسم باز سایه بازوی یک زن، انحنای کمر، و یا خم زانویش کافی است تا فکرهایی به سرم بزند. شده ام مانند یک درخت کج و معوج. با گفتن این که نمی توانستم جلو غریزه ای را بگیرم، سعی نمی کنم گناهان دوران جوانی را توجیه کنم: اصلاً این طوری نیست. به همین دلیل با زن های سهل الوصول رابطه های موقت داشتم چون هیچ امکانی برای رابطه ای از نوع دیگر برایم وجود نداشت. ما در زمان خودمان بین زن های نجیب و سایرین فرق می گذاشتیم، و هم چنین بین زن های نجیب خانواده خود و خانواده دیگران هم تفاوت قائل بودیم. تا وقتی رزا را ندیده بودم هیچ گاه به عشق فکر نکرده بودم. و عشق و عاشقی به نظرم کار بی معنی و خطرناکی بود؛ اگر دختر جوانی نظرم را جلب می کرد جرئت نمی کردم به او نزدیک شوم، چون می ترسیدم جوابم کند و دستم بیندازد. همیشه خیلی مغرور بودم و به خاطر همین غرور بیش تر از دیگران عذاب کشیده ام.
بیش از نیم قرن گذشته است ولی من هنوز درست آن لحظه ای را که رزا خوشگله مثل یک فرشته حیران وارد زندگی ام شد و با گذشتن از کنارم روحم را ربود، به یاد دارم. همراه نانا و بچه دیگری ـ که احتمالاً یکی از خواهرهای کوچکش ـ بود. فکر می کنم لباس بنفش پوشیده بود، ولی مطمئن نیستم، چون حواسم به لباس زن ها نیست و دیگر آن که رزا آن قدر زیبا بود که اگر کلاهی از پوست قاقم هم بر سرش می گذاشت، باز تنها چیزی که می دیدم صورتش بود. من معمولاً وقتم را صرف فکر کردن به زن ها نمی کنم. اما فقط از یک آدم کودن برمی آمد که آن موجود خیالی را نادیده انگارد، با آن موهای سبز و باورنکردنی که صورتش را مثل هاله ای در برمی گرفت و رفتار پری وار و خرامیدن مخصوصش که گویی به پرواز می مانست.
هر جا پا می گذاشت غوغایی به پا می شد و آمدورفت را بند می آورد، رزا بی آن که مرا ببیند از جلو من رد شد و شبح وار به داخل شیرینی فروشی میدان آرماس(۲۲) خزید. مات ومتحیر توی خیابان برجای ایستادم تا آب نبات شیرین بیان خرید، خودش با آن خنده زنگ دارش آب نبات ها را یکی یکی سوا کرد. مقداری از آن ها را به دهانش انداخت و بقیه را به خواهرش داد. فقط من یکی آن جا میخ کوب و مسحور نشده بودم، چون در عرض چند دقیقه دسته ای مرد آن جا جمع شدند که بینی های شان را به شیشه مغازه می چسباندند تا آن دو را نگاه کنند. آن موقع بود که تصمیم خودم را گرفتم. و اصلاً به خاطرم خطور نکرد، که چون ثروتی ندارم، و در نظر هیچ کس جوان خوش قیافه ای نیستم، و آینده ام نیز نامعلوم است نتوانم خواستگار دلخواه این دختر اثیری باشم. حتی اسمش را هم نمی دانستم. اما افسون شده بودم و همان موقع و همان جا بود که یقین پیدا کردم که تنها زنی که در جهان لایق همسری من است، اوست و اگر نتوانم او را به چنگ بیاورم، هیچ وقت زن نمی گیرم. همه راه را تا منزل دنبالش رفتم. سوار همان ماشینی شدم که او سوار شد، و در صندلی پشت سرش نشستم. نمی توانستم از آن پشت گردن بی نقص، و گردن خوش تراش و شانه های بلورینش که چند تار موی جدا شده از گیسویش آن ها را نوازش می داد چشم بردارم. حرکت ماشین را حس نمی کردم، انگار در خواب بودم. ناگهان از ردیف صندلی ها گذشت و هم چنان که از کنارم رد می شد چشم های طلایی و حیرانش را لحظه ای به من دوخت. انگار نیمه جان شده بودم. نمی توانستم نفس بکشم. نبضم از حرکت بازایستاد. وقتی حالم سر جایش آمد، چنان توی پیاده رو پریدم که چیزی نمانده بود همه استخوان هایم خرد شود. دویدم توی خیابانی که او پیچیده بود. شانس آوردم و با دیدن ابری بنفش که پشت دری ناپدید می شد، فهمیدم کجا زندگی می کند. از آن روز به بعد خانه اش را زیر نظر گرفتم و مثل سگی بی صاحب بالا و پایین می رفتم، می پاییدمش، یواشکی به باغبان پول می دادم، با دختران خدمتکار سر صحبت را باز می کردم، تا بالاخره توانستم با نانا صحبت کنم، و خدا بیامرز دلش برایم سوخت و قبول کرد که واسطه ما شود.
نانا گل ها و نامه های عاشقانه ام و جعبه های بی شمار آب نبات شیرین بیان را که می کوشیدم با آن ها محبت رزا را جلب کنم، به وی می رساند. برایش شعرهای موشح هم می فرستادم. من خودم نمی توانم شعر بگویم اما یک کتاب فروش اسپانیایی را می شناختم که حقیقتاً در قافیه پردازی نابغه بود و من شعر و ترانه و هر چیز که مواد اولیه اش کاغذ و مرکب بود، به او سفارش می دادم. خواهرم فرولا با کشف این مطلب که بین اجداد ما و اجداد آنان پیوندهای دوری وجود داشته کمکم کرد تا به خانواده دل واله نزدیک تر شوم و از هر فرصتی استفاده می کردیم تا در موقع بیرون آمدن شان از مراسم آیین عشا ربانی با آن ها سلام وعلیک کنیم. چنین شد که سرانجام توانستم به دیدار رزا بروم، اما روزی که وارد خانه اش شدم و خواستم با او صحبت کنم چیزی به فکرم نرسید که بگویم. زبانم بند آمده بود و کلاهم در دستم بود و دهانم باز مانده بود، تا آن که پدر و مادرش، که چنین نشانه هایی را خوب می شناختند به نجاتم شتافتند. نمی دانم رزا در من چه دید و چه طور شد که پس از مدتی مرا به شوهری خود قبول کرد. بی آن که به کارهای خارق العاده ای دست بزنم، رسماً نامزدش شدم؛ آخر با وجود زیبایی دلهره آور و محسنات بی اندازه اش خواستار دیگری نداشت. مادرش برایم چنین توضیح داد: رزا می گوید هیچ مردی قدرت آن را ندارد که همه زندگی اش را در برابر میل و هوس مردان دیگر صرف محافظت از وی کند. مردهای بسیاری چون پروانه دورش می گشتند و حتی دیوانه وار عاشقش شده بودند، اما تا زمان پیدا شدن سروکله من، هیچ کدام شان هنوز تصمیمی نگرفته بود. زیبایی رزا در دل شان وحشت افکنده بود و چون جرئت نزدیک شدن به او را نداشتند ترجیح می دادند از دور تحسینش کنند. راستش را بخواهید هرگز چنین چیزی به خاطرم خطور نکرده بود. مشکل من این بود که یک پول سیاه هم نداشتم، البته حس می کردم که می توانم به خاطر عشقم آدم ثروتمندی شوم. دنبال این بودم که با صداقتی که با آن بار آمده بودم نزدیک ترین راه را برای این کار پیدا کنم و خوب می دانستم که موفقیت منوط به داشتن پدر و مادر تعمیدی و تحصیلات عالی و ثروت است. فقط داشتن نام فامیل معتبر کافی نیست. فکر می کنم اگر برای برداشتن قدم های اول پول در اختیار داشتم بخت و اقبالم را سر میز قمار و شرط بندی در مسابقه ها امتحان می کردم. ولی چون چنین نبود به ناچار به فکر کاری افتادم که با داشتن مخاطرات، نوید ثروت می داد. معدن های طلا و نقره رویای همه ماجراجویان بود. معدن می توانست آدم را در فقری ذلت بار غرق کند، یا از مرض سل بکشد و یا یک شبه ثروتمند کند. این دیگر به بخت و اقبال آدم بستگی داشت. به خاطر اعتبار نام مادرم توانستم امتیاز معدنی را در شمال به چنگ بیاورم و بانک هم برای این کار وامی در اختیارم گذاشت. با خود عهد کردم باید تمام ذرات این فلز گران بها را استخراج کنم، حتی اگر ناچار شوم تپه ها را با دست های خودم صاف کنم و صخره ها را زیر پاهایم خرد کنم. به خاطر رزا حاضر بودم این کار و بیش تر از آن را هم انجام دهم.

اواخر پاییز که خاطر خانواده از دست پدر رسترپو آسوده شد و او در پی این که اسقف شخصاً به وی اخطار کرده بود که کلارا دل واله کوچک را راحت بگذارد و رسترپو ناگزیر شد رفتار جاسوس مآبانه اش را تعدیل کند و نیز وقتی همه تسلیم این واقعیت شدند که دایی مارکوس به راستی مرده است، شکل گرفتن نقشه های سیاسی سورو آغاز شد. او سال های سال برای این هدف فعالیت کرده بود، به همین جهت یک پیروزی شخصی به حساب می آمد که او را جهت کاندیداتوری حزب لیبرال، برای انتخابات مجلس آینده دعوت کردند، تا نماینده یکی از استان های جنوب شود که هرگز به آن جا پا نگذاشته بود، و حتی پیدا کردن آن استان در روی نقشه برایش دشوار بود.
حزب شدیداً به افراد نیاز داشت و سورو در اشتیاق یک کرسی مجلس می سوخت. از همین رو برای شان سخت نبود تا رای دهندگان ستم دیده جنوب را متقاعد کنند که وی را به عنوان نماینده خود برگزینند. دعوت از دل واله با یک خوک بسیار بزرگ برشته و خوش رنگ، که رای دهندگان مستقیماً به خانه او ارسال داشته بودند، تایید شد. خوک روی یک سینی چوبی بسیار بزرگ، با بوهای خوش و رنگ درخشان رسید؛ شاخه ای جعفری در دهانش فرو شده و هویجی از دمگاهش بیرون زده بود و تمام هیکلش بر بستری از گوجه فرنگی غنوده بود. شکمش را دوخته بودند و آن را از کبک انباشته بودند و شکم کبک ها را هم مملو از آلو کرده بودند. همراه آن تنگی بود پر از بهترین عرق کشور. فکر وکیل شدن و حتی بالاتر از آن سناتوری، رویای دیرینه و دلخواه سورو بود. او طی سال ها به وسیله تماس ها و دوستی ها و دیدارهای سری و حضور موثر و توام با احتیاط در مجامع عمومی و دادن پول یا پیشکش به افراد مناسب و در موقع مناسب، دقیقاً زمینه های کار را فراهم کرده بود. استان جنوبی با همه دوری و ناشناختگی اش درست همان چیزی بود که او انتظارش را می کشید.
خوک روز سه شنبه رسید. روز جمعه که از خوک جز کپه ای پوست و استخوان چیزی باقی نمانده بود و باراباس در حیاط مشغول جویدن آن ها بود، در همان روز کلارا اعلام کرد که به زودی مرگ دیگری در خانواده دل واله روی می دهد، و اضافه کرد:
ـ و در اثر اشتباه اتفاق می افتد.
کلارا شب شنبه را بد خوابید و نیمه شب فریاد زنان بیدار شد. نانا برایش یک فنان جوشانده برگ زیزفون درست کرد، ولی کسی توجه زیادی به وی نکرد، چون همه سرگرم تدارکات سفر پدرشان به جنوب بودند و رزا خوشگله هم شدیداً سرما خورده بود. نیوآ دستور داد که رزا در رختخواب استراحت کند و دکتر کوئواس گفت که چیز مهمی نیست و بهتر است به وی لیموناد شیرین و مقدار کمی لیکور بدهند تا به پایین آمدن تبش کمک کند. سورو رفت دخترش را ببیند و او را دید که با چهره برافروخته و چشمان کاملاً باز درون ملحفه های توری و زردرنگ فرو رفته بود. سورو به رسم هدیه یک کارت رقص به دخترش داد و به نانا اجازه داد تا سر تنگ عرق را باز کند و مقداری از آن در لیموناد بریزد. رزا لیموناد را نوشید، شال پشمی اش را به خود پیچید و بلافاصله در کنار کلارا، که با او هم اتاقی بود به خواب رفت.
صبح آن روز یک شنبه مصیبت بار نانا مثل همیشه زود بیدار شد، پیش از آن که برای دعا به کلیسا رود به آشپزخانه رفت تا برای افراد خانواده صبحانه تهیه کند. بخاری هیزمی و زغال سنگی را از شب پیش آماده کرده بود و اخگرهای هنوز گرم و نیمه روشن را افروخت. در هنگامی که آب گرم می شد و شیر می جوشید بشقاب ها را پر از غذا کرد تا بعداً آن ها را به اتاق ناهارخوری ببرد. سوپ جو را روی اجاق گذاشت و قهوه را صاف و نان را برشته کرد. دو سینی آماده کرد، یکی برای نیوآ، که همیشه در رختخواب صبحانه می خورد و دیگری برای رزا که به سبب بیماری اش مانند مادرش از وی پذیرایی می شد. سینی رزا را با یک دستمال سفره نخی، که راهبه ها آن را گلدوزی کرده بودند پوشاند تا قهوه را گرم نگه دارد و از نشستن مگس روی غذا جلوگیری کند. از پنجره به حیاط سرک کشید تا مطمئن شود که باراباس در آن حوالی نیست. باراباس دوست داشت که هر وقت نانا با سینی صبحانه رد می شد به سر و کولش بپرد. نانا باراباس را دید که با یک مرغ در گوشه حیاط مشغول بازی است؛ از این فرصت کوتاه حواس پرتی باراباس استفاده کرد تا راه طولانی حیاط و راهروها را، از آشپزخانه که وسط خانه قرار داشت تا اتاق دخترها که در سمت دیگر بود، بپیماید. وقتی که به در اتاق رزا رسید، احساس خطری بر او مستولی شد و برجای ایستاد. مثل همیشه بی آن که در بزند وارد اتاق شد و بی درنگ بوی گل رز، که فصل رویش آن نبود، به مشامش رسید. و این چنین بود که نانا دریافت آن مصیبت گریزناپذیر روی داده است. سینی را با احتیاط کنار تخت گذاشت و آرام سوی پنجره رفت، پرده های ضخیم را گشود و نور پریده رنگ خورشید بامدادی به درون اتاق تابید. نانا با حالتی غمبار برگشت و از این که رزا را مرده بر تختخواب دید تعجب نکرد؛ رزا زیباتر از همیشه با موهای سبز گیرا و با پوستی به رنگ عاج تازه و چشمان عسلی زرین و کاملاً گشوده به سقف خیره شده بود. کلارای کوچک پایین تخت نشسته بود و به خواهرش می نگریست. نانا کنار تختخواب زانو زد و دست رزا را در دست گرفت و شروع کرد به خواندن دعا. مدتی طولانی دعا خواند تا آن که ناله ترسناک یک کشتی در حال غرق شدن در سراسر خانه شنیده شد. این اولین و آخرین باری بود که کسی صدای باراباس را می شنید. باراباس تمام آن روز را بر مرگ دختر شیون کرد و اعصاب تمام افراد خانواده و همسایگان را درهم می ریخت، همسایگانی که با شنیدن زوزه های او که به کشتی شکسته و در حال غرق شدن می مانست، دوان دوان آمده بودند.
دکتر کوئواس با نگاهی به جسد رزا دانست که او از تب معمولی نمرده است. شروع کرد به گشتن تمام خانه. آشپزخانه را وجب به وجب وارسی کرد، انگشتانش را درون کوزه ها فرو می برد. کیسه های آرد و شکر را باز می کرد، در جعبه های خشکبار را می گشود و به دنبال خود همه چیز را به هم می ریخت. کشوهای گنجه رزا را کاملاً کاوید؛ از تک تک خدمتکاران پرس وجو کرد و آن قدر با پرسش هایش نانا را به ستوه آورد که او از کوره دررفت. جست وجوهایش او را سرانجام به تنگ عرق کشاند و بلافاصله آن را خواست. سوءظنش را با کسی در میان نگذاشت، اما بطری عرق را به آزمایشگاهش برد. سه ساعت بعد بازگشت. صورت گلگونش از وحشت به صورتکی رنگ باخته تبدیل شده بود که در تمام طول آن واقعه مرگ بار بر چهره داشت. او به سراغ سورو رفت، بازویش را گرفت و او را به کناری کشید و با لبانی به هم فشرده گفت:
ـ در آن عرق به اندازه کشتن یک گاو نر سم هست. اما برای اطمینان از این که همین سم بچه را کشته باید کالبدشکافی کنم.
سورو با ناله گفت:
ـ یعنی می خواهی شکمش را پاره کنی؟
دکتر توضیح داد:
ـ نه کاملاً، به سرش دست نمی زنم، فقط جهاز هاضمه اش.
سورو تسلیم شد.
آن موقع دیگر نیوآ از شدت گریه از پا درآمده بود اما وقتی فهمید که قصد آن ها این است که دخترش را به سردخانه ببرند دوباره به سرعت نیروی خود را بازیافت. فقط وقتی آرام شد که آنان قسم خوردند رزا را مستقیماً از خانه به گورستان کاتولیک ها می برند؛ پس از آن معجونی را که دکتر به دستش داد، خورد و بیست ساعت تمام خوابید.
غروب که شد سورو مقدمات کار را فراهم کرد. بچه هایش را به رختخواب فرستاد و به خدمتکاران رخصت داد تا زودتر از کار دست بکشند و به کلارا هم که به سبب این واقعه بسیار آشفته بود اجازه داد شب را در اتاق خواب یکی دیگر از خواهرانش بگذارند. وقتی همه چراغ ها خاموش و خانه ساکت شد، دستیار دکتر کوئواس هم که جوان مریض احوال و نزدیک بینی بود و زبانش می گرفت، رسید. آنان به سورو کمک کردند و جسد دخترش را به آشپزخانه بردند و او را بر تخته سنگ مرمر نهادند که نانا روی آن خمیر کلوچه ورز می داد و سبزی خرد می کرد. سورو با وجود شخصیت نیرومندش وقتی لباس خواب دخترش را بالا زدند و بدن باشکوهش را که چون پری دریایی بود، نمایان کردند از پای درآمد تلوتلوخوران، مست از غم و اندوه از آشپزخانه بیرون شد و روی یک صندلی دسته دار افتاد و چون کودکی زارزار گریست. دکتر کوئواس نیز که تولد رزا را دیده بود و همه جای تنش را مثل کف دستش می شناخت، با دیدن بدن برهنه اش یکه خورد. دستیار جوان نیز چنان حیران شده بود که به نفس نفس افتاد و سال های بعد هم هرگاه به یاد منظره شگفت آور رزای برهنه و خفته بر میز آشپزخانه می افتاد، که موهایش چون آبشاری سبز، زمین را می روفت، به نفس نفس می افتاد.
هنگامی که آنان سرگرم کار خوفناک شان بودند، نانا که از گریستن و دعا کردن خسته شده بود و حس می کرد که در قلمرو او کاری غریب دارد صورت می گیرد از جا برخاست، شالش را به شانه پیچید و در خانه به راه افتاد. نوری را در آشپزخانه دید، اما در و پشت دری های چوبی بسته بود. از راهروهای سرد و ساکت به پایین رفتن ادامه داد. از سه قسمت اصلی خانه گذشت تا به اتاق پذیرایی رسید. از لای در گشوده، اربابش را دید که با حالتی غمبار در اتاق پذیرایی قدم می زند. آتش بخاری مدت ها بود خاموش شده بود. نانا وارد اتاق شد و پرسید:
ـ رزا کجاست؟
سورو پاسخ داد:
ـ دکتر کوئواس پیش اوست. بیا با هم چیزی بخوریم.

نظرات کاربران درباره کتاب خانه ارواح

مسخره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ترییییییییییئئییییییین چیییییییییییییزی که خوندم
در 2 ماه پیش توسط mbb...828