فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

نسخه الکترونیک کتاب سه‌شنبه‌ها با موری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

«سه‌شنبه‌ها با موری» کتابی بسیار معروف و محبوب از «میچ آلبوم» است. میچ آلبوم این کتاب را براساس یک ماجرای واقعی و در شرح رابطه‌ با استادش «موری شوارتز» نوشته است. این کتاب نه‌ تنها در آمریکا بلکه در سراسر دنیا جزو کتاب‌های پرفروش به شمار می‌رود. در بخش آغازین این کتاب می‌خوانیم: «آخرین کلاس زندگی استاد پیر من هفته‌ای یک بار در منزل او تشکیل می‌گردید، در کنار پنجره‌ای در اتاق مطالعه‌ی او، تا بتواند از آنجا بوته‌ی کوچک بامیه را با برگ‌های صورتی‌رنگش تماشا کند. کلاس روزهای سه‌شنبه بعد از صرف صبحانه تشکیل می‌شد. موضوع درس ما "معنای زندگی" بود. استاد آنچه را به تجربه می‌دانست درس می‌داد. نمره‌ای در کار نبود، ما هر هفته امتحان شفاهی داشتیم. انتظار این بود که به سوالات جواب بدهی و به سهم خود سوالاتی مطرح کنی. البته انجام‌دادن گهگاهی حرکات جسمانی هم بخشی از کار بود. مثلا لازم می‌شد که سر استاد روی بالش جابه‌جا شود تا در حالت راحتی قرار بگیرد. تنظیم عینک روی بینی استاد هم وظیفه‌ای دیگر بود. بوسیدن استاد به وقت خداحافظی اعتبار دیگری بود که پایت نوشته می‌شد. به کتابی نیاز نبود. با این حال موضوعات مختلفی مطرح می‌شد، موضوعاتی از قبیل عشق، کار، جامعه، خانواده، پیرشدن، بخشودن و سرانجام مرگ. آخرین درس استاد کوتاه و خلاصه بود. در حد چند کلمه. به جای مراسم فارغ‌التحصیلی مراسم تدفین او برگزار شد. با آنکه امتحان نهایی در کار نبود، قرار این شده بود که از آنچه آموخته بودی رساله‌ای مفصل بنویسی. حاصل کار کتابی است که می‌خوانید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



برنامه درس

– آخرین کلاس زندگی استاد پیر من هفته ای یک بار در منزل او تشکیل می گردید، در کنار پنجره ای در اتاق مطالعه او، تا بتواند از آنجا بوته کوچک بامیه را با برگ های صورتی رنگش تماشا کند. کلاس روزهای سه شنبه و بعد از صرف صبحانه تشکیل می شد. موضوع درس ما «معنای زندگی» بود. استاد آنچه را به تجربه می دانست، درس می داد.
نمره ای در کار نبود، اما هر هفته امتحان شفاهی داشتیم. انتظار این بود که به سوالات جواب بدهی و به سهم خود سوالاتی مطرح کنی. البته انجام دادن گهگاهی حرکات جسمانی هم بخشی از کار بود. مثلاً لازم می شد که سر استاد روی بالش جا به جا شود تا در حالت راحتی قرار بگیرد، تنظیم عینک روی بینی استاد هم وظیفه ای دیگر بود. بوسیدن استاد به وقت خداحافظی اعتبار دیگری بود که به پایت نوشته می شد.
به کتابی نیاز نبود. با این حال موضوعات مختلفی مطرح می شد، موضوعاتی از قبیل عشق، کار، جامعه، خانواده، پیرشدن، بخشودن و سرانجام مرگ. آخرین درس استاد کوتاه و خلاصه بود، در حد چند کلمه.
به جای مراسم فارغ التحصیلی، مراسم تدفین او برگزار شد.
با آنکه امتحان نهایی در کار نبود، قرار این شده بود که از آنچه آموخته بودی رساله ای مفصل بنویسی. حاصل کار کتابی است که می خوانید.
آخرین کلاس استاد پیر من تنها یک دانشجو داشت.
آن دانشجو من بودم.
***
اواخر بهار سال ۱۹۷۹ است، بعد از ظهر شنبه ای داغ و شرجی. صدها نفر از ما در کنار هم روی صندلی های چوبی به ردیف شده، در چمن محوطه اصلی دانشگاه می نشینیم. رداهای بلند آبی رنگ از جنس نایلون پوشیده ایم و با بی صبری به خطابه های مفصل گوش می دهیم. وقتی مراسم تمام می شود، کلاه هایمان را به هوا پرتاب می کنیم. حالا فارغ التحصیلان رسمی دانشکده هستیم، گروه ارشد دانشگاه براندیس در شهر والتام ایالت ماساچوست. برای بسیاری از ما، دوران کودکی به پایان رسیده است.
کمی بعد، استاد مورد علاقه ام موری شوارتز را پیدا می کنم، او را به پدر و مادرم معرفی می کنم. مرد ریزاندامی است با گام های کوتاه که گویی اگر باد تندی بوزد، او را به روی ابرها پرتاب می کند. با آن ردای رسمی استادی، حالتی روحانی را به نمایش می گذارد، نمودی از پری دارد. چشمانش به رنگ سبز و آبی شفاف است، با موهایی نقره ای رنگ که تا روی پیشانی اش را پوشانده است؛ گوشهای بزرگ، بینی مثلثی شکل و ابروانی خاکستری. با آنکه دندان هایش کج و کوله است و دندان های پایینی اش به عقب کج شده است ــ چنان که گویی روزگاری کسی با مشت بر آنها کوبیده است ــ وقتی لبخند می زند، خیال می کنی بامزه ترین لطیفه جهان را برایش تعریف کرده ای.
درباره طرز درس خواندن من با پدر و مادرم حرف می زند. به آنها می گوید: «پسر فوق العاده ای دارید.» من خجالت زده به پاهایم نگاه می کنم. قبل از خداحافظی هدیه ای به استاد می دهم، یک کیف چرمی که حرف اول نام او را بر آن حک کرده ام. آن را روز قبل از یک مرکز خرید تهیه کردم. نمی خواستم او را فراموش کنم. شاید هم نمی خواستم که او مرا فراموش کند.
استاد می گوید: «میچ، تو یکی از آن خوب ها هستی.» و بعد در مقام تعریف از کیف حرف می زند. آن گاه مرا در آغوش می گیرد. دست های نحیف و نازکش را بر پشت خودم احساس می کنم. از او بلندتر هستم. وقتی دست هایم را می گیرد، احساس غریبی پیدا می کنم، احساس می کنم از او پیرتر هستم، انگار من واله و او کودک من است.
می پرسد آیا تماسم را با او حفظ می کنم و من جواب می دهم: «بله، حتما.»
وقتی از من دور می شود، می بینم که چشمانش از اشک پر شده است و گریه می کند.

موضوع درس

– حکم مرگ او در تابستان سال ۱۹۹۴ صادر شد. موری از مدت ها قبل انتظار داشت اتفاق ناخوشایندی بیفتد. او این را از روزی می دانست که رقصیدن را برای همیشه کنار گذاشت.
استاد پیر من همیشه می رقصید. موسیقی اهمیتی نداشت. او به همه نوعش راضی بود. همه را دوست داشت. چشمانش را می بست و با لبخندی شیرین به آهنگ موزون می رقصید. رقصش همیشه هم زیبا نبود. اما نگران این هم نبود که کسی با او برقصد. موری به تنهایی می رقصید.
او سابقا چهارشنبه شب ها به کلیسای میدان هاروارد می رفت. جمعیت کثیری برای رقص به آنجا می آمدند. موری اغلب به میان جمع جوانان می رفت. پیراهنی می پوشید، و با شلوار سیاه و حوله ای که به دور گردنش می انداخت، بدون توجه به آهنگی که نواخته می شد، فارغ از سایرین، برای خودش می رقصید. آن قدر می رقصید که عرق از پشتش سرازیر می شد. کسی در آن جمع نمی دانست که او استاد برجسته جامعه شناسی است و سال ها در دانشگاه درس داده و کتاب های متعدد به رشته تحریر درآورده است. آنها همین اندازه می دانستند که پیرمردی سالخورده است که دلش هوای رقص کرده است.
یک بار با خودش نوار تانگویی آورد و خواست که آن را از بلندگوها پخش کنند. در حالی که نوار پخش می شد، در سراسر سکوی رقص جولان می داد، رفتارش سلوک یک عاشق دلباخته اهل امریکای لاتین را به نمایش می گذاشت. وقتی تمام کرد، همه به افتخارش دست زدند. می توانست تا ابد در آن حال باقی بماند.
اما بعد رقصیدنش متوقف شد.
موری در شصت سالگی به بیماری آسم مبتلا شد. نفسش تنگ می شد و به شماره می افتاد. یک بار در حالی که کنار رودخانه چارلز قدم می زد، هجوم باد سرد چیزی نمانده بود که او را خفه کند. موری را به شتاب به بیمارستان رساندند و آنجا به او ادرنالین تزریق کردند.
چند سال بعد در راه رفتن هم مشکلاتی پیدا کرد. در مراسم جشن تولد یکی از دوستانش تعادلش را از دست داد. شبی دیگر از پله های یک تئاتر به پایین درغلتید و چند نفری را به زمین انداخت.
کسی فریاد کشید: «به او هوا برسانید.»
در این زمان او سال های هفتاد سالگی اش را می گذراند. حاضران به نجوا گفتند «امان از پیری» و بعد به او کمک کردند تا به روی پایش بایستد. اما موری که بیشتر با درون خود در تماس بود، خوب می دانست که اشکال دیگری در کار است. همه اش تقصیر پیری نبود. او در همه لحظات خسته و بی حال بود. در خوابیدن اشکال داشت. در خواب می دید که در حال مردن است.
موری به سر وقت دکترها رفت. آن هم نه یکی یا دوتا، به بسیاری از آنها مراجعه کرد. خونش را آزمایش کردند، ادرارش را آزمایش کردند. روده هایش را وارسی کردند و سرانجام چون چیزی پیدا نکردند، یکی از دکترها دستور بیوپسی از عضله داد. ذره کوچکی از عضله ساق پای موری را برداشتند. جواب آزمایشگاه خیلی زود حاضر شد، مشکلی در شبکه عصب های او وجود داشت. حالا آزمایش های دیگری روی موری انجام می دادند. در جریان یک آزمایش، او را روی یک صندلی الکتریکی نشاندند تا واکنش های عصبی او را مطالعه کنند.
دکتر معالج در حالی که به نتایج آزمایش نگاه می کرد، گفت: «به آزمایش های بیشتری احتیاج داریم.»
موری پرسید: «آزمایش بیشتر برای چه؟ چه اتفاقی افتاده؟»
«درست نمی دانیم. واکنش های شما کند است.»
واکنش های او کند بود. یعنی چه؟
و سرانجام در یکی از روزهای داغ و مرطوب ماه اوت ۱۹۹۴ موری و همسرش، شارلوت، به مطب عصب شناس رفتند. دکتر عصب شناس قبل از این که حرفی بزند، از آنها دعوت کرد که بنشینند: موری به بیماری «ای ـ ال ـ اس»(۱) مبتلا شده است. یک بیماری وحشتناک که امیدی به درمان آن نیست.
روش درمانی شناخته شده ای برای این بیماری وجود نداشت.
موری پرسید: «چگونه مبتلا به این مرض شدم؟»
کسی نمی دانست.
«مهلک است؟»
بله.
«با این حساب باید بمیرم؟»
و دکتر جواب داد بله همین طور است، خیلی متاسفم.
دکتر حدود دو ساعت با موری و شارلوت نشست و به همه پرسش های آنها جواب داد و چون عازم رفتن شدند، دکتر اطلاعاتی درباره بیماری ای ـ ال ـ اس در اختیارشان گذاشت و بعد جزوه ای به آنها داد تا برای کسب اطلاعات بیشتر آن را بخوانند؛ انگار آمده بودند که یک حساب بانکی باز کنند. بیرون هوا آفتابی بود و مردم گرفتار کارهایشان بودند. زنی به شتاب به سمت پارکومتر می دوید تا در آن سکه ای بیندازد. زنی دیگر پاکت های خوارباری را که از فروشگاه تهیه کرده بود حمل می کرد. میلیون ها فکر و خیال ذهن شارلوت را اشغال کرده بود: چه فرصتی برایمان باقی مانده؟ چگونه باید با آن کنار بیاییم؟ بدهی های بانکی را چگونه پرداخت خواهیم کرد؟
استاد پیر من از این که همه چیز در پیرامونش مثل همیشه بود مبهوت شده بود. آیا نباید دنیا متوقف می شد؟ مگر نمی دانند چه اتفاقی برای من افتاده است؟
اما جهان را توقفی در کار نبود. اشاره ای هم به او نداشت. و چون موری در اتومبیل را گشود، احساس کرد که انگار به چاله ای سرنگون شده است.
به ذهنش رسید: خوب، چه باید کرد؟

– در حالی که استاد پیر من به دنبال جواب می گشت، بیماری بر او چنگ می انداخت، روز به روز، هفته به هفته. یکی از روزها با دنده عقب اتومبیلش را از گاراژ بیرون کشید، اما هرچه کرد که پا بر پدال ترمز بگذارد نتوانست. این پایان رانندگی او بود.
باید کاری می کرد. عصایی خرید. پایان آزادانه راه رفتنش فرا رسید.
همچنان به برنامه شنایش ادامه می داد، اما روزی احساس کرد که توان لباس عوض کردن را از دست داده است. از این رو یکی از دانشجویان درس اخلاق را استخدام کرد تا در این کار به او کمک کند. اسمش تونی بود. در اتاق رختکن، دیگران که برای شنا آمده بودند وانمود می کردند که متوجه نیستند. اما زیرچشمی نگاهش می کردند پایان خلوتش فرا رسیده بود.
در پاییز سال ۱۹۹۴ موری به دانشگاه براندیس رفت تا آخرین دوره تدریسش را در دانشکده برگزار کند. می توانست از خیر این کار بگذرد. دانشگاه از حال او باخبر شده بود. چرا باید در حضور اینهمه آدم رنج ببری؟ در خانه بمان، به کارهایت برس. اما اندیشه دست کشیدن لحظه ای به ذهن موری خطور نکرد.
به جای آن، لنگ لنگان وارد کلاس شد، خانه ای که بیش از سی سال در آن زندگی کرده بود. عصا به دست زمانی طول کشید تا به صندلی اش رسید. سرانجام روی صندلی نشست و عینکش را برداشت و به چهره های جوانی که در سکوت به او چشم دوخته بودند نگاه کرد.
«دوستان من، اگر اشتباه نکرده باشم، همه شما برای درس روانشناسی اجتماعی در اینجا اجتماع کرده اید. بیست سال است که این موضوع را درس می دهم. اما برای اولین بار است که می گویم گرفتن این واحد درسی می تواند خطری به همراه داشته باشد. من به بیماری مهلکی گرفتار آمده ام. شاید عمرم کفاف ندهد که این درس را تمام کنم.
«اگر فکر می کنید بهتر است این درس را حذف کنید، حتما این کار را بکنید. از نظر من اشکالی ندارد.»
تبسمی بر لبان استاد نقش بست.
و این پایان راز زندگی او بود.

– بیماری ای ـ ال ـ اس به یک شمع روشن می ماند: عصب هایتان را ذوب می کند تا از بدنتان جز توده ای از جنس موم چیزی بر جای نماند. اغلب در ابتدا به سر وقت ساق ها می رود و از آنجا به سمت بالا حرکت می کند. عضلات پا و ران ها قدرتشان را از دست می دهند به طوری که در حالت ایستاده عنان اختیار خود را از دست می دهید. مهار عضلات تنه از دست می رود، و راست نشستن ناممکن می شود. و سرانجام، اگر هنوز زنده باشید، به کمک یک لوله که از گلویتان عبور می دهند، تنفس می کنید، بیدارید، احساس می کنید، پلک می زنید، زبانتان را هم به سختی تکان می دهید، اما چونان بازیگر فیلم های علمی تخیلی، در درون گوشت و کالبد خود منجمد می شوید. همه این اتفاقات در کمتر از پنج سال پس از ابتلای به بیماری روی می دهد.
پزشکان لوری معتقد بودند از عمر او بیش از دو سال باقی نمانده است.
موری می دانست از این هم کمتر است.
اما استاد پیر من تصمیمش را گرفته بود، همان لحظه که از مطب پزشک بیرون آمد سوالی به ذهنش خطور کرد: کدام را انتخاب کنم: محو و نابود شدن را یا بهره برداری حداکثر از روزهای باقی مانده عمر را؟
محو و نابود شدن را نمی خواست. از مردن هم خجالت نمی کشید.
مرگ برنامه پایانی او بود. مگر جز این بود که همه باید می مردند. چرا در این واپسین ایام عمر چونان مردی بزرگ ظاهر نشود؟ چرا روی او بررسی نکنند؟ روی من مطالعه کنید. خوب نگاه کنید چه اتفاقی می افتد، با من یاد بگیرید.

– ترم پاییز به سرعت سپری شد. قرص هایش را بیشتر کردند. فیزیوتراپی کار همه روزه شد. پرستارها به خانه موری می آمدند تا روی ساق هایش که تحلیل می رفت و محو می شد، کار کنند. می خواستند عضلاتش را فعال نگه دارند، آنها را به چپ و راست، به پایین و بالا خم می کردند، انگار از چاه آب بیرون می کشیدند. متخصصان ماساژ هفته ای یک بار می آمدند تا از شدت گرفتگی بدنش بکاهند. با استادان مراقبه قرار ملاقات می گذاشت، چشمانش را می بست و افکارش را متمرکز می ساخت، آن قدر که دنیا در رفت و برگشت نفسش خلاصه می شد.
یکی از روزها در حالی که به کمک عصایش راه می رفت، در حاشیه خیابان افتاد. عصا را با یک گام یار (واکر) عوض کردند. و چون بدنش ضعیف تر شد، رفت و آمد به دستشویی دشوارتر گردید. حالا موری در یک بِشِر بزرگ ادرار می کرد. کسی ظرف شیشه ای را نگه می داشت و او در آن ادرار می کرد.
اغلب ما اگر جای موری بودیم از شرایطی که پیش آمده بود خجالت می کشیدیم. اما موری با اغلب ما فرق داشت. وقتی همکارانش به دیدن او می آمدند، موری به آنها می گفت: «ببینید، باید ادرار کنم، حاضرید به من کمک کنید؟»
شگفت این که، به این کار راغب بودند.
شمار بازدیدکنندگانش بیشتر می شد. گروه های بحث و گفتگو تشکیل می دادند. درباره مرگ و معنای واقعی آن حرف می زدند. از این می گفتند که چرا و چگونه همه جوامع بشری بی آنکه لزوما برداشت درستی از مرگ داشته باشند، از آن می ترسند. موری به دوستانش می گفت اگر به راستی قصد کمک کردن به او را دارند، نباید با ترحم و دلسوزی رفتار کنند. چه بهتر مثل همیشه مسائلشان را با او در میان بگذارند. موری یک شنونده بی کم و کاست بود.
به رغم همه مشکلات، صدایش قدرتمند و جاذب بود. ذهنش پر از اندیشه بود. موری می خواست ثابت کند که مردن همان بی استفاده شدن نیست.
سال نو از راه رسید و گذشت. با آنکه موری به کسی حرفی نزد، اما خوب می دانست که این آخرین سال زندگی اوست. حالا از صندلی چرخدار استفاده می کرد. با زمان در جنگ بود، می خواست آنچه را می خواهد و آنچه را می داند با دیگران در میان بگذارد. وقتی یکی از همکارانش در دانشگاه در اثر یک حمله قلبی فوت کرد موری در مراسم تدفین او شرکت کرد و بعد افسرده به خانه آمد.
«به راستی که غم انگیز است. این همه حرف زیبا زدند و ایرو هیچ کدام را نشنید.»
موری پیشنهاد بهتری داشت. به چند نفر زنگ زد. تاریخی را انتخاب کرد و در بعدازظهر سرد یک روز یکشنبه با جمعی از دوستان و بستگانش در منزل قرار گذاشت. می خواست در حالی که هنوز زنده است، مراسم تدفین او را به جای آورند. همه حاضران در وصف استاد پیر من سخنرانی کردند. بعضی می گریستند، بعضی می خندیدند.
موری با آنها خندید و گریست. موری گفتن آنچه را اغلب از دوستان و عزیزانمان دریغ می کنیم، با همه در میان گذاشت. مراسم تدفین آن روز موفقیتی تابناک بود.
با این تفاوت که موری هنوز زنده بود.
در واقع مهمترین بخش زندگیش در پیش بود.

نظرات کاربران درباره کتاب سه‌شنبه‌ها با موری

کتاب بسیار خوبی بود از خوندنش لذت بردم.
در 1 ساعت پیش توسط
خیلی کتاب خوبی بود
در 1 روز پیش توسط
من این کتاب رو هفت سال پیش خوندم و میتونم یه چیز بگم که چنین شخصیتی نداریم این شخص واقعا بی همتا بوده .کتاب فوق عالی هست
در 5 روز پیش توسط
خیلی کتاب خوبیه پر از درس
در 6 روز پیش توسط
این کتاب می‌تونه آدم‌هایی که مسیر گم کرده و نمیدونن چه کنند را راهنمایی کنه
در 6 روز پیش توسط