فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنی با موهای قرمز

کتاب زنی با موهای قرمز

نسخه الکترونیک کتاب زنی با موهای قرمز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زنی با موهای قرمز

«زنی با موهای قرمز» تازه ترین رمان اورهان پاموک، نویسنده‌ی نامدار ترک و برنده‌ جایزه‌ی نوبل ادبیات است.

جِم پسری جوان و سودایی است که دست تقدیر او را به روستایی در اطراف استانبول می‌کشاند. او آنجا درگیر ماجرایی عاشقانه می‌شود که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد. هم‌زمان داستان‌های جذاب دیگری هم روایت می‌شوند: بار دیگر، رستم و سهراب شاهنامه‌ی فردوسی به نبرد هم می‌روند و اودیپ پدرش را می‌کُشد.

پاموک در این رمانِ جسورانه و خلاقانه‌اش افسانه‌ها و اسطوره‌ها را با واقعیت پیوند می‌زند و ماجرایی تودرتو و جذاب با پایانی غافل‌گیرکننده و فراموش‌ناشدنی می‌آفریند.

اورهان پاموک به عنوان یکی از مطرح‌ترین رمان‌نویسان ترکیه، است و نوبل ادبیات را در سال ۲۰۰۶ به خود اختصاص داد. پاموک در سال ۲۰۰۳ جایزه «ایمپک دوبلین» را نیز دریافت کرد. آثار این نویسنده تاکنون بیش از ۱۱ میلیون جلد در سرتاسر جهان فروش داشته‌ است. پاموک در این رمانش نیز به سراغ هنر و ادبیات کهن ایران رفته است.

در بخش‌هایی از این رمان می‌خوانیم:

«وقتی صاحب‌خانه‌ مسن و دنیادیده متوجه شد مدتی است تقویم را نگاه می‌کنم آمد کنارم. از او پرسیدم این نقاشی چیست. گفت صحنه‌ای از شاهنامه است که در آن رستم پس از کشتن سهراب او را در آغوش گرفته. در نگاهش غروری بود که می‌گفت «چه‌طور نمی‌دانید؟» فکر کردم ایرانی‌ها مثل ما ترک‌ها نیستند که به خاطر گرایش به غرب شاعران و افسانه‌های قدیمی‌شان را فراموش کرده باشند. به خصوص شاعرانشان را فراموش نمی‌کنند. صاحب‌خانه با غرور بیشتری گفت: «اگر برایتان جالب است فردا شما را ببرند کاخ گلستان. این نقاشی هم از آن‌جاست. نسخه‌های دست‌نویس مصور و کتاب‌های قدیمی زیادی آن‌جا هست.» در آخرین عصر اقامتم در تهران مراد مرا به کاخ گلستان برد. باغی بزرگ و کاخی کوچک در بین درختان دیدم که مرا به یاد کاخ ایهلامور که نزدیک داروخانه‌ پدرم بود انداخت.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زنی با موهای قرمز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

۱

درواقع، می خواستم نویسنده شوم، اما پس از وقایعی که برایتان خواهم گفت مهندس زمین شناسی و پیمانکار شدم. مبادا خوانندگانم گمان کنند چون شروع به گفتن حکایتم کرده ام ماجراها به پایان رسیده و پشت سر گذاشته شده است، زیرا هر بار با به یاد آوردن اتفاقات بیشتر در آن ها فرو می روم. برای همین، حس می کنم شما نیز به دنبال من به درون رازهای پدر و پسر کشیده خواهید شد.
سال ۱۹۸۵، پشت بشیکتاش در آپارتمانی نزدیک کاخ ایهلامور زندگی می کردیم. پدرم داروخانه ی کوچکی داشت به نام حیات. داروخانه یک شب در هفته تا صبح باز و پدرم کشیک بود. شب هایی که کشیک بود، شامش را من برایش می بردم. دوست داشتم وقتی پدر قدبلند، لاغر و خوش تیپم کنار صندوق غذا می خورد در داروخانه ای که بوی دارو می داد بمانم. حالا بعد از گذشت سی سال از آن روزها، در چهل و پنج سالگی، هنوز بوی داروخانه های قدیمی را که قفسه های چوبی دارند دوست دارم.
داروخانه ی حیات مشتری چندانی نداشت. پدرم شب هایی که کشیک بود با تماشای تلویزیون پرتابل که آن روزها مُد بود وقت کشی می کرد. گاهی هم دوستانش به داروخانه می آمدند و می دیدم پچ پچ کنان مشغول صحبت هستند. دوستان سیاسی اش به محض دیدن من حرفشان را قطع می کردند و می گفتند من هم مثل پدرم خوش تیپ و دوست داشتنی هستم و شروع می کردند به سوال کردن: کلاس چندم هستم، آیا مدرسه را دوست دارم، بزرگ که شدم، می خواهم چه کاره شوم؟
وقتی می دیدم پدرم در حضور دوستان سیاسی اش معذب است، زیاد در داروخانه نمی ماندم. ظرف خالی غذایش را برمی داشتم و زیر درختان چنار و نور کم رمق چراغ های خیابان قدم زنان می رفتم خانه. به مادرم نمی گفتم در داروخانه دوستان سیاسی پدر را دیده ام، چون او از تصور اینکه باز دردسری برای پدرم درست شود یا باز ناگهان ما را رها کند و برود نگران و از دست او و دوستانش عصبانی می شد، اما در عین حال می دانستم دلیل دعواهای بی سرو صدای پدر و مادرم فقط سیاست نیست. گاهی مدتی طولانی قهر بودند و اصلاً با هم حرف نمی زدند. شاید هم همدیگر را دوست نداشتند. حدس می زدم پدرم زنان دیگر را دوست دارد و زن های بسیاری عاشق او هستند. گاهی مادرم جوری حرف می زد که من بفهمم پای زن دیگری در میان است. چون دعواهای پدر و مادرم خیلی ناراحتم می کرد، فکر کردن و به خاطر آوردنش را برای خودم قدغن کرده بودم.
پدرم را آخرین بار در داروخانه، وقتی برایش غذا برده بودم، دیدم. سال اول دبیرستان بودم. یک شب پاییزی بود و او اخبار تلویزیون را نگاه می کرد. وقتی پشت پیشخوان مشغول شام خوردن بود، من دو مشتری را که یکی شان آسپرین و دیگری ویتامین سی و آنتی بیوتیک می خواست راه انداختم و پول را داخل صندوقی گذاشتم که کشویش با صدای زنگ خوشایندی باز می شد. وقتی به خانه برمی گشتم، برای آخرین بار نگاهی به پدرم انداختم. با لبخند برایم دست تکان داد.
ظهر که از مدرسه به خانه برگشتم، مادرم گفت پدر صبح نیامده خانه. زیر چشمانش پف داشت. گریه کرده بود. حتماً مثل دفعه ی قبل پدرم را در داروخانه دستگیر کرده و به شعبه ی سیاسی برده بودند. فکر کردم حتماً آنجا شکنجه اش می کنند، او را به تخت می بندند و شوک الکتریکی به او می دهند.
هفت هشت سال پیش هم پدرم ناگهان همین طور ناپدید شده و تقریباً دو سال بعد برگشته بود خانه. اما آن بار مادرم با او مثل کسی که در اداره ی پلیس بازجویی و شکنجه شده رفتار نکرد. از دستش عصبانی بود. تا حرفش می شد، می گفت: «خودش خوب می داند چه کرده!» ولی وقتی بلافاصله بعد از کودتا یک شب پدرم را از داروخانه بردند مادرم خیلی ناراحت شده بود. گفت پدرم قهرمان است و باید به او افتخار کنم. حتی خودش به جای پدرم با ماجد که کمک داروساز داروخانه بود کشیک می ایستاد. گاهی هم روپوش سفید ماجد را من می پوشیدم. البته من خیال نداشتم در آینده کمک داروساز بشوم، باید همان طور که پدرم می خواست دانشمند می شدم.
آخرین بار که پدرم ناپدید شد مادر هیچ کاری به کار داروخانه نداشت. نه از ماجد حرفی زد، نه از دستیارهای دیگر، نه از اینکه تکلیف داروخانه چه خواهد شد. این مسئله موجب شد فکر کنم این بار پدرم به دلیلی متفاوت ناپدید شده. اما چیزی که ما اسمش را فکر کردن می گذاریم چیست؟
تازه آن موقع بود که فهمیدم افکار آدم گاهی با کلمات و گاهی با تصاویر به ذهن می آیند. بعضی وقت ها حتی نمی توانستم با کلمات به چیزی فکر کنم. اما تصویر آن چیز زمانی ناگهان پیش چشمم ظاهر می شد که مثلاً یادم می آمد زیر باران سیل آسا چطور می دویدم و چه حسی داشتم. گاهی هم می توانستم با کلمات به چیزی فکر کنم، اما اصلاً نمی توانستم تصویرش را مجسم کنم؛ مثل نور سیاه، مثل مرگ مادرم یا مثل ابدیت.
شاید هنوز بچه بودم که موفق می شدم به چیزهایی که دلم نمی خواهد فکر نکنم. گاهی هم، کاملاً برعکس، اصلاً نمی توانستم تصویر یا کلمه ای را که دلم نمی خواست به آن فکر کنم از ذهنم بیرون کنم.
پدرم مدت زیادی با ما تماس نگرفت. گاهی که نمی توانستم چهره اش را به یاد بیاورم حس می کردم ناگهان برق قطع و همه چیز از جلوی چشمانم غیب شده.
یک شب قدم زنان رفتم سمت کاخ ایهلامور. درِ داروخانه ی حیات بسته بود و قفل آویز سیاهی بر آن بود، جوری که انگار هرگز باز نخواهد شد. مه از سمت کاخ نزدیک می شد.
خیلی نگذشته بود که مادرم گفت نه از طرف پدرم و نه از داروخانه پولی به دستمان نمی رسد و وضعیت مالی مان خراب است. به جز سینما، ساندویچ دونر و رمان های مصور، خرج دیگری نداشتم. از خانه تا دبیرستان کاباتاش پیاده می رفتم و برمی گشتم. بعضی از دوستانم شماره های قدیمی مجلات مصور را می فروختند یا کرایه می دادند، اما نمی خواستم مثل آن ها آخر هفته ها جلوی در سینما های بشیکتاش و خیابان های فرعی به انتظار مشتری بنشینم.
تابستان ۱۹۸۵ را با صندوق داری در کتاب فروشی دنیز که در بازار بشیکتاش بود گذراندم. بخش مهم کارم گیر انداختن دانش آموزانی بود که کتاب کش می رفتند. گاهی هم با ماشین رئیسم، آقا دنیز، برای خرید کتاب می رفتیم جاغال اوغلو. صاحب کارم که می دید اسم نویسنده ها و ناشران کتاب ها را فراموش نمی کنم دوستم داشت و اجازه می داد کتاب ها را ببرم خانه، بخوانم و برگرداندم. آن تابستان کتاب های زیادی خواندم. رمان های کودکان، کتاب سفر به مرکز زمین اثر ژول ورن، منتخب داستان های ادگار آلن پو، کتاب های شعر، رمان های تاریخی که شرح ماجراهای جنگاوران عثمانی بود و همچنین مجموعه ای درباره ی رویاها. یکی از نوشته های همان مجموعه زندگی ام را عوض کرد.
دوستان آقا دنیز که نویسنده بودند گاهی می آمدند مغازه. وقتی من را با آن ها آشنا می کرد، می گفت خیال دارم در آینده نویسنده شوم. این حرفی بود که خودم دهن لقی کرده و به او گفته بودم و خیلی زود تحت تاثیر او جدی اش گرفته بودم.

۲

مادرم از پولی که کتاب فروش می داد راضی نبود. پولی که از این کار درمی آوردم باید دست کم هزینه ی کلاس کنکور را تامین می کرد. بعد از ناپدید شدن پدر، من و مادرم دوستان خیلی خوبی شده بودیم. او با تصمیمم برای نویسنده شدن مثل یک شوخی و با خنده برخورد می کرد و می گفت ابتدا باید وارد دانشگاه خوبی شوم.
یک روز، بعد از مدرسه، حسی من را سمت کمد اتاق پدر و مادرم کشاند. دیدم لباس ها و وسایل پدرم غیب شده اند، اما بوی توتون و ادوکلنش هنوز توی اتاق بود. با مادرم اصلاً از او حرف نمی زدیم، انگار خیالش هم از جلوی چشمانم به سرعت پاک می شد.
تابستان سالی که دوم دبیرستان را تمام کردم، از استانبول به گابزه اسباب کشی کردیم. قرار بود بدون پرداخت کرایه در یکی از اتاق های خانه ی باغچه دار شوهرخاله ام زندگی کنیم. اگر نیمه ی اول تابستان در جایی که شوهرخاله ام می گفت کار می کردم و پول پس انداز می کردم، بعد از جولای می توانستم هم در کتاب فروشی دنیز در بشیکتاش کار کنم، هم بروم آموزشگاه خصوصی و برای امتحان ورودی دانشگاه آماده شوم. آقا دنیز که می دانست دوری از بشیکتاش ناراحتم کرده گفته بود اگر بخواهم می توانم شب های تابستان را در کتاب فروشی بخوابم.
کاری که شوهرخاله ام برایم جور کرده بود نگهبانی از جالیز ها و باغ های گیلاس و هلوی حوالی گابزه بود. در جالیز با دیدن یک آلاچیق که زیر آن میزی قرار داشت فکر کردم فرصت کافی برای نشستن و کتاب خواندن خواهم داشت، اما اشتباه کرده بودم. فصل گیلاس بود، کلاغ های پرسروصدا و پررو به صورت گروهی به شاخه ها حمله می کردند و بچه ها و کارگرهای زمین های وسیع مجاور برای دزدیدن میوه و سبزی می آمدند.
در باغ کنار جالیز چاه آب حفر می شد. گاهی می رفتم آنجا و کار کردن اوستا را تماشا می کردم. با بیل و کلنگ زمین را می کَند و دو شاگردش خاک ها را بالا می کشیدند و خالی می کردند. شاگردها دو بازوی چرخی را که با جیرجیر خوشایندی می چرخید می گرفتند و سطلی را که اوستا پر از خاک کرده بود می کشیدند بالا و توی فرغون خالی می کردند. بعد شاگردی که هم سن وسال من بود فرغون را می برد که خالی کند و شاگرد بزرگ تر و قدبلندتر بالای سر چاه فریاد می زد: «آآآآمد!» و سطل را برای اوستا می فرستاد پایین.
در طول روز، اوستا به ندرت می آمد بالا. اولین بار او را موقع استراحت ظهر، وقتی داشت سیگار می کشید، دیدم. مثل پدرم قدبلند، خوش تیپ و باریک بود. اما مثل او آرام و خنده رو نبود، عصبی بود. مرتب به شاگردها پرخاش می کرد. چون فکر می کردم آن ها از تحقیر شدن در حضور من ناراحت می شوند، وقتی اوستا بالا بود زیاد به چاه نزدیک نمی شدم.
اواسط ژوئن، یک روز از سمت چاه هلهله ی شادی و صدای تیراندازی آمد. جلو رفتم و نگاه کردم. چاه به آب رسیده بود. مالک زمین که اهل شهر ریزه بود به محض شنیدن خبر دوان دوان آمده بود و از شدت خوشحالی با تپانچه اش تیر هوایی شلیک می کرد. بوی خوشایند باروت به مشامم رسید. صاحب زمین به اوستا و شاگردهایش مژدگانی و انعام داد. آب چاه را برای ساختمان سازی لازم داشت، چون آب شهر هنوز به زمین های حاشیه ی گابزه نرسیده بود.
روزهای بعد، دیگر صدای پرخاشگر اوستا را نشنیدم. با گاری سیمان و آهن آورد. یک روز بعدازظهر، اطراف دهانه ی چاه بتون ریخت و دری آهنی برایش گذاشت. چون همه شان سر کیف بودند، بیشتر بهشان نزدیک می شدم.
یک روز بعدازظهر که فکر می کردم کسی کنار چاه نیست قدم زنان رفتم آنجا. ناگهان از بین درختان زیتون و گیلاس سروکله ی اوستا محمود پیدا شد. قطعه ای از موتور برق چاه دستش بود.
گفت: «جوان، می بینم که به این کار علاقه مندی!»
به قهرمان های رمان ژول ورن فکر کردم که از یک طرف دنیا وارد و از سوی دیگرش خارج می شوند.
«برای حفر چاه می روم حوالی کوچوک چَکمِجِه. شاگردانم نمی آیند. می خواهی تو را ببرم؟»
وقتی دید دودل هستم، گفت دستمزد شاگرد چاه کنِ خوب چهار برابر دستمزد نگهبان جالیز است، کارمان ده روزه تمام خواهد شد و زود به خانه برخواهم گشت.
وقتی به مادرم گفتم، گفت: «به هیچ وجه اجازه نمی دهم! تو چاه کن نمی شوی، می روی دانشگاه و درس می خوانی.» اما زود به پول رسیدن ذهنم را مشغول کرده بود. مصرانه به مادرم گفتم می توانم پولی را که دو ماهه در جالیز شوهرخاله ام می گیرم طی دو هفته به دست آورم و به این ترتیب هزینه ی آموزشگاه و امتحان ورودی را به راحتی بپردازم و فرصت کافی برای مطالعه داشته باشم. حتی مادر بیچاره ام را تهدید کردم: «اگر اجازه ندهی، فرار می کنم و می روم.»
شوهرخاله ام گفت: «اگر بچه می خواهد کار کند و پول درآورد، توی ذوقش نزن. من پرس وجو می کنم ببینم این استاد چاه کن چه جور آدمی است.»
در نبود من، مادرم، اوستا محمود و شوهر خاله ام در دفتر کارش در ساختمان شهرداری جمع شدند، حرف زدند و توافق کردند که شاگرد دیگر اوستا توی چاه برود، نه من. شوهرخاله ام میزان دستمزد را به من گفت. پیراهن ها و یک جفت کفش ورزشی ام را داخل چمدان قدیمی پدرم گذاشتم.
آن روز بارانی، وقتی کامیونتی که قرار بود ما را به محل حفر چاه ببرد دیر کرد، مادرم در خانه ی تک اتاقه مان که سقفش چکه می کرد چندین بار گریه کرد، گفت منصرف شوم، دلش برایم خیلی تنگ می شود و از سر بی پولی داریم اشتباه می کنیم.
وقتی از خانه خارج می شدم، چمدان در دست، با گردن افراشته و مصمم، مثل پدرم وقتی به دادگاه می رفت، اما با لحنی شوخ گفتم: «مطمئن باش توی چاه نمی روم.»
کامیونت در زمین های خالی پشت مسجد قدیمی منتظر بود. وقتی نزدیک شدیم، اوستا محمود سیگار در دست و لبخند بر لب، مثل یک معلم، سرووضعم، قدم هایم و چمدان توی دستم را برانداز کرد.
گفت: «برو بنشین. الان راه می افتیم.» نشستم بین اوستا و راننده ی آقا خیری، صاحب کار. یک ساعت اول راه اصلاً حرف نزدیم.
وقتی از روی پل تنگه ی بسفر عبور می کردیم، با دقت به مدرسه ام، دبیرستان کاباتاش که در سمت چپ پایین پل بود، نگاه می کردم و سعی داشتم بناهای آشنای بشیکتاش را پیدا کنم.
اوستا محمود گفت: «نگران نباش. کارمان زود تمام می شود. به کلاس هایت هم می رسی.»
از اینکه مادر و شوهرخاله ام راجع به دغدغه های من حرف زده اند خوشم آمد. به او اعتماد کردم. بعد از عبور از پل، در ترافیک استانبول گیر افتادیم و زمانی موفق شدیم از شهر خارج شویم که خورشید در حال غروب بود و اشعه ی سوزانش را در چشمانمان فرو می کرد.
وقتی می گویم خارج شهر، برای خواننده ی امروزی سوء تفاهم نشود. آن روزها جمعیت استانبول مثل امروز که این حکایت را برای شما تعریف می کنم پانزده میلیون نبود، پنج میلیون بود. از دروازه ی شهر که خارج می شدی، تعداد خانه ها کم و فاصله شان از هم زیاد می شد، کوچک و فقیرانه می شدند و کم کم سروکله ی کارخانه ها و پمپ بنزین ها و تک وتوک هتل ها پیدا می شد.
بعد از اینکه مدتی در راستای مسیر ریل قطار پیش رفتیم، هوا تاریک شد و از جاده ی اصلی خارج شدیم. از کنار دریاچه ی کوچوک چکمجه گذشتیم. یکی دو بار درختان سرو را دیدم، قبرستان ها، دیوارهای بتونی، مناطق خالی، برهوت... بیشتر وقت ها هم هیچ چیز دیده نمی شد. با اینکه خیلی دقت می کردم، نمی فهمیدم کجا هستیم. گاهی نور نارنجی پنجره ی خانه ی خانواده ای که سر شام نشسته بودند، گاهی هم نور لامپ نئون کارخانه ای را می دیدیم. بعد سربالایی شروع شد. یک لحظه در دوردست صاعقه زد، آسمان روشن شد، اما مسیری که ما از آن می گذشتیم، آن جاده ی خلوت، اصلاً روشن نشد. گاهی در نوری که نمی دانستم از کجاست زمین های بایر بی انتها، بی انسان و بی درخت را می دیدم که خیلی زود در تاریکی گمشان می کردم.
مدتی بعد، در جایی سوت وکور توقف کردیم. چون اطرافمان نه نور بود، نه چراغ و نه خانه، فکر کردم کامیونت قدیمی عیبی پیدا کرده.
اوستا محمود گفت: «کمک کن وسایل را بیاوریم پایین.» تخته ها، قطعات چرخ، ظرف و زنبیل، دو تشکچه که با طناب بسته شده بودند، وسایل داخل گونی های سنگین نایلونی و آلات حفاری را آوردیم پایین. وقتی راننده گفت: «خب، به سلامتی. موفق باشید» و با کامیونتش دور شد، متوجه سیاهی قیرگون شدم و دچار دل شوره شدم. جلوی رویمان رعدوبرق می زد اما پشت سرمان آسمان صاف بود و ستاره ها با تمام قوا می درخشیدند. می توانستم در دوردست روشنایی نور چراغ های استانبول را مثل مه زردرنگی ببینم.
خاک باران خورده و نمناک بود و بعضی جاها گِل شده بود. روی زمین مسطح دنبال جایی خشک گشتیم و پیدا کردیم. وسایلمان را بردیم آنجا. اوستا می خواست با تیرک هایی که آورده بودیم چادر برپا کند، اما هر کاری کرد موفق نشد. طناب هایی که باید می کشید و میخ هایی که باید در زمین فرو می کرد در تاریکی شب ناپیدا بودند، همه چیز در روحم مثل گرهی کور بود و اوستا محمود داد می زد: «از آنجا نه، از اینجا بگیر.»
صدای جغدی را شنیدیم. می خواستم بپرسم حالا که باران بند آمده باز لازم است چادر علم کنیم یا نه، اما به مصمم بودن اوستا احترام گذاشتم. پارچه ی سنگین چادر که بوی رطوبت می داد سر جایش نمی ایستاد و مثل شب آوار می شد روی سرمان.
خیلی بعد از نیمه شب چادر را علم کردیم، شمدها را پهن کردیم و خوابیدیم. ابرهای باران زای تابستانی رفته بودند و شب پرستاره ای نمایان شده بود. وقتی از آن حوالی صدای جیرجیرکی را شنیدم، احساس آرامش کردم و تا دراز کشیدم خوابم برد.

نظرات کاربران درباره کتاب زنی با موهای قرمز

کتاب زیاد بدی نبود ولی آخرش دقیقا مثل سریال هاشون تموم شد
در 2 هفته پیش توسط
نیمه‌ی اول کتاب را خیلی دوست داشتم. قلم پر توانی دارد در توصیف شهرها و آدمها و فرهنگهای در هم تنیده
در 2 هفته پیش توسط
حسم به کتاب کلنجار برای جمع کردن تضادهای شرق و غربه. دوستش داشتم.
در 2 هفته پیش توسط
کتاب بسیار خوبیه. من نسخه کاغذیشو از یکی از اقوام قرض گرفتم. قبلا از پاموک نام من سرخ رو خونده بودم و اصلا خوشم نیومده بود. گفتم این حجمش کمه بخونم ببینم چطوریه. برعکس اون، این کتاب بسیار پرکششیه و اخرشو امکان نداره حدس بزنین. من که کلی لذت بردم.
در 1 ماه پیش توسط
کتاب روایت خیلی خوبی داره . ترجمه خیلی روان و لذت بخشه . از نظر روانی هم مخاطب رو درگیر میکنه اگرچه پایان اش منو عصبی کرد .
در 5 ماه پیش توسط