فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دور دنیا در هشتاد روز

کتاب دور دنیا در هشتاد روز

نسخه الکترونیک کتاب دور دنیا در هشتاد روز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب دور دنیا در هشتاد روز

در سال ۱۸۷۲، در شھر لندن آقای فیلیس فاگ یکی از اعضای (کلوپ ریفورم) در خیابان (ساویل رو)، زندگی می‌کرد. کسی به درستی او را نمی‌شناخت، چرا که او ھرگز در مورد خویش چیزی نمی‌گفت. ولی قدر مسلم او یک انگلیسی بود، یک انگلیسی اصیل و خوش سیما. او ھرگز در بانک و فروشگاھھای شھر دیده نشده بود. در دنیای دریانوردان و ملاحان بیگانه بود. تاجر و بازرگان نبود. کشاورز نبود، دانشمند نبود. نویسنده نبود، و گویا شغل و پیشه ای نداشت. تنھا چیزی که مردم شھر از او می‌دانستند این بود که او یکی از اعضای کلوپ ریفرورم است. آیا فیلیس فاگ ثروتمند بود؟ بله، مسلما ". اما کسی نمی‌دانست که او این ثروت را از کجا به دست آورده است و او ھم آدمی‌نبود که دراین باره حرفی بزند، آقای فاگ مقتصد و صرفه جو بود، ولی به نظر نمی‌آمد که خسیس و پول پرست باشد او خیلی کم حرف می‌زد و از آنجا که دقیق و مقرراتی بود و ھر روز دقیقا ھر کاری را به وقت خود انجام می‌داد، کنجکاوی مردم نسبت به شناخت او و گذشته او بیشتر و بیشتر می‌شد.

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب دور دنیا در هشتاد روز

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

آقای فیکس و کنسول

اندکی پس از این گفتگو فیکس نزد کنسول برگشت و گفت: حالا دیگر کاملا مطمئن هستم که سارق در چنگ ماست. تظاهر می کند که به خاطر بردن یک شرط بندی مسخره قصد دارد دور دنیا را در هشتاد روز بگردد.
کنسول گفت: پس آدم زرنگی است. می خواهد پس از اینکه در سراسر جهان از چنگ پلیس گریخت، دوباره با خیال راحت به لندن بازگردد.
فیکس گفت: خواهید دید.
مطمئن هستی که اشتباه نمی کنی؟
کاملا مطمئنم.
پس چرا آنقدر اصرار داشت که من پاسپورتش را امضاء کنم؟
من هم از این کارش سردرنیاوردم. اما گوش کن. و سپس در چند کلمه سخنانی را که بین او و پاسپارتو رد و بدل شده بود برای او نقل کرد.
کنسول گفت: آره، به نظر می آید واقعا خودش است. تصمیم داری چه کار کنی؟
یک تلگرام به لندن مخابره می کنم و می خواهم حکم جلبش را به بمبئی بفرستند. بعد سوار کشتی مونگولیا می شوم و تا هندوستان تعقیبش می کنم. در آنجا با حکم جلب می روم سراغش و خیلی محترمانه می اندازمش توی هلفدونی. سپس فیکس با کنسول خداحافظی کرد و سوار کشتی مونگولیا شد. دیری نپایید که کشتی سفرش را از طریق دریای سرخ به سوی هندوستان ادامه داد.

از سوئز به بمبئی

در دومین روز ترک سوئز پاسپارتو بطور اتفاقی فیکس را دید. به سوی او رفت و با لبخند گفت: اگر اشتباه نکنم آقا، شما همان کسی هستید که در سوئز لطف کردید و مرا راهنمایی کردید.
بله، خودم هستم. شما هم خدمتکار آن انگلیسی عجیب و غریب هستید.
درسته، آقای...
فیکس.
آقای فیکس، خیلی خوشحالم شما را در این کشتی می بینم. کجا می روید؟
مثل شما، به بمبئی.
عالیه، تا حالا آنجا رفته اید؟
فیکس که مایل نبود زیاد حرف بزند، گفت: خوب... بله...
پاسپارتو پرسید: هندوستان جای قشنگی است؟
خیلی قشنگ. دیدنیهای زیادی دارد. امیدوارم وقت داشته باشید همه جای آن را بگردید.
من هم امیدوارم آقای فیکس. جدا مسخره نیست، آدم عمرش را صرف پریدن از این کشتی به آن قطار و از آن قطار به این کشتی بکند که مثلا دور دنیا را در هشتاد روز بگردد، نه، اطمینان دارم که سفرمان در بمبئی به آخر خواهد رسید.
فیکس پرسید که حال آقای فاگ چطور است؟
پاسپارتو گفت: خیلی عالی، مثل خود من. اندازه سه تا آدم غذا می خورم. آب و هوای دریا اشتهای مرا باز کرده است.
اربابت را روی عرشه نمی بینم.
نه، او خوشش نمی اید با مردم قاطی بشود.
آقای پاسپارتو، فکر نمی کنید در این سفر هشتاد روز دور دنیا ممکن است کاسه ای زیر نیم کاسه باشد؟
خوب، آقای فیکس نمی دانم. راستش را بخواهید، نمی خواهم هم بدانم.
دیدارهای آنها اغلب ادامه داشت. کاراگاه فکر می کرد دوستی با خدمتکار سارق ممکن است برای او مفید باشد.
در عدن، فاگ به ساحل رفت تا پاسپورتش را به امضاء برساند. پاسپارتو هم از هر فرصتی برای دیدن سرزمینهای تازه استفاده می کرد از کشتی پیاده شد. با خود گفت: برای دیدن تازه های دنیا هیچ چیز بهتر از سفر کردن نیست.
روز شنبه، بیستم اکتبر، سواحل هندوستان پدیدار گشت.

پاسپارتو کفشهایش را گم می کند

کشتی دو روز زودتر از موعد مقرر به بمبئی رسید. ساعت چهار و نیم غروب مسافرین از کشتی پیاده شدند. قطار کلکته ساعت هشت شب حرکت می کرد. همان طور که ممکن است حدس زده باشید، آقای فاگ به اداره گذرنامه رفت و آقای فیکس به اداره پلیس که حکم جلب را بگیرد.
حکم جلب نیامده بود. فیکس ناامید شد، از رئیس پلیس بمبئی خواست که خود حکم جلب آقای فاگ را صادر کند. اما او زیر بار نرفت و گفت که این مربوط به پلیس انگلستان است و ربطی به او ندارد. کار دیگری از فیکس ساخته نبود، ولی اطمینان داشت که آقای فاگ از بمبئی فراتر نخواهد رفت. بنابراین می توانست تا رسیدن حکم جلب از لندن منتظر بماند.
پاسپارتو تازه در این زمان بود که فهمید سفر آنان حقیقتا به آخر نرسیده و قصه شرط بندی واقعیت داشته است، زیرا اربابش گفت که شب با قطار به کلکته خواهند رفت. او رفت تا گشتی در خیابان های بمبئی بزند. دلش نمی خواست چیزی را نادیده بگذارد. اما این خواست او برای خود و اربابش گران تمام شد.
ماجرا از این قرار بود که در حین گردش به مقابل معبد بزرگ مالابارهیل رسید و هوس کرد داخل آن را ببیند.
اما دو چیز بود که فرانسوی خوش گذران ما از آن خبر نداشت، یکی اینکه خارجیان حق ورود به معابد هندیان را نداشتند و قانون در این مورد بسیار سخت می گرفت و دیگر اینکه حتی خود هندیان نیز قبل از ورود به معبد باید کفشهایشان را درآورده و آن را پشت درب بگذارند.
پاسپارتو با کفش داخل معبد شد و در حالی که مشغول نظاره کردن معماری باشکوه آن بود، ناگهان سه برهمن خود را به روی او انداختند. آنها با زور کفشهایش را درآوردند و با مشت و لگد به جانش افتادند. پاسپارتو که قوی و چالاک بود توانست به آسانی خود را از زیر دست و پای آنها بیرون بکشد و هر سه نفر را نقش بر زمین کند. سپس با شتاب به طرف درب معبد دوید و فرار را بر قرار ترجیح داد.
پنج دقیقه مانده به ساعت هشت، یعنی چند دقیقه قبل از حرکت قطار، بدون کلاه و پابرهنه به ایستگاه راه آهن رسید.
فیکس هم آنجا بود، او آقای فاگ را تعقیب کرده و فهمیده بود که قصد ترک شهر را دارد و بلافاصله تصمیم گرفته بود که او را تا کلکته و حتی دورتر از آن هم دنبال کند. پاسپارتو او را ندید. اما فیکس تمام حرفهای او را با اربابش درباره ماجرایی که بر او در معبد گذشته بود شنید.
فیلیس فاگ در حالی که به قطار سوار می شد گفت: دیگر تکرار نشود.
پاسپارتو بدون اینکه چیزی بگوید به دنبال ارباب خود بالا رفت.
فیکس آماده سوار شدن به قطار بود که ناگهان نقشه بهتری به ذهنش رسید. با خود گفت: نه، همین جا می مانم. قانون هندوستان شکسته شده است. می دانم چه باید بکنم. گیرش انداختم.

سفر با قطار آغاز می شود

آقای فاگ و پاسپارتو تنها مسافرینی کوپه خود نبودند. نفر سومی هم با آنان همراه بود. این شخص سر فرانسیس کرومارتی یک افسر انگلیسی ارتش هندوستان بود که به بنارس می رفت.
صبح روز سه شنبه، بیست و دوم اکتبر، سر فرانسیس از پاسپارتو ساعت را پرسید.
پاسپارتو ساعتش را بیرون آورد، نگاهی به آن کرد و گفت: ساعت سه.
سر فرانسیس گفت: غیرممکن است. ساعت از هفت نباید کمتر باشد.
پاسپارتو گفت: ساعت من هرگز اشتباه نمی کند.
سرفرانسیس سعی کرد به او بفهماند که هر چه آنان به شرق نزدیک می شوند، روزها کوتاهتر می شود و هر درجه ای را که پشت سر می گذارند، چهار دقیقه اختلاف زمان پیدا می شود. اما پاسپارتو از حرفهای او سردرنیاورد و اصرار داشت که ساعتش درست است و اشکال از خورشید است.
دیری نپائید که بین سرفرانسیس و همسفرانش دوستی صمیمانه ای برقرار شد. او از موضوع سفر آنان بااطلاع گردید و با دقت به حرفهای آقای فاگ گوش فرا داد.
آقای فاگ، اگر واقعا بتوانید ظرف هشتاد روز دور دنیا را بگردید، خیلی شانس آورده اید. چون موانع بسیاری ممکن است در راه وجود داشته باشد که نتوانید سفر خود را به موقع به اتمام برسانید.
آقای فاگ گفت: نه، هر مانعی که وجود داشته باشد من مطمئن هستم که موفق می شوم.
سر فرانسیس گفت: مثلا همین ماجرای خدمتکارتان در بمبئی. شما که نمی دانید دولت بریتانیا در این مورد چقدر سخت می گیرد. امکان دارد او را دستگیر و زندانی کنند.
اگر خدمتکار من به خاطر رفتن به درون یک معبد و درنیاوردن کفش دستگیر و زندانی شود، مشکل خودش است نه من.
البته من متاسف خواهم شد، اما این مانع سفر من نمی شود.
سرفرانسیس گفت: به هر حال حوادث پیش بینی نشده زیادی وجود دارد که ممکن است سفر شما را به تعویق بیندازد.

سفر با قطار پایان می یابد

در این لحظه قطار از حرکت ایستاد و یک نفر فریاد زد: مسافرین پیاده شوند.
پاسپارتو از قطار بیرون پرید تا ببیند چه شده است. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: اینجا اخر خط است.
سرفرانسیس گفت: منظورت چیست؟
منظورم این است که قطار بیش از این نمی تواند جلو برود.
مسافرین از قطار پیاده شدند.
سرفرانسیس از رئیس قطار پرسید: ما کجا هستیم؟
در دهکده خولبی.
چرا توقف کردیم؟
خط در اینجا به آخر رسیده است.
چطور؟
هنوز بین اینجا تا الله اباد ریل گذاری نشده است.
اما روزنامه ها نوشته بودند که این خط کامل شده است.
رئیس قطار گفت: نمی دانم، شاید روزنامه ها اشتباه نوشته اند.
سر فرانسیس گفت: ولی از ما پول بلیط بمبئی تا کلکته را گرفته اند.
به هر حال مسافران همه خبر دارند که رفتن از اینجا تا لله اباد به عهده خودشان است.
سرفرانسیس بسیار عصبی می نمود. پاسپارتو دلش می خواست با مشت به دهان رئیس قطار بکوبد. او جرئت نمی کرد به صورت ارباب خود نگاه کند.
آقای فاگ به آرامی گفت: سر فرانسیس، بهتر است برای رفتن به الله اباد چاره دیگری بیندیشیم.
آقای فاگ، این تمام نقشه شما را برهم می زند.
ابدا سرفرانسیس، من انتظار آن را داشتم.
چه! یعنی شما خبر داشتید که خط آهن هنوز تکمیل نشده است؟
نه، ولی پیش بینی چنین حوادثی را کرده بودم. تازه این هم چیز مهمی نیست. هنوز دو روز وقت دارم. یک کشتی روز بیست و پنجم، ساعت دوازده از کلکته به هنگ کنگ می رود. امروز بیست و دوم است. پس تا آن موقع حتما خواهم رسید.
خط آهن در اینجا به راستی به پایان رسیده بود. روزنامه ها – طبق معمول – خبر اشتباه چاپ کرده بودند. اکثر مسافران از این موضوع اطلاع داشتند و از قبل پیش بینی گاری و درشکه و اسب کرده بودند و تا آقای فاگ و سرفرانسیس بخود بجنبند همه وسایل گرفته شده بود.
فیلیس فاگ گفت: من پیاده می روم.

آقای فاگ یک فیل می خرد

پاسپارتو که به دنبال راه حلی می گشت ناگهان فکری به خاطرش رسید.
یه فکری ارباب.
چه فکری؟
فیل، با فیل می رویم. می توانیم از هندیهای این اطراف یک فیل اجاره کنیم.
آقای فاگ گفت: بد فکری نیست. ببینیم چه می شود کرد.
پنج دقیقه بعد به کلبه ای رسیدند که بیرون آن یک فیل ایستاده بود.
آقای فاگ از صاحب فیل خواست که آن را به آنها اجاره بدهد، اما مرد هندی مخالفت کرد.
آقای فاگ دوباره درخواست خود را تکرار کرد و حاضر شد در ازای هر ساعت ده پوند کرایه بپردازد. پاسخ نه بود. بیست پوند؟ نه. چهل پوند؟ نه.
پاسپارتو با هر بار بالا رفتن قیمتها از جای می جست. ساعتی چهل پوند کرایه بسیار خوبی بود و چنانچه سفر تا الله آباد پانزده ساعت به طول می انجامید، ششصد پوند نصیب مرد هندی می شد.
فیلیس فاگ بدون اینکه از خود ناشکیبایی نشان دهد تصمیم گرفت فیل را بخرد و حاضر شد هزار پوند در ازای آن بپردازد.
مرد هندی تصمیم فروش نداشت.
سر فرانسیس کرومارتی آقای فاگ را به گوشه ای کشاند و به او گفت که قبل از اینکه قیمت را بالاتر ببرد، کمی فکر کند. آقای فاگ گفت که هرگز در مورد چیزی فکر نمی کند بلکه همیشه بلافاصله تصمیم می گیرد. او باید یک شرط بیست هزار پوندی را برنده می شد و برای برنده شدن چاره ای نداشت جز اینکه فیل را بدست آورد و اگر مجبور می شد حاضر بود بیست برابر قیمت آن را بپردازد.
اقای فاگ به سوی مرد هندی بازگشت. به آسانی می شد از چهره مردک حدس زد که مشکل او پول است. فیلیس فاگ گفت هزار و دویست پوند، هزار و پانصد پوند، هزار و ششصد پوند، دو هزار پوند.
بالاخره مرد هندی با قیمت آخری موافقت کرد و حاضر شد فیلش را بفروشد. اقدام بعدی پیدا کردن یک راهنما بود. پیدا کردن چنین کسی دیگر مشکل نبود. بزودی یک جوان هندی آمادگی خود را برای این کار اعلام کرد. آقای فاگ به او قول داد که پاداش خوبی به وی خواهد داد. جوان هندی به حرفه فیلبانی آشنایی کامل داشت و بلافاصله با قرار دادن دو پالکی در دو طرف حیوان نشیمنگاه آنان را آماده کرد.
آقای فاگ دو هزار پوند اسکناس از درون کیف بیرون آورد و به مرد هندی داد.
پاسپارتو با دیدن آن همه پول از ناراحتی می خواست منفجر شود. آقای فاگ از سرفرانسیس کرومارتی دعوت کرد که تا الله آباد با آنان همراه شود و سرفرانسیس هم دعوت او را پذیرفت. یک مسافر بیشتر به حال این حیوان عظیم الجثه هیچ تاثیری نداشت.
به اندازه کافی از دهکده خوراکی تهیه کردند. سپس سرفرانسیس روی یک پالکی، فیلیس فاگ روی پالکی دیگر، جوان هندی روی گردن و پاسپارتو بر گرده حیوان جای گرفتند.
ساعت نه از طریق راه باریکی که از درون جنگل می گذشت، دهکده را ترک کردند.

منظره عجیب

تمام روز را بی وقفه به پیشروی ادامه دادند و تا ساعت هشت نیمی از راه را طی کرده بودند. شب را در محل امنی بیتوته کردند و صبح روز بعد ساعت شش دوباره سفر را از سر گرفتند. فیلبان گفت که تا شب به لله آباد خواهند رسید.
هنگام غروب، در حالیکه از میان انبوه درختان راه باز می کردند، ناگهان صداهای عجیبی به گوششان رسید. صدای فریاد مردان زیادی بود که با صدای طبل درهم آمیخته بود. چه خبر شده بود؟ جوان هندی ایستاد. در چهره اش ترس و نگرانی موج می زد. پائین جست، فیل را به درختی بست و به درون جنگل خزید. چند لحظه بعد برگشت و گفت: خطر. مخفی شوید. نباید ما را ببینند. فیل را از درخت باز کرد و مسافران را به محل امنی برد.
صداها نزدیک و نزدیک تر می شد. مسافران منتظر بودند. نمی دانستند با چه صحنه ای روبرو خواهند شد. ناگهان عده زیادی برهمن در مقابل چشمان آنان ظاهر گشتند که بعضی می خواندند، بعضی فریاد می زدند، بعضی می رقصیدند و بعضی دیگر نیز از پشت سر چیزی شبیه به یک گاری یا ارابه را به دنبال خود می کشیدند. بر روی ارابه تندیس بزرگی قرار داشت که شبیه زن یا مردی بود که چهارزانو نشسته است. این تندیس دارای چهار دست بود و آن را با رنگهای تندی رنگ امیزی کرده بودند.
سرفرانسیس گفت: الهه مرگ بیشتر برازنده اوست. چه زن زشتی!
جوان هندی به او اشاره کرد که ساکت باشد.
پشت سر آنان چند برهمن دیگر زنی را طناب پیچ کرده بودند و به دنبال خود می کشیدند. زن به سختی قادر به راه رفتن بود او جوان بود و پوست سفیدی چون اروپائیان داشت. سپس گروه دیگری برهمن از راه رسیدند که جسد مرده ای را حمل می کردند. جسد لباس فاخر یک راجه هندی را بر تن داشت.

ستی

سر فرانسیس که از دیدن حالت زن منقلب شده بود رو به جوان هندی کرد و گفت: ستی؟
هندی با حرکت سر جواب مثبت داد. پس از اینکه برهمنها کاملا دور شدند و صدایشان دیگر شنیده نمی شد، آقای فاگ از سرفرانسیس معنی ستی را پرسید.
ستی زنی است که شوهرش مرده و باید همراه جسد شوهر سوزانده شود. این زن بیچاره را هم فردا طلوع آفتاب خواهند سوزاند.
پاسپارتو گفت: آی، نامردا.
آن جسد مرده کی بود؟
هندی پاسخ داد: آن جسد شوهرش راجه پیر بود.
سر فرانسیس کرومارتی توضیح داد: این مراسم در اکثر نقاط هندوستان موقوف شده است، اما هنوز هم وحشیانی هستند که که دست به این عمل بی رحمانه می زنند.
(خوانندگان عزیز باید توجه داشته باشند هنگامی که نویسنده بزرگ این کتاب از زبان سر فرانسیس کرومارتی نقل بر وحشی گری عده ای خاص از مردم هندوستان می کند، به طور حتم خود بر این امر واقف بود که کشور انگلستان در طول زمانی که هند را مستعمره خود قرار داده بود مرتکب چه جنایاتی شد و چه ثروتهایی که از این کشور چپاول کرد شاید ظاهر این عالیجنابان به ظاهر برای خوانندگان جذاب باشد اما اکثر این اشراف زادگان در واقع وحشیانی به مراتب وحشی تر از آن هندیان بودن).
پاسپارتو گفت: دختر بیچاره! باید زنده زنده بسوزد!
سرفرانسیس گفت: بله، زنده زنده. اگر او را با چشم خود نمی دیدی، هرگز نمی توانستی عذابی را که می کشد باور کنی.
البته مواردی هم دیده شده است که زنها خود با کمال میل این نوع مرگ را می پذیرند. یادم هست یک بار زنی تقاضا کرد که او را همراه جسد شوهرش بسوزانند، فرماندار موافقت نکرد، آنگاه آن بیوه زن از شهر بیرون رفت و به قلمرو راجه ای مستقل پناه برد و همانطور که می خواست مرد.
جوان هندی که تا به حال فقط گوش می داد گفت: اما زنی که ما دیدیم خود مایل به مرگ نبود، او را به زور می بردند.
سرفرانسیس گفت: نه، چنین نیست، چون زن بیچاره کوچکترین مقاومتی از خود نشان نمی داد.
هندی گفت: آخر او را با دود حشیش و تریاک منگ کرده اند. او اصلا نمی داند چه اتفاقی می افتد.
سرفرانسیس پرسید: تو از کجا این قدر مطمئنی؟
هندی گفت: اینجا همه حکایت او را می دانند. زیبایی او زبانزد همه است. پدرش یکی از تجار ثروتمند بمبئی بود. در مدارس انگلیسیها درس خوانده و تربیتی کاملا انگلیسی یافته است. همه او را با اروپائیان اشتباه می گرفتند. نامش آئودا است. وقتی پدر و مادرش فوت کردند، بر خلاف میل خودش زن راجه پیر شد. سه ماه بعد راجه پیر مرد. او هم که می دانست چه بلایی در انتظارش است اقدام به فرار کرد، اما خیلی زود دستگیر شد. اگر این زن بمیرد تمام ثروت راجه به برادرش می رسد. برادر راجه هم مصمم است که هر چه زودتر او را از سر راه بردارد.
آقای فاگ پرسید: او را کجا می برند؟
به معبد پیلاچی. تا اینجا دو مایل راه است. شب را آنجا می ماند تا فردا صبح که مراسم اجرا شود.

بیایید زن را نجات دهیم

همین که خواستند دوباره حرکت کنند، آقای فاگ رو به سر فرانسیس کرد و گفت: بیایید این زن را نجات بدهیم.
سر فرانسیس با تعجب گفت: چه می گویید آقای فاگ! نجاتش بدهیم؟
من دوازده ساعت وقت اضافه آورده ام، می توانم این مدت را وقف آن زن کنم.
آقای فاگ شما واقعا قلب مهربانی دارید.
آقای فاگ به سادگی گفت: فقط بعضی وقتها – اگر وقت داشته باشم.
آنان تصمیم گرفتند که تا حد ممکن به معبد نزدیک شوند. نیم ساعت بعد در محلی که انبوه درختان آنان را از نظر مخفی می داشت متوقف شدند. سپس شروع به طرح نقشه برای نجات دختر کردند. راهنمای هندی معبد را بخوبی می شناخت.
آیا می شد هنگامیکه برهمنها در خواب هستند به آنجا رفت و دختر را نجات داد؟ آیا می شد دیوار را سوراخ کرد؟ چنین اقداماتی نیاز به یک زمان مناسب داشت. اما چیزی که مسلم بود، بایستی حتما در طول شب نقشه خود را به موقع اجراء می گذاشتند در غیر این صورت لحظه ای که دخترک به قربانگاه برده می شد، هر اقدامی بی فایده بود.

اولین نقشه شکست می خورد

آقای فاگ و همراهان منتظر رسیدن شب شدند. حدود ساعت شش که هوا تاریک شد به طرف معبد به راه افتادند تا از نزدیک ببینند چه می شود کرد. دیگر صدایی شنیده نمی شد. هندیان در اثر کشیدن حشیش همگی به خواب عمیقی فرو رفته بودند بدون اینکه کسی متوجه شود امکان داخل شدن به معبد فراهم امده بود.
جوان هندی جلو افتاد و بقیه پشت سر او حرکت کردند. کمی بعد به تل بزرگی از هیزم رسیدند که توسط هندیان روی هم چیده شده بود. بر روی توده هیزم جسد راجه قرار داشت و دویست قدم بعد از آن معبد قرار گرفته بود.
هندی خیلی اهسته گفت: دنبالم بیایید.
چند لحظه بعد به محلی رسیدند که زمین پوشیده از هندیان بخواب رفته بود. اما در کمال ناامیدی مشاهده کردند که چند برهمن در مقابل دربهای معبد به نگهبانی مشغولند. هندی ایستاد. دریافت که نفوذ به داخل معبد از طریق دربهای آن غیرممکن است و به طرف همراهانش برگشت.
فیلیس فاگ و سر فرانسیس نیز مانند او این عمل را غیرممکن دانست.
سرفرانسیس گفت: منتظر می شویم. تازه ساعت هشت است. شاید نگهبانها هم خوابشان ببرد.
پاسپارتو گفت: آره، شاید خوابشان ببرد.
فیلیس فاگ و همراهانش زیر درختی دراز کشیدند و منتظر ماندند. زمان بکندی می گذشت. جوان هندی گاه می رفت و سر و گوشی آب می داد. بدین ترتیب تا نیمه شب منتظر ماندند.

دومین نقشه شکست می خورد

اوضاع تغییری نکرد. نگهبانها هنوز بیدار بودند و کاملا مشخص بود که قصد خوابیدن ندارند. تنها یک راه باقی می ماند و آن سوراخ کردن دیوار بود. اما یک سوال وجود داشت. ایا نگهبانان داخل معبد هم بیدار بودند؟
پس از آخرین مذاکره، جوان هندی آمادگی خود را برای شروع عملیات اعلام کرد. بقیه هم به دنبال او به راه افتادند. نیم ساعت بعد بدون اینکه با کسی برخورد کنند به دیوار پشت معبد رسیدند. در این قسمت نگهبانی وجود نداشت. شب تاریکی بود. ماه در پس ابرها پنهان بود. درختان ستبر و انبوه جنگلی بر تاریکی شب می افزودند. فیلیس فاگ و همراهان بجز چاقو وسیله دیگری برای سوراخ کردن دیوار نداشتند. خوشبختانه دیوار از چوب بود.
کار را آغاز کردند. حتی المقدور سعی داشتند صدایی بلند نشود. کمی بعد هندی و پاسپارتو حفره ای در دل دیوار بوجود آوردند که ناگهان صدای فریادی از درون معبد بلند شد و همزمان شخص دیگری از بیرون فریاد کشید. کار را متوقف کردند.
چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا آنان را دیده بودند؟ به سرعت به طرف مخفیگاهشان در میان درختها بازگشتند و از سوراخ به درون نگاه کردند. چند برهمن در اطراف محلی که دخترک خوابیده بود نگهبانی می دادند.

ناامید می شوند

هر چهار مرد امیدشان را از دست دادند. توصیف حال آنان در آن لحظه واقعا مشکل است. در حالی که تا چند قدمی دخترک نزدیک شده بودند، کاری در جهت نجات او از دستشان ساخته نبود. آنان در تلاششان شکست خورده بودند. سر فرانسیس از شدت ناراحتی لبهایش را می گزید. پاسپارتو خونش به جوش آمده بود. جوان هندی احساساتش را نمی توانست کنترل کند. اما فاگ هیچگونه واکنشی از خود نشان نمی داد و مثل همیشه آرام بود.
سر فرانسیس گفت: کاری نمی شود کرد، باید برگردیم.
هندی گفت: آره، برگردیم، کاری از دست ما ساخته نیست.
پاسپارتو خاموش بود.
فیلیس فاگ گفت: صبر می کنیم. هنوز فرصت دارم.
سرفرانسیس پرسید: آیا شما هنوز امیدوارید؟ تا چند ساعت دیگر هوا روشن می شود و بعد...
فاگ گفت: ممکن است فرصتی را که به دنبالش هستیم در آخرین لحظه فرا برسد.
سر فرانسیس نمی دانست فاگ چه فکری در سر دارد. این انگلیسی خونسرد دیگر به چه چیزی امید بسته بود؟ آیا می خواست در لحظه ای که زن را به میعادگاه مرگ می بردند خود را به روی او انداخته و از چنگ دژخیمانش رهایی بخشد؟
ای کار فقط از یک دیوانه ساخته بود. اما آقای فیلیس فاگ دیوانه نبود. بنابراین سر فرانسیس تصمیم گرفت که تا آخر کنار او بماند. هندی باوفا که همراهانش را در معرض خطر می دید، آنان را به محل امنی در میان درختها هدایت کرد تا بدون اینکه دیده شوند بتوانند همه چیز را زیر نظر داشته باشند.

پاسپارتو نقشه ای می ریزد

پاسپارتو روی شاخه درختی نشسته بود و فکر می کرد. ناگهان نقشه ای به خاطرش رسید و در ذهن خود شروع به بررسی جوانب آن کرد. ابتدا با خود گفت: چه فکر احمقانه ای، امکان پذیر نیست. اما چند لحظه بعد فکر کرد چرا که نه؟ این هم یک شانس است و شاید آخرین شانس. به آرامی از درخت پائین آمد. زمان به سرعت سپری شد و اولین شعاعهای نور خورشید نوید صبح را می داد. لحظه موعود فرا رسیده بود. برهمنهای خفته بیدار شدند و آواز خوانی و فریاد زنی را از سر گرفتند. زمان مرگ دختر بیچاره نزدیک شده بود.
دربهای معبد گشوده شد. آقای فاگ و سرفرانسیس کرومارتی او را دیدند که توسط دو برهمن به بیرون آورده می شد. برای لحظه ای چنین تصور کردند که دختر قصد فرار دارد، اما نئشه حشیش او را دوباره به خواب برد. جمعیت هندیان به سوی توده هیزم پیش رفتند. فیلیس فاگ و همراهان از پشت درختها آنان را دنبال کردند. دو دقیقه بعد به رود کوچکی رسیدند که تا توده هیزم بیش از پنجاه قدم فاصله نداشت. برهمنها دخترک را در کنار جسد راجه خواباندند.
هیزمها به مواد نفتی آغشته بودند تا بهتر بسوزند. آتش آوردند و لحظه ای بعد زبانه های آتش همه جا را فرا گرفت. در این لحظه سر فرانسیس و جوان هندی آقای فاگ را که قصد داشت به طرف آتش هجوم ببرد به عقب کشیدند.

راجه زنده می شود

ناگهان فریادی از وحشت جنگل را به لرزه درآورد. تمام هندیان خود را از ترس بر روی زمین انداختند. راجه پیر نمرده بود. او را دیدند که ناگهان از جای خود بلند شد، زن جوان را بغل گرفت و در میان ابری از دود سیاه از تل هیزم پایین امد.
برهمنها سرشان را پائین گرفتند. جرئت نمی کردند به این صحنه وحشتناک نگاه کنند. آقای فاگ و سرفرانسیس به شدت تعجب کرده بودند. جوان هندی از ترس چشمهایش را بسته بود. پاسپارتو هم نباید حالی بهتر از انها می داشت. راجه پیر که دوباره زنده شده بود، در حالی که دختر جوان را در بغل داشت با سرعت به طرف مسافران آمد و گفت: برویم.

فیکس نگران می شود

پس از این گفتگو فیکس به کابین خود برگشت و به فکر فرو رفت. پاسپارتو مسلما از طریقی پی به کاراگاه بودن او برده بود اما آیا این موضوع را به ارباب خود هم گفته بود؟ پاسپارتو در این وسط چه نقشی داشت؟ آیا او هم یکی از سارقین بانک بود؟ آیا پاسپارتو و اربابش از هدف او آگاه بودند؟ که اگر این چنین می بود، او بازی را باخته بود. فیکس چند ساعتی را در نگرانی به سر برد، گاه فکر می کرد همه چیز تمام شده است و گاه به خود امید می داد که فاگ از حقیقت موضوع بی اطلاع است. او چنان پریشان بود که نمی توانست تصمیم درستی بگیرد.
بالاخره تصمیم گرفت همه چیز را رک و راست با پاسپارتو در میان بگذارد. در صورتی که موفق به دستگیری فاگ در هنگ کنگ نشود و در صورتی که فاگ در آن جزیره باقی نماند، او – فیکس – همه چیز را به پاسپارتو خواهد گفت. این خدمتکار هم با یکی از سارقین بود یا نبود، که اگر بود، فیکس موفق نمی شد و اگر نبود، می توانست از وجود او هم در دستگیری فاگ استفاده کند.
فیکس و پاسپارتو در برابر یکدیگر چنین وضعیتی داشتند. اما وضعیت فاگ و آئودا چگونه بود؟ آئودا نسبت به این انگلیسی خونسرد بسیار مهربان و سپاسگزار بود. اما فاگ نسبت به او چه احساسی داشت؟ مسلما فاگ حاضر بود تحت هر شرایطی از او محافظت کند، اما این هم مسلم بود که عشق او را به قلب خود راه نداده است. همچنین به نظر می آمد که فاگ ابدا نگران برد و باخت شرط نیست و تنها کسی که جوش این چیزها را می زد پاسپارتو است.
روزی پاسپارتو به نرده های ماشین خانه کشتی تکیه داده بود و موتورهای نیرومند آن را تماشا می کرد. با خود گفت:
بخار خیلی کم است. اصلا لش کشتی را نمی کشد. این انگلیسیهای پولکی حیفشان می آید ذعال سنگ مصرف کنند. آه، اگر این یک کشتی آمریکایی بود، آن قدر ذغال سنگ می ریختند که موتورها را می ترکاند.

هوای بد و سرعت کم

در آخرین روزهای این سفر دریایی هوا نسبتا خراب شد. وزش باد هر لحظه شدیدتر می شد و جهت آن از شمال غربی بود که مانع حرکت کشتی می گردید. کشتی چون بازیچه ای در دست امواج قرار گرفته بود و مسافرین در کابین های خود بسیار ناراحت بودند. در روزهای سوم و چهارم نوامبر طوفان شدیدتر شد و سرعت کشتی به حداقل کاهش یافت. اگر باد قطع نمی شد کشتی دست کم بیست و چهار ساعت از برنامه عقب می افتاد و مسافرین ما به کشتی یوکوهاما نمی رسیدند، اما فیلیس فاگ ابدا به نظر نمی رسید نگران این موضوع باشد.
فیکس خوشحال بود. اگر رانگون پس از ترک کشتی یوکوهاما به هنگ کنگ می رسید، آقای فاگ چاره ای نداشت جز اینکه چند روزی را در این جزیره بماند. پس ای بادها بوزید و ای آسمان تیره تر شو. او تقریبا دریا زده شده بود و حالت تهوع داشت. اما حال پاسپارتو را به راحتی می توان تصور کرد. او تمام مدت را بی صبرانه روی عرشه ایستاد. دلش طاقت نمی آورد بدرون کابین برود. از دکلها بالا می رفت و در باز و بسته کردن بادبانها کمک می کرد. از یک طناب به طناب دیگر می پرید و از عملیات آکروبات او ملوانان به حیرت می افتادند. او می خواست دقیقا بداند که طوفان تا چه مدت ادامه می یابد و مرتب از ملوانان و ناخدا این سوال را می کرد. اضطراب او مایه خنده و سرگرمی آنان شده بود.
بالاخره باد از شدت افتاد و در جهت موافق قرار گرفت. در طول روز پنجم نوامبر، دریا آرامتر شدو با افزایش سرعت کشتی پاسپارتو هم آرام گرفت. اما جبران زمان تلف شده غیرممکن بود. سرانجام ساعت پنج صبح روز ششم خشکی نمایان شد.
فیلیس فاگ طبق برنامه بایستی پنجم به هنگ کنگ می رسید، ولی بیست و چهار ساعت تاخیر داشت. او بدون شک کشتی یوکوهاما را از دست داده بود. ساعت شش ناخدا به عرشه آمد و پشت سکان قرار گرفت تا کشتی را از میان صخره ها به بندر هدایت کند.
پاسپارتو بسیار نگران بود. چند بار تصمیم گرفت که به سراغ ناخدا برود و از او راجع به کشتی یوکوهاما سوال کند، اما جرئت نمی کرد. ترجیح می داد که تا آخرین لحظه امیدش را از دست ندهد. او اضطراب خود را با فیکس در میان گذاشت و فیکس هم سعی در آرام کردن او کرد و گفت: جای نگرانی نیست. اگر اربابت به کشتی یوکوهاما نرسد، می تواند با کشتی بعدی برود. این پاسخ پاسپارتو را به شدت عصبانی کرد. اگر چه پاسپارتو شهامت سوال کردن از ناخدا را نداشت، اما در عوض آقای فاگ پیش او رفت و در مورد اولین کشتی به مقصد یوکوهاما سوال کرد.
ناخدا گفت: فردا صبح.
آقای فاگ بدون اینکه هیجانی از خود نشان بدهد، فقط گفت: آها.
پاسپارتو جواب ناخدا را شنید و به قدری خوشحال بود که می خواست او را غرق بوشه کند.
فیکس هم پاسخ او را شنید، اما ترجیح داد به جای این کار گردن ناخدا را بشکند.

خبر خوش

آقای فاگ پرسید: نام کشتی چیست؟
ناخدا گفت: کارناتیک.
اما این کشتی که قرار بود دیروز حرکت کند.
درسته قربان، اما یکی از دیگهایش خراب شده و نیاز به تعمیر دارد. زودتر از فردا نمی تواند حرکت کند.
آقای فاگ گفت: متشکرم. و به کابین خود رفت. پاسپارتو دست ناخدا را گرفت، با حرارت تکان داد و گفت: تو بهترین ناخدای دنیا هستی! ناخدا که دلیل این محبت ناگهانی پاسپارتو را درک نکرده بود، مات و متحیر به سراغ کار خود رفت.
ساعت یک بعدازظهر کشتی در اسکله پهلو گرفت و مسافران پیاده شدند.
باید اعتراف کرد که آقای فیلیس فاگ جدا خوش شانس بود، چون اگر این اتفاق برای دیگ بخار کارناتیک پیش نیامده بود، حتما روز قبل هنگ کنگ را ترک می کرد و مسافرین ژاپن مجبور می شدند که یک هفته منتظر بمانند تا کشتی بعدی حرکت کند. آقای فاگ بیست و چهار ساعت از برنامه تنظیم شده عقب بود، اما این تاخیر اهمیت زیادی نداشت. کشتی بخاری هم که از یوکوهاما به مقصد سانفرانسیسکو می رفت تا رسیدن کارناتیک منتظر می ماند. البته آن کشتی هم بیست و چهار ساعت تاخیر پیدا می کرد، اما طی بیست و دو روزی که اقیانوس آرام را می پیمود، می توانست این تاخیر را جبران نماید.
بنابراین تاکنون بدون در نظر گرفتن این بیست و چهار ساعت تاخیر، آقای فاگ طبق برنامه ای که سی و پنج روز قبل در لندن تنظیم کرد، پیش آمده بود.

عموی آئودا

کشتی کارناتیک روز بعد ساعت پنج صبح حرکت می کرد. بنابراین آقای فاگ شانزده ساعت فرصت داشت تا کارهایش را انجام دهد. یعنی عموی آئودا را پیدا کرده و بانوی جوان را به او تحویل دهد. فاگ، آئودا و پاسپارتو از کشتی پیاده شدند و کمی بعد به مقابل هتل کلاب رسیدند. آقای فاگ برای آئودا اتاقی گرفت و خود برای پیدا کردن عموی هندی بیرون رفت،
ولی قبل از خروج به پاسپارتو گفت که در هتل بماند و از آئودا مراقبت کند.
آقای فاگ به یکی از تجارت خانه های مهم شهر رفت که مطمئن بود جی جی محترم بازرگان سرشناس را حتما می شناسند اما در آنجا به او گفتند که این تاجر پولدار هندی دو سال قبل دکان خود را تخته کرده و پس از گردآوری ثروت هنگفتی به اروپا رفته و در هلند رحل اقامت گزیده است.
فیلیس فاگ به هتل کلاب بازگشت. از آئودا اجازه ملاقات خواست و آنچه را که شنیده بود، به او گفت. آئودا ابتدا جوابی نداد. لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت: آقای فاگ، حالا من باید چکار کنم؟
بسیار ساده است. با ما به اروپا بیایید.
اما من نمی خواهم مزاحم شما بشوم.
ابدا مزاحمتی نیست. اینطور نیست پاسپارتو.
خدمتکارش گفت: چرا قربان، همینطوره.
پس برو به کارناتیک و برای سه نفر جا رزرو کن. پاسپارتو به راه افتاد، و از اینکه مصاحبت با این بانوی زیبای هندی را از دست نمی دادند، بسیار خوشحال بود.

فیکس ناراحت است

پاسپارتو فیکیس را دید که با ناراحتی در طول و عرض اسکله قدم می زند و کاملا بی قرار است. ناراحتی او هم بی دلیل نبود حکم جلب آقای فاگ هنوز به هنگ کنگ نرسیده بود. این حکم مسلما در راه بود، اما زمانی می رسید که دیگر فاگی وجود نداشت. از هنگ کنگ به بعد هم آقای فاگ از حیطه قانون انگلستان خارج می شد و دستگیری او غیرممکن می گردید. اگر فیکس نمی توانست چند روزی او را در هنگ کنگ معطل کند، آقای فاگ برای همیشه گریخته بود.
پاسپارتو با خود گفت: خوب، پس معلوم می شود اوضاع بر وفق مراد جنتلمنهای کلوپ ریفورم نیست و با خنده پیروز مندانه ای به سوی فیکس رفت. خوب، آقای فیکس، بالاخره تصمیم گرفتید که با ما تا آمریکا بیائید؟
فیکس با دندانهای به هم فشرده پاسخ داد: بله.
پاسپارتو از خنده ریسه رفت. می دانستم. مطمئن بودم که نمی توانید دوری ما را تحمل کنید. پس برویم جا رزرو کنیم.
آنها به دفتر شرکت حمل و نقل دریایی رفتند و برای چهار نفر بلیط خریدند. مامور فروش بلیط به آنان گفت که چون تعمیرات کشتی پایان یافته است، بنابراین برنامه حرکت قبلی بهم خورده و کشتی ساعت هشت همان شب حرکت خواهد کرد.
پاسپارتو با خوشحالی گفت: چه بهتر، به نفع ارباب من می شود. برویم زودتر به او خبر بدهیم.

فیکس نقشه جدیدی می ریزد

فیکس با شنیدن این خبر تصمیم خود را گرفت. باید همه چیز را به پاسپارتو بگوید. این تنها راهی است که می شود فاگ را چند روزی در هنگ کنگ نگه داشت. پس از ترک دفتر کشتیرانی، فیکس گفت: هنوز خیلی وقت داریم، برویم لبی تر کنیم.
پاسپارتو گفت: بسیار خوب، اما زیاد طولش ندهیم.
آنها به طرف یک کافه رفتند. در انتهای کافه تخت بزرگی قرار داشت که چند نفر سر برنازبالشها گذاشته و به خواب عمیقی فرو رفته بودند. حدود سی نفر دیگر پشت میزهای کوچک حصیری مشغول نوشیدن بودند. فیکس و پاسپارتو نشستند و هر کدام نوشابه ای سفارش دادند. فرانسوی که از طعم نوشیدنی خوشش آمده بود پشت سر هم گیلاسش را پر و خالی می کرد.
اما فیکس کم می خورد و مواظب او بود. آنها راجع به خیلی چیزها و به خصوص تصمیم خوب فیکس در پیوستن به آنها در سفر با کارناتیک سخن گفتند. نام کارناتیک را که بردند، پاسپارتو یادش آمد که باید هر چه زودتر اربابش را از تغییر زمان حرکت کشتی باخبر کند و بلند شد.
فیکس گفت: یک لحظه صبر کن.
دیگه چیه آقای فیکس؟
می خواهم درباره موضوع مهمی با تو صحبت کنم. پاسپارتو در حالی که آخرین گیلاسش را سر می کشید، گفت: موضوع مهم! باشد برای فردا. امروز وقت ندارم.
فیکس گفت: صبر کن، موضوع راجع به اربابت است. پاسپارتو با شنیدن نام اربابش کنجکاو شد و نشست. خوب چه کار دارید که به من بگویید؟
فیکس بازوی او را گرفت، صدایش را پایین آورد و گفت: آیا حدس زده ای که من که هستم؟
پاسپارتو با خنده جواب داد: البته که حدس زدم.
پس همه چیز را به تو می گویم...
حالا که من همه چیز را می دانم! باشد! بگو. اما این را هم اول به شما بگویم که این آقایان دارند پولشان را بی خودی تلف می کنند.
فیکس گفت: بی خودی! پس معلوم می شود که خبر نداری چقدر پول...
چرا، می دانم. بیست هزار پوند.
فیکس گفت: خیر، پنجاه و پنج هزار پوند.
پاسپارتو با فریاد گفت: چه! پنجاه و پنج هزار پوند. و در حالی که دوباره از جایش بلند می شد اضافه کرد: پس لازم شد که یک دقیقه از وقت را هم از دست ندهم.
فیکس گفت: بله، پنجاه و پنج هزار پوند!
پاسپاتو از شنیدن دوباره این مبلغ پاهایش شل شد و دوباره نشست.

فیکس از پاسپارتو تقاضای کمک می کند

فیکس یک بطر دیگر سفارش داد، اما این بار نوشابه ای قوی تر از نوشیدنی قبلی. و اگر هم موفق بشوم، دو هزار پوند نصیبم می شود. پس گوش کن: اگر با من راه بیایی، نصف آن را به تو می دهم. آیا حاضری به خاطر کمک به من هزار پوند گیرت بیاید؟
پاسپارتو که چشمهایش گشاد شده بود گفت: کمک به تو؟
بله، کمک به من، تا چند روزی آقای فاگ را در هنگ کنگ نگه داریم.
پاسپارتو گفت: یعنی چه؟ چرا مزخرف می گویی. همینکه ارباب مرا تعقیب می کنید و به او اعتماد ندارید کافی نیست؟
حالا آقایان می خواهند سنگ هم جلوی پایش بیندازند. من که از این کار آنان شرمم می آید.
فیکس که از حرفهای پاسپارتو سردرنیاورده بود، پرسید: منظورت چیست؟ راجع به چه چیزی صحبت می کنی؟
منظورم این است که این نامردی است. نهایت نامردی! یک دفعه بیایید جیبهای آقای فاگ را هم خالی کنید.
فیکس گفت: این دقیقا همان کاریست که می خواهیم بکنیم.
پاسپارتو که از شدت ناراحتی گیلاس پشت گیلاس از نوشیدنی جدید می نوشید، گفت: اما این یک توطئه است! یک توطئه
کثیف! آقایان اسم خودشان را هم گذاشته اند جنتلمن.
فیکس کم کم متوجه موضوع می شد.
پاسپارتو گفت: نامردها! آقای فیکس، بگذارید به شما بگویم که ارباب من آدم شریفی است و وقتی با کسی شرط می بندد کاملا روراست است و هرگز کلک نمی زند.
فیکس گفت: اما بگو ببینم، تو واقعا می دانی من که هستم.
پاسپارتو گفت: شما کی هستید؟ شما فرستاده اعضای کلوپ ریفورم هستید که ماموریت دارید ارباب مرا تعقیب کنید. کاری که باید از ان خجالت بکشید. آقا من خیلی وقت است شما را شناخته ام. چقدر هم سعی کردم جلوی زبانم را بگیرم و چیزی به اربابم نگویم.
فیکس با خوشحالی پرسید: راستی راستی اربابت چیزی نمی داند؟
پاسپارتو که دوباره گیلاسش را سر می کشید گفت: هیچ چیز.
فیکس به فکر فرو رفت. برای چند لحظه چیزی نگفت. چه باید می کرد. اشتباه پاسپارتو کار او را مشکل تر کرده بود.
آشکار بود که پاسپارتو آدم کاملا صادقی است و در سرقت بانک – که فیکس از آن می ترسید – دست نداشته است. با خود گفت: خوب، حالا که در دزدی دست نداشته حتما کمکم خواهد کرد.

ارباب تو یک سارق است

کاراگاه برای دومین بار تصمیم خود را گرفت. فرصت زیادی نداشت. او باید حتما فاگ را در هنگ کنگ دستگیر می کرد.
گوش کن، خوب به حرفهای من گوش بده. من آن کسی که تو فکر می کنی نیستم. مرا اعضای کلوپ ریفورم نفرستاده اند.
پاسپارتو گفت: باور نمی کنم.
باور کن. من کاراگاه پلیسم.
تو! کاراگاه پلیس!
بله، می توانم به تو ثابت کنم. مدارکم را ببین. دست در جیب بغل کتش کرد، حکم ماموریتش را بیرون آورد و به پاسپارتو داد. حکم توسط رئیس پلیس لندن امضاء شده بود. پاسپارتو یک نگاه به آن و یک نگاه به فیکس انداخت. از تعجب زبانش بند آمده بود.
فیکس گفت: قضیه شرط بندی یک حقه است. با این شرط بندی که مثلا می خواهد دور دنیا را در هشتاد روز بگردد، تو و اعضای کلوپ ریفورم را هم وادار کرده است که در این فرار به او کمک کنند.
فرار! از چه باید فرار کند؟ مگر او چه خطایی کرده است؟
فیکس گفت: پس گوش کن، بیست و هفتم سپتامبر، پنجاه و پنج هزار پوند از بانک انگلستان به سرقت رفته است. مشخصاتی را هم که ما از سارق بانک داریم، مو به مو با اربابت مطابقت دارد. باور نداری، بگیر نگاه کن. پاسپارتو با مشت روی میز کوبید و گفت غیرممکن است. ارباب من پاک ترین آدم روی زمین است.
فیکس گفت: از کجا این را فهمیدی؟ تو حتی او را نمی شناسی. تو روزی به استخدام او درآمدی که می خواست از لندن حرکت کند. او به قدری شتاب زده بود که هیچ چیز با خود برنداشت. تنها دلیلی هم که برای سفر خود عنوان کرد، این شرط بندی مسخره بود. مبلغ هنگفتی هم که پول با خود دارد. آیا باز هم می خواهی بگوی که او پاک ترین آدم است؟
خدمتکار بیچاره گفت: بله، بله، باز هم می گویم.
تو هم چون به او کمک کرده ای، شریک جرم محسوب می شوی، این را می دانستی؟
پاسپارتو سرش را میان دستهایش فرو برد. رنگش کاملا پریده بود. جرئت نمی کرد به صورت کاراگاه نگاه کند. چه؟
فیلیس فاگ و دزدی؟ او، آدم نازنینی که جانش را به خاطر نجات آئودا به خطر انداخته بود؟ اما فیکس هم زیاد بی راه نمی گوید. قرائن و شواهد علیه ارباب او حکم می کند. پاسپارتو سعی کرد شک و تردیدی نسبت به اربابش در دل راه ندهد، او حتی فکر اینکه اربابش خطاکار است را هم به مغزش راه نداد.

پاسپارتو از حال طبیعی خارج می گردد

پاسپارتو نوشابه زیادی خورده و کنترل فکرش را از دست داده بود. او بالاخره از کاراگاه پرسید: خوب، حالا از من چه می خواهی؟
فیکس گفت: گوش کن، من آقای فاگ را تا اینجا تعقیب کرده ام، اما حکم جلبش هنوز به دستم نرسیده است. تو باید به من کمک کنی که نگذارم او از هنگ کنگ خارج بشود.
کمکت کنم که او را اینجا نگه داری؟
بله، من هم دو هزار پوند جایزه بانک انگلستان را با تو قسمت می کنم.
پاسپارتو که سعی می کرد از جایش بلند شد، گفت: هرگز. اما دوباره بر روی صندلی افتاد، احساس می کرد توان و عقلش را از دست داده است و در حالی که کلمات به سختی از دهانش خارج می شد گفت: آقای فیکس، حتی... حتی اگر حرفهایت درست باشد... حتی اگر او دزد باشد... دزدی که تو دنبالش هستی... که حقیقت نداره... من بازم نوکرشم... او آدم بسیار نازنین و جگرداری است... چه؟ کمکت کنم که دستگیرش کنی؟... هرگز!... در مقابل تمام طلاهای دنیا هم این کار را نمی کنم... من آدم نامردی نیستم.
پس امتناع می کنی؟
بله، امتناع می کنم.
فیکس گفت: بسیار خوب. پس حرفهای من را نشنیده بگیر. یک گیلاس دیگر بنوشیم. با گفتن این حرف کاراگاه گیلاس دیگری را لبالب پر کرد و به زور به فرانسوی خوراند.
این گیلاس برای از پا انداختن پاسپارتو کافی بود. او دیگر حرفی نزد، از صندلی به زیر افتاد و بی حرکت – روی زمین دراز کشید. فیکس با خود گفت: خوب شد، حالا دیگه آقا فاگه از تغییر ساعت کارناتیک باخبر نمی شود. تازه اگر هم برود دست کم این فرانسوی مزاحم همراهش نخواهد بود. سپس پول میز را پرداخت و از کافه بیرون رفت.

پاسپارتو باز نمی گردد

هنگامی که این حادثه در کافه جریان داشت، آقای فاگ و آئودا در کوچه های انگلیس نشین شهر مشغول قدم زدن بودند. از آنجا که آئودا پیشنهاد رفتن به اروپا را پذیرفته بود، آقای فاگ به فکر تهیه مایحتاج سفر او افتاده بود. یک مرد انگلیسی مانند او شاید می توانست بدون باروبنه و تنها با یک کیف دستی دور دنیا را بگردد، اما در مورد یک زن وضعیت فرق می کند. بنابراین باید برای او لباس و دیگر چیزهای ضروری سفر را خرید. آقای فاگ که طبق معمول نسبت به هر چیز با سردی برخورد می کرد، هنگامی که زن جوان از آن همه لطف او تشکر کرد، فقط گفت: این هم جزو برنامه سفر من است.
لطفا تشکر نکنید.
آقای فاگ و بانوی جوان پس از خرید به هتل بازگشتند و در آنجا با غذای لذیدی از آنها پذیرایی شد. پس از ناهار، آئودا که خسته بود به اتاق خود رفت تا کمی استراحت کند. آقای فاگ تمام بعدازظهر را به مطالعه روزنامه پرداخت. اگر او آدم خونسردی نبود، حتما از تاخیر پاسپارتو نگران می شد. اما چون می دانست که کارناتیک زودتر از بامداد فردا هنگ کنگ را ترک نمی کند، ابدا به یاد او نیفتاد.
ولی کسی نمی داند که صبح روز بعد هنگامی که فهمید خدمتکارش هنوز بازنگشته است، چه فکری کرد. به هر حال او کیفش را برداشت، آئودا را صدا کرد و درشگه ای خواست تا آنها را به اسکله ببرد. ساعت هشت بود، و کارناتیک قرار بود ساعت نه و نیم حرکت کند. درشگه حاضر شد. آقای فاگ و آئودا سوار آن شدند و نیم ساعت بعد به اسکله رسیدند، و در آنجا بود که اقای فاگ مطلع شد که کارناتیک شب قبل هنگ کنگ را ترک کرده است. او انتظار داشت که کشتی و خدمتکارش، هر دو را در آنجا بیابد و اینک هر دو را از دست داده بود. لیکن کوچکترین اثری از نومیدی و ناراحتی در چهره اش پدیدار نشد و در برابر آئودا که با نگرانی او را نگاه می کرد، خیلی خونسرد گفت: چیز مهمی نیست.

فیکس خوشحال است

در این لحظه یک نفر که از دور آنها را نظاره می کرد، نزدیک شد. او کاراگاه فیکس بود که صبح بخیری گفت و پرسید: آیا شما یکی از همسفران من نیستید که دیروز با رانگون به اینجا آمد؟
آقای فاگ با سردی جواب داد: بلی آقا، ولی من افتخار آشنایی با شما را ندارم.
ببخشید، اما من انتظار داشتم که خدمتکار شما را در اینجا بیابم.
آئودا با عجله پرسید: آقا شما می دانید او کجاست؟
چه! مگر او با شما نیست؟
آئودا گفت: نه. از دیروز تا حالا او را ندیده ایم. آیا امکان دارد که با کارناتیک رفته باشد؟
کاراگاه گفت: بدون شما؟ امکان ندارد. اما ببخشید که این سوال را می کنم، مگر شما می خواستید با کارناتیک بروید؟
بله.
من هم مثل شما. متاسفانه آن را از دست داده ام. مثل اینکه بعد از تعمیر دیگ بخار، بدون اینکه به کسی اطلاع بدهند، کشتی دوازده ساعت زودتر هنگ کنگ را ترک کرده است. حال باید یک هفته اینجا منتظر بمانیم تا کشتی بعدی حرکت کند. با گفتن کلمه یک هفته، شادی و شعف بسیاری وجود فیکس را فرا گرفت. یک هفته! فاگ یک هفته در هنگ کنگ می ماند و در این مدت حکم جلب حتما می رسید.
اما همین که کلمات بعدی از دهان آقای فاگ خارج گردید، ناگهان خوشحالیش زائل شد.
ولی به نظر می آید که غیر از کارناتیک، کشتیهای دیگری هم در بندر هنگ کنگ وجود دارد. آقای فاگ بازویش را به آئودا تقدیم کرد و با وی به طرف باراندازها رفت تا کشتی دیگری که آماده حرکت به یوکوهاما باشد پیدا کند. فیکس هم به دنبال آنها رفت. آقای فاگ پس از سه ساعت به این سو و آن سوی اسکله رفتن از کوشش خود سودی نبرد. او حتی حاضر شد برای رفتن به یوکوهاما یک کشتی اجاره کند. اما چیزی نیافت. گویا بخت از او روی برگردانده بود. فیکس دوباره امیدوار شد.

ناخدا

آقای فاگ از جستجو دست برنداشت. حتی اگر لازم می شد تا ماکائو هم برای پیدا کردن کشتی می رفت. در این هنگام یک دریانورد به او نزدیک شد و گفت: عالیجناب دنبال کشتی می گردند؟
آقای فاگ پرسید: آیا شما کشتی آماده به حرکت دارید؟
بله قربان، کشتی یدک کش شماره ۴۳. رقیب ندارد.
سرعتش چطور است.
بین هشت تا نه میل در ساعت. میل دارید آن را ببینید.
بلی. از این طرف لطفا. می خواهید گشتی در آب بزنید؟
می خواهم به یوکوهاما بروم.
چشمها و دهان ناخدا از تعجب گرد شد. شوخی می کنید، قربان.
ابدا. من کشتی کارناتیک را از دست داده ام و اگر تا چهاردهم خودم را به یوکوهاما نرسانم، کشتی سانفرانسیسکو را هم از دست خواهم داد.
ناخدا گفت: متاسفانه این امکان ندارد.
برای هر روز صد پوند به شما می دهم و اگر به موقع برسید، دویست پوند هم در آخر به شما خواهم داد.
جدی می گویید؟
جدی می گویم.
ناخدا به قدم زدن و فکر کردن پرداخت. دریا را نگاه کرد. بر سر دو راهی گیر کرده بود. از یک طرف نمی توانست از آن همه پول بگذرد و از طرف دیگر جرئت آن را نداشت که چنین فاصله دور و درازی را با کشتی کوچکش بپیماید. فیکس با اضطراب زیادی منتظر نتیجه بود. در حالی که ناخدا مشغول فکر کردن بود، آقای فاگ رو به آئودا کرد و پرسید: شما که نمی ترسید؟
در کنار شماهرگز، آقای فاگ.
ناخدا دومرتبه پیش آنان برگشت.
آقای فاگ گفت: خوب، ناخدا؟
راستش قربان، من نمی توانم جان خودم، شما و ملوانانم را به خاطر یک چنین سفر دور و درازی، با این کشتی کوچک و آن هم در این فصل سال به خطر بیندازم. از آن گذشته، مطمئنا به موقع هم نخواهیم رسید، چون از هنگ کنگ تا یوکوهاما ۱۶۵۰ مایل راه است.
آقای فاگ گفت: فقط ۱۶۰۰ مایل.
فرقی نمی کند.
فیکس دوباره نفس راحتی کشید.

نقشه ناخدا

ناخدا اضافه کرد: اما یک راه دیگر وجود دارد.
فیلیس فاگ پرسید: و این راه کدام است؟
رفتن به ناکازاکی، در جنوب ژاپن، هزار و صد مایل. یا به شانگهای، هشتصد مایل از هنگ کنگ، با رفتن به شانگهای از نزدیک کرانه های چین عبور می کنیم که امنیتش بیشتر است و علاوه بر آن بادها هم در این فصل سال در جهت موافق می وزند.
فیلیس فاگ گفت: ناخدا، من قرار است در یوکوهاما سوار کشتی آمریکا بشوم، نه در شانگهای یا ناکازاکی.
ناخدا گفت: چه فرقی می کند؟ کشتی سانفرانسیسکو که از یوکوهاما حرکت نمی کند. در آنجا و ناکازاکی فقط توقف دارد.
مبداء حرکتش در واقع از شانگهای است.
مطمئن هستید؟
کاملا.
چه موقع این کشتی شانگهای را ترک می کند؟
یازدهم، ساعت هفت شب. بنابراین چهار روز در پیش داریم. چهار روز که می شود نود و شش ساعت و اگر وسایل کارمان از هر لحاظ آماده باشد، خواهیم توانست با سرعت هشت مایل در ساعت که فقط با باد خوب و دریای آرام امکان پذیر است، به موقع به شانگهای برسیم.
و شما چه موقع می توانید حرکت...؟
تا یک ساعت دیگر. همانقدر که به اندازه کافی آذوقه بار بزنیم و بادبانها را هوا کنیم.

فاگ با نقشه ناخدا موافقت می کند

بسیار خوب، موافقم. آیا مالک کشتی خودشما هستید؟
بله. جان بانسبی مالک تانکادر.
پولی هم به عنوان پیش کرایه باید بپردازم.
اگر عالیجناب چیزی لطف بفرمایید، متشکر می شوم.
بفرمایید آقا، این هم دویست پوند. فیلبس فاگ سپس رو به فیکس کرد و گفت: آقا شما هم اگر مایل باشید می توانید...
فیکس بلافاصله گفت: بله قربان، اتفاقا من هم می خواستم همین خواهش را از شما بکنم.
بسیار خوب، ما تا نیم ساعت دیگر بر روی عرشه خواهیم بود. آئودا که از ناپدید شدن خدمتکار باوفا بسیار نگران بود گفت: اما پاسپارتوی بیچاره؟
فیلیس فاگ گفت: هر کاری از دستم برآید برایش انجام خواهم می دهم. و هنگامی که فیکس با خشم و ناراحتی بسیار به کشتی سوار می شد، آن دو نفر دیگر به اداره پلیس لندن رفتند. در آنجا فیلیس فاگ مشخصات پاسپارتو را به پلیس داد و به اندازه کافی پول در اختیار آنان گذاشت که پس از پیدا کردن پاسپارتو او را به اروپا بفرستند. سپس باروبنه خود را برداشت و به کشتی سوار شدند. زنگ ساعت سه نواخته شد. کشتی یدک کش شماره ۴۳ آماده حرکت بود. علاوه بر جان بانسبی چهار مرد دیگر هم در کشتی بودند، چهار ملوان ورزیده و کارآمد که دریای چین را مثل کف دست می شناختند.
جان بانسبی مردی بود حدودا چهل و پنج ساله، با چشمانی نافذ و بدنی چالاک که می شد روی او حساب کرد.
فاگ و آئودا به عرشه رفتند. فیکس قبل از آنها سوار شده بود. آنان بدرون کابین کوچکی رفتند که در عین کوچکی بسیار تمیز بود. آقای فاگ رو به فیکس کرد و گفت: خیلی متاسفم که نمی توانم جایی بهتر از این تقدیمتان کنم. فیکس در مقابل او سرفرود آورد و چیزی نگفت. دزد بسیار مودبی است، اما به هر حال یک دزد است. مثل سایر دزدها.
ساعت سه و ده دقیقه، بادبانها برافراشته شد. مسافرین روی عرشه نشسته بودند. آقای فاگ و آئودا برای آخرین بار به اسکله چشم دوختند تا شاید نشانی از پاسپارتو بیابند. دل فیکس مثل سیر و سرکه می جوشید. از آن می ترسید که سر و کله خدمتکار بخت برگشته در آخرین لحظه پیدا شود و پته او روی آب بیفتد. اما از فرانسوی خبری نشد. بدون شک هنوز اثر نوشیدنی در بدن او باقی بود.
جان بانسبی لنگرها را بالا کشید، طناب ها را قطع کرد و تانکادر با سرعت زیادی سفرش را به سمت شمال آغاز کرد.

هنگ کنگ را ترک می کنند

هشتصد مایل مسافرت با چنین کشتی کوچکی خالی از خطر نبود و دریای چین معمولا، بخصوص در این فصل سال، طوفانی و مواج است. ناخدا که در ازای هر روز مبلغ گزافی می گرفت، مسلما با رفتن به یوکوهاما پول بیشتری نصیبش می شد، هر چند سفر به شانگهای هم چندان تهی از خطر نبود. در طول ساعات طولانی آن روز، تانکادر از طریق گردنه های باریک و پر پیچ و خم آبی به سوی شمال هنگ کنگ ره می نوردید.
هنگامی که وارد آبهای آزاد شدند، فیلیس فاگ گفت: ناخدا، فکر نمی کنم دیگر نیازی به تذکر باشد که برای من چقدر مهم است که با حداکثر سرعت به پیش برویم.
جان بانسبی گفت: به من اعتماد کنید قربان. ما تا جایی که باد اجازه می داده بادبان باز کرده ایم. باز کردن بادبانهای دیگر جز تولید مزاحمت فایده ای ندارد.
به هر حال این به شما مربوط است نه من. من به شما اطمینان دارم.
فیلیس فاگ چون ملوانی کهنه کار محکم ایستاده بود و امواج سرکش را نظاره می کرد. بانوی جوان هم در نزدیکی او نشسته بود و به آبهای سبز و تیره اقیانوس آشفته چشم دوخته بود. او در اندیشه آینده نامعلومی بود که در پیش روی داشت. در بالای سر آنها بادبانهای سفید در اهتزاز بودند و کشتی چون پرنده ای سبک بال به پیش می رفت.

اولین شب در تانکادر

شب فرا رسید، ماه که در تربیع اول بود و پرتوی ناتوان داشت به زودی در پس میغهای افق ناپدید گشت. ابرهایی که از مشرق رانده می شدند هم اکنون قسمتی از آسمان را پوشانده بودند.
فیکس در قسمت جلو کشتی نشسته بود. او که می دانست فاگ اهل خوش و بش نیست از وی دوری می جست. بعلاوه خود او هم رغبتی به گفتگو با کسی که آن همه به او محبت کرده بود نشان نمی داد. او نیز به آینده می اندیشید. یقین داشت که فاگ در یوکوهاما نیز توقف نکرده و بلافاصله با کشتی سانفرانسیسکو راهی آمریکا خواهد شد. جایی که دیگر خطر او را تهدید نمی کرد. به نظر فیکس این یک نقشه کاملا ماهرانه بود. به جای اینکه پس از ترک انگلستان یک راست به آمریکا برود ترجیح داده بود که دور سه چهارم دنیا را بگردد و سپس با خیال راحت وارد آمریکا شود و پولهای دزدی را خرج نماید. اما وقتی به آمریکا می رسیدند تکلیف فیکس چه بود؟ آیا باید از تعقیب او دست بر می داشت؟ نه، هرگز. این وظیفه ای بود که بر عهده او گذاشته بودند و او باید تا آخر ادامه می داد. در هر صورت او یک شانس هم آورده بود، پاسپارتو دیگر همراه اربابش نبود. پس از اعترافی که او نزد پاسپارتو کرد، دیگر لازم بود که آن دو یکدیگر را هرگز نبینند.
فیلیس فاگ هم به غیبت اسرارآمیز خدمتکارش می اندیشید، شاید او با کارناتیک رفته بود. آئودا هم این فکر را امکان پذیر خواند. پس اگر به یوکوهاما می رفتند، شاید می توانستند او را بیابند و فهمیدن اینکه آیا او با کارناتیک رفته یا نه کار مشکلی نبود.
حدود ساعت ده وزش باد شدیدتر شد. نیمه شب فیلیس فاگ و آئودا به کابین رفتند. فیکس قبل از آنها به کابین رفته و خوابیده بود. ناخدا و ملوانانش تمام مدت شب را روی عرشه بیدار بودند.

پیش بینی هوای بد

تا روز بعد، هشتم نوامبر، بیش از یکصد مایل از راه را طی کرده بودند. سرعت کشتی بین هشت تا نه مایل در ساعت بود. باد فراوانی در بادبانها می وزید و چنانچه وضع به همین منوال ادامه می یافت، شانس موفقیت بسیار بود. در تمام طول آن روز تانکادر از نزدیکی کرانه های چین عبور می کرد و جریانهای ساحلی به مدد آن آمده بودند. آقای فاگ و بانوی جوان که خوشبختانه دریا آنها را نگرفته بود، با اشتهای تمام غذا می خوردند. آنها از فیکس هم دعوت کردند که به آنها بپیوندد. اما فیکس قلبا مایل نبود این دعوت را بپذیرد. چه او درست نمی دانست که به خرج آن مرد سفر کند، سر سفره اش بنشیند و نمک او را بخورد. اما شکم گرسنه این چیزها را نمی فهمید و او علیرغم میلش دعوت آنها را پذیرفت.
پس از صرف غذا او فاگ را به گوشه ای کشاند و گفت: آقا. او از بردن لفظ آقا برای این دزد اکراه داشت. آقا از اینکه لطف کردید و اجازه دادید با این قایق سفر کنم از شما بسیار ممنونم. به هر حال درست است که من آدم ثروتمندی نیستم و نمی توانم آن طور که دلم می خواهد خرج کنم، اما اجازه بدهید...
آقای فاگ گفت: حرفش را هم نزنید آقا.
اما لطفا...
فاگ گفت: نه آقا، من این را هم به حساب مخارج سفرم می گذارم. فیکس به ناچار تسلیم شد و در تمام آن روز دیگر چیزی نگفت.
کشتی به خوبی پیش می رفت. جان بانسبی کاملا امیدوار بود. او بیش از چند بار به آقای فاگ گفت که به موقع به شانگهای خواهند رسید و آقای فاگ هم با خونسردی در جواب او می گفت که این همان چیزیست که انتظار اوست. ملوانان از شوق پاداش زیادی که به آنها وعده شده بود به سختی کار می کردند.
آن شب دویست مایل از هنگ کنگ فاصله گرفتند و آقای فاگ دلیل خوبی برای امیدواری داشت که پس از رسیدن به یوکوهاما دیگر تاخیری در برنامه مسافرتش نخواهد داشت.
سپیده صبح، تانکادر وارد تنگه فوکی ئن که جزیره بزرگ تایوان را از کرانه های چین جدا می کند، شد و از مدار راس سرطان گذشت. دریا در این نقطه بسیار متلاطم بود و تکانهای کشتی چنان شدید بود که مسافرین به سختی می توانستند خود را سرپا نگه دارند. با طلوع خورشید شدت باد افزایش یافت و ابر سیاهی آسمان را فرا گرفت. ناخدا به آسمان نگریست، نگران شده بود. رو به فاگ کرد و گفت: آقای فاگ، ناراحت نمی شوید اگر حقیقت را به شما بگویم؟
فاگ گفت: هر چه هست به من بگویید.
خوب، به زودی طوفان خواهیم داشت.
جهت آن از شمال است یا جنوب؟
از جنوب.
آقای فاگ گفت: عالیه. پس در جهت موافق حرکت ماست.
ناخدا گفت: اگر نظر شما این باشد، من حرف دیگری ندارم.
جان بانسبی درست می گفت. طوفان های دریای چین در این فصل سال بسیار شدید بود. تمام بادبانها را بجز یکی پائین کشیدند و دربها و شکاف های کشتی را بستند تا از نفوذ اب به داخل آن جلوگیری کنند، همه منتظر بودند. جان بانسبی از مسافرانش خواهش کرد که از عرشه پائین بروند، اما آنها ماندن بر روی عرشه را به حبس شدن در کابین تنگ و تاریک ترجیح دادند.

طوفان

حدود ساعت هشت صبح طوفان آغاز شد. حتی با یک بادبان هم کشتی به سرعت پیش می رفت. در تمام طول روز امواج سنگین کشتی را چون پر کاهی به بازی گرفتند و چند بار نزدیک بود ان را در دل خود فرو ببرند، اما هر بار ناخدا با اداره استادانه سکان این بلا را از سر کشتی دور می گرداند. با فرا رسیدن شب جهت باد تغییر کرد و از سمت شمال غربی وزیدن گرفت. طوفان هر لحظه شدیدتر می شد. جان بانسبی و مردانش بسیار نگران شده بودند. او به سراغ آقای فاگ رفت و گفت: قربان، اوضاع خراب است. فکر می کنم بهتر است بندری پیدا کنیم و پهلو بگیریم.
فیلیس فاگ گفت: من هم همینطور فکر می کنم.
اما کدام بندر؟
من فقط یک بندر می شناسم.
و آن کدام است؟
شانگهای.
چند لحظه طول کشید تا ناخدا منظور آقای فاگ را بفهمد.
بسیار خوب قربان، حق با شماست. به شانگهای می رویم.
تانکادر به کندی راه خودش را به سوی شمال ادامه داد. شب وحشتناکی بود. غرق نشدن آن کشتی را واقعا باید معجزه ای شمرد. بیش از چند بار آقای فاگ خود را سپر آئودا کرد تا او را از خطر تیغه های موج برهاند. بالاخره روز فرا رسید. طوفان هنوز شدت داشت، اما جهت باد به طرف جنوب شرقی تغییر یافت که در جهت موافق حرکت کشتی بود. گهگاه ساحل چین پدیدار می شد، اما از کشتی دیگر خبری نبود. تانکادر در ان دریای آشفته تک و تنها بود. هنگام نیمروز دریا کمی آرامتر شد و با پایین رفتن خورشید از شدت باد نیز کاسته شد. سبب کوتاهی مدت طوفان، شدت فوق العاده آن بود.
مسافران که سخت خسته و کوفته بودند، توانستند چیزی بخورند و اندکی استراحت کنند. شب دریا نسبتا آرام بود. ناخدا بادبانهای بیشتری را باز کرد و کشتی سرعت شایان توجهی یافت. صبح روز بعد – یازدهم – جان بانسبی، پس از شناسایی محل توانست بگوید که تا شانگهای بیش از یکصد مایل باقی نمانده است.

کمی دیر می رسند

یکصد مایل، و تنها همین یک روز را فرصت داشتند که این فاصله را بپیمایند. یعنی برای دست یافتن به کشتی یوکوهاما بایستی همان شب به شانگهای می رسیدند. اگر این طوفان که طی آن چندین ساعت وقت را از دست دادند پیش نیامده بود، اینک تا مقصد بیش از سی مایل فاصله نداشتند.
از شدت باد بطور محسوسی کاسته شده بود، اما خوشبختانه دریا هم همزمان با باد آرام گرفت. تمام بادبانها را باز کردند. با فرا رسیدن نیمروز تانکادر تا شانگهای بیش از چهل و پنج کیلومتر فاصله نداشت. فقط شش ساعت دیگر باقی بود. تمام کسانی که در کشتی بودند، بیم داشتند که این فرصت کافی نباشد. ضرورت ایجاب می کرد که با سرعت نه میل در ساعت برانند، اما از شدت باد هر لحظه کاسته می شد. خوشبختانه کشتی سبک و تندرو بود و بادبانها هم از همان باد اندک حداکثر استفاده را می بردند، بگونه ای که در ساعت شش، جان بانسبی با محاسبه ای که انجام داد دریافت که بیش از ده مایل با رودخانه شانگهای فاصله ندارند. شهر شانگهای هم دوازده مایل بالاتر از مصب رودخانه قرار داشت.
ساعت هفت شب فاصله آنان به سه مایل تقلیل یافت. ناخدا زیر لب می غرید و به زمین و زمان دشنام می داد. او مسلما یک پاداش دویست پوندی را از دست داده بود. اما آقای فاگ که تمام هست و نیستش در معرض خطر بود کاملا آرام می نمود.
در این لحظه دودکش سیاه و بلندی که دود حلقه زنان از آن بیرون می دوید در سطح دریا نمودار شد. دود کشتی متعلق به کشتی آمریکایی بود که سر ساعت تعیین شده شانگهای را ترک کرده بود.
فیلیس فاگ گفت: علامت بدهید.
در جلوی کشتی توپ مفرغی کوچکی بود که در هوای مه آلود از آن برای علامت دادن و کمک طلبیدن استفاده می کردند.
جان بانسبی توپ را از باروت پر کرد.
آقای فاگ گفت: آتش.
توپ کوچک مفرغی خالی شد و صدای آن در فضا پیچید.

پاسپارتو از کارناتیک سر درمی آورد

کارناتیک – هفتم نوامبر – ساعت شش و نیم بعدازظهر، در حالیکه مسافر زیادی برای آن سوار بود شانگهای را ترک کرد و با سرعت تمام به سوی ژاپن پیش رفت. فقط دو کابین خالی در کشتی وجود داشت و آن دو کابین متعلق به آقای فاگ و آئودا بود. صبح روز بعد، کسانی که روی عرشه بودند با کمال تعجب مشاهده کردند که یکی از مسافرین با سر و وضع آشفته و موی ژولیده، تلوتلوخوران از کابینش خارج شد و خود را بر روی یک صندلی ولو کرد. این مسافر پاسپارتو بود و اینک شرح آنچه بر او گذشت:
چند دقیقه بعد از اینکه فیکس کافه را ترک کرد، دو چینی، پاسپارتو را که مثل نعش بر روی زمین افتاده بود بلند کردند و بر روی تخت انتهای میخانه و در کنار سایر مردانی که چون او خفته بودند، دراز کردند. سه ساعت بعد، این موجود بیچاره که حتی در خواب هم حس وظیفه دست از سرش بر نمی داشت، بیدار شد. به خود فشار زیادی آورد که بر سنگینی خواب فایق آید. بلند شد. دست بر دیوار گرفت و تلوتلوخوران خود را به خیابان رساند و چنانچه گویی خواب می بیند فریاد زد: کارناتیک کارناتیک.
با زحمت زیاد خود را به اسکله رساند. کشتی آماده حرکت بود و حلقه های دود سیاه از دودکش آن بیرون می جست.
پاسپارتو از پل معلق بالا رفت و پا به عرشه گذاشت، ولی در آنجا کنترل خود را از دست داد و بیهوش نقش بر زمین گشت و این درحالی بود که کشتی از اسکله فاصله می گرفت.
چند ملوان که به دیدن این گونه صحنه ها عادت داشتند، او را بلند کردند و به درون یکی از کابین های درجه دوم بردند.
پاسپارتو تا صبح روز بعد خوابید و هنگامی بیدار شد که از هنگ کنگ صد و پنجاه مایل فاصله داشت. این بود سرگذشت او تا لحظه ای که خود را بر روی عرشه کارناتیک یافت. نسیم خنک دریایی حال او را جای آورد. اتفاقات شب گذشته در کافه و حرفهای فیکس را کم و بیش به خاطر آورد و با خود گفت: مثل اینکه بیهوش شده بودم. حالا جواب آقای فاگ را چه بدهم؟ به هر حال من جا را رزو کرده ام و مهم همین است.
سپس به یاد فیکس افتاد. امیدوارم دیگر پیدایش نشود. بعد از آن حرفها دیگر جرئت ندارد دنبالمان بیاید. اسم خودش را گذاشته کاراگاه پلیس، کاراگاهی که می خواهد ارباب مرا به جرم سرقت از بانک انگلستان دستگیر کند. پاسپارتو دودل بود نمی دانست این ماجرا را به اربابش بگوید یا نه. آیا باید ماهیت فیکیس را برای اربابش افشاء می کرد؟ آیا بهتر نبود که تا رسیدن به لندن صبر می کرد و سپس به او می گفت که چطور در طول این سفر دور دنیا یک کاراگاه پلیس او را تعقیب می کرده است. اینطوری چقدر خنده دار می شود! آره، این فکر بهتر است. به هر حال هنوز هم فرصت برای فکر کردن هست، فعلا بهترین کار این است که بروم سراغ آقا اربابه و به خاطر رفتار دیشب از او معذرت بخواهم.

آقای فاگ در کارناتیک نیست

پاسپارتو با این فکر از جا بلند شد، دریا نسبتا متلاطم بود و کشتی تکان های سختی می خورد. خدمتکار باوفا هنوز احساس ضعف می کرد و به سختی قادر بود روی پاهای خود بایستد. او از ابتدا تا انتهای عرشه را جستجو کرد، اما کسی را شبیه آقای فاگ یا آئودا نیافت.
با خود گفت: خوب، بانو آئودا احتمالا هنوز در خواب است و آقای فاگ هم حتما یک نفر را گیر آورده و دارد شطرنج بازی می کند. پاسپارتو با این فکر به طرف سالن پایین رفت. آقای فاگ آنجا نبود. سپس به دفتر کشتی رفت تا شماره کابین آقای فاگ را بپرسد. ناظر کشتی گفت که کسی را با این نام در کشتی سراغ ندارد.
پاسپارتو گفت: اما او باید حتما در همین کشتی باشد. سپس مشخصات آقای فاگ را داد و گفت که یک زن جوان هم همراه اوست. ناظر کشتی گفت: ما اصلا در این کشتی زن جوانی به عنوان مسافر نداریم. لیست اسامی مسافرین اینجاست، می توانید خودتان نگاه کنید.
پاسپارتو لیست را نگاه کرد. نام اربابش در آن نبود. ناگهان فکری به ذهنش رسید. آیا نام این کشتی که من سوار شده ام کارناتیک است؟
ناظر جواب داد: بله.
به مقصد یوکوهاما؟
البته.
پاسپارتو برای یک لحظه ترسید که نکند کشتی را اشتباهی سوار شده است. اما اگر او در کارناتیک بود، مسلما اربابش در آن نبود. کم کم همه چیز به خاطرش آمد. به یاد آورد که چگونه ساعت حرکت کشتی تغییر کرده بود و او می بایست این تغییر را به اطلاع آقای فاگ می رسانده و چنین نکرده است. پس این گناه او بوده است که آقای فاگ و بانو آئودا کشتی را از دست داده اند!
گناه او، بله، اما مقصر اصلی مردی بود که برای نگه داشتن آقای فاگ در هنگ کنگ، او را به کافه برده و بیهوش کرده و حالا اقای فاگ مسلما شرط را باخته است و شاید هم در گوشه زندان به سر می برد. پاسپارتو با این فکر چنگ در موهایش انداخت و نالید: آه! اگر فیکس بچنگم بیفتد می دانم چطور حسابش را کف دستش بگذارم.
پس از چند دقیقه که حالش کمی به جا آمد به فکر موقعیت خود افتاد. در بد مخمصه ای گیر کرده بود. در راه ژاپن بود و مطمئنا به ژاپن می رسید، اما از آنجا چگونه می توانست خارج بشود؟ جیبهایش خالی بود و دیناری همراه نداشت. قبلا که در کشتی پول کابین و غذایش از پیش پرداخت شده بود و تا پنج یا شش روزی غم نداشت، ولی باید فکری برای آینده می کرد. حال در این بخش از سفر او چقدر خورد و نوشید، قلم از توصیف آن عاجز است و تلافی آقای فاگ و آئودا و
خودش را بر سر غذاها درآورد. گویی ژاپن سرزمین قحطی زده ای بود که در آن خوراکی یافت نمی شد.

پاسپارتو وارد یوکوهاما می شد

صبح روز سیزدهم، کارناتیک به یوکوهاما رسید و در اسکله و در میان خیل عظیم کشتیهایی که تقریبا از سراسر جهان به آن بندر آمده بودند، لنگر انداخت. پاسپارتو که کمی ترسیده بود قدم در سرزمین عجیب آفتاب تابان گذاشت. او افسارش را به دست شانس رها کرد و بی هدف در کوچه های شهر به قدم زدن پرداخت. کمی بعد سر از محله اروپایی نشین شهر درآورد.
محله ای که مانند هنگ کنگ – مملو از بازرگانان خارجی بود که مشغول داد و ستد بودند. پاسپارتو میان آن همه آدم چنان احساس غربت و تنهایی می کرد که گویی او را در وسط آفریقا تنها رها کرده باشند.
البته او می توانست به سفارت خانه های فرانسه یا بریتانیا مراجعه کند، ولی هیچ دوست نداشت که ماجرای خود و ماجرای اربابش را برای آنها بازگو نماید. تنها در صورتی به سفارت مراجعه می کرد که تمام درها بر روی او بسته می شد. او سپس به قسمت ژاپنی نشین شهر رفت. بخشی که درختان سرو و سدر در دو طرف خیابان های زیبای آن سر به آسمان برافراشته بود. در اینجا هم خیابان ها شلوغ و پر رفت و آمد بود. روحانیون بودایی، افسرانی که کلاه های نوک تیز منگوله دار بر سر نهاده و بر روی کمربند یونیفرم ابریشمی قرمزشان دو شمشیر حمایل کرده بودند، سربازانی که کت های آبی رنگ با نوارهای سفید راه راه به تن کرده بودند و تفنگ های چخماخی به دست داشتند. ماهیگیران، گدایان و بچه های زیادی که همه درهم می لولیدند.
پاسپارتو چند ساعت در میان مردم پرسه زد و مناظر عجیب، مغازه ها، رستورانها و سالنهای نمایش را تماشا کرد و هر چند در این مغازه ها چشمش به نان و گوشتی نیفتاد، اما اگر هم چیزی می دید، پولی در بساط نداشت. بنابراین تصمیم گرفت که شب را بی شام سر بر بالین گذارد.

پاسپارتو تغییر لباس می دهد

صبح روز بعد احساس خستگی و گرسنگی شدیدی کرد، باید چیزی برای خوردن می یافت و هر چه زودتر بهتر، البته می توانست ساعتش را بفروشد، ولی راضی بود که از گرسنگی بمیرد اما تن به این کار ندهد. شاید تا حالا موقع آن رسیده بود که می توانست از حنجره رسا و توانای خود که طبیعت به او ارزانی داشته بود بهره ببرد، اما صدای گرم و دلنشینی از آن خارج نمی شد. یکی دو آهنگ انگلیسی و فرانسوی بلد بود و تصمیم گرفت آنها را بخواند. برای شروع آوازه خوانی هنوز خیلی زود بود. بهتر بود چند ساعتی صبر می کرد. سپس به این فکر افتاد که لباسی که بر تن دارد، بسیار برازنده است و درخور یک اوازه خوان خیابانگرد نیست و تصمیم گرفت آن را با یک دست لباس مناسب حال عوض کند که در نتیجه مبلغی هم توفیر می شد و می توانست با آن شکمی از عذا دربیاورد.
با این فکر به راه افتاد و از جستجوی بسیار مغازه ای یافت که لباس های دست دوم خرید و فروش می کرد. صاحب مغازه از لباس های تن پاسپارتو بسیار خوشش آمد و کمی بعد پاسپارتو ملبس به لباس ژاپنی – البته نوع دسته دوم – از مغازه خارج شد. در این لباس کاملا احساس راحتی می کرد. اما چیزی که بیش از همه او را خشنود می ساخت چند سکه نقره بود که از این معامله دست او را گرفت.
نخستین کاری که کرد رفتن به یک رستوران محقر و ارضای دیو گرسنگی بود. پس از اینکه شکمش سیر شد و عقلش سرجا آمد با خود گفت: دیگر نباید وقت را از دست داد، باید هر چه زودتر از سرزمین این چشم بادامیها فلنگ را ببندم. فکر کرد بهتر است ابتدا به دیدن کشتیهایی که به آمریکا حرکت می کنند برود. شاید اگر خودش را به عنوان آشپز یا خدمتکار معرفی کند و در مقابل خدمت خود جز اجازه مسافرت و غذا چیزی نخواهد، با درخواست او موافقت کنند. زیرا با رسیدن به سانفرانسیسکو همه چیز تمام بود. مهم گذشتن از چهار هزار و هفتصد مایل فاصله دریایی میان ژاپن و آمریکا بود. با این فکر به طرف بندر به راه افتاد.
اما هر چه به بارانداز نزدیک تر می شد، در میافت انجام دادن نقشه ای که در ابتدا آنقدر ساده و ممکن به نظرش می رسید، چقدر سخت و دشوار است. از کجا معلوم که آنها به یک آشپز یا خدمتکار نیاز داشته باشند. تازه اگر هم نیاز داشته باشند وقتی او را در این لباس و با این هیبت ببینند درباره اش چه فکر می کنند؟ مگر بی معرف و ضامن هم به کسی کار می دهند.

سیرک بینی درازان

در این فکر غوطه ور بود که به مقابل سیرکی رسید و چشمش به تابلو بزرگی افتاد که کلمات زیر بر روی آن نوشته بود:
پاسپارتو با خوشحالی فریاد زد: جانمی آمریکا، تو هوا دنبالش می گشتم، رو زمین پیداش کردم. و بلافاصله وارد سرسرای سیرک شد و سراغ آقای بتولکار را گرفت. باتولکار که او را با یک ژاپنی اشتباه گرفته بود پرسید: چه کار داری؟
پاسپارتو گفت: شما به خدمتکار نیاز ندارید؟
خدمتکار؟ من خودم دو خدمتکار قوی و باوفا دارم که همیشه در خدمتم هستم و جز قوتی از من انتظار ندارند. در حالی که دو دست بزرگ و قوی را نشان می داد، اضافه کرد: نگاه کن، اینها هستند خدمتکاران من.
پس با این حساب من به دردتان نمی خورم.
نه.
چه بدشانسی. خیال می کردم می توانم با شما به آمریکا بیایم.
تیم آکروبات های ژاپنی ویلیام باتولکار تقدیم می کند
عملیات محیرالعقول آکروبات
توسط بینی درازان! بینی درازان
آخرین اجرا قبل از عزیمت به آمریکا
بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است
***
آقای باتولکار گفت: آه، پس تو هم همانقدر ژاپنی هستی که من هستم. این لباسها چیست که پوشیده ای؟
یک مرد همانطور لباس می پوشد که می تواند. درسته، تو فرانسوی هستی؟
بله.
پس باید خوب بتوانی دلقک بازی دربیاوری.
پاسپارتو که از این حرف غرور ملیحش جریحه دار شده بود گفت: البته ما فرانسویها خوب مسخره بازی در می آوریم، اما به پای شما آمریکائیها نمی رسیم.
کاملا درسته، زور و بازو داری؟
بله.
می توانی آواز بخوانی؟
بله.
می توانی کله معلق بایستی و آواز بخوانی؟
پاسپارتو به یاد عملیات آکروباتی که در روزگار جوانی انجام می داد افتاد و گفت: اوه، بله.
پس استخدامی.
بدین ترتیب پاسپارتو کاری برای خود دست و پا کرد و قرار شد در تیم آکروباتهای ژاپنی هر کاری به او واگذار کردند، انجام دهد. راه خوبی برای کسب معاش نبود، اما ارزشش را داشت، چون تا یک هفته دیگر راهی سانفرانسیسکو می شد.

هرم

ساعت سه بعداز ظهر آن روز، ساعت نمایش سیرک مملو از تماشاگران مشتاقی بود که برای دیدن عملیات آکروبات گرد آمده بودند. یکی از دیدنی ترین برنامه های این نمایش عملیات تیم بینی درازان بود. اعضای این گروه، هر یک چوب درازی را به صورت خود بسته بودند که بینی درازی را تداعی می کرد. یکی از نمایش های این گروه ایجاد یک هرم انسانی بود. اما برای ساختن این هرم آنطور که مرسوم بود بر روی شانه های یکدیگر سوار نمی شدند، بلکه بر روی نوک دماغ یکدیگر می ایستادند. یکی از مهمترین وظایف در ساختن این هرم بعهده کسی بود که در پایین و مرکز هرم قرار می گرفت، زیرا بیشترین وزن نفرات بالایی بر روی بینی او می افتاد. مردی که همیشه این وظیفه را بعهده داشت بطور ناگهانی گروه را ترک کرده بود و به ناچار پاسپارتوی گردن کلفت را برای این کار برگزیدند.
هنگامی که پاسپارتو لباس مخصوص نمایش را پوشید کمی غمگین شد، زیرا او را به یاد دوران جوانیش می انداخت اما همینکه بینی دراز را بر روی صورتش سوار کردند ناراحتیش برطرف گردید، چون این دماغ برای او آب و نان می آورد.
پاسپارتو و دیگران وارد صحنه شدند. بلافاصله در جای خود ایستادند و نوک دماغشان را بالا گرفتند. گروه دوم وارد شد و بر روی دماغهای آنان ایستاد. گروه سوم بر روی دماغهای گروه دوم جای گرفت. سپس گروه های چهارم و پنجم آمدند تا اینکه هرم کامل شد و به سقف سالن رسید. صدای موزیک هم چون تندری به غرش درآمد.
تماشاگران که از دیدن این هرم انسانی به وجد آمده بودند، به شدت شروع به کف زدن و ابراز احساسات کردند که ناگهان هرم شروع به لرزیدن کرد، تعادلش به هم خورد و چون کاخی درهم شکست و فرو ریخت.
مقصر کسی جز پاسپارتو نبود که در هیجان انگیزترین لحظه نمایش جایش را ترک کرد و به میان جمعیت پرید و خود را به پای جنتلمنی که آنجا ایستاده بود انداخت. پاسپارتو فریاد زد:آه! سرور من! سرور من! تو هستی؟
بله. خود خودم هستم.
پس زود باش راه بیفت.
آقای فاگ، آئودا که همراه او بود – و پاسپارتو به سرعت خارج شدند، اما آقای باتولکار که از خشم می غرید، جلوی آنان را گرفت. او به خاطر سقوط هرم غرامت می خواست و آقای فاگ با مشتی اسکناس که به طرف او دراز کرد، آتش خشمش را فرو نشانید.
ساعت شش و نیم بعدازظهر – لحظه حرکت کشتی – آقای فاگ به همراه آئودا و پاسپارتو که دماغ شش ذرعی را هنوز بر روی صورت خود یدک می کشید، سوار کشتی آمریکایی شدند.

آقای فاگ چگونه به یوکوهاما رسید

حتما تاکنون حدس زده اید که در ابتدای ورود به شانگهای چه پیش آمد. کشتی یوکوهاما متوجه علائم تانکادر شد. ناخدا با شنیدن صدای توپ تصور کرد که آن کشتی کوچک نیاز به کمک دارد و بطرف آن رفت. چند لحظه بعد آقای فاگ پولی را که با جان بانسبی قرار گذاشته بود، بعلاوه پانصد و پنجاه پوند پاداش به او پرداخت. سپس او، آئودا و فیکس سوار کشتی آمریکایی شدند که ابتدا به ناکازاکی و سپس به یوکوهاما می رفت. چهاردهم نوامبر، صبح خیلی زود کشتی به یوکوهاما رسید. فیلیس فاگ و آئودا بالافاصله به عرشه کشتی کارناتیک رفتند.
در آنجا به آنها خبر دادند که پاسپارتو شب قبل با آن کشتی به یوکوهاما آمده است. از شنیدن این خبر گویی دنیا را به آئودا داده اند، اما ظاهر آقای فاگ چیزی را نشان نداد، شاید او هم خوشحال شده بود.
فیلیس فاگ که بایستی همان شب، به سانفرانسیسکو می رفت، وقت را از دست نداد و بلافاصله در جستجوی خدمتکارش به سفارت خانه های انگلستان و فرانسه مراجعه کرد، اما خبری از او نیافت. سپس به گشتن خیابان های یوکوهاما پرداخت و هنگامی که امید خود را برای پیدا کردن او کاملا از دست داده بود، به طور شانسی به سالن نمایش آقای باتولکار درآمد. پاسپارتو، حتی با وجودی که سرش بالا بود، ارباب خود را دید و چنان هیجان زده شد که نتوانست از لرزش دماغش جلوگیری کند و نتیجه این جم خوردنها همان سقوط هرم بود.
آئودا تمام سرگذشتشان از هنگ کنگ تا یوکوهاما را برای او نقل کرد و گفت که شخصی هم به نام آقای فیکس در کنار آنان بوده است. پاسپارتو با شنیدن نام فیکس عکس العملی از خود نشان نداد. او فکر می کرد که هنوز زمان آن نرسیده است که ماجرای بین خود و کاراگاه پلیس را برای اربابش تعریف کند. بنابراین در توجیه خطایش فقط گفت که در یکی از کافه های هنگ کنگ نوشابه زیادی خورده بود. آقای فاگ با خونسردی به داستان او گوش داد و چیزی نگفت. فقط پول کافی به او داد تا لباسی برای خودش تهیه کند. پاسپارتو از فروشگاه کشتی لباس مناسبی خرید و یک ساعت بعد قیافه او با بازیگر بینی دراز زمین تا آسمان فرق کرده بود.

اقیانوس آرام

کشتی اقیانوس پیمایی که آنان را از یوکوهاما به سانفرانسیسکو می برد ژنرال گرانت نام داشت و متعلق به یکی از شرکت های بزرگ کشتیرانی آمریکایی بود. کشتی بخار بزرگی بود با تجهیزات کامل و سرعت زیاد که می توانست با سرعت ۱۲ مایل در ساعت ظرف بیست و یک روز اقیانوس آرام را بپیماید. فیلیس فاگ حالا دیگر شکی نداشت که دوم دسامبر بهسانفرانسیسکو، یازدهم به نیویورک و بیستم – چند ساعت قبل از بیست و یکم – به لندن خواهد رسید. کشتی پر از مسافر از ملیت های مختلف بود. در طول عبور از اقیانوس آرام حادثه به خصوصی پیش نبامد. دریا آرام بود. آقای فاگ هم آرام بود و طبق معمول چیزی نمی گفت و از معاشرت با دیگران گریزان بود. آئوداهر لحظه بیشتر از پیش نسبت به او احساس احترام می کرد، ولی در واقع این حس احترام نبود، بلکه عشق بود و آئودا خود از آن خبر نداشت.
علاوه بر این او نیز به نقشه آقای فاگ بسیار علاقمند شده بود و بیش از همه نگران موفقیت آن بود. آئودا اغلب با پاسپارتو که به احساسات قلبی او نسبت به اربابش پی برده بود به گفتگو می نشست و پاسپارتو هم همیشه به ستایش از اربابش و مهربانی و صداقت او لاف سخن می زد. پاسپارتو برای اینکه او را از نگرانی سفر بیرون آورد گفت که مشکلترین قسمتهای سفر یعنی سرزمینهای عجیب هند و چین و ژاپن را پشت سر گذاشته اند و اینک فقط با گذشتن از آمریکا از طریق کشتی، به آسانی می توانند سفرشان را در موعد مقرر به اتمام برسانند.

فاصله و زمانها

نه روز پس از ترک یوکوهاما، فیلیس فاگ دقیقا نصف دنیا را گشته بود. او تا این زمان پنجاه دو روز از هشتاد روز مهلت مسافرت را پشت سر گذاشته بود و برای طی کردن نیمه دیگر فقط بیست و هشت روز فرصت داشت. ولی باید توجه داشته باشیم که این جنتلمن با محاسبه مایل های طی شده در حقیقت دو سوم راه را پیموده بود. زیرا از لندن تا عدن، عدن تا بمبئی، کلکته تا سنگاپور و از سنگاپور تا یوکوهاما مسافرت بر روی یک خط راست صورت نمی گرفت. اگر ما می توانستیم دور دنیا را مانند خورشید از روی یک خط راست حرکت کنیم، فاصله لندن تا لندن بیشتر از دوازده هزار مایل نمی شد. اما با چنین مسیر پرپیچ و خمی این مسافت به ۲۶۰۰۰ مایل افزایش می یافت که آقای فاگ تاکنون ۱۷۵۰۰ مایل آن را طی کرده بود.
در این روز یعنی سی و یکم نوامبر پاسپارتو به کشف مهمی هم نائل آمد که باعث خوشحالی بیش از حد او شد. اگر یادتان باشد ساعت کذایی و موروثی او که هنوز به افق لندن میزان بود و پاسپارتو از جلو بردن عقربه های آن امتناع می کرد و عقیده داشت که ساعت تمام کشورهایی که از آنها گذشته اشتباه بوده است، حالا در این روز، بدون اینکه آن را عقب یا جلو برده باشد، با ساعت درون کشتی منطبق شده بود و یک وقت را نشان می داد. او آرزو کرد که کاش فیکس آنجا بود و به آن نشان می داد که ساعتش هیچ عیب و نقصی نداشته است.
مردک حرامزاده به من از خورشید و ماه و حرکت زمین می گفت. اگر من به حرف همه آنها گوش کرده بودم تا حالا وقت را زمان از دستم خارج شده بود. به هر حال مطمئن بودم که خورشید یک روزی خودش را با ساعت من میزان خواهد کرد. اما یک چیز بود که پاسپارتو از آن خبر نداشت. اگر ساعت او از یک تا بیست و چهار شماره گذاری شده بود، او هرگز به این خوشحالی دست نمی یافت، زیرا در آن صورت به جای نشان دادن ساعت نه، ساعت بیست و یک را نشان می داد. اختلاف ساعت میان لندن و نصف النهار صد و هشتاد درجه است. تازه اگر فیکس هم حاضر بود و این اختلاف را برای او توضیح می داد، پاسپارتو نه چیزی می فهمید و نه قبول می کرد. با این همه اگر فیکس آنجا بود پاسپارتو به جای بحث ساعت مسلما بحث بهتری با او می کرد!

فیکس کجا بود؟

فیکس در آن لحظه کجا بود؟
در واقع فیکس هم سوار کشتی ژنرال گرانت شده بود. هنگامی که به یوکوهاما رسیدند، او به این امید که آقای فاگ را شب آن روز دوباره خواهد دید، بلافاصله به کنسولگری بریتانیا رفت. حکم جلب رسیده بود. این حکم از بمبئی با او آمده بود و چهل روز از تاریخ صدور آن می گذشت و عجیب آنکه از هنگ کنگ هم با همان کشتی کارناتیک که تصور می کردند او سوار آن شده است فرستاده شده بود. فیکس به بخت و اقبال خود لعنت فرستاد. حکم جلب دیگر برایش ارزشی نداشت. آقای فاگ اینک از قلمرو حکومت انگلستان خارج شده بود.
فیکس پس از اینکه عصبانیتش فرو نشست، با خود گفت: بسیار خوب، اگر حکم جلب در اینجا بی ارزش است اما در انگلستان اعتبار دارد. به نظر می اید این سارق هم قصد دارد که در آخر کار به انگلستان برگردد. قدمش روی چشم. تا خود انگلستان دنبالش می روم، اما امیدوارم تا آن موقع چیزی هم از پولهای دزدی باقی بگذارد. با این هزینه سفر، دست و دلبازی هایی که می کند، آن فیلی که خرید، وجه الضمان و غیره باید تا حالا بیشتر از پنج هزار پوند دور ریخته باشد. اما بانک هم دست و دلباز است و جایزه مرا حتما خواهد داد.
تصمیمش را گرفت و بلافاصله به سراغ کشتی ژنرال گرانت رفت. هنگامی که آقای فاگ و آئودا به کشتی سوار می شدند، او روی عرشه بود و در کمال حیرت مشاهده کرد که پاسپارتو هم با آن لباس عجیب و غریب و دماغ چند ذرعی همراه آنان است. از ترس به کابین خود خزید و مخفی شد. تعداد مسافرین کشتی بسیار زیاد بود و او دعا کرد که در میان آن همه جمعیت پاسپارتو موفق به دیدن او نشود. اما امروز، در قسمت جلوی کشتی، ناگهان پاسپارتو با او روبه رو گردید.

ملاقات فیکس و پاسپارتو

پاسپارتو بدون اینکه چیزی بگوید، خودش را بر روی او انداخت و در مقابل چشمان شاد و هیجان زده چند مسافر آمریکایی که با دیدن چنین صحنه هایی بلافاصله شرط بندی می کنند، فیکس را زیر ضربات مشت و لگد گرفت.
پاسپارتو پس از کوفتن مشتهای جانانه بر سر و کله فیکس بیچاره و نرم کردن دک و دنده او تا اندازه ای دلش خنک شد و آرام گرفت. فیکس از زمین بلند شد، نگاهی به ضاربش کرد و با خونسردی گفت: تمام شد؟
عجالتا کافیه.
پس بلند شو بیا باهات کار دارم.
چی. باز هم با من حرف داری! بگیرم...
بله، به خاطر اربابت بلند شو و بیا.
پاسپارتو که ظاهرا تحت تاثیر آرامش کلام فیکس قرار گرفته بود، به دنبال او رفت و با هم در جلوی کشتی نشستند.
پدرم را درآوردی اما اشکالی ندارد. حالا گوش کن چه می گویم. تا این لحظه من دشمن اربابت بودم. ولی از حالا به بعد من هم طرف او هستم.
آه، پس بالاخره تو هم فهمیدی که او آدم شریفی است.
فیکس با سردی جواب داد: خیر، من هنوز هم عقیده دارم که او آدم رذلی است. چند دقیقه دندان به جگر بگیر و گوش کن.
تا حالا که آقای فاگ در محدوده قانون انگلستان بود، من به طرق مختلف سعی داشتم او را معطل کنم تا حکم جلبش برسد و در این راه از هیچ کوششی فروگذار نکردم. برهمن ها را از بمبئی به کلکته فرستادم. تو را در هنگ کنگ بیهوش کردم و باعث شدم که کشتی یوکوهاما را از دست بدهد.
در اینجا پاسپارتو دوباره جوش آورد و مشتهایش را گره کرد.
فیکس ادامه داد: حالا، به نظر می آید آقای فاگ قصد دارد به انگلستان برگردد. بسیار خوب، من هم دنبالش می روم. اما از این لحظه، به جای سنگ انداختن راهش را هموار خواهم کرد. می بینی که نقشه ام تغییر کرده است. این تغییر هم به نفع من است هم به نفع تو. چون تنها در انگلستان است که تو پی خواهی برد که آیا تاکنون به یک انسان شریف خدمت می کرده ای یا یک انسان رذیل.
پاسپارتو با دقت به حرفهای فیکس گوش داد و احساس کرد که واقعا در گفته اش صادق است و دیگر قصد خدعه و نیرنگ ندارد.
فیکس پرسید: خوب حالا ما با هم دوست هستیم یا نه؟
پاسپارتو گفت: نخیر، دوست بی دوست. اما می توانیم با هم کنار بیاییم. این را هم بگویم که اگر دوباره هوس کنی به ما کلک بزنی بلایی به سرت می آورم که در داستانها بنویسند.
کاراگاه پلیس با خونسردی گفت: قبول می کنم.

سانفرانسیسکو

یازده روز بعد از این جریان، ژنرال گرانت به سانفرانسیسکو رسید. آقای فاگ نه یک روز پیش بود و نه یک روز تاخیر داشت. او به محض پیاده شدن از کشتی به ایستگاه راه آهن رفت و راجع به اولین قطاری که به نیویورک می رفت، سوال کرد. جواب این بود: امروز بعدازظهر ساعت شش. پس آقای فاگ یک روز تمام باید در سانفرانسیسکو می ماند. کالسگه ای گرفتند و به طرف هتل اینترنشنال راندند.
پس از صرف غذایی مفصل، به کنسولگری بریتانیا رفتند تا پاسپورت را به امضاء برسانند. وقتی از کنسولگری خارج شدند، پاسپارتو گفت: فکر می کنم بهتر باشد چند قبضه روولور برای محافظت از جانمام بخریم، چون بعد از این از درون سرزمینهای وحشی آمریکا عبور می کنیم و هر ان امکان دارد قطار مورد حمله سرخپوست ها قرار بگیرد.
آقای فاگ گفت که به چنین تدارک احتیاط آمیزی نیاز نیست، اما اگر پاسپارتو دلش بخواهد، می تواند چند قبضه بخرد. فیلیس فاگ هنوز صدقدم دور نشده بود که با فیکس روبه رو شد. کاراگاه پلیس خودش را از این ملاقات بسیار شگفت زده نشان داد و گفت: آه، چه تصادفی باز هم به هم رسیدیم. فکرش را بکنید هردوی ما در ژنرال گرانت بودیم و حتی یک بار یکدیگر را ندیدیم. به هر حال از اینکه دوباره شما را می بینم، خیلی خوشحالم. مجبورم دوباره برای برخی امور تجاری به اروپا برگردم. سعادت یاری کرد که در این قسمت از سفر هم اگر اجازه بفرمایید در خدمت شما باشم.
آقای فاگ گفت که این باعث افتخار اوست. فیکس که نمی خواست لحظه ای از آن مرد چشم بردارد، تقاضا کرد که در گردش گرد شهر به آنها بپیوندد.

انتخابات

بدین ترتیب آئودا، فیلیس فاگ و فیکس به قدم زدن در خیابان های سانفرانسیسکو پرداختند. ناگهان چشمشان به جمعیت انبوهی افتاد که گروهی شعار زنده باد کامرفیلد! و گروهی دیگر شعار زنده باد مندی بوی! سر می دادند. فیکس رو به آقای فاگ کرد و گفت: به نظر می اید مبارزات انتخابی باشد و اضافه کرد: بهتر است از جمعیت فاصله بگیریم وگرنه ممکن است آسیبی به ما برسد. فیکس اینک خیلی دلواپس بود که اتفاقی برای آقای فاگ پیش نیاید، زیرا نفع او در آن بود که از جان آقای فاگ کاملا مراقبت کند تا سالم به انگلستان برسد و بتواند او را در آنجا دستگیر کند.
آقای فاگ گفت: حق با شماست. و از پله های سنگی ای که در آن نزدیکی بود بالا رفتند. چیزی نگذشت که ناگهان جمعیت به خشم درآمد. مردم به این سو و آن سو می دویدند و با صدای بلند فریاد می کردند. فیکس تصمیم گرفت که از یک نفر دلیل این هیاهو را بپرسد. اما قبل از اینکه سوالی بکند، ناگهان مردم با ضربات چماق و پرتاب سنگ و بطری به جان یکدیگر افتادند. عده ای فریاد کنان به سمت پله هایی که بر بالای آن آقای فاگ و همراهانش ایستاده بودند، هجوم آوردند.
فیکس گفت: فکر کنم بهتر باشد اینجا را ترک کنیم.
آقای فاگ گفت: آنها حق ندرند به ما صدمه ای برسانند، ما انگلیسی...
اما هنوز حرفش تمام نشده بود که گروهی دیگر از پشت سر بطرف پلکان یورش آوردند. میان دو گروه متخاصم گیر افتاده بودند. راه گریزی نبود. فیلیس فاگ و فیکس خود را سپر آئودا کردند و از مشت و لگدهایی که بین مخالفین رد و بدل می شد، تعداد زیادی هم نصیب آن دو گردید. آقای فاگ که مثل همیشه خونسرد بود، سعی کرد از خود دفاع کند که ناگهان مرد قوی هیکلی مشتش را بالا آورد و با قدرت سر او را نشانه گرفت. اگر فیکس به موقع خودش را جلو نمی انداخت این ضربه حتما برای آقای فاگ گران تمام می شد.

مجادله

آقای فاگ با خونسردی به مرد مهاجم نگاه کرد و گفت: آمریکایی احمق!
مرد جواب داد: انگلیسی احمق!
باز هم یکدیگر را خواهیم دید!
هر وقت دوست داشته باشی. نامت چیست؟
فیلیس فاگ، نام شما؟
استامپ دبلیو. پروکتور.
در این لحظه جمعیت متفرق گردید. فیکس که مثل نعش روی زمین افتاده بود، از جا بلند شد. لباسهایش پاره شده بود اما صدمه چندانی ندیده بود.
به محض اینکه از میان جمعیت بیرون رفتند، آقای فاگ رو به کاراگاه پلیس کرد و گفت: متشکرم.
فیکس گفت: تشکر لازم نیست. لطفا دنبالم بیایید.
کجا؟
جایی که بتوانیم چند دست لباس نو تهیه کنیم. در حقیقت انجام این کار بسیار ضروری بود، زیرا در نتیجه این درگیری لباسهای آنان تکه تکه شده بود. یک ساعت بعد در حالی که لباسهای تازه ای به تن داشتند به هتل بازگشتند. پاسپارتو منتظر اربابش بود و روولورهایی را که خریده بود در دست داشت.
او با دیدن فیکس که به همراه اربابش می آمد چین در ابروهایش افتاد. اما پس از اینکه آئودا ماجرای درگیری را برای او تعریف کرد، چین های صورتش باز شد، پس معلوم می شود که فیکس به قول خودش عمل کرده است و دیگر یک دشمن نیست. پس از صرف شام آقای فاگ تقاضای یک درشگه کرد تا آنها و وسایلشان را به ایستگاه راه آهن ببرد.
آقای فاگ به فیکس گفت: من دوباره به آمریکا بازخواهم گشت تا او را بیابم و ادب کنم. یک انگلیسی هرگز اجازه نمی دهد که چنین رفتاری با او بشود. ساعت یک ربع به شش مسافرین به ایستگاه رسیدند. قطار آماده حرکت بود.

اولین شب در قطار

فاصله میان سانفرانسیسکو تا نیویورک ۳۷۸۶ مایل است که با قطار هفت روز به طول می انجامید. آقای فاگ امیدوار بود که قطار به موقع به نیویورک برسد تا او بتواند به کشتی بخاری که یازدهم دسامبر بطرف لیورپول حرکت می کرد، دست یابد.
ساعت شش قطار از ایستگاه اوکلند حرکت کرد. هوا تاریک شده بود و ابر سیاهی آسمان را پوشانده بود. حرکت قطار سریع نبود و شاید با احتساب توقفهای بین راه سرعت آن به بیست مایل در ساعت می رسید. هیچکدام حرفی نمی زدند. پاسپارتو در کنار کاراگاه پلیس نشسته بود، اما با او صحبت نمی کرد. بین آن دو سکوت معنی داری حاکم بود که کاملا طبیعی می نمود. یک ساعت بعد برف سنگینی باریدن گرفت.
ساعت هشت مامورین قطار اعلام کردند که تختها را برای خواب آماده کنند، و ظرف چند دقیقه کوپه آنها تبدیل به یک اتاق خواب شد. کاری نداشتند جز اینکه به بستر بروند و بخوابند. هنگامی که مسافرین در خواب بودند قطار از کالیفرنیا گذشت و شش ساعت بعد به شهر ساکرامنتو رسید.
از سانفرانسیسکو تا ساکرامنتو زمین نسبتا مسطح بود، اما بعد از آن منطقه کوهستانی نوادا شروع می شد. ساعت هشت صبح قطار از سیسکو گذشت. در آن راه تونل و پل وجود نداشت و خط گرد کوهها کشیده شده بود. در ساختمان این راه سعی نکرده بودند که از راهی مستقیم و کوتاهتر از نقطه ای به نقطه دیگر برسند و وضع طبیعت را به هم بزنند.

بوفالوها

در ایستگاه رنو قطار بیست دقیقه توقف کرد و مسافرین در این مدت به صرف صبحانه پرداختند. سپس به کوپه خود بازگشتند و از پنجره به نظاره مناظر زیبای طبیعت نشستند. چندین بار گله های بزرگ بوفالو از مقابل چشمان آنان گذشت. این بوفالوها گاه در دسته های چندهزارتایی از روی خط آهن عبور می کردنند و قطار را مجبور می سازند که تا گذشتن همه آنها توقف کند. در حقیقت همین اتفاق هم بزودی برای آنان پیش آمد. حدود ساعت دوازده ظهر قطار به محلی رسید که ده تا دوازده هزار بوفالو به آرامی از روی خط آهن عبور می کردند. متفرق ساختن انها غیر ممکن بود. تنها باید منتظر می ماندند تا خط باز شود.
مسافران با علاقه به این صحنه نگاه می کردند فیلیس فاگ از صندلی خود تکان نخورد و صبورانه منتظر ماند. اما پاسپارتو به شدت جوش آورده بود و خیلی دلش می خواست که می توانست با روولورش آنها را لت و پار کند. گفت: عجب مملکت خرتوخری است! اجازه می دهند که این حیوانهای زبان نفهم راه قطار را بند بیاورند. نمی دانم آقای فاگ موقع برنامه ریزی مسافرتش حساب اینگونه حوادث را کرده بود یا نه. این لکوموتیوران لعنتی هم که می ترسد بزند و از وسطشان بگذرد. البته این از عقل و درایت لکوموتیوران بود که دست به چنین عملی نمی زد، زیرا هیچ ثمری نداشت. با این کار بدون شک چند بوفالو کشته می شد، اما خود قطار هم از ریل خارج می گردید. سه ساعت به طول انجامید تا آخرین بوفالو هم از روی ریل عبور کند. هنگامی که قطار دوباره حرکت را از سر گرفت، هوا کاملا تاریک شده بود.

خطر جدید

تا هفتم دسامبر مسافت زیادی را پشت سر گذاشته بودند. در این روز قطار به مدت یک ربع ساعت در ایستگاه گرین ریور توقف کرد. تمام طول روز را برف و باران باریده بود، ولی از آنجا که برفها ذوب شده بود، مشکلی برای مسافرت پیش نیامد. با این حال آب و هوای خراب کفر پاسپارتو را بالا آورده بود. با خود گفت: سفر کردن در فصل زمستان واقعا فکر احمقانه ای است. اگر ارباب من تا فصل تابستان صبر کرده بود، مسلما در بردن شرط شانس بیشتری داشت.
اما در حالی که پاسپارتو نگران آب و هوا بود، موضوع دیگری باعث وحشت آئودا گردید. او در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می کرد ناگهان در میان مسافران چشمش به استامپ. دبلیو پرکتور افتاد. او کسی بود که در مبارزان انتخاباتی شهر سانفرانسیسکو به آقای فاگ توهین کرده بود. آئودا با خود گفت: نباید بگذاریم او و آقای فاگ همدیگر را ببینند. پس از اینکه قطار دوباره به راه افتاد و پس از اینکه خواب آقای فاگ را درربود، آئودا فیکس و پاسپارتو را به گوشه ای کشاند و به آنها گفت که چه کسی را دیده است.
فیکس گفت: چه، پروکتور در این قطار است! خوب، هیچ نترسید. موضوع او بیشتر از آقای فاگ به من مربوط است، مثل اینکه مشت او را من نوش جان کردم. پاسپارتو در ادامه سخنان او گفت: و من هم چند کلمه ای حرف دارم که باید به او بگویم.
آئودا گفت: شما حتما آقای فاگ را شناخته اید او آدمی نیست که اجازه دهد کس دیگری جای او را بگیرد. او حتی گفت که دوباره به آمریکا بازخواد گشت تا این مرد را ادب کند. اگر او آقای پروکتور را ببیند، نمی توان مانع نبرد آنها شد و این درگیری ممکن است نتایج زیان آوری به بار بیاورد. آنها نباید یکدیگر را ببینند.
فیکس گفت: حق با شماست. یک نزاع ممکن است همه چیز را خراب کند. آقای فاگ چه پیروز شد و چه شکست بخورد، شانس موفقیت خود را در معرض خطر قرار خواهد داد.
پاسپارتو اضافه کرد: و این خداخدای جنتلمنهای کلوپ ریفورم است. تا نیویورک چهار روز بیشتر راه نیست! اگر طی این
مدت آقای فاگ از کوپه خارج نشود، می توانیم مطمئن باشیم که با آن مرد روبرو نخواهد شد. در این لحظه آقای فاگ چشم گشود و آنان به گفتگوی خود خاتمه دادند. کمی بعد پاسپارتو، به گونه ای که اربابش و آئودا متوجه نشوند، در گوش فیکس گفت: جدا حاضری به جای آقای فاگ مبارزه کنی؟
فیکس پاسخ داد: من حاضرم هر کاری بکنم تا او زنده به لندن بازگردد.

بازی شطرنج

ولی آیا راهی وجود داشت که آقای فاگ را در کوپه نگه دارند و مانع ملاقات او با پروکتور شوند؟ این نباید کار مشکلی می بود، زیرا آقای فاگ علاقه چندانی به بیرون رفتن از کوپه نداشت. با این همه فکر خوبی به نظر فیکس رسید و - چند دقیقه بعد – رو به آقای فاگ کرد و گفت: در قطار زمانی بکندی می گذرد.
بلی، اما به هر حال می گذرد.
شما در کشتی مدام شطرنج بازی می کردید.
فیلیس فاگ گفت: بله، اما در اینجا مشکل است، نه شطرنج است و نه حریفی.
آه، در مورد شطرنج که براحتی می توانیم آن را تهیه کنیم. در تمام قطارهای آمریکایی شطرنج فروشی وجود دارد. در مورد بازیکن هم، اگر بانو آئودا بتوانند...
آئودا گفت: اوه، بله، من بازی شطرنج را خیلی خوب بلدم.
فیکس گفت: اتفاقا من هم مثل شما.
فیلیس فاگ خوشحال از اینکه دوباره امکان بازی برایش فراهم شده بود، گفت: بسیار خوب، پپس منتظر چه هستیم.
پاسپارتو برای خرید شطرنج بیرون رفت و کمی بعد علاوه بر شطرنج، یک میز عسلی هم با خود آورد و آنان به نوبت شروع به بازی کردند. آئودا و فیکس براستی بازیکنان درجه یکی بودند.
پاسپارتو با خود گفت: حالا همه چیز روبراه شد، او دیگر از جایش تکان نمی خورد.

پل ناامن است

ساعت یازده قطار به یکی از نقاط مرتفع در میان کوههای صخره ای رسید. دویست مایل بعد کوهستان تمام می شد و قطار به زمین های مسطحی که بین سلسله کوههای نوادا و ساحل اقیانوس اطلس قرار داشت وارد می شد. تا آنجا چند ساعتی بیشتر راه نبود و سپس مشکل سفر در کوهستان به پایان می رسید.
مسافران پس از صرف ناهاری مطبوع دوباره شروع به بازی کردند، ولی چیزی نگذشت که قطار از سرعت خود کاست و متوقف شد. پاسپارتو سرخود را از پنجره بیرون آورد، اما چیزی ندید. ایستگاهی هم در آن نقطه به چشم نمی خورد. آئودا و فیکس برای لحظه ای ترسیدند که نکند آقای فاگ بخواهد از قطار پیاده شود. اما او فقط رو به پاسپارتو کرد وگفت:
برو پایین ببین چه شده.
پاسپارتو از قطار بیرون پرید. سی یا چهل مسافر دیگر هم پیاده شدند. قطار در مقابل یک چراغ قرمز توقف کرده بود. لکوموتیوران و رئیس قطار نیز پیاده شده و با مردی که برای متوقف کردن قطار فرستاده شده بود گفتگو می کردند. صحبت آنان بر سر مسئله مهمی بود. بعضی از مسافران نیز که آقای استامپ. دبیلیو پروکتور هم با صدای بلند و نکره اش جزو آنان بود، به آنان پیوستند. پاسپارتو صدای آن مرد را شنید که گفت: نه، امکان ندارد بتوانید عبور کنید! پل در مدیسین بو نیاز به تعمیر دارد. این پل ابدا نمی تواند وزن قطار را تحمل کند. گفتگوی آنها در مورد پلی بود که یک مایل دورتر بر روی رودخانه عمیقی کشیده شده بود. ادعای مرد کاملا صحت داشت. پل ناامن بود. پاسپارتو که جرئت نمی کرد این خبر را به گوش اربابش برساند، منتظر ماند و گوش داد.
آقای پروکتور گفت: خوب، ما که قرار نیست تا ابد اینجا میان برفها منتظر بمانیم.
رئیس قطار گفت: نه آقا، یک تلگرام به اوهاما مخابره کرده ایم تا قطار دیگری برای ما به ایستگاه مدیسین بو بفرستد. این قطار هم زودتر از شش ساعت بعد نخواهد رسید.
پاسپارتو با فریاد گفت: شش ساعت!
رئیس قطار گفت: بله، تا ما هم خودمان را پیاده به ایستگاه برسانیم، همینقدر زمان لازم است.
مسافران همه با اعتراض گفتند: پیاده؟
یک نفر از آن میان پرسید: حالا تا ایستگاه چقدر راه است؟
از آن سوی پل دوازده مایل.
استامپ دبلیو. پروکتور با خشم گفت: دوازه مایل پیاده روی در برف! سپس چاک دهانش را کشید و هرچه ناسزا بلد بود نثار شرکت راه آهن و مسولان آن کرد. پاسپارتو هم که در عصبانیت دست کمی از او نداشت با خود گفت که این دیگر مشکلی است که با تمام پولهای اربابش حل نمی شود.

سرعت تمام

ناراحتی پاسپارتو حد و حسابی نداشت. نه تنها برنامه سفرشان به تاخیر می افتاد، بلکه بایستی پانزده مایل هم در برف پیاده روی می کردند. اگر آقای فاگ غرق بازی نشده بود، مسلما صدای اعتراض مسافرین را می شنید. پاسپارتو چاره ای ندید جز اینکه موضوع را به اربابش بگوید، و همین که خواست حرکت کند صدای مهندس قطار – یک آمریکایی واقعی – به نام فاستر بلند شد و گفت: آقایان، یک راه برای عبور از پل وجود دارد.
یک نفر پرسید: از روی پل؟
بله، از روی پل.
پروکتور پرسید: با قطار؟
با قطار.
پاسپارتو ایستاد و گوش فرا داد.
اما پل که اعتبار ندارد!
مهندس گفت: این مهم نیست. اگر قطار با سرعت تمام از روی پل بگذرد، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
پاسپارتو با خود گفت چه فکر احمقانه ای!
اما تعدادی از مسافرین و به ویژه استامپ دبلیو. پروکتور از این فکر استقبال کردند. مهندس ادامه داد: این کار کاملا منطقی و امکان پذیر است. در حال حاضر مهندسین زیادی سرگرم ساختن نوعی قطار هستند که می تواند با سرعت زیاد از روی رودخانه های بدون پل عبور کند.
مسافرین همه با این فکر موافقت کردند.
یک نفر گفت: پنجاه درصد شانس موفقیت هست.
دیگری گفت: شصت درصد.
هشتاد درصد، نود درصد.
پاسپارتو چنان به هیجان آمده بود که نه فکرش کار می کرد و نه می توانست کلمه ای بر زبان بیاورد. او با هر ایده ای برای گذشتن از پل موافق بود.اما این ایده به نظرش خیلی آمریکایی آمد. با خود گفت: اما راه مطمئن تری هم وجود دارد که به فکر هیچکدام از اینها نرسیده است و رو به یکی از مسافرین کرد و گفت: آقا این نقشه به نظر من کمی خطرناک می اید، ولی...
مرد مسافر در حالی که از او روی برمیگرداند گفت: هشتاد درصد امکان پذیر است آقا.
پاسپارتو رو به دیگری کرد و گفت: می دانم، اما به نظر من اگر...
مرد گفت: دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده است. مهندس می گوید می توانیم رد بشویم، پس رد می شویم.
پاسپارتو گفت: بله، من هم مطمئنم که می توانیم رد بشویم، اما به نظر شما بهتر نیست که...
پروکتور فریاد زد که دیگر خطری در کار نیست. شما این را نمی فهمید؟ با سرعت تمام!
پاسپارتو گفت: چرا، می فهمم، اما فکر نمی کنید بهتر باشد که...
دوباره به او اجازه ندادند حرفش را تمام کند.
چیه؟ چه می خواهی بگویی؟ راجع به چه صحبت می کند؟
پروکتور پرسید: شما می ترسید؟
پاسپارتو گفت: ترس؟ من و ترس؟ باید به شما آمریکایی ها نشان بدهم که ترس برای یک فرانسوی معنا ندارد.
رئیس قطار فریاد زد: لطفا سوار شوید! لطفا سوار شوید!
پاسپارتو گفت: خیلی خوب، خیلی خوب. اما اگر می گذاشتید که اول مسافرین پیاده از روی پل بگذرند و بعد قطار پشت سر آنان بیاید خطرش خیلی کمتر بود.
اما کسی به این پیشنهاد عاقلانه توجهی نکرد. مسافرین همگی به کوپه هایشان بازگشتند. پاسپارتو هم سوار شد، اما راجع به این موضوع چیزی نگفت. بازیکنان گرم بازی خودشان بودند.
لکوموتیوران مانند قهرمانی که قبل از پرش چند قدم به عقب برمی دارد،، قطار را حدود یک مایل به عقب برد. سپس با سرعتی که هر لحظه افزایش می یافت به پیش راند. به زودی سرعت قطار چنان زیاد شد که به یکصد مایل در ساعت رسید و با همان سرعت از روی پل گذشت. کسی حتی پل را هم ندید، گویی قطار از یک طرف رودخانه به طرف دیگر پریده بود لکوموتیوران تا پنج مایل بعد از ایستگاه نتوانست آن را متوقف کند. اما قطار هنوز کاملا از روی پل عبور نکرده بود که پل درهم شکست و با صدای مهیبی به داخل رودخانه سقوط کرد.

ملاقات فاگ و پروکتور

آن شب قطار به مرتفع ترین نقطه سفر رسید که ۸۰۹۱ پا از سطح دریا ارتفاع داشت. بعد از آن ارتفاع به مرور کاهش می یافت و به سطح اقیانوس اطلس می رسید. مسافران تا این زمان ۱۳۸۲ مایل راه را در سه شبانه روز طی کرده بودند و چهارشبانه روز دیگر باقی بود تا به نیویورک برسند.
روز بعد هم طبق معمول به بازی شطرنج مشغول شدند. هیچ یک از آنها از بعد مسافت گله ای نمی کرد. فیکس ابتدا چند دستی برده بود، اما در این دست شانس از او روی برگردانده بود. آقای فاگ فیل سیاه را برداشت و خواست با آن کیش بدهد که ناگهان صدایی از پشت سر او گفت: اگر من جای شما بودم فیل سیاه را حرکت نمی دادم.
آقای فاگ، آئودا و فیکس به بالا نگاه کردند، استامپ دبلیو. پروکتور بود.
استامپ دبلیو. پروکتور و آقای فاگ در دم یکدیگر را شناختند.
آه، تو هستی آقای انگلیسی، پس این تو بودی که می خواستی با فیل سیاه کیش بدهی.
آقای فاگ در حالی که به بازی ادامه می داد گفت: بلی، با فیل سیاه کیش می دهم.
خوب، اما من دلم نمی خواهد این کار را بکنی. خم شد، چند عدد از مهره ها را برداشت و بر روی میز انداخت. تو این بازی را بلد نیستی.
آقای فاگ در حالی که از جا بلند می شد گفت: شاید بازی دیگری را بهتر بلد باشم.
پروکتور که خنده زشتی صورتش را پر کرده بود، گفت: پس امتحان کن.
آئودا بسیار ترسیده بود. بازوی آقای فاگ را گرفت و کوشید او را سرجایش بنشاند، اما فاگ با ملایمت بازویش را از دست او بیرون کشید. پاسپارتو آماده شد خود را بر روی مرد آمریکایی بیندازد، اما قبل از او فیکس از جای برخاست، بطرف پروکتور رفت و گفت: طرف شما من هستم آقا، چون علاوه بر توهین کتکم هم زده اید.
آقای فاگ گفت: ببخشید آقای فیکس، این موضوع تنها به من مربوط است. این مرد باید پاسخ توهینش را بشنود.
آمریکایی گفت: هر وقت بخواهید، هر کجا را معین بکنید و با هر سلاحی که انتخاب کنید من حاضرم.
آئودا کوشید آقای فاگ را نگه دارد، اما موفق نشد. کاراگاه هم بیهوده سعی کرده بود که خود با او طرف شود. پاسپارتو قصد کرد که آمریکایی را بلند کند و از پنجره به بیرون بیندازد، اما با اشاره اربابش خود را عقب کشید. فیلیس فاگ از کوپه خارج شد و آمریکایی هم به دنبال او بیرون رفت.

دوئل

فیلیس فاگ رو به حریفش کرد و گفت: آقا، من مجبورم هرچه زودتر به اروپا برگردم و کوچکترین تاخیر زیان جبران ناپذیری به من وارد می کند. پس از ملاقاتی که با شما در سانفرانسیسکو داشتم تصمیم گرفتم که در اولین فرصت به آمریکا بازگردم و شما را دوباره بیابم.
نه بابا!
آیا حاضرید مبارزه را شش ماه عقب بیندازیم؟
چرا شش سال دیگر نباشد.
آقای فاگ گفت: گفتم شش ماه دیگر و قول می دهم به موقع در وعده گاه حاضر باشم.
استامپ دبلیو. پروکتور بانگ زد: اینها همه عذر و بهانه است. یا همین الان یا هیچ وقت.
آقای فاگ گفت: شما به نیویورک می روید؟
نه.
شیکاگو؟
نه.
اوماها؟
به تو چه مربوطه من به کجا می روم. پلام گریک را بلدی؟
آقای فاگ جواب داد: خیر.
پلام گریک ایستگاه بعدی است. قطار تا یک ساعت دیگر به آنجا می رسد و ده دقیقه توقف دارد. به اندازه کافی وقت هست تا چند گلوله خالی کنیم.
آقای فاگ گفت: موافقم. در پلام گریک پیاده می شوم.
آمریکایی با خنده زشتی گفت: و مطمئنم که تا ابد همان جا خواهی ماند.
آقای فاگ که به کوپه اش بازمی گشت گفت: کسی چه می داند آقا.
در آنجا جنتلمن انگلیسی به بانو آئودا اطمینان داد و گفت: از آدمهای پرمدعا نباید ترسید. سپس فیکس را به گوشه ای کشاند و از او خواست در این نبرد گواه او باشد. فیکس نمی توانست نپذیرد. فیلیس فاگ مهره هایش را چید و بازی دوباره ادامه یافت.
ساعت یازده قطار به ایستگاه پلام گریک رسید. آقای فاگ بلند شد و به همراه فیکس از کوپه خارج شد. پاسپارتو هم با دوقبضه روولور به دنبال آنها بیرون رفت. در این لحظه سر و کله آقای پروکتور و گواهش، که یکی از دوستان آمریکاییش بود، پیدا شد. وقتی که دو دشمن خواستند از قطار پیاده شوند، رئیس قطار به سرعت خود را به آنها رساند و گفت:
آقایان لطفا اینجا پیاده نشوید.
پروکتور پرسید: چرا؟
چون تا حالا بیست دقیقه تاخیر داریم، باید آن را جبران کنیم.
اما من باید با این آقا دوئل کنم.
خیلی متاسفم، قطار الساعه حرکت می کند. سوت حرکت را نمی شنوید. هنوز حرف او تمام نشده بود که قطار دوباره به راه افتاد. رئیس قطار گفت: جدا متاسفم آقایان خیلی دلم می خواست می توانستم خدمتی به شما بکنم. حالا چطور است همین جا داخل قطار دوئل بفرمایید.
پروکتور با ریشخند گفت: شاید اینجا برای آقا مناسب نباشد.
فیلیس فاگ گفت: اتفاقا برای من خیلی بهتر است.
پاسپارتو با خود گفت: راستی راستی که در آمریکا هستیم و این آقای رئیس هم یک جنتلمن واقعی است.
دو مرد، گواهانشان، رئیس قطار و پاسپارتو از درون واگنها گذشتند تا به آخر قطار رسیدند. در واگن آخری تنها ده مسافر وجود داشت. رئیس قطار از آنها خواهش کرد که چند لحظه واگن را برای دوئل دو جنتلمن تخلیه نمایند.
آنان هم با کمال میل پذیرفتند و بلافاصله از واگن خارج شدند.
واگن پنجاه پا طول داشت و برای دوئل بسیار مناسب بود. دو مرد می توانستند از میان صندلیها بطرف یکدیگر قدم بردارند و براحتی شلیک کنند. ترتیب این مبارزه بسیار راحت داده شد. آقای فاگ و آقای پروکتور هر کدام دو روولور به دست گرفتند و داخل واگن شدند. هر روولور شش گلوله داشت. حالا دو گواه باید درب را می بستند و بیرون می ایستادند. سپس علامت می دادند و مبارزه شروع می گردید. آنگاه پس از دو دقیقه درب را باز می کردند و آنچه را که از دو جنتلمن باقی مانده بود را به بیرون حمل می کردند. کار از این ساده تر امکان نداشت.

حمله سرخپوستها

اما هنوز علامتی داده نشده بود که صدای فریاد و شلیک گلوله در فضا پیچید. مسلما این صدا از درون واگنی که دو جنتلمن در آن قرار داشتند خارج نشده بود. بنگ! بنگ! صدای گلوله از بیرون قطار بود. فریاد وحشت سرتاسر قطار را فرا گرفت.
آقای فاگ و آقای پروکتور اسلحه به دست از واگن بیرون پریدند و به طرف محلی که صدای شلیک گلوله و فریاد هر لحظه بلند تر می شد، هجوم بردند. قطار توسط سرخپوستان قبیله سو مورد حمله قرار گرفته بود. طبق عادت معمول، یک صد تن از سرخپوستان بر روی پلکان قطار در حال حرکت پریده و خود را به سقف واگنها رسانده بودند.
سوها اسلحه داشتند. صدای گلوله هایی هم که شنیده شد از تفنگ های آنان خارج شده بود. مسافران با روولورهای خود به آتش آنان پاسخ دادند. چند سرخپوست ابتدا خود را به لکوموتیو رساندند و لکوموتیوران و کمکش را از پای درآوردند.
سپس یکی از آنان درصدد متوقف کردن قطار برآمد، اما چون روش آن را نمی دانست، به جای بستن شیر بخار، اشتباها آن را باز کرد که در نتیجه سرعت قطار به طور سرسام آوری افزایش یافت.
در همین حال سرخپوستان به داخل واگنها نفوذ کرده و به جدال با مسافرین پرداختند. صدای فریاد و شلیک گلوله بی وقفه ادامه داشت. مسافران شجاعانه از خود دفاع می کردند، آئودا هم در میان آنان بود و با روولوری که در دست داشت از درون پنجره شکسته به هر سرخپوستی که در تیر راس اش قرار می گرفت شلیک می کرد. بیش از بیست تن از سرخپوستان کشته یا زخمی بر روی ریلها افتادند و چرخهای سنگین قطار پیکر آنان را متلاشی کرد.
چند تن از مسافران به شدت زخمی شده و آنان را بر روی صندلیها دراز کرده بودند. ده دقیقه بود که نبرد ادامه داشت. اگر قطار همچنان به حرکت خود ادامه می داد، موفقیت سرخپوستان حتمی بود. تا ایستگاه فورت کیرنی که در آن نیروهای نظامی مستقر بودند، تنها دو مایل فاصله بود و چنانچه قطار با همین سرعت از ایستگاه می گذشت، مسلما سرخپوستان آن را به تصرف خود درمی آوردند.
رئیس قطار در کنار آقای فاگ مشغول تیراندازی بود که ناگهان اصابت گلوله ای او را نقش زمین ساخت و در همان حال فریاد کرد: اگر قطار تا پنج دقیقه دیگر توقف نکند، همه ما کشته خواهیم شد. آقای فاگ که به طرف درب واگن می دوید گفت: قطار حتما توقف خواهد کرد.
پاسپارتو فریاد زد: همان جا که هستید، بمانید قربان. این وظیفه من است. فیلیس فاگ فرصت نکرد جلوی او را بگیرد چون پاسپارتو بلادرنگ یکی از دربهای واگن را باز کرد و بدون اینکه دیده شود خود را به زیر قطار رسانید. در حالی که نبرد به شدت ادامه داشت و گلوله ها در بالای سر او پرواز می کردند، پاسپارتو دستها و پاهایش را به میله های زیر قطار قلاب کرد و کشان کشان خود را به قسمت جلوی قطار رسانید. سپس بر روی یک دست آویزان شد و با دست دیگر سعی کرد قلاب سنگین اتصال لکوموتیو و واگنها را آزاد سازد. اگر یک ضربه ناگهانی که به قطار وارد شد به کمک او نمی آمد مشکل می توانست این کار را انجام دهد.
قطار آزاد شد و سرعت آن رو به کاهش گذاشت، ولی لکوموتیو با سرعت زیاد تری همچنان به راه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد قطار در فاصله ای کمتر از سیصد مایل به ایستگاه متوقف شد. سربازان با شنیدن صدای تیراندازی به طرف قطار دویدند. ولی سرخپوستان منتظر آنان نشدند و قبل از توقف کامل قطار متواری گردیدند. هنگامی که مسافران را سرشماری کردند، سه تن به نامهای خود پاسخ ندادند. یکی از این سه تن پاسپارتو بود که با شجاعتش جان همه را از مرگ نجات داده بود.

پاسپارتو ناپدید شده است

سه مسافر ناپدید شده بودند. آیا در این نبرد کشته شده بودند؟ آیا به اسارت سرخپوستها درآمده بودند؟ هنوز کسی نمی دانست. تعداد زیادی از مسافران هم مجروح شده بودند، اما جراحات هیچ کدام شدید نبود. یکی از زخمیها آقای پروکتور بود که دلیرانه مبارزه کرد. او و دیگر مجروحین را به ایستگاه انتقال دادند تا تحت درمانهای اولیه قرار بگیرند. آئودا سالم بود. آقای فاگ هم که تمام مدت جنگیده بود، سالم بود. فقط بازوی فیکس کمی جراحت برداشته بود. اما از پاسپارتو خبری نبود. اشک از دیدگاه بانوی جوان که برای دومین بار زندگیش را به او مدیون بود سرازیر گشت.
آقای فاگ خاموش بود. باید تصمیم مهمی می گرفت. اگر خدمتکارش به اسارت سرخپوستها درآمده باشد، وظیفه اوست که در آزادیش بکوشد. با خونسردی رو به آئودا کرد و گفت: پیدایش می کنم. زنده یا مرده. آئودا دست او را گرفت، به اشکهایش نزدیک کرد و نالید: آه، آقای فاگ.
آقای فاگ افزود: اگر سریع بجنبیم، زنده پیدایش خواهیم کرد. با این تصمیم فیلیس فاگ تمام هستی خود را در معرض خطر قرار می داد. او حتی اگر یک روز هم دیر می رسید، کشتی نیویورک را از دست می داد و در نتیجه شرط را بازنده می شد. اما ندای وجدان بر او حکم می کرد که بر تصمیم خود پابرجا باشد.
سروان آنجا بود. او و یکصد تن سربازان تخت فرمانش وظیفه دفاع از ایستگاه قطار را در برابر حمله سرخپوستها بر عهده داشتند. آقای فاگ به سروان گفت: کاپیتان سه نفر ناپدید شده اند.
سروان پرسید: کشته؟
فیلیس فاگ گفت: کشته یا اسیر. این چیزی است که باید بفهمیم. نمی خواهید برای آزادی آنها اقدامی بکنید؟
سروان گفت: کار ساده ای نیست آقا. این سرخپوستها ممکن است تا دو سه مایل دور بشوند. من نمی توانم ایستگاه را تنها و بدون محافظ رها کنم.
فیلیس فاگ گفت: آقا، موضوع جان سه انسان مطرح است.
کاملا درست است. اما آیا می توان جان پنجاه نفر را به خاطر سه نفر به خطر انداخت؟
من نمی دانم. این کاری است که باید حتما انجام شود.
سروان گفت: آقا من به شما اجازه نمی دهم که وظیفه ام را به من یاد بدهید.
فیلیس فاگ با خونسردی گفت: بسیار خوب، پس من به تنهایی می روم.
فیکس که به طرف آن دو آمده بود با فریاد گفت: شما! شما به تنهایی می خواهید آنها را تعقیب کنید؟
بله، آیا فکر کرده اید که می گذارم آن انسان فداکاری که جان همه ما را نجات داد، بمیرد. من می روم.
سروان گفت: خوب، آقا، شما تنها نمی روید، نه، شما قلب شجاعی دارید. سپس رو به سربازانش کرد و گفت: حالا چه کسی حاضر است با این جنتلمن برود؟ سی نفر لازم است.
تمام سربازان یک قدم به جلو برداشتند. همه داوطلب بودند. سروان باید از میان آنان انتخاب می کرد. سی نفر نام برد و یک افسر هم به فرماندهی آنان گمارد.
آقای فاگ گفت: متشکرم کاپیتان.
فیکس گفت: اجازه می دهید من هم همراه شما بیایم؟
فاگ گفت: میل خودتان است، اما اگر می خواهید خدمتی به من کرده باشید، لطفا پیش بانو آئودا بمانید و از او
مواظبت کنید.
رنگ از چهره کاراگاه پرید. چه! مردی را که با مشقف زیاد تا آنجا دنبال کرده بود، به همین سادگی رها کند؟ بگذارد که او به تنهایی در دل این سرزمین وحشی فرو برود؟ فیکس چند لحظه به آقای فاگ خیره شد، سپس سرش را پایین انداخت و علیرغم میل باطنیش گفت: باشد، می مانم.

گروه نجات حرکت می کند

چند دقیقه بعد آقای فاگ کیف دستیش را به آئودا سپرد و از او خواست که کاملا مراقب آن باشد. سپس با او دست داد و به همراه افسر و نفرات اندکش حرکت کرد.
قبل از حرکت به سربازان گفت که اگر اسیران را آزاد کنند هزار پوند به آنان پاداش خواهد داد. ساعت دو دقیقه از دوازده ظهر گذشته بود. آئودا به سالن ایستگاه رفت و در تنهایی به فیلیس فاگ، به این مرد شجاع و مهربان اندیشید. او نه تنها به تمام هستیش پشت پا زده، بلکه جانش را هم به خطر انداخته بود. در نظر او فیلیس فاگ مردی بزرگ و قابل ستایش بود.
اما نظر فیکس کاملا عکس او بود. او که در بیرون ایستگاه قدم می زد، نمی توانست احساسات خود را پنهان کند و خودش را به خاطر این حماقت که فاگ را تنها رها کرده بود، سرزنش نکند. با خود گفت: خریت کردم. فاگ فهمیده بود من که هستم! رفت و دیگر پشت گوشش را هم نگاه نخواهد کرد. دوباره کجا می توانم او را پیدا کنم؟ منی که حکم جلبش را در جیب داشتم، چطور راضی شدم او به تنهایی برود؟
زمان به کندی می گذشت. فیکس در افکار خود غوطه ور بود. نمی دانست چه باید بکند. گاه تصمیم می گرفت همه چیز را آئودا بگوید و گاه تصمیم می گرفت به دنبال فاگ برود و او را دستگیر کند. پیدا کردن او کار مشکلی نبود. می توانست رد پای سربازان را تا قبل از آنکه برف روی آنها را بپوشاند، دنبال کند.

لکوموتیو باز می گردد

سپس به این فکر افتاد که بازی را تمام شده انگارد و مستقیم به انگلستان بازگردد، اگر چنین تصمیمی می گرفت، هیچ چیز نمی توانست مانع رفتن او بشود، چرا که ساعت دو، در حالی که برف سنگینی به زمین می بارید، صدای قطاری که از سمت شرق نزدیک می شد به گوش رسید. ورود چنین قطاری از سمت شرق آن هم در این ساعت به هیچ وجه انتظار نمی رفت. نیرویی هم که برای کمک درخواست شده بود نبایستی به این زودی می رسید. قطار اوماها به سانفرانسیسکو نیز زودتر از روز بعد به آنجا وارد نمی شد. بزودی همه چیز روشن شد.
لکوموتیو قطار خودشان بود. این لکوموتیو پس از اینکه توسط پاسپارتو جدا گردید، مسافتی را با سرعت بسیار پیمود. یک ساعت بعد به علت نرسیدن ذغال سنگ بخار آن تمام شد و پس از گذشتن بیست مایل از ایستگاه کیرنی متوقف شد. لکوموتیو ران و دستیارش هیچ یک کشته نشده بودند. هنگامی که بهوش آمدند و خود را با لکوموتیو تنها دیدند، حدس زدند که چه اتفاقی افتاده است، اما نفهمیدند که قطار چگونه از لکوموتیو جدا شده است. بازگشت به سمت قطار خطرناک بود، زیرا امکان داشتکه که سرخپوستان هنوز در آنجا باشند. پس بهتر بود به اوماها می رفتند که عاقلانه ترین کار هم همین بود اما لکوموتیوران بزودی تصمیم خود را گرفت، بایستی بازگردد ذغال و چوب بر آتش افکندند. آب دوباره بجوش آمده و چیزی نگذشت که بخار تولید شده موتور را به حرکت درآورد و ساعت دو به ایستگاه کیرنی رسیدند.
هنگامی که لکوموتیو را مجددا به قطار متصل کردند، آئودا به سراغ رئیس قطار رفت و پرسید:
می خواهید حرکت کنید؟
بلافاصله.
پس اسیران چه؟ آقای فاگ؟
متاسفانه نمی توانیم منتظر آنان بمانیم. تا همین الان هم سه ساعت تاخیر داریم.
قطار بعدی کی از سانفرانسیسکو به اینجا می رسد؟
فردا شب.
فردا شب! اما این خیلی دیر است. شما باید صبر کنید.
رئیس قطار گفت: غیر ممکن است. شما هم اگر می آئید، لطفا سوار شوید.
آئودا جواب داد: نه، من نخواهم آمد.

انتظار

فیکس این گفتگو را شنید. تا چند دقیقه قبل که امکان رفتن وجود نداشت، او تصمیم به رفتن گرفته بود. اما اینک که قطار حاضر بود و کافی بود به آن سوار شود و در جای خود بنشیند، از فکر رفتن منصرف شد. افکار مختلف دوباره در مغزش به جدال پرداختند و او سرانجام بر احساس شکست غلبه کرد.
در این زمان مسافران همگی به قطار سوار شدند. آقای پروکتور هم که به شدت زخمی شده بود، در میان آنان بود. سوت حرکت نواخته شد. قطار حرکت کرد و دیری نگذشت که در میان برفها از نظر ناپدید گردید. کاراگاه جای مانده بود. چند ساعتی سپری شد، هوا بسیار سرد بود. فیکس داخل ایستگاه بر روی یک صندلی بیدار نشسته بود. آئودا، علیرغم برف سنگینی که می بارید، هر چند لحظه یک بار از سالن خارج می شد و تا آخر ساختمان ایستگاه جلو می رفت. سپس به دوردستها چشم می دوخت و گوش فرا می داد اما چیزی دیده و شنیده نمی شد. غروب فرا رسید. سربازان بازنگشتند. کجا بودند؟ آیا به سرخپوستان رسیده بودند؟ آیا با آنها به نبرد پرداخته بودند؟
سروان بسیار نگران بود، ولی نگرانی خود را بروز نمی داد.
شب فرا رسید. از شدت بارش برف کاسته شد، اما هوا سردتر و سردتر گردید. هیچ صدایی شنیده نمی شد. آئودا تمام طول شب را با دلهره و اضطراب بسیار در بیرون ایستگاه قدم زد. او در خیال خود هزاران خطر را در کمین آقای فاگ و همراهان او می دید.
فیکس بی حرکت در جای خود نشسته بود. او هم بیدار بود. یکبار مردی به او نزدیک شد و چیزی گفت که فیکس در جواب او فقط گفت: نه.
شب بدین ترتیب سپری شد. خورشید آسمان خاکستری را روشن کرد. فیلیس فاگ و سربازان به سمت جنوب رفته بودند. اما در جنوب به جز سفیدی برف چیزی دیده نمی شد.

نجات

سروان اینک بسیار مضطرب به نظر می رسید. نمی دانست چه باید بکند، آیا باید گروه دیگری را به کمک آنان می فرستاد؟ بالاخره یکی از افسرانش را صدا کرد و به او دستور داد به اتفاق عده ای به سمت جنوب بروند، که ناگهان صدای تیر شنیده شد. ایا این یک علامت بود؟ سربازان به طرف صدا تاختند و نیم مایل بعد آنان را در حال بازگشت دیدند. آقای فاگ در جلو حرکت می کرد و پاسپارتو و دو مسافر دیگر که از چنگ سرخپوستان نجات پیدا کرده بودند، در کنار او بودند. در ده مایلی جنوب کیرنی نبرد سختی درگرفته بود. کمی قبل از رسیدن سربازان، پاسپارتو و آن دو نفر دیگر به مراقبین خود حمله ور شده و تا رسیدن نیروها سه تن از سرخپوستان را به زمین زده بودند. در ایستگاه با فریاد شادی از آنان استقبال شد. فیلیس فاگ پاداشی را که قول داده بود به سربازان پرداخت. پاسپارتو با
دیدن آن همه پول با تاسف سری تکان داد و گفت: جدا من برای اربابم خیلی خرج برداشته ام.
فیکس بدون اینکه چیزی بگوید به آقای فاگ نگاه کرد. مشکل می توان گفت که در آن زمان چه حالی داشت، آئودا به طرف فیلیس فاگ رفت و بدون اینکه قادر به سخن گفتن باشد، اشک شادی فرو ریخت.
پاسپارتو به محض رسیدن به ایستگاه، در جستجوی قطار، به اطراف نگاه کرد. انتظار داشت آن را در ایستگاه و آماده حرکت به اوماها بیابد.
پس قطار کو؟
فیکس گفت: رفته.
فیلیس فاگ گفت: و قطار بعدی؟
زودتر از امشب نمی آید.
آها. و این تنها جوابی بود که آن جنتلمن داد.

سورتمه بادبان دار

فیلیس فاگ بیست ساعت از برنامه سفر عقب افتاده بود و پاسپارتو به عنوان مسبب این تاخیر به خود لعن و نفرین می فرستاد. فیکس رو به آقای فاگ کرد و گفت: آیا شما به راستی برای رفتن عجله دارید؟
فیلیس فاگ گفت: بلی، به راستی عجله دارم.
آیا واقعا تا قبل از ساعت نه شب یازدهم که کشتی لیورپول حرکت می کند، بایستی در نیویورک باشید؟
بلی، من تا دوازده ساعت دیگر باید خودم را به نیویورک برسانم.
بسیار خوب، شما بیست ساعت عقب هستید. بین دوازده و بیست، هشت ساعت اختلاف است. باید این مدت جبران شود.
آیا مایلید این کار را بکنید؟
پیاده؟
فیکس گفت: نه، با سورتمه. با یک سورتمه بادبان دار. یک نفر این پیشنهاد را به من کرده است. این شخص کسی بود که شب گذشته با فیکس صحبت کرده و فیکس پیشنهاد او را نپذیرفته بود.
فیلیس فاگ پاسخ نداد، اما با اشاره فیکس به طرف مردی که در جلو ایستگاه قدم می زد، رفت. چند لحظه بعد فیلیس فاگ و مرد آمریکایی که ماج نامیده می شد بدرون گاراژی که در آن نزدیکی قرار داشت رفتند.
آقای فاگ به برسی سورتمه پرداخت. سورتمه از چوب ساخته شده بود و به اندازه چهار یا پنج نفر گنجایش داشت. دکل بلندی در وسط آن سوار شده بود که بادبان بزرگی را حمل می کرد و با سکانی که در عقب داشت، هدایت می شد. در حقیقت نوعی قایق بود که به جای آب بر روی برف و یخ حرکت می کرد.
زمستانها که گاه برف سنگین راه قطارها را بند می آورد از این نوع سورتمه ها برای رفتن سریع از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر استفاده می کردند. چند دقیقه بعد آقای فاگ و مالک سورتمه به توافق رسیدند. باد خوب بود و با قدرت از سمت غرب می وزید، برف سنگینی بر زمین نشسته بود و ماج قول داد که تا چند ساعت دیگر آقای فاگ را به اوماها برساند. در اوماها روزانه قطارهای زیادی از روی چندین ریل جداگانه به طرف شیکاگو و نیویورک حرکت می کرد. بدین ترتیب جبران زمان تلف شده کاملا امکان پذیر بود و دلیلی وجود نداشت که این نقشه را به مرحله عمل درنیاورند.
آقای فاگ برای اینکه آئودا از سرما رنج نبرد، تصمیم گرفت او را با پاسپارتو در ایستگاه باقی بگذارد و فرانسوی هم قول داد که بلافاصله او را با کشتی و قطار به اروپا برساند.
اما آئودا به جدایی از آقای فاگ راضی نشد و پاسپارتو هم از این تصمیم او بسیار خوشحال شد، زیرا هیچ دوست نداشت که اربابش را با فیکس تنها بگذارد. اینک مشکل می توان حدس زد که فیکس چه نظری داشت. آیا پس از بازگشت آن جنتلمن نظر او تغییر کرده بود یا هنوز هم او را سارق حیله گری می دانست که می خواهد پس از سفر به دور دنیا، با خیال راحت به انگلستان بازگردد؟ شاید نظر او نسبت به آقای فاگ بهتر شده بود، اما هنوز هم به انجام وظیفه پایبند بود و چون دیگران اضطراب زود رسیدن داشت.

حرکت از روی برف

ساعت هشت سورتمه برای حرکت آماده شد. ماج آن را کاملا پوشانده و در مقابل سرما عایق بندی کرده بود. مسافرین سوار شده و در جای خود نشستند. بادبان برافراشته شد. باد ان را به حرکت درآورد و با سرعت چهل مایل در ساعت به پیش راندند.
فاصله میان کیرنی و اوماها بر روی یک خط راست بیش از دویست مایل نبود که اگر باد از شدت نمی افتاد و حادثه پیش بینی نشده ای نیز به وقوع نمی پیوست، می توانستند این فاصله را در پنج ساعت بپیمایند و ساعت یک به اوماها برسند. باد سردی می وزید. مسافرین از سرما به یکدیگر چسبیده بودند. با افزایش سرعت سورتمه، سرما نیز افزایش می یافت و قدرت صحبت کردن را از آنان سلب می کرد.
سورتمه بر روی برف می لغزید و به سبکی قایقی بر روی آب پیش می رفت. زمانی که باد شدت می یافت به نظر می رسید که سورتمه را می خواهد از جای بکند، ولی ماج با مهارت آن را در خط مستقیم کنترل می کرد. ماج گفت: اگر سورتمه آسیبی نبیند، به موقع خواهیم رسید.
در واقع به نفع ماج بود که به موقع برسند، چون آقای فاگ باز طبق معمول به او هم پیشنهاد پاداش کلانی کرده بود. زمینی که بر آن می گذشتند به گستردگی یک دریا بود و به دریاچه ای وسیع و منجمد می مانست. هیچ مانعی در سر راه به چشم نمی خورد. تنها دو چیز مایه نگرانی آنها بود: شکستن دکل و قطع باد.
اما باد همچنان به شدت می وزید و قدرت آن هر لحظه افزایش می یافت. دکل در اثر شدت باد خم شده بود، اما محکمتر از آن بود که بیم شکستن آن برود. صورت پاسپارتو از سرما مانند خورشید غروب، رنگ مس گرفته بود. نور امید دوباره در دل او تابیدن گرفت. اینک به جای صبح، شب به نیویورک می رسیدند، اما شانس رسیدن به کشتی فراوان بود. او به قدری خوشحال بود که حتی حاضر شد دست فیکس را بفشرد و او را دوست خود خطاب کند.
از حق نباید گذشت که این فیکس بود که پیشنهاد سورتمه، تنها وسیله رفتن به اوماها را کرده بود. با این حال پاسپارتو هنوز به او اعتماد نداشت و احساس می کرد اگر از دستش برآید، باز هم به آنان کلک خواهد زد. تنها چیزی که پاسپارتو هرگز آن را فراموش نمی کرد، فداکاری آقای فاگ در نجات او از چنگ سرخپوستان بود، که با این کار مال و جانش را به خطر انداخته بود، نه او هرگز این بزرگواری آقای فاگ را فراموش نخواهد کرد. ساعت دوازده از روی رودخانه پلات گذشتند. ماج چیزی نگفت، اما مطمئن بود که تا اوماها بیش از بیست مایل باقی نمانده است. این فاصله یک ساعت به طول می انجامید. سورتمه متوقف شد و ماج با انگشت به خانه هایی که برف آنها را سفیدپوش کرده بود اشاره کرد و گفت: آنجاست، رسیدیم.
آری، براستی رسیده بودند و این ایستگاهی بود که روزانه چندین قطار از آنجا به شرق می رفت.



نظرات کاربران درباره کتاب دور دنیا در هشتاد روز

واقن کتاب محشری بود، خیلی عالی بود، فقط اگه ممکنه یکم بیشتر کتاب رایگان بزارین...
در 3 سال پیش توسط moh...hot
کتاب های بیشتری از ژول ورن بذارین
در 2 سال پیش توسط امیرحسین بلادی
خیلی از آثار ژول ورن رو خوندم ، واقعا آدم مبهوت میشه از صحنه سازی شگفت آوری که ژول ورن در عصر خودش کرده..معرکه برای یک لحظه
در 2 سال پیش توسط hom....s1
واقعا کتاب عالی بود....واقعا چرا کتابهایی رایگانتان رابیشتر نمیکنید!!؟؟با این قیمت هایی کتاباتون آدم بره کتاب از کتابخونه بخره که بصرف تره
در 2 سال پیش توسط www...300
کتاب های ژول ورن‌ عالی نیست محححشششرررههه
در 12 ماه پیش توسط moh...523
بسیاااار عالی،موفق باشید،و این که لطفا کتاب های رایگان بی نظیری همچون این کتاب بزارید،سپاس ツ
در 1 سال پیش توسط ❀عشق کتاب❀
سلام.اول باید خواند،بعد امتیاز داد، بابام هم عجول بود زودتراز موعد فوت کرد
در 3 سال پیش توسط sl....014
چرا کتابای رایگان باحالتون کمه با تشکر
در 2 سال پیش توسط hos...d82
خوبه فقط بعضی جاهاش بد خطه . با این حال جالبه .
در 2 سال پیش توسط سروش بهشتی زواره
خیلی خوب بود عالی بود . آقای فیلیس فاگ هم شخصیت جالبی داشت
در 1 سال پیش توسط ..... ..