فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مگه تو مملکت شما خر نیس؟

کتاب مگه تو مملکت شما خر نیس؟

نسخه الکترونیک کتاب مگه تو مملکت شما خر نیس؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مگه تو مملکت شما خر نیس؟

کتاب «مگه تو مملکت شما خر نیس؟» نوشته عزیز نسین (۱۹۹۵-۱۹۱۵)، نویسنده، طنزنویس و مترجم اهل ترکیه است.
بیشتر آثار او، هجویه‌ای است در برابر نابرابری‌های جامعه ترکیه و دشواری‌های زیستی مردم، او موفق به دریافت بیش از ۲۳ جایزه در طول عمر خود شده و کتابهایش به بیش از ۳۰ زبان نیز ترجمه شده ‌است.
این کتاب به همراه دو عنوان دیگر، مجموعه‌ای از بهترین آثار و داستان‌های کوتاه اوست، که به زبانی طنز قدرت حاکمان را نشانه گرفته است.
در بخشی از کتاب «مگه تو مملکت شما خر نیس؟» می‌خوانیم:
«خیلی بی‌کار مانده‌ام سلیم افندی. به هر جا برای کار می‌روم دست خالی برمی‌گردم. راضی‌ام جایی دربانی، آبدارچی‌ای، چیزی بشوم. آن هم گیر نمی‌آید... پنج سر عائله دارم. توی این دوره و زمانه سیر کردنِ این همه شکم مگر شوخی است؟ اجاره‌خانه از یک طرف، خورد و خوراک از طرف دیگر، طلبکارها از آن یکی طرف؛ دیگر دارم دیوانه می‌شوم. پس‌انداز هم که ندارم. تازه، اگر هم داشته باشم به چه دردی می‌خورد سلیم افندی؟ قدِّ کوه هم اگر باشد تمام می‌شود. هر چه داشتیم فروختیم و خوردیم. مدام با خودم می‌گویم خدایا، چه‌کار باید بکنم. دیگر از دوست و آشنا کسی نمانده که ازش قرض نگرفته باشم. دری نمانده که نزده باشم. دیگر از خودم هم خجالت می‌کشم. راستش از بی‌عرضگی خودم هم حرص می‌خورم. هر کسی را نگاه می‌کنی، راه پول درآوردن را پیدا کرده دارد زندگی‌اش را می‌کند. من چه آدم بی‌عرضه و دست و پا چلفتی‌ای بوده‌ام. مثل سگ پشیمانم از این‌که از کار قبلی‌ام بیرون آمدم. حالا خوب است که خودم بیرون نیامدم، بیرونم کردند... می‌دانی، نُه سال بود توی آن کارخانه کار می‌کردم. صاحب کارخانه مجبور شد کارخانه را تعطیل کند. مواد اولیه از خارج نمی‌آمد. خوب آن بی‌چاره هم حق داشت. یکدفعه هم تعطیل نکرد. اول نصف کارگرها را بیرون کرد. بعد کارمندها را یکی‌یکی، دو تا دو تا راهی کرد. آخرسر هم قفل را به در کارخانه زد».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مگه تو مملکت شما خر نیس؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هی کم تر شدیم

خیلی بی کار مانده ام سلیم افندی. به هر جا برای کار می روم دست خالی برمی گردم. راضی ام جایی دربانی، آبدارچی ای، چیزی بشوم. آن هم گیر نمی آید... پنج سر عائله دارم. توی این دوره و زمانه سیر کردنِ این همه شکم مگر شوخی است؟ اجاره خانه از یک طرف، خورد و خوراک از طرف دیگر، طلبکارها از آن یکی طرف؛ دیگر دارم دیوانه می شوم. پس انداز هم که ندارم. تازه، اگر هم داشته باشم به چه دردی می خورد سلیم افندی؟ قدِّ کوه هم اگر باشد تمام می شود. هر چه داشتیم فروختیم و خوردیم. مدام با خودم می گویم خدایا، چه کار باید بکنم. دیگر از دوست و آشنا کسی نمانده که ازش قرض نگرفته باشم. دری نمانده که نزده باشم. دیگر از خودم هم خجالت می کشم. راستش از بی عرضگی خودم هم حرص می خورم. هر کسی را نگاه می کنی، راه پول درآوردن را پیدا کرده دارد زندگی اش را می کند. من چه آدم بی عرضه و دست و پا چلفتی ای بوده ام. مثل سگ پشیمانم از این که از کار قبلی ام بیرون آمدم. حالا خوب است که خودم بیرون نیامدم، بیرونم کردند... می دانی، نُه سال بود توی آن کارخانه کار می کردم. صاحب کارخانه مجبور شد کارخانه را تعطیل کند. مواد اولیه از خارج نمی آمد. خوب آن بی چاره هم حق داشت. یکدفعه هم تعطیل نکرد. اول نصف کارگرها را بیرون کرد. بعد کارمندها را یکی یکی، دو تا دو تا راهی کرد. آخرسر هم قفل را به در کارخانه زد. مرا صدا کرد و گفت:
«ببین عزت بیک، من همین امروز و فرداست که ورشکسته بشم. کارگرهای این جا همه شون به گردنم حق دارن. اما تو وضعیتی نیستم که بتونم حق و حقوق کسیو بدم. آپارتمانمو ضبط کرده ن، همین روزا حراجش می کنن. حتی ماشینمو هم فروخته م. اگه می خوای تا موقعی که پاک ورشکسته بشم ماهی سیصد لیره بهت بدم این جا بمون و کار بکن. یا اگه می خوای سه ماه حقوقتو بدم، واسه خودت کار دیگه ای پیدا کن.»
کسی که کار دارد، فکر می کند همیشه و همه جا کار پیدا می شود. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم، هر چه از دهانم در می آمد نثار مردک کردم. با ماهی سیصد لیره حقوق چه جوری کار کنم سلیم افندی؟ فقط اجاره خانه ام سیصد و پنجاه لیره است. خلاصه کلّی کلفت بار صاحب کارخانه کردم. حقوقم ماهی نهصد لیره بود. دو هزار و هفتصد لیره برای سه ماه گرفتم و آمدم.
هنوز دو ماه از این ماجرا نگذشته بود که کارهای صاحب کارخانه مان دوباره روبراه شد. طوری شده بود که سه چهار برابر بیش تر از قبل کاسبی می کرد. من هم که آن قدر لیچار بار آن بی چاره کرده بودم نمی توانستم یک بار دیگر برگردم و توی چشم هایش نگاه کنم. ماندم این وسط بی کار و بی عار. پول ها هم تمام شد. درست نُه ماه بی کار ماندم سلیم افندی.
جوانی را می شناختم به اسم برهان. می شناختم یعنی این که قهوه خانه ای نزدیک خانه مان هست، عصرها می رفتم آن جا. این برهان را هم توی این قهوه خانه دیده بودم. از آن خالی بندهای روزگار بود که نه بزرگ تر و کوچک تر حالی اش می شد نه حرف دهنش را می فهمید؛ مثل کنه به آدم می چسبید و یکریز حرف مفت می زد. کسی هم درست نمی دانست کار و بارش چیست. مدتی این برهان انگار آب شد و رفت توی زمین. دیگر سر و کله اش آن طرف ها پیدا نمی شد. تا این که شنیدیم واردِ حزب و حزب بازی شده. پسره زرنگ هم بود، صاف نرفته بود عضو حزب حاکم بشود. می دانست اگر یکدفعه عضو حزب حاکم بشود، دیگر کسی توی صورتش نگاه نمی کند. پسرک رند اول رفته بود توی حزب مخالف. اگر همین جوری فقط عضو شدن بود عیبی نداشت. حرفی نماند که علیه حزب حاکم نزند. هر جا ده نفر را می دید یک جا ایستاده اند، هر جا میدانی می دید به اندازه کف دست، فوری می دوید وسط و شروع می کرد به سخنرانی. این طوری پسره مشهور شد. یواش یواش توی روزنامه ها عکسش را چاپ می کردند، حرف هایش را می نوشتند. دیگر کم مانده بود بیفتد زندان. نگو پسره همه کارهایش با نقشه و روی حساب بوده. درست سر بزنگاه که دیگر یک قدم بیش تر با آب خنک خوردن فاصله نداشت، به آنکارا برای کله گنده ها تلگراف فرستاد که «من واقعیت ها را دیدم، دیگر فهمیده ام راه درست کدام است. به نشانه احترام دست هایتان را می بوسم». تلگراف را از رادیو هم خواندند. بعد از این قضیه، حزب حاکم انگار که چیز کمیابی گیر آورده باشد، برهان را دودستی چسبید.
روزی دم غروب داشتم خسته و کوفته به خانه برمی گشتم. نمی دانی چه حال بدی داشتم سلیم افندی، نگو و نپرس. اگر یکی می گفت: «جونم!» سرش داد می زدم: «جونت درآد!» آن روز برای کار پیدا کردن به هفت جا سر زده بودم و هر هفت جا هم بهم گفته بودند «آدرستونو بنویسید. خودمون خبرتون می کنیم». این جوری مرا از سر باز کرده بودند. برای چند قروش قرض گرفتن پیش هر کس رفته بودم پیدایش نکرده بودم، آن هایی هم که پیدا کرده بودم، گفته بودند پول ندارند. توی خانه نان خالی هم نداشتیم. سر کوچه مان رسیده بودم؛ تا پیچیدم توی کوچه با همین برهان دماغ به دماغ شدم! خدا خودش می داند، می خواستم خودم را به ندیدن بزنم و از کنارش بگذرم و بروم. اما پسره کنه دست هایش را از دو طرف باز کرد، آمد به طرفم و دست هایم را گرفت و گفت:
«وای عمو عزت، کجاها هستی، حالت چطوره؟»
گفتم: «خوبم، خدا رو شکر...» می خواستم زودتر از سر بازش کنم. اما پسره عین کنه چسبیده بود، ول نمی کرد:
«شنیده م از کارخونه بیرون اومده ین.»
سرسری گفتم: «بله...» و راه افتادم.
گفت: «خب، الآن چی کار می کنین؟»
شیطان می گفت دستت را مشت کن و بخوابان توی صورتش.
گفتم: «به تو چه پسر! این که چی کار می کنم مگه به تو ربطی داره؟»
آدم این قدر کنه ندیده بودم، عین سیریش چسبیده بود، ول نمی کرد. گفت: «این چه حرفیه عمو عزت. ناراحتی شما ناراحتی منه. خیلی ببخشید که اینو می گم، اما شاید از دستم برآد و بتونم خدمت کوچیکی به شما بکنم.»
سرش داد زدم: «نمی خوام! لازم نکرده...»
گفت: «به خدا قسم، نمی شه. نمی دونین چقدر خاطرتونو می خوام. من شنیده م بی کار شده ی، دست و بالت تنگه. اگه برات کاری پیدا کنم با حقوق ماهی هزار و پونصد لیره خوبه؟ این پول واسه ت کافیه؟ البته فعلاً. بعدا زیاد می شه...»
یکدفعه خودمانی شده بود.
خودم هم باورم نمی شد، اما مثل کسی که دارد توی دریا غرق می شود و به هر خس و خاشاکی چنگ می اندازد، گفتم:
«حتی هزار و پونصد لیره هم زیاده...»
«حالا فعلاً آدرستو بده به من.»
آدرس خانه را دادم. سه روز بعد آمد خانه مان و گفت:
«کارت درست شد. رئیس حسابداریِ سدِّ طرابوزان شده ی. تو فقط باید یه درخواست بنویسی، همین.»
با آن که باورم نمی شد این کار درست بشود، درخواست را نوشتم و فرستادم. بعد از پانزده روز جواب آمد: «شما با دو هزار لیره حقوق به مقام رئیس حسابداری منصوب شده اید. خواهشمند است ظرف مدت پانزده روز به محل کار مراجعه و وظایف محوله را شروع نمایید.»
باورکردنی نبود. اگر روی ورقه سربرگ و تاریخ و شماره و مهر و این چیزها نبود، باورم نمی شد. من که گفته بودم هزار و پانصد لیره هم زیاد است، حالا دو هزار لیره حقوق داشتم. زن و بچه هایم از خوشحالی نمی دانستند چه باید بکنند؛ همه انگار بال درآورده بودیم. مادرم هر وقت خوشحال می شود، ماجرای عروس شدنش را تعریف می کند و بعدش ترانه ای هست که تویش می گوید «از پله ها با ناز می آد، با ناز»، شروع می کند به خواندن آن ترانه. همین که شنید کاری پیدا کرده ام با دو هزار لیره حقوق، شروع کرد به تعریف کردن عروسی اش. گفتم:
«ای مادر، این قضیه عروسیتو ول کن، یه چایی بذار بخوریم!»
گفت: «خیله خب، پسرم.»
همان طور که داشت بشکن می زد و ترانه «از پله ها با ناز می آد، با ناز» را زیر لب زمزمه می کرد، رفت توی آشپزخانه.
روز بعدش عقلمان سر جایش آمد. کار با دو هزار لیره حقوق پیدا کرده بودیم، اما ما شش نفر تا آن جا چطور بایست می رفتیم؟ اگر اسباب و اثاث خرده ریزمان را هم برمی داشتیم، کرایه راه تا آن جا دست کم هزار لیره می شد. ما صد لیره هم نداشتیم. این طوری هم نمی شد که من تنهایی بروم و بعدا زن و بچه ام را ببرم، چون حتی برای یک روز سیر کردن شکمشان هم پول نداشتند.
من هم که توی چند ماهی که بی کار شده بودم، کسی نمانده بود که ازش پول قرضی نخواسته باشم. نامه ای را که از اداره سد آمده بود توی جیبم گذاشتم و راه افتادم تا شاید بتوانم از کسی قرض بگیرم. از هیچ کس هزار لیره که سهل است، صد لیره هم نتوانستم بگیرم، سلیم افندی. پانزده روز گذشت، بیست روز گذشت. یک نامه رسمی دیگر از اداره سد آمد: «تا امروز اجرای امور محوله را بر عهده نگرفته اید. اگر ظرف ده روز به محل ماموریتتان نیایید، کسی دیگر به جای شما منصوب خواهد شد.»
داشتم دیوانه می شدم. کار پیدا کرده ام با دو هزار لیره حقوق، اما نمی توانم سرِ کارم بروم. هر چه التماس کردم، زاری کردم، فایده ای نداشت؛ کسی نم پس نمی داد. دو هفته دیگر هم همین طور گذشت. یک نامه دیگر آمد: «به اطلاعتان می رسانیم اگر تا یک هفته دیگر کارتان را شروع نکنید، حکم کارگزینی شما بی اعتبار خواهد شد.»
تا محل سد پنج روز راه بود. دیدیم کسی نیست کمکمان کند. توی خانه مان هم چیزی نمانده که بفروشیم و خرج راه را دربیاوریم. چاره ای نداشتیم جز این که لحاف و تشک و لباس هایمان را بفروشیم. فردای همان روز همه چیزمان را فروختیم. ما ماندیم و لباس های تنمان. هزار و چهارصد لیره گیرمان آمد. فوری رفتم و بلیت خریدم. آن شب را توی هتل گذراندیم. قطار ساعت پنج بعدازظهر راه می افتاد. مادرم از اول صبح شروع کرد که: «یالا، زود باشید، بریم...»
«مادرِ من، الآن کجا پا شیم بریم؟ تا حرکت قطار هنوز نُه ساعت مونده.»
«باشه، شما این استانبولو اندازه من نمی شناسید. آدم توی نُه ساعت تا خونه همسایه شم نمی تونه بره.»
ساعت نُه شد. این بار زنم شروع کرد:
«یالا، پا شید، بریم.»
«توی این سرما مگه می شه هشت ساعت توی ایستگاه منتظر موند؟»
«کار از محکم کاری عیب نمی کنه. ممکنه یه چیزی پیش بیاد.»
اگر به قطار نمی رسیدیم، کار را از دست می دادیم. آن همه راه را هم بیخود و بی جهت رفته بودیم. اگر با آن قطار می رفتیم، دقیقه نود به آن جا می رسیدیم و کار از دست نمی رفت. دخترها و پسرم هم بنای غرغر را گذاشتند:
«یالاّ بابا، بریم دیگه، یالاّ بابا، بریم دیگه...»
من هم ترسیدم که نکند چیزی پیش بیاید. با خودم گفتم کار از محکم کاری عیب نمی کند. ساعت ده از هتلمان توی سیرکه جی راه افتادیم. می خواستیم به ایستگاه راه آهن حیدرپاشا برویم تا قطاری را که هفت ساعت بعد حرکت می کرد، از دست ندهیم.
هنوز صد متر نرفته بودیم که، بخشکی شانس، یک لات آسمان جل افتاد پشت سر دختر ما. همین جور متلک می پراند. من مدام می گفتم «لا اله الا الله». پسرم هم از عصبانیت دست هایش را مشت کرده بود. مادرم گفت:
«پسرم، کاری به این مرتیکه نداشته باش، اگر قطارو از دست بدیم، بی چاره می شیم...»
مردک هم دست بردار نبود؛ همین جور حرف مفت می زد.
به این می گویند بلای ناگهانی.
رنگ دخترم شده بود عین رنگ دیوار. از یک طرف برای آرام کردن پسرم می گفتیم: «تو رو خدا، پسرم، کاری به کارش نداشته باش!» از طرف دیگر برای آرام کردن دخترم می گفتیم: «تو رو خدا، دخترم، بهش اهمیت نده!»
اما انگار متلک گفتن بس نبود، مردک جلو چشم همه دست انداخت طرف دختر ما! دخترم لابد تنش خیلی درد گرفت، چنان جیغی زد انگار یک تکه از گوشت تنش قلوه کن شده. مردم ریختند و دوره مان کردند. پلیس ها آمدند. تف به این شانس... می خواستند مردک مزاحم را با دختر ما به کلانتری ببرند. دختر بی چاره گریه کنان گفت:
«باباجون، شما واسه خاطر من نمونید. بدوید تا به قطار برسید. اگه برسم، من هم پشت سرتون می آم ایستگاه. اگه نرسم با قطار فردا می آم. یالا شما برید...»
جگرم آتش گرفت، اما چه کاری از دستم برمی آمد سلیم افندی؟ صد و پنجاه لیره دادم به دخترم. گفتم:
«مراقب خودت باش دخترم؛ اگه تونستی خودتو برسون.»
دخترم که از ما جدا شد، ما پنج نفر ماندیم. به راه افتادیم. صد قدم نرفته بودیم که، بخشکی شانس، این دفعه یک آدم مست جلومان سبز شد. طرف دست و پاهایش به هم می پیچید، چشم هایش یک وری شده و آب دهانش سرازیر بود. یکدفعه دست هایش را باز کرد و به طرف زنم حمله ور شد. می گفت:
«ای وای مادرم، مادر عزیزتر از جانم! فکر می کردم مرده ی. چهل ساله منِ بچه یتیمو کجا گذاشتی رفتی؟ الآن از کجا سر و کله ت پیدا شد؟»
«آقا، حضرت آقا، برو پی کارت. ما عجله داریم.»
مردک از آن زبان نفهم ها بود. به زور جلو پسرم را گرفته بودم.
مردک مست دوباره به زنم حمله کرد و گفت:
«تو منو شیش ماهگی توی قنداق چطور ول کردی و رفتی یه شوهر دیگه کردی، ها؟!»
سلیم افندی، بلای ناگهانی که می گویند یکدفعه سر آدم می آید، همین است دیگر. دوباره جمعیت دوره مان کرد. هیچ جوری نمی شد زنم را از دست مردک دیوانه نجات داد. گرفته بودش و مدام می گفت:
«چهل ساله منو یتیم گذاشته ی...»
«آقاجان، برو رد کارت. خانم من سی و پنج سالشه. چطور امکان داره مادر تو باشه؟»
اما مردک ول کن معامله نبود. زن بی چاره ام هم همین طور داد و فریاد می کرد. خدایی بود که پلیس سر رسید. مردک مست را گرفتند و گفتند راه بیفتید برویم کلانتری. زن بی چاره ام گریه کنان گفت:
«حداقل شماها برید و از قطار جا نمونید. اگه رسیدم، من هم می آم، وگرنه با قطار فردا می آم.»
چه کار می توانستم بکنم سلیم افندی؟ یازده ماه بی کاری کشیده بودم. مگر می توانستم کاری با دو هزار لیره حقوق را از دست بدهم. دویست لیره به زنم دادم. آن ها به کلانتری رفتند و ما هم در حالی که دو نفر از افراد خانواده را از دست داده بودیم به طرف ایستگاه راه افتادیم. باز جای شکرش باقی بود.
هنوز صد قدم نرفته بودیم که دیدیم مردی نعره کشان پرید جلو پسرمان.
«پسرم، مواظب باش. محلش نذار!»
اما مردک که به نظر لات می آمد، یقه پسرم را گرفته بود و دست بردار نبود.
«آقای محترم، برو پی کارت. ما که نمی شناسیمت.»
دودستی یقه پسرم را چسبیده بود. تکان تکان می داد و می پرسید:
«پسر، مگه تو مرد نیستی؟»
«مرد هستم، فرمایش؟»
«ای بگم مردایی مثل تو رو...»
مردک لات را اگر می دیدی دلت به حالش می سوخت؛ دماغش را اگر می گرفتی جانش از آن جای نابدترش در می رفت. پسر ما هم، ماشاءالله، زور بازویی دارد برای خودش؛ اگر فوت می کرد مردک را باد می برد.
«حضرت آقا، آقای محترم، خواهش می کنیم؛ سوءتفاهم شده. باباجان، دنبال یه لقمه نون هستیم ما. باید خودمونو به قطار برسونیم. دست از سرمون بردار...»
دست بردار نبود. دوباره گفت:
«ای بگم مردایی مثل تو رو...» بعد یک تف گنده انداخت روی صورت پسر ما.
پسرم کم مانده بود گریه اش بگیرد. برگشت رو به من، گفت:
«باباجون، حالا که این طوری شد، اقلاً شما قطارو از دست ندین. یالاّ راه بیفتین. اگه برسم، می آم، وگرنه با قطار فردا می آم. فعلاً باید حساب این مرتیکه رو برسم...»
صد لیره به پسرم دادم. صد لیره را توی جیبش گذاشت، بسم الله گفت و رفت سراغ مردک لات و شروع کرد مردک را مثل خمیر ورز دادن. همان موقع پلیس سر رسید. ما هم پسر را همان جا گذاشتیم و راه افتادیم.
از خانواده مان سه نفر مانده بود. مادرم گفت:
«نصف شدیم ها...»
ساعتم را نگاه کردم. یک ساعت و نیم گذشته بود. تا حرکت قطار سه ساعت و نیم مانده بود. تا دهنم را باز کردم به مادرم بگویم هنوز خیلی وقت داریم، دیدم یک کامیون گنده از روبرو دارد می آید طرفمان. اول به تیر چراغ برق خورد. تیر را خم کرد و رد شد. با همان سرعت به یک ماشین خورد و پرتش کرد ده متر آن طرف تر. ما فرار می کردیم و کامیون پشت سرمان می آمد. پنج شش نفر را له کرد. ما اول رفتیم آن دست خیابان. بعد رفتیم توی یک دکان سلمانی. کامیون هم انگار با ما پدرکشتگی داشت، صاف آمد توی دکان سلمانی. یکدفعه صدای جیغ شنیدم. کامیون دخترم را زیر گرفته بود.
تو را خدا اوضاع را ببین سلیم افندی، انگار قسمت نبود این یک ذره راه را از سیرکه جی تا حیدرپاشا برویم و صحیح و سالم برسیم.
پلیس ها آمدند، تلفن کردند. آمبولانس آمد. زخمی ها را گذاشتند توی آمبولانس. دختر بی چاره ام چون می دانست از بی کاری به تنگ آمده ایم و خیلی بدبختی کشیده ایم، از روی برانکار سرش را بلند کرد و گفت:
«باباجون، شما به خاطر من معطل نشید. من بعدا می آم...»
مادرم زد زیر گریه. اگر ما هم می ماندیم، همگی بدبخت می شدیم. صد لیره به دخترم دادم. آمبولانس رفت. فقط من و مادرم دو نفری مانده بودیم. خانواده مان توی راه هی کم تر شده بود. با مادرم تند و تند می رفتیم. مادرم داشت می گفت «پسرم، مراقب باش، تا بلایی سرمون نیومده، زود خودمونو به این سد برسونیم...» که یکدفعه صدایش قطع شد. نگاه کردم ببینم چه خبر شده، که دیدم مادرم نیست. وسط خیابان شروع کردم به داد زدن: «مادر! مادر!»
نفهمیدم چه شد، با خودم می گفتم مادرم پرواز کرد؟ الآن که کنارم بود. با تمام وجود فریاد می زدم: «مادر!...»
انگار آب شده بود رفته بود توی زمین. عده ای دورم جمع شدند. یکی از میان جمعیت گفت:
«هیس! ساکت باشید. انگار صدایی می آد.»
همگی گوش دادیم. از جایی دور، از اعماق، انگار از ته چاه، صدایی می آمد که می گفت: «عزت! عزت!...»
نگاه کردیم ببینیم صدا از کجا می آید. دیدیم مادرم افتاده توی گودالی که برای لوله کشی کنده اند!
نردبان گذاشتیم، به ته گودال نرسید. طناب آویزان کردیم، مادرم نتوانست از طناب بگیرد و بالا بیاید. بی چاره مادرم توی گلِ ته گودال گیر کرده و مانده بود. گفتند: «این زنو با کمک شهرداری نمی شه نجات داد. باید از وزارت آبادانی و مسکن نیرو بخوایم!» مادر بی نوایم از ته گودال صدایم زد و گفت:
«پسرم، تو برو. معطل نشو. اگه به قطار نرسی، کارتو از دست می دی. یالا زود باش. اگه قسمت بود و از این چاله در اومدم، بعدا خودمو می رسونم.»
صد لیره برای مادرم انداختم. بعد خودم شروع کردم به تندتند رفتن. ساعت سه و نیم بود. تا حرکت قطار یک ساعت و نیم مانده بود. پیش خودم دعا می کردم: «خدایا، کاری کن بی قضا و بلا به ایستگاه برسم.»
خانواده شش نفریمان توی راه هی کم و کم تر شد تا آخرسر فقط من ماندم. سوار کشتی شدم. خدا را شکر به ایستگاه حیدرپاشا رسیدم. با خودم گفتم توی قطار ممکن است گرسنه ام بشود، خوب است کیکی، کلوچه ای، چیزی بخرم. پیش از من جوانی از کلوچه فروش دوره گرد یک کلوچه خرید. همین که کلوچه را گرفت یک گاز به آن زد. بیست و پنج قروش هم به فروشنده داد. فروشنده گفت:
«می شه پنجاه قروش...»
جوان عصبانی شد:
«چی چیو پنجاه قروش؟ این کلوچه ها پونزده قروشه، ده قروش هم باید بقیه پولمو بدی.»
دست به یقه شدند. جمعیت دورمان جمع شد. این دفعه جوان نه گذاشت و نه برداشت به فروشنده گفت:
«من بهت یه لیره دادم...»
دوباره دست به یقه شدند. جوان پرسید:
«اسم تو چیه پسر؟»
فروشنده گفت: «کریستوس...»
جوان همین که این را شنید برگشت به طرف جمعیت و فریادزنان گفت:
«ای هموطنان، همه تون شاهدین، این مرد به ترک ها توهین کرد. من یه جوون ترکم. به من می گه دروغگو و به ترک ها توهین می کنه.»
کسانی که دوره مان کرده بودند تا این را شنیدند، متفرق شدند. برای شهادت ندادن هر کس به یک طرف فرار کرد. جوان فریاد زد:
«پلیس! پلیس!...»
به پلیسی که آمده بود، گفت:
«این مرد به ترک ها توهین کرده...»
بعد مرا نشان داد و گفت:
«این آقا هم شاهده...»
پلیس دستم را گرفت. ای خدا... به پلیس التماس کردم:
«تو رو خدا، سرکار، من باید به قطار برسم. کار عجله ای دارم. ولم کنید برم...»
«همگی کلانتری!»
«من هیچی نشنیده م.»
«این حرفا رو توی کلانتری بزنید.»
ای خدا! تا حرکت قطار نیم ساعت مانده بود. رفتیم کلانتری. کم مانده بود گریه کنم. به افسر نگهبان التماس کردم:
«خواهش می کنم، التماس می کنم جناب سروان! ولم کنید برم. اگه به این قطار نرسم زن و بچه هام آواره و سرگردون می شن. زندگیم از دست می ره.»
افسر نگهبان که آدم مهربانی بود، گفت:
«می فهمم برادر. اما دست من که نیست... اگه شکایت شخصی بود می ذاشتم بری. اما شما شاهد جامعه هستین.»
چیزی نمانده بود دیوانه بشوم سلیم افندی.
«خیله خب، قراره چی بشه؟»
«اول مدارک شناساییتونو استعلام می کنیم. بعد ازتون بازجویی می کنیم. بعد می رید دادگاه و شهادت می دید.»
سلیم افندی، تو تا حالا همچی بلایی دیده ای؟ کل آینده ام داشت از بین می رفت. دیدم چاره ای نیست، باید فرار کنم. تا افسر نگهبان سرش را برگرداند، زدم به چاک. دو تا پا داشتم، دو تای دیگر هم قرض کردم و حالا بدو کی ندو. از هر طرف صدای سوت پلیس ها بلند شد. توی ایستگاه از این طرف به آن طرف می دویدم. در یک لحظه ایستگاه به آن بزرگی پر از پلیس شد. همگی مرا دنبال می کردند. دو تا پلیس را که روبرویم درآمده بودند، یک جوری قال گذاشتم و پریدم بالا، توی قطار. حالا مگر قطار بی صاحب حرکت می کرد. اگر حرکت می کرد، خلاص می شدم. از یک سر قطار داخل شده بودم. پلیس ها هم پشت سرم رسیدند. همین طور می دویدم. پلیس ها هم همین طور سوت می زدند و پشت سرم می دویدند و فریاد می زدند:
«بگیرید! بگیریدش!»
تا حرکت قطار ده دقیقه مانده بود. همین طور می دویدم. این بار برگشتم و به طرف ایستگاه دویدم. برای نجات جانم نمی دانستم به کجا بروم. رفتم توی توالت عمومی ایستگاه. دیدم درِ یکی از توالت ها باز است. من هم سریع چپیدم تو و در را پشت سرم بستم. پلیس ها هم پشت سرم آمدند توی راهرو توالت عمومی. داد می زدند: «کجاست؟ کجا رفت؟» در توالت ها را یکی یکی می زدند. هر دری را که می زدند، از داخل صدایی می آمد:
«اوهوو...»
«پُره.»
«کسی هست.»
درِ توالتی را که من داخلش بودم هم زدند. گفتم:
«اشغاله...»
صدای پلیس ها را می شنیدم که بیرون با هم حرف می زدند. یکیشان گفت:
«شما سه نفر این جا کشیک بدید. رفت این تو. بالاخره می آد بیرون. همین که اومد بگیریدش.»
داشتم خل می شدم سلیم افندی. تا حرکت قطار سه دقیقه مانده، دو دقیقه مانده، یک دقیقه مانده. در را باز کردم و با سرعت دویدم. یکی از پلیس ها پاچه ام را، دیگری دامن کتم را، یکیشان هم یقه ام را گرفت. آمدیم بیرون، قطار هم سوت کشید و... رفت.
قطار که رفت، من هم شل شدم. بردندم کلانتری. افسر نگهبان اخم هایش را توی هم کرد و گفت:
«آقا، شما شاهد جامعه هستید. متهم نیستید که. برای چی فرار می کنید؟»
گفتم: «فرار نمی کنم. یکدفعه تنگم گرفت، برای همین...»
افسر نگهبان گفت: «کسیو که ازش شکایت شده بیارید!»
پلیس ها رفتند. چند دقیقه بعد برگشتند و گفتند: «نیست قربان...»
«یعنی چی که نیست؟ خوب، اگه نیست، شاکیو بیارید...»
پلیس ها رفتند. چند دقیقه بعد برگشتند و گفتند: «نیست قربان. هر دوشون فرار کرده ن...»
افسر نگهبان عصبانی شد. به طرف من برگشت و گفت:
«همه ش به خاطر شماس. واسه چی فرار کردین؟ سرمون گرم شد به گرفتن شما، متهم و شاکی فرار کردن. یالا، شما هم برید دیگه!»
این طوری شد سلیم افندی... قطار را از دست دادیم. کار از دست رفت. دختر کوچکم و مادرم توی بیمارستان بستری اند. زنم و دختر بزرگم توی خانه یکی از آشناها می مانند. پسرم هم توی زندان است. من هم الآن دارم می روم ملاقاتش. به امید دیدار سلیم افندی...

نظرات کاربران درباره کتاب مگه تو مملکت شما خر نیس؟

عااالی، ترجمه عالی، خیلی باحال بودن داستانا
در 5 روز پیش توسط
عالی بود :) نوشته بسیار زیبا و از درد دنیا نوشته از بی شغلی بی پولی از بد بختی و بی چارگی.
در 1 ماه پیش توسط
خیلی کتاب طنز و خوبی هست.
در 4 ماه پیش توسط
خوبه ولی به نظر من جزو آثار ضعیف تر عزیز نسین است.
در 6 ماه پیش توسط
من خریدمش ولی دان نمیشهههه داغونه این برنامه چرا
در 7 ماه پیش توسط