فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بریت‌ماری اینجا بود

کتاب بریت‌ماری اینجا بود

نسخه الکترونیک کتاب بریت‌ماری اینجا بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بریت‌ماری اینجا بود

یک روزِ دوشنبه در ماه ژانویه است. بریت‌ماری جلوی میزتحریری کوچک در دفتر کوچک ادارۀ کار نشسته. معلوم است که این هیچ ربطی به کارد و چنگال ندارد ولی نشانه‌ای است از اینکه هیچ‌چیز درست از آب درنیامده. کارد و چنگال را باید به ترتیب طبیعی‌اش توی کشو چید، چون زندگی هم باید طبیعی باشد. زندگی‌های طبیعی قابل عرضه هستند؛ آشپزخانه را تمیز می‌کنید، بالکن خودتان را دارید و از بچه‌ها مراقبت می‌کنید، و همۀ این‌ها بیشتر از چیزی که فکرش را بکنید کار می‌برند. مثلاً، بالکن. آدمی که زندگی طبیعی داشته باشد واقعاً توی ادارۀ کار نمی‌نشیند. موهای زن جوانی که اینجا کار می‌کند مثل موهای مردها کوتاه است. خوب، مسلماً مشکلی نیست، معلوم است که مشکلی نیست. بریت‌ماری پیش‌داوری نمی‌کند. احتمالاً این مدل مو الان مد است، مطمئناً همین‌طور است. زن جوان به یک فرم اشاره می‌کند و لبخند می‌زند، انگار که عجله دارد. «لطفاً اینجا اسمتون رو بنویسید، شمارۀ کارت ملی و آدرس!» باید مشخصات بریت‌ماری ثبت شود. انگار تبهکار است. انگار آمده تا از آنجا یک شغل بدزدد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بریت‌ماری اینجا بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱



کارد. چنگال. قاشق.
دقیقاً به همین ترتیب.
مطمئناً بریت ماری(۱) از آن آدم هایی نیست که دیگران را متهم می کنند، واقعاً این جوری نیست، ولی کدام آدم متمدنی به ذهنش خطور می کند که کارد و چنگال را در کشوی آشپزخانه به ترتیب دیگری بچیند؟ بریت ماری کسی را متهم نمی کند، واقعاً نمی کند، اما هر چه باشد، حیوان که نیستیم!
یک روزِ دوشنبه در ماه ژانویه است. بریت ماری جلوی میزتحریری کوچک در دفتر کوچک اداره کار نشسته. معلوم است که این هیچ ربطی به کارد و چنگال ندارد ولی نشانه ای است از اینکه هیچ چیز درست از آب درنیامده. کارد و چنگال را باید به ترتیب طبیعی اش توی کشو چید، چون زندگی هم باید طبیعی باشد. زندگی های طبیعی قابل عرضه هستند؛ آشپزخانه را تمیز می کنید، بالکن خودتان را دارید و از بچه ها مراقبت می کنید، و همه این ها بیشتر از چیزی که فکرش را بکنید کار می برند. مثلاً، بالکن.
آدمی که زندگی طبیعی داشته باشد واقعاً توی اداره کار نمی نشیند.
موهای زن جوانی که اینجا کار می کند مثل موهای مردها کوتاه است. خوب، مسلماً مشکلی نیست، معلوم است که مشکلی نیست. بریت ماری پیش داوری نمی کند. احتمالاً این مدل مو الان مد است، مطمئناً همین طور است. زن جوان به یک فرم اشاره می کند و لبخند می زند، انگار که عجله دارد.
«لطفاً اینجا اسمتون رو بنویسید، شماره کارت ملی و آدرس!»
باید مشخصات بریت ماری ثبت شود. انگار تبهکار است. انگار آمده تا از آنجا یک شغل بدزدد.
زن جوان بعد از یک دقیقه می پرسد: «شیر و شکر؟» و یک لیوان قهوه جلوی بریت ماری می گیرد، لیوان پلاستیکی یک بارمصرف!
بریت ماری کسی را متهم نمی کند، واقعاً نمی کند، ولی آخر چه کسی از این کارها می کند؟ قهوه توی لیوان پلاستیکی یک بارمصرف! مگر وسط جنگ هستیم؟ بریت ماری دلش می خواهد این سوال را از زن جوان بکند اما از آنجایی که کِنت(۲) همیشه بهش اخطار می دهد کمی «اجتماعی تر» باشد، با سیاست لبخند می زند و منتظر می ماند تا زن جوان بهش یک زیرلیوانی بدهد.
کنت شوهر بریت ماری است. تاجر است. به طرزی باورنکردنی، واقعاً باورنکردنی، موفق است. در کار تجارت با آلمان است و مهارت های خیلی خیلی بالای اجتماعی دارد. زن جوان دو تا شیر ۱۰ گرمی به بریت ماری می دهد، از همان شیرهایی که لازم نیست توی یخچال نگه داری شوند. سپس یک لیوان پلاستیکی یک بارمصرف پر از قاشق پلاستیکی یک بارمصرف جلویش هل می دهد. بریت ماری با ترس، مات و مبهوت، نگاه می کند، انگار زن یک مار سمی جلویش گذاشته.
زن جوان با سردرگمی سوال می کند: «هم شیر، هم شکر؟»
بریت ماری سرش را به نشانه نفی تکان می دهد و روی میزتحریر را با دست می تکاند، انگار روی میز پر از خرده نان نامرئی باشد. همه جا پر از مدارک است، به طرزی آشفته و به هم ریخته. بریت ماری فکر می کند طبیعتاً زن جوان وقت ندارد آن ها را مرتب کند، احتمالاً خیلی درگیر کارش است.
زن جوان لبخند می زند و به فرم اشاره می کند. «خیلی خب، فقط آدرستون رو اینجا بنویسید!»
بریت ماری به پاهایش خیره می شود و خرده نان های نامرئی را از روی دامنش می تکاند. آرزو می کند به خانه، پیش کشوی کارد و چنگالش، برگردد، به زندگی طبیعی اش. آرزو می کند پیش کنت برگردد، چون از آن دو نفر، همیشه کنت بوده که فرم ها را پر می کرده.
وقتی قیافه زن جوان جوری می شود که انگار همین حالا می خواهد دهانش را دوباره باز کند، بریت ماری پیش دستی می کند: «می تونم ازتون خواهش کنم چیزی بهم بدید که فنجان قهوه رو روش بگذارم؟»
این جمله را با همان لحن مطمئنی به زبان می آورد که همیشه وقتی به کار می برد که باید تمام توانش را به کار بگیرد تا بتواند به چنین چیزی بگوید «فنجان»، گرچه سروکارش با یک لیوان پلاستیکی یک بارمصرف است.
زن جوان از آن طرف میزتحریر یکهو می گوید: «چی؟» مثل اینکه آدم می تواند فنجان ها را هر جا که دلش می خواهد بگذارد.
بریت ماری لبخندی تا جای ممکن اجتماعی می زند.
«فراموش کردید بهم زیرلیوانی بدید. می فهمید که، نمی خوام روی میزتون لک بشه.»
قیافه زن جوان از آن سمت میزتحریر جوری است که انگار هنوز نگرفته زیرلیوانی این وسط چه می گوید. یا فنجان. یا بریت ماری، که تصمیم گرفته برای مدل موی زن جوان نقش آینه را ایفا کند.
زن جوان با بی تفاوتی می گوید: «نه بابا، اشکال نداره، همین جوری بگذارید روی میز.» و یک جای خالی را روی میزتحریرش نشان می دهد.
انگار زندگی به همین سادگی ها است. انگار مهم نیست که آدم زیرلیوانی استفاده کند یا قاشق ها و چنگال هایش را به ترتیب درست سر جایشان بچیند. زن جوان روی آن قسمت از فرم که جلویش نوشته شده «آدرس» با خودکار ضربه می زند. بریت ماری نفسش را با بی صبری تمام بیرون می دهد، ولی واقعاً آه نمی کشد، فقط نفسش را بیرون می دهد.
«آدم فنجان داغ قهوه رو مستقیم روی میز نمی گذاره. می فهمید که، جاش می مونه.»
زن جوان صفحه میزتحریرش را ورانداز می کند، ظاهر میز جوری است که انگار بچه های کوچک سعی کرده اند پشتش سیب زمینی بخورند. آن هم با چنگک! آن هم در تاریکی!
با لبخند پاسخ می دهد: «نه بابا، اصلاً مهم نیست، میز دیگه به هر حال قدیمی و پر از خط وخوطه!»
بریت ماری توی دلش جیغ می کشد.
می گوید: «حتماً منظورتون این نیست که این حرفتون به این معنی بوده که شما زیرلیوانی استفاده نمی کنید.»
البته این جمله را خیلی با احتیاط به زبان می آورد. لحنش یک ذره هم «پرخاشگر ـ منفعلانه» نیست. این عبارت را یک بار از بچه های کنت شنیده بود، همان موقع که بچه ها به این نتیجه رسیده بودند که او زبان نفهم است. رفتار بریت ماری واقعاً پرخاشگر ـ منفعلانه نیست. او محتاط است. وقتی از بچه های کنت شنید که رفتارش پرخاشگر ـ منفعلانه است، در هفته های بعد خصوصاً محتاط تر هم شد.
زن جوان اداره کار کم وبیش عصبی به نظر می رسد. ابروهایش را ماساژ می دهد.
«بله... خب، اسمتون بریت ویسلاندر(۳) است، درسته؟»
بریت ماری تصحیح می کند: «بریت ماری. فقط خواهرم بهم می گه بریت.»
زن جوان به بریت ماری اصرار می کند. «الان دیگه... فرم رو پر کنید. لطفاً.»
بریت ماری فرمی را که جلویش است و ازش می خواهد افشا کند که کجا زندگی می کند و چه کسی است زیرچشمی نگاه می کند. بریت ماری مطمئن است که این روزها از آدم کلی کاغذ تقاضا می کنند، چون آدم فقط با آن ها می تواند به عنوان یک انسان شناخته شود، باید کلی کاغذ به اداره ها تحویل بدهد تا جامعه او را بپذیرد.
در آخر، علی رغم میلش، اسمش، شماره کارت ملی و شماره موبایلش را می نویسد. قسمت مربوط به آدرس را خالی می گذارد.
زن جوان ازش می پرسد: «خانم ویسلاندر، مدرک تحصیلی تون چیه؟»
بریت ماری کیفش را محکم می چسبد.
اطلاع می دهد: «باید بگم که معلوماتم خیلی بالاست.»
زن جوان می پرسد: «ولی هیچ مدرکی ندارید؟»
بریت ماری نفسش را سریع و ناگهانی از بینی بیرون می دهد. معلوم است که خرناس نمی کشد. بریت ماری از این کارها نمی کند.
از آنجایی که احساس تاسف می کند، این جوری توضیح می دهد: «باید بهتون بگم که جدول خیلی حل می کنم. آدمِ بدون معلومات نمی تونه جدول حل کنه.»
بریت ماری یک قلپ خیلی کوچک قهوه می نوشد. مزه اش یک ذره هم مثل مزه قهوه کنت نیست. همه می گویند قهوه کنت حرف ندارد. حواس بریت ماری همیشه به زیرلیوانی است و حواس کنت به قهوه. ترتیب زندگی شان دقیقاً به همین منوال است.
زن جوان می گوید: «بسیار خب.» لبخندی امیدوارکننده می زند و سعی می کند بحث را عوض کند.
«و سابقه کار چی دارید؟»
بریت ماری اطلاع می دهد: «آخرین بار پیشخدمت رستوران بودم. یک نامه خیلی خوب هم از کارفرما دارم.»
زن جوان برای لحظه ای کاملاً امیدوار به نظر می رسد. اما این حس امیدواری سریع از بین می رود.
می پرسد: «و کِی بود؟»
بریت ماری پاسخ می دهد: «سال ۱۹۷۸.»
زن جوان می گوید: «نه.» و سعی می کند عکس العمل ناگهانی اش را پشت یک لبخند پنهان کند، که البته خوب از عهده اش برنمی آید. سپس یک بار دیگر شانسش را امتحان می کند.
«از اون موقع دیگه کار نکردید؟»
بریت ماری با دلخوری پاسخ می دهد: «از اون موقع هر روز کار کرده ام، به شوهرم کمک کرده ام، آخه شرکت داره.»
زن جوان دوباره امیدوار به نظر می رسد. درواقع، می شود گفت که او باید دیگر تا حالا بیشتر از این ها دستگیرش شده باشد.
«و وظایفتون توی شرکت شوهرتون چی بود؟»
بریت ماری پاسخ می دهد: «از بچه ها نگه داری کردم و مواظب بودم که منزلمون قابل عرضه باشه.»
زن جوان لبخند می زند تا ناامیدی اش خیط بالا نیاورد، درست مثل کسانی که فرق بین «خانه» و «منزل» را نمی فهمند. به عبارتی دیگر، فرق این دو در این حقیقت است که آدم چه دیدگاهی نسبت بهشان داشته باشد؛ که آدم حواسش به زیرلیوانی و فنجان قهوه باشد و به تختخوابی که صبح ها آن قدر مرتب است که کنت همیشه درباره اش برای آشنایانش خوشمزگی می کند و می گوید اگر آدم توی اتاق خواب سکندری بخورد و «به جای اینکه نقش زمین شود، روی تخت بیفتد، زنش حتماً قلم پایش را خرد می کند». بریت ماری از این حرف متنفر بود. به هر حال، انسان های متمدن وقتی قدم به اتاق خواب می گذارند پا دارند. آیا این خارج از حد توان است که کسی مثل انسان رفتار کند؟
هر دفعه که بریت ماری و کنت سفر می روند بریت ماری قبل از اینکه تخت را مرتب کند می گذارد جوش شیرین به مدت بیست دقیقه روی تشک اثر کند. بی کربنات سدیمِ جوش شیرین کثیفی و رطوبت را می گیرد و تشک را دوباره تمیز و تازه می کند. جوش شیرین تقریباً برای همه چیز خوب است، دست کم تجربه بریت ماری چنین می گوید. کنت همیشه غر می زند که دیر شده اما بریت ماری دست هایش را جلوی شکمش قلاب می کند و می گوید: «ولی، کنت، می دونی قبل از اینکه خونه رو ترک کنیم باید تختخواب رو مرتب کنم. تصور کن اتفاقی برامون بیفته!»
این دقیقاً همان دلیلی است که باعث می شود بریت ماری با دل خوش به مسافرت نرود: مرگ. جوش شیرین در برابر مرگ نمی تواند کاری کند. کنت می گوید که او این قضیه را زیادی بزرگ می کند و بریت ماری توی دلش جیغ می کشد. هر چه نباشد، آدم ها مدام در سفر می میرند و وقتی صاحب خانه مجبور شود درِ آپارتمان را بشکند و یک تشک کثیف و چرک ببیند مردم چه فکری می کنند؟ فکر نمی کنند که کنت و بریت ماری توی کثافت خودشان زندگی می کنند؟
زن جوان نگاهی به ساعتش می اندازد.
می گوید: «با... شه.»
لحنش از نظر بریت ماری کمی منتقدانه است.
بنابراین، بریت ماری از خودش دفاع می کند. «بچه ها دوقلو هستند، و یک بالکن هم داریم. بالکن بیشتر از چیزی که آدم فکرش رو می کنه کار داره.»
زن جوان محتاطانه با سر تایید می کند.
«بچه هاتون چند سالشونه؟»
«بچه های کنت هستند. سی سالشونه.»
زن جوان سرش را آهسته تر تکان می دهد.
«پس دیگه با شما زندگی نمی کنند؟»
«معلومه که نه.»
زن جوان لای موهایش را می خاراند، انگار آنجا دنبال چیزی می گردد.
«و شما ۶۳ ساله هستید؟»
بریت ماری جوری پاسخ می دهد «بله» انگار این سوال یک کم بی ربط است.
زن جوان جوری گلویش را صاف می کند انگار این سوال اصلاً هم بی ربط نیست.
«ای بابا، خانم ویسلاندر، راستش رو بخواید، با این بحران اقتصادی و این جور چیزها، خب، الان موقعیت های شغلی زیادی نداریم که مناسب... موقعیتتون باشه.»
از لحن زن جوان معلوم است که لغت «موقعیت» در آخر این جمله گزینه اولش نبوده. بریت ماری صبورانه یک نفس عمیق می کشد و لبخند می زند، انگار متوجه این موضوع نمی شود.
«کنت می گه بحران اقتصادی تموم می شه. باید بدونید که تاجره. یعنی چیزهایی در این باره سرش می شه که احتمالاً خارج از محدوده شغلی شماست.»
زن جوان مدتی پشت سرهم بیهوده پلک می زند. نگاهی به ساعت می اندازد.
«خیلی خب، من... مشخصاتتون رو ثبت کردم و...»
زن جوان قیافه ای نگران به خود می گیرد. این قیافه بریت ماری را نگران می کند. بنابراین، سریع تصمیم می گیرد از زن جوان تعریف کند تا حسن نیتش را ثابت کند. نگاهی به اطراف اتاق می اندازد تا ببیند چه چیز تعریفی ای می تواند پیدا کند و دست آخر این فکر به ذهنش می رسد: «مدل موهاتون خیلی مد روزه.»
حین گفتن این جمله لبخندی می زند که سعی می کند تا جای ممکن اجتماعی باشد. نوک انگشت های زن جوان خجالت زده سمت موهایش می روند.
«چی؟ اوه، خیلی ممنون.»
بریت ماری سرش را می جنباند و با احتیاط می گوید: «خیلی دل و جرئت به خرج دادید که با پیشونی به این بلندی تصمیم گرفتید موی به این کوتاهی داشته باشید.»
راستش را بخواهید، زن جوان با شنیدن این حرف کمی دلخور به نظر می رسد، گرچه این از نظر بریت ماری تعریف و تمجید است. این روزها وقتی سعی می کنید حرفی دوستانه به مردم بزنید همین می شود. زن جوان بلند می شود.
«ممنون که تشریف آوردید. حالا مشخصاتتون اینجا ثبت شده. خبرتون می کنیم!»
دستش را برای خداحافظی دراز می کند. بریت ماری بلند می شود و لیوان پلاستیکی یک بارمصرف را که پر از قهوه است توی دست زن جوان می چپاند.
می پرسد: «و کِی؟»
زن جوان توضیح می دهد: «خب، گفتنش سخته...»
بریت ماری با سیاست لبخند می زند. لبخندش اصلاً ملامت آمیز نیست.
«فکر می کنم منظورتون اینه که من همین جوری بشینم و دست روی دست بگذارم. انگار کار دیگه ای ندارم که انجام بدم. منظورتون همین بود دیگه، نه؟»
زن جوان آب دهانش را قورت می دهد.
«خب، همکارم باهاتون تماس می گیره واسه شرکت توی یه دوره آموزشی و...»
بریت ماری توضیح می دهد: «من هیچ دوره ای نمی خوام. کار می خوام.»
زن جوان بیشتر توضیح می دهد: «بله، درسته، ولی نمی تونیم از حالا بگیم کِی یه فرصت شغلی باز می شه.»
بریت ماری دفترچه یادداشتی از کیفش درمی آورد.
«پس می تونیم واسه فردا صبح وقت ملاقات بگذاریم؟»
زن جوان می پرسد: «چی؟»
بریت ماری می پرسد: «امکان داره فردا یک فرصت شغلی پیش بیاد؟»
زن جوان گلویش را صاف می کند.
«خب، شدنش که می شه، ولی راستش...»
بریت ماری یک مداد از کیفش درمی آورد، اول مداد را با عصبانیت نگاه می کند و بعد زن جوان را.
با لحنی مودبانه می پرسد: «می تونم ازتون مدادتراش درخواست کنم؟»
زن جوان جوری تکرار می کند «مدادتراش؟» انگار ازش یک شی ء سحرآمیز هزار ساله را درخواست کرده باشند.
بریت ماری به زن جوان می گوید: «باید وقت ملاقاتمون رو توی لیستم بنویسم.»
بعضی ها معنای لیست را نمی فهمند ولی خدا می داند که بریت ماری از این قبیل آدم ها نیست. کلی لیست دارد و باید یک لیست اضافه هم داشته باشد که همه لیست هایش را توی آن بگنجاند، وگرنه هر اتفاقی می تواند بیفتد. ممکن است بمیرد یا فراموش کند جوش شیرین بخرد.
زن جوان یک خودکار سمت بریت ماری می گیرد و چیزی این چنین زمزمه می کند: «ولی فردا اصلاً وقت ندارم.» اما بریت ماری آن قدر درگیر زل زدن به خودکار است که نمی تواند آن حرف را بشنود.
با صدای بلند می گوید: «با خودکار هیچی توی لیست نمی نویسیم!» آشکارا کسانی در این دنیا هستند که نمی فهمند آدم باید بتواند محض رضای خدا نوشته های توی لیستش را پاک کند.
از قیافه زن جوان می شود حدس زد که دارد دعا می کند بریت ماری از دفترش برود بیرون.
«هیچ چیز دیگه ای ندارم. ولی همون طور که قبلاً گفتم، فردا وقت ندارم، همکارم باهاتون تماس می...»
بریت ماری وسط حرفش می پرد. «که این طور.»
بریت ماری اغلب این عبارت را می گوید: «که این طور.» کاربردش مثل «پس این طور» نیست که آدم متعجب می گوید، بیشتر مثل «ای بابا» یا «آها» است که آدم نسبتاً دلخور آن را به زبان می آورد. مثلاً، مثل وقتی که می بیند یک حوله خیس را همین جوری کف حمام پرت کرده اند و رفته اند. «که این طور.» بریت ماری به محض اینکه این عبارت را می گوید لب هایش را روی هم فشار می دهد تا مشخص کند که این «که این طور» آخرین حرفی است که در این باره زده شده. گرچه این واقعاً آخرین حرف نیست.
زن جوان تردید می کند. بریت ماری طوری خودکار را توی دستش می گیرد انگار خودکار چرب و چسبناک است. در دفترچه یادداشتش صفحه ای را باز می کند که بالایش نوشته شده سه شنبه، و بالای صفحه، حتی بالاتر از نظافت و خرید، می نویسد: «مراجعه به اداره کار.»
خودکار را پس می دهد. زن جوان با ناامیدی لبخند می زند.
«از آشنایی تون خوشحال شدم! منتظر خبر ما باشید.» جوری این حرف را می زند که انگار هیچ کدام از آن دو جمله حقیقت ندارد.
بریت ماری با سر تایید می کند و پاسخ می دهد: «که این طور.»
سپس اداره کار را ترک می کند. طبیعتاً زن جوان با خودش فکر می کند این اولین و آخرین دفعه ای بوده که او را دیده، چون اصلاً و ابداً نمی داند بریت ماری چقدر لیستش را جدی می گیرد. ظاهراً زن جوان تا حالا بالکن بریت ماری را ندیده. بالکنش به طرزی باورنکردنی، واقعاً باورنکردنی، قابل عرضه است.
ماه ژانویه است، هوا سرد و زمستانی است ولی برف روی زمین ننشسته، دما زیر صفر است اما برای اثباتش هیچ نشانه ای نیست. بدترین ماه سال برای گیاهان بالکن. بریت ماری بعد از اینکه از اداره کار بیرون می آید به فروشگاهی می رود که فروشگاه همیشگی خودش نیست و تمام چیزهایی را می خرد که توی لیستش نوشته شده. تنهایی خرید کردن اصلاً بهش نمی چسبد، چون دوست ندارد چرخ خرید را هل دهد. همیشه کنت چرخ خرید را هل می دهد، بریت ماری کنارش راه می رود و گوشه دستگیره چرخ را محکم می چسبد. البته اصلاً سعی نمی کند کنت را هدایت کند، فقط دوست دارد چیزهایی را محکم بگیرد که او محکم می گیرد. با این کار حس می کند که دارند در یک مسیر پیش می روند.
بریت ماری راس ساعت شش غذای گرمش را سرد می خورد. عادت دارد کل شب بیدار بماند و انتظار کنت را بکشد و سهم او را توی یخچال می گذارد. ولی تنها یخچالِ اینجا پر از بطری های کوچک نوشیدنی است. توی تختخوابی فرو می رود که تخت خودش نیست و انگشت حلقه اش را فشار می دهد؛ عادتی احمقانه که وقتی بی قرار می شود سراغش می آید. چند روز پیش، بعد از اینکه تشک را با جوش شیرین کاملاً تمیز کرده بود، روی تختخواب خودش نشسته بود و حلقه ازدواجش را توی انگشتش چرخانده بود. حالا لکه سفیدی را روی انگشتش فشار می دهد که زمانی حلقه ازدواج رویش جا خوش کرده بود.
آن ساختمان برای خودش آدرس دارد ولی نه خانه است و نه منزل. روی زمین دو تا گلدان بزرگ پلاستیکی است، اما این اتاق هتل هیچ بالکنی ندارد. بریت ماری کسی را ندارد که کل شب انتظارش را بکشد.
با این حال، انتظار می کشد.

تقدیم به مارسل عزیز
که خنده اش معنای زندگی است

ف. ت

تقدیم به مادرم که همیشه حواسش بود که
من غذا توی شکمم و کتاب توی کتابخانه ام داشته باشم

فردریک بکمن

۲

اداره کار ساعت ۹ باز می شود. بریت ماری تا ۹:۰۲ صبر می کند، چون واقعاً نمی خواهد این طرز تفکر را به وجود آورد که از مرحله پرت است.
وقتی زن جوان درِ دفترش را باز می کند، بریت ماری بدون ذره ای عیب جویی اطلاع می دهد: «قرار بود امروز جواب بدید.»
امروز زن جوان موی مردانه اش را جور دیگری درست کرده. مویش به جای اینکه رو به عقب باشد، کج خوابیده و از مدلش پیدا است که خودش آن را این مدلی درست نکرده، بلکه سَمْتی را نشان می دهد که دیشب روی آن خوابش برده. مدل مویش کاربردی است؛ مطمئناً زن جوان وقت ندارد که با درگیر کردن فکرش به مدل موهایش به کارش ضربه بزند. اشکالی به این قضیه وارد نیست، البته که نیست. بریت ماری کسی را متهم نمی کند ولی خودش موهایش را مثل کسانی درست می کند که به این موضوع اهمیت می دهند.
زن جوان با قیافه ای عاری از هر نشانه مثبت می پرسد: «چی؟»
چند غریبه توی دفتر نشسته اند. با لیوان های پلاستیکی یک بارمصرف!
بریت ماری می پرسد: «این ها دیگه کی اند؟»
زن جوان پاسخ می دهد: «جلسه دارم.»
بریت ماری می گوید: «که این طور، البته که مهمه.» و یک چین دامنش را صاف می کند، چینی که فقط خودش می تواند ببیند.
زن جوان توضیح می دهد: «بله... خب...»
بریت ماری با سر تایید می کند و با لحنی واقعاً به طرزی باورنکردنی زیرکانه و عاری از هر گونه قضاوت ادعا می کند: «و البته که من مهم نیستم.»
زن جوان بدنش را کج وکوله می کند، انگار اندازه لباس هایش دارند تغییر می کنند.
«خب، دیروز بهتون گفتم که خودم باهاتون تماس می گیرم هر وقت که یه فرصت شغلی باز بشه ــ نگفتم که امروز...»
بریت ماری دفترچه یادداشتش را از توی کیفش درمی آورد و با حالتی هشدارآمیز نوشته هایش را نشان می دهد.
«توی لیست نوشته ام.»
نوک انگشت های زن جوان سمت پیشانی اش می روند، جوری که انگار سعی دارند میخ های کوچک نامرئی را از آنجا بیرون بکشند.
«من گفتم، شاید... امروز... بشه.»
بریت ماری با خوش نیتی تمام لبخند می زند.
«می فهمید که، اگه شما این حرف رو نمی زدید، من هم توی لیستم نمی نوشتم.»
زن جوان یک نفس عمیق می کشد.
«جلسه دارم، باید...»
بریت ماری متفکرانه پیشنهاد می دهد: «اگه کل روزتون رو توی جلسه نگذرونید، شاید وقت بیشتری داشته باشید که موارد استخدام رو پیدا کنید.»
زن جوان نگاهی به ساعت می اندازد.
«معذرت می خوام، ولی واقعاً نمی تونم کمکی بهتون بکنم...»
بریت ماری یک نفس عمیق کاملاً غیرطبیعی و بی صبرانه می کشد.
«ولی باید بتونید. توی لیست نوشته شده. می فهمید که، تقصیر خودتونه.»
چشم های زن جوان یک کم گرد می شود.
«چی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب بریت‌ماری اینجا بود

بریت ماری انسانی که برای دیگران زندگی کرد و هیچکس اورا نفهمید . قصه زندگی از باید ها و نباید های بسیاری از ما . از حسرت ها از کارهای نکرده از ترس از انجام کارهایی که دوست داریم ولی برای دیگران زندگی را فدا میکنیم بریت ماری قصه زندگی یک انسان قصه یک اه و حسرت کتاب بسیار دلنشین با قلمی بسیار کشنده و زیبا
در 2 سال پیش توسط علی رستمی
مرررررررررررررسی. مونده بودم بعد از مردی به نام اوه چی بخونم. خدا برام رسوند...
در 2 سال پیش توسط مصطفا بلند قامت
خیلی کتاب خوبیه بخونید و لذت ببرید
در 2 سال پیش توسط Ger...y77
داستان قصه تمام زنان است.زنهایی که تمام زندگیشان با فداکاری میگذره.همه زنهایی که زندگیشان در ارامش و راحتی فرزند و همسر خلاصه میشه.همه زنهایی که همیشه برای انها دیگران در اولویتند و هیچ زمان،وقتی برای فکر کردن به خواسته ها و ارزوهای خود ندارند.این داستان همه مادران و همسران دلسوز و فداکار و مهربان است و بسیار زیباست.
در 1 سال پیش توسط klm
من کلا فرد کتابخوانی هستم و میشه گفت خوره ی کتابم و کتاب بریت ماری از زیباترین و پرمعناترین کتابهایی بود که خوندم...
در 2 سال پیش توسط پونه افسرنظری
زیباترین رمان بکمن بود.من از بین تمام رمان های این نویسنده این رمان رو ترجیح میدم.توصیفات عالی لحظه به لحظه با قهرمان داستان ..شک ها و تردید ها و ضعف ها...زندگی میکنید
در 2 سال پیش توسط زهرا
اگه ۱۴-۱ باخته باشین و با شور و شوق بالا پایین پریده باشین حتما از خوندن ابن کتاب لذت می‌برید و اگر نه، احتمالا مثل من خندون واشک‌ریزون یاد می‌گیرید چطور
در 2 سال پیش توسط ard...sht
این کتاب خیلی دوست داشتنیه. حتما از خوندنش لذت میبرید❤❤❤❤
در 1 سال پیش توسط mahda
خیلی قشنگ بود.حتی از ٱوه هم بهتر بود
در 2 سال پیش توسط علیرضا
کتاب تا وسطش واقعا عالی پیش میره ، تا جایی که یهو بی دلیل شخصیتی که باهاش همدردی کردی تو تنهایی هاش و منفور بودنش رو با جون و دل درک کردی یهو تبدیل به محبوب ترین آدم دنیا میشه ، اونم بدون هیچ دلیل منطقی
در 2 سال پیش توسط Peg..._rd