فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پیرمرد و دریا

کتاب پیرمرد و دریا

نسخه الکترونیک کتاب پیرمرد و دریا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پیرمرد و دریا

نخستین‌بار که پیرمرد با دیدی دوربین‌دار به ما نشان داده می‌شود، ماهیگیری ساده، فقیر و بی‌هویت است که در جهان مثل و مانند بسیار دارد. تنهاست و نیازمند کمک و دستگیری‌های پسرکی که همواره به یاری و دلداری‌اش می‌شتابد. از روستائیان، آنان‌که اهل حرفه نیستند، مانند پدر و مادر پسرک، پیرمرد را بدبیار می‌دانند و حتی به سبب فقر و بدبیاری تحقیرش می‌کنند. اما حتی در میان ماهیگیران نیز جوان‌ترها او را مسخره می‌کنند و پیرترها بر او دل می‌سوزانند. رابطۀ پیری و جوانی ـ یکی از درونمایه‌های همیشگی همینگوی ـ در اینجا از نو تکرار می‌شود که تا پایان کتاب نیز نقشی اساسی دارد. جوان‌ترها درست به علت بی‌خبری و خامی پیرمرد را مسخره می‌کنند، چرا که عمق پیرمرد را نمی‌شناسند و در ظاهر و سطح او نیز جز مردی شکسته و بخت‌برگشته و فقیر که خود محتاج کمک است، چیزی نمی‌یابند. و این همان جوانی‌ای است که وقتی حرمت پیری را نمی‌داند، در چشم همینگوی جز خامی و بی‌مایگی معنایی ندارد. اما شناخت بیشتر ما از پیرمرد هنگامی ا‌ست که او را در کلبه‌اش و در رابطه با پسرک می‌یابیم. رابطه‌ای که براساس مهر و دوستی ا‌ست. رابطۀ میان دو انسان ناکامل و ساده که وقتی براساس عشق و ایثار قرار می‌گیرد، متعالی و کما‌ل‌آور می‌شود. پیرمرد از پیرانگی خود، از تجربه‌های خود، به پسرک می‌دهد و در عوض از او امید و گرم‌دلی می‌گیرد

ادامه...
  • ناشر انتشارات امیرکبیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پیرمرد و دریا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





این ترجمه را به خرمشاهی و فانی مدیونم.

مقدمه مترجم

بر پیرمرد و دریا، از آنجا که هنرمندانه ترین اثر همینگوی و در واقع ـ به گفته خود او ـ عصاره همه زندگی و هنر اوست، بیش از همه آثارش نقد نوشته اند و به آن تمثیل و نماد نسبت داده اند. چراکه این کتاب، چون هر اثر هنری اصیل دیگر، در عین سادگی و صراحت و ایجاز، عمیق و پرمعنی و سرشار است و ازهمین رو می توان از سطح زلال و روشن آن تا رازداره ترین اعماق فرورفت و رمز و نمادهای بسیار از آن بیرون کشید که هیچ یک در جای خود بی مورد و معنی نیست، اما چسبیدن به برخی و رها کردن باقی، چنان است که تنها به بخشی از حقیقت دل بسته و بر کل آن چشم بسته باشیم. همین خود از دلایلی بود که همینگوی را در برابر منتقدان فلسفه باف و نظریه پرداز می نشاند. چرا که نگرش و غایت همینگوی از نوشتن، ایجاد رابطه ای مستقیم و بلافصل با خواننده، بی دخالت هر منتقد یا مفسری بود و بیشتر روشنی و وضوح سبک او نیز ازهمین رو و به سبب احترامی است که برای خواننده قائل بود. بسیاری از منتقدان تنها یک نماد یا دورنما از این کتاب را برگرفته و آن را گسترش داده اند. چنانکه بعضی پیرمرد را مظهر مسیح دانسته اند، و یا استعاره ای از هنرمند که کار هنری اش [= کوسه ها] تشریح و تکه تکه می شود، و نیز گروهی این کتاب را تشریحی از وضیعت انسان در برابر و در رابطه با گناه می دانند ـ که شاید همه این ها نیز باشد. اما قبل از همه سرگذشت انسانی است ساده و طبیعی که به خاطر ایمانی که به کار خود می ورزد تا دورها می رود و دست به کاری بزرگ می زند. اما این همه حرف نیست، آنچه مهم است همه جزئیاتی است که نویسنده با بیان آن ها کلمه به کلمه، و سطربه سطر و صفحه به صفحه دست خواننده را می گیرد و پابه پا پیش می برد تا سرانجام از ماهیگیری ساده [= قبل از رفتن به دریا]، انسانی والا و توانا می سازد ‍‍‍]= پس از بازگشت پیرمرد به خشکی]. روش همینگوی، در این اثر به نوعی رخنه کردن از پیرامون به قلب کلام مانند است که خود یادآور روش شکار است. و در سه صحنه پیاپی داستان که خشکی، دریا و خشکی است، با سیری بازگردنده، خواننده را از پیرامون به مرکز می برد و سپس باز او را به پیرامون می رساند. یعنی ابتدا چشم اندازی دوردست و گسترده در برابر می نهد که روستای پیرمرد و اهل روستا است و سپس حلقه را هر دم تنگ تر می کند و چون دوربینی حساس و چشمی که تنها به یک نقطه دوخته است، به قلب هدف، به پیرمرد، هر دم نزدیک تر می شود و هرچه تصویر پیرمرد در چشم ما درشت تر می شود، زواید و اضافات دیگر ناپدید می شوند. تا آنجا که به کلبه پیرمرد می رسیم و شاهد گفتگوی دو نفره او با پسرک می شویم. سرانجام به کلی از خشکی، از جایی که امن و سفت و زیر پای همگان است و حتی از پسرک که یگانه دوست و دوستدار پیرمرد است، دور می شویم و بر عرصه دریا: ـ صحنه دوم ـ با پیرمرد روبرو می شویم که تنها و جدا از جماعت و از خشکی با ماهی خود در نبرد است. سرانجام باز پیرمرد را می بینیم که دوباره به خشکی ـ به صحنه سوم یا همان صحنه اول ـ به روستای خود، به خانه خود بازمی گردد و باز پسرک با اوست.
ما نیز به تقلید از سبک همینگوی پیرمرد را در این سه صحنه: خشکی، دریا و خشکی دنبال می کنیم:
نخستین بار که پیرمرد با دیدی دوربین دار به ما نشان داده می شود، ماهیگیری ساده، فقیر و بی هویت است که در جهان مثل و مانند بسیار دارد. تنهاست و نیازمند کمک و دستگیری های پسرکی که همواره به یاری و دلداری اش می شتابد. از روستائیان، آنان که اهل حرفه نیستند، مانند پدر و مادر پسرک، پیرمرد را بدبیار می دانند و حتی به سبب فقر و بدبیاری تحقیرش می کنند. اما حتی در میان ماهیگیران نیز جوان ترها او را مسخره می کنند و پیرترها بر او دل می سوزانند. رابطه پیری و جوانی ـ یکی از درونمایه های همیشگی همینگوی ـ در اینجا از نو تکرار می شود که تا پایان کتاب نیز نقشی اساسی دارد. جوان ترها درست به علت بی خبری و خامی پیرمرد را مسخره می کنند، چرا که عمق پیرمرد را نمی شناسند و در ظاهر و سطح او نیز جز مردی شکسته و بخت برگشته و فقیر که خود محتاج کمک است، چیزی نمی یابند. و این همان جوانی ای است که وقتی حرمت پیری را نمی داند، در چشم همینگوی جز خامی و بی مایگی معنایی ندارد. اما شناخت بیشتر ما از پیرمرد هنگامی ا ست که او را در کلبه اش و در رابطه با پسرک می یابیم. رابطه ای که براساس مهر و دوستی ا ست. رابطه میان دو انسان ناکامل و ساده که وقتی براساس عشق و ایثار قرار می گیرد، متعالی و کما ل آور می شود. پیرمرد از پیرانگی خود، از تجربه های خود، به پسرک می دهد و در عوض از او امید و گرم دلی می گیرد. پیرمرد همه آموخته ها، دانسته ها، تجربه ها، و همه حاصل عمر خود را به پسرک هدیه می کند و پسرک به او خدمت می کند. غمگسار و پرستار اوست و به او احترامی عمیق می ورزد. در اینجا جوانی و پیری دیگر در مقابل هم نیستند، بلکه به جامه تضادی مکمل درمی آیند. گرچه از جوانی بوی خامی، بی مایگی، سطح گرایی، هرز روی و ناشکیبایی می آید که با پختگی، عمق، تمرکز و شکیبایی پیری در تضاد است، اما وقتی که پیری و جوانی با مهر و همدلی درآمیزد، کمال می بخشد. رابطه پیرمرد و پسرک این چنین است. رابطه پیری و جوانی که با گذشت و ایثار، با آموختن و آموزاندن، با شاگردی و استادی کردن، با خدمت و حرمت گذاری به کمال می رسد و این همه در آغاز کتاب، تنها با یک جمله کوتاه آشکار می شود: «پیرمرد به پسرک ماهی گرفتن آموخته بود و پسرک به او مهر می ورزید».(۱) از همین روست که گرچه پسرک طبیعتاً به پدر و مادرش تعلق دارد و گرچه ظاهراً در قایق ماهیگیر پیر دیگری خدمت می کند، اما تنها با پیرمرد است که درمی آمیزد، تنها به اوست که تعلق دارد و خدمت می گذارد. چرا که تنها از راه عشق است که می توان تعلق یافت و شوق خدمت داشت. و چنین است که این دوگانگی به درآمیختگی بدل می شود و این تضاد به کمال می رسد و به کمال می رساند.
در کلبه پیرمرد از طریق گفتگوی دونفره او با پسرک، تا حدی به خصوصیات شخصی پیرمرد پی می بریم. درمی یابیم که پیرمرد شجاع است ـ از همه بالاتر، شجاعت تنها بودن و تنها عمل کردن را دارد. شکیباست. طاقت رنج کشیدن دارد. متواضع است ــ اما به تواضعی دست یافته که از غرور فراتر می گذرد. تواضع استادکاری چیره دست که از فرط چیرگی و آگاهی بر ریزه کاری های حرفه ای خویش از مرحله نازش و غرور گذشته و به تواضعی شگفت دست یافته است که جوان ترها، رنج ندیده ها، ترسوها و نکرده کارها از آن بی خبرند و به تمسخر از آن می گذرند. و جان مایه این همه، ایمان عمیق و محکم پیرمرد است که همه شجاعت، شکیبایی، و تواضع پیرمرد از نهایت آن جان و نیرو می گیرد. در واقع ایمان پیرمرد است که او را رویین تن می سازد. پیرمرد به حرفه خود ایمان دارد، و هرچه در کار خود آزموده تر شده، به ایمانی عمیق تر دست یافته است. ایمانی فطری و درونی و بی واسطه. همین ایمان است که حتی پس از هشتاد و چهار روز تمام که هر روز به دریا رفته و دست خالی بازگشته است، دل او را روشن می دارد و باز او را به دریا می کشاند. حسی ناشناخته و درونی به او ندا می دهد که همه تجربه ها، رنج ها، شکست ها، پیروزی ها و تاب و شکیب های او در سراسر عمرش بی چیزی نبوده و نیست. شاید که همه آموختن ها، ساختن ها، و پرداختن های انسان، تنها نوعی تمرین و آمادگی یافتن است تا شخص خود را برای آن لحظه معهود زندگی، برای آن کار بزرگ خود آماده سازد. چنین کسی به میزبانی می ماند که اگر انتظار مهمان عزیزی را دارد، باید همه اسباب پذیرایی را فراهم سازد تا به هنگام ورود او از غفلت خالی دستی خود شرمسار نگردد. پیرمرد با خود فکر کرد «اما من قلاب ها را با دقت نگه می دارم. فقط عیب کار این است که دیگر شانس ندارم. ولی کسی چه می داند، شاید امروز داشته باشم. هر روزی برای خودش یک روز تازه است. البته چه بهتر که آدم شانس داشته باشد، اما من بیشتر دلم می خواهد کارم درست و کامل باشد.» و فکر کرد «آن وقت اگر شانس به سراغت بیاید آمادگی اش را داری.»(۲) در واقع آنکه چیزی فراتر می خواهد، باید که شایستگی و توانایی داشتن آن را در خود بپروراند. داشتنی که از راه معرفت و شناختن درونی و عمیق حاصل می شود و کسب این معرفت جز از راه عشق و ایمان ورزیدن ممکن نیست. بدین سان پیرمرد، برای روبرو شدن با ماهی ـ یا با بخت خود ـ خود را آماده کرده است. او در واقع همه اسباب را جمع دارد، سوای آمادگی های معنوی، از بدنی ورزیده و مهارت های فنی نیز برخوردار است.
«بین ماهیگیرها هم تو از همه سری.»
«نه، بهتر از خودم هم سراغ دارم.»
«پسرک گفت: بیخود نگو، ماهیگیر خوب فراوان است و چندتایشان هم فوق العاده اند، ولی تو چیز دیگری.»
پیرمرد گفت: «شاید هم آن قدرها که می گویم زور نداشته باشم. ولی عوضش هزار جور حقه بلدم سوار کنم.»(۳) پیرمرد همه ریزه کاری ها و نشانه های هواشناسی، خورشید، باد، آب، جریان و همه جانوران و گیاهان دریا را می شناسد، و از طریق نشانه های آن ها می تواند هر آنچه را که در ضمن کار ممکن است رخ دهد، پیش بینی کند و چاره بیندیشد. بدین سان، پیرمرد آماده و امیدوار، تنها به دریا می رود.
در دریا تمرکز داستان بر پیرمرد و نیز شناخت ما از او به اوج می رسد. چراکه پیرمرد، قبل از هر چیز ماهیگیر است و عرصه کارایی و کارنمایی او دریاست، نه خشکی. همه برداشت ما از پیرمرد تا زمانی که او در خشکی است بیش از پیش درآمدی نظری در شناخت او نیست. یا به زبان دیگر چشم و ذهن ما را آماده می کند تا بتوانیم رفتار پیرمرد را در دریا که عرصه عمل اوست، بنگریم و داوری کنیم. در اینجا، در دریا، دور از همه و به هنگام درگیری پیرمرد با کار اوست که رفته رفته در چشم ما نام و نشان می یابد و دارای هویت می شود تا جایی که سرانجام او را نه برای آنکه در مبارزه با ماهی پیروزمند است یا بازنده، بلکه به خاطر رفتاری که در کار و عمل از خود نشان می دهد، انسانی والا و یگانه می یابیم که تالی ندارد، که مثل همه نیست، بلکه از فردیت و شخصیت و اصالتی خاص برخوردار است ـ و این خود از مهم ترین دورنمایه های همینگوی است که انسان ها را تنها به هنگام دست زدن به کار و از روش و رفتار و رویارویی شان با خطر ـ فارغ از پروای شکست یا پیروزی ـ قضاوت می کند. و ازهمین رو به مردمان گمنام و ساده ای که در راه حرفه خود چه بسا تا پای جانبازی پیش می روند، ارج بسیار می نهد.
اگر پیرمرد به قصد گرفتن بزرگ ترین ماهیان، تنها و بسی دور می رود از سر ماجراجویی نیست. این به نوعی در حکم سرنوشت اوست. هیچ کس، و خود پیرمرد نیز، نمی داند که چرا او باید ماهیگیر شده باشد. چرا باید در کار خود از حد همگنان و همگان فراتر رفته باشد، و چرا باید سرانجام با بخت خود روبرو شود. و چرا باید ناگزیر از مبارزه با بخت خود باشد. تنها می داند که ناگزیر از مبارزه است. و برای رسیدن و به دست آوردن ماهی ـ یا بخت خود [که بارها به یکی بودن این دو در کتاب اشاره می شود] ـ باید با او بجنگد. اما این جنگ از سر دشمنی و بدخواهی نیست. پیرمرد به ماهی مهر می ورزد. او به هرآنچه نجیب، شجاع، زیبا و شکوهمند است، هرچند که حریفش باشد ـ که حتی مایه نابودی اش باشد ـ عشق می ورزد. گرچه ماهی را حریف خود می شمارد، اما هرگز او را رقیب نمی انگارد و از نجابت، شکوه، شجاعت و شکیب ماهی به وجد می آید. حریفی است که از ارزش ها و والایی های حریف باخبر است و به آن حرمت می نهد ـ گیرم ناگزیر از نبرد با او و نابود کردن او باشد. نبرد پیرمرد با ماهی از نوع نبرد تن به تن و حماسی دو پهلوان است که برای تکمیل آداب حماسه، حتی رجزخوانی های پیرمرد را نیز ـ که راهی برای دل دادن به خویش است ـ شاهدیم. جنگ این دو جنگی مقدر و برادرانه است. «بلند گفت: ماهی هم دوستم است. تا حالا همچو ماهی ای نه دیده بودم و نه شنیده بودم. ولی باید بکشمش. جای شکرش باقی است که مجبور نیستم ستاره ها را بکشم.»(۴)، و نیز «… شانس آوردیم که نباید خورشید یا ماه یا ستاره ها را بکشیم. همین قدر که روی دریا زندگی کنیم و برادران واقعی مان را بکشیم بس است.»(۵) این تقدیر اوست که با ماهی [با برادرش] بجنگد و در این راه بکشد یا کشته شود. فکر کرد «ماهی، تو داری مرا می کشی. اما حق داری برادر. هرگز موجودی بزرگ تر، قشنگ تر، آرام تر و نجیب تر از تو ندیده ام. بیا و مرا بکش برایم فرقی ندارد کی، کی را می کشد.»(۶)
در اینجا داستان به صحنه ای حماسی و تراژیک بدل می شود: دو حریف ارزشمند و شریف که به حکم تقدیری ناشناخته ناگزیر از جنگ با یکدیگرند. اما آیا پیروزی راستین را که دست یافتن به عمق آسایش و رضایت است، به بار می آورد؟ مگر نه آنکه نابود کردن حریف توانا، برای آن کس که قدر شکوه و شجاعت را می داند، خود رنجی گران است؟ بااین همه حال که پیرمرد ناگزیر از جنگیدن است، حال که جنگی جدی در کار است، نمی توان و نباید رحم و گذشت داشت. در چنین مبارزه ای رحم آوردن همانا دست کم گرفتن حریف و در نهایت خوار شمردن خویشتن است. ازهمین رو پیرمرد همه حیله هایی را که می داند، همه ترفند و تجربه های حاصل سراسر عمر خود را به کار می بندد. در واقع کشته شدن ماهی از آن است که سرانجام او حیوانی است بی گناه در برابر انسانی آگاه و چاره اندیش. و نیز از آن رو که «… انسان ممکن است نابود شود، اما شکست نمی خورد.»(۷)
اما ماجرا هنوز پایان نیافته است. خوبی هر آن از سوی بدی تهدید می شود و هر آنکه نجیب تر و شریف تر است، در برابر بدی و زشتی آسیب پذیرتر است و هم بیش از همه در معرض آن. بیهوده نیست که ماهی گرفتار کوسه ها می شود. «خوب تر از آن است که ماندنی باشد» ـ و این جمله ای است که چندین بار از زبان پیرمرد تکرار می شود ـ اما پیرمرد پس از کشتن ماهی سخت به شک و ندامت گرفتار می آید و این تنها به سبب حمله کوسه ها نیست. شاید… ازآن روست که حاصل کار خود را عبث می یابد. حتی اگر کوسه های آزمند و شکمباره ماهی را از میان نمی بردند، آیا آن ها که گوشت او را می خوردند سزاوارش بودند؟ و از ارزش او و از همه آنچه رفته بود، خبر داشتند؟

نظرات کاربران درباره کتاب پیرمرد و دریا

بنظرم اینکه برای نمونه فقط مقدمه مترجم رو بگذارید کار زیاد جالبی نیست چون فایده نمونه بیشتر اینه که بدونیم ترجمه کتاب چجوریه..
در 9 ماه پیش توسط jab...r96
ترجمه مزخررررررررف
در 2 سال پیش توسط ریحانه
ترجمه اشغااال
در 1 سال پیش توسط faranak zare
👌👌👌
در 3 ماه پیش توسط
پر از جزئیات طاقت فرسا
در 1 سال پیش توسط علی گودرزی
بسیار زیبا و حتی فیلمی بر اساس این رمان ساخته شده که بسیار زیباست.
در 2 سال پیش توسط ahr...iey