فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تبر

کتاب تبر

نسخه الکترونیک کتاب تبر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تبر

راستش تا به حال آدم نکشته‌ام، مرتکب قتل نشده‌ام، جان کسی را نگرفته‌ام. عجیب این‌که، یک‌جورهایی، به خودم می‌گویم کاش درباره‌ی این موضوع با پدرم حرف می‌زدم، چون او تجربه‌اش را داشت، چیزی که توی دنیای تجارت به‌ش می‌گوییم سابقه در حوزه‌ی تخصصی؛ توی جنگ جهانی دوم سرباز پیاده‌نظام بوده، موقع پیش‌روی نهایی از فرانسه به داخلِ آلمان بین سال‌های ۴۵ـ۱۹۴۴ «نبرد» را با چشم‌های خودش دیده، به آدم‌هایی با لباس‌های پشمی خاکستریِ تیره تیراندازی کرده و قطعا زخمی و لت‌وپارشان هم کرده و به احتمال قریب به یقین زده چند تایی‌شان را هم کشته، و به پشت سر که نگاه می‌کرده عذاب وجدان به خودش راه نمی‌داده. آدم از کجا بفهمد بعدا از پس کاری برمی‌آید یا نه؟ مسئله این است. ولی به هرحال، نمی‌توانستم از پدرم بپرسم یا مسئله را باهاش مطرح کنم، حتا اگر زنده بود، که نیست، سیگار و سرطان توی شصت‌وسه‌سالگی مثل خوره افتادند به جانش و با همان قاطعیت شلیک ولی نه با آن تأثیر سریع و آنی، جوری از پا درش آوردند انگار دشمنی دوردست بود با لباس پشمیِ خاکستریِ تیره.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تبر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

راستش تا به حال آدم نکشته ام، مرتکب قتل نشده ام، جان کسی را نگرفته ام. عجیب این که، یک جورهایی، به خودم می گویم کاش درباره ی این موضوع با پدرم حرف می زدم، چون او تجربه اش را داشت، چیزی که توی دنیای تجارت به ش می گوییم سابقه در حوزه ی تخصصی؛ توی جنگ جهانی دوم سرباز پیاده نظام بوده، موقع پیش روی نهایی از فرانسه به داخلِ آلمان بین سال های ۴۵ـ۱۹۴۴ «نبرد» را با چشم های خودش دیده، به آدم هایی با لباس های پشمی خاکستریِ تیره تیراندازی کرده و قطعا زخمی و لت وپارشان هم کرده و به احتمال قریب به یقین زده چند تایی شان را هم کشته، و به پشت سر که نگاه می کرده عذاب وجدان به خودش راه نمی داده. آدم از کجا بفهمد بعدا از پس کاری برمی آید یا نه؟ مسئله این است.
ولی به هرحال، نمی توانستم از پدرم بپرسم یا مسئله را باهاش مطرح کنم، حتا اگر زنده بود، که نیست، سیگار و سرطان توی شصت وسه سالگی مثل خوره افتادند به جانش و با همان قاطعیت شلیک ولی نه با آن تاثیر سریع و آنی، جوری از پا درش آوردند انگار دشمنی دوردست بود با لباس پشمیِ خاکستریِ تیره.
مسئله، در هر صورت، جواب خودش را پیدا می کند، مگر نه؟ منظورم این است که گره اصلی همین جاست، یا از پس اش برمی آیم یا نه. اگر نه، پس این همه مقدمه چینی، این همه برنامه ریزی، همه ی این پرونده هایی که روی دستم باد کرده، این همه خرجی که زیر بارش رفته ام (وقتی خدا می داند که وُسعم نمی رسد)، همه و همه بیهوده بوده اند، همان بهتر که عطایش را به لقایش ببخشم، دیگر آگهی ندهم، دست از نقشه کشیدن بردارم و فقط برگردم توی صف این گله ی گاوهای پرواری که احمقانه این ور و آن ور می روند تا برسند به طویله ی بزرگ و تاریک و آن وقت دست از ماغ کشیدن بردارند!
امروز تکلیف همه چیز روشن می شود. سه روز پیش، دوشنبه، به مارجری گفتم قرار دیگری دارم، این بار کارخانه ی کوچکی توی هریسبرگِ پنسیلوانیا، گفتم قرارم جمعه صبح است و برنامه ام این است که پنج شنبه، با ماشین بروم آلبانی، با پرواز عصر بروم هریسبرگ، شب را توی مُتلی صبح کنم، جمعه صبح هم با تاکسی بروم کارخانه، بعدش هم همان روز بعدازظهر با هواپیما برگردم آلبانی. با حالتی نگران گفت: «یعنی باید جابه جا بشیم؟ بار کنیم بریم پنسیلوانیا؟»
به ش گفتم: «اگه گنده ترین مشکلمون این باشه، باید کلاهمون رو بندازیم هوا».
بعدِ این همه مدت، مارجری هنوز که هنوز است شدت مشکلات مان را درک نکرده. البته، من از جانم مایه گذاشته ام تا عمق فاجعه را ازش پنهان کنم، پس گناه گردنِ مارجری نیست که من کم وبیش توی بی دغدغه نگه داشتن او موفق بوده ام. با این حال، بعضی وقت ها واقعا احساس تنهایی می کنم.
تا نتیجه نگیرم ول کن نیستم. باید خودم را از این ورطه بکشم بیرون، هرچه زودتر بهتر، یعنی بهتر است از پس آدمکشی بربیایم.
***
لوگر را گذاشتم توی کیف سفری ام، همان ساک پلاستیکی که کفش سیاه هایم را جا دادم توش. لوگر مال پدرم بود، یگانه سوغاتش از جنگ، سلاحی کمری که از جنازه ی افسری آلمانی کش رفته بود که یا خودش یا کسی دیگری، اوایل روز، از آن طرف حصار، با تیر زده بودندش. پدرم خشابِ پُر از گلوله را از لوگر در آورده و گذاشته بود توی یک جوراب، خود سلاح را هم گذاشته بود روی روبالشی کوچک کثیفی که از یک خانه ی نیمه ویران، جایی توی فرانسه ی گل آلود، کش رفته بود و با خودش آورده بود.
تا آن جا که می دانم پدرم یک بار هم باهاش تیراندازی نکرد. فقط نشان افتخارش بود، مثل غنیمت بردن پوست سر دشمن شکست خورده. همه به هم تیراندازی می کردند و او هنوز ایستاده بود یک کناری. پس رفت و سِلاح یکی از کشته ها را برداشت.
من هم به عمرم نه با آن سلاح، نه با هیچ سلاح دیگری تیراندازی نکرده بودم. راستش، می ترسیدم. چون تا آن جا که من سرم می شود، اگر خشاب سر جایش توی قنداق بود و ماشه را می کشیدم، اسلحه توی دست هایم منفجر می شد. شوخی که نیست، اسلحه بود، تنها اسلحه ای که حیّ وحاضر و دم دستم بود. قطعا هیچ مدرکی دال بر وجودش نبود، دست کم توی امریکا.
بعدِ مرگ پدرم، صندوق قدیمی را از اتاق اضافی اش منتقل کردند به زیرزمین من، صندوق حاوی اونیفورم ارتشی اش بود و ساک کیسه ای تاشده و یک دسته کاغذ شامل احکامی که او را از جایی به جای دیگر منتقل کرده بودند، همان قدیم ها، زمانی غیرقابل تصور که من هنوز توی کمر پدرم بودم. دلم می خواهد فکر کنم از زمان ما سَروساده تر و تروتمیزتر بوده. زمانی که دشمنانت را خوب می شناختی و آن ها بودند که به دست تو کشته می شدند.
لوگر، لای روبالشی، تَه صندوق بود، زیرِ لباس سبز نظامی که بوی نا گرفته بود، خشابش هم کنارش بود، و دیگر توی آن لنگه جوراب عهد بوق پنهان نبود. روزی که تصمیم ام را گرفتم، آن زیر پیداش کردم و درش آوردم و سلاح و خشاب را بردم بالا به «اتاق کار»ام، یک اتاق اضافیِ کوچک که قبلِ این که تمام وقت خانه نشین شوم و به یک اتاق کار نیاز پیدا کنم، به ش می گفتیم اتاق مهمان ها، در را بستم و نشستم پشت میز چوبیِ کوچکی که میز تحریرم بود ــ پارسال از حراجی صاحب خانه ای که به پیسی خورده بود، ده مایل آن ورتر، خریده بودمش. سلاح را بررسی کردم، به نظرم تروتمیز و کارآمد رسید، بدون زنگ زدگی یا آسیب جدی؛ خشاب، این دستگاه فلزی حساس و کوچک، عجیب سنگین بود. پشت اش شکافی بود، که از آن می شد انتهای پوکه ی هر هشت گلوله ی داخلش را دید، هرکدام با آن چشم کوچک گردالی و کورشان. با کشیدن ماشه، خرج انفجاری تولید گاز می کند و برخورد می کند به چشم پوکه و گلوله می جهد و مسیر بی برگشت اش را در پیش می گیرد.
یعنی فقط خشاب را بگذارم توی سلاح، نشانه بروم و ماشه را بکشم؟ آیا خطری در کار بود؟ کف دستم را که بو نکرده ام، با ماشین رفتم به نزدیک ترین کتاب فروشی، یکی از این زنجیره ای ها، توی یک مرکز خرید، و راهنمای کوچکی درباره ی اسلحه ی دستی پیدا کردم و خریدمش (بفرما، این هم یک خرج دیگر!). توی کتاب پیشنهاد شده بود که قسمت های مختلف را روغن کاری کنم، همین کار را کردم، با روغن سه کاره. توی کتاب نوشته بود که خشک تیراندازی کنم ــ بدون خشاب و گلوله، ماشه را بکشم ــ همین کار را هم کردم، صدای چلیک قوی و موثری داد. انگار راستی راستی اسلحه داشتم.
توی کتاب این را هم نوشته بود که نمی شود به گلوله های پنجاه ساله کاملاً اعتماد کرد و گفته بود چه طوری خشاب را خالی و پُر کنم، من هم رفتم مغازه ی لوازم ورزشیِ آن طرف مرز ایالتی توی ماساچوست و بدون هیچ دردسری یک جعبه ی کوچک و سنگینِ گلوله ی نُه میلی متری خریدم و بردم خانه، هشت تایشان را با انگشت شست جا دادم توی خشاب، هرکدام از اژدرهای تروتمیز را توی جهت مخالف نیروی فنر فشار می دادم، و بعد خشاب را سُراندم توی کونه ی باز اسلحه: تیلیک.
این اسلحه پنجاه سال آزگار دست نخورده خوابیده بود توی تاریکی، زیر پارچه ی پشمیِ قهوه ای، پیچیده توی یک روبالشی فرانسوی، در انتظار روز مبادا. امروز همان روز مبادا است.
***
ماه گذشته، آوریل، توی یکی از روزهای آفتابی وسط هفته داشتم دور از خانه، سی واَندی مایل به سمت غرب، آن سوی مرز ایالتیِ نیویورک، می راندم و با لوگر تمرین می کردم که چشمم خورد به زمین متروکه ای جفت یک جاده ی آسفالت کم پیچ وتاب و دو بانده. تپه ماهورها توی ارتفاعات گسترده بودند، تاریک و آشفته، بالاتر از سطح زمین، ماشین را همان جا کنار حاشیه ی پر از علف پارک کردم و با هفت تیری که توی جیب بادگیرم سنگینی می کرد، وسط مزرعه را گرفتم و رفتم.
نزدیک درخت ها که رسیدم، پشت سرم را نگاه کردم و دیدم ماشینی از جاده عبور نمی کند. من هم لوگر را درآوردم و به یکی از درخت های همان نزدیکی نشانه رفتم و آن قدر تند و تیز راه می رفتم تا به خودم مجال ترس ندهم ــ و طبق نوشته ی توی کتاب ماشه را فشار دادم، و شلیک کردم.
عجب تجربه ای. انتظار لگدش را نداشتم، یا یادم نمی آمد که در مورد لگدزدن اسلحه چیزی خوانده باشم، اصلاً آمادگی این را نداشتم که لوگر با این شدت به بالا و عقب بپرد، دستم را هم با خودش ببرد، چیزی نمانده بود بخورد توی صورتم.
از طرفی، سروصدایش هم آن قدرها که فکر می کردم بلند نبود، اصلاً صدای مهیبی نداد، شُل تر، مثل ترکیدن تایر ماشین.
به درختی که نشانه رفته بودم نزدم، ولی درخت بغلی اش را چرا، زدم و توده ی کوچک گردوغبار ازش بلند شد، انگار درخت نفسی بیرون داده بود. بار دوم، دست کم حالا که می دانستم لوگر کار می کند و توی دستم منفجر نمی شود، با دقت بیشتری نشانه گیری کردم، با همان حالتی که توی کتاب توصیه شده بود، زانوها خمیده، زاویه ی بدن رو به جلو، هر دو دست چسبیده به اسلحه، در حالی که از بالای لوله توی مگسک دید می زدم، و این بار درست زدم توی خال، به همان نقطه ی درخت که می خواستم.
خیلی هم خوب بود، ولی تمرکزم روی هدف گیری دوباره باعث شد توجه کمتری به لگد اسلحه بکنم و یک جورهایی ضایع شدم. این بار دیگر لوگر کاملاً از دستم پرید و افتاد روی زمین. دوباره برش داشتم، به دقت پاکش کردم، و عزم ام را جزم کردم که اگر قرار است از این اسلحه استفاده کنم، باید مسئله ی لگدزدن را حل کنم. مثلاً، اگر زد و روزی لازم شد دوباره پشت سر هم تیراندازی کنم چی؟ ضایع است اگر اسلحه بیافتد روی زمین، یا بدتر، برگردد توی صورت خودم. دوباره به همان حالت ایستادم و این بار درختی دورتر را هدف گرفتم. لوگر را سفت چسبیدم و همین که شلیک کردم لگدش را منحرف کردم روی بازویم و بعد روی تمام بدنم به طوری که دیگر مهار اسلحه از دستم در نرفت. تمام زورش مثل موج پیچید توی بدنم و لرزید و باعث شد احساس قدرت بیشتری کنم. خوشم آمد.
سه تا تیر، همه اش همین، با ماشین برگشتم خانه، لوگر را تمیز کردم و روغن اش زدم و هر سه تا تیر را توی خشاب جایگزین کردم، اسلحه و خشاب را جداگانه گذاشتم تهِ کشوی قفسه ی پرونده ها، و به شان دست نزدم تا وقتی که آمادگی اش را پیدا کنم و ببینم آیا واقعا از پس کشتن این هربرت کلمن اورلی(۴) برمی آیم یا نه. بعد درش آوردم و گذاشتمش توی کیف سفری ام. رزومه ی آقای اورلی را همراهِ لباس ها و وسائل بهداشتی ام برداشتم.
این روزها توی این مملکت حرفه ی تازه ای رونق گرفته، صنعت شکوفای «متخصص هایی» که کارشان تربیت کردن بیکارهای تازه نفسی است که دربه در دنبال شغل تازه می گردند، یا دقیق تر، چگونه رزومه ای به دردبخور مهیا کنند، چگونه توی این رقابت روزافزون برگ برنده را رو کنند و شغلی جدید دست وپا کنند، شغلی دیگر، شغل بعدی، هر شغلی.
رزومه ی اچ سی ای(۵) داد می زند که با یکی از این متخصص ها مشورت کرده، مثلاً چی، عکس ندارد. می گویند متقاضیان بالای چهل سال بهتر است عکسی از خود ضمیمه نکنند، در واقع هر چیزی که به سنِ متقاضی اشاره می کند نباید ضمیمه شود. اچ سی ای حتا مدت زمان اشتغال خود را هم نیاورده و به همین دو سرِ نخِ اجتناب ناپذیر بسنده کرده: «۲۳ سال» و فارغ التحصیلی اش در ۱۹۶۹.
اچ سی ای کارآمد و منظم و خالی از احساس است، یا دست کم دوست دارد این طور وانمود کند. چیزی درباره ی وضعیت تاهل اش، یا بچه هایش یا علایق جنبی (ماهیگیری، بولینگ، حالا هرچی) ننوشته. خودش را به مسائل دم دستی محدود کرده.
رزومه های بهتر از این دیده ام، ولی این یکی سگ اش به رزومه های ضعیف شرف دارد؛ به نظر من که متوسط است. اگر یکی از تولیدکننده های کاغذ خواهان استخدام کارمندی در سطح مدیریت و دارای سابقه ی زیاد توی تولید و فروش محصولات کاغذ پلیمر تخصصی باشد، این رزومه آن قدرها قوی هست که دعوتش کنند مصاحبه. اگر از من بپرسید، آن قدری قوی هست که راهش بدهند. برای همین هم باید کلک اش کنده شود.
***
مهم ترین مسئله ناشناس ماندن است. نگذاری کسی به ت شلیک کند، تو بگو یک ثانیه. برای محکم کاری، قشنگ یک مسیر بیست وپنج مایلی را به طرف آلبانی رانندگی می کنم. قبلِ این که بپیچم به سمت جنوب و از راهی پیچ درپیچ برگردم به کنتیکت، عملاً از ایالت نیویورک رد می شوم.
چرا؟ این دقت بیش از حد برای چی؟ هرچه باشد پلیموت و وویجر خاکستری ام امکانات چشمگیری هم که ندارد. اگر به من باشد می گویم امروزه روز از هر پنج تا ماشین، یکی شان این شکلی است. ولی اگر خدای نکرده، زبانم لال، دوستی، همسایه ای، پدر و مادر یکی از هم مدرسه ای های بتسی یا بیل، زد و امروز صبح من را عازم شرق کنتیکت دیدند، در حالی که به مارجری گفته ام می روم غرب به طرف نیویورک و تا حالا دیگر هواپیما هم بلند شده و دارد به پنسیلوانیا می رود، آن وقت چی؟ با چه زبانی حالی اش کنم؟
مارجری اولش فکر می کند زیر سرم بلند شده، هرچند ــ به جز آن قضیه یِ یازده سال پیش که خودش توی جریان است ــ همیشه همسر وفاداری بوده ام، خودش هم می داند. ولی اگر فکر کند که من با زن دیگری سَروسِری دارم، اگر کوچک ترین دلیلی داشته باشد که بخواهد من را به خاطر حرکات و توضیحاتم سین جیم کند، آخر سر که باید حقیقت را به ش بگویم. فقط برای این که آب پاکی را بریزم روی دستش.
بالاخره باید بگویم: «یه ماموریت محرمانه داشتم که مردی به نام هربرت کلمن اورلی رو بکشم. به خاطر خودمون، عزیزم.»
دیوار موش دارد، موش هم گوش دارد. چه لزومی دارد مارجری را با این مسائل به دردسر بیاندازم؟ از همان لحظه ای هم که خبر آمد قرار است بیکار شوم، مشغول خانه داری و این حرف ها بوده. غیر از این کار دیگری هم از دستش بر نمی آید.
چرا. حتی منتظر آخرین روز کاری ام هم نشد و قطعا منتظر نمی ماند تا پول بازخریدم هم تمام شود. گزارشی که توش نوشته بود من جزو تعدیل نیروی بعدی ام دستم بود که پا به خانه گذاشتم (کاغذش زرد بود، نه صورتی) و مارجری از همان لحظه کمربندش را بست. دیده بود که این بلا سر دوست و آشنا و همسایه هایمان آمده و می دانست چه چیزی در کمین است و چه طوری ــ در حد معقول ــ با قضیه کنار بیاید.
دیگر کلاس ورزش و کارگاه باغبانی تعطیل شد. اچ بی او(۶) و شو تایم(۷) را قطع کرد، فقط ماند شبکه های اصلی؛ توی این گوشه ی پر از پستی وبلندیِ کنتیکت، تلویزیون عملاً جایی را نمی گیرد. گوشت قرمز و ماهی از سفره مان پرید و جایش را مرغ و ماکارونی گرفت. عضویت مجله ها را دیگر تجدید نکردیم. رفتن به مرکز خرید و آرام و بی هدف گشتن و هُل دادن گاری دستی توی سوپرمارکت استو لِنِرد(۸) دیگر تمام شد رفت پی کارش.
نه، مارجری دارد کار خودش را می کند، نمی توانم بیشتر از این چیزی ازش بخواهم. چرا ازش بخواهم توی این ماجرا دخیل شود؟ به خصوص من که بعدِ این همه برنامه ریزی و این همه مقدمه چینی هنوز نمی دانم از پس اش برمی آیم یا نه. که طرف را با تیر بزنم. بعد هم نفر بعدی را.
مجبورم، همین.
حالا که برگشته ام به کنتیکت، به طرف شمال محله مان، دم یک فروشگاه غذایی / پمپ بنزین نگه می دارم بنزین بزنم و لوگر را از توی چمدانم در بیاورم و بگذارمش زیر کت بارانی ای که با مهارت تایش کرده ام و گذاشته ام بغل دستم روی صندلی مسافر. توی پمپ بنزین پرنده پر نمی زند، به جز یارو پاکستانیه که پشت پیشخانِ داخل جا خوش کرده و دور و برش پر است از مجله های دخترانه و آب نبات، یک لحظه به ذهنم خطور می کند که دوای دردم همین است: سرقت. به همین راحتی بروم توی ساختمان و لوگر به دست پاکستانیه را وادار کنم هرچه پول مول توی دخلش هست رد کند بیاید و بعد بزنم به چاک.
حرف ندارد. می توانم هفته ای یکی دو بار این کار را بکنم و باقی روزها راحت باشم ــ یا دست کم تا زمانی که سروکله ی تامین اجتماعی پیدا شود ــ و مثل قبل رهن خانه را بپردازم، خرج درس و کتاب بتسی و بیل را بدهم و حتی گوشت بره را برگردانم سرِ سفره ی شام. فقط هر از گاهی از خانه می زنم بیرون، با ماشین می روم به محله ای دیگر و دخلِ فروشگاه مواد غذایی را خالی می کنم. حالا این شد یک حرفی(۹).
اسکناس بیست دلاری به دست، دارم زیرزیرکی می خندم و وارد پمپ بنزین می شوم و پول را می دهم دست یک بابای اخمو و اصلاح نکرده، او هم یک اسکناس یک دلاری به م پس می دهد. چه فکر احمقانه ای. من را چه به سرقت مسلحانه. همان آدمکش تصورش راحت تر است.
به رانندگی ام توی مسیر شرق و کمی به سمت جنوب ادامه می دهم، فال سیتی(۱۰) روی رودخانه ی کنتیکت است، به سمت شمال، ولی نه آن قدر دور از جایی که آبراهه ی فرعی می ریزد به لانگ آیلند ساوند(۱۱). نقشه ی ایالتی ام می گوید چرچ واردن لین(۱۲) خط پیچ درپیچ سیاهی است که از قسمت غربی شهر خارج و از ساحل رودخانه دور می شود. طبق نقشه، می توانم از سمت شمال، از راه جاده ای فرعی به نام ویلیام وِی(۱۳) برسم آن جا، بدون این که از خود شهر بگذرم.
خانه هایی که در میان تپه های شمال غربی فال سیتی قرار دارند، اکثرا درندشت و آرام و کم نورند، نوری کم سو از میان کرکره های تیره رنگ، خیلی نیوانگلندی اند، روی قطعه زمین های وسیع پُر دارودرخت. چهار آکر منطقه بندی توی شاخش است. به آرامی در راستای جاده ی باریک پیچ وتاب می خورم و خانه های مرفه را می بینم و هیچ کدام از آدم های مرفه با بچه های مرفه شان آن لحظه توی دیدرس نیستند، ولی نشانه های حضورشان همه جا هست. حلقه های بسکتبال. دو سه ماشین توی ورودی های گَل وگشاد ماشین رو. استخرهایی که هنوز برای تابستان آماده نشده اند. کلاه فرنگی ها، کوچ باغ ها و دیوارهایی سنگی که مرمت نشده اند. باغ های بزرگ، این جا و آن جا چند زمین تنیس.
حین رانندگی، از خودم می پرسم چند تا از این آدم ها دارند با مشکلات این روزهای من دست وپنجه نرم می کنند. با خودم می گویم یعنی چندتایشان حالا دیگر فهمیده اند که کفگیرشان به ته دیگ خورده. یک بار که حقوق نگرفتید هول وهراس می افتد به جانتان. حقوقتان که قطع شد، تازه می فهمید دنیا چه خبر است.
دارم روی همه ی این مسائل، این خانه ها، این نشانه های امنیت و رضایت تمرکز می کنم و می فهمم این ها حواسم را از برنامه های آینده ام که پرت نمی کنند هیچ، تازه من را در رسیدن به هدفم جدی تر می کنند. من هم مثل همه ی آدم های لعنتی این جاده ی پرپیچ وخم لعنتی که اسم هایشان را روی صندوق های پستی و تابلوهای چوبی روستایی طورشان حک کرده اند، حق زندگی دارم.
منزل ویندهال ها.
کابت.
مارسدن.
خانواده ی الی یت.
طبق نقشه، ویلیام وِی سرِ چرچ واردن لین به سه راهی می رسد. می پیچم به چپ. صندوق های پُستی دست چپ خیابان اند، شماره ی اولین صندوقی هم که می بینم ۱۱۱۷ است. سه تای بعدی به چای شماره، اسم دارند و بعد ۱۱۱۲ است، پس دارم جهت را درست می روم.
دارم به شهر هم نزدیک تر می شوم. حالا جاده افتاده توی سرازیری و خانه ها زرق وبرقشان کم تر شده و نشانه های طبقه ی متوسط نسبت به طبقه ی متوسط رو به بالا بیشترند، که بیشتر با من و هربرت جور در می آید. هیچ کداممان هم دلمان نمی خواهد از دستش بدهیم، چون همه ی داروندارمان همین است.
نهصدها، هشتصدها، این هم از ۸۳۵ که فقط شماره دارد، ظاهرا اچ سی ای اهل خودنمایی و این حرف ها نیست، از آن هایی نیست که اسمشان را می چسبانند دم در مِلکشان و پزش را می دهند. صندوق ها هنوز دست چپ اند ولی خانه ی اِوِرلی مطمئنا آن یکی سمت راستی است، با پرچینی از سرو بادبزنی در امتداد لبه ی خیابان، یک راه ماشین رو آسفالت، چمنی تروتمیز با دو درخت زیبا، یک خانه ی تخته بندی سفید و معمولی که عقب نشینی دارد و چند درختِ همیشه بهارِ کوتاه احاطه اش کرده اند؛ احتمالاً مال اواخر قرن نوزده است، با گاراژ دو ماشینه ی به هم چسبیده و ایوان سرپوشیده ی محصوری که بعدا اضافه شده.
جیپ قرمزی دارد پشت سرم می آید. راه خودم را می روم، نه خیلی تند، نه خیلی آرام، سیصد چهارصد متر پایین تر، پستچی را می بینم که نزدیک می شود. راستش، پستچی زن است و سوار یک ماشین استیشن کوچک و سفیدرنگ است که با حروف برگردان رویش نوشته اند پُست ایالات متحده. وسط صندلی جلو نشسته تا هم با دست چپ و پای چپ ماشین را هدایت کند و هم بتواند خم شود و دستش را از پنجره ی سمت راست به صندوق های پُستی توی مسیرش برساند.
من این روزها، موقع تحویل پُست، تقریبا همیشه خانه ام، چون این روزها به طور سنجیده و آگاهانه دودستی چسبیده ام به احتمال رسیدن خبرهای خوب. اگر یک ماه پیش، یا هفته ی گذشته یا حتی همین دیروز خبرهای خوب خوب توی صندوق پست ام پیدا می کردم، حالا وضع و حالم این نبود که توی چرچ واردن لِین بگردم پیِ هربرت کلمن اورلی.
یعنی ممکن است او هم نشسته باشد توی خانه و در انتظار نامه ای چیزی چشم به پنجره ی جلوی خانه دوخته باشد؟ متاسفانه امروز از خبرهای خوب خبری نیست. فقط خبر بد.
این سفر کوتاه شبانه را به پروژه ی اورلی اختصاص دادم چون نمی دانستم پیداکردن و شناسایی اش چه قدر وقت می بَرد، نمی دانستم مجالی برای رسیدن به او دارم یا نه، چه قدر وقت لازم است تا ردّش را بگیرم، منتظر بمانم، دنبالش کنم، تا فرصت عمل دست بدهد. ولی حالا که فکرش را می کنم می بینم احتمالش خیلی زیاد است که بتوانم همین الان کار اورلی را یک سره کنم.
چه خوب. انتظار و اضطراب و تردید دیگر از کجا پیدایشان شد، فکر این جایش را دیگر نکرده بودم.
می پیچم توی یک ورودی ماشین رو و به جیپ راه می دهم که رد شود. بعد دنده عقب می گیرم و به خیابان برمی گردم و یک بار دیگر مسیر سربالایی را می روم، از همان راهی که آمده بودم. پستچی را پشت سر می گذارم و به راهم ادامه می دهم. ۸۳۵ را پشت سر می گذارم و به راهم ادامه می دهم. به تقاطی می رسم و می پیچم دست راست، بعد دور می زنم و برمی گردم به علامت توقف چرچ واردن، آن جا نقشه ام را باز می کنم، می چسبانمش به فرمان و در انتظار آفتابی شدن استیشن سفید پستچی، وراندازش می کنم. نه توی چرچ واردن خبری از تردد هست، نه توی این خیابان فرعی.
قلبم دارد از جا کنده می شود. لرز افتاده به جانم، انگار اعصابم سر جایش نیست. نمی دانم چرا کارهای ساده ای مثل گاز دادن، ترمز گرفتن و چرخاندن فرمان یک هو این قدر سخت شده اند. هرچه زور می زنم نمی توانم حرکاتم را جفت وجور کنم.
جلوتر، مردی از سمت راست خیابان به سمت چپ می رود.
دارم مثل سگ له له می زنم. به علائم دیگر اعتراض ندارم، یک جورهایی انتظارشان را دارم، ولی له له زدن نه. حالم دارد از خودم به هم می خورد. رفتار حیوانی...
طرف می رسد به صندوق پستی ۸۳۵. یک نیش به ترمز می زنم. عبور و مروری نیست، نه پشت سر، نه پیش رو. دکمه را فشار می دهم و پنجره ی سمت راننده بی سروصدا می آید پایین. آن دست خیابان کمین می کنم و حالا که پنجره پایین آمده صدای تلق تلق تایر را روی زمین می شنوم و نسیم خنک بهاری می خورد به گونه و شقیقه ام و می پیچد توی گوشم.
طرفْ نامه ها، اعلامیه ها، کاتالوگ ها، مجله ها و همین خرت وپرت های معمولی را درآورده. همین که درِ صندوق را می گذارد متوجه پیش روی ام می شود و رو می کند به من و ابروهایش را به نشانه ی تردید بالا می دهد.
به ش می خورد چهل ونه ساله باشد، ولی پیرتر می زند. همین دو سال بیکاری کار خودش را کرده. سبیلش خیلی پرپشت است و با سلیقه ی من جور در نمی آید، فلفل نمکی است با نمک زیادی. پوستش رنگ پریده و بی روح است، بدون هیچ عضو برجسته ای، ولی پیشانی بلندی دارد که می شود تصویر آسمان را توش دید. موهای سیاه و کم پشت و مرتب و لَختی دارد که بغل هایش سفید شده، عینکی لبه سیاه به چشم دارد ــ لاک پشتی؟ ــ که خیلی برای صورتش بزرگ است. یا شاید صورتش خیلی برای این عینک کوچک است. یکی از پیراهن های کارش را پوشیده، پیراهنی با راه راه های آبی و سفید، و رویش یک ژاکت کشباف خاکستری که دکمه هایش همه باز است. شلوار خاکی اش گل وگشاد است با لکه های چمن، پس لابد باغبانی چیزی است، یا حالا که کلی وقت آزاد دارد، توی کارهای دوروبر خانه به زنش کمک می کند. دست هایش که نامه های پستی را گرفته اند زمخت اند و انگشت های بزرگی دارند، انگار کشاورز است نه کارمند اداری. نکند خودش نباشد؟
ماشین را جلو پایش نگه می دارم و از پشت پنجره ی باز لبخند می زنم. می گویم: «آقای اورلی؟»
می خواهم مطمئن شوم برادری، پسرعمویی کسی نباشد: «هربرت اورلی؟»
ــ بله؟ ببخشید، شما رو...
نمی شناسی، جمله را توی ذهنم تمام می کنم، نه، من را نمی شناسی، هیچ وقت هم نخواهی شناخت. من هم هیچ وقت تو را نخواهم شناخت، چون اگر بشناسمت شاید آن وقت نتوانم بکشمت، راستی ببخشیدها، ولی واقعا باید بکشمت. یعنی، یکی از ما باید بمیرد، من اول به فکر این ماجرا افتادم، پس برو به سلامت.
لوگر را از زیر بارانی بیرون می کشم و نصفه نیمه از پنجره ی باز می گیرمش بیرون و می گویم: «این رو می بینی؟»
نگاهش می کند و بدون هیچ شبک و شبهه ای منتظر است بفروشمش به ش یا بگویم که تازه پیدایش کرده ام و آیا مال او است، یا آخرین فکری که از ذهنش می گذرد، حالا هر فکری می خواهد باشد. نگاهش می کند و ماشه را می کشم و لوگر توی فضای پنجره به جهش می افتد و لنز چپ عینکش خرد می شود و چشم چپ اش از کاسه در می آید و شبیهِ یک چاه معدنی می شود که توی دل زمین حفر شده باشد.
پرت می شود عقب. پرت می شود و می افتد، نه دادوبیدادی، نه تقلایی، فقط پرت می شود می افتد. نامه های پُستی اش توی نسیم، سراسیمه ازش دور می شوند.
صدایی از ته گلویم در می آید مثل کسی که زور می زند آن اسم ویتنامی را تلفظ کند. می دانید کدام یکی را می گویم: نگ. لوگر را روی بارانی می گذارم و در امتداد چرچ واردن می رانم. انگشت لرزانم روی دکمه ی پنجره است تا این که پنجره کامل بالا می رود. می پیچم دست چپ، باز هم چپ، و دو مایل پایین تر، بالاخره لوگر را می گذارم زیر بارانی.
حالا دیگر مسیرم مشخص است. چند مایل جلوتر، می رسم به مرز ایالتی ۹۱ و از طرف هارتفورد می اندازم توی جاده ی شمالی و می روم بالاتر تا برسم به ماساچوست توی اسپرینگفیلد. همین مسیر شمالی را کمی که رفتم، بزرگراه عوارضی ماساچوست را می پیچم به غرب و دوباره مسیر ایالت نیویورک را در پیش می گیرم. امشب را توی مُتلی ارزان قیمت نزدیک آلبانی می مانم و نقدی حساب می کنم و فردا بعدازظهر از مصاحبه ام توی هاریسبورگ پنسیلوانیا، بیکار برمی گردم خانه.
نه انگار واقعا از پس اش برمی آیم.

تقدیم به پدرم،

آلبرت جوزف وست لیک
(۱۹۵۳ـ۱۸۹۶)

ترجمه ای برای علی شفیع آبادی

خرافه ی قدیمی مبنی بر «شریرانه» بودن ادبیات داستانی، به کل در انگلستان منسوخ شده ولی شبح اش کماکان به گونه ای کنایه آمیز بالای سر داستان هایی که کم وبیش شوخی بودن خود را تصدیق نمی کنند پرسه می زند. منع و تحریمی که سابق بر این نثار لودگی ادبی شده بود، حتا بر سر شوخی آمیزترین رُمان ها هم تا حدی سنگینی می کند. شوخی و بذله گویی همیشه هم به عنوان عمل پذیرفتنی قلمداد نمی شود. هنوز توقع می رود، هرچند شاید بعضی ها رویشان نشود به زبان بیاورند، که تولیدِ ادبی که به رغم همه چیز «خیالبافی» است (مگر «داستان» چیزی جز این است؟) باید تا حدودی جبرانِ مافات کند ــ باید ادعای کوشیدن در جهت بازنمایی زندگی را کنار بگذارد. گفتن ندارد که هر داستانِ خردمندانه و هشیاری از این کار سر باز می زند چرا که به سرعت متوجه می شود مدارایی که با چنین قیدوشرطی نصیب اش می شود، همانا مصداق با پنبه سر بریدن است. عداوت مذهبی با رُمان، که هم صریح بود و هم تنگ نظرانه، و رُمان را نسبت به نمایشنامه دارای سازگاری کم تری با روحِ ما می دانست، در واقع کم تر توهین آمیز بود. تنها دلیل وجود رُمان این است که می کوشد زندگی را بازنمایی کند.
هِنری جیمز
هنر داستان، ۱۸۸۸

اگر فکر می کنید کارتان برای همه ی طرف های درگیر خوب و درست است، پس مشکلی ندارید. من هم مشکلی ندارم.
تامس جی. لَبرِک
مدیرعامل بانک منهتن چیس

نظرات کاربران درباره کتاب تبر