فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شغل پدر

کتاب شغل پدر

نسخه الکترونیک کتاب شغل پدر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شغل پدر

سرژ شالاندن با «شغل پدر» راهی برای فراتر رفتن از خویش یافته است. «شغل پدر» رمانی نیست که به ذهن استراحت بدهد؛ خواننده با آن فریاد می‌زند، اعتصاب می‌کند، توطئه می‌کند. خواندن «شغل پدر» چنان دگرگونی عجیبی در خواننده ایجاد می‌کند که به طرز فراموش‌نشدنی حس می‌کنید سرژ شالاندن از آغاز یک کیمیاگر ادبی بوده است. زمانی که انسان سعی در رو در رو شدن و نگاه کردن به دوران کودکی خود را دارد به نهایت زیبایی دست می‌یابد. عجب کتابی است «شغل پدر»! در هر صفحه، خواننده را با فروتنی سبک، شدت احساسات، و بازتابی زیبا از داستان، جذب می‌کند تا زمانی که عدم واقعیت داشتن حقیقت را بپذیرد. «شغل پدر» داستانی نفس‌گیر میان دوران کودکی و دنیای فردی بالغ است، که مابین آن‌ها تعادل ایجاد می‌کند. بهتر است آن را داستانی بین درام و کمدی بدانیم.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شغل پدر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲. کودتای نظامی

(یکشنبه ۲۳ آوریل ۱۹۶۱)

ــ جنگ شده!
پدرم درِ ورودی را شرقی به هم زد. این کلمات را پیش از آنکه پالتوش را درآورد، فریادکنان گفت. در آستانه درِ هر اتاق، تکرار کرد «جنگ». اتاق پذیرایی، اتاق ناهارخوری. ما توی آشپزخانه بودیم، من و مادرم.
ــ جنگ شده.
پدرم با هیکل گنده اش تمامی چهارچوب در را اشغال کرده بود. من داشتم پوست سه هویج را می کندم و مادرم سرگرم پاک کردن یک تره فرنگی بود.
ــ این چه حرفی است که می زنی؟
پدرم با ابروهای درهم کشیده نگاهش کرد. مادر و سبزی هایش. ناخشنود بود. خبر جنگ را می داد و ما همه هوش و حواسمان به آن سوپ آبکی بود.
ــ چه حرفی می زنم؟
حرکتی خشن. روزنامه روی میز، میان آشغال سبزی ها افتاد. در صفحه نخست روزنامه «فرانس سوار» این عنوان به چشم می خورد: «نمایش قدرت نظامی در الجزیره»، و در زیر تصویر سه سرباز، نوشته شده بود: «شورشیان حکومت نظامی اعلام کرده اند».
به حروف بزرگ و سیاه عنوان نگاه کردم، به پدر و مادرم.
ــ جنگ شده، مامان؟
مادرم روزنامه را تا کرد و روی ظرفشویی گذاشت.
ــ هویج هایت را تمام کن.
پدرم با تمسخر گفت:
ــ بله، هویج هایت را تمام کن.
مادرم گِل تره فرنگی ها را می تراشید. ریشه هایشان را با ضربه های خشک کوتاه تکه تکه می کرد و ساقه های سفید را به شکل حلقه هایی باریک می برید. در کنار او که با صرفه جویی کار می کرد، من هویج ها را رنده می کردم. و پدر ما را می پایید.
ــ این کل چیزی است که به پسرت یاد می دهی؟ آشپزی؟
من در آن یکشنبه ۲۳ آوریل ۱۹۶۱، بچه بودم. دوازده سال و یک ماه و شش روز پیش از آن به دنیا آمده بودم. با مادرم سوپ هفتگی مان را آماده می کردم و سرم را پیش پدرم به زیر انداخته بودم.
مادر در پاسخ او گفت که آنچه در الجزیره می گذرد به من مربوط نیست. این ها ماجراهای سیاسی است و کار مردها.
پدر آهی عمیق کشید. از آشپزخانه بیرون رفت، اما نه از آپارتمان. هرگاه سخت عصبانی بود، خانه را ترک می کرد. با قدم های بلند سربازی تا «سنت ایرنه» می رفت و پس از مدتی برمی گشت، بی یک کلمه حرف. در را محکم به هم می کوفت، به اتاق می رفت تا آرامشش را به دست بیاورد. اما آن شب در خانه ماند. از اتاقی به اتاق دیگر می رفت، مثل زندانی هایی که در محوطه می گردند. و مادر، از خلال قدم های مردش، منتظر انفجار خشم او بود. پدر فریاد زد:
ــ این پست فطرت قرار است ساعت هشت حرف بزند. به آشپزخانه برگشت. یک لیوان آب برای خود ریخت. از پنجره شهر را به دقت بررسی کرد. منتظر چیزی بود که از آن خبر نداشتم.
ــ می خواهم که بچه این را ببیند چون یک حادثه تاریخی است. هویج ها را از دستم گرفت. روی میز خم شد.
ــ می دانی عهد و پیمان یعنی چه؟
نمی فهمیدم. با بازوی تاشده از صورتم محافظت می کردم.
مادرم با اعتراض گفت: «داری می ترسانیش.»
پدرم با صدایی زننده گفت:
ــ آخر این رذل بزرگ زیر قولش زده.
سپس به اتاق پذیرایی رفت و تلویزیون را روشن کرد.
ــ دنیز، پیکاسو، بیایید! الآن شروع می شود.

پدر سراسر کاناپه را اشغال می کرد. می گفت: «این کاناپه من است». یک روز، هنگام جارو زدن، گوشه ای از دیوار اتاق خوابشان را خراب کردم. دسته جارو، تراشه ای از گچ را جدا کرد. پدرم به من سیلی زد چون دیوار دیوار او بود و جارو، جاروی او.
ــ اینجا هیچ چیز مال تو نیست، می فهمی؟ نه مال توست و نه مال مادرت! روی کاناپه با پاهای باز می نشست، بازوانش را به هم جفت می کرد، آرنج هایش را روی پشتی قرار می داد و جای کوچکی، نزدیک دسته کاناپه برای مادرم باقی می گذاشت و به او می گفت: «این صندلی مال تو».
من روی زمین می نشستم و به میز کوتاه تکیه می دادم. اما آن شب با ضربه هایی آرام بر کاناپه، جایی را نشانم داد تا بنشینم. می خواست خانواده اش دور هم جمع شوند. همه شولان ها می بایست برای شنیدن حرف های آن خیانتکار حضور داشته باشند.
«یک گروه شورشی در الجزایر قدرت را به دست گرفته».
دوگل لباس سربازی پوشیده بود.
به پدرم نگاه کردم. چهره اش گرفته بود و لب هایش سرشار از نفرت.
ــ ای به گور پدرت، نصفه ژنرال!
داشت شب می شد. پدر به هر جمله ژنرال با غرولندی پاسخ می داد.
«این اقدام آن ها تنها به فاجعه ای ملی می انجامد».
ــ فاجعه تویی، الاغ!
«به نام فرانسه دستور می دهم که همه امکانات، تکرار می کنم، همه امکانات در همه جا به کار گرفته شود تا راه را بر این گروه سد کنیم و در نهایت آن ها را از بین ببریم».
ــ تویی که باید از بین بروی! تو مرده ای، پست فطرت!
پدرم از جا بلند شد. «چریک های جاه طلب متعصب». پدر در اتاق پذیرایی راه می رفت و حرکاتی خشن به سر و دستش می داد. «ماجراجویی احمقانه و نفرت انگیز شورشیان». پدر سینه اش را صاف می کرد، شلوارش را بالا می کشید. دمپایی هایش را محکم روی کفپوش چوبی می کوبید. «مصیبتی که بر فراز میهنمان بال گسترده». پدر پوزخند می زد.
ــ می شنوی؟ حرف های این کثافت را می شنوی؟
مادرم سرش را تکان می داد. چهره اش حالت شب هایی را داشت که کارنامه ام را به خانه می آوردم و منتظر پدرم بودیم. کارنامه ای پر از نمره های بد.
«فرانسویان، کمکم کنید!»
ــ بله، کمکت می کنیم تا سقط شوی!
تلویزیون را خاموش کرد، از اتاق بیرون رفت و رادیو ترانزیستوری را روشن کرد. در آپارتمان راه می رفت، گوشی رادیو را به گوشش چسبانده بود و هی می گفت «این بی شرف به خودش اختیار تام داده». منتظر خبرهای بعدی بود. ادیت پیاف(۱) آواز می خواند.

عشق ها را از خود رانده ام
با همه لرزه ها و شورهایشان
آن ها را برای همیشه از خود رانده ام
دوباره از صفر آغاز می کنم

مادرم نگاهم کرد. روی زمین نشسته بودم و خوابم می آمد.
ــ بیا برویم، بیا ببرمت به رختخوابت.
مرا تا اتاقم همراهی کرد. خسته و درمانده پرده ها را کشید. سپس بر رویم خم شد اما مرا نبوسید. تنها یک نگاه. زیر لب گفت: «ناراحت نشو. پدر همیشه همین جور است. اوضاع آن قدرها هم که او می گوید بحرانی نیست. فردا همه چیز تمام می شود.
صدای پیاف همراه پدرم تا بالکن رفته بود. مادرم لبخندزنان در تاریکی، زمزمه می کرد.
ــ نه، هیچ مهم نیست... نه، افسوس هیچ چیز را نمی خورم...
از جا پریدم. دستم را به تندی روی دهنش گذاشتم و با چشم هایم التماسش کردم. پدر، حتی از بالکن، می توانست صدایش را بشنود. خوشش نمی آمد که مامان آواز بخواند. خواننده ها خیلی مایه آزارش شده بودند.

در یکی از شب های ماه ژوئن ۱۹۵۸، دوستی مادرم را به دیدن برنامه ای دعوت کرده بود که گروه «همراهان ترانه» در تئاتر رومن اجرا می کردند. من نه سالم بود. نخستین بار بود که مادرم از پدر خواهش می کرد که به او اجازه بدهد شب، تنها، از خانه بیرون برود. پدر، حتی پیش از تولد من هم همیشه با چنین کاری مخالفت کرده بود. مادر هرگز هنرمندی را در صحنه ندیده بود. دوستش خانم لابارس بود. او در مسابقه «رادیو تئاتر» که رادیو لوکزامبورگ آن را برگزار می کرد، برنده دو بلیت برای شرکت در این شب نشینی شده بود. خانم لابارس تنها زندگی می کرد و فرزندی نداشت. او هم اتاقی مادرم در «شرکت حمل ونقل عمومی» بود و توانسته بود رضایتش را برای همراهی با خود جلب کند.
شنبه شب بود. مادرم اجازه خواسته بود که برود اما پدر هیچ پاسخی نداده بود. حتی یک کلمه، حتی یک اشاره. مادر می توانست تا ساعت ۹ شب بیرون از خانه بماند، مگرنه؟ به خصوص که پدرم خانم لابارس را می شناخت و می دانست که همراه مادرم است و او را به خانه برمی گرداند. این کار چه خطری داشت؟
در اتاق پذیرایی بودم. پدر از پنجره به بیرون نگاه می کرد، زنش پشت سرش ایستاده بود. از من خواست که به اتاقم بروم و در را ببندم. به دفترچه طرح هایم پناه بردم که هرگاه می ترسیدم آن را باز می کردم. روی تختم نشستم و نیمی از صفحه را با دقت رنگ آمیزی کردم. ساحلی زرد و نارنجی، با سایه های سفید درخشان. و همچنین آبی دریا، جنبش های موج های کف آلود. سپس کودکی را، خیلی بالا، در آسمانی بارانی کشیدم، با شلوار سبز، پیراهن سفید، موهای آشفته. لبخندی بر لب هایش نشاندم و چشم هایش را بستم. در باد، در میان ابرها، شناور بود. با توپی در هر دست. سپس نخی به قوزک پایش بستم و او را مبدل به بادبادک کردم. همیشه در رویای داشتن یک بادبادک بودم. با کیسه ای پلاستیکی و شاخه هایی از درخت گیلاس بادبادکی برای خودم درست کرده بودم اما هیچ گاه به پرواز درنیامد. برای اینکه نه بادی بود، نه ماسه ای، نه دریایی، نه بازویی به دور شانه ام تا دستم را به سوی آسمان هدایت کند. نقاشی ام به پایان رسید. امضا کردم: پیکاسو.
از وقتی که به کودکستان می رفتم، پیکاسو امضا می کردم. خانم معلمی به ما گفته بود که او بزرگ ترین نقاش جهان است. خانم معلم برایمان آفیشی آورده بود که پسر پیکاسو را به شکل دلقک نشان می داد. پیکاسو تصویر او را با کلاه گاوبازی، لباسی با لوزی های زرد و آبی، یخه ای کوچک و سرآستین های توری کشیده بود اما یادش رفته بود که لبخندی بر لب هایش بنشاند. پسر با موهای صاف و چشم های غمگین به من شباهت داشت. پیکاسو رنگ آمیزی صندلی راحتی را به پایان نرسانده بود. تردیدش در به کاربردن مداد طراحی به چشم می خورد. پیش طرحی از ریشه ها و منگوله ها. و کفش های دلقک را هم تمام نکرده بود. به جای آن، پای پسرش را تنها با خطی ساده پوشانده بود.
دفترچه و مدادهایم را روی تخت گذاشتم. گوش هایم را با دست هایم گرفتم و چشم هایم را بستم. منتظر فریادهای پدرم بودم. اما خبری نشد. سکوت، در خانه. تنها چیزی که شنیده می شد صدای باد بود در کف دست هایم، مثل جریان هوا در صدف دریایی.
مادرم آمد. لبخند می زد. لباسش را عوض کرده بود. دامن قرمز، پیراهن سفید و کت سبک. به کنسرت می رفت. پیروز شده بود. برایمان ژامبون و پنیر سفید تدارک دیده بود. دوست داشتم که با پدرم، دوبه دو، غذا بخورم؟ نمی دانستم. هیچ وقت من و او دوبه دو نمانده بودیم.
ــ میز را جمع می کنی؟
بله، جمع می کنم. وقتی برمی گشت، ظرف ها را می شست. دو بشقاب و دو لیوان. خم شد و مرا بوسید. این حرکتش غافلگیرم کرد. در خانواده ما، پوست ها با هم تماسی نداشتند. به ندرت لب های یکی گونه دیگری را لمس می کرد. حتی نگاه هایمان هم از یکدیگر پرهیز می کردند. اما آن شب، تابستان بود و کم وبیش احساس خوشبختی می کرد. مادرم «همراهان ترانه» را دوست داشت. ضمن پرداختن به کارهای خانه، از رادیو به موسیقی شان گوش می داد. روزی او را در حال گریه غافلگیر کردم. داشت به «سه ناقوس» ژان فرانسوانیکو(۲) و پاسخ ادیت پیاف که «جاودانگی عشق» را می خواند، گوش می داد.
ــ گریه می کنی، مامان؟
به من لبخند زد. تنها کمی احساساتی شده بود. این ترانه از سه امر مهم زندگی سخن می گفت: تولد، ازدواج و مرگ.

به آشپزخانه رفتم. پدرم درِ اتاقش را به روی خود بسته بود. روی میز دو بشقاب و دو لیوان آب همراه با ژامبون پیچیده در کاغذ روغنی به چشم می خورد. به درِ اتاقش رفتم و گوش دادم. نفسم تنگ شده بود. رادیو خرخر می کرد. به گمانم با لباس خوابیده بود.
ــ شام می خوری، پاپا؟
صدایم از ته چاه می آمد. حیوانی در کمین. پدرم صدای رادیو را بلند کرد. مردی درباره الجزایر حرف می زد.
رفتم و در آشپزخانه نشستم. پوسته ژامبون را برداشتم، سهم خودم را بریدم، تا زدم و در میان تکه ای از نان گذاشتم. کارد و چنگال مثل گچ روی تخته سیاه صدا می داد. بشقاب خودم را از آنجا برداشتم و به بشقاب او دست نزدم. بی سروصدا به اتاق خودم برگشتم و جای قدم هایم را از میان بردم.

صدای زنگ درِ ورودی بیدارم کرد. زنگ های پی درپی، محکم. سپس صدای کوبیدن به در.
صدای مادرم. با دست به درِ چوبی می کوفت.
در تختخوابم نشستم. هوا نبود. با دهان باز، می لرزیدم.
ــ کلید را توی قفل گذاشته ای. باز کن، خواهش می کنم.
گمان کردم که پدرم خواب است و صدای مادر را نمی شنود. از جا بلند شدم. چراغ راهرو خاموش بود. پدر آنجا بود، با پیژامه، در تاریکی. کینه و بدخواهی در چهره اش نمایان بود. پشیمان شدم. چانه اش را بالا برد. دهانش حالتی تحقیرآمیز داشت. با انگشت راه خروج را نشانم داد.
ــ می خواهی بروی بیرون، کنار این زن هرزه بخوابی؟
عربده کشید.
ــ آره، می خواهی؟
ــ دیگر سروصدا نمی کنم، اما خواهش می کنم این بچه را راحت بگذار.
صدای مادرم. پدر به سوی درِ بسته برگشت.
ــ اما تو، بهتر است که با این لحن حرف نزنی!
ــ من فقط از تو می خواهم کاری به کار امیل نداشته باشی.
ــ شما دوتا با من بدید، آره؟
ــ هیچ کس با تو بد نیست. امیل، برو بخواب!
پشت در پچ پچ کنان حرف می زد. از همسایه ها، نگاهشان، گوش هایشان، بدگویی هایشان می ترسید.
ــ تو باید روی پادری بخوابی، کثافت!
ــ باشد، باشد. آرام باش. همین جا می خوابم، اما امیل را ول کن.
پدرم خیز برداشت. من جیغ کشیدم. به من سیلی زد. سرم به دیوار خورد، روی شانه به زمین افتادم، دست هایم را حایل صورتم کردم.
ــ ولش کن! ازت خواهش می کنم! من همین بیرون می خوابم، همان طور که می خواهی، اما او را ول کن! او هیچ کاری نکرده!
ــ همه این گرفتاری ها برای یک کنسرت الکی. حواست هست؟
مادرم پچ پچ کنان گفت:
ــ آره، حواسم هست. مرا ببخش.
پدر گفت:
ــ تو داری پسرت را می کشی.
مادر دوباره گفت: «ببخش.»
پدرم به در تف کرد. به من که چمباتمه روی زمین نشسته بودم و بازویم را جلو چشمم گرفته بودم نگاه کرد، سپس روی من خم شد.
ــ اگر در را برایش باز کنی، می کشمت.
بعد به اتاقش رفت و در را به روی خود بست. بدون رادیو، صاف کردن سینه، صدای خشک کلید چراغ میز پاتختی، غژغژ فنرهای تختخواب. سکوت.
روی کاشی ها ماندم. صبر کردم تا خوابش ببرد، صدای خروپفش بلند شود. سپس برخاستم، به سوی درِ ورودی رفتم.
به چوب در چنگ زدم. مامان آن را نوازش کرد. من از این سو و او از آن سو. پچ پچ کنان گفت: «خوبی؟»
سرم را تکان دادم، انگار مرا می دید.
ــ زود برو بخواب.
ــ تو کجا می خوابی؟
ــ همین جا.
ــ روی پادری؟
ــ اول اینکه هوا گرم است، بعدش هم کتم تنم است، می توانم به جای بالش ازش استفاده کنم.
ــ اجازه ندارم در را برایت باز کنم، مامان.
ــ می دانم پسرم. برو راحت توی رختخوابت بخواب.
ــ دماغم خون افتاده.
ــ با دستمال پاکش کن تا فردا صبح ببینم چه کار باید بکنم.
ــ بیماری ام هم به ام حمله کرده.
ــ شربتت را بخور. اما فقط یک قاشق. باشد؟
جواب ندادم.
ــ باشد، امیل؟ مواظب باش، دارو را نباید زیاد بخوری.
ــ باشد، مامان.
ــ شب به خیر، پسرم.
ــ شبه به خیر، مامان.
ــ پدرت را که می شناسی، پس نگران نباش.
پشتم را به در کردم و همچنین به مادرم که به دیوار تکیه داده بود تا خوابش ببرد. به اتاقم برگشتم. دراز کشیدم، با سر رو به عقب و دستمالی روی بینی. سپس درِ شیشه شربتم را باز کردم. ترکیبی از برگ چای و اوکالیپتوس که طعمی شیرین داشت و زن داروساز برایم درست می کرد. یک جرعه. دو جرعه. نفسم را در سینه حبس کردم، ده ثانیه شمردم، سپس مدتی طولانی هوا را بیرون دادم.
از وقتی که به دنیا آمدم، آسم داشتم. احساس می کردم که دو دست دارد خفه ام می کند. تنفسم به صدایی خشن مبدل می شد و به آه و ناله ای دردآلود. در سینه ام، جمعیتی پریشان ناله می کردند. در شب های بیخوابی، انگار دسته ای در روشنایی مشعل ها پیش می آمدند. صفی از نفرین شدگان که برای بیرون آمدن از گلویم تلاش می کردند و یاری می طلبیدند. این تنگی نفس نه با دردی عضلانی بلکه با وحشت و دلهره همراه بود. هوای آپارتمان عذابم می داد. با لب های خشک و گلوی بسته ام برخورد می کرد و نایژه هایم را شیار می زد. یک روز که مادرم گوشش را به سینه ام چسبانده بود به من گفت که «صداهایی در دوردست» می شنود.
گونه هایم می سوخت. شانه ام درد می کرد. هنوز جای دست پدر را احساس می کردم. امیدوار بودم صبح که شد بگذارد مادرم به خانه برگردد. با جرعه های کوچکی که پنهانی نوشیده بودم، آسان تر نفس می کشیدم. هیاهوی درون شش هایم فروکش کرده بود.
خوابم برد.

مادر بیدارم کرد. دستش را روی شانه ام گذاشته بود. دست وپا زدم.
ــ منم، مامانت.
برگشتم. دولا شده بود، با همان لباس دیروزی. پیش از اینکه همسایه ها سربرسند، پدر در را به رویش باز کرده بود. مادر به من لبخند می زد. بله، اوضاع روبه راه بود. بله، توانسته بود بخوابد. از من خواست که بینی ام را نشانش بدهم. چیزی نبود. فقط یک خراشیدگی. مشکل نفس کشیدنم؟ برطرف شده بود. اما شانه چپم به سختی حرکت می کرد. بازویم له شده بود. می توانستم حرکتش بدهم؟ بیا، این جوری. نه، مامان، بیشتر نمی توانم.
پدر وارد اتاق شد.
ــ حاضرم ببخشمت اما به شرطی که دوباره شروع نکنی.
لبخندزنان نگاهم کرد.
ــ آدم با شکوه و شکایت مرد نمی شود.
سپس صبحانه اش را خواست، صدایش را بلند نکرد و تنها گفت: «گشنه ام.»
مادرم از جا برخاست و به سوی آشپزخانه دوید. پدرم از من خواست که کت پیژامه ام را دربیاورم. اخم کرد. لکه قهوه ای بزرگی روی کتفم به چشم می خورد. گونه و بینی ام را وارسی کرد.
ــ تو هم مثل منی، پوستت کلفت است.
بلند شد و پرده های اتاقم را پس زد.
ــ می خواهی بدانی دیشب چه چیزی عصبانی ام کرد؟
جواب ندادم.
ــ می خواهی بدانی یا اعتنایی به پدرت نداری؟
فوری سرم را تکان دادم. به ام نزدیک شد و نگاهم کرد.
ــ حالا علتش را برایت می گویم.
و علتش را برایم گفت. مسئله این نبود که مامان، شب به تنهایی با این خانم لابارس خل وچل به کنسرت رفته، بلکه این بود که به دیدن برنامه «یاران ترانه» رفته. بله، مسئله این بود. در ۱۹۴۱، هنگامی که این گروه تشکیل شد، پدرم بیست ویک سال داشت. رفقایی داشت به نام های فرد، جو، ژان و گی که از لن، آردش، کورز یا لیون آمده بودند. و مبتکر تشکیل این گروه آواز او بود، پدرم، آندره شولان. او خواننده تِنور بود، مثل آن سه رفیق دیگرش. سه خواننده باس و سه خواننده باریتون هم بودند. و باز هم او بود، پدرم، که «پوئن دو ژور»، محلی را که برای نخستین بار در آن گرد آمدند، پیدا کرده بود.
منتها در این دوران جنگ، میان تِنورها هم جنگ شد. پدرم زیادی بود. صدایی برتر از صدای دیگران. تنها او بود که همه را شیفته خود می کرد.
ــ رفقایم به من می گفتند: «تو ما را نابود می کنی.»
آن وقت او از گروه جدا شد و زندگی اش را خراب کرد. پدر برایم توضیح داد:
ــ من رفتم تا «گروه یاران» بتواند موجودیت خود را حفظ کند.
روی تختم نشست. باز هم او بود که در ۱۹۴۶، بی آنکه رفقایش خبر داشته باشند، به پیاف توصیه کرد تا در یکی از شب نشینی های آن ها شرکت کند. پدرم آن دختر جوان را، پیاف را، در گوشه تالار، با حالی منقلب از شنیدن موسیقی آن ها دیده بود. پسرها به همراه آن دختر راه شهرت را پیمودند. پدر موفق شده بود اما کینه آن ها را برای همیشه به دل گرفته بود و به هیچ روی نمی پذیرفت که زنش برای کسانی که به او خیانت کرده بودند، کف بزند.
سپس به گریه افتاد. اشکی بر روی گونه.
ــ می فهمی؟
می فهمیدم. البته که می فهمیدم. انسان در نه سالگی همه چیز را می فهمد.
ــ این را به مامان گفته ای؟
شانه هایش را بالا انداخت.
ــ مادرت؟ زن بیچاره. هرچه کمتر بداند...
پریشان شده بودم. دیگر دردی احساس نمی کردم. پدرم یکی از اعضاء «یاران ترانه» بود. گروه، بدون او هرگز نمی توانست به وجود بیاید. بااین همه بدون او توانست به زندگی خود ادامه دهد. آن ها سهم او را از افتخار جمعی دزدیده بودند. هرگز نه نامش بر آفیش ها دیده شد و نه تصویرش در روزنامه ها. این موضوع رنجش می داد. کسانی که این را نمی دانستند محکوم به خوابیدن روی پادری بودند.
این رویداد به سه سال پیش برمی گشت. از آن پس، مامان نه پیچ رادیو را باز کرد و نه آوازی خواند.

نظرات کاربران درباره کتاب شغل پدر

این کتاب از نظرمن عالیه و به شدت خوندنی
در 2 هفته پیش توسط الهه دهقانی