فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم یا خشونت چگونه شکل می‌گیرد و به کجا می‌انجامد

کتاب آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم یا خشونت چگونه شکل می‌گیرد و به کجا می‌انجامد

نسخه الکترونیک کتاب آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم یا خشونت چگونه شکل می‌گیرد و به کجا می‌انجامد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم یا خشونت چگونه شکل می‌گیرد و به کجا می‌انجامد

مودینگ که زن جوان را به سبب بازجویی‌هایی که پیش از این از او کرده بود، می‌شناخت و کمی هم به وی علاقه‌مند بود، لحظه‌ای هم در صحت اعترافات او شک نکرد. او را با اتومبیل شخصی خودش به اداره‌ی آگاهی برد. رییس‌اش سرکمیسر اداره‌ی آگاهی بایتس‌منه را در جریان گذاشت و زن جوان را به سلول انفرادی فرستاد. او پس از گذشتن ربع ساعت هم‌راه با رییس‌اش، بایتس‌منه، با گروهی از کارآگاهان دوره‌دیده در برابر در آپارتمان زن جوان حاضر شد. کارآگاهان در را شکستند و صحت اعترافات زن برایشان مسجل شد. این‌جا نباید خیلی هم از خون سخن گفت، زیرا تنها اختلاف‌سطح‌هایی را که لازم است باید ارایه کرد، به همین خاطر توجه شما را به برنامه‌های رنگ و وارنگ تلویزیون و فیلم‌های سینما و یا موسیقی‌های شاد جلب می‌کنم. اگر قرار هم بر جاری شدن است، نباید حتماً خون باشد. شاید بهتر است به تأثیر هم‌آهنگی چند رنگ شناخته‌شده اشاره شود. مقتول توتگس لباس سرهم‌بندی شده‌ای به سان لباس شیوخ عرب بر تن داشت که از چند ملحفه‌ی سفیدرنگ به‌هم متصل شده بود. همه خوب می‌دانند که آن‌همه خون سرخ بر روی آن‌همه سفیدی چه غوغایی می‌تواند برپا کند. این‌جا به ضرورت تپانچه مبدل به هفت‌تیر آب‌پاش می‌شود و چون لباس بالماسکه‌ای که در این مورد به‌کار گرفته شده است، بی‌شباهت به پرده‌ی نقاشی نیست، صحنه بیشتر به پرده‌ای از نقاشی‌های مدرن شباهت پیدا می‌کند تا به تنبوشه‌های فاضلاب.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم یا خشونت چگونه شکل می‌گیرد و به کجا می‌انجامد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳۵

بسیار شگفت انگیز بود که الزه و کنراد هیچ کدام متعجب نشدند و سعی هم در جلوگیری از کار او نکردند، وقتی که دیدند کاترینا به سوی بار منزل رفت و بطری های شری و ویسکی و شراب قرمز و یک بطری آب آلبالو را برداشت و بدون کوچک ترین حالت عصبانیتی در کمال خونسردی یک یک آن ها را به طرف دیوار روبه رو پرتاب کرد و شکست.
همین عمل در آشپزخانه با شیشه های رب گوجه فرنگی و نمک و سرکه تکرار شد و در حمام و اتاق خواب با شیشه های شامپو و لوازم آرایش و عطر و ادکلن ادامه یافت.
کنش آن چنان خونسردانه و قاطع پیش می رفت که الزه و کنراد نتوانستند هیچ واکنشی نشان دهند.

۳۶

نظریه های فراوانی در رابطه با زمانی که کاترینا تصمیم به قتل گرفته، به وجود آمده بود. عده ای عقیده داشتند نخستین مقاله ی روزنامه برای اتخاذ این تصمیم کافی بود. عده ای دیگر جمعه را روز تعین کننده می دانستند، زیرا در این روز روزنامه هنوز به حملاتش ادامه می داد و برخورد همسایه ها که کاترینا به روی رفتارشان حساب زیادی می کرد، با او بد شد. تلفن های تهدیدآمیز و نامه های کذایی و بعد هم روزنامه ی شنبه و گذشته از آن «در این جا به پیشواز می رویم» روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه. این نظریه ها، چه واهی باشند و چه نه، تاثیری بر وقوع حادثه ندارد. او نقشه ی قتل را کشید و آن را اجرا کرد. والسلام. مسلم این است که خشم و نفرت در او به تدریج به وجود آمده که اظهارات شوهر سابقش در این تنفر سهم بزرگی داشت، که پس از آن روزنامه ی فوق العاده یکشنبه، نه تنها این خشم را کاهش نداد بلکه در ازدیادش بسیار هم موثر بود.

۳۷

پیش از آن که آخرین سد آب برگردان از میان برود و دیگربار به شنبه فلاش بک زده شود، باید تنها از جمعه بعدازظهر و شب شنبه در خانه ی خانم ولترزهایم گزارش داد. جمع بندی کلی، در عین ناباوری صلح آمیز است. کوشش کنراد بایترز در منحرف کردن مسیر فکری کاترینا با گذاشتن نوار موسیقی شاد، آن هم موسیقی امریکای جنوبی و دعوت از او برای رقصیدن هم ثمربخش نبود. تلاش برای جدا کردن او از روزنامه و نامه های رسیده هم راه به جایی نبرد. کوشش دیگر در کم اهمیت و موقتی جلوه دادن همه ی پیش آمدها، با شکست روبه رو شد. مگر نه این که او پیش آمدهای بسیار ناراحت کننده تری را پشت سر گذاشته بود؛ بدبختی دوران کودکی، زندگی زناشویی با برت لوی دیوانه، اعتیاد به الکل و نااهل بودن مادرش که باعث نااهل شدن کورت برادرش شده بود، راستی مگر گوتن تازه جای امنی پیدا نکرده بود؟ مگر قول نداده بود که او را با خود ببرد؟ مگر هنگام کارناوال نبود؟ وضع مادی او هم که بد نبود؟ مگر او دوستان مهربانی مانند بلورنا و هی پرتس و هم چنین «مردک مسخره» نداشت؟ «هنوز هم دلشان نمی آمد «آقای مهمان» را به نام بخوانند» و همه ی این جریانات خوشحال کننده اند و نه غم انگیز. در این جا کاترینا مخالفت کرد و «انگشتر لعنتی» و «پاکت نامه های مضحک» را یادآور شد که هر دو برایش وضعیت بسیار بدی را به وجود آورده اند و حتی شاید لودویگ را به شک اندازند. چگونه می توانست فکر کند که «مردک مسخره» با آن جهان بینی احمقانه اش برایش تا چه اندازه گران تمام خواهد شد. نه. این ها براستی خوشایند نبودند. صحبت بر سر مسایل روزمره مانند تعویض آپارتمان و امثال آن که شد، کاترینا موضوع را عوض کرد. او تنها می خواست یک دست لباس کارناوال تهیه کند و به خاطر مُد بودن لباس عربی از خانم ولترزهایم خواست که یک ملحفه ی بزرگ سفید به او قرض دهد، تا بتواند در روزهای شنبه و یکشنبه با لباس عربی در کارناوال ظاهر شود. فکر می کنید که چه اتفاق ناگواری افتاده است؟ اگر به دقت با مسئله برخورد شود، هیچ و یا بهتر: رخدادی در اصل مثبت، چرا که کاترینا در هر صورت «کسی را که باید بیابد» یافته است. «شبی بسیار دوست داشتنی» را با او گذرانده، حالا هم بازجویی و بازرسی را پشت سر دارد. لودویگ هم آن گونه که پیداست مرد هوس بازی نیست. با یک مشت چرندیات نوشته شده در روزنامه و تلفن و نامه ی چند خوک کثیف هم که دنیا به آخر نمی رسد. آیا لودویگ برایش عزیزترین کس نبود؟ کاترینا هم تنها کسی بود که می دانست لودویگ در چه جای راحتی زندگی می کند. حالا باید یک دست لباس کارناوال دوخت، که کاترینا را بسیار جذاب کند، یک زن عرب با لباس یک دست سفید.
دست آخر حتی طبیعت هم حقش را می خواست. چرتی زده شد، بار دیگر بیداری، باز هم چرتی زده شد. می خواهید گیلاسی با هم بنوشیم؟ چرا نه؟ تصویری به غایت دوستانه؛ خانمی جوان که بر روی کار خیاطی اش چرت می زند، در حالی که یک کامل زن و یک کامل مرد با دقت و وسواس بسیار مواظبش هستند و دور و برش می چرخند «تا طبیعت هم حقش را بگیرد.» طبیعت بیش از اندازه هم حقش را گرفت، به طوری که کاترینا یک بار ساعت دوونیم شب از صدای زنگ تلفن بیدار نشد، اما چرا دست های خانم ولترزهایم آن گاه که گوشی را برمی داشت، به یک باره به لرزش افتادند؟ آیا او منتظر تلفنی تهیدآمیز با «احساس عاشقانه» مانند چند ساعت پیش بود؟ در حالت طبیعی ساعت دوونیم شب هنگام تلفن زدن نیست، اما او به سرعت گوشی را برداشت و هنوز بله نگفته بود که تلفن قطع شد. بار دیگر زنگش به صدا درآمد. باز هم پیش از بله گفتن قطع شد. در حقیقت افرادی هم بودند که می خواستند به این وسیله اعصاب خرد کنند. بعد از آن که اسم و آدرس را از طریق روزنامه به دست می آوردند پس بهتر بود که گوشی دوباره سر جایش قرار نگیرد.
تصمیم بر آن بود که کاترینا اگر می شد روزنامه ی شنبه را نگاه نکند، اما او از لحظه ای غفلت که در آن الزه خوابش برد و کنراد در حمام ریشش را می تراشید، سود برد، به خیابان رفت و در نخستین ساعات بامدادی جعبه ی روزنامه را شکست و به گونه ای قانون شکنانه!! از اعتماد؟! روزنامه سواستفاده کرد و یک روزنامه بدون انداختن پول، از جعبه بیرون کشید!؟ اکنون می توان سد آب برگردان را برای زمان حال برطرف شده دانست، زیرا درست در زمانی هستیم که خانم و آقای بلورنا، خسته و ناراحت و عصبانی با لباس چروکیده از کوپه ی خواب قطار پیاده شده و یک شماره از روزنامه را به دست آورده و می خواهند به خانه بروند تا آن را مطالعه کنند.

۳۸

خانم و آقای بلورنا صبح شنبه ی ناراحت کننده ای را می گذراندند. بسیار ناراحت کننده و آن هم نه به خاطر بی خوابی و لرز و تکان شب گذشته در کوپه ی قطار و نه به خاطر روزنامه که به قول خانم بلورنا مثل طاعون هر جای دنیا هم که باشی دست از سرت برنمی دارد، نه به خاطر تلگرام های پر از اتهام از طرف دوستان صاحب نفوذ و مشتریان، بلکه شاید به خاطر لوسترا(۴۷) و هاخ که صبح خیلی زود، بله خیلی زود «و شاید هم خیلی دیر، چون اگر توجه شود بهتر بود که به او در همان روز پنج شنبه تلفن می زدند» به او تلفن زده بود. برخوردش چندان دوستانه نبود. می گفت بازجویی از کاترینا تمام شده است، اما از دادگاهی شدن و یا نشدنش نمی تواند سخنی بگوید. در حال حاضر کاترینا احتیاج به پشت گرمی دارد و نه وکیل مدافع. می پرسید مگر فراموش کرده اند که هنگام کارناوال است و یک دادستان هم حق دارد در جشن شرکت کند و دُمی به خمره بزند؟ اما خوب هرچه باشد آنان همدیگر را از بیست وچهار سال قبل می شناختند، با هم به دانشگاه رفته و کار کرده بودند و آواز خوانده و حتی پیاده روی کرده بودند، بنابراین رفتار بد و بی حوصلگی این چند دقیقه آن چنان مهم نیست. مخصوصاً اگر طرف مقابل خودش هم بسیار کسل باشد، اما پس از آن درخواست توضیحات بیشتر «آن هم از طرف یک دادستان؟!» شفاهی، نه. تلفنی از راه دور. بله. دخترک خیلی ناراحت است. بعضی چیزها به هیچ وجه مشخص نیست، اما حالا دیگر بس است. شاید بعدازظهر به شکل شفاهی. کجا؟ در شهر قدم زنان. در ایوان موزه. ساعت شانزده وسی دقیقه. هیچ ارتباط تلفنی با آپارتمان کاترینا و خانم ولترزهایم و خانم و آقای هی پرتس، برقرار نشود.
یک دلیل دیگر برای ناراحت بودن، نبودن دست های نظم آفرین کاترینا بود که خیلی زود اثر خودش را گذاشته بود. چرا به یکباره در طول نیم ساعت در حالی که تنها قهوه ریخته شده بود و چند تکه نان روی میز گذاشته شده بود، بلبشوی غریبی ظاهر شد؟ دست آخر حتی تروده هم از کوره دررفت، زیرا شوهرش مرتب از او می پرسید، چه رابطه ای میان پرونده ی کاترینا با الویز اشتریب لدر و حتی شاید لودینگ وجود دارد؟ و او هیچ جواب صریحی نمی داد. تنها به طریق طنزآمیز خاص خودش که بلورنا همیشه از آن خوشش می آمد، اما امروز صبح به هیچ وجه حوصله اش را نداشت، به دو شماره ی روزنامه اشاره می کرد و می پرسید که آیا واژه یی در آن ها توجه اش را جلب نکرده است و چون می پرسید کدام واژه؟ از پاسخ دادن طفره می رفت، به این سبب که می خواست میزان باریک بینی او را بسنجد و او بار دیگر و بار دیگر این «لجن نامه، لجن نامه ی لعنتی که آدم را تا آخر دنیا هم دنبال می کند، را می خواند. هر بار هم بدون تمرکز، زیرا به خاطر آن جعلیات که از سخنانش شده بود و کلمه ی «تروده ی سرخ» عصبانی می شد. تا سرانجام مغلوب شد و خاضعانه از تروده خواست به کمکش آید. زیرا تمامی افکارش به هم ریخته بود. البته نباید فراموش کرد که او سال های دراز تنها مشاور حقوقی کارخانه ها بوده و نه کارآگاه پلیس. در نتیجه تروده مجبور به راهنمایی شد و پرسید که چگونه او متوجه ی واژه ی «آقای مهمان» در روزنامه نشده و به این فکر نیفتاده است که چرا این واژه را او در تلگرام آورده است؟ آیا ممکن است که کسی این گوتین(۴۸)، نه ببخشید گوتن را «درست به عکس نگاه کن» هر مدل هم که لباس بپوشد، «آقای مهمان» خطاب کند؟ نه. یک چنین فردی را در اصطلاح، اگر خیلی محترمانه بیان کنند، دوست پسر می گویند. من اکنون در نقش یک غیب گو درمی آیم و می گویم که این «آقای مهمان» تا نیم ساعت دیگر این جا خواهد بود و آن چه که من باز هم می توانم پیش گویی کنم: عصبانیت و درگیری و شاید پایان یافتن یک دوستی قدیمی خواهد بود و دلگیری از تروده ی سرخ و از آن بیشتر دلگیری از کاترینا که دو خصلت خانمان برانداز دارد: وفاداری و غرور. او هرگز اقرار نخواهد کرد که چگونه این جوان را از راهی که ما با هم بررسی و پیدا کرده بودیم، فراری داده است. ناراحت نشو عزیزم! این موضوع آشکار نخواهد شد، اما باید بگویم که مقصر اصلی در فرار کردن این گوتین، نه ببخشید گوتن، من هستم. تو شاید به یاد داشته باشی که من نقشه ای کامل از کانال کشی و تاسیسات مجتمع ساختمانی «مدرن در ساحل رودخانه زندگی کنید» در اتاقم داشتم. روی آن نقشه لوله های شوفاژ به رنگ قرمز، کولر به رنگ آبی، کابل ها به رنگ سبز و کانال ها به رنگ زرد کشیده شده اند. این نقشه چنان جلب توجه کاترینا را کرده بود که ساعت ها در کنار آن می ایستاد و به آن نگاه می کرد، چرا که او خودش هم آدم منظم و مقرراتی ای است و همیشه از من راجع به مفهوم «این نقاشی آبستره» «آن را چنین می نامید» سئوال می کرد، تا جایی که من تصمیم داشتم یک کپی از آن تهیه و به او هدیه کنم. خوشبختانه این کار را نکرده ام، چون تجسم کن این نقشه را پلیس در آپارتمان او پیدا می کرد. آن وقت نظریه ی توطئه و سرعنوان درشت روزنامه درمی آمد: «رابطه ی بین تروده ی سرخ - خرابکاران - کاترینا و آقای مهمان». این نقشه برای دزدها و فاسق ها که می خواهند مخفیانه در ساختمان آمد و شد کنند، راهنمای ایده آلی است. من خودم به او توضیح داده بودم، این راه ها چه ارتفاعی دارند، کجا می شود ایستاده رفت، کجا باید خم شد، کجا باید خزیده رفت. این جوان دوست داشتنی که احساس عاشقانه اش هنوز هم رویاهای کاترینا را شکل می دهد، تنها به این طریق می توانست از چنگ پلیس فرار کند. او اگر واقعاً سارق بانک باشد بسیار آسان می توانست این سیستم را بفهمد. شاید «آقای مهمان» هم به همین شکل به آن جا رفت و آمد می کرده این آپارتمان های جدید سیستم حفاظتی بسیار جدیدی لازم دارند، که با آپارتمان های قدیمی به هیچ وجه قابل مقایسه نیست. تو باید به پلیس و دادستانی در فرصت مناسب در این مورد تذکر بدهی. آن ها فقط از درهای اصلی و شاید راهروها و آسانسور مراقبت می کنند، اما باید به آسانسور باربری هم توجه شود که یک راست به زیرزمین می رود و آن جا پس از چند صد متر خزیده رفتن به در کانال خروجی می رسد و دیگر کار تمام است. قبول کن آن چه را که الویز احتیاج دارد سرعنوان درشت روزنامه نیست. آن چه را که او احتیاج دارد، رد گم کردن در بازجویی و گزارشات در رابطه با بازجویی است و چیزی که او به همان اندازه ی سرعنوان درشت روزنامه از آن می ترسد چهره ی عصبانی ماد(۴۹)، همسر قانونی و شرعی و مادر چهار فرزندش است. تا به حال دقت کرده ای با چه شوق و ذوق و شور جوانی و من باید بگویم بسیار صمیمانه؛ از کاترینا برای رقص دعوت می کرد و چه عاشقانه چندین بار با او رقصید. چه طور او پیش دستی می کرد تا کاترینا را به خانه اش برساند و چه قدر مایوس شد وقتی متوجه شد کاترینا یک اتومبیل خریده است. آن چه را که او به آن محتاج بود و قلبش برای آن می تپید موجودی زیبا و دوست داشتنی و جوان مانند کاترینا بود که جلف هم نیست و شاید خودش هم نمی داند که تا چه اندازه زیباست. راستی کاترینا دل تو را هم برده است؟»
بله. بله. او این کار را کرده است. بله من اعتراف می کنم که به او علاقه مند هستم و خیلی هم بیشتر از علاقه مند. تو هم خوب می دانی که این تنها مردان نیستند که گاهی به زنان شان خیانت می کنند، زنی را در آغوش می گیرند و شاید کمی هم بیشتر، اما کاترینا از این قماش زنان نیست که از «آقای مهمان» پذیرایی کند. من هم سعی نمی کنم که پیش او «آقای مهمان» شوم. اگر چیزی هم جلوی مرا می گیرد و شاید «آقای مهمان» شدن را برایم غیرممکن می کند، احترام و یا ترس از تو نیست، بلکه احترام به خود کاترینا است. بله. احترام و یا بهتر بگویم وحشت از چهره ی معصوم کاترینا. شاید هم بیشتر از «معصوم» که من واژه ای برایش نمی یابم. این سردی عجیب و حالت صمیمانه ی او و روشی که او زندگی درهم ما را سر و سامان می دهد و برایمان برنامه ریزی می کند، هرگونه فکری از این قبیل را در من از بین می برد. من می ترسم از این که رویاهای زندگی او را خراب کنم. او زنی بسیار حساس است و اگر درست باشد که الویز همان «آقای مهمان» است، پوزه اش را خرد خواهم کرد. اکنون باید به کاترینا خیلی کمک کرد، زیرا او بسیار ساده است و از دوز و کلک های بازجویی اطلاع چندانی ندارد و حالا بسیار دیر شده است. باید به هر شکل که شده او را امروز پیدا کرد...» او هنوز سرگرم سخن گفتن بود که تروده با طنز نیش دارش سخن او را برید: «آقای مهمان» هم اکنون وارد می شوند.

۳۹

باید این جا تاکید شود که بلورنا با مشت به پوزه ی الویز اشتریب لدر که با یک اتومبیل مجلل کرایه ای آن جا آمده بود، نکوبید. باید کوشش کرد که کمترین مقدار خون ریخته شود و خشونت جسمانی را اگر نشود کاملاً از بین برد، باید به حداقل کاهش داد. این وظیفه را گردن ما گذاشته اند. البته بدان معنا نیست که در منزل بلورنا باید محیط گرمی به وجود آید، برعکس اوضاع بحرانی تر می شود، زیرا تروده بلورنا نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و دوست قدیمی را هنگامی که وارد می شد، در حالی که فنجان قهوه اش را هم می زد، چنین خواند: «درود بر آقای مهمان» و آقای بلورنا که در محظوریت قرار گرفته بود گفت: «به گمانم تروده یک بار دیگر تیر را به هدف زد» و الویز اشتریب لدر پاسخ داد: «بله. اما سئوال این است که آیا شوخی همیشه جایز است؟»
باید یادآور شد که قبلاً یک بار بگومگوی شدید و غیرقابل تحملی میان خانم بلورنا و الویز به وجود آمده بود. البته اشتریب لدر قصد نداشت او را از راه به در کند، اما می خواست با او لاس خشکه ای بزند که خانم بلورنا با برخوردی خشک و سرد به او فهمانده بود؛ هرچند گمان می کند کسی تاب مقاومت در برابرش را ندارد، اما این گونه نیست «حداقل برای خانم بلورنا». با این مقدمات و در این شرایط آقای بلورنا، الویز را به اتاق کار خودش راهنمایی کرد و از خانم بلورنا خواست که آنان را تنها بگذارد و در این فاصله «خانم بلورنا پرسید کدام فاصله؟» تمام سعی خود را برای یافتن کاترینا انجام دهد.

۴۰

چرا برای یک نفر اتاق کارش ناگهان تهوع آور می شود؟ همه چیز را به هم ریخته و کثیف می بیند، در حالی که حتی یک چوب کبریت هم زیادی نیست و همه چیز سر جای خودش قرار گرفته است. چه چیز سبب می شود مبل های چرمی قرمزرنگ که خاطرات جالبی از معاملات پرسود و گپ زدن های دوستانه را شاهد بوده اند و روی شان واقعاً راحت می شود لم داد و به موسیقی گوش داد و یا حتی قفسه ی کتابخانه ی دوست داشتنی قدیم ناگهان چندش آور و از بنیان کج و معوج جلوه کنند، تابلوی نقاشی آویخته از دیوار اثر شاگال که امضای خود نقاش را دارد، آن چنان مشکوک به نظر آید که گویی خود نقاش آن را کپی کرده است؟ زیرسیگاری و فندک و مشروب خوری و اشیای لوکس و گران قیمت دیگر چه گناهی مرتکب شده بودند؟ چه سبب می شود که یک روز خسته کننده پس از یک شب خسته کننده به هیچ وجه تحمل پذیر نباشد؟ به چه علت اختلاف میان دو دوست قدیمی تا آن اندازه بالا می گیرد که دیگر هیچ علاقه ای در میان نباشد؟ گناه دیوارهای نقاشی شده به رنگ لیمویی که با تابلوهای نقاشی مدرن معاصر تزیین شده اند چیست؟
الویز اشتریب لدر سفره ی دلش را گشود: «بله. بله. من آمده ام فقط این را بگویم که دیگر به کمک تو در این مسئله احتیاجی ندارم. تو باز هم در فرودگاه به خاطر وجود مه از کوره دررفتی. یک ساعت بعد از آن که شما عصبی شدید و یا حوصله تان سر رفت، مه از بین رفته بود و شما می توانستید با این وجود ساعت هجده وسی دقیقه این جا باشید. شما حتی می توانستید با کمی خویشتن داری دوباره به فرودگاه تلفن بزنید و از نبودن مانع برای پرواز آگاه شوید. از این بگذریم چون به هر حال اگر شما به هواپیما هم می رسیدید، باز هم به موقع به این جا نمی آمدید. چون بخش اعظم و مهم بازجویی تمام شده بود و بقیه هم مسئله ی مهمی در برنداشت.»
بلورنا گفت: «من علیه روزنامه هیچ کاری نمی توانم انجام دهم» الویز سخنش را قطع کرد: «روزنامه هیچ خطری برای من ندارد. لودینگ نفوذ بسیار بر آن دارد، اما نشریات دیگر هم هستند و من هرگونه سرعنوان درشت لازم دارم غیر از این نوع که مرا با خرابکاران مربوط کند. داستان رابطه ی عاشقانه و رمانتیک با یک زن در نهایت بر زندگی خصوصی ام تاثیرگذار خواهد بود، نه در مسایل دیگر و حتی عکسی با زن جذاب و جوانی مانند کاترینا و یا نامه هایی که برایش فرستاده ام و از آن ها یکی پیدا شده و جواهراتی که به او هدیه دادم و انگشتری گران قیمت در میان شان هست. هیچ کدام مضر و خطرناک نیستند. نظریه ی «آقای مهمان» هم کنار گذاشته شده است. مشکل کار توتگس است که در روزنامه ها و مجلات دیگر هم با نام مستعار گزارش هایی می نویسد که در روزنامه اجازه ی نوشتن شان را به وی نمی دهند. کاترینا قول یک مصاحبه ی جنجال برانگیز را به او داده است. من ساعتی پیش از لودینگ این موضوع را شنیدم. او می گوید که توتگس این مصاحبه را انجام خواهد داد. او بر روزنامه نفوذ دارد، اما بر فعالیت های دیگر این خبرنگار مشنگ، توتگس کوچک ترین کنترلی ندارد. گویا تو در جریان نیستی؟» بلورنا گفت: «نه من از هیچ چیز خبر ندارم.»
- وضعیتی قابل تعمق برای یک وکیل که موکلش من هستم. این مانند آن است که کسی وقتش را به فعالیت کردن بیهوده در کولاک و مه شدید هدر دهد به جای آن که یک تلفن به اداره ی هواشناسی بزند و آگاه شود که مه به زودی از بین خواهد رفت. هیچ خبری هم از کاترینا نداری؟
- نه. تو چه طور؟
- نه. مستقیم با او تماس ندارم. من تنها می دانم که او حدود یک ساعت پیش به روزنامه تلفن زده و با توتگس قرار یک مصاحبه ی جنجالی را گذاشته است. این مسئله ایست که برای من اهمیت فوق العاده دارد. تمام حواسم را به خود جلب کرده و معده دردی شدید برایم به وجود آورده «این جا چهره ی اشتریب لدر تاثیرگذار و صدایش محزون شده بود» تو می توانی از فردا هرچه دلت می خواهد به من ناسزا بگویی. من از اعتماد شما سواستفاده کرده ام، اما از طرف دیگر ما در کشوری آزاد زندگی می کنیم که در آن هر کسی آزاد است رابطه ی عشقی آزادی داشته باشد. من به تو قول می دهم که هرچه در توان دارم برای کمک کردن به او انجام دهم. حتی شهرتم را به خطر اندازم، زیرا - هرچه دلت می خواهد بخند - من واقعاً عاشق او هستم، اما او کارش از کمک کردن گذشته است. من هنوز امکان کمک شدن دارم. او حتی اجازه نمی دهد که کمکش کنند.
- برای مقابله با روزنامه هم نمی توانی کمکش کنی؟ برای مقابله با این خوک های کثیف؟
- وای خدای من! تو نباید در مورد روزنامه تا این اندازه سخت گیری کنی، حتی اگر اکنون شما را کمی ناراحت می کند. ما در حال حاضر بر سر آزادی روزنامه ها و روزنامه نگاری بحث نداریم. مخلص کلام؛ من مایلم تو در زمان مصاحبه به عنوان وکیل من و او حاضر باشی. اصل قضیه تا به حال نه در بازجویی و نه به وسیله ی نشریات برملا نشده است. من شش ماه پیش کلید یک ویلا در کل فورست هایم(۵۰) را به زور به او داده ام، اما این کلید نه در منزل اش بوده و نه همراهش. من مطمئن هستم که او کلید را داشته، اگر دور نیانداخته باشدش. این کار درستی نبود، اما من می خواستم او این کلید را هر طوری شده داشته باشد، زیرا امیدوار بودم که شاید آن جا به دیدنم بیاید. قبول کن که من می خواهم به او کمک کنم. می خواهم از او پشتیبانی کنم و حتی آن جا بروم و بگویم «آقای مهمان» من هستم، اما می دانم که او رابطه اش را با من حاشا خواهد کرد. با لودویگ عزیزش را هرگز.
حالت تازه و غافلگیرکننده ای در چهره ی اشتریب لدر به وجود آمده بود که حس ترحم بلورنا را نسبت به او برانگیخت «خوب این حداقل مطمئن است، اما از روی کنجکاوی آیا این پرسش برای دلداری بود و یا از روی حسادت؟» جریان جواهرات و نامه ها و کلید چیست؟» - «لعنت بر شیطان! هوبرت. تو نمی خواهی هنوز هم متوجه شوی؟ این موضوعی است که من نمی توانم به لودینگ و هاخ و پلیس بگویم. من اطمینان دارم که او کلید را به لودویگ داده و این جوانک دو روز است که آن جا اتراق کرده. من از کاترینا و از پلیس و از این خرابکار که در منزلم در کل فورست هایم جا خوش کرده است، می ترسم. می ترسم که پلیس او را آن جا پیدا کند. می خواهم پیش از افتادن این اتفاق از آن جا رفته و دستگیر شده و کار پایان یافته باشد. حالا متوجه می شوی؟ به نظر تو چه باید کرد؟»
- تو می توانی به ویلایت در کل فلورست هایم تلفن بزنی.
- و تو فکر می کنی او اگر آن جا باشد گوشی تلفن را برمی دارد؟
- پس باید به پلیس تلفن بزنی. راه دیگری وجود ندارد و برای این که مشکلی برایت به وجود نیاید، بدون معرفی کردن خودت تلفن بزن. حتی اگر کوچک ترین امکان در بودن لودویگ در آن ویلا باشد، باید این کار را بکنی وگرنه من تلفن می زنم.
- تا این که نام من و خانه ام در رابطه با این خرابکار سرعنوان روزنامه ها بشود، اما من فکر دیگری دارم... فکر کردم شاید تو به آن جا بروی یعنی به عنوان وکیل من به اموالم سر بزنی؟
- در این وضعیت؟ یعنی میان تعطیلات کارناوال در حالی که روزنامه می داند که من مسافرتم را نیمه تمام گذاشته ام... حتماً این کار را کرده ام که از ویلای تو بازدید کنم. که چی؟ که ببینم یخچالت کار می کند یا نه؟ ترموستات شوفاژ خراب شده یا نه؟ همه ی شیشه ها سالمند یا چندتای شان شکسته؟ بار مرتب است و ملحفه ها شسته شده؟ با در نظر گرفتن این که من یک وکیل سرشناس کارخانه ها هستم و «صاحب یک ویلای لوکس با استخر شنای شخصی» و همسر «تروده ی سرخ»... جدی جدی فکر می کنی که این فکر عاقلانه است؟ و در حالی که خبرنگاران روزنامه کوچک ترین حرکت مرا زیر نظر دارند. من هنوز از قطار پیاده نشده، به سمت ویلای تو حرکت می کنم تا ببینم که آیا درخت های گیلاس به زودی شکوفه خواهد کرد یا نه؟ گل یخ روییده یا نه؟ تو مطمئن هستی که این ایده بی نقص است؟ بی آن که در نظر بگیریم که «لودویگ عزیز» به همه ثابت کرده است که خیلی خوب نشانه گیری می کند؟
- من نمی دانم که این طنز و شوخی های تو اکنون به جا است یا نه، اما از تو به عنوان یک وکیل و دوست خواهش می کنم ماموریتی که آن هم کار شخصی نیست بلکه طبیعتی اجتماعی دارد را انجام دهی و آن وقت تو با طعنه از گل یخ صحبت می کنی؟ این مسئله تا آن اندازه مخفی نگه داشته شده است که ما از امروز صبح هیچ اطلاعی از آن بابت نداریم. همه ی آن چه را که ما می دانیم از طریق روزنامه است که خوشبختانه لودینگ رابطه ی خوبی با آن دارد. دادستان و پلیس حتی به وزارت کشور هم اطلاعی نمی دهند وگرنه با وجود رابطه ی خوبی که لودینگ با وزارت کشور دارد می توانستیم از این طریق هم کسب اطلاع کنیم. مسئله جانم، مسئله ی مرگ و زندگی است، هوبرت.
در این لحظه تروده بی آن که در بزند، با یک رادیوی ترانزیستوری وارد اتاق شد و امر به سکوت کرد: «دیگر پشت سر مرده ها صحبت نکنید و از زنده ها بگویید. خدا را شکر جوانک را دستگیر کردند. گویا او شروع به تیراندازی می کند و خودش هم در تیراندازی متقابل تیرخورده زخمی می شود، اما زخمی سطحی و نه کشنده. در ویلای تو در کل فورست هایم میان استخر و آلاچیق. مردم صحبت از ویلای نیم ملیونی دوست لودینگ می کنند. راستی خیلی عجیب است. هنوز هم انسان واقعی پیدا می شود. نخستین موضوعی که لودویگ گفته است، بی گناه بودن کاترینا است و این که رابطه ی آنان تنها یک رابطه ی عاشقانه بوده است و به اتهامات زده شده به او هیچ ارتباطی ندارد. اتهاماتی که او مانند سابق انکارشان می کند. شاید تو مجبور شوی چند جام شیشه خرج کنی الویز، آن جا یک آتش بازی درست و حسابی بوده. اسم تو هنوز برده نشده است. شاید لازم باشد که تو به زنت، ماد تلفن بزنی. او الآن به شدت عصبانی است و احتیاج به محبت دارد. به علاوه همزمان با دستگیری لودویگ گوتن دو سه تن از به اصطلاح همدست هایش را هم در مکان های دیگر دستگیر کرده اند. همه ی این موفقیت ها از افتخارات شخص کمیسر بایتس منه است. حالا بلند شو و راه بیفت الویز عزیز و برای تغییر ذایقه هم که شده این بار «آقای مهمان» زنت شو!»
می شود مجسم کرد که در این هنگام در اتاق کار بلورنا کار می خواست به زد و خورد و خشونت جسمانی بکشد که این البته هیچ گونه هماهنگی با دکور اتاق نداشت. الویز اشتریب لدر می خواست گریبان تروده بلورنا را بگیرد که بلورنا او را از این کار بازداشت و به او تذکر داد که نباید با خانم ها دست به یقه شد! او هم در پاسخ گفت: چندان مطمئن نیست که تروده را با این بدزبانی بشود خانم نامید و البته واژه هایی وجود دارند که در رابطه های معین و به ویژه آن گاه که پای واقعه ای مصیبت بار در پیش است نباید از آن ها استفاده کرد و به طنز بیان کردن شان هم مجاز نیست. او تحمل شنیدن شان را ندارد و اگر یک بار دیگر تکرار شوند... چه خواهد شد؟ هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، زیرا او در همین اثنا منزل بلورنا را ترک کرد. آن گاه که بلورنا می خواست همسرش را به خاطر تندروی شماتت کند، سخنش با این جمله ی او بریده شد: «مادر کاترینا شب گذشته مرد. من خبر او را از کوئیر دارم.»

۴۱

پیش از آن که آخرین کانال زده شده را جهت دهیم و به زهکشی اصلی هدایت کنیم، باید به یک اشکال به اصطلاح فنی هم در این میان اشاره کرد. در این داستان رخدادهای بسیاری به گونه ای دردناک که امکان تغییر دادنش هم نیست، پیش می آید. او بسیار پرجنب وجوش است و به شکلی که نمی شود کنترلش کرد. این از نقاط ضعف اوست. به لحاظ طبیعی اگر زنی با شغل آزاد خدمتکاری به خبرنگاری شلیک کند و او را بکشد، عملی بسیار شنیع و غم انگیز انجام داده است. باید سعی شود که سیر تکامل و چگونگی پیش آمدن این عمل کالبدشکافی و شرح داده شود، اما چه باید کرد با آن وکیل سرشناسی که به خاطر یک دختر خدمتکار تعطیلات اسکی استحقاقی خودش را نیمه کاره رها می کند؟ و یا با کارخانه داری که «در کنار شغل اصلی اش استاد دانشگاه و عضو حزب نیز هست» و می خواهد با احساسات نیم بند و یک جانبه ی عاشقانه کلید ویلا «و هم چنین خودش» را با زور به همین دختر تحمیل کند؟ آن هم همان طور که آگاهید بی نتیجه. او هم خواهان روشن شدن اذهان عمومی است، اما تنها به گونه ای که خودش می خواهد و از یک سمت و سو. مخلص کلام: بسیاری از افراد و چیزهای ناهماهنگ و نامتجانس وجود دارند که در جریان «چنین بازجویی ای» داخل می شوند و اشکال به وجود می آورند. با کارآگاهان پلیس چه باید کرد که همواره خواهان «اتصال» به منبع هستند و البته اجازه اش را هم پیدا می کنند؟ مختصر و مفید: همه چیز به خارج نفوذ می کند، اما در لحظه ی تعیین کننده برای وقایع نگار نفوذناپذیر می نماید. چون شاید از بعضی ها چیزی به بیرون درز کند «مانند هاخ و یا سایر ماموران» اما آن هم به خاطر این که قدرت حقوقی ندارد و در دادگاه بی ارزش است، کوچک ترین ارزشی برای اذهان عمومی نخواهد داشت. مانند «اتصال» یافتن برای استراق سمع. این عمل البته برای پیش بردن روند بازجویی و نتیجه گیری در آن بسیار مفید است، اما در دادگاه دلیلی به حساب نمی آید و حتی اجازه ی طرح شدن هم ندارد. راستی از این گذشته چه حالت روانی به افراد استراق سمع کننده دست می دهد؟ چنین کارمندی که کاری جز انجام وظیفه نمی کند، به چه فکر می کند؟ تازه انجام دادن این کار هم اگر در اثر فشار مستقیم نباشد، حداقل به خاطر از دست ندادن حقوق بخور و نمیر است. چه فکر می کند این کارمند هنگامی که باید به تلفن های افرادی گوش کند که با بی شرمی و وقاحت با زن معصوم و بی گناهی مانند کاترینا بلوم، درباره ی مسایل جنسی صحبت می کنند؟ آیا او دچار هیجانات روحی و یا جنسی نمی شود؟ احساس تنفر می کند یا همدردی؟ و یا لذت می برد از این که تهدید به اعمال جنسی خشن روح و قلب زنی را که ملقب به «خواهر روحانی» شده، به شدت جریحه دار می کند؟ البته بسیاری از مسایل آشکار اتفاق می افتند و خیلی بیشتر در نهان. کارمندی نگون بخت که لقمه ای نان حلال برای خود را با استراق سمع تلفنی به دست می آورد، چه فکری می کند، هنگامی که برای مثال صدای لودینگ را می شنود که به سردبیر روزنامه تلفنی دستور می دهد: «تمام مورد الف حذف شود و هرچه راجع به ب دارید وارد شود.» البته تلفن لودینگ به این خاطر شنیده نمی شد که او زیر نظر پلیس بود. بلکه به خاطر شناختن مزاحمان و تهدیدکنندگان و گانگسترهای سیاسی این عمل انجام می شد. یک استراق سمع کننده ی از همه جا بی خبر چگونه باید بداند که مراد از الف آقای الویز اشتریب لدر و ب آقای بلورنا است و نباید در روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه چیزی در مورد الف نوشته شود بلکه هرچه بیشتر در مورد ب و او از کجا باید حدس بزند که بلورنا وکیل مورد اعتماد آقای لودینگ است که بیش از نیاز، نبوغ خود را چه در سطح ملی و چه در سطح بین المللی ثابت کرده است. هیچ مقصود دیگری نیست اگر این جا و جای دیگر از منابعی سخن گفته می شود که «نمی توانند به یکدیگر برسند» مانند شاهزادگانی که خواهر روحانی قلابی شمع های شان را کشت. یکی از آنان در دریا غرق شد و مرد.(۵۱) خانم لودینگ می خواهد توسط آشپزش به منشی همسرش تلفن زده و بپرسد او برای دسر ناهار روز یکشنبه بین ژامبون با خشخاش و یا بادام زمینی با بستنی و خامه و یا تنها بستنی با خامه کدام یک را ترجیح می دهد؟ در پاسخ خانم منشی که نمی خواهد مزاحم رییس اش شود و سلیقه ی او را در غذا خوردن می داند یا شاید پی دعوا می گردد با صدایی جیغ جیغی جواب می دهد: آقای لودینگ برای یکشنبه ظهر کرم کارامل با سس مخصوص را ترجیح خواهند داد. خانم آشپز هم که اعتقاد دارد سلیقه ی غذایی خانواده ی لودینگ را می داند، مخالفت می کند و می گوید که این برای او خیلی غیره منتظره و عجیب است. به این جهت از منشی می پرسد: آیا او سلیقه ی خود را با آقای لودینگ اشتباه نگرفته است؟ آیا او نمی تواند بی واسطه با آقای لودینگ ارتباط برقرار کند تا ایشان خودشان خواستشان را بیان کنند؟ در پاسخ خانم منشی که همیشه در سفرها با آقای لودینگ همراه است و با او در هتل های پالاس و هیلتون هم غذا می شود، می گوید که ایشان همواره در مسافرت هایشان با او برای دسر کرم کارامل میل می فرمایند. خانم آشپز می گوید اما در روز یکشنبه خانم منشی با او نیست و شاید آقای لودینگ در محیطهای مختلف به دسرهای مختلف تمایل داشته باشند. بعد هم مدتی طولانی در مورد دسر ژامبون بحث و جدل می شود و همه ی این مباحث با خرج من و توی مالیات دهنده روی نوار ضبط می شود! شنونده ی نوار هم باید بسیار بادقت گوش دهد، تا مبادا در این مکالمات مهم () یک رمز آنارشیستی وجود داشته باشد. برای مثال مقصد از ژامبون نارنجک و یا بستنی با بادام زمینی بمب ساعتی باشد. خوب این هم ممکن است. راستی او با خودش فکر نخواهد کرد که: «این ها هم گرفتاری دارند. ما هم گرفتاری داریم؟» چرا که شاید او به خاطر مریضی دخترش با بیمه درگیر است و پسرش هم معتاد به مواد مخدر. اجاره ی منزل و هزینه ی زندگی هم هر روز بالاتر می روند. این نوار تلفنی به خاطر تلفن یک نفر و تهدید آقای لودینگ به ترور سبب می شود تا یک کارمند پس از عمری زندگی کردن تازه متوجه شود که: ژامبون با خشخاش که همیشه آن را به جای یکی از بهترین و گرانترین غذاهای اصلی می شناخته، تنها یک دسر ساده است.
بسیاری از حوادث در برابر ما اتفاق می افتد و ما از آن چه در نهان می گذرد آگاه نیستیم. چه خوب بود که این نوارها را تمام و کمال می شنیدید، تا سرانجام آشکار شود که چه رابطه ی دوستانه ای میان خانم ولترزهایم و آقای کنراد بایترز وجود دارد. آنان یکدیگر را عزیزم یا عشق من و یا تنها با نام کوچک صدا می کنند؟ چه احساسی نسبت به هم دارند، گاهی که با هم به گردش می روند؟ آقای کنراد بایترز که به خوش صدایی اگر نه در سطح یک سولیست، اما حداقل به اندازه ی یک هم خوان در کر معروف است پای تلفن برای خانم ولترزهایم آواز می خواند یا با هم بر سر مسایل گذشته و نقشه های آینده مشاجره می کنند؟ بیشتر انسان ها نمی توانند از قوه ی تله پاتی استفاده کنند و به جبر به تلفن پناه می برند، به این خیال که مطمئن ترین وسیله است. آیا مدیرانی که کارمندان شان را به استراق سمع تلفنی مجبور می سازند به زیان های روانی آن واقفند؟ فرض کنیم که یک مرد با هیجانات شدید شهوانی که شنیده شدن تلفنش به عنوان یک مظنون اجازه داده شده است، با دوست دختر همانند خودش تلفنی صحبت می کند. خوب در یک کشور آزاد لابد مکالمه ی تلفنی هم آزاد است. واضح است که آنان به یکدیگر چه خواهند گفت. حال اگر از بد حادثه کارمندی مبادی آداب در مقام یک کارمند «بی توجه به مرد یا زن بودنش» به شکلی مستقیم و یا نوار ضبطشده همه ی این مکالمه را بشنود. آیا می توان مسئولیت آن را به عهده گرفت؟ آیا او باید این هیجانات روحی - روانی را که از شنیدن این مکالمه به وی دست می دهد تحمل کند؟ عقیده ی سندیکای عمومی کارکنان خدمات دولتی و حمل و نقل و ترافیک در این باره چیست؟ در این مملکت به همه ی آحاد مردم فکر می شود؛ به کارخانه دار و آنارشیست و مدیر بانک و دزد بانک و کارمند بانک، اما هیچ کس به فکر نیروی ملی - میهنی مسترقان سمع () نیست. آیا کلیسا نباید در این مورد دخالت کند؟ کنفرانس کشیشان در فولدا(۵۲) و کمیته ی مرکزی آنان عقیده اش راجع به این مسئله چیست؟ چرا پاپ در این مورد سکوت کرده است؛ هیچ کس حدس نمی زند که گوش های بی گناه این جا از کرم کارامل گرفته تا وقیح ترین مسئله های جنسی را باید بشنود؟ فکر می کنم در این جا سرانجام زمینه ای به وجود آمده است که سندیکا با کلیسا برای نخستین بار بتوانند همکاری کنند و یک کلاس درس اخلاق برای کارمندان جوان مسترق که البته خرج زیادی هم ندارد تشکیل دهند.

۲۵

بعضی از سدهای شناخته شده را که آن ها را هیجان هم می توان نامید، نمی توان به راحتی کنار زد. زیرا تمام منابع را نمی شود با یک حرکت جهت داد و یکباره آن چنان تغییر مسیر داد که سطوح خشک به سرعت قابل رویت شوند، اما از هیجانات بیهوده باید به هر شکل دوری گزید. در این جا باید توضیح داد که چرا صبح جمعه بایتس منه و کاترینا هر دو بسیار ملایم، تا حدی نرم و حتی مطیع بودند. کاترینا حتی مضطرب و ترسیده دیده می شد. البته با وجود خواندن روزنامه که توسط همسایه ای مهربان از زیر در خانه ی خانم ولترزهایم به درون انداخته شده بود، هر دو زن عصبی و آشفته خاطر و منزجر و مضطرب شده بودند، اما پس از تماس تلفنی با بلورنا تا اندازه ای آرامش خود را بازیافتند. تا خواندن روزنامه و تماس تلفنی با بلورنا تمام شد، خانم پلت سر در برابر در آپارتمان ظاهر گردید. او با صراحت اظهار داشت؛ آپارتمان کاترینا زیر نظر است و آنان آگاه بودند که او نزد خانم ولترزهایم آمده. اکنون متاسفانه باید هر دوتای شان به سمت محل بازجویی حرکت کنند. رفتار دوستانه و صمیمی خانم پلت سر، در ابتدای کار، اضطراب به وجود آمده از خواندن مطالب روزنامه را تحت الشعاع قرار داد و کاترینا بار دیگر به یاد خاطره ی شیرین شب گذشته افتاد، که او آن را خوشبختی بزرگ می پنداشت. لودویگ شب گذشته به او تلفن زده بود. از همان جا. او خیلی بامحبت بود و به همین خاطر کاترینا چیزی از ناراحتی هایش را برای او نگفت، چرا که نباید به او این احساس دست می داد که مسبب این گرفتاری ها است. او از عشق هم چیزی نگفت این را خودش آن گاه که با اتومبیل به آپارتمان می رفتند ممنوع کرده بود. نه. نه. حالش بیش از اندازه خوب است. طبیعی است که بسیار مایل بود نزد او باشد، برای همیشه یا دست کم زمانی طولانی و بهتر از همه برای ابد و به او گفت که در حال استراحتِ خستگی ناشی از شرکت در جشن کارناوال است و با هیچ مرد دیگری نخواهد رقصید و هیچ رقص دیگری غیر از رقص امریکای جنوبی نخواهد خواست و آن هم تنها با او و پس از آن در مورد مکان زندگی اش پرسیده بود. لودویگ هم جایی راحت داشت و همه ی وسایل آسایش و راحتی در اختیارش و به این سبب که کاترینا به وی اجازه ی سخن گفتن از عشق را نداده بود، می خواست بگوید به او بسیار علاقه مند است و روزی - کجا؟ برایش روشن نیست. می تواند یک ماه و شاید یک سال و یا چند سال طول بکشد، او را پیش خود خواهد برد. به کجا؟ آن را هم نمی داند و همان گونه که دلدادگان با یک دیگر سخن می گویند، ادامه داده بودند. هیچ اشاره ای به رابطه ی صمیمی میان شان نشد. حتی یک کلمه هم درباره ی رخدادی که بایتس منه «یا آن چه که محتمل تر به نظر می آمد - هاخ» به آن زشتی بیان کرده بود، به میان نیامد و به همین شکل که یابندگان احساس عاشقانه با هم سخن می گویند، ادامه یافت. مدتی طولانی. ده دقیقه. کاترینا به الزه گفته بود، شاید حتی بیشتر. شاید بتوان واژه های رد و بدل شده میان این دو عاشق را در فیلمی مدرن که در آن دو دلداده مدتی طولانی پشت تلفن - آن هم بیشتر مواقع از راه دور - به نمایش درآورد.
این مکالمه ی تلفنی که کاترینا با لودویگ داشت، سبب خوشحالی و رفتار دوستانه ی بایتس منه هم شده بود. با وجودی که او می توانست دلیل نرمش و خوش خویی کاترینا را حدس بزند، کاترینا به هیچ وجه نمی توانست حتی تصورش را هم بکند که او به همان سبب خوشحال است. «آدم باید این واقعه ی عجیب و درخور تامل را بهانه ای برای تلفن زدن بیشتر قرار دهد و در صورت امکان در مکالمات تلفنی از راه دور احساس عاشقانه را بیان نکند، چرا که روشن نیست با هر مکالمه ی تلفنی چه کسانی خوشحال می شوند». باید افزود که بایتس منه دلیل اضطراب کاترینا را هم می دانست، زیرا او از یک مکالمه ی تلفنی تهدیدآمیز هم آگاه بود.
خواهشمندم پیگیر منابع اطلاعات محرمانه ای که در این بخش از آن آگاه شده اید، نباشید!! این مربوط می شود به روزنه ای در داخل دیوار یک حوضچه ی فرعی که به خارج نفوذ کرده و پیش از این که دیوار ضعیف خرد شود و تمام هیجانات هدر رود به سمت فاضلاب و هم چنین رود سرازیر شده است.

۲۶

برای این که هیچ سو تفاهمی پیش نیاید، باید متذکر شد که الزه ولترزهایم و هم چنین بلورنا هر دو می دانستند که کاترینا طبیعتاً به لحاظ قانونی به سبب کمک کردن به لودویگ گوتن در فرار مخفیانه از خانه اش قابل پیگرد است. او خودش هم احتمالاً وقتی که فرار لودویگ را امکان پذیر می ساخت، از این موضوع آگاهی داشت. الزه ولترزهایم این را بسیار صریح پیش از آن که خانم پلت سر هر دوشان را برای بازجویی ببرد به او تذکر داده بود. بلورنا هم نخستین فرصت به دست آمده برای توضیح دادن شریک جرم بودن کاترینا را به او از دست نداد. از هیچ کس هم نباید گفته ی کاترینا در مورد گوتن به خانم ولترزهایم پنهان بماند. «او همان کسی است که می بایست می آمد و من آرزو می کنم با او ازدواج کنم و بچه هایم به او پدر بگویند، حتی اگر مجبور باشم سالیان دراز تا زمانی که او از زندان آزاد شود، انتظار بکشم.»

۲۷

بازجویی از کاترینا بلوم در همین جا پایان یافته تلقی شد. او تنها باید آمادگی روبه رو شدن با گفته های سایر شرکت کنندگان در مهمانی رقص خانم ولترزهایم را داشته باشد. تنها یک پرسش باید توضیح داده می شد. پرسشی که در رابطه با نظریه ی توطئه ی بایتس منه مهم جلوه می کرد. لودویگ گوتن چگونه به مهمانی رقص خصوصی خانم ولترزهایم راه یافته بود.
کاترینا اجازه یافت به خانه برود و یا در محل دیگری که می خواهد منتظر بماند. او ترجیح داد در سلولی انفرادی انتظار پایان یافتن بازجویی از خانم ولترزهایم را بکشد و پس از آن با او به آپارتمانش برود، زیرا تحمل محیط خانه ی خودش برایش عذاب آور شده بود. پیش از رفتن به سلول دو شماره ی روزنامه را از کیفش بیرون کشید و پرسید: آیا دولت «آن گونه که او گفت» هیچ کاری نمی تواند انجام دهد تا از من در برابر این لجن نامه دفاع کند و حیثیت پایمال شده ی مرا اعاده کند؟ من خوب می دانم که بازجویی از من کاری منطقی و قانونی است و شما حق دارید از کوچک ترین جزییات زندگی من آگاه شوید، اما چیزی که برای من غیرقابل درک است درز کردن جزییات این بازجویی مانند «آقای مهمان» به روزنامه است. آنان چگونه توانسته اند به این همه بهتان و دروغ که به من نسبت داده شده است دست یابند؟» این جا دادستان هاخ مداخله کرد و گفت: «مسلم است که به خاطر علاقه ی شدید مردم به مسئله ی گوتن یک اطلاعیه ی مطبوعاتی باید صادر می شد و کنفرانس مطبوعاتی هم که هنوز تشکیل نشده است، به خاطر ترس و وحشت مردم از فرار گوتن باید برگزار گردد. ناگفته نماند که عامل این فرار شما بوده اید. به علاوه شما به خاطر آشنایی با گوتن تبدیل به یک چهره ی تاریخ معاصر و به این ترتیب موضوع جالبی برای مطبوعات شده اید. مقالات تحریفی و یا اهانت آمیز در مورد شما اگر نوشته شده باشد، می توانید در مقام شاکی خصوصی شکایتی تسلیم دادگاه کنید و اگر معلوم شود که این مطالب از منافذ اداره ی آگاهی به خارج درز کرده اند، می توانید علیه شخصی ناشناس نیز طرح شکایت نمایید.» بعد او را به سلول انفرادی بردند. دیگر مراقبت شدید از وی ضرورت نداشت. به این خاطر به یک پلیس غیرمسلح جوان زن به نام رناته تسون داخ(۳۶) اکتفا شد. در گزارش این نگهبان آمده است که کاترینا در این دو ساعت و نیم تنها این دو شماره ی روزنامه را می خواند و به آن فکر می کرد. چای و قهوه و کیک را که به او تعارف شده بود با حالتی دوستانه نپذیرفت. و از هر گفتگویی درباره ی مد و یا فیلم و رقص... که نگهبان برای منحرف کردن فکر او آغاز می کرد، طفره می رفت.
او حتی برای کمک کردن به کاترینا که چشم از روزنامه برنمی داشت، مدتی نگهبانی را به همکارش، هوفتن(۳۷) سپرد و از آرشیو اداره بریده ی نشریات دیگر که در آن ها منطقی تر با مسئله برخورد می شد و حتی در پاره ای از آن ها نام کامل کاترینا بلوم نوشته نشده بود، را به او نشان داد. برای نمونه در یک نشریه این خبر تنها در ده سطر آن هم در صفحه ی چهارم، بدون عکس انتشار یافته بود که محتوای آن حکایت از گرفتار شدن زنی بی گناه و بداقبال در یک ماجرای ناخواسته داشت. او بیش از پانزده بریده از نشریات مختلف به کاترینا نشان داد، بی آن که کوچک ترین نتیجه یی از آن عایدش شود، چرا که کاترینا این پرسش را تکرار می کرد: «چه کسی این نشریات را می خواند؟ همه ی کسانی که من می شناسم تنها روزنامه را می خوانند.»

۲۸

برای روشن شدن چگونگی راه یابی گوتن به مهمانی خانم ولترزهایم نخست از خود او بازجویی شد. از همان شروع بازجویی پیدا بود که او در مقابل تمام گروه بازجویان روشی اگر نه کاملاً خصمانه، اما به مراتب خصمانه تر از بلوم دارد. او پاسخ می دهد: «متولد سال ۱۹۳۰ هستم بنابراین چهل وچهار سال دارم، مجرد کمک خانه دار بدون مدرک» و پیش از وارد شدن به اصل مطلب، با صدایی محکم و رسا بیشتر شبیه به غرش که نمایانگر تنفرش نسبت به رفتار انجام شده با کاترینا توسط روزنامه و هم چنین اشخاص خبردهنده از جزییات بازجویی به روزنامه بود، ابراز انزجار کرد و ادامه داد: «برای من روشن است که نقش کاترینا در این ماجرا باید مورد بررسی قرار گیرد، اما چه کسی می خواهد مسئولیت متلاشی شدن زندگی یک جوان را بر عهده بگیرد. من کاترینا را از کودکی می شناسم و اکنون شاهد از بین رفتن او هستم. زندگی او از دیروز شروع به از هم پاشیدن کرده است. من روانکاو نیستم، اما حقیقت بی علاقگی او به آپارتمانش که به آن بیش از حد وابستگی داشت و برای به دست آوردنش کار فراوانی کرده است، نمایانگر تحول عمیق و خطرناک روحی در وی است.»
بریدن رشته ی کلام دادخواهانه ی ولترزهایم کار آسانی نبود. حتی بایتس منه هم به سادگی موفق به انجام این کار نشد. سرانجام آن گاه که بایتس منه موفق شد سخنش را قطع کند و او را متهم به پذیرایی کردن از گوتن کند، او به دفاع از خود پرداخت و گفت: «من حتی اسم او را هم نمی دانستم. او خودش را معرفی نکرد. کسی هم او را با من آشنا نساخت. من تنها می دانم که او در شب آن چهارشنبه ی کذایی همراه هرتا شوی مل(۳۸) و دوستش کلادیا اشترم(۳۹) که او هم همراه مردی با لباس شیوخ عرب بود، به آپارتمان من وارد شده است. مرد همراه با کلادیا رفتاری بسیار عجیب داشت. او را کارل صدا می زدند. من از کوچک ترین حوادثی که در زندگی کاترینا پیش می آید آگاهم و اطمینان دارم که او با گوتن قرار قبلی برای شرکت در مهمانی خانه ی من نگذاشته است.» اما هنگامی که او را با اعترافات کاترینا در مورد «رانندگی های بی هدف» «موردی که برای او تازگی داشت» روبه رو کردند، مجبور به پذیرفتن این نکته شد که شهادتش نمی تواند ارزش چندانی داشته باشد. درباره ی مسئله ی «آقای مهمان» او هم نمی خواست چیزی بیان کند، چرا که کاترینا این گونه می خواست. تنها نکته ای که او راجع به این موضوع می توانست بگوید این بود که: «این یک وضعیت چندش آوری است. البته مقصود من از چندش آور کاترینا نیست بلکه «آقای مهمان» است. اگر کاترینا به من اجازه دهد تمام داستان را آشکارا خواهم گفت. این غیرممکن است که هدف رانندگی هایش این «آقای» مسخره باشد و اگر من تاملی در شرح بیشتر اوصاف او دارم، تنها به این خاطر است که برای او پشیزی ارزش قایل نیستم. نقش کاترینا در هر دو مورد - در مورد گوتن و «آقای مهمان» - قابل ستایش است. کاترینا زنی فعال و منظم و کمی خجالتی است. بهتر بگویم به خجالتی بودن مجبور شده است. او در کودکی حتی متدین بود و به کلیسا می رفت. مادرش هنگامی که در کلیسای گملزبوریش به کار نظافت مشغول بود، چندین بار بی انضباطی از خودش نشان داده بود و آخرین بار مچش هنگام نوشیدن یک بطری شراب با کوستر(۴۰) در پستوی کلیسا گرفته شد و این آغاز ماجرایی غم انگیز بود. جنجالی از این موضوع به پا شد و کشیش کاترینا را در مدرسه اذیت زیادی می کرد. بله خانم بلوم، مادر کاترینا، آدم ضعیفی بود. حتی شاید الکلی هم بود، اما باید زندگی او را در نظر گرفت. با شوهری که ناقص از جنگ برگشته بود و پسری که چندان عادی نبود. شما باید از ازدواج ناموفق کاترینا اطلاع داشته باشید. من از همان ابتدای کار به او نصیحت کردم که با او ازدواج نکند. او مردی زبون است که - معذرت می خواهم - گنده گوزی زیاد از حد می کند. ازدواج کاترینا در واقع فراری از زندگی وحشتناک خانوادگی اش بود. باید پذیرفت که کاترینا با وجود آن محیط خانوادگی و آن زندگی زناشویی نامناسب قادر به خودسازی شد و تا حد زنی نمونه تکامل یافت. استعداد و کارایی شغلی اش درخور ستایش است. او در امتحانات کتبی و شفاهی وزارت کار شاگردی نمونه بود و با آگاهی وسیعی که از مهمانداری و حسابداری و برنامه ریزی جشن ها دارد، امکان خوبی برای پیشرفت در این شغل دارد. با وجود این اگر روحیه اش که توسط روزنامه در حال از بین رفتن است، با محکوم نکردن روزنامه بار دیگر به دست نیاید، علاقه ی او به شغل اش مانند آپارتمانش از بین خواهد رفت.» در این لحظه سخنانش را بریدند و به او تذکر دادند که این مسئله ی اداره ی آگاهی و دادستانی نیست که نحوه ی نگارش خبرنگاران روزنامه ها را کنترل کنند و آنان را مورد تعقیب قرار دهند. «آزادی مطبوعات» نمی تواند به این سادگی مورد تجاوز قرار گیرد. او اگر شکایتی دارد می تواند دادخواستی مبنی بر جعل اکاذیب توسط روزنامه به دادستانی تقدیم کند. به خاطر نفوذ غیرقانونی موارد بازجویی به روزنامه هم می تواند از شخص ناشناس شکایت کند. این بار دادستان جوان، دکتر کورتن بود که موعظه می کرد. اگر کسی با افراد ناباب و در محیطهای نامناسب آمد و شد نکند، هیچ بهانه ای به نشریات برای درج مقالات آن چنانی نخواهد داد. او هم چنان ادامه می داد: «تمام این جریان راه یافتن گوتن و آن مرد مرموز با لباس عربی به نام کارل در مهمانی دلالت بر بی توجهی صاحب خانه نسبت به افرادی که دعوت می کند و می خواهد با آنان معاشرت کند، دارد. برای من به هیچ وجه روشن نیست و فکر می کنم که در بازجویی از دو خانم جوان هم با توضیحات سرسری که خواهند داد، روشن نشود، چگونه خانمی مانند شما در انتخاب مهمانانش دقت کافی به عمل نمی آورد. شما باید بپذیرید که در این کار از خود سستی به خرج داده اید.» خانم ولترزهایم که اندرزهای آن مرد جوان برایش خوشایند نبود به تندی سخن او را برید و گفت: «من به شما اجازه نمی دهم که به من درس زندگی و نحوه ی مهمان دعوت کردن بدهید. من دو خانم جوان را با دوستان شان دعوت کرده بودم و هیچ گونه دخالتی در دوست یابی و معاشرت آنان نخواهم کرد. بسیار عجیب است. شما حتماً انتظار دارید که من در مهمانی هایم از همه ی مهمانان رونوشت شناسنامه و برگ عدم سوپیشینه ی کیفری تقاضا کنم.» به خانم ولترزهایم تذکر داده شد که این جا موضوع سن نقش چندانی بازی نمی کند. آن چه مهم است نظریات دادستانی است که توسط دکتر کورتن توضیح داده می شود. این یک موضوع بسیار جدی و امری جنایی است که مورد بررسی قرار می گیرد. خانم ولترزهایم به خاطر دعوت کردن از گوتن شریک جرم است. او باید به دادستان اجازه دهد هر مسئله ی حقوقی را که لازم می داند به او متذکر شود. از او بار دیگر پرسیده شد که آیا گوتن و «آقای مهمان» هر دو یک نفر هستند. او در جواب گفت: «نه.» با اطمینان کامل این موضوع را رد کرد. در پاسخ به این پرسش که آیا او «آقای مهمان» را مشاهده کرده و با او از نزدیک آشنایی دارد، مجبور شد شناسایی اش را از او انکار کند. به این سبب و باتوجه به محکم نبودن شهادتش در اطلاع از جزییات زندگی کاترینا، شهادت او بی ارزش تلقی شد و موقتاً مرخص گردید. به هنگام خروج با غرشی خشم آگین درخواست کرد تا به صورت جلسه افزوده شود که کارل با لباس شیوخ عرب به این سبب که با خود در توالت سخن می گفت به همان اندازه مظنون است که گوتن مورد ظن است. با این اختلاف که او به شکلی بی ادبانه و بدون خداحافظی مهمانی را ترک کرده است.

۲۹

راه یافتن گوتن به مهمانی توسط هرتا، فروشنده ی هفده ساله محرز بود. این سبب شد که نوبت در بازجویی به او برسد. ظاهراً خیلی ترسیده بود. می گفت تا آن زمان با پلیس سر و کار پیدا نکرده است. توضیحی سرسری در مورد آشنایی اش با گوتن داد: «من با دوستم، کلادیا اشترم که در یک کارخانه ی شکلات سازی کار می کند، در آپارتمانی یک اتاقه با دوش و آشپزخانه، زندگی می کنیم. هر دو اهل کوئیر هستیم و با خانم ولترزهایم و کاترینا دوست و خویشاوند دور هستیم. «او خیال داشت این نسبت دور را خیلی دقیق شرح دهد و بگوید که آنان نوه ی عمه ی پدربزرگ و مادربزرگ او هستند، اما به گفتن همین خویشاوند دور بسنده کرد.» ما خانم ولترزهایم را خاله و کاترینا را دخترخاله صدا می کنیم. غروب چهارشنبه، ۲۰ فوریه ی سال ۷۴ من و کلادیا بدجوری گیر افتاده بودیم. ما به خاله الزه قول آوردن دوستانمان را به مهمانی داده بودیم، چون در غیر این صورت پای رقص کم می آمد، اما دوست من سرباز است و به خاطر آماده باش آن شب احضار شده بود. هرچه به او اصرار کردم که به این احضار توجه نکند، قبول نکرد، چون چندین بار این کار را کرده بود و از تنبیه انضباطی می ترسید. او به پادگان رفت. دوست کلادیا هم از سر شب آن چنان مست شده بود که مجبور شدیم به تخت خواب بفرستیمش. بعد تصمیم گرفتیم به کافه ی پولکت(۴۱) برویم و آن جا دوتا دوست پیدا کنیم. تا خاله الزه را ناراحت نکرده باشیم. کافه ی پولکت همیشه هنگام کارناوال شلوغ است. قبل و بعد از مراسم کارناوال آدم های زیادی برای استراحت به آن جا رفت و آمد می کنند. آن جا مطمئن بودیم که به چند جوان برمی خوریم. این کافه چهارشنبه بعدازظهر محیطی بسیار گرم و خوب داشت. من دو بار از جانب فردی که تازه فهمیده ام نامش لودویگ است و از طرف پلیس به خاطر جنایت تحت تعقیب، به رقص دعوت شدم. بار دوم از او خواستم با من به مهمانی بیاید. او هم خیلی زود قبول کرد. او می گفت که در حال سفر است و هنوز نمی داند شب در کجا خواهد ماند. در مدتی که ما مشغول رقصیدن بودیم، کلادیا هم با مردی که لباس شیوخ عرب به تن کرده بود، می رقصید. او صحبت های ما را شنید و از کلادیا پرسید که آیا در این مهمانی جایی هم برای او پیدا می شود. او هم تنهاست و نمی داند بقیه ی شب چه کار کند. به این ترتیب به هدف خود رسیدیم و به سرعت آن جا را ترک کرده با اتومبیل لودویگ - ببخشید باید بگویم آقای گوتن - به سوی منزل خاله الزه به راه افتادیم. او یک اتومبیل پورشه داشت، که برای چهار نفر چندان هم راحت نبود، اما راه هم زیاد دور نبود. در مورد این سئوال که آیا کاترینا از رفتن ما به کافه ی پولکت اطلاع داشت یا نه. باید بگویم بله او می دانست. من صبح همان روز به محل کارش تلفن زدم و گفتم در صورت پیدا نکردن دوست، شب به تنهایی به مهمانی خواهیم آمد. من به او گفتم که برای پیدا کردن دوست به کافه ی پولکت می رویم. او با این کار مخالف بود و می گفت که ما بیش از حد ساده و خوش باوریم. کاترینا در این باره افکار بسیار مسخره ای دارد. به همین دلیل هم من خیلی تعجب کردم، وقتی دیدم که او به محض دیدن گوتن او را تصاحب کرد و تا نیمه شب با او رقصید و از او جدا نمی شد. مثل این که یک عمر بود او را می شناخت.»

۳۰

اعترافات هرتا شوی مل از طرف دوستش کلادیا اشترم، کلمه به کلمه تایید شد. تنها یک تفاوت بسیار کوچک وجود داشت. او سه بار با کارل رقصیده بود، نه دو بار. چون آن دو پیش از هرتا و گوتن شروع به رقصیدن کرده بودند. کلادیا اشترم هم تعجب کرده بود که چگونه کاترینا که ملقب به «خواهر روحانی» بود به این سرعت با گوتن صمیمی شده و به وی اعتماد کرده بود.

۳۱

هنوز باید از سه نفر دیگر از شرکت کنندگان در جشن خانگی بازجویی می شد. کنراد، تاجر پارچه، پنجاه وشش ساله، دوست خانم ولترزهایم. خانم هدویگ(۴۲) و آقای گئورگ پلوتن(۴۳)، ۳۶ و ۴۲ ساله، هر دو کارمند دولت. هر سه نفر حوادث آن شب را مانند هم توضیح دادند. چگونگی ورود کاترینا و ورود هرتا شوی مل همراه لودویگ گوتن و کلادیا اشترم همراه کارل با لباس شیوخ عرب و این که آن شب مهمانی بسیار گرمی بوده و به آنان خیلی خوش گذشته است. آنان رقصیده و با هم گپ زده بودند در این میان کارل خیلی شوخی می کرد. همه از این که کاترینا بلوم لودویگ گوتن را دربست پذیرفته بود، معذب شده بودند. البته گئورگ پلوتن می گفت: «اگر بشود چنین گفت، چرا که برای آن دو این چنین نبود. این موضوع به آن شب رنگ جشنی جدی داده بود که با حال و هوای کارناوال سازگاری نداشت.» خانم پلوتن پس از آن که کاترینا و لودویگ مهمانی را ترک کرده بودند و وقتی که برای آوردن یخ به آشپزخانه رفته بود، متوجه شده که کارل در توالت با خودش صحبت می کند. کارل بی درنگ پس از آن، بدون خداحافظی کردن درست و حسابی مهمانی را ترک کرده بود.

۳۲

کاترینا بلوم بار دیگر به بازجویی فرا خوانده شد. او مکالمه ی تلفنی با هرتا را تایید کرد، اما قرار گذاشتن با گوتن را هم چنان تکذیب می کرد. بایتس منه سخنی نمی گفت. دادستان جوانتر، دکتر کورتن بر این عقیده بود که کاترینا پس از مکالمه ی تلفنی اش با هرتا به گوتن تلفن زده است و آن دو با هم نقشه ی ملاقات اتفاقی در کافه ی پولکت را طرح ریزی کرده اند، تا گوتن بدون جلب توجه دیگران با کاترینا در مهمانی ملاقات کند. او اصرار داشت که تئوری اش را به تایید کاترینا برساند و کاترینا به طراحی این نقشه اعتراف کند. به باور او این کار خیلی ساده امکان پذیر بود، چرا که هرتا با صورت جذاب و موهای بلوندش در میان جمع به راحتی مشخص می شد. در این مدت کاترینا در حالی که هر دو شماره ی روزنامه را در دست راستش مچاله کرده بود با بی حالی تنها سرش را در مخالفت تکان می داد. او مرخص و به اتفاق خانم ولترزهایم و دوستش کنراد از اداره ی پلیس خارج شد.

۳۳

هنگام مرور صورت جلسه ی امضاشده ی پرونده، برای یافتن نقطه ضعف های بازجویی، دکتر کورتن گفت که باید به شکلی بسیار جدی مترصد پیدا کردن کارل بود. تا پرده از روی اعمال مشکوک وی در کافه ی پولکت و در مهمانی برداشته شود. او از این که چرا تا آن لحظه هیچ گونه اقدامی برای دستگیری کارل به عمل نیامده، بسیار شگفت زده شده بود. هرچه باشد او همراه گوتن در کافه ی پولکت ظاهر شده و با پررویی خودش را به مهمانی دعوت کرده بود. نقش او برای دکتر کورتن، اگر نگوییم مشکوک، بسیار مبهم بود.
در این جا به یکباره صدای خنده ی حاضران کورتن را خاموش کرد. همه با صدای بلند می خندیدند. حتی خانم پلت سر، مامور بد اخم هم اجازه ی تبسم به خود داد. خانم آنا لوکستر، منشی جلسه آن چنان می خندید که بایتس منه مجبور شد از او بخواهد آرام باشد. چون دکتر کورتن هنوز هم سبب این خنده را متوجه نمی شد، همکارش هاخ توضیح داد که کمیسر بایتس منه به عمد آن شیخ عرب را در نظر نمی گیرد و سخنی از او به میان نمی آورد. این بسیار واضح است که او یکی از افراد خودمان است و با خود سخن گفتنش در توالت هم در واقع خبر دادن ناشیانه به وسیله ی بی سیم بسیار کوچکش به دیگر همکاران بوده است. او می خواست به این وسیله آدرس جدید کاترینا و گوتن را گزارش دهد. «البته همکار عزیز متوجه هستند که در کارناوال امسال لباس شیوخ عرب بهترین وسیله ی استتار است. این روزها شیوخ عرب بسیار محبوب تر از کابوهای امریکایی هستند.» بایتس منه ادامه داد: «ما به طور طبیعی می دانستیم که کارناوال به خرابکاران امکان بیشتری برای فرار کردن خواهد داد و کار ما را در تعقیب شان دشوارتر خواهد کرد. گوتن را از ۳۶ ساعت پیش از آن، قدم به قدم تعقیب می کردیم. او که تعویض لباس هم نکرده بود، شب را در یک توقفگاه عمومی درون یک مینی بوس به سر برد و از همان جا هم اتومبیل پورشه را دزدید. در یک رستوران صبحانه خورد و همان جا صورتش را تراشید. لباسش را عوض کرد. ما یک دقیقه هم او را از نظر دور نداشتیم. حدود یک دوجین مامور با لباس های عربی و کابوی و اسپانیولی همه جا با بی سیم صورت شرکت کننده در کارناوال در تعقیب او بودند تا کوچک ترین تماس او را با دیگران به سرعت گزارش دهند. همه ی کسانی که پیش از رفتن گوتن به کافه ی پولکت در تماس با او بودند دستگیر و بازجویی شده اند.
* یک متصدی بار که به او آبجو داده است.
* دو دختر که با او در بخش قدیمی شهر رقصیده اند.
* یک کارگر پمپ بنزین نزدیک هولتس مارکت(۴۴) که برای اتومبیل پورشه ی او بنزین زده است.
* یک مرد در کیوسک روزنامه فروشی خیابان ماتیاز(۴۵).
* یک سیگارفروش.
* یک کارمند بانک که نزد او هفتصد دلار امریکا را که شاید از دزدی بانک به دست آورده بود، تبدیل کرده است.
همه ی این افراد اتفاقی با او برخورد داشته اند و در گفتگوی میان شان هیچ کلمه ی رمزی کشف نشده است، اما من نمی توانم خودم را قانع کنم که کاترینا بلوم هم اتفاقی با او آشنا شده است. مکالمه ی تلفنی با شوی مل و سر وقت حاضر شدن در مهمانی ولترزهایم و این یگانگی لعنتی و احساس درونی که نسبت به هم داشتند و از لحظه ی نخست تا آخر شب تنها با هم رقصیدند و به این زودی با هم قاطی شدند و با هم مهمانی را ترک کردند، این ها هیچ کدام اتفاقی نیست. از همه مهمتر این که کاترینا بنابر گفته ی خودش اجازه داده است که او بدون خداحافظی ترکش کند. مسلم است که کاترینا راه مخفی فرار را به او نشان داده است، چرا که با وجود همه ی مراقبت های ما او توانسته پنهانی فرار کند. واضح است که ما نمی توانیم تمام منطقه را که در حدود یک و نیم کیلومتر مربع می شود وجب به وجب زیر نظر داشته باشیم. به علاوه من اطمینان دارم که کاترینا برای او و دیگران محل خواب و وسایل زندگی فراهم می کند. اکنون هم دقیق می داند که گوتن کجا پنهان شده است. منزل کارفرمایانش تا به حال بازرسی شده و در روستای محل تولدش گروهی به تجسس مشغولند. از منزل خانم ولترزهایم هم هنگامی که این جا بازجویی می شد، بار دیگر جستجوی دقیقی به عمل آمد. نتیجه ی همه ی این ها منفی است. به نظر من بهتر است او را در رفت و آمد آزاد بگذاریم، شاید یک سهل انگاری از او سبب یافتن محل اختفا شود. شاید هم سرنخی به واسطه ی پی گیر شدن در مسئله ی «آقای مهمان» به دست آید. من مطمئن هستم که راه فرار از مجتمع محل زندگی کاترینا توسط خانم بلورنا طرح ریزی شده است. او از قدیم به «تروده ی سرخ» معروف است و در طراحی این مجتمع همکاری داشته است.»

۳۴

این جا باید مشخص شود که نخستین سد آب برگردان را تقریباً پشت سر گذاشته ایم. بار دیگر از جمعه به شنبه برمی گردیم. همه ی کوشش خود را به کار می بندیم که از آب برگردان ها و سدهای دیگر دوری کنیم، اما این عمل کاملاً امکان پذیر نخواهد بود.
بد نیست توضیح داده شود که کاترینا بعدازظهر جمعه پس از پایان یافتن بازجویی از خانم الزه ولترزهایم و کنراد بایترز(۴۶) خواست تا نخست او را به منزلش برسانند و خواهش بسیار کرد تا با او به آپارتمانش بیایند. او اقرار می کرد که می ترسد، زیرا در همان پنج شنبه شب پس از آن که گفتگوی تلفنی اش با گوتن تمام شد. «همه باید بی گناهی او را به خاطر توضیح ندادن این ارتباط تلفنی در بازجویی درک کنند»، حادثه ی ناراحت کننده ای برایش پیش آمد. هنوز گوشی را زمین نگذاشته بود که بار دیگر تلفن به صدا درمی آمد و او به گمان این که گوتن باز هم زنگ زده است، بسیار خوشحال می شود، اما با برداشتن گوشی صدای وحشتناک مردی به گوشش می خورد که پچ پچ کنان سخنان بسیار احمقانه ای به او می گوید. او می گوید که در همان ساختمان زندگی می کند و اگر کاترینا در پی «احساس عاشقانه» است، چرا از او سراغ نمی گیرد؟ زیرا او آماده است هرگونه «احساس عاشقانه» را که کاترینا مایل باشد در اختیارش بگذارد. همین تلفن دلیل رفتن او به منزل الزه در آن شب بود. او می ترسید. ترس حتی از تلفن، ولی به خاطر این که گوتن شماره ی تلفن او را دارد و او شماره ی تلفن گوتن را ندارد، همیشه منتظر تلفن او بود. با این وجود از تلفن هم می ترسید.
نباید مخفی کرد که برای کاترینا حوادث وحشتناک دیگری هم روی داده است. از صندوق پستی اش شروع کنیم که تا آن تاریخ نقش بسیار کوچکی در زندگی او بازی می کرد و او تنها از روی عادت همیشگی هر روز درِ آن را باز می کرد و چون نامه ای در آن نمی یافت درش را می بست، اما صبح آن روز جمعه پُر از نامه بود، نامه هایی که به هیچ روی برایش خوشایند نبودند. با وجود سعی فراوان الزه و کنراد برای گرفتن نامه ها از او، به امید یافتن نامه ای از لودویگ عزیزش، تمام آن ها را که حدود بیست نامه می شد، بدون کوچک ترین نشانی از او مرور کرد. همه را در کیفش جای داد. بالا رفتن با آسانسور هم چندان بی عذاب نبود، زیرا دو تن از همسایگان همراه آنان بودند. یک مرد «شاید تعجب کنید، اما باید گفت» با لباس شیوخ عرب که از کاترینا فاصله می گرفت و به گوشه ی آسانسور چسبیده بود. او خوشبختانه در طبقه ی چهارم از آسانسور خارج شد و یک زن «بسیار احمقانه به نظر می رسد، اما حقیقت دارد» به لباس زنان اندلسی با ماسکی بر چهره که با تمام وجود به کاترینا چسبیده بود و بیش از اندازه کنجکاو نشان می داد و با چشم های قهوه ای هیزش به او خیره شده بود. او در طبقه ی هشتم آنان را ترک کرد. هشدار: اوضاع وخیم تر می شود. دست آخر در آپارتمان به محض ورود زنگ تلفن به صدا درمی آید. خانم الزه ولترزهایم سریع تر از کاترینا به سوی آن دوید و گوشی را برداشت. در رخسارش حالت تنفر نمایان شد. صورتش سرخ شد و فریاد زد: «خوک لعنتی»؛ «خوک ترسوی لعنتی» و بسیار زیرکانه گوشی را کنار جای اصلی اش گذاشت.
کوشش الزه و کنراد برای پاره کردن نامه ها بی حاصل ماند. کاترینا نامه ها و روزنامه ها را محکم در دستش گرفته بود و اصرار داشت که آن ها را باز کند. تمام مساعی به هدر رفت. او همه ی نامه ها را خواند.
تمام نامه ها بی نام و نشان نبودند یکی از آن ها با نام و شرحی مبسوط از یک فروشنده ی خصوصی اجناس سکسی بود که انواع مختلف اجناس اش را به او ارایه می داد. این کاترینا را بسیار ناراحت کرد. ناراحت کننده تر از آن نوشته ی خطی حاشیه ی آن بود: «این ها ابزار احساس عاشقانه اند».
به صورت اختصار و یا آمارگونه ۱۸ نامه ی باقی مانده به شرح زیر بودند:
۷ عدد کارت پستال بی نام، همگی به گونه ای بی شرمانه مسایل جنسی را مطرح می کردند و بدون استثنا از واژه ی «خوک کمونیست» استفاده کرده بودند.
۴ عدد کارت پستال بی نام، با دشنام های سیاسی بدون طرح مسایل جنسی با واژه هایی مانند «خوکچه ی سرخ» و یا «کنیز کرملین».
۵ نامه شامل بریده های روزنامه که با جوهری قرمزرنگ حاشیه نویسی هایی با خط کج و معوج داشتند. مانند: «کاری که استالین نتوانست بکند تو هم نمی توانی بکنی.»
۲ نامه با محتوای موعظه های مذهبی: «تو باید دوباره دعاکردن را بیاموزی. فرزند بدبخت گمراه» و «زانو بزن، به خدا فکر کن، خدا تو را رها نکرده است.»
الزه در این لحظه یک ورقه را کشف کرد که از زیر در به داخل انداخته شده بود. خوشبختانه توانست با مهارت آن را از کاترینا پنهان نگه دارد. «چرا تو از ژورنال احساس عاشقانه ی من استفاده نمی کنی؟ باید ترا به خوشبختی مجبور کنم؟ همسایه ات که او را از خود رانده ای اعلام خطر می کند.» این متن نامه ای بود که با خطی درشت نوشته شده. الزه نویسنده ی آن را فردی با تحصیلات عالی، اگر نه حتماً در رشته ی پزشکی، پیش خود مجسم می کرد.

۵۲

طبیعی است که رابطه ی بلورنا با شرکت لوسترا(۶۶) «شرکت مشترک لودینگ و اشتریب لدر» اگر از بیخ و بن قطع نشده بود، چندان هم محکم باقی نمانده بود. صحبت از نظم دادن به روابط بود، اما هرچه باشد چندی پیش اشتریب لدر در یک تماس تلفنی به او خبر داده که: «نمی گذاریم شما از گرسنگی بمیرید!» آن چه برای بلورنا حیرت انگیز بود استفاده از واژه ی «شما» در سخن اشتریب لدر بود، چرا که او همیشه وی را تو خطاب می کرد. او هنوز برای شرکت های لوسترا و هافتکس کار می کرد، اما نه در سطح بین المللی. حتی در سطح ملی هم نه، بلکه تنها چند مورد در سطح منطقه ای و بیشتر در سطح محلی. یعنی باید همواره با مشتریان سر و کله بزند. برای نمونه به آنان سنگ فرش مرمر مرغوب قول داده شده، اما در عوض از سنگ مرمر نامرغوب استفاده شده است و یا کسانی که کارشناس می آوردند و رنگ روی دیوار حمام را می تراشیدند و ادعا می کردند که به جای سه دست فقط دو دست رنگ زده شده است. چکه کردن شیر آب حمام و خرابی دستگاه مکنده و خردکننده ی زباله که سبب پرداخت نکردن اقساط بر طبق قرارداد بسته شده می شد. در این روزها این دعاوی تنها کارهایی بود که او انجام می داد در حالی که پیشتر پیوسته میان بوینوس آیرس و پرسپولیس در حال آمد و شد بود تا در عقد قراردادهای مهم شرکت کند. نظامیان این وضعیت را تنزیل درجه می نامند. نتیجه: او تا به حال دچار زخم معده نشده است، اما معده اش به او هشدار می دهد! یک ناراحتی: هنگامی که او در کل فرست هایم در مورد چگونگی دستگیرکردن گوتن در ویلا از پلیس محلی تحقیقات می کرد، می خواست بداند: آیا کلید ویلا موقع دستگیری او از پشت در داخل ویلا بوده است یا از خارج. آیا او بی کلید وارد ویلا شده است. «وقتی که بازجویی تمام شده است این کارها دیگر به چه دردی می خورد؟» رییس پلیس محلی که به او لطف بسیار داشت و هیچ گاه او را متهم به کمونیست بودن نمی کرد «این البته داروی زخم معده اش نبود» به او نصیحت کرد از این کار دست بردارد. یک دل خوشی برای بلورنا. همسرش پیوسته نسبت به او مهربان تر می شد. او زبان تند و تیزش را هنوز حفظ کرده بود، اما آن را دیگر علیه او به کار نمی برد. بلکه تنها علیه دیگران، آن هم نه همه. نقشه ی فروش ویلا و خرید آپارتمان کاترینا هم به سبب کوچک بودن این آپارتمان، چون بلورنا قصد داشت دفتر کارش را هم به آن جا منتقل کند عملی نشد. او که معروف به لیبرال بود و شور زندگی داشت و مورد علاقه بود و در حزبش دوستش داشتند، رفته رفته به انزواطلبی می گروید. او که به خوش لباسی معروف بود، کم کم به لباسش بی توجه می شد. کار به جایی رسید که حداقل نظافت را هم رعایت نمی کرد. ناگفته نماند که بوی بدنش هم دیگر بوی بدن کسی که هر روز صبح با صابون معطر حمام می کرد، نبود. خلاصه: تغییر اساسی در حالت او به وجود آمده بود. دوستانش «که هنوز چند نفر بودند» از جمله هاخ که به خاطر مسایل شغلی اش، به خاطر وکالت گوتن و کاترینا با او تماس داشت، برای او بسیار نگران بودند. تنفر عجیبی از روزنامه که هر چند یک بار اراجیفی راجع به او چاپ می کرد، پیدا کرده بود. در برابر این اراجیف واکنش نشان نمی داد، بلکه خشم اش را در خود فرو می برد. نگرانی به حدی رسیده بود که دوستان دست به دامان خانم بلورنا شده بودند، تا مراقب او باشد. مبادا که او در نهان اسلحه و یا مواد منفجره تهیه کند، زیرا کار توتگس مقتول توسط فرد دیگری به نام تم پلر(۶۷) به همان روش دنبال می شد. آقای تم پلر موفق شده بود مخفیانه عکس بلورنا را در یک بنگاه کارگشایی خصوصی بگیرد. این عکس که ظاهراً از پشت شیشه ی ویترین مغازه گرفته شده بود، خوانندگان روزنامه را از مذاکرات میان بلورنا و صاحب بنگاه مطلع می کرد. این مذاکرات بر سر انگشتری بود که صاحب بنگاه آن را با ذره بین نگاه می کرد و بر سر قیمت آن با بلورنا چانه می زد. شرح زیر این عکس در روزنامه چنین بود. چشمه های سرخ خشک شده اند یا این هم نمایشی فریبکارانه از بی پول شدن بیش نیست؟

۵۳

مهمترین ناراحتی بلورنا این بود که می خواست کاترینا را قانع کند در دادگاه ماجرا را چنین شرح دهد. او صبح روز یکشنبه تصمیم به این کار گرفته است. قصد کشتن توتگس را نداشته تنها می خواسته او را بترساند. او توتگس را روز شنبه به مصاحبه دعوت کرده و در این مصاحبه هدفش تنها این بوده که در مورد ناراحتی هایی که او در زندگی خود و مادرش به وجود آورده بود با او صحبت کند و نیتی برای قتل او در روز یکشنبه حتی پس از چاپ آن همه چرندیات در روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه نداشته است. باید این برداشت از بین برود که کاترینا برای این قتل از چند روز پیش از اجرای آن نقشه کشیده و سپس نقشه را از روی برنامه اجرا کرده است. او باید اعتراف کند که در روز پنج شنبه پس از دیدن مقاله ی روزنامه به قتل فکر کرده است «باید توضیح داده شود که به قتل فکر کردن برای بسیاری از افراد پیش می آید، اما نقشه کشیدن برای قتل مسئله ی دیگری است». چیزی که بلورنا را بیشتر ناراحت می کرد پشیمان نشدن کاترینا از عمل انجام داده بود. او کوچک ترین احساس ناراحتی نداشت بلکه بسیار خوشحال هم بود که: «در وضعیتی کاملاً مشابه با لودویگ عزیزش زندگی می کند.» کاترینا زندانی نمونه شده بود. در آشپزخانه کار می کرد و قرار بود اگر شروع دادگاه اصلی به تاخیر افتد، در بخش حسابداری نیز مشغول به کار شود. البته آن جا «طبق اطلاعات به دست آمده» از آمدن او کسی خوشحال نیست و از منضبط بودن او همه «هم کارمندان و هم زندانیان» بیمناکند. امکان آن هم می رفت که او تمام مدت محکومیتش را آن جا سپری کند. دادستان برای او تقاضای پانزده سال زندان کرده و شاید هفت الی ده سال تایید شود. این ناراحت کننده ترین خبر در تمام زندان بود. مشاهده کنید از انضباط همراه با برنامه ریزی صحیح هیچ جا استقبال نمی شود. چه در خود زندان و چه در اداره ی زندان.

۵۴

هاخ محرمانه به بلورنا خبر داد که در تنظیم دادخواست علیه گوتن به یقین اتهام قتل عمد مطرح نگردیده است، زیرا این یک اتهام واهی است، اما فرار کردن او از خدمت نظام وظیفه اثبات شده. او با این کارش به ارتش نه تنها لطمه ی معنوی بلکه زیان مادی هم وارد کرده است. دزدی مسلحانه از بانک مطرح نیست. او فقط پولی را که برای پرداخت حقوق دو گروهان در صندوق موجود بوده، حیف و میل کرده است. بر آن جعل قبوض و دزدی اسلحه هم اضافه می شود. به این ترتیب او پیش بینی می کند که محکومیتی حدود هشت تا ده سال در انتظار گوتن باشد. بنابراین او در آن زمان سی وچهار ساله و کاترینا سی وپنج ساله خواهند بود. کاترینا نقشه های زیادی برای آینده ی خود کشیده است. او حساب می کند به سرمایه اش تا آن زمان بهره ی زیادی تعلق گیرد و بتواند در جایی دیگر غیر از این جا برای خود رستورانی که غذای جشن های منازل را هم تهیه می کند دایر کند. درباره اعتبار نامزدی اش با گوتن باید عالی ترین مرجع قضایی تصمیم گیری کند. دعاوی آن چنانی به تعداد بسیار زیادی وجود دارند و همگی در صف های طولانی قرار گرفته اند. در ضمن تماس های تلفنی گوتن از ویلای اشتریب لدر تنها با افسران و زنان افسران بوده است. پس با یک رسوایی در حد متوسط روبه رو خواهیم بود.

۵۵

در حالی که کاترینا در زندان برای آینده ی خودش نقشه می کشد و به آینده امیدوار شده است، الزه ولترزهایم مرارت های روزافزونی را باید تحمل کند. اهانتی که به مادر و پدرش که از قربانیان پاک سازی استالین بود، شده او را بسیار متاثر کرده. در رفتار الزه ولترزهایم سیر صعودی دشمنی با جامعه به وضوح مشاهده می شود. حتی کنراد هم نمی تواند از شدت این احساس او بکاهد. چون او متخصص در پذیرایی با غذای سرد است «برنامه ریزی و تدارک و برگزاری مهمانی ها» این تنفر بیشتر در رابطه با مهمانان جشن ها در او به وجود آمده است. بدون در نظر گرفتن این که آنان مهمانان خارجی یا روزنامه نگاران یا کارخانه داران یا اعضای ذی نفوذ سندیکاها یا بانکداران و یا کارمندان باشند. او یک بار به بلورنا گفت: «گاهی من به زور جلوی خودم را می گیرم که ظرف سالاد سیب زمینی را روی سر یکی از این کله گنده های فراک پوش خالی نکنم. یا ظرف ورقه های کالباس و ماهی آزاد را توی یقه ی باز یکی از این زنان احمق که سینه های گنده شان را به نمایش می گذراند نریزم. تا شاید آنان هم متوجه شوند که چه بر سر ما می آید. باید خودشان را جای ما بگذارند تا مجسم کنند که چه حالی به ما دست می دهد، هنگامی که توی دهان پرشان و یا بهتر بگویم پوزه ی پرشان باز هم غذا می چپانند، همه هم بدون استثنا ابتدا به ظرف خاویار یورش می برند. مردان و زنان ملیونری هم هستند که سیگار و کبریت و بیسکویت توی کیفشان پنهان می کنند. اگر امکانش بود پاکت پلاستیکی با خودشان می آوردند و باقیمانده ی غذاها و قهوه و شیرینی را با خودشان می بردند. پول همه ی این ها را هم باید زحمتکشان که مالیات از حقوقشان کم می شود بپردازند. افرادی هم هستند که صبحانه و ناهار نمی خورند و مانند لاشخور روی میز غذا می افتند. از این که به لاشخور توهین کردم پوزش می خواهم.»

۵۶

از اِعمال خشونت فیزیکی یکی دیگر هم تاکنون برملا شده است. این اتفاق متاسفانه در محیطی بسیار باز و عمومی مشاهده گردید. به مناسبت افتتاح نمایشگاه نقاشی های فردریک لا بوش(۶۸) که بلورنا از مشوقانش است. برای نخستین بار پس از جریانات گذشته، ملاقاتی دیگر میان بلورنا و اشتریب لدر پیش آمد. اشتریب لدر با چهره ای گشاده به سوی بلورنا آمد و خواست دست او را بفشارد، اما او از دست دادن امتناع ورزید. می شود گفت که اشتریب لدر با زور دست او را گرفت و در گوشش پچ پچ کرد: «خدای من! آن قدر سخت نگیر ما نمی گذاریم شما از بین بروید، اما تو خودت را با دست خود از بین می بری». در این لحظه «البته متاسفانه باید دقیق گزارش شود» بلورنا مشت محکمی «این بار واقعاً» با سرعت به پوزه ی اشتریب لدر کوبید. با سرعت کوبیده شد و با سرعت هم باید فراموش شود. از بینیِ آقای اشتریب لدر خون جاری شد. ناظران غیررسمی مقدار این خون را چهار تا هفت قطره برآورد کرده اند، اما بدتر از آن: اشتریب لدر خودش را عقب کشید و گفت: «تو را می بخشم، تو را به خاطر وضعیت بحرانی ات می بخشم.» این سخن بلورنا را از کوره به در برد. کار به جایی کشیده شد که شاهدان عینی آن را «دست به یقه شدن» نامیدند. مطابق معمول هر جا که افرادی چون اشتریب لدر و بلورنا ظاهر شوند، عکاس روزنامه هم هست. آقای کوتن زِل(۶۹)، جانشین شونئر مقتول نیز آن جا بود. از روزنامه نباید دلگیر شد که عکس این درگیری را با شرح زیر: سیاستمدار محافظه کار مورد ضرب و شتم وکیل چپ گرا قرار گرفت به چاپ رساند، چرا که شیوه ی عملش تاکنون بر همگان روشن شده است. البته این عکس فردای آن روز چاپ شد.
در این نمایشگاه درگیری دیگری هم میان خانم ماد اشتریب لدر و تروده بلورنا به وجود آمد. ماد اشتریب لدر به تروده بلورنا گفت: «همدردی مرا بپذیر تروده ی عزیز!» و تروده پاسخ داد: «همدردیت را به سردخانه حواله کن. آن جا که تمام احساست را گذاشته ای!» خانم اشتریب لدر بسیار آرام و تا حدی صمیمانه با جملات زیر سعی در عذرخواهی داشت: «هیچ چیز حتی حرف های نیش دارت هم نمی تواند علاقه ی مرا به تو کم کند» و تروده در پاسخ سخنانی گفت که جایز نیست دقیق نقل قول شود. تنها حدود آن گزارش می شود آن چه را که او در بیان کوشش های متعدد آقای اشتریب لدر برای نزدیکی اش با زنان مختلف بر زبان آورد، واژه های خانمانه ای نبودند. در این میان حتی وظیفه ی سنگین رازداری خانم یک وکیل را هم نادیده گرفت و ماجرای انگشتر گران قیمت و کلید دوم ویلا و نامه ها را نیز به میان کشید. در این لحظه خانم های طرف دعوا توسط فردریک لابوش از هم جدا شدند. او با حضور ذهن قوی ای که داشت، خون های جاری شده از بینی آقای اشتریب لدر را بسیار سریع با یک برگه ی خشک کن گرفت و به گونه ای که او می گفت «One minute piece of art، خرده تکه ای از هنر یک دقیقه ای» خلق کرد. آن را «پایان یک دوستی قدیمی مردانه» نامید، امضای خود را روی آن گذاشت و آن را به جای اشتریب لدر به بلورنا هدیه کرد و گفت: «تو می توانی این را به فروش برسانی تا اوضاع مالی ات کمی روبه راه شود.» انسان می تواند از این حقیقت بیان شده و خشونت گذشته نتیجه گیری کند که هنر هم پایگاه اجتماعی دارد.

۵۷

خیلی تاسف بار است که در پایان گزارش تا این اندازه کم از هماهنگی سخن می گوییم و نمی توانیم امید چندانی به ازدیاد آن داشته باشیم. به جای تفاهم با جامعه تضاد با آن به وجود آمده است. پرسش اینست که چگونه یک زن جوان و شاداب برای رقصیدن به یک مهمانی خصوصی می رود و چهار روز پس از آن به عنوان قاتل شناخته می شود. «چون این جا قضاوت نمی کنیم و تنها گزاش می دهیم باید به نقل وضعیت ها بسنده کرد» اگر به دقت ملاحظه شود به خاطر مقاله ها و گزارش های روزنامه میان دو دوست بسیار قدیمی اختلاف و مجادله و زد و خورد به وجود می آید. مجادله ی لفظی میان همسران شان درمی گیرد. همدردی پذیرفته نشده. آری بخشش پذیرفته نشده است. ناراحت کننده ترین سرانجام پدید آمده. مردی سرزنده و بانشاط و اجتماعی که در زندگی اش عاشق تجملات است آن چنان خود را رها می کند که بوی بدنش هرجا که می رود فضا را پر می کند و حتی دهانش هم بوی بد می دهد. می خواهد ویلای لوکسش را بفروشد و اجناس منزلش را به گرو بگذارد. همسرش مجبور است در پی کار دیگری باشد، چرا که مسلماً دادگاه تجدیدنظر را خواهد باخت. او حتی حاضر است در شغل «راهنمای تزیینات داخلی» در مغازه ی مبل فروشی فروشندگی کند، اما آن هم به این دلیل که: «شما خودتان را با آن گروه از افراد جامعه درگیر ساخته اید که مشتریان ما هستند»، امکان پذیر نیست. سخن کوتاه: اوضاع خوب نیست. دادستان هاخ میان دوستان شایعه کرده است که درخواست وکیل مدافع بودن بلورنا در این محاکمه به سبب ذی نفع بودنش شاید رد شود. موضوعی که به خود بلورنا جرات گفتنش را نداشت. چه حالتی به بلورنا دست خواهد داد، اگر امکان ملاقات کردن با کاترینا را نداشته باشد و نتواند دست های او را در دست بگیرد؟ نباید در این مورد سکوت کرد که بی شک بلورنا کاترینا را دوست دارد، اما کاترینا عاشق او نیست. او کوچک ترین امیدی به پیدایش این عشق ندارد، زیرا کاترینا با تمام وجود عاشق لودویگ عزیزش است. این مسئله ی دست ها هم یک مسئله ی صددرصد یک طرفه است و آن هم به این شکل که بلورنا در ضمن دادن مدارک به کاترینا دستش را حدود سه یا چهار و حداکثر پنج دهم ثانیه بیشتر بر روی دست او می گذارد، استغفرالله! چگونه می شود این جا هماهنگی به وجود آورد؟ در حالی که حتی علاقه ی شدید به کاترینا هم سبب نمی شود که او به خودش برسد و کمی بیشتر خودش را بشوید. این حقیقت که او تنها کسی بود که توانسته صاحب اصلی آلت جرم را بیابد «کاری که بایتس منه و مودینگ و همکاران شان موفق به انجام دادنش نشدند» هم او را تسلی نمی داد. البته اگر گفته شود که او این موضوع را کشف کرده است، کمی اشتباه خواهد بود، زیرا کنراد بایترز خودش داوطلبانه به وی اعتراف کرده بود که نازی و رهبر سیاسی حزب در کوئیر بوده و در آن زمان توانسته است برای مادر خانم ولترزهایم کاری انجام دهد. هفت تیر هم اسلحه ی سازمانی زمان خدمتش است که او مخفی کرده بود، اما ناشیگری کرده و چند بار آن را به خانم ولترزهایم و کاترینا نشان داده است. آنان حتی یک بار سه نفری به جنگل رفته و در آن جا تمرین تیراندازی نیز کرده اند. کاترینا خیلی خوب نشانه گیری می کرد و می گفت وقتی که دختر جوانی بوده در انجمن تیراندازان پیش خدمت بوده و آن جا هم گه گاه تیراندازی کرده است. شنبه بعدازظهر کاترینا از کنراد خواهش می کند که کلید در آپارتمانش را به او بدهد، به این دلیل که نمی تواند در آپارتمان خودش تنها باشد، اما شنبه او پیش الزه ماند و شاید روز یکشنبه پس از خوردن صبحانه و خواندن روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه و پوشیدن لباس عربی هنگامی که به پاتوق روزنامه نگاران می رفت سر راه به آپارتمان او رفته و آن را برداشته است.

۵۸

سرانجام می توان در پایان خبری نیمه خوشحال کننده هم داد. کاترینا همه ی ماجرا را برای بلورنا شرح داد. او گفت که در فاصله ی شش ونیم تا هفت ساعت میان قتل و ملاقاتش با مودینگ، چه کارهایی انجام داده است. خوشبختانه این ماجرا را می توان واژه به واژه نقل قول کرد، زیرا تمام آن را کاترینا نوشت و به بلورنا برای دفاع در دادگاه ارایه داد: «من به کافه ی پاتوق روزنامه نگاران به این دلیل رفتم که او را از نزدیک ببینم. می خواستم بدانم که یک چنین شخصی کسی که زندگی مرا نابود کرده است چه قیافه یی دارد. چه رفتاری دارد. چه جور حرف می زند. می رقصد و می نوشد. بله من پیش از آن به آپارتمان کنراد رفتم و هفت تیر را برداشتم و خودم خشاب آن را پر کردم. این کار را زمانی که در جنگل تمرین تیراندازی می کردیم یاد گرفته بودم. در آن کافه یک ساعت و نیم منتظر ماندم. او نیامد. تصمیم داشتم که اگر خیلی عوضی باشد به هیچ وجه برای مصاحبه کردن نروم و اگر او را قبل از این دیده بودم هرگز نمی رفتم، اما او به کافه نیامد. برای این که از مزاحمت هایی که برایم به وجود می آمد خلاص شوم، تصمیم گرفتم به پشت بار بروم. برای این کار از پیش خدمت کافه کمک خواستم. او پتر نام دارد و من او را از کارهای جانبی که در رستوران ها می کنم، می شناسم. او اغلب سرپرست پیشخدمت ها است. قرار شد من به او در پر کردن لیوان های آبجو کمک کنم. ماجرای مرا در روزنامه خوانده بود و قول داد که با آمدن توتگس به من اشاره کند. جشن کارناوال بود و من هم چند بار به رقص دعوت شدم و رقصیدم. به سبب نیامدن توتگس بیش از اندازه عصبانی شده بودم، چرا که نمی خواستم بی مقدمه با او روبه رو شوم. ساعت دوازده به خانه برگشتم. آپارتمان به هم ریخته ام برایم عذاب آور شده بود. چند دقیقه ای صبر کردم تا صدای زنگ زدنش آمد. این مدت زمان کافی بود تا هفت تیر را از ضامن خارج کنم و آن را برای تیراندازی آماده در دست داشته باشم. بله. در همین هنگام او زنگ زد. تا در را باز کردم، روبه رویم ایستاده بود. من فکر می کردم که او زنگ پایین را زده است و رسیدنش به پشت در آپارتمان مدتی به طول خواهد انجامید، اما او با آسانسور بالا آمده و زنگ در آپارتمان را زده بود و به یک باره با باز کردن در در برابرم سبز شد. من یکه خوردم. در همان نگاه اوّل متوجه شدم که چه جانوری است. یک خوک واقعی، اما خوشگل. شما باید تا به حال عکس او را دیده باشید. گفت: «خوب خوشگله حالا چی کار کنیم؟» من حرفی نزدم و پس پسکی به اتاق نشیمن وارد شدم. او هم در پی من آمد و گفت: «کاترینا چرا زُل زدی مرا نگاه می کنی؟ وقت طلاست من پیشنهاد می کنم که یک راست روی تخت برویم و یک جنگ درست و حسابی با هم بکنیم.» من اکنون به کیف دستی ام رسیده بودم و او هم نزدیک من. فکر کردم که «بجنگیم» اشکالی ندارد. هفت تیر را بیرون کشیدم و بی درنگ به سویش نشانه گیری کردم. دو بار، سه بار، چهار بار، حسابش درست دستم نیست. شما البته می توانید در گزارش پلیس تعداد آن ها را بخوانید. می توانید حدس بزنید که این نخستین باری نبود که کسی به من بند می کرد. برای زنی که از چهارده سالگی در کافه ها کار کرده است این چیزی غیرعادی نیست، اما این جوانک با آن وقاحت صحبت از تختخواب و جنگیدن هم می کرد. من با خودم گفتم «خیلی خوب» و شروع کردم. البته او فکر این را هم نمی کرد. نیم ثانیه ای به من نگاه کرد. درست همان گونه که در سینما می بینم که ناگهان یک نفر از غیب چند گلوله می خورد و بعد بر زمین می افتد. فکر کردم که مرده است. هفت تیر را کنارش انداختم و خارج شدم. با آسانسور پایین آمدم. به کافه برگشتم. پتر تعجب کرد، زیرا من هنوز نیم ساعت نمی شد که از آن جا خارج شده بودم. بار دیگر پشت بار رفتم و شروع به کار کردم، دیگر نرقصیدم. تمام وقت فکر می کردم که این نمی تواند حقیقت داشته باشد، اما می دانستم که حقیقت دارد. پتر هر از گاه می آمد و می گفت: «فکر نکنم که او بیاید» و من می گفتم: «همین طور به نظر می رسد.» خودم را بی توجه نشان می دادم تا ساعت چهار آن جا مشغول کار بودم. سپس رفتم بی آن که از پتر خداحافظی کنم. ابتدا به نخستین کلیسای نزدیک رفتم. نیم ساعت آن جا نشستم و به مادرم فکر کردم. به زندگی سراسر نکبت بارش فکر کردم. به پدرم فکر کردم که همیشه به همه فحش می داد، به دولت و به کلیسا و به کارمندان و دختران و به همه، اما هر وقت با یکی از آن ها کار داشت بی وقفه تواضع می کرد و خودش را بی نهایت کوچک و خوار می ساخت. به شوهرم فکر کردم و به آن رذل و کثافت و مهملاتی که به توتگس گفته بود. به برادرم فکر کردم که همیشه در پی پول های من بود. هر وقت که من چند مارکی کار کرده بودم از من می گرفت و خرج هوس بازی های احمقانه اش می کرد. «موتورسیکلت سواری و بازی در سالن های تفریحات سالم». به کشیش فکرکردم که همیشه در مدرسه مرا «کاترینای کوچولوی قرمز ما» می خواند و من هم که نمی دانستم منظورش چیست، واقعاً قرمز می شدم و همه ی بچه های کلاس می خندیدند. واضح است که به لودویگ عزیزم هم فکر می کردم. بعد از کلیسا خارج شدم و به سینمای مجاور رفتم. بار دیگر به کلیسای دیگر رفتم، زیرا این زمان که کارناوال بود تنها جایی بود که آدم آسایش داشت. بار دیگر به توتگس مقتول در آپارتمان فکر کردم. بدون کوچک ترین احساس پشیمانی: «خودش می خواست بجنگد و من هم جنگیدم. مگر نه؟» یک آن هم به فکرم گذشت که او شاید همان جوانکی بود که نیمه شب ها با تلفن مزاحم من و الزه می شد. فکر کردم این صدا شباهت زیادی به صدای او دارد. ای کاش می گذاشتم قدری بیشتر دری وری بگوید تا مطمئن شوم، اما چه فایده ای برای من داشت! هوس قهوه کردم و وارد قهوه خانه ی بکریگ(۷۰) شدم. البته نه از در کافه بلکه از در آشپزخانه، زیرا صاحبش را از زمان مدرسه رفتنم می شناسم. او به من بسیار محبت کرد. با وجودی که کار فراوانی داشت برایم یک فنجان از قهوه ی اختصاصی خودش ریخت که همان مزه ی قهوه ی مادربزرگ را می داد، اما پس از اندک زمانی، او هم با لحن دوستانه از مزخرفات روزنامه گفت، تا حد زیادی نوشته هایش را قبول کرده بود، خوب گناهی هم نداشت. از کجا می توانست بداند که تمام آن مطالب دروغ محض است. من سعی کردم به او توضیح بدهم، اما او نمی فهمید. فقط با سر و چشم تصدیق می کرد. بعد گفت: «تو جدی جدی این پسرک را دوست داری؟» و من گفتم: «بله». به خاطر قهوه از او تشکر کردم. یک تاکسی گرفتم و پیش مودینگ رفتم که در بازجویی با من بسیار مهربان بود.»

پایان

این کتاب ترجمه ای است از کتاب
Die Verlorene Ehre der Katharina Blum.
Böll, Heinrich

پیشگفتار

همیشه مقدمه نوشتن بر یک داستان را کاری زاید می دانستم، اما کتاب آبروی از دست رفته ی کاترینا بلوم به چند دلیل مرا که از این کار گریزان بودم به انجام دادنش واداشت. موضوع این کتاب چکیده ی آخرین نظریه ی سیاسی - اجتماعی هاینریش بُل است، که آن را به صراحت در مصاحبه های مختلف پس از چاپ کتاب بیان می کرد. او معتقد بود فاجعه ای که وسایل ارتباط جمعی با گسترش فرهنگ ارتجاعی در افکار عمومی به وجود می آورند و ترور شخصیتی ای که انجام می دهند، عامل به وجود آمدن گروه های تروریستی است و خطر کار آن ها به مراتب بیشتر از خطر یک فرد برای جامعه است، چرا که آن ها افکار جمع کثیری از مردم را مسموم می کنند و این ها حداکثر چند نفر را از میان برمی دارند.
هاینریش بل همیشه در نوشته هایش نظری انتقادی به جامعه دارد، اما اثر حاضر بیش از دیگر آثارش خشم گروه های ارتجاعی را برانگیخت و موجب شد که پلیس مخفی آلمان به خانه اش یورش برد و با متهم کردن او به هواداری از گروه ارتش سرخ منزلش را در پی یافتن سند به هم ریزد. موضوع کتاب شیوه ی عمل کرد روزنامه ای را نشان می دهد که با تیراژی چند میلیونی ارتجاعی ترین افکار را به خورد جامعه می دهد. شاید روش این روزنامه برای خواننده ی فارسی زبان که سال های درازیست با این شیوه ی روزنامه نگاری آشنایی دارد، چندان ناشناخته نباشد، اما آن چه برای او بیگانه است شدت اثرگذاری آن بر عامه ی مردم است، چرا که در ایران این روش هرقدر هم که استادانه اعمال شود، توده ی مردم را تحت تاثیر قرار نمی دهد و افکار عمومی را شکل نمی بخشد. نقل خاطره ای از آن چه خودم شاهد آن بودم به روشن شدن این مطلب کمک خواهد کرد. در سال های ۶۹ - ۱۹۶۸ که اوج جنبش معترضانه ی دانشجویی در اروپا و آلمان بود، روزنامه های عامیانه و از آن جمله روزنامه ی بیلد که پرتیراژترین روزنامه ی آلمانی زبان است، با مقالاتی تند و تیز و عوام فریبانه به این جنبش حمله می کرد و حتی کار را به جایی رسانده بود که دانشجو را به عنوان انگلی مزاحم که تنها می توانست نظم را بر هم بزند و هرج و مرج به وجود بیاورد به عامه ی مردم معرفی می کرد. من در آن زمان دانشجو بودم و در کارخانه ای کارآموزی می کردم و هر روز تاثیر مقالات روزنامه ی بیلد را در کارگران می دیدم. یک روز که گزارشی آن چنانی در روزنامه نوشته شده بود، تعدادی از کارگران که تحت تاثیر قرار گرفته بودند سر میز ناهار با حرارت بسیار شروع به فحاشی نسبت به دانشجویان کردند. سرانجام یکی از کارگران گفت که من هم - که آن جا نشسته بودم - دانشجو هستم. بقیه که در من چیزی را که بیلد در مورد دانشجویان نوشته بود نمی دیدند، پس از بحث بسیار تنها توانستند به اتفاق به این نتیجه برسند که من هم از خودشان هستم و فقط اسماً دانشجوام. آن ها حتی یک لحظه هم شک نکردند که شاید مطالبی که روزنامه می نویسد درست نباشد.
این روزنامه را تقریباً همه ی مردم عامی می خرند و تعداد زیادی از تحصیل کرده ها هم که شرم از دیگران اجازه نمی دهد آن را در ملا عام آشکارا بخوانند، نسخه ای از آن را که قطعی کوچکتر از سایر روزنامه ها دارد، درون یک روزنامه ی دیگر جای می دهند و مطالعه می کنند.
روزی که فیلم آبروی از دست رفته کاترینا بلوم را در شهر برلین در سینما دیدم، بسیار هیجان زده شدم. شجاعت و نکته سنجی هاینریش بل تاثیر عمیقی بر من گذاشته بود. آن روز هرگز فکر نمی کردم که روزی این اثر را ترجمه کنم، اما سه سال بعد که نسخه ای از آن را از یک کتابفروشی در تهران خریدم، بی درنگ به ترجمه اش پرداختم. پس از پایان ترجمه، هنگامی که آن را برای چاپ ارایه کردم، متوجه شدم که ترجمه ی دیگری از این کتاب، در همان زمان به چاپ رسیده است. مترجم آن هم مرحوم شریف لنکرانی، از مترجمان باسابقه بودند، دیگر نیازی به چاپ هم زمان دو ترجمه وجود نداشت. اکنون پس از بیست وپنج سال به خاطر نایاب شدن ترجمه ی قبلی، ترجمه ی خود را برای چاپ ارایه می دهم، چرا که حیفم می آید این اثر باارزش در دسترس مشتاقانش قرار نگیرد.

حسن نقره چی
تهران، اسفند ۱۳۸۲

افراد و اتفاقات این داستان همگی تخیلی هستند. اگر آن چه نگاشته شده با شیوه ی عمل روزنامه نگاران روزنامه ی بیلد Bild شباهت دارد، عمدی و یا اتفاقی نیست بلکه اجتناب ناپذیر است.

۲۰

دستیار بایتس منه، مودینگ که کاترینا را به آپارتمانش رسانده بود گزارش داد: «برای زن جوان بسیار ناراحت هستم و می ترسم او بلایی سر خودش بیاورد. او خیلی ناراحت شده و از پای درآمده است. با این وجود بی ذوقی همیشگی در او از بین رفته است. هنگامی که او را به آپارتمانش می بردم به شوخی از او پرسیدم که چه طور است برویم چیزی بنوشیم و بی هیچ فکر بدی با هم برقصیم؟ او با این کار موافقت کرد و پس از آن وقتی او را به خانه می رساندم و از او خواستم که تا درِ آپارتمان همراهی اش کنم گفت: «بسیار متشکرم من به اندازه ی کافی «آقای مهمان» داشته ام. شما که خودتان همه چیز را می دانید.»
مودینگ تمام غروب تا نیمه های شب سعی می کرد بایتس منه را قانع کند که کاترینا بلوم را به خاطر خودش هم که شده زندانی کند و چون با پرسش بایتس منه روبه رو شد که آیا او هم عاشق شده است، جواب داد: «نه، اما به او علاقه مند شده ام و فکر می کنم او هم همین حالت را نسبت به من دارد. من از اساس این تئوری توطئه ی بزرگ را که ساخته و پرداخته ی شماست و در آن کاترینا را شریک جرم می دانید قبول ندارم.»
چیزی که او نگفت و پس از آن توسط خانم ولترزهایم برملا شد، دو اندرزی بود که هنگام همراهی کردن کاترینا تا درِ آسانسور به او داده بود. بیان چنین سخنانی می توانست برای او بسیار گران تمام شود و حتی برای او و همکارانش خطراتی در بر داشته باشد. او به کاترینا گفته بود: «به هیچ وجه دست به تلفن نزن! و فردا لای هیچ روزنامه ای را باز نکن!» البته معلوم نبود که منظورش روزنامه بود و یا همه ی روزنامه ها.

۲۱

حدود ساعت پانزده وسی دقیقه روز پنج شنبه بیست ویکم فوریه سال ۱۹۷۴ آقای بلورنا که تازه چوب های اسکی را از پاهایش باز کرده بود، خودش را برای یک پیاده روی طولانی آماده می کرد، اما از این لحظه تعطیلاتی که او مدت ها برایش برنامه ریزی کرده بود خراب می شد. پیاده روی طولانی شب گذشته، کمی پس از ورودش به آن جا، بسیار زیبا بود. دو ساعت تمام همراه تروده(۲۸) روی برف قدم زده بود. بعد نوشیدن شراب در کنار شومینه و خواب خوش در کنار پنجره ی باز. خوردن نخستین صبحانه در تعطیلات با آرامش و چند ساعت استراحت در روی مهتابی با لباس گرم بر صندلی راحتی و درست در لحظه ای که می خواست شروع به حرکت کند. جوانک از روزنامه سر می رسد و بی مقدمه او را در مورد کاترینا بلوم سئوال پیچ می کند: «به نظر شما کاترینا می تواند یک جانی باشد؟» بلورنا می پرسد: «برای چه؟ من یک وکیل هستم و خوب می دانم چه کسی قادر به جنایت کردن هست و چه کسی نیست. چه جنایتی؟ کاترینا؟ غیرممکن است! چرا این سئوال را می کنید؟» خبرنگار او را در جریان قرار می دهد که کاترینا خرابکاری را که مدت هاست از سوی پلیس تحت پیگرد است، یک شب تا صبح در آپارتمانش مخفی کرده. او از ساعت یازده صبح همان روز در بازداشت پلیس به سر می برد. بلورنا پس از آگاهی از ماجرا، درجا تصمیم گرفت که با نخستین هواپیما برگردد و در کنار کاترینا قرار گیرد، اما جوانک روزنامه «آیا او واقعاً از همان نخستین لحظه آن اندازه بی وجدان به نظر می رسید و یا پس از گذشت زمان در نگاه او این گونه جلوه می کرد؟» گفت: «اوضاع تا این اندازه هم وخیم نیست. می توانید چندتا از خصوصیات شخصی او را برای من شرح دهید؟» و در مقابل پاسخ ردی که شنید، ادامه داد: «این دلیل بر بدی خصوصیات اخلاقی او خواهد بود. سکوت در یک چنین امر مهمی که سرعنوان بزرگ صفحه ی اوّل روزنامه را به خود اختصاص داده است، می تواند عواقب بدی برای کاترینا بلوم در پی داشته باشد.» سرانجام بلورنا در حالتی بسیار عصبانی فریاد می زند: «کاترینا انسانی بسیار فهمیده، اما سرد و نچسب است.» و بسیار ناراحت شد، چرا که این هم واقعیت نداشت. او خودش هم نمی دانست چرا نتوانست آن چه را که راجع به او می داند به شکلی درست شرح دهد. او تا آن زمان با هیچ روزنامه ای سر و کار پیدا نکرده بود. به ویژه با روزنامه. هنگامی که جوانک با اتومبیل پورشه اش از آن جا می رفت، بلورنا به خوبی می دانست که تعطیلاتش به پایان رسیده است. نزد تروده که با لباس گرم روی مهتابی در آفتاب مشغول به چرت زدن بود، رفت و داستان را برایش تعریف کرد. چندین بار به کاترینا تلفن زد، سه، چهار، پنج بار، اما کسی گوشی را برنداشت. حدود ساعت یازده شب برای آخرین بار تلفن زد، که باز هم ارتباط برقرار نشد. دست آخر پس از نوشیدن مشروب فراوان به خواب فرو رفت. بسیار بد خوابید.

۲۲

وقتی که صبح جمعه ساعت نه ونیم آزرده خاطر سر میز صبحانه حاضر شد، تروده با روزنامه در انتظارش بود. عکس کاترینا در صفحه ی اوّل، بیش از اندازه بزرگ با سرعنوانی به همان بزرگی: «کاترینا بلوم معشوقه ی دزد مسلح درباره ی «آقای مهمان» سکوت کرده است. لودویگ گوتن جانی و خرابکاری که از یک سال و نیم پیش تحت تعقیب است، امکان داشت دیروز دستگیر شود، اگر معشوقه اش کاترینا بلوم ردپای او را پاک نمی کرد و او را در فرار کردن کمک نمی کرد. پلیس معتقد است که بلوم از مدت ها پیش در یک توطئه ی بزرگ شرکت دارد «ادامه در صفحه ی آخر زیر عنوان «آقای مهمان»»
در صفحه ی آخر مشاهده کرد که روزنامه چگونه از جمله ی او «کاترینا انسانی فهمیده، اما سرد و نچسب است» جمله ی «کاترینا به سردی یخ و ویرانگرست.» را ساخته است و جمله ی کلی او راجع به جنایت به جمله ی «او حتماً قادر به انجام کارهای جنایی است.» تغییر شکل داده شده است.
کشیش گملزبوریش شهادت داده است: «او قادر به انجام هر کاری از این نوع است. پدرش کمونیستی مزّور بود و مادرش که من از روی انسانیت و نوع دوستی مدتی برای نظافت منزل استخدام اش کرده بودم، جام شراب کلیسا را دزدید. او در پستوی کلیسا با فاسق اش، نوازنده ی ارگ، جشن می گرفت.»
بلوم از دو سال قبل همواره از «آقای مهمان» پذیرایی کرده است. آیا آپارتمان او یک پایگاه توطئه و یک وعده گاه گروهی و یک محل تهیه ی اسلحه نبوده؟ چگونه می شود که یک زن خدمتکار بیست وهفت ساله آپارتمانی شخصی به قیمت صد و ده هزار مارک داشته باشد؟ پلیس مشغول پی گیری است. دادستانی هم تمام نیروی خود را به کار گرفته است. فردا در این باره بیشتر خواهیم نوشت. روزنامه مانند همیشه پی گیر موضوع است. هرچه را که در پشت پرده اتفاق افتاده است در روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه بخوانید.
بعدازظهر در فرودگاه بلورنا پیش خود اتفاقاتی را که افتاده بود مرور می کرد: ساعت ده وبیست وپنج دقیقه تلفنی از لودینگ. او که بسیار برآشفته بود مرا سوگند می داد بی وقفه برگردم و با الویز(۲۹) که او هم بسیار آشفته است دیدار کنم. الویز به گفته ی او، خودش را پاک باخته است، چیزی که من از او هرگز ندیده بودم. به همین دلیل برایم غیرممکن به نظر می رسید. او اکنون در شهر باد بدلیگ(۳۰) در کنفرانس کارخانه داران کاتولیک سخنران اصلی است و رهبری بحث را به عهده دارد.
ساعت ده وچهل دقیقه تلفنی از کاترینا که از من می پرسید؛ آیا من واقعاً آن جمله را همان گونه که در روزنامه آمده است، گفته ام. خوشحالم از این که توانستم برایش آن چه را که پیش آمده بود شرح دهم. جوابش «برگرفته از صورت جلسه ی ذهنم» «سخنان تان را باور می کنم. من اکنون از شیوه ی کار این خوک های کثیف آگاهم. امروز صبح مزاحم مادر بیمار من و برت لو و افراد دیگر هم شده اند» و در جواب سئوالم که حالا کجاست جواب داد: «پیش الزه و الآن هم باید دوباره به بازجویی بروم.»
ساعت یازده تلفنی از الویز شد و من برای نخستین بار در زندگی ام با وجود بیست سال آشنایی، او را مضطرب و عصبانی می دیدم. می گفت؛ من هرچه زودتر باید برگردم و وکالت او را در امری پیچیده عهده دار شوم. او باید اکنون سخنرانی کند و با مدعوین غذا بخورد و سپس ریاست جلسه را به عهده بگیرد و غروب در جلسه ای افتخاری شرکت کند، اما بین ساعت هفت وسی دقیقه تا نه وسی دقیقه به منزل ما می آید و پس از آن هم بار دیگر به یک جلسه خواهد رفت.
ساعت یازده ونیم تروده هم به این باور رسیده بود که باید هرچه زودتر برای پشتیبانی از کاترینا مسافرت مان را قطع کنیم. آن گونه که از لبخند تمسخرآمیزش حدس می زدم، نظریه ای برای مشکل الویز داشت که مانند همیشه مطابق با واقعیت خواهد بود. ساعت دوازده وپانزده دقیقه بلیت را گرفته و ساعت پرواز را تایید کرده بودیم. چمدان ها بسته شده بودند و صورت حساب هتل پرداخت شده بود. پس از تعطیلاتی چهل ساعته با تاکسی به سوی فرودگاه رفتیم. آن جا یک ساعت از ساعت چهارده تا پانزده به سبب وجود مه منتظر ماندیم. در این فاصله صحبتی طولانی با تروده در مورد کاترینا، که من به او علاقه مند هستم و این موضوع را تروده هم می داند، داشتم. صحبت در این باره که ما چگونه به کاترینا دلگرمی می دادیم تا بدبختی های دوران کودکی و ناراحتی های حاصله از طلاق را فراموش کند و چگونه می کوشیدیم تا او غرورش را در مورد مسایل مادی کنار بگذارد و وامی از حساب ما که بهره ی کمتری از بانک به آن تعلق می گرفت قبول کند، اما حتی توضیح این مطلب که او با پرداخت نُه درصد بهره به ما به جای چهارده درصد بهره به بانک ضرری را متوجه ی ما نمی کند بلکه مبلغ زیادی پول صرفه جویی می کند، هم نتوانست او را قانع کند. از او سپاس گزاریم که با حالتی دوستانه و با صمیمیتی زیاد برنامه ی خانه ی ما را دگرگون کرد و با برنامه ریزی دقیق مخارج ما را به حداقل رساند. او خاطر ما را از کارهای خانه آن چنان آسوده کرد که ما هر دو با آسودگی خیال تنها به کارهای مان در خارج از منزل می رسیدیم. خدمت او به ما قابل تبدیل به پول نیست. او در حقیقت زندگی خانوادگی ما را نجات داد.
حدود ساعت شانزده ونیم تصمیم گرفتیم که چون مه از بین رفتنی نیست با قطار برگردیم. به سفارش تروده من به الویز تلفن نکردم. با تاکسی به ایستگاه راه آهن رفتیم و با قطار هفده و چهل وپنج دقیقه عازم فرانکفورت شدیم. سفری خسته کننده و اعصاب خراب کن و غم انگیز. حتی تروده هم خسته و عصبی شده بود. در مونیخ قطار را تعویض کردیم و در قطار جدید به کوپه ای رفتیم که امکان خوابیدن به ما می داد. هر دو انتظار ناراحتی بسیار برای کاترینا و جدال با لودینگ و الویز اشتریب لدر را داشتیم.

۲۳

صبح شنبه در ایستگاه قطار شهر، مثل همیشه در این وقت سال، هنوز شور و حال جشن به چشم می خورد. آنان خسته و از پای درآمده وارد شدند. حتی در کنار سکوی توقفگاه قطارها نیز روزنامه وجود داشت و باز هم کاترینا در صفحه ی نخست آن بود. این بار عکسی از پایین آمدن او از پله های آگاهی در کنار کارآگاهان پلیس با لباس شخصی و این نوشته: «عروس قاتل هنوز هم ساکت است. هیچ اطلاعی از اقامتگاه گوتن به دست نیامده. پلیس در آماده باش بزرگ.»
تروده آن ورق پاره را خرید. آنان با تاکسی به خانه رفتند. هنگام پرداخت کرایه وقتی که تروده مشغول بازکردن در بود، صدای راننده را که به روزنامه اشاره می کرد، شنید: «عکس شما هم توش هست. من از همان نگاه اوّل شما را شناختم. شما وکیل و کارفرمای آن جنده خانم هستید.» بلورنا انعام زیادی به راننده که صدای خنده اش برخلاف لحن صدایش چندان ناراحت کننده نبود، داد. راننده چمدان و ساک و وسایل اسکی را تا دم در آورد و با حالتی دوستانه خداحافظی کرد.
تروده دستگاه قهوه جوش را به کار انداخت و به حمام رفت. روزنامه روی میز در سالن بود و دو تلگراف در کنار آن. یکی از لودینگ و دیگری از الویز. متن نخستین: «تماس نگرفتی. مایوسم کردی. لودینگ» و دومی: «نمی فهمم که چرا دست مرا تو حنا می گذاری. تلفن بزن. الویز.»
ساعت هشت وپانزده دقیقه بود. درست همان ساعتی که کاترینا هر روز صبحانه شان را می آورد. او خیلی جالب میز را می چید. چند شاخه گل، روی میزی تمیز، دستمال کاغذی و سفره، چند نوع مختلف نان، عسل، تخم مرغ، قهوه و برای تروده نان تست با مربای پرتغال.
حتی تروده هم هنگامی که چند قطعه نان خشک و کتری قهوه و کره و عسل را می آورد، پریشان حال بود. «دیگر هیچ وقت مثل سابق نخواهد شد. آنان دخترک را از بین می برند. اگر پلیس هم نتواند روزنامه و آن وقت که روزنامه هم علاقه اش را از دست بدهد، مردم. بیا اوّل بخوان چی نوشته و بعد به «آقای مهمان» تلفن بزن!» بلورنا به خواندن روزنامه مشغول شد.
روزنامه همیشه در تلاش است که شما را از تمام وقایع آگاه کند. ما موفق شدیم شواهد دیگری جمع آوری کنیم که شخصیت بلوم و گذشته ی تاریک او را روشن می کند. خبرنگاران روزنامه توانستند مادر سخت بیمار بلوم را پیدا و با او مصاحبه کنند. او اوّل گله کرد که دخترش خیلی وقت است که به دیدن او نیامده و چون با دلایل زیاد ما برای متهم بودن دخترش روبه رو شد، گفت: «همین هم باید پیش می آمد. همین جور هم باید تمام می شد.» شوهر سابق بلوم، که یک کارگر کارخانه ی پارچه بافی است، ویلهلم برت لو نام دارد. بلوم به جرم عدم تمکین از او محکوم به متارکه از او شد. او به روزنامه اطلاعات زیادی داد. در حالی که به سختی جلوی جاری شدن اشک هایش را می گرفت، گفت: «حالا می فهمم چرا او به من نارو زد. حالا می فهمم چرا مرا ترک کرد. پس جریان از این قرار بود. حالا برای من همه چیز روشن شد. خوشبختی مختصر ما برای او کم بود. او می خواست قاطی طبقات بالا باشد. یک کارگر ساده چه طور می تواند ماشین پورشه بخرد. شاید شما بتوانید نصیحت مرا برای خوانندگان روزنامه چاپ کنید. این عاقبت افکار غلط سوسیالیستی است. من از شما و خوانندگان تان می پرسم که یک خدمتکار چه جوری می تواند چنین ثروتی پیدا کند. این نتیجه ی یک کار شرافتمندانه نیست. حالا می فهمم که چرا من همیشه از رادیکال و دشمن کلیسا بودن او می ترسیدم. خدا را صد هزار مرتبه شکر که بچه دار نشدیم. بعد از آن که گفت برایش «احساس عاشقانه» یک دزد و جانی بیشتر ارزش دارد تا علاقه ی بی غل و غش من تمام حقایق برایم روشن شد. با وجود این هنوز هم می خواهم به او پیغام بدهم که کاترینای کوچک من اگر تو پیش من می ماندی با هم در طول چند سال صاحب خانه و ماشین می شدیم. البته ماشین پورشه که نمی توانم بخرم، اما خوشبختی درویشانه ی یک کارگر ساده را می توانم برایت فراهم کنم. کارگری که به سندیکای کارگری اصلاً اعتماد ندارد. اوه کاترینا.
زیر عنوان «زوج بازنشسته متنفر، اما نه متعجب!» در صفحه ی آخر در یک کادر سرخ رنگ چنین مندرج بود:
استاد بازنشسته ی دانشگاه، دکتر برتولد هی پرتس و خانمش ارنا هی پرتس از فعالیت های کاترینا ابراز انزجار کردند، اما تعجب زیادی هم نکردند. در شهر لم گو دختر ازدواج کرده شان یک درمانگاه را اداره می کند. خبرنگار روزنامه آقای دکتر هی پرتس، تاریخ دان و محقق پیر را آن جا نزد دخترش یافت. بلوم برای این خانواده سه سال است که کار می کند. آقای هی پرتس به خبرنگار ما گفت کاترینا در هرکاری افراطی است و ما را بسیار ماهرانه فریب داده.
هی پرتس پس از آن در یک مکالمه ی تلفنی به بلورنا گفت - می شود گفت حتی سوگند خورد که مطلب را به شکل زیر به خبرنگار گفته است: «کاترینا تنها می تواند در کمک کردن به هم نوع و خلاقیت و روشن فکری فردی افراطی باشد، در غیر این صورت من باید درباره ی او اشتباه بزرگی مرتکب شده باشم. در حالی که چون یک معلم هستم و سابقه ای چهل ساله در کارم دارم، به ندرت اشتباه می کنم.»
و ادامه ی صفحه ی اوّل
روزنامه با شوهر سابق بلوم که بسیار شکسته و افسرده شده است، در یک جلسه ی تمرین سازهای بادی در گملزبرویش دیدار کرد. او رویش را برگرداند تا اشک هایش دیده نشود. سایر اعضای انجمن هم صورتشان را برگرداندند تا آن گونه که دهقان پیر مِپلز(۳۱) می گفت، تنفر خودشان را از کاترینا آشکار سازند. دوستان کارناوال یک کارگر ساده حق داشتند چنین تنفری را در خود احساس کنند.
دست آخر عکسی از بلورنا و همسرش تروده در باغ، کنار استخر با این زیرنویس: این زن که زمانی به «تروده ی سرخ» معروف بود و شوهرش که گاهی به دست چپی ها تمایل پیدا می کند، در این ماجرا چه نقشی برعهده دارند. دکتر بلورنا، وکیل پردرآمد کارخانه ها و خانمش، تروده کنار استخر شنا در ویلای خصوصی و مدرن شان.

۲۴

این جا باید یک نوع عقب گرد کرد، چیزی مثل فلاش بک در فیلم یا رمان. از صبح شنبه آن گاه که خانم و آقای بلورنا خسته و مایوس از سفر برگشتند به صبح جمعه آن گاه که کاترینا برای ادامه ی بازجویی به اداره ی آگاهی برده می شد. این بار خانم پلت سر و یک مامور مسن که به اسلحه ی سبک مسلح بود او را از آپارتمان خانم ولترزهایم، که کاترینا صبح زود حدود ساعت پنج صبح با اتومبیل خودش به آن جا رفته بود، همراه خود می بردند. خانم پلت سر هنگامی که آگاه شد باید کاترینا را به جای آپارتمان خودش از آپارتمان خانم ولترزهایم همراه برد، شروع به غرزدن کرد. «عادلانه است اگر برای مقایسه به خاطر آوریم، چه بر سر زوج بلورنا آمده بود. قطع شدن مسافرت. حرکت با تاکسی به فرودگاه. انتظار کشیدن در مه. حرکت با تاکسی به ایستگاه قطار. با قطار به فرانکفورت. تعویض قطار در مونیخ. خوابیدن در کوپه ی قطار با لرزش بیش از حد. صبح زود به محض رسیدن به خانه روبه رو شدن با روزنامه. بعد «البته بسیار دیر» پشیمان شدن بلورنا از این که چرا برای کاترینا با وجودی که توسط جوانک روزنامه آگاه شده بود که به بازجویی رفته است، به هاخ تلفن نکرده.»
حاضران در جلسه ی دوم بازجویی کاترینا: مودینگ، پلت سر دو دادستان دکتر کورتی و هاخ، منشی خانم آنا لوکستر(۳۲) که از حساسیت بلوم در مورد نحوه ی نگارش صورت جلسه ناراحت بود و آن را ادای روشن فکرانه می دانست، آقای بایتس منه، که خوش خلقی بیش از اندازه اش برای همگان غیرمنتظره بود، در حالی که دست هایش را به هم می مالید وارد اتاق بازجویی شد و با کاترینا رفتاری بسیار مودبانه داشت و پیوسته به خاطر خشونت هایش که البته به نظر خودش بستگی به کارش نداشت، بلکه می توانست بازتاب رفتار شخصی اش بوده باشد، پوزش می خواست. او در این مدت از تمام اشیای ضبطشده صورت برداری کرده بود که از قرار زیر بودند:
۱- دفتریادداشت کوچک سبزرنگ که در آن تنها شماره ی تلفن یادداشت شده بود. همه ی شماره ی تلفن ها تا آن لحظه کنترل شده بودند. همگی غیرمشکوک. گویا کاترینا از این دفتر تلفن بیش از ده سال استفاده کرده بود. متخصص خطشناسی که در این دفترچه در پی خط گوتن می گشت «گوتن که علاوه بر سایر جرایم سربازی فراری هم هست، مدت ها در یک اداره مشغول به کار بوده و به این سبب از او دست خط زیادی موجود بود» سیر تکامل خط بلوم را در این دفترچه نمونه ی خوبی برای آموزش خط می دانست. یک دختر شانزده ساله که تلفن قصاب گربر را یادداشت کرده بود. دختری هفده ساله که شماره ی تلفن دکتر کلوتن و بیست ساله که دکتر فه نر و بعد شماره تلفن های کارفرماهایش، رستوران ها و همکارانش، همه را به ترتیب نوشته بود.
۲- دفتر حساب پس انداز که در آن هر برداشت و واریز مبلغی با خط خود بلوم مشخص شده بود. تمام برداشت ها و واریزها درست بود و هیچ مبلغ مشکوکی جابه جا نشده بود. به همان اندازه دقیق و غیرقابل شک، دفتر حساب شخصی او بود که در آن حساب بدهی به شرکت هافتکس(۳۳) را نگه می داشت، شرکتی که او از آن آپارتمان شخصی اش را خریده بود. هم چنین توضیح مالیاتی و پرداخت های مالیاتی اش با دقت توسط حساب رس های قسم خورده ی اداره ی مالیات کنترل شده بودند. هیچ اشکالی در آن ها دیده نشده بود و هیچ جا هم مبلغی زیاد و غیرعادی پیدا نشده بود. بایتس منه در مورد بررسی و کنترل حساب های شخصی بلوم در مدت دو سالی که آن را به شوخی دوره ی «آقای مهمان» می نامید، بسیار پافشاری کرده بود. همه چیز عادی بود. از این بررسی هویدا شد که کاترینا ماهی ۱۵۰ مارک برای مادرش فرستاده است. او مخارج مراقبت از قبر پدرش را منظم پرداخت کرده است. خرید مبلمان منزل و وسایل آشپزخانه و لباس و لباس زیر و بنزین و همه بررسی و خلافی مشاهده، نشده بود. متخصص حسابداری وقتی که پرونده را به بایتس منه تحویل می داد گفت: «اگر او از اتهامات تبریه شد به من معرفی اش کنید. سال هاست در پی یک چنین حسابداری می گردم، اما پیدا نمی کنم.» قبض های تلفن او هم عادی بودند. ظاهراً او تلفن راه دور بسیار کم داشته. به علاوه او برای برادرش که مدتی به خاطر دزدی در زندان بود هر از گاه مبلغی بین ده تا سی مارک پول توجیبی می فرستاده.
مالیات کلیسا را بلوم هرگز پرداخت نکرده بود. همان گونه که از پرونده ی مالیاتی اش مشاهده می شد در سن ۱۹ سالگی از کلیسای کاتولیک خارج شده بود.
۳- یک دفترچه ی یادداشت دیگر که به چهار بخش قسمت شده بود. یکی برای مخارج منزل بلورنا، که در آن خرید مواد غذایی و وسایل نظافت و شستشو نوشته شده بود. این بخش نشان می داد که کاترینا خودش لباس ها را اطو می کند. بخش دوم برای خانواده ی هی پرتس مانند بخش اوّل. بخشی هم برای مخارج شخصی خود بلوم. این بخش مشخص می کرد که او خرجی بیش از اندازه نداشته. ماه هایی را در این دفترچه می توان یافت که او تنها ۳۰ تا ۵۰ مارک خرج کرده بود. او در هر حال زیاد به سینما می رفت، چون تلویزیون نداشت. گاهی برای خودش شکلات می خرید. بخش چهارم سیاهه ی مخارج اضافی او را در برمی گرفت. که شامل خرج تهیه و نظافت لباس کار و خرج بنزین و تعمیر لوازم یدکی اتومبیل می شد. این جا در کنار بهای بنزین بایتس منه یک ضربدر گذاشته بود و با روی گشاده به گونه ای که همه را متعجب می کرد پرسید: «این پول زیاد برای بنزین که البته با کیلومترشمار اتومبیل هم مقایسه شده، چرا برداشت شده است؟ مامورهای ما معین کرده اند که فاصله ی آپارتمان او تا خانه ی بلورنا، رفت و برگشت، شش کیلومتر، تا خانه ی هی پرتس رفت و برگشت، هشت کیلومتر، آپارتمان خانم ولترزهایم چهار کیلومتر و اگر سخاوتمندانه سه کیلومتر هم برای کارهای متفرقه در روز به حساب آوریم، او نباید روزی ۲۰ تا ۲۱ کیلومتر بیشتر حرکت کرده باشد. در حالی که باید توجه داشت او خانم ولترزهایم را هر روز ملاقات نمی کرد، اما این را هم به حساب نیاوردند. با این حساب اتومبیلش باید در سال هشت هزار کیلومتر حرکت کرده باشد و کاترینا بر طبق سند اتومبیلش را با پنجاه وشش هزار کیلومتر کارکرد خریده بود. پس از دو سال باید شانزده هزار کیلومتر هم به آن افزود که می شود هفتاد و دو هزار کیلومتر در حالی که کیلومترشمار اتومبیل رقم یکصد و دو هزار کیلومتر را نشان می داد. این را هم می دانستند که او مادرش را در گملزبوریش و پس از چندی در بیمارستان کوئیر ملاقات می کرد و به همین شکل برادرش را در زندان، اما گملزبوریش و هم چنین کوئیر رفت و برگشت پنجاه کیلومتر بیشتر نیست و زندان برادرش رفت و برگشت شصت کیلومتر است. اگر باز هم با حساب دست ودل بازانه ماهی دو بار به آنان سر زده باشد، مقدار بیست وپنج هزار کیلومتر باقی می ماند که هیچ گونه توضیحی برایش وجود نداشت. او مرتب به کجا در آمد و شد بوده؟ آیا او یک یا چند نفر را «در کجا؟» ملاقات می کرده؟»
کاترینا بلوم و سایر افراد حاضر مجذوب و در عین حال مضطرب، به محاسبات بایتس منه که با بیانی بسیار ملایم ادا می شد، گوش می دادند. گویا بلوم از شنیدن این محاسبات حتی ذره ای هم عصبانی نشد و در پی توضیحی هم برای بیست وپنج هزار کیلومتر نبود. بلکه می کوشید برای خودش روشن کند که برای چه و کی و کجا رفته است. او پیشتر وقتی که به بازجویی آورده می شد، در کمال ناباوری چندان سرکش به نظر نمی رسید. شاید خیلی رام و حتی بهت زده دیده می شد. بدون مقاومت چای را پذیرفت و حتی اصراری در پرداخت پول آن هم نداشت. اکنون هنگامی که بایتس منه محاسباتش را به پایان رساند «بنابر گفته ی همه ی حاضران» سکوتی عمیق به وجود آمد. آن چنان که همگان گمان کردند بر پایه ی این محاسبات راز پنهان زندگی بلوم که با مهارت بسیار آن را پنهان نگاه داشته بود، برملا شده است.
کاترینا شروع به سخن گفتن کرد و از این لحظه اقرارش در صورت جلسه مندرج است. «بله. درست است. من الآن به سرعت پیش خودم حساب کردم. این بیش از سی کیلومتر در روز می شود. من تاکنون هرگز درباره ی آن فکر نکرده بودم و هرگز فکر پولش را هم نکرده بودم، اما من گاهی بی هدف حرکت می کردم. به هر جایی که پیش می آمد می رفتم، مقصد خودش به شکلی پیدا می شد. گاهی به سمت جنوب به کوبلنس(۳۴) یا غرب به سوی آخن و یا به سمت نیدرهایم(۳۵). هر روز؟ نه. نمی توانم بگویم چند بار و به چه فاصله ی زمانی. بیشتر هنگامی که باران می بارید و من از کار برمی گشتم و تنها بودم. نه. گفته ام را تصحیح می کنم. تنها گاهی که باران می بارید. به چه سبب؟ خودم هم نمی دانم. شما باید بدانید که من زمانی که پیش هی پرتس کار نمی کردم، از ساعت پنج بعدازظهر در خانه بودم و هیچ کاری نداشتم. نمی خواستم همیشه پیش الزه بروم. خاصه از آن وقت که با کنراد دوست شده بود. تنها سینما رفتن را هم دوست نداشتم. برای یک دختر تنها خطرناک است. گاهی هم به کلیسا می رفتم. نه به خاطر انجام دادن کارهای مذهبی. شاید به این خاطر که آن جا آسایش داشتم، اما حتی درون کلیسا هم این اواخر مزاحم آدم می شوند. آن هم نه فقط کشیش ها. من چند دوست هم دارم. مانند ورنر کلار و همسرش که فولکس واگن را از او خریدم و چند کارگر دیگر در شرکت کلوفت، اما بیشتر هنگامی که آدم تنهاست و هر آشنایی ای را نمی خواهد بی قید و شرط شروع کند، مشکل می شود با دیگران رابطه برقرار کرد. پس راهی دیگر به غیر از سوار شدن در اتومبیل و روشن کردن رادیو و به راه افتادن برایم باقی نمی ماند. آن هم همیشه در باران و از آن جالبتر جاده های پردرخت! گاهی تا هلند و یا بلژیک می رفتم. قهوه ای می نوشیدم و برمی گشتم. اکنون پس از پرسش شما برایم روشن شد. اگر بپرسید چند بار باید بگویم دو تا سه بار در ماه. گاهی کمتر و گاهی بیشتر، هر بار چند ساعت. بیشتر تا ساعت نه یا ده و گاهی هم یازده که خسته و مانده به خانه برمی گشتم. البته کمی هم می ترسیدم. من بسیاری از زن های تنها را می شناسم که شب ها پای تلویزیون می نشینند و آن قدر مشروب می خورند تا مست شوند.»
لبخند ملیحی که بایتس منه هنگام شنیدن سخنان بلوم بر لب داشت، هیچ سرنخی برای پی بردن به افکارش به دست نمی داد. او تنها سرش را تکان می داد و هرگاه که دوباره دست هایش را به هم می مالید، فقط به این خاطر بود که نظریه ی خودش را در یکی از اقرارهای بلوم ثابت شده می پنداشت. مدتی همه ساکت بودند. شاید حاضران از سخنان بلوم بهت زده و یا به نحو دردناکی متاثر شده بودند. او برای نخستین بار پرده از روی یک راز خصوصی خود برمی داشت. به این ترتیب از سایر مدارک نیز به تندی رد شدند.
۴- یک آلبوم عکس با عکس های آشنا. پدر کاترینا که بسیار نحیف و رنجور و خموده و پیرتر از آن چه که باید باشد، به نظر می آمد. مادرش که به تازگی به بیماری سرطان دچار شده و در بستر مرگ است. برادرش. خود کاترینا در چهار سالگی و شش سالگی و ده سالگی و تازه عروس در بیست سالگی. شوهرش و کشیش گملزبوریش، همسایه ها و نزدیکان و چند عکس از الزه ولترزهایم و یک مرد مُسن که ابتدا شناخته نمی شد، اما پس از چندی معلوم شد که کارفرمای محکوم شده ی کاترینا دکتر فه نر است و هیچ عکسی از کسانی که می توانستند نظریه ی بایتس منه را ثابت کنند، وجود نداشت.
۵ - یک گذرنامه با نام کاترینا برت لو، فامیل پدری، بلوم. در رابطه با گذرنامه پرسش هایی در مورد مسافرت های بلوم به خارج از کشور مطرح شد. معلوم شد کاترینا تا آن زمان به مسافرت مهمی نرفته است و به غیر از چند روزی که در بستر بیماری قرار گرفته بود، همیشه مشغول به کار بوده است. هر چند حقوق ایام مرخصی اش را از فه نر و بلورنا می گرفته، اما در این ایام هم یا برای خود آنان و یا در جای دیگر کار می کرد.
۶ - یک جعبه ی شکلات قدیمی با چند نامه در آن - کمتر از یک دوجین - از مادرش و برادرش و شوهرش و خانم ولترزهایم. هیچ نامه ای در رابطه با مورد اتهام وجود نداشت. در جعبه ی شکلات چند عکس هم بود. پدرش در لباس سربازی ارتش آلمان نازی و شوهرش با یونیفرم دسته ی موسیقی بادی. به علاوه ی چند قطعه ی بریده شده از روزنامه ها حاوی چند ضرب المثل و یک مجموعه ی کامل خطی از تجربیات شخصی در آشپزی و یک بروشور درباره ی مصرف گیلاس در سُس های مختلف.
۷- یک پوشه ی پرونده مشتمل بر مدارک تحصیلی، مدارک مربوط به طلاق و کلیه ی اسناد محضری در مورد آپارتمان شخصی اش.
۸ - سه دسته کلید که در این فاصله آزمایش شده بودند. کلید خانه و گنجه های آپارتمان شخصی اش، خانه ی بلورنا، خانه ی هی پرتس. پس از این که مشخص شد در مدارک ضبطشده ی بالا هیچ چیز مشکوکی که اتهام او را ثابت کند، موجود نیست، بایتس منه توضیحاتش در مورد مصرف بنزین و مقایسه ی آن با شماره ی کیلومترشمار اتومبیل را نیز بی هیچ جدالی پذیرفت.
حالا بایتس منه یک انگشتر یاقوت با برلیان از جیبش بیرون آورد، که گویا کاترینا آن را بدون پوشش در گوشه ای رها کرده بود. آن را با سر آستین اش پاک کرد و مقابل چشم های کاترینا گرفت. «این انگشتر به نظر شما آشناست؟»
کاترینا بی وقفه و مکث جواب داد: «بله.»
- به شما تعلق دارد؟
- بله
- آگاهید چه ارزشی دارد؟
- دقیق نه. نباید زیاد بیارزد.
بایتس منه حالتی دوستانه به خود گرفت: «اما ما آن را برای ارزش یابی نه فقط پیش متخصصان خودمان در اداره، بلکه به خاطر اطمینان بیشتر و این که به شما اجحافی نشده باشد، نزد جواهرفروشی در شهر فرستادیم. این انگشتر ارزشی معادل هشت تا ده هزار مارک دارد و شما نمی دانستید؟ من با این وجود حرف شما را قبول می کنم، اما شما باید به من توضیح دهید که این را از کجا آورده اید. در رابطه با یک بازجویی که مربوط به دزدی و شاید هم قتل می شود، این انگشتر مدرک بی ارزشی نیست و نمی تواند به زندگی خصوصی تعلق داشته باشد، همان طور ساعت ها رانندگی بی هدف در باران! این انگشتر از طرف چه کسی است؟ از گوتن؟ یا «آقای مهمان»؟ یا این هر دو یکی هستند؟ و اگر نه. شما به کجا به عنوان «خانم مهمان» «اگر من به شوخی اجازه ی بیان کردن آن را داشته باشم» هزاران کیلومتر در باران می رفتید؟ برای ما بسیار ساده است که تعیین کنیم این انگشتر از کدام جواهرفروشی خریداری و یا حتی دزدیده شده است، اما من می خواهم این امکان را به شما بدهم. به نظر من شما یک جانی نیستید، بلکه انسانی ضعیف هستید. کمی هم رمانتیک و حتی از طرف دوستان نزدیکتان لقب «خواهر روحانی» گرفته اید. به رقص نمی روید، چرا که آن جا بیشتر مسایل جنسی مورد نظراند. از شوهرتان طلاق گرفتید، زیرا خواهان تحمیل یک طرفه ی رابطه ی جنسی بود. چگونه می توانید برای من «ما» توضیح دهید که تازه دیروز برای نخستین بار با گوتن آشنا شدید و در همان روز اوّل او را به آپارتمان خودتان بردید و آن جا بسیار سریع با او خودمانی شدید؟ چه نامی می خواهید بر این عمل بگذارید؟ عشق در نخستین نگاه؟ دلدادگی؟ احساس عاشقانه؟ نمی خواهید بپذیرید که این جا قافیه جور درنمی آید؟ باز هم چیزی دیگر «اکنون او دست در جیبش کرد و یک پاکت نامه بزرگ سفید بیرون آورد و از درون آن یک پاکت نامه ی زیبا به رنگ کرم و ادامه داد: «این پاکت خالی که همراه با انگشتر در کشوی کمد اتاق خواب شما پیدا شده، در روز ۱۲/ ۲/ ۷۴ ساعت هجده در اداره ی پست راه آهن دوسلدرف مهر خورده و به آدرس شما ارسال گردیده است. لعنت بر شیطان! اگر شما دوستی دارید که به شما نامه می نویسد، گاهی به ملاقات تان می آید و شما نزد او می روید، هدیه ای به شما می دهد، چرا نمی گویید؟ این جرم نیست. برای شما تنها زمانی سبب دردسر می شود که در رابطه با گوتن باشد.»
برای تمام حاضران روشن بود که کاترینا انگشتر را شناخته است، اما آگاهی از ارزشش ندارد. به سبب پیش کشیده شدن دوباره ی موضوع احمقانه ی «آقای مهمان» عرق شرم بر پیشانی اش نشست، زیرا آبرویش را در خطر می دید. کس دیگری را هم در خطر احساس می کرد، که مایل نبود وارد ماجرایش کند. این بار فقط کمی سرخ شد. اقرار به گرفتن انگشتر از گوتن نکرد، چرا که می دانست کسی هم باور نمی کند که گوتن یک چنین دون ژوانی باشد. در ادامه ی صورت جلسه چنین آمده است: «حقیقت دارد که من در مهمانی منزل خانم ولترزهایم شرکت کردم و تنها با گوتن رقصیدم. حقیقت دارد که من او را برای نخستین بار در زندگی ام می دیدم و نام خانوادگی او را نخستین بار در بازجویی صبح پنج شنبه شنیدم. من و او علاقه ی زیادی نسبت به هم پیدا کردیم. حدود ساعت ده من آپارتمان خانم ولترزهایم را ترک کردم و با لودویگ گوتن به آپارتمان خودم رفتم. این که از کجا این انگشتر را به دست آورده ام، نمی توانم بگویم. تصحیح می کنم نمی خواهم بگویم. چون از راه غیرقانونی به مالکیت من درنیامده است، اجباری به توضیح نمی بینم. فرستنده ی پاکت نامه ای که به من نشان داده شده است را نمی شناسم. باید نامه ای تبلیغاتی بدون آدرس فرستنده باشد. من در کار مهمان داری کم و بیش شهرتی دارم و می خواهم به این مطلب اشاره کنم که برخی از شرکت هایی که کارشان مهمان داری است، می خواهند خودشان را این جوری سطح بالا نشان دهند.»
هنگامی که از او پرسیدند چرا در آن روز مهمانی با وجودی که به رانندگی علاقه ی بسیار دارد، از اتومبیل شخصی خودش استفاده نکرده و با تراموا به آپارتمان خانم ولترزهایم رفته است، جواب داد؛ به سبب بی اطلاعی اش از میزان نوشیدن مشروب الکلی که شاید در مهمانی پیش می آمد، مطمئن تر دیده بود که با اتومبیل شخصی نرود. سئوال: «آیا شما مشروبات الکلی زیاد می نوشید و تا به حال زیاد مست کرده اید؟» - «نه من بسیار کم مشروب می نوشم و تا به حال یک بار، آن هم در حضور شوهرم و با اصرار او و با مشروبی که بیشتر مزه ی لیمو می داد مست کرده ام. بعد از این ماجرا او به من گفت که این وسیله ی بسیار گران قیمتی است برای مست کردن افرادی که زیاد مشروب نمی خورند.»
هنگامی که به او گفتند این ادعا که نمی دانسته زیاد مشروب می خورد یا نه، نمی تواند صحت داشته باشد، چرا که به قول خودش هیچ وقت زیاد نمی خورده است و به این ترتیب باید این گونه نتیجه گیری کرد که با گوتن قرار قبلی داشته و می دانسته با اتومبیل او به خانه اش برخواهد گشت و به اتومبیل خودش نیازی نخواهد بود، سرش را تکان داد و گفت: «نه. همان طور درست است که پیش از این گفته ام. پیش از رفتن به مهمانی خیال مشروب خوردن داشتم، اما این کار را نکردم.»
نکته ی دیگری قبل از ناهار باید روشن می شد: چرا او دفترچه ی پس انداز و یا دسته چک ندارد. نه. او حساب دیگری غیر از حسابی که در بانک پس انداز دارد، ندارد. هر مبلغی، هرقدر هم که ناچیز، به دستش می رسد، به مصرف بازپرداخت وامش می رساند، چون بهره ی وام بیشتر وقت ها دو برابر بهره ی حساب پس انداز است و در حساب جاری هم بهره نمی دهند. علاوه بر این راه دستش نیست که با چک خرید کند. تمام مخارجش، مخارج خانه و اتومبیلش را همیشه نقد می پردازد.

۴۲

اکنون باید متاسفانه بار دیگر به مطلب نخستین بازگردیم. بار دیگر باید به حفر کانال که رهایی از آن ممکن به نظر نمی رسد، بپردازیم. باید بار دیگر آغاز به شرح دادن کنیم. پیشتر قول داده شده بود که از خونریزی بیشتر جلوگیری خواهد شد. هنوز هم سر قول خود هستیم. مرگ خانم بلوم مادر کاترینا هم عهدشکنی نیست، چرا که این جا قتل عمدی صورت نگرفته است. اگرچه با مرگی کاملاً طبیعی هم روبه رو نیستیم. مرگ خانم بلوم گرچه به سبب عملی خشونت بار پیش آمد، اما خشونتی برنامه ریزی شده و عمدی نبود. به هر حال باید در نظر گرفت که عامل قتل به هیچ روی قصد کشتن و یا حتی مجروح کردن او را هم نداشته است. این عامل نه تنها با ادله ی کافی بلکه با اقرار شهود، کسی غیر از توتگس نیست. که البته قصد خون ریزی نداشته، اما سرانجام خون خودش با نقشه از پیش کشیده شده و با خشونت ریخته شد. او در روز پنج شنبه در گملزبوریش در پی نشانی بیمارستانی که خانم بلوم در آن بستری بود می گشت. آن را هم پیدا کرد، اما توفیق ورود به بیمارستان را نیافت به او توسط دربان بیمارستان و پرستار بخش خواهر ادل گارد(۵۳) و دکتر هاینن(۵۴) هشدار داده شده بود که خانم بلوم پس از یک عمل جراحی سخت سرطان، که موفقیت آمیز هم بوده، احتیاج مبرم به استراحت کامل دارد. هرگونه هیجان برای سلامتی اش مضر است و می تواند باعث مرگ وی شود. پس یک ملاقات و مصاحبه به هیچ صورت امکان پذیر نیست. توضیح توتگس در این باره که خانم بلوم به خاطر نسبتش با کاترینا و رابطه ی کاترینا با گوتن از «انسان های تاریخ معاصر» است و به همین جهت اهمیت ویژه ای دارد با پاسخ دکتر هاینن که حتی «انسان های تاریخ معاصر» هم در درجه ی نخست برای او بیمار محسوب می شوند، رد شده بود، اما در میان این گفت وگو توتگس متوجه می شود که کارگران نقاش به راحتی در بیمارستان رفت و آمد می کنند و کسی مزاحم آنان نمی شود. او پس از آن برای همکارانش شرح می دهد که چگونه از یک حقه ی ساده ی قدیمی، یعنی به لباس کارگران درآمدن، که البته چندان هم دشوار نیست، استفاده کرده است و با تهیه یک دست لباس کار و یک سطل و فرچه رنگرزی موفق شده که صبح جمعه به داخل بیمارستان و بر سر تخت خانم بلوم راه یابد. چون برای او از مادر مهمتر کسی در دنیا وجود نداشت، تمام جریان را دقیق و کامل برای خانم بلوم توضیح داده، البته مطمئن هم نبوده که او همه چیز را فهمیده باشد. او گوتن را نمی شناخت و زیر لب زمزمه می کرد: «چرا باید چنین پیش آمدی شود؟ چرا باید این طور تمام شود؟» و این مطلب در روزنامه چنین نقل قول شد: «بله این باید پیش می آمد. بله همین طور هم باید تمام می شد.» این تغییر کوچک در گفتار خانم بلوم را توتگس چنین توجیه می کرد. «در روزنامه نگاری این رسم است که افراد ساده را در دستورزبان یاری دهند و جمله های آنان را اصلاح کنند.»

۴۳

نمی شد با اطمینان کامل تعیین کرد که آیا توتگس حقیقتاً توانسته بود به بیمارستان راه یابد و خانم بلوم را ملاقات کند و یا جملات نقل قول شده در روزنامه را از خود ساخته بود، تا به این طریق خود را در فن روزنامه نگاری نابغه جا بزند و در اثر آن لاف زنی کند. دکتر هاینن و خواهر ادل گارد و پرستار اسپانیایی، هولوا(۵۵) و نظافتچی پرتغالی، پولکو(۵۶) همگی بر این باور بودند که جوانک نمی توانسته تا آن اندازه بی شرم باشد که به این عمل دست بزند، اما به هر حال اکنون این ملاقات حتی اگر خیالی هم بوده - گرچه به انجام دادن آن اعتراف شده است - عامل اصلی تحریک است. پرسش پیش آمده این است که آیا کارکنان بیمارستان دروغ می گویند «که البته امکانش خیلی کم است» و یا توتگس به خاطر نقل قول جعلی از مادر کاترینا این ملاقات را به شکلی خیالی انجام داده است؟ در حل مسئله باید نهایت عدالت مراعات شود! مسلم این است که کاترینا پس از گذاشتن قرار مصاحبه با توتگس و پس از آن که روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه گزارش دیگری از توتگس را به چاپ رساند، برای خودش لباس کارناوال دوخت. تا در کافه ای که شونئر بخت برگشته از آن جا «با یکی از این نشمه ها به چاک زد» به تحقیقات بپردازد باید حوصله به خرج داد! این هم ثابت شده است که دکتر هاینن وقتی که از مرگ ناگهانی بیمار خود خانم بلوم آگاهی یافت خیلی شگفت زده شد. او سبب آن را هیجان پیش بینی نشده می دانست، که اگر ثابت هم نشود غیرممکن نیست. نقاشان بی گناه هم هیچ گونه مسئولیتی در این مورد ندارند. حیثیت کارگر آلمانی را نباید لکه دار کرد! هیچ کس نمی توانست ضمانت دهد که تمام کسانی که به عنوان نقاش کار می کردند «آن ها چهار نفر بودند» نقاش حقیقی بوده اند. چرا که هر کدام در یک گوشه از ساختمان مشغول به کار بود. به این سبب کسی نمی توانست بداند اشخاص ترددکننده در بیمارستان با روپوش و سطل رنگ رزی چه کسانی بوده اند. قدر مسلم این که: توتگس خودش مدعی بود «از اعتراف نمی توان سخن گفت، زیرا ملاقات او ثابت نشده است «نزد خانم بلوم رفته و با او یک مصاحبه انجام داده است و از این ادعا کاترینا هم آگاه بود. آقای مرکن(۵۷) می پذیرفت که امکان نفوذ فرد بیگانه به جای یکی از کارگران او به بیمارستان وجود داشته است. دکتر هاینن پس از چندی می گفت: «من روزنامه را به خاطر نقل قول از مادر کاترینا به دادگاه خواهم کشاند و بر سر این موضوع جنجال به پا خواهم کرد، چرا که به نظر من این یک عمل غیرانسانی و بسیار وحشتناک بوده است.» اما تهدید او هم تنها در لفظ باقی ماند. همان گونه که «پوزه خرد کردن» آقای بلورنا عملی نشد.

۴۴

حدود ظهر شنبه ۲۳ فوریه ی ۱۹۷۴ در کافه ی کلوگ(۵۸) «و او کسی نبود به غیر از برادرزاده ی صاحب آن رستورانی که کاترینا وقتی که دختر مدرسه بود در آشپزخانه ی رستورانش کار می کرد و گاهی هم غذا سرو می کرد.» شهر کوئیر سرانجام میان خانم و آقای بلورنا، خانم ولترزهایم، آقای کنراد بایترز و کاترینا ملاقات مشترکی انجام گرفت. همه یکدیگر را در آغوش کشیدند و اشک فراوانی ریخته شد. حتی اشک خانم بلورنا هم درآمد. حال و هوای جشن های کارناوال در کافه ی کلوگ هم حکم فرما بود، اما اروین کلوگ(۵۹) صاحب کافه که با کاترینا آشنایی قدیمی داشت به گرد هم آمدگان با صمیمیت و احترام خوش آمد گفت. آنان را به آپارتمان شخصی خودش دعوت کرد. آقای بلورنا از آن جا ابتدا به هاخ تلفن زد و وعده ی ملاقات در ایوان موزه را به هم زد. او به هاخ اطلاع داد که مادر کاترینا گویا به خاطر هیجانات حاصل از ملاقات با توتگس خبرنگار روزنامه به شکلی ناگهانی فوت کرده است. هاخ آرامتر از صبح بود و درخواست کرد از جانب او به کاترینا، که نباید از دست او عصبانی باشد و البته دلیلی هم برای عصبانیت ندارد، تسلیت گفته شود. هاخ افزود هر ساعت که آنان بخواهند در اختیارشان است، در حالی که به خاطر بازجویی از گوتن خیلی گرفتار است، اما در صورت لزوم می تواند وقتش را آزاد کند. در ضمن تا به حال از بازجویی گوتن هیچ مورد اتهامی علیه کاترینا به دست نیامده است. گوتن با حالتی عاشقانه از او سخن می گوید و عشقش را به وی کتمان نمی کند. البته امکان ملاقات وجود ندارد، زیرا آنان با یکدیگر خویشاوند نیستند و نسبت نامزدی هم هیچ گونه وجاهت قانونی ندارد و از نظر حقوقی بی اعتبار است.
به نظر می رسید کاترینا از شنیدن خبر مرگ مادرش به یکباره از پای درنیامد و برعکس آن چنان که مشاهده می گردید گویا کمی آسوده هم شده بود. او دکتر هاینن را با گزارش روزنامه و مصاحبه ی توتگس با مادرش و نقل قولی که او از جانب مادرش به چاپ رسانده بود، آشنا کرد. در برابر دکتر هاینن هیچ گونه آشفتگی به خاطر پیش آمدن این مصاحبه از خودش نشان نداد، چرا که باور داشت این افراد قاتل و آن هم قاتل حرفه ای هستند. در حالی که عمل کردشان را محکوم می کرد، گفت: «گویا این تنها وظیفه ی آنان است که حیثیت و شهرت و سلامتی انسان های بی گناه را به بازی بگیرند.» و دکتر هاینن که به اشتباه او را یک مارکسیست می پنداشت «شاید هم این توهم بر اثر خواندن مصاحبه ی برت لو، شوهر سابق کاترینا در روزنامه برایش پیش آمده بود» از سردی اش کمی یکه خورد و از او پرسید: «به نظر شما برخورد با شبکه ی گسترده ی روزنامه باید برخوردی بنیادی و زیربنایی باشد؟» کاترینا که مفهوم گفتار او را نمی فهمید تنها به تکان دادن سر بسنده کرد. سپس از خواهر ادل گارد خواست او را به سردخانه ی بیمارستان ببرد و او همراه با خانم ولترزهایم به آن جا وارد شد. او خودش پارچه را از روی صورت جسد کنار زد و گفت: «بله.» پیشانی مادرش را بوسید و آن گاه که خواهر ادل گارد از او خواست دعایی برای مادرش بخواند، سرش را تکان داد و گفت «نه.» پارچه را دوباره روی صورت مادرش کشید. از خواهر روحانی تشکر کرد. تازه هنگام ترک سردخانه شروع به گریه کرد. نخست به آرامی، سپس با شدتی بیشتر. دست آخر شیون زنان. شاید هم یاد پدرش افتاد که او را هم برای آخرین بار در سن شش سالگی در سردخانه ی یک بیمارستان دیده بود. خانم الزه ولترزهایم نخستین باری بود که او را این چنین گریان می دید. او به یاد نداشت که او را از بچه گی اش به این حال دیده باشد، حتی هنگامی که در مدرسه ناراحت می شد و یا در پرورشگاه آزرده اش می کردند. کاترینا با حالتی مودبانه اصرار داشت که از خانم های خارجی مولوا و پولکو به خاطر توجه شان به مادرش تشکر شود. او فراموش نکرد، پیش از ترک بیمارستان از مسئولان آن جا بخواهد به برادرش تلگراف بزنند و او را از مرگ مادر آگاه کنند.
تمام عصر و غروب هم چنان گرفته و غمگین بود. با وجودی که بارها دو شماره ی روزنامه را بیرون می آورد و در مورد جزییات گزارش های آن با بلورنا و الزه و کنراد بحث می کرد. گویی رابطه اش با روزنامه هم تغییر کرده و به اصطلاح رایج زمانه کمتر هیجانزده و بیشتر تحلیل گرایانه شده بود. در این جمع گرد آمده از دوستانش در اتاق اروین کلوگ او بی پرده از رابطه اش با اشتریب لدر سخن می گفت: «او یک بار غروب مرا از خانه ی آقای بلورنا به آپارتمانم رساند. با وجودی که من مخالف بودم تا در آپارتمانم با من آمد. پایش را جلوی در گذاشت تا بسته نشود. با وقاحت و پررویی و با زور می خواست خودش را به من نزدیک کند. این کار را تا نیمه شب ادامه داد و سرانجام مایوس شد و رفت. از این پس مرتب در پی من بود. چندین بار برایم گل و نامه فرستاد. چند بار دیگر هم به زور وارد آپارتمان من شد. در یکی از این دفعات یک انگشتر و کلید یک ویلا را به اصرار آن جا گذاشت و رفت. این تمام قضیه ی من با او است. من نمی توانستم جریان این ملاقات ها را در بازجویی شرح دهم، چرا که مطمئن بودم آنان سخنانم را نمی پذیرند. مسلم بود که آنان نمی پذیرند که هیچ رابطه ای میان ما وجود نداشته است. حتی یک بوسه. چه کسی می تواند قبول کند که من دلم نمی خواهد با اشتریب لدر معاشرت کنم، زیرا او علاوه بر ثروتمند بودن، در سیاست و اقتصاد و علوم دانشگاهی سرشناس است و به خوش تیپی معروف. به طوری که همه می گویند مانند هنرپیشه های سینماست. چه کسی می تواند قبول کند که من، یک کارگر ساده، دست رد به سینه ی چنین شخصی بزنم. تازه آن هم نه به خاطر محظورات اخلاقی بلکه به این سبب که تنها از او خوشم نمی آید. من هیچ احساسی نسبت به او ندارم و تمام این ماجرا، یعنی داستانی که به «آقای مهمان» معروف شده است، تهوع آورترین حادثه ی پیش آمده در زندگی ام است. زیرا هیچ کس قادر به فهمیدن موقعیت من نیست. حتی در بازجویی هم نمی توانستم این موضوع را شرح دهم. با وجود این «در این جا می خندد» از او بسیار سپاسگزارم، زیرا کلید ویلایش به موقع به درد لودویگ خورد. البته بیشتر از کلید آدرس ویلا «دوباره می خندد» چرا که لودویگ بی کلید هم می توانست وارد ویلا شود. کلید تنها کارش را ساده می کرد. من می دانستم که ویلای او در این مدت صددرصد خالی است. زیرا اشتریب لدر پیش از آن از من خواسته بود که آخر هفته ی کارناوال آن جا پیش او بروم، پیش از آن که او در بادن - بادن(۶۰) در کنفرانس شرکت کند. بله لودویگ به من گفته بود که پلیس در پی اش است، اما او گفته بود که تنها در ارتش از فرمان سرپیچی کرده است. به همین سبب می خواهد به خارج برود. من خیلی خوشحالم از این که به او کمک کردم «او برای بار سوم می خندد» آن هم از روی نقشه ی تاسیسات مجتمع ساختمانی «مدرن در ساحل رودخانه زندگی کنید». انتهای این مجتمع به خیابان هوخ کپل(۶۱) وارد می شود. من از روی آن یک راه فرار برای لودویگ یافتم. نمی دانستم که پلیس در کمین اوست و این کار را تنها به خاطر تفریح و تقلید از فیلم های ماجراجویانه انجام دادم. اکنون بسیار خوشحالم که او دستگیر شده است، زیرا دیگر نمی تواند بیش از این کارهای احمقانه بکند. تمام مدت می ترسیدم، زیرا این بایتس منه بسیار مرموز است.»

۴۵

باید این جا مشخص شود و ثبت گردد که بعدازظهر و غروب شنبه تا حدی دوست داشتنی بود. تا آن اندازه که همه - خانم و آقای بلورنا، الزه ولترزهایم و کنراد بایترز که به گونه ای غیرعادی ساکت بود - در آرامش نسبی بودند. همه حتی خود کاترینا هم «موقعیت را آرامش بخش» ارزیابی می کردند. گوتن دستگیر شده بود، بازجویی کاترینا پایان یافته بود. مادر کاترینا با وجودی که انتظار آن نمی رفت پس از یک دوره ی طولانی بیماری عذاب آور فوت کرده بود. مراسم تدفین او سپری شده بود. قول فراهم شدن همه ی اسناد و مدارک لازم در کوئیر برای دوشنبه ای طلایی در کارناوال داده شده بود، آن هم از طرف یک مامور دولت که دوستانه خودش را با وجود تعطیلات در اختیار می گذاشت و آماده ی هر نوع کمک کردنی اعلام می کرد. دست آخر یک دل خوشی کوچک: صاحب کافه ی کلوگ با قاطعیت تمام از پذیرفتن پول صورت حساب «شامل قهوه و لیکور و سالاد سیب زمینی و سوسیس و کیک» خودداری کرد. او هنگام خداحافظی گفت: «سربلند باش کاترینای عزیز! همه هم این جا در مورد تو بد فکر نمی کنند.» حالت تسلی بخشی که در این جمله پنهان شده بود هم قاطعیت چندانی نداشت، زیرا جمله ی «همه بد فکر نمی کنند» چه معنی می تواند داشته باشد، به هر حال از آن که «همه بد فکر می کنند» بهتر است. سپس همه هم رای شدند که به خانه ی بلورنا بروند و بقیه ی شب را آن جا بگذرانند. آن جا کاترینا از دست زدن به هر کاری منع شد. او باید تمدد اعصاب می کرد. در مرخصی کامل به سر می برد. خانم ولترزهایم در آشپزخانه شام را تهیه می کرد. در حالی که بلورنا و بایترز با هم بخاری را روبه راه می کردند. کاترینا در حقیقت اجازه داد «یک بار هم که شده بدعادتش کنند» پس از آن محیط از همه جهت دوست داشتنی شد. اگر یک نفر فوت نکرده بود و یک نفر هم که بسیار مورد علاقه بود، دستگیر نشده بود، برای این لحظات می شد یک رقص کوچکی هم به راه انداخت، هرچه باشد زمان کارناوال بود.
آقای بلورنا موفق نشد کاترینا را از انجام دادن مصاحبه ای که با توتگس در نظر داشت، منصرف کند. او آرام و بسیار صمیمی باقی ماند. بعدها پس از آن که مصاحبه در عمل پیاده شد، هرگاه که به یاد می آورد، کاترینا با چه خونسردی و جدیتی پیگیر این مصاحبه بود و به او اجازه ی همراهی کردنش را نمی داد، عرق سردی بر پیشانی بلورنا جاری می شد. البته بلورنا هم پس از آن اطمینان نداشت که او تصمیمش را برای قتل همان شب گرفته بود یا نه. او بیشتر احتمال می داد این تصمیم پس از چاپ روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه گرفته شده باشد. جدایی به گونه ای دوستانه پیش آمد. همه آن جا را ترک کردند. باز هم در آغوش کشیدن یکدیگر، اما این بار بدون ریختن اشک، پس از آن که مدتی با هم نشسته بودند و موسیقی ملایمی گوش داده بودند و کاترینا و هم چنین الزه کمی درباره ی گملزبوریش تعریف کرده بودند. ساعت ده ونیم شب کاترینا و الزه و کنراد پس از مطمئن شدن از پشتیبانی کامل بلورنا از کاترینا شادمان خداحافظی کردند و رفتند. در کنار آتش شومینه که در حال مردن بود خانم و آقای بلورنا با یک بطری شراب نشسته بودند و نقشه ی مسافرت جدید را می کشیدند و در مورد دوستان قدیمی با هم سخن می گفتند. سخن به اشتریب لدر و خانمش ماد که رسید، بلورنا از همسرش خواست که در ملاقات های آینده دیگر او را به نام «آقای مهمان» نخواند، چرا که این واژه اکنون حکم سوهان روح را پیدا کرده است. تروده در پاسخ گفت: «ما دیگر آنان را به این زودی ها نخواهیم دید»

۴۶

این اطمینان وجود دارد که کاترینا بقیه ی شب را آرام گذرانده باشد. او لباس زنانه ی عربی را یک بار بر تنش آزمایش کرد. کوک هایش را محکم دوخت. تصمیم گرفت که به جای روبنده از یک تور سفید استفاده کند. آنان کمی نشستند و رادیو گوش دادند. کمی شیرینی خوردند و سپس آماده ی خواب شدند. کنراد بایترز برای نخستین بار آشکارا با الزه به اتاق خواب می رفت. کاترینا روی کاناپه در هال خوابید.

۴۷

صبح یکشنبه هنگامی که الزه ولترزهایم و کنراد بایترز از خواب بیدار شدند، میز صبحانه بسیار زیبا چیده شده بود. قهوه ی فرانسوی از فیلتر گذشته آماده روی آن بود. کاترینا به ظاهر با اشتهای فراوان در حالی که روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه را می خواند پشت میز در اتاق نشیمن نشسته بود و صبحانه می خورد. از این جا دیگر توضیح اضافه ای داده نخواهد شد، بلکه تنها به نقل قول بسنده می شود. می پذیریم که «داستان کاترینا» با عکس و شرح و تفصیل در صفحه ی نخست و سرعنوان نیامده بود. سرعنوان صفحه ی نخست مربوط به لودویگ گوتن بود، به این مضمون: مخفی شدن عاشق بااحساس کاترینا بلوم در ویلای یک سرمایه دار. و بقیه ی داستان که از دفعات پیش به مراتب مفصل تر هم بود در صفحات هفت تا نه با عکس های فراوان: عکس کاترینا به عنوان یک زن مذهبی، عکس پدرش به عنوان سرباز اسیری که از جنگ برگشته، کلیسای گملزبوریش، یک بار دیگر ویلای بلورنا، مادر کاترینا در سن چهل سالگی، رنجور با چهره ای خسته و بیمار جلوی خانه ی کوچکشان در گملزبوریش، دست آخر بیمارستانی که مادر کاترینا شب شنبه در آن فوت کرده بود. اینک متن:
نخستین کسی را که می توان با دلیل و مدرک قربانی کاترینا بلوم زن مرموزی که هنوز هم آزادانه زندگی می کند نامید، مادر خود او است. او نتوانست شوکی را که به خاطر فهمیدن فعالیت های دخترش به او دست داده بود، تحمل کند و به این جهت جان سپرد. این خود به اندازه ی کافی قابل توجه است که دختری با وجود قرار داشتن مادرش در بستر مرگ در پی یافتن احساس عاشقانه با دزدان و قاتلان در کارناوال به رقص و پایکوبی بپردازد. او در این شوق و شور مرز وقاحت را آن چنان درنوردید که حتی در مرگ مادرش یک قطره اشک هم نریخت. آیا این زن این چین «سرد و مادی» است؟ خانم یک پزشک باشخصیت که از کارفرمایان سابق اوست، او را چنین توصیف می کند: «رفتارش مانند زنان هرجایی بود. من مجبور شدم که او را اخراج کنم. به خاطر پسرانم که در سنین بلوغ بودند، به خاطر مریض های شوهرم و سرانجام به خاطر آبروی شوهرم.» کاترینا بلوم در ماجرای ورشکستگی دکتر فه نر هم سهیم بود؟ «روزنامه در زمان خودش در این مورد گزارش داده است». آیا پدرش تمارض می کرد؟ چرا برادرش جانی از آب درآمد؟ هنوز هیچ توضیحی در مورد این که چگونه او به این سرعت ترقی کرده و درآمدی به این زیادی دارد، داده نشده است، اما اکنون به وضوح معلوم گردیده است که کاترینا بلوم در فرار جانی خونخوار و تبه کار، گوتن شرکت داشته است. او از اعتماد صادقانه و انسان دوستی یک دانشمند و کارخانه دار سرشناس بی شرمانه سواستفاده کرده است. در این میان روزنامه به مدارکی غیرقابل انکار دست یافته است که ثابت می کند او نه تنها از «آقای مهمان» پذیرایی نمی کرده است، بلکه خودش را به شکل «خانم مهمان» «به آقا» تحمیل می کرده، تا به این وسیله از ویلای شخصی او مرکزی برای عملیات خود بسازد. سفرهای اسرارآمیز کاترینا بلوم دیگر چندان اسرارآمیز نیستند. او می خواست به وسیله ی این رانندگی های بی مورد خوشبختی یک نفر که درباره ی او روزنامه بارها مقالاتی نوشته است، را به خطر اندازد. یک خانواده را به هم ریزد. یک مادر و چهار فرزند را بی سرپرست کند. در حقیقت بلوم می بایست بر طبق توطئه ی یک گروهک چپ شخصیت «الف» را نابود سازد.
آیا پلیس و دادستانی به واقع می خواهند سخنان گوتن را که می کوشد جنجال را خاموش کند و کاترینا را بی گناه جلوه دهد بپذیرند؟ روزنامه برای چندمین بار این سئوال را مطرح می کند: آیا روش بازجویی ما بیش از اندازه ملایم نیست؟ آیا ما باید در برابر این ضدبشرها با روش های انسانی برخورد کنیم؟
در شرح عکس آقای بلورنا و خانم بلورنا و ویلایش: بلوم در این خانه از ساعت هفت صبح تا شانزده وسی دقیقه به تنهایی مشغول به کار است. بدون مراقبت. با اعتمادی کامل که آقای دکتر بلورنا و خانمش خانم دکتر بلورنا به وی دارند. چه اتفاقاتی در این منزل باید پیش آمده باشد، زمانی که اعضای خانواده، بی اطلاع بر سر کار خودشان بودند؟ و یا شاید هم چندان بی اطلاع نبودند؟ رابطه ی آنان با بلوم بسیار خوب، بلکه بیشتر بسیار صمیمانه است. همسایگان به خبرنگاران ما گفته اند که می شود درباره ی آنان از وجود یک رابطه ی دوستانه صحبت کرد. از اشاره کردن به جزییات، چون شاید به موضوع ربطی نداشته باشد، می گذریم، اما شاید چندان هم بی ربط نباشد. خانم دکتر بلورنا در این مسئله چه نقشی بازی کرده است؟ او در کتاب سال یک دانشکده ی بسیار معتبر صنعتی امروز هم هنوز به نام «تروده ی سرخ» معرفی می شود. چگونه گوتن توانسته بود از آپارتمان بلوم فرار کند، در حالی که پلیس او را محاصره کرده بود؟ چه کسی از نقشه های تاسیساتی مجتمع مسکونی «مدرن در ساحل رودخانه زندگی کنید.» تا کوچک ترین جزییات آن اطلاع داشته است؟ خانم بلورنا. خانم فروشنده ی جوان هرتا ش. و خانم کارگر جوان کلادیا ش. هر دو یک زبان به خبرنگار روزنامه گفته اند» آنان آن چنان با هم می رقصیدند «مقصود بلوم و گوتن هستند» که گویی سال ها بود که یکدیگر را می شناختند. این نمی توانست یک برخورد اتفاقی بوده باشد. بلکه یک دیدار مجدد بوده است.

۴۸

چون بایتس منه مورد انتقاد قرار گرفت که چرا با وجود آگاهی از مخفی شدن گوتن در ویلای اشتریب لدر از ساعت بیست وسی دقیقه ی پنج شنبه او را به مدت چهل وهشت ساعت آزاد گذاشته و به این وسیله امکان فرار مجددی را به او داده است خندید و گفت که گوتن از نیمه شب پنج شنبه هیچ امکانی برای فرار نداشت. آن ویلا در جنگل قرار گرفته، اما به شکلی ایده آل در محاصره ی بلندی هایی است که مانند برج دیده بانی بر آن مسلط هستند. وزارت کشور از همه ی جریانات آگاهی کامل داشت و موافقت خود را با عملیات اعلام کرده بود. یک واحد از نیروهای ویژه را به وسیله ی هلی کوپتر در آن جا و محلی که از آن صدای هلی کوپتر به گوش گوتن نرسد پیاده و آنان را بر روی بلندی های اطراف پخش کردیم. در روز بعد هم پایگاه پلیس منطقه را با دو دوجین سرباز مخفیانه تقویت کردیم. برای ما مهمترین مسئله پیدا کردن روابط گوتن بود. موفقیت به دست آمده، ارزش خطری را که کردیم تایید می کند. پنج نفر به خاطر رابطه داشتن با گوتن دستگیر شده اند، که هر پنج نفر پیش از دستگیری گوتن بازداشت و خانه های شان بازرسی شده بود. ما به او زمانی حمله ور شدیم که او با خارج از خانه روابطش را برقرار کرده بود و از روی جهالت و یا بی شرمی اطمینان داشت که ویلا و خودش زیر نظر قرار نگرفته اند. کشف شماری از جزییات را هم مدیون خبرنگار روزنامه و دبیرخانه ی آن و ارگان های دولتی که با این دبیرخانه همکاری داشته اند، هستیم. آنان بر طبق روش خودشان بدون پای بندی به مقررات خشک و دست و پاگیر توانسته اند به این جزییات پی ببرند که از دید ما در تحقیقات رسمی پنهان مانده بودند. برای نمونه کشف این مطلب که خانم ولترزهایم هم مانند خانم بلورنا وضعیت چندان روشنی ندارد. او در سال ۱۹۳۰ از زنی کارگر به شکلی نامشروع در کوئیر متولد شد. مادرش هنوز هم زنده است. حدس می زنید کجا باشد؟ بله. در آلمان شرقی. آن هم نه از روی جبر بلکه با رضا و رغبت. به او چندین بار در سال های ۱۹۴۵ پس از آن ۱۹۵۲ و دست آخر ۱۹۶۱ پیش از ساخته شدن دیوار برلین توصیه شد که به زادگاهش برگردد، جایی که او صاحب یک خانه ی کوچک و یک مزرعه است، اما او هر سه بار قاطعانه از اقبالی که به وی روی آورده بود، روی برتافت. جالبتر از آن پدر ولترزهایم، آقای لوم(۶۲) است که او هم کارگر بود و از همه بدتر عضو حزب کمونیست آن زمان K P D (کا پ د). او در سال ۱۹۳۲ به شوروی مهاجرت کرد و آن جا گویا سربه نیست شده است. من گمان می کنم که در لیست مفقودشدگان ارتش آلمان نازی یک چنین سربه نیست شده ای را نتوان یافت.»

۴۹

چون هیچ گاه نمی توان اطمینان داشت که اشارات و توضیحات تا حدودی روشن داده شده از بازجویی و سلسله ی وقایع اتفاق افتاده، اشتباه فهمیده نشده اند و یا اثر خود را از دست نداده اند، باید این جا بار دیگر توجه داده شود: روزنامه که البته توسط خبرنگارش توتگس موجبات مرگ مادر کاترینا را فراهم کرد در روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه کاترینا را مسئول این قتل معرفی می کند و سعی دارد به گونه ای کم و بیش موذیانه کاترینا را دزد کلید دوم ویلای اشتریب لدر معرفی کند! این باید یک بار توضیح داده می شد، زیرا هیچ گونه اطمینانی وجود ندارد که تمام تحریفات و دروغ ها و جعلیات روزنامه مورد توجه قرار گیرد.
در مثال بلورنا روشن می شود که چگونه روزنامه حتی روی افراد تا حدی روشن فکر تاثیر می گذارد. در شهرک ویلایی که بلورنا زندگی می کند روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه به صورت متعارف برای فروش عرضه نمی شود. آن جا روزنامه های وزین تری خوانده می شود. برای همین بود که بلورنا فکر نمی کرد مطلب تازه ای در روزنامه در این مورد نوشته شده باشد. او فکر می کرد همه چیز تمام شده و تنها نگران مصاحبه ی توتگس با کاترینا بود. تازه هنگام ظهر برای بار نخست در گفتگوی تلفنی با ولترزهایم متوجه ی مقالات روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه شد. در حالی که ولترزهایم به گمان خود مطمئن بود که بلورنا از این مقالات آگاه است. امید است تا به حال روشن شده باشد که بلورنا با وجودی که انسانی صمیمی و صادق و دلسوز برای کاترینا بود، آدمی احساساتی نیز هست. هنگامی که خانم ولترزهایم مقالات روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه را برای او در پشت تلفن می خواند، او ابتدا به حواس پنجگانه ی خودش شک کرد «این جا تنها به حس شنوایی» و با خوانده شدن دوباره ی مقالات مجبور به پذیرفتن واقعیت شد. خونش به جوش آمد و کنترل خودش را از دست داد. داد زد و هوار کشید و به سرعت پی یافتن بطری خالی وارد آشپزخانه شد. آن را یافت و با آن به سمت پارکینگ دوید. آن جا خوشبختانه همسرش به زور او را از ساختن ککتل مولوتوف منصرف کرد. او می خواست ککتل مولوتوف بسازد و در دفتر روزنامه و خانه ی مسکونی اشتریب لدر پرت کند. عجیب است. یک انسان با تحصیلات عالی دانشگاهی در سن ۴۲ سالگی که از هفت سال پیش مورد توجه لودینگ و اشتریب لدر بوده و در محاکمات زیادی در سطح جهانی از برزیل گرفته تا عربستان سعودی و ایرلند شمالی یکه تاز و شکست ناپذیر شناخته شده. یک چنین شخصی با تجربیات بین المللی نه یک فرد عادی و معمولی روستایی، تصمیم می گیرد که ککتل مولوتوف بسازد و آن را پرتاب کند.
خانم بلورنا به اختصار این عمل را چنین توضیح داد: «خرده بورژوازی ماجراجویانه و آنارشیسم رمانیتک» او آن چنان سخن می گفت که گویی پزشکی برای بیمارش نسخه می پیچد. سپس گوشی تلفن را برداشت و از خانم ولترزهایم خواست که بخش های مذکور را از مقاله برایش بخواند. حتی او هم رنگ از چهره اش پرید و عملی انجام داد که شاید می توانست بدتر از ساختن ککتل مولوتوف باشد. او گوشی تلفن را برداشت و به لودینگ «که در این لحظه مشغول تناول توت فرنگی با خامه و بستنی بود» زنگ زد. او را مخاطب قرار داد و گفت «خوک، خوک کثیف» نامش را نگفت، اما مسلم است که تمام آشنایان دکتر بلورنا صدای جیغ جیغی او و لحن رک و نیش دارش را می شناسند. این بار دیگر برای شوهرش که گمان می کرد این تلفن به اشتریب لدر زده شده است، گذشتن از مرز بود. اکنون بگومگوهای زیادی حتی میان خانم و آقای بلورنا، میان بلورنا و دیگران پیش می آید، اما در تمام این ماجراها کسی کشته نمی شود. اجازه دهید از این مقال بگذریم، چرا که این تنها یکی از نتایج غیر مهم از حوادث بسیاری است که پس از درج مقالات روزنامه ی فوق العاده ی یکشنبه حاصل شده بود و تنها برای این بدان اشاره شد تا روشن شود که حتی افرادی با تحصیلات عالی چگونه وجودشان از تنفر آکنده می شود و نقشه ی خشونت بارترین اعمال را می کشند.
ثابت شده است که کاترینا در همین زمان حدود ساعت دوازده پس از آن که یک ساعت و نیم به گونه ای ناشناس در آن جا در مورد توتگس اطلاعات جمع آوری کرده بود، کافه ی پاتوق روزنامه نگاران تسورگلدانته(۶۳) را ترک کرد و در آپارتمانش منتظر توتگس بود که یک ربع ساعت دیگر از راه می رسید. در مورد «مصاحبه» به یقین احتیاجی به شرح و بسط دیگری نیست. برای شما روشن است که چه پیش آمده است. «به صفحات پیشین رجوع کنید».

۵۰

برای بررسی صحت و سقم سخن حیرت آور کشیش گملزبوریش «حیرت آفرین و تعجب آور برای همه ی آشنایان» که حکایت از ملحد و کمونیست دو آتشه بودن پدر کاترینا داشت، آقای بلورنا سفری یک روزه به این روستا کرد. کشیش ابتدا تمام سخنان خود و درست بودن نقل قول چاپ شده از او در روزنامه را تایید کرد. دلیلی بر این مدعای خود نمی توانست و نمی خواست هم که بیاورد. می گفت او احتیاجی به این کار ندارد، چرا که حس شامه اش به او می گوید که پدر کاترینا کمونیست بود. این حس او تا به حال هرگز اشتباه نکرده است! همین حس به وی می گوید که کاترینا هم کمونیست است. این که این حس شامه دیگر چه مقوله ایست و رابطه اش با افکار سیاسی چیست باز هم درباره ی آن توضیحی داده نمی شد. دست آخر آن گاه که بلورنا از او خواست تا اکنون که نمی تواند این حس شامه را توضیح دهد، حداقل بگوید که این چه بویی است که از آن کمونیست ها شناخته می شوند و یا به زبان عامه یک کمونیست چه بویی می دهد، کشیش متاسفانه از ادب خارج شد و پرخاش کنان از او پرسید که مگر او یک کاتولیک معتقد نیست؟ و چون جواب مثبت شنید او را به وظیفه ی حرف شنوی بی چون و چرایش آگاه ساخت که البته بلورنا چنین وظیفه ای برای خود قایل نبود. برای بلورنا که از استعداد خودش در رابطه با بوشناسی و سیاست مایوس شده بود تحقیقاتی که در دهکده در پیش داشت چندان آسان به نظر نمی آمد. کاترینا به ظاهر در ده از محبوبیت زیادی برخوردار نبود. بلورنا سخنان زننده ای راجع به مادر متوفای کاترینا شنید که گویا حقیقت داشته که یک بار یک بطری شراب را در عبادتگاه مخصوص کلیسا با نوازنده ی ارگ کلیسا که فوراً اخراج گردید، خالی کرده است. برادرش هم برای اهالی ده چیزی جز یک جانی بالفطره نبود، اما تنها دلیلی که سبب می شد پدرش را کمونیست بدانند گفتن یک جمله در سال ۱۹۴۹ در یکی از هفت قهوه خانه ی ده بین دوستان بوده است. او در یک گفتگو به یک دهقان به نام تویمل گفته بود: «سوسیالیسم بدتر از همه چیز نیست.» و بیش از آن سندی موجود نبود. تنها حاصل این تحقیقات برای بلورنا این بود که او هم در دهکده مارک کمونیست بخورد. البته به این جهت کسی به او فحاشی نکرد!؟ آن چه که برای او دردآور بود جملات یک خانم معلم بازنشسته به نام الماتسوبرینگر(۶۴) بود که به او در این تحقیقات بسیار کمک می کرد. او هنگام خداحافظی در حالی که لبخند و حتی چشمکی هم می زد گفت: «چرا نمی خواهید اعتراف کنید که شما هم یکی از آنان هستید. و دو آتشه تر از شما همسرتان.»

۵۱

در این جا متاسفانه نمی توان درباره ی چند عمل خشونت بار انجام شده در زمانی که بلورنا خودش را برای دفاع از کاترینا آماده می ساخت، سکوت کرد. بزرگترین اشتباه او این بود که به درخواست کاترینا دفاع از گوتن را هم در دادگاه بر عهده گرفت. او اصرار داشت اجازه ی ملاقات کاترینا با گوتن را به هر شکل که شده به دست آورد، زیرا معتقد بود که آنان با هم نامزد هستند و مراسم نامزدی در آن شب معروف یعنی ۲۰ فوریه برگزار شده است. می شود برای خود تصویری از آن چه را که روزنامه راجع به او و کاترینا و گوتن و خانم بلورنا نوشته بود مجسم کرد که البته نیازی به اشاره کردن به تمامی آن ها دیده نمی شود. تنها آن گاه باید سطح گزارش تا حد سطح روزنامه پایین آید که از شیوه ی عمل روزنامه آگاهی کامل وجود نداشته باشد. با وجود آگاهی نسبی موجود نسبت به روزنامه جایز نیست با بیان نقل قول از آن سطح خود را تا این اندازه پایین آوریم. این شایعه در همه جا پخش شده بود که بلورنا می خواهد از همسرش جدا شود. شایعه ای به غایت بی پایه و اساس. با این وجود در رابطه ی زناشویی آنان یک عدم اعتماد به وجود آورده بود. گفته می شد که موضوع بر سر مسئله ی مادی است. چیزی که بسیار ناراحت کننده بود، چرا که واقعیت داشت. بلورنا در واقع وضعیت بدی پیدا کرده بود. او ضمانت وام آپارتمان کاترینا را به عهده داشت، آپارتمانی که نه کسی اجاره می کرد و نه می خرید. می گفتند این آپارتمان بوی خون می دهد. به هر صورت قیمتش خیلی پایین آمده بود و بلورنا مجبور بود که اقساط بانکی اصل و بهره ی آن را مانند قبل پرداخت کند. شکایت شرکت هافتکس(۶۵) از کاترینا به خاطر زیان وارد آمده بر آن شرکت به لحاظ پایین آمدن بهای اجاره و قیمت مجتمع مسکونی - تجاری «مدرن در ساحل روخانه زندگی کنید» به سبب عمل کاترینا هم به آن اضافه می شود. ناراحتی ها یکی و دوتا نبودند. کوشش برای اخراج خانم بلورنا از شرکت مهندسی به خاطر آشنا ساختن کاترینا به نقشه ی تاسیساتی مجتمع مسکونی - تجاری مذکور، گرچه در دادگاه بدوی با شکست روبه رو شد، اما معلوم نبود در دادگاه های تجدیدنظر هم به همین سرنوشت دچار شود. یک موضوع دیگر: اتومبیل مجلل آقای بلورنا که البته بسیار لوکس هم بود در روزنامه کنار او در یک عکس چاپ شده بود با این زیرنویس: چه وقت وکیل سرخ مجبور خواهد شد در اتومبیل های مردم عادی سوار شود؟

نظرات کاربران درباره کتاب آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم یا خشونت چگونه شکل می‌گیرد و به کجا می‌انجامد

همین الان تمومش کردم و واقعا قشنگ بود. پیشنهاد میکنم وقت بزارید و بخونید.
در 8 ماه پیش توسط Faat Hoseini