فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سوء‌تفاهم در مسکو

کتاب سوء‌تفاهم در مسکو

نسخه الکترونیک کتاب سوء‌تفاهم در مسکو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سوء‌تفاهم در مسکو

آنچه در شکوفایی شخصیت سیمون دوبووار نقشی تعیین‌کننده داشت، آشنایی‌اش با نویسنده و فیلسوف نامدار فرانسوی، ژان پل سارتر بود. سیمون از نخستین دیدار شیفته سرزندگی و هوش و ذکاوت شگفت‌انگیز سارتر شد: «اگر با سارتر برخورد نکرده بودم، اندیشه‌ام چگونه تحول می‌یافت و رشد می‌کرد؟ آیا در هر صورت، از فردگرایی، آرمان‌گرایی و اعتقاد به اصالت روح دست نمی‌کشیدم؟ نمی‌دانم. آنچه اهمیت دارد، آشنایی من با سارتر است که نقشی سرنوشت‌ساز در زندگی من بازی کرد. با او می‌توانستم همه چیز را قسمت کنم... می‌دانستم که هرگز از زندگی‌ام بیرون نخواهد رفت». از سویی، سارتر نیز شیفته درک درست و هوش سرشار سیمون شده بود و نظر او را بر رأی همه منتقدانش مقدم می‌داشت: «وقتی که نوشته‌ای را نشانش می‌دهم ــ و این کاری است که همیشه می‌کنم ــ و او از نوشته‌ام انتقاد می‌کند، عصبانی می‌شوم و او را به باد ناسزا می‌گیرم. سپس، همه انتقادهایش را می‌پذیرم! کافی است که نوشته‌ام را تأیید کند، به اندازه‌ای به رأی صائب او اعتماد دارم که انتقاد دیگران هرگز نخواهد توانست نظرم را درباره کاری که کرده‌ام تغییر دهد. در واقع می‌توان گفت که من تنها برای او، یا به عبارت بهتر، برای اینکه نوشته‌ام را از صافی ذهن و ضمیر او بگذرانم، می‌نویسم.»

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سوء‌تفاهم در مسکو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخنی چند درباره زندگی، آثار و افکار

سیمون دوبووار

سیمون دوبووار در ۹ ژانویه ۱۹۰۸ در پاریس چشم به جهان گشود. حرف اضافه «دو» پیش از نام خانوادگی اش، نمودار پیشینه نجیب زادگی خانواده پدری اوست. اما برخلاف آنچه از این عنوان اشرافی برمی آید، پدرش ثروتی در بساط نداشت و او خود را «نمونه ای از دختران خانواده های بورژوای فقیر» می دانست. پدرش ژرژ دوبووار(۱) وکیل دعاوی بود و قاعدتا می بایست به این شغل بپردازد اما از آنجا که رگ و ریشه اشرافی داشت، کار کردن را دون شان خود می دانست و کمتر در صدد دفاع از موکلان خود برمی آمد. با این همه، مردی با ذوق و با قریحه بود، علاقه ای بسیار به ادبیات کلاسیک و هنر تئاتر داشت و گه گاه به عنوان هنرپیشه ای غیرحرفه ای، نقش هایی در تئاتر ایفا می کرد.
مادر سیمون، فرانسواز براسور(۲) مسیحی متدین و سختگیری بود که آموزش و پرورش دختر استثنایی خود سیمون و نیز خواهر کوچکترش هلن را به دقت زیر نظر گرفت. دوران کودکی و نوجوانی سیمون و خواهرش به خوشی سپری شد چون از توجه و مهر پدر و مادر برخوردار بودند. سیمون از سال ۱۹۱۳ در مدرسه خصوصی «دزیر»(۳) به تحصیل پرداخت. در آنجا با الیزابت مابی(۴) ــ که در خاطراتش از او با نام «زازا» یاد می کند ــ آشنا شد و برای نخستین بار «لذت تبادل اندیشه» را چشید. سیمون به شدت تحت تاثیر این آشنایی قرار گرفت و در ستایش زازا آن چنان راه افراط پیمود که سرانجام چاره ای جز نفی ارزش های حاکم بر محیط زندگی خود ندید. درواقع، این آشنایی زمینه پیدایش عقاید و اندیشه های ژرف او را در سال های پختگی اش فراهم آورد و می توان گفت که نطفه این اندیشه ها، گرچه در آغاز مبالغه آمیز به نظر می رسید، در همین دوران جوانی بسته شد.
راهی که بووار از آغاز جوانی در پیش گرفته بود با خواست خانواده اش مغایرت داشت. این دختر درسخوان سختکوش، برخلاف دیگر دختران هم سن و سال خود، رویای ازدواج در سر نمی پروراند و از همان نخستین سال های جوانی می خواست «نان از عمل خویش خورد» و معاش خود را با کار و کوشش تامین کند تا به استقلال واقعی دست یابد و بتواند در راه کشف فضاهایی تازه گام بردارد. از این رو مدرسه دزیر که معمولاً دختران نوجوان خانواده های مرفه را برای ازدواج با افراد با اسم و رسم تربیت می کرد، تنها یکی از مراحلی بود که او می بایست برای راه یافتن به گستره آزادی و آزاداندیشی از آن بگذرد. اما خانواده اش، مانند هر خانواده بورژوای دیگر، می خواستند که دخترشان «همسری مناسب» برای خود برگزیند و به شوهرداری و بچه داری بپردازد و به خصوص کارکردن را برای دختری جوان خیانتی به طبقه خود به شمار می آوردند. این نگرش سیمون جوان را به شدت پریشان کرده بود چون می دانست که نمی تواند پاسخگوی آرزوها و خواستهای پدر و مادر و دیگر افراد پیرامون خود باشد. در این باره می گوید: «خانواده ام بیش از آنکه رفتار آن زمان مرا سرزنش کنند، از تجسم آینده ای که می خواستم به آن پا بگذارم به وحشت افتاده بودند.» اما او بی اعتنا به مخالفت ها به راه خود ادامه داد.
سیمون دوبووار از کودکی به نوشتن روی آورد. در هفت سالگی داستان های کودکانه «تلخکامی های مارگریت»(۵) و «خانواده کورنیشون»(۶) را نوشت که در هر دو آنها به نقیضه سازی خانواده خود پرداخته بود.
در پانزده سالگی راه آینده اش مشخص شده بود: «من نویسنده خواهم شد». از آن پس ادبیات را به مثابه جانشین جادویی مذهب برای نگرش های درونی و بازجویی «خویشتن» خود و در عین حال، همچون ابزاری برای شناساندن خود به دیگران و تاثیر در افکار و عقاید آنان به کار برد. در کنار نویسندگی، عشق به طبیعت که از کودکی در وجودش ریشه گرفته بود یکی از مسرت های بزرگ زندگی او به شمار می رفت. گردش های منظم و طولانی او، بعدها مشهور خاص و عام گردید.
سیمون دوبووار پس از آنکه دیپلم خود را در رشته فلسفه و ریاضیات گرفت، به دانشگاه سربن(۷) رفت و تحصیلات دانشگاهی را با شور و شوق فراوان آغاز کرد. او با امید به آینده خود چشم دوخته بود و می گفت: «زندگی من، قصه شیرینی خواهد بود که چون رفته رفته آن را برای خود حکایت کنم، واقعیت خواهد یافت».
پس از طی دوره لیسانس، برای گذراندن مسابقه ورودی کسب صلاحیت تدریس در دانشگاه ها (agrégation) به کارآموزی پرداخت. قبولی در این مسابقه آسان نیست و به همین دلیل از اهمیتی بسیار برخوردار است. سیمون در دوره کارآموزی خود با کلود لوی ـ استروس(۸) و مرلوپونتی(۹) که هر دو از اندیشمندان نامدار فرانسه به شمار می آیند، همدرس بود. در سال ۱۹۲۹ این آزمون را با موفقیت گذراند و در بیست و یکسالگی، به عنوان جوان ترین مدرس فلسفه کار خود را آغاز کرد. حدّت ذهن و تیزهوشی او با نیرویی شگرف برای کار کردن توام بود. از همان دوران دانشجویی به او «کاستور»(۱۰)، که به معنی بیداستر یا سگ آبی است، لقب دادند، این نام گذاری اگرچه از شباهت نام خانوادگی او: Beauvoirبا واژه انگلیسی beaver (در زبان انگلیسی به معنی سگ آبی) ناشی می شد، اما بیشتر ویژگی این جانور که سازندگی است مورد نظر بود.
در این سال ها، سیمون دوبووار با روشنفکران هم عصر خود مانند مرلوپونتی، نیزان(۱۱)، لوی ـ استراوس، ریمون ارون(۱۲) و ژان پل سارتر نشست و برخاست داشت. البته حادثه مهم زندگی اش، که تاثیری عمیق در سرنوشت او بر جا نهاد، آشنایی با ژان پل سارتر بود. شرکت در مباحثات فلسفی پایان ناپذیر این فیلسوفان بر قدرت استدلال بووار افزود و به احتجاجات فلسفی و دیالکتیکی او استحکام بیشتری بخشید. فیلسوفان این نسل در بیشتر موارد، فلسفه رسمی آن روزگار را که مبتنی بر ایده آلیسم کانت و برگسون بود رد می کردند و می کوشیدند تا با الهام از هگل، دلایل و توجیهاتی پذیرفتنی برای عصیان خود بیابند. در جریان این جستجو بود که تا اندازه ای به مارکسیسم نزدیک شدند، ضمن آنکه گوشه چشمی هم به سوررآلیسم داشتند.
سیمون دوبووار در دانشگاه سربن، پایان نامه خود را با راهنمایی لئون برونشویک(۱۳)، درباره «تصور در فلسفه لایبنیتس» گذراند. برونشویک یگانه استادی بود که به اهمیت این فیلسوفان جوان پی برد. او خود فلسفه کانت را تنها به عنوان «نظریه شناخت» می پذیرفت و بر آن بود که «ما تنها جهانی را می شناسیم که ساخته و پرداخته ذهن ماست». بنابراین ماوراءالطبیعه به طور مطلق وجود ندارد. کار فلسفه توضیح علم است که با عبور از سلسله ای از مفاهیم ــ که مراحلی موقت به شمار می روند ــ به تکوین واقعیت می پردازد. بووار تحت تاثیر این نظریه، بیش از پیش معتقد شد که پایبندی به ارزش های سنتی به ازخودبیگانگی می انجامد. آنچه از دید او اهمیت داشت «شدن» بود و نه «بودن» و تاکید می کرد که هرکسی می بایست به آفرینش هستی خود بپردازد.
اما البته بووار تنها به فعالیت های ذهنی و نظریه پردازی درباره مسائل فلسفی و اجتماعی و از آن جمله کوشش برای «رهایی خود و دیگران از قید و بند ارزش های سنتی» بسنده نکرد بلکه به سائقه طبع جستجوگر خویش، درصدد کشف ناشناخته ها و کاوش در محیط پیرامون خود برآمد و همان شور و شوق و پشتکاری را که در سیر طبیعت و تامل در زیبایی های آن از خود نشان می داد، در آشنایی با محله ها و کوچه هایی که هرگز در آنها نزیسته بود و مردمی که از طبقه او نبودند، به کار بست. این چنین بود که پیوسته به محله هایی که چندان خوشنام نبودند و به کافه ها و بارها سر می زد و می خواست از راه آشنایی با روحیات مردم فرودست و بی سروسامان به «حقیقت فرهنگ» آنان پی ببرد.
آنچه در شکوفایی شخصیت سیمون دوبووار نقشی تعیین کننده داشت، آشنایی اش با نویسنده و فیلسوف نامدار فرانسوی، ژان پل سارتر بود. سیمون از نخستین دیدار شیفته سرزندگی و هوش و ذکاوت شگفت انگیز سارتر شد: «اگر با سارتر برخورد نکرده بودم، اندیشه ام چگونه تحول می یافت و رشد می کرد؟ آیا در هر صورت، از فردگرایی، آرمان گرایی و اعتقاد به اصالت روح دست نمی کشیدم؟ نمی دانم. آنچه اهمیت دارد، آشنایی من با سارتر است که نقشی سرنوشت ساز در زندگی من بازی کرد. با او می توانستم همه چیز را قسمت کنم... می دانستم که هرگز از زندگی ام بیرون نخواهد رفت».
از سویی، سارتر نیز شیفته درک درست و هوش سرشار سیمون شده بود و نظر او را بر رای همه منتقدانش مقدم می داشت: «وقتی که نوشته ای را نشانش می دهم ــ و این کاری است که همیشه می کنم ــ و او از نوشته ام انتقاد می کند، عصبانی می شوم و او را به باد ناسزا می گیرم. سپس، همه انتقادهایش را می پذیرم! کافی است که نوشته ام را تایید کند، به اندازه ای به رای صائب او اعتماد دارم که انتقاد دیگران هرگز نخواهد توانست نظرم را درباره کاری که کرده ام تغییر دهد. در واقع می توان گفت که من تنها برای او، یا به عبارت بهتر، برای اینکه نوشته ام را از صافی ذهن و ضمیر او بگذرانم، می نویسم.»
سیمون دوبووار با انتخاب سارتر و دوری جستن از ازدواج، به مخالفت با مقررات اخلاقی و اجتماعی جامعه غرب، که به نظر او بر پایه دورویی و تظاهر استوار بود، برخاست.
بووار و سارتر در طول زندگی خود، بیش از هر زوج دیگری هم ستایش روشنفکران و اهل قلم را برانگیختند و هم خشم و مخالفت برخی دیگر را. البته این امر بیشتر از اندیشه های فلسفی و اجتماعی آن دو سرچشمه می گرفت. بووار و سارتر هیچگاه از تبادل اندیشه با یکدیگر بازنایستادند و توافق فکری و روحی آن دو هرگز خدشه ای نپذیرفت.
سیمون دوبووار پیش از رسیدن به شهرت و افتخار، چند سالی در شهرستان ها معلمی پیشه کرد. در ۱۹۳۱ در مارسی(۱۴) و از ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۶ در روئن(۱۵) به تدریس فلسفه اشتغال داشت. بووار در تدریس به برنامه های رسمی آموزشی بسنده نمی کرد، پا از حد وظیفه خود فراتر می نهاد و شاگردان خویش را به آزادی عمل و مطالعه آثار نویسندگان معاصر فرامی خواند. این خانم معلم، با عقاید و رفتار و طرز لباس پوشیدن نامتعارف و نامعهودش هرقدر در نزد شاگردانش گرامی بود، به همان اندازه در نظر پدران و مادران آنان ناخوشایند جلوه می کرد. در روئن، هنگام طرح مبحث خانواده، به شاگردانش گفت که وظیفه زن به زادن و پروردن بچه منحصر نمی شود و حال آنکه چند ماه پیش از آن مارشال پتن(۱۶) در یک سخنرانی رسمی بر لزوم پیوند میان مدارس و ارتش تاکید کرده بود و به دنبال آن، طی بخشنامه ای به معلمان تکلیف شده بود که درباره اهمیت زاد و ولد به تبلیغ بپردازند. بووار ضمن رد این مساله، به این بخشنامه نیز اشاره ای طنزآمیز کرد و همین امر اعتراض اولیاء دانش آموزان و همچنین کمیسیون محلی تنظیم خانواده و حمایت از کودکان را به مخالفت با این معلم ناشایست که در کلاس درس بر ضد خانواده تبلیغ می کرد، برانگیخت. البته بووار در پاسخ به این اعتراض ها، طی نامه ای اعلام کرد که به هیچ روی حاضر نیست مبلّغ برنامه ها و آئین های هیتلری باشد. به هرحال، این گونه مسائل باعث شد که به عنوان معلمی غیرعادی انگشت نمای جامعه بورژوای روئن باشد.
بووار پس از چند سال اقامت و تدریس در شهرستان، در ۱۹۳۶ به پاریس بازگشت و در این شهر به کار خود ادامه داد. در آن سال های پیش از جنگ، فضای اجتماعی و سیاسی پاریس به کلی تغییر یافته و زندگی بر ساکنان آن دشوار شده بود. در ۱۹۳۹ سارتر به خدمت سربازی فراخوانده شد و چون از این کار سرپیچی کرد، به زندان افتاد و زمانی طولانی در زندان به سر برد تا آنکه در ۱۹۴۱ آزاد شد. در خلال این سال ها، بووار با کوششی پیگیر به طرح و آفرینش داستان های گوناگون پرداخت. در پاسخ به این پرسش که چرا پس از سال ها تحصیل و تدریس فلسفه به ادبیات روی آورده است، می گوید: «نمی توانستم به شرح و بسط و نقد و تحلیل آراء و افکار دیگران یا داوری درباره آنها دل خوش کنم. می خواستم آنچه را بنا به تجربه خویش تازه و بی سابقه می یافتم با دیگران در میان نهم و می دانستم که برای دستیابی به این منظور باید به ادبیات رو کنم.»
در سال ۱۹۳۷ توانست نخستین اثر کامل خود، مجموعه ای از پنج داستان را با عنوان «برتری معنویت»(۱۷) برای چاپ عرضه کند. اما از آنجا که در این داستان ها عصیان روشنفکران در برابر فرزندان نازپرورده طبقه ثروتمند با بیانی تند و گزنده به تصویر درآمده بود، انتشارات گالیمار(۱۸) و پس از آن گراسه(۱۹) از قبول این «تصفیه حساب با گذشته خویش» خودداری کردند و این اثر مدت ها چاپ نشده باقی ماند تا آنکه در سال ۱۹۷۹ با عنوان «وقتی که اولویت با معنویت است»(۲۰) انتشار یافت.
بووار در سال ۱۹۴۳، در بحبوحه دشواری هایی که بر اثر کمبودهای ناشی از جنگ پدید آمده بود، پس از دوازده سال تدریس به اتهام اینکه موجب گمراهی یکی از دانش آموزان خود شده است، از دانشگاه اخراج شد. ماجرا بدین صورت بود که یکی از شاگردانش از تن دادن به ازدواجی «پرسود» سر باز زد و مادر او از بووار خواست که نفوذ خود را برای واداشتن دختر به ازدواج به کار اندازد و چون بووار تقاضای او را نپذیرفت، مادر این دانش آموز او را متهم کرد که موجب گمراهی دختر نابالغش شده است. بووار پس از این واقعه با کار بی اهمیتی که در رادیو برای خود دست و پا کرد، مدتی به دشواری روزگار گذراند. خوشبختانه نخستین رمانش مهمان(۲۱) در همین سال انتشار یافت و او توانست با بهره گیری از حقوق نویسندگی سروسامانی به وضع مالی خود بدهد. درواقع این امر تاثیری مثبت در زندگی او داشت و راه آینده اش را به روشنی ترسیم کرد. بووار که از زندگی کارمندی نفرت داشت و نیز از تنگناهای معیشتی سال های جنگ در رنج بود، بیش از پیش به نویسندگی روی آورد و با شور و علاقه فراوان به نوشتن پرداخت. البته پس از پایان جنگ به دانشگاه بازگشت اما برای همیشه کار تدریس را کنار گذاشت. سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۶ را می توان پربارترین دوران نویسندگی بووار به شمار آورد. در این سال ها آثار متعددی آفرید و نوشته هایش یکی پس از دیگری منتشر شد: مهمان ( ۱۹۴۳)، پیروس و سینه آس ( ۱۹۴۶)،(۲۲) خون دیگران(۲۳) و نمایشنامه دهان های بی مصرف ( ۱۹۴۵)،(۲۴) همه انسانها فانی اند (۱۹۴۶ )(۲۵) و اخلاقیات ایهام ( ۱۹۴۷).(۲۶)
این آثار همگی نظر موافق کتابخوانان فرانسوی را به سوی خود کشید، اما در این میان «خون دیگران» که رمان اگزیستانسیالیستی نام گرفت با چنان اقبالی روبرو شد که حتی دور از انتظار خود نویسنده بود. بووار پس از «دهان های بی مصرف» دیگر نمایشنامه ای ننوشت چون به نظر او این شکل هنری نمی توانست پاسخگوی گرایشی باشد که نسبت به بیان مستقیم حقایق احساس می کرد. این انگیزه حقیقت گویی سبب شد که رمان های او هم ــ به استثناء دو رمان «مهمان» و ماندارن ها»(۲۷) ــ که به شدت از تجربه های شخصی او مایه گرفته اند ــ چندان بهره ای از شور و هیجان نداشته باشند. به خصوص در «خون دیگران» و «همه انسان ها فانی اند» آشکارا دیده می شود که هدف از خلق این آثار، تبیین مبانی نظری نویسنده بوده است. او خود بعدها نخستین تجربه های نویسندگی اش را به سبب ذهنی بودن بیش از اندازه و دور بودنشان از عینیت، محکوم کرد و آنها را ثمره روزگاری نامید که پرداختن به مسایل سیاسی و اجتماعی را نیز همچون گرویدن به مذهب کاری بیهوده و عبث می دانست و تنها به هنر و خلاقیت و پرده برداشتن از خفایای وجدان آدمی اهمیت می داد. پس از این دوران، «پایبند بودن به اخلاقی بیرون از بافت اجتماعی» را مردود دانست. در ۱۹۳۹، پس از آنکه نازی ها در اتریش و مجارستان حکومت وحشت برقرار کردند و پس از آنکه روزنامه ها از وجود اردوگاه «داخائو» خبر دادند که صدها تن از افراد ضد فاشیست و یهودی در آن محصور بودند، بووار که تا آن هنگام با خوش بینی می پنداشت که می توان از جنگ پرهیز کرد، از بی اعتنایی و بی عملی خود شرمسار شد و دگرگونی عمیقی در فکر و روح او پدید آمد: «از آن پس با فردگرایی وداع گفتم و همبستگی و انسان دوستی آموختم.»
بووار دریافت که بدون اعتنا به سرنوشت کشورش نمی تواند به آزادی دلخواه دست یابد و رستگاری شخص از رستگاری اجتماع جدا نیست. در این باره می نویسد: «تاریخ دیگر هرگز مرا رها نکرد»، از آن پس توانست خود را از «تناقض عاطفی و عدم انطباق با واقعیت ها» که سارتر همیشه به سبب آن ملامتش می کرد، رها سازد. در این هنگام سارتر با دوری از جنبه تجریدی اگزیستانسیالیسم و قائل شدن به «تعهد» و «مسئولیت» توانسته بود به پایگاه اجتماعی درخور توجهی دست یابد. بنابراین، سارتر و بووار همانگونه که از نویسندگان اندیشمندی چون آنان انتظار می رفت، اندیشه و عمل خود را وقف نوشتن کردند که «تنها شکلی از مقاومت بود که بدان دسترسی داشتند».
پس از جنگ اغلب روشنفکران جوان اعم از نویسندگان، شاعران، فیلسوفان و هنرمندان به سارتر و بووار به چشم رهبران فکری خود می نگریستند. اگزیستانسیالیسم رفته رفته از کافه های سن ژرمن دپره(۲۸) به درون اجتماع سرایت کرد و در همه جا پراکنده شد. البته گروهی بسیار و از آن جمله مسیحیان مومن و مارکسیست ها به شدت با اگزیستانسیالیسم مخالف بودند و نه تنها از اصول آن اظهار نفرت می کردند بلکه از دیدگاه زیباشناسی نیز این فلسفه را مردود می شمردند. عامه مردم نیز که طرفدار نظم موجود بودند میانه خوشی با آن نداشتند. روزنامه ها به سبب آنکه سارتر و بووار به کافه هایی که پاتوق اگزیستانسیالیست ها بود رفت و آمد داشتند به شدت به آن دو حمله کردند و نوشتند: «چگونه می توان صداقت سیاسی یک رهبر اندیشه را که پیروانش تنها در بند خوشگذرانی و تفریح هستند، باور کرد؟»
بووار در این باره می نویسد: «کتابهایی که می خواندیم به ما آموخته بودند که چهره حقیقی هر شهری را باید در لایه های اجتماعی مسکین و فرودست آن شهر دید. از این رو شب های خود را در کافه های محله های پایین پاریس که پاتوق این گونه افراد بود، می گذراندیم. اما هیاهوی روزنامه ها سبب شد که هرجا می رفتیم با نگاه های پر سوءظن و سرشار از بدبینی روبرو شویم. دیگر به بیرون رفتن از خانه تمایلی نداشتم».
با این همه، سارتر و بووار بی اعتنا به هیاهوی مخالفان، فعالیت سیاسی ـ اجتماعی خود را آغاز کردند. پس از «آزادسازی فرانسه»، به دنبال فروپاشی ارزش های پیشین و بر اثر مبارزات «نهضت مقاومت» موجی از امیدها و آرزوهای انقلابی در جامعه پدید آمده بود. در این هنگام مردم در انتظار چشم اندازهایی تازه بودند. در سال ۱۹۴۵، سارتر و بووار با بنیان گذاری نشریه «عصر جدید»(۲۹) توانستند به این انتظار پاسخ دهند. سارتر در معرفی نخستین شماره مجله (این نوشته در سال ۱۹۴۸ به صورت کتابی با عنوان «ادبیات چیست؟» منتشر شد) بر مسئولیت نویسنده در مبارزه با نیروهای استبدادی و هواخواهان سرمایه داری پای فشرد. بووار نیز هم رای و همگام با او از پرداختن به مسائل و مباحث ذهنی دست کشید و پژوهش های کاملاً عینی خود درباره سیاست، اخلاق و شیوه ها و فنون ادبی را در این نشریه منتشر کرد. این پژوهش ها در سال ۱۹۴۸ به صورت کتابی مستقل با عنوان «اگزیستانسیالیسم و خرد ملت ها»(۳۰) به چاپ رسید. بووار پیش از آن، در سال ۱۹۴۵ با نام مستعار دانیل سکرتان(۳۱) گزارش مستندی همراه با آمار و ارقام درباره فقر و بینوایی در کشور پرتغال ــ که در آن زمان زیر سلطه ژنرال سالازار بود ــ به چاپ رسانده و هیاهوی بزرگی به پا کرده بود. در سال ۱۹۴۷ برای شرکت در چند کنفرانس به آمریکا رفت. این کشور پهناور که هنوز نهادها و ساختارهای آن دچار جمود نشده بود و جنبش و فعالیت در آن موج می زد، او را تحت تاثیر قرار داد: «برای بودن، باید دست به عمل زد».
شهرت جهانی سارتر و بووار و نفوذ و اقتدار آنان در حوزه اندیشه و اخلاق، یادآور تاثیر شگرف آراء و عقاید فیلسوفان عصر روشنگری بود. سارتر و بووار از سال ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۷ به بسیاری از کشورهای جهان سفر کردند. این سفرها یا به منظور شرکت در کنفرانس های گوناگون انجام می گرفت، یا تنها برای بررسی های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی، گه گاه نیز برخی از سران، آن دو را به عنوان نمایندگان نیمه رسمی روشنفکران فرانسه به کشور خود دعوت می کردند تا از این راه مهر تاییدی بر مشروعیت خود بزنند. در ۱۹۵۵، به چین و مسکو رفتند (که نخستین سفر از سلسله سفرهایشان به اتحاد جماهیر شوروی بود). درواقع از سال ۱۹۵۸، کشورهایی که به شرق گرایش داشتند آن دو را ارزشمندترین مخاطبان خود به شمار آوردند. در سال ۱۹۶۰ به کوبا و در ۱۹۶۷ به مصر و اسرائیل رفتند. در اینجا باید یادآور شد که سارتر و بووار با همه آزادی خواهی و روشنفکری، تحت تاثیر محیط زندگی غرب و تبلیغات صهیونیست ها، خواه و ناخواه مشروعیت اسرائیل را پذیرفته بودند. در این سفرها با شخصیت هایی دیدار و گفتگو کردند که ملاقاتشان به آسانی برای هرکسی دست نمی داد. از جمله این شخصیت ها می توان از خروشچف، فیدل کاسترو و جمال عبدالناصر نام برد.
اما تنها سران کشورها آنان را به گفتگو فرانمی خواندند بلکه جانبداری سارتر و بووار از ستمدیدگان و حق طلبان سبب شده بود که در چهار گوشه جهان، جنبش های شورشی و انقلابی خواهان پشتیبانی آنان باشند. بووار در سال ۱۹۵۷ در کتابی با عنوان «راه پیمایی طولانی»(۳۲) از مائوئیسم، که روستاییان چینی را از چنگال فقر و فلاکت رهانیده بود، ستایشی افراط آمیز کرد اما به جز این مورد، در دیگر موارد کوشید تا تحت تاثیر ایدئولوژی های گوناگون قرار نگیرد بلکه از نزدیک به بررسی اوضاع سیاسی و اجتماعی کشورها بپردازد و با جمع آوری آراء موافق و مخالف، نظر قطعی خود را بیان کند.
در این سال ها، رابطه با چپ گرایان و همچنین با کمونیست ها از مهم ترین اشتغالات ذهنی او بود. بووار برخلاف تصور مخالفانش، انعطاف ناپذیری و پیروی کورکورانه را در هر دسته و گروهی اعم از راست یا چپ محکوم می کرد و از آن گریزان بود. در سال ۱۹۴۸، سارتر و داوید روسه(۳۳) حزب R.D.R. (مجمع دموکراتیک انقلابی) را با هدف گشودن راه سومی که نه به راست بینجامد و نه به چپ، تاسیس کردند. اما این حزب چون نتوانست برنامه منسجمی ارائه دهد، ناتوانی خود را در عمل به اثبات رساند و منحل شد. به دنبال این اقدام ناموفق، سارتر و بووار که خواهان ایفای نقشی مثبت و موثر در جامعه بودند، بیش از پیش به کمونیست های پابرجا و به دور از گرایش های انحرافی نزدیک شدند. این همبستگی از ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۸ به طول انجامید و با افت و خیزهایی همراه بود. البته باید وضع اجتماعی ناهنجاری را که پس از آزادسازی فرانسه در آن کشور پدید آمده بود علت اصلی گرایش آن دو به کمونیسم دانست. به قدرت رسیدن دوباره بورژوازی مایه سرخوردگی همه کسانی شده بود که در پایان جنگ استقرار حکومتی مردمی را انتظار می کشیدند. از سویی، روشنفکران نیز به سبب ابهامی که همیشه در تعیین طبقه اجتماعی آنان وجود دارد و نیز به سبب ناکارآیی و کم اثر بودنشان، در معرض اتهام و سرزنش بودند. این امر به ویژه از دودلی و تردید آنان در درک وظیفه هنر ناشی می شد: آیا هنر باید وقف مسائل زیباشناختی و کندوکاوهای روانشناختی راست گرایانه شود و یا به رئالیسم سوسیالیستی روی آورد که آن هم در بیشتر موارد دورنمایی فریبنده بیش نیست؟ اختلاف عقیده بالا گرفت و به از هم گسستن رشته دوستی و همکاری یاران «عصر جدید» انجامید. آلبر کامو، ریمون ارون و مرلوپونتی بر آن بودند که شرارت و بی عدالتی به گونه ای در نهاد بشر جایگیر شده است که آشوب ها و انقلاب های اجتماعی توان تغییر آن را ندارد. آنان پیروان سارتر، و از آن جمله بووار را که به استبداد سوسیالیستی با نگاهی موافق می نگریستند، سرزنش می کردند. این سرزنش ها واکنش بووار را برانگیخت. در ۱۹۵۲، پژوهشی ارزنده درباره مارکی دوساد(۳۴) با عنوان «آیا باید ساد را سوزاند؟»(۳۵) منتشر کرد. در ۱۹۵۵، این اثر را همراه با دو متن دیگر: «مرلوپونتی و سارتریسم دروغین»(۳۶) و «اندیشه امروزین راست گرایان»(۳۷) در کتابی با نام «امتیازات»(۳۸) گرد آورد و در این دو متن، مخالفان را با شدتی بی سابقه به باد انتقاد گرفت. در متن نخست، به دفاع از سارتر برخاست و اتهام «بلشویسم افراطی» را که مرلوپونتی متوجه سارتر کرده بود، مردود دانست. در «اندیشه امروزین راست گرایان» کوشید تا بطلان شعارهای تکراری روشنفکرانه ای را که دست مایه توجیه امتیازات طبقه حاکم قرار گرفته بودند، به ثبوت برساند، در این کتاب حتی چپ گرایانی که کمونیست نبودند نیز از حملات کوبنده او در امان نماندند و متهم به سازش شدند.
اما پیش از نگارش «امتیازات»، اندیشه های سیاسی و اجتماعی بووار در رمان ماندارن ها نیز بازتاب یافته بود. در این کتاب ــ که در ۱۹۵۴ مهم ترین جایزه ادبی فرانسه، گنکور،(۳۹) را نصیب او کرد ــ به بازسازی بحث ها و اختلاف های پس از جنگ روشنفکران پرداخت و به خصوص دشواری های ناشی از همگامی و همسویی با حزب کمونیست را به طرزی هنرمندانه بیان کرد. سراسر این رمان صحنه برخورد عقایدی متفاوت و گاه متضاد است و بدین سبب پیچیدگی خاصی دارد و از اهمیتی ویژه برخوردار است. شخصیت های این رمان درواقع خود بووار، سارتر، کامو و کستلر(۴۰) هستند که با نام مستعار ظاهر شده اند. می توان گفت که در این دوران، دید سیاسی سارتر و بووار تا اندازه ای تعصب آمیز بود. با این همه، آنچه مسلم است، جان مایه اصلی فعالیت های فکری و اجتماعی آن دو حق طلبی و صداقت آنان بود و اگرچه گهگاه به حکم مقتضیات سیاسی و اجتماعی پاره ای از واقعیت ها در نظرشان دیگرگون جلوه می کرد، هرگز مانند برخی از متفکران به جزم اندیشی دچار نشدند و همواره با روشن بینی و نقد دقیق وقایع، توانستند از افراط و تفریط بپرهیزند و در مسیری درست گام بردارند. بووار در ۱۹۴۹، پس از آگاهی از وجود اردوگاه های کار اجباری در شوروی نوشت:
«رفته رفته از خود می پرسیدیم آیا اتحاد جماهیر شوروی و دیگر دموکراسی های خلقی شایستگی آن را دارند که به نام «کشورهای سوسیالیستی» خوانده شوند؟»
در ۱۹۵۶، همراه با دیگر نویسندگان بیانیه ای در اعتراض به دخالت نظامی شوروی در مجارستان امضا کرد که در فرانس اوبزرواتور(۴۱) به چاپ رسید و هنگامی که نویسندگان شوروی از این اقدام نویسندگان فرانسوی اظهار تاسف کردند، بووار و دیگران با همان شدت و صراحت، مخالفت خود را طی نامه ای با عنوان «پاسخ به نویسندگان شوروی» در نشریه نامبرده ابراز داشتند. البته پس از مرگ استالین و استقرار آرامش نسبی در شوروی، بووار هم به تاسی از سارتر به دیدگاه های کمونیست ها نزدیک تر شده بود اما چنانکه در بالا آمد، هرگز این دیدگاه ها را به طور دربست نپذیرفت. در این باره می نویسد:
«البته از نظر فکری و عقیدتی به کمونیست ها نزدیک بودم چون آنها هم مثل من با مسائلی هولناک و نفرت انگیز در نبرد بودند. با وجود این، از آنجا که حقیقت برایم بسیار باارزش بود، می خواستم آن را آزادانه جستجو کنم. از اینجا پی بردم که هرگز عضو حزب کمونیست نخواهم شد».
سارتر و بووار در سال ۱۹۶۲ به دعوت انجمن نویسندگان شوروی به مسکو رفتند. در این سفر احساس کردند که اوضاع سیاسی شوروی تا حدی بهبود یافته و یخ های جنگ سرد آب شده است. خروشچف بر ضرورت همزیستی مسالمت آمیزی که بر پایه رقابت صلحجویانه بنا شده باشد، پای می فشرد و بر این باور بود که دو فرهنگ شرق و غرب به جای اینکه مدام در صدد محو یکدیگر برآیند، می توانند در عین حفظ ویژگی های خویش و با در نظر گرفتن منافع ملی، پا به پای هم پیش بروند.
روشنفکران اصلاح طلب، افکار و عقاید خروشچف را با رغبت پذیرفتند و به بحث و گفتگو با ژان پل سارتر علاقه نشان دادند و این یکی از دلایلی بود که سارتر و بووار را به سفرهای مکرر به شوروی واداشت به طوری که تا سال ۱۹۶۶، هر تابستان چند هفته ای در آن دیار می گذراندند. بنابراین، آشنایی بووار با اوضاع اجتماعی و سیاسی شوروی سابق و همچنین شناخت او از مسکو که از خلال گفته های شخصیت های داستان «سوءتفاهم» هویدا می شود و در توصیفات او از مکان ها و مناظر به چشم می خورد، بر اثر سفرهای متعدد به شوروی حاصل شده است.
در ۱۹۶۷، سارتر و بووار به سبب فشاری که حکومت شوروی بر نویسندگانی مانند سولژنیتسین(۴۲) وارد می آورد، از شرکت در انجمن نویسندگان آن کشور خودداری کردند چون شرکت در این کنگره را به منزله تایید حکومت شوروی می دانستند. اما می توان گفت که آنچه چشمان آن دو را بر «سوسیالیسم واقعی» گشود و موجب شد که رابطه صمیمانه خود را با شوروی قطع کنند، افشا شدن گولاک ها و به خصوص حوادثی بود که در چکسلواکی رخ داد و منجر به ورود نیروهای پیمان ورشو به پراگ و اشغال آن کشور به دست شوروی سابق شد.
از حوادث مهم دیگری که در زمان حیات بووار رخ داد، نبرد الجزایر بود که موجب همبستگی و یگانگی همه روشنفکران شد. سارتر و بووار در همه تظاهراتی که بر ضد «الجزایر فرانسوی» برپا می شد، شرکت می کردند و فریاد اعتراض خود را علیه فساد و رشوه خواری حاکمان مزدور و شکنجه مبارزان استقلال طلب به گوش جهانیان می رساندند. بووار در ۱۹۶۱، با همکاری ژیزل حلیمی ــ از حقوقدانان و آزادیخواهان برجسته فرانسوی ــ در اثری به نام «گواهی جمیله بوپاشا»،(۴۳) همگان را متوجه یکی از نمونه های برجسته این گونه بی عدالتی ها کرد. او و سارتر آشکارا به جانبداری از جبهه آزادی بخش مردمی الجزایر (F.L.N) برخاسته بودند و میهن پرستان الجزایری را به پایداری در مبارزه و ادامه نهضت فرا می خواندند و به رغم مخالفانی که آنان را به مرگ و انفجارخانه و چیزهایی از این دست تهدید می کردند، بیمی به دل راه نمی دادند و در راه پیشبرد آرمان خود از هیچ کوششی فروگذار نمی کردند.
بووار ترازنامه تلاش ها و کوشش های خود را در زندگی نامه حجیمی که در چهار مجلّد نوشته، عرضه کرده است: خاطرات یک دختر سربه راه(۴۴) ( ۱۹۵۸)، سن بصیرت(۴۵) ( ۱۹۶۰)، اقتضای وضع(۴۶) ( ۱۹۶۳) و دست آخر(۴۷) ( ۱۹۷۲). در این زندگی نامه، ضمن شرح درگیری های خود با جهان، تصویری بسیار ارزنده از چهل سال زندگی روشنفکری فرانسه ترسیم کرده است. هدف او از تالیف این اثر، بیان مطالبی خوشایند و یا هنرنمایی در نوشتن نیست، بلکه می خواهد با موشکافی در زندگی شخصی خود و نیز جامعه و جهانی که در آن زیسته و همچنین با شرح صادقانه آنچه بر او گذشته است، با خوانندگان رابطه برقرار کند و با ترسیم مراحل رشد و تحول روحی خویش، خود را بی هیچ پرده پوشی در معرض داوری آنان قرار دهد.
در «خاطرات یک دختر سربه راه» نشان می دهد که چگونه بر اثر آشنایی های سازنده با اهل اندیشه و ادب، جستجو در طبیعت، کتاب خواندن و نیز نخستین برخوردهای عقیدتی، سیمون تبدیل به «کاستور» می شود و طولی نمی کشد که با کسب تجربه هایی گرانسنگ در حوزه اندیشه و آنچه با انسان پیوند دارد، همراه با سارتر تلاش و کوشش پیگیر خود را در راه روشنگری جامعه آغاز می کند.
«سن بصیرت» بیانگر مبارزه بووار و سارتر بر ضد ساختارهای تثبیت شده اجتماعی و تلاش خستگی ناپذیرشان برای ابداع فلسفه ای تازه است. اما در «اقتضای وضع» نشان می دهد که در این کار توفیق چندانی به دست نیاوردند زیرا جهان رفته رفته به صورت توده ای متراکم و خصمانه درآمده و مسائل و مشکلات بشر حجمی بزرگ و فراگیر یافته بود. نخستین جنگ جهانی، جنگ های هندوچین و الجزایر، جنگ سرد، سرمایه داری ویرانگر، انقلاب فرهنگی، همه و همه، تلاش ها و ابتکارهای عملی انسان را برای ایستادگی در برابر رویدادهای جهان بی اثر یا کم اثر می کرد. اما آیا به راستی این رویدادها دارای چنان ابعادی بودند که انسان نمی توانست مسیرشان را تغییر دهد یا دست کم در آن ها تاثیر بگذارد؟ به نظر می رسد که بووار در «اقتضای وضع» به چنین نتیجه ای رسیده است.
آخرین جمله کتاب: «سرم کلاه رفته» با تعبیر و تفسیرهای گوناگونی روبرو شد. مخالفان بووار آن را همچون اعتراف به اشتباه در گزینش راه زندگی و پایبندی به اگزیستانسیالیسم تلقی کردند. اما او به هیچ روی درصدد انکار گفته ها و کرده های خود برنیامده بود بلکه تنها می خواست بگوید که تا چه اندازه در برابر فرهنگ دروغ پرداز بورژوایی که حاصلی جز ازخودبیگانگی ندارد، احساس سرخوردگی می کرد و در برابر گذشت زمان، احساس ناتوانی. گذشته از این، با فرا رسیدن پیری مشکل دیگری نیز بر مشکلات او افزوده شده بود و آن اینکه دایره فعالیت های او روز به روز محدودیت بیشتری می یافت. بنابراین جمله «سرم کلاه رفته» را می توان چنین تعبیر کرد که از سویی تمدن موجود انتظارات او را برنیاورده و از سوی دیگر با گام نهادن به دوران پیری، راه استفاده از امکانات آینده به روی او بسته شده بود. از آن پس، سنگینی رویدادها و نیز لغزیدن او در سراشیب مرگ که سال به سال شتاب بیشتری می گرفت، دیگر مانع از آن بود که برای فعالیت های آتی خویش به نحوی گسترده برنامه ریزی کند.
بووار در «دست آخر» برخلاف شیوه ای که در دیگر مجلدات زندگی نامه خویش به کار بسته است، حوادث را بر حسب توالی زمانی شان بررسی نمی کند بلکه اهمیت موضوع و مضمون و همچنین ابتکار عملی که درباره هر یک از آنها نشان داده است معیار یاد کرد او از این رخدادها می شود.
همچنین مرکز ثقل روایت های او تغییر می یابد: در کتاب های پیشینش بیشتر روند شکل گیری اندیشه و نیز استنباط و ادراک خود را از جهان تجزیه و تحلیل کرده است اما در این کتاب، توصیفی هرچه دقیق تر از ساختارهای اقتصادی ـ اجتماعی به دست می دهد، نتیجه سفرهای خود را بررسی می کند و به ارزیابی فعالیت هایی می پردازد که عملاً در آنها مشارکت داشته و یا با پشتیبانی او انجام شده است.
بووار در این مرحله از زندگی، با وجود آنکه حوزه عمل خود را محدود می دید، همچنان می خواست با اتکا به شخصیت جهانی خویش، به نحوی مانع خودکامگی دولت ها و جوامع سرکوبگر شود، از این رو با سرسختی هدف هایی مشخص را پیگیری می کرد و از امضاء عرض حال ها، هجونامه ها و شرکت در تظاهرات بازنمی ایستاد. بدین ترتیب، طی سال ها، در هر نقطه جهان که از حبس و بند آزادیخواهان نشانی می یافت، به اعتراض برمی خاست و چنین بود که همراه با دیگر روشنفکران فرانسوی، بیانیه هایی در محکومیت دخالت شوروی در مجارستان در ۱۹۵۶، کودتای نظامی در آتن در ۱۹۶۷ و اشغال چکسلواکی به دست سربازان شوروی در ۱۹۶۸ انتشار داد.
در ۱۹۶۱ پرونده ای را در «عصر جدید» منتشر کرد که افشاگر آزار و شکنجه مبارزان الجزایری به دست فرانسویان بود. در ۱۹۶۶ به همراه سارتر در دادگاه برتراند راسل(۴۸) شرکت جست تا به جهانیان اعلام کند که عملیات امریکا در ویتنام جنایتی بر ضد بشر است. در ماه مه ۱۹۶۸ به همراه سارتر و چند تن دیگر از روشنفکران، خواهان پشتیبانی اخلاقی و مادّی از مبارزه دانشجویان و استادان شد. همچنین سارتر و او، پس از شورش ماه مه ۱۹۶۸ به دفاع از آزادی مطبوعات برخاستند و روزنامه هایی مانند «آرمان خلق»(۴۹)، «ابله جهانی»(۵۰) و مانند آنها را که در معرض تهدید به توقیف و ممنوعیت قرار داشتند، در زیر بال حمایت خود گرفتند. بووار در همین سال نامه سرگشاده ای به نویسنده سرشناس، میگل آنجل آستوریاس،(۵۱) برنده جایزه نوبل و سفیر گواتمالا در پاریس فرستاد و به ربودن و کشتن گروهی از گواتمالایی ها که با همدستی ارتش و گروه های راست افراطی صورت می گرفت، اعتراض کرد. همچنین بیانیه ها و مقالات متعددی در محکومیت دستگیری مبارزان سیاسی و پایمال شدن حقوق بشر در ونزوئلا و هند، اعمال فشار و سرکوب در شیلی پس از سقوط دولت قانونی آلنده، و شکنجه زندانیان سیاسی در آلمان غربی منتشر کرد.
بووار در ۱۹۷۴ به ریاست اتحادیه طرفداران حقوق زن، که به تشویق جنبش آزادی زنان (M.L.F) تاسیس شده بود، برگزیده شد. هدف این اتحادیه مبارزه با تبعیض جنسی در همه اشکال و مصادیقش، دفاع از زنان و آگاهانیدن آنان از حقوقشان و جلوگیری از گفتارها و نوشتارها و سخنرانی های تبعیض آمیزی بود که در سطح جامعه جریان داشت. وجود بووار در راس این اتحادیه بسیار تاثیرگذار و ثمربخش بود.
اما اندیشه های سیاسی و اجتماعی و وظایفی که بر اثر احساس مسئولیت به عهده می گرفت و مستلزم تلاش و کوشش و صرف وقت فراوانی بود، ذهن خلاق بووار را از آفرینش باز نداشت و او همچنان به کار نوشتن ادامه داد.

نظرات کاربران درباره کتاب سوء‌تفاهم در مسکو

بهتر نیست چند صفحه از متن کتاب را قرار دهید تا بتوان در مورد کلیت کتاب بتوان قضاوت کرد؟ اکثر نمونه‌هایی که در فیدیبو می‌بینیم، تنها شامل بخش‌هایی از کتاب می‌شود که به معرفی نویسنده یا مقدمه ای بر کتاب می‌شود و اطلاعاتی از خود کتاب را عرضه نمی‌کند. امیدوارم مسئولین فیدیبو به این مسئله توجه نمایند
در 2 سال پیش توسط بهزاد شیخ الاسلامی
کتابی متوسط از دوبووار
در 2 ماه پیش توسط omi...moj
اولین اثری بود که از خانم دوبووار مطالعه کردم. واضح بود که تمام داستان کتاب دغدغه‌های شخصی نویسنده بود. کشش کمی داشت داستان اما زیبا و پرمعنا بود. ترجمه قابل قبول بود و متن خالی از ایراد ویرایشی. فکر کنم اگر فرصتی بشه باز هم از ایشون کتاب بخونم.
در 8 ماه پیش توسط رامین کرمی
خوب بود👍👍
در 2 ماه پیش توسط
عالیه..
در 3 ماه پیش توسط salah eghbal
یک مقدار خشک و دیرهضم
در 2 سال پیش توسط hw....ntu