فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دو دنیا

کتاب دو دنیا

نسخه الکترونیک کتاب دو دنیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دو دنیا

گلی ترقی یکی از محبوب‌ترین نویسندگان ایران پس از انقلاب است که با داستان‌های خاطره‌گونه‌اش شناخته می‌شود. اگرچه شخصیت‌های اصلی داستان‌های او را زنان میانسال تشکیل می دهند اما عنصری در داستان‌های او هست که باعث می‌شود مردان و زنان در سنین مختلف خواننده رمان‌ها و داستان‌های کوتاه او باشند. او به هویت، گذشته، تهران دهه‌های پیش، خاطره‌ها و آدم‌های دیروز توجه می‌کند و داستان‌هایش را از میان روابط و حوادث واقعی و تجربه شده برمی‌گزیند. یکی از داستان‌های او توسط داریوش مهرجویی به فیلم تبدیل شد: درخت گلابی. این کتاب شامل هفت داستان به‌هم پیوستهٔ خاطره‌گونه است که در سال ۱۳۸۱ منتشر شد. مکان و زمان وقوع داستان‌ها پاریس و تهران در اواخر دههٔ ۱۳۲۰ تا ۱۳۶۷ است.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دو دنیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

مجموعه داستان دو دنیا در واقع دنباله بخشی از کتاب خاطره های پراکنده است. سه داستانِ «اتوبوس شمیران»، «خانه مادربزرگ» و «دوست کوچک» که در آن کتاب آمده اند متعلق به این مجموعه هستند. داستان «پدر»، که در کتاب خاطره های پراکنده منتشر شده، از نظر من کوتاه و ناکامل بود. آن را از نو بازنوشتم و در این مجموعه جای دادم. امیدوارم روزی در آینده همه این داستان ها، که مجموعه پیوسته ای از خاطرات یک دوره اند، یک جا منتشر شوند زیرا این داستان ها را می توان فصل های یک رمان شمرد.
گ. ت.

اولین روز

اوت ۱۹۸۸. کلینیک روانی ویل دَوری. حومه پاریس.
من اینجا چه کار می کنم؟
آدم های مچاله، با صورت های مقوایی و چشم های مسدود، روی نیمکت های چوبی کنار هم نشسته اند. آدم های ویران با دست های پیر.
از این پرستارهای سفیدپوشِ موطلایی وحشت دارم، از این باغ خاموش بیگانه، از این درخت های سوگوار با سایه های غمگین خاکستری، از این شمشادهای صاف منظم، یک اندازه، یک شکل، ایستاده کنار هم، مثل سربازهای آماده به خدمت.
به باغ شمیران فکر می کنم، به درختان تبریزی که همبازی های من بودند، به مجسمه های گچی توی باغچه ها و پری دریایی چاق و چله ای که پای استخر ایستاده بود. پدرم را می بینم که روی صندلی راحتی اش، زیر درختان چنار، کنار جوی آب نشسته و سایه بزرگش تا انتهای باغ شمیران گسترده است.
می گوید: «من خانه ای بزرگ با باغ و استخر و مجسمه های سنگی دوروبر باغچه هایش می خواهم، خانه ای با اتاق های آفتابگیر و زیرزمین های خنک برای روزهای داغ و ایوانی وسیع برای خوابیدن زیر صاف ترین آسمان جهان.»
دیشب او را در خواب دیدم. در یکی از شهرهای قدیم مصر بودیم. روی پیشانی اش ستاره ای طلایی، شبیه به تکه ای از خورشید، می درخشید و چشمان نافذش به نقطه ای دور در افق خیره بود. شاید به سرنوشت فرزندانش نگاه می کرد، به خرابه های باغ شمیران، به ایل و تبار پراکنده اش در گوشه و کنار جهان و به من، محبوس میان این آدم های غریب.
صدایش ته گوش هایم زنگ می زند: «من فولادم و فولاد هرگز زنگ نمی زند.»
خودم را به تصویر و قدرت جادوییِ او می آویزم، به نیروی این مرد آهنین، فاتح بیماری ها و دشمن آدم های ضعیف.
با خودم می گویم: «باید از اینجا دور شوم، تا دیر نشده، همین الان.»
پاهایم به زمین چسبیده اند و بدنم متعلق به خودم نیست. فکرهایم پراکنده اند و کلمه ها از ذهنم می گریزند. همه چیز در سرم تکثیر می شود: اشکال، اعداد، صداها، چروک های ملافه و تیک تاک ساعت ها. صورت ها از برابر چشم هایم عبور می کنند، روی هم می افتند، تغییر شکل می دهند و ناپدید می شوند. میان گذشته و حال می چرخم بی آنکه بتوانم روی لحظه ای مشخص متوقف شوم.
خانم دکتر توی باغ قدم می زند. به طرف من می آید و دستش را روی شانه ام می گذارد. دست سرد و غریبه اش را. اولین روز ورودم است. اسمم را یادداشت می کند.
می پرسد:
ــ ملّیت؟
ــ ایرانی.
ــ حرفه؟
ــ نویسنده.
ــ محل تولد؟
ــ تهران.
همهمه شیرین شهری آشنا توی سرم می چرخد و باغ شمیران، مثل خوابی سبز، پشت پلک هایم می نشیند.
تهران، با آن حرفِ بازیگوشِ «ر»، که زیر زبان می غلتد، و آن «آ»ی کشیده بلند، مثل دهانه وسوسه انگیزِ بازاری رنگین، من را در خود فرو می کشد. کسی از دور صدایم می زند، کسی از آن سوی کوه ها و دریاها. پسر جوان همسایه ته کوچه ایستاده و دستش را برایم تکان می دهد. من عاشق این پسر هستم اما اسمش را نمی دانم. به موهایش مایعی چسبناک می زند و موهایش، به بلندی یک خربوزه، بالای سرش ایستاده است. صورتش پر از جوش های قرمز است و یقه پیراهنش را تا نزدیک کمر باز می گذارد. با خودم می گویم که تا ابد، تا روزی که زنده ام، عاشق این پسر خواهم بود و دو روز نگذشته فراموشش می کنم.
زنگ کلیسا، همراه با آژیر سرسام آورِ آمبولانس، غربت اطرافم را تشدید می کند. کجا هستم؟
مردی جوان، به لاغری ترکه، با صورتی سفید و چشم های درشت سیاه به من خیره شده است. نگاهش را دوست ندارم. بلند بلند با خودش حرف می زند و می خندد. انگشتش را روی لبش می گذارد و با به هم زدنِ پلک ها و حرکات سر به من می فهماند که ساکت باشم.
با خودم می گویم: «نه. من شبیه اینها نیستم. غیرممکن است. باید با خانم دکتر حرف بزنم. باید حالی اش کنم که پریشانی حال من دلیل دارد، دلیلی معقول و قابل فهم.»
زنی پیر به طرفم می آید. می خواهد موهایم را نوازش کند. شانه ای آهنی توی دستش است. خودم را کنار می کشم، عقب عقب می روم و روی اولین نیمکت خالی می نشینم. ول کنِ من نیست. دست به موهایم می کشد. لباسش بوی صابون زیتون می دهد، بوی ملافه های خنک تازه شسته، بوی رختخوابِ کودکی ام.
بند رخت روی پشت بام است. پشت ملافه ها قایم شده ام. هرچه صدایم می زنند جواب نمی دهم. دنبالم می گردند. با شن کش آب حوض را هم می زنند. توی کوچه هستند. صدایشان از ته باغ می آید. نگرانیِ بزرگ ترها را دوست دارم. می دانم که تنبیه بزرگی در انتظارم است. با این حال، جواب نمی دهم. می ترسم و از ترس خوابم می برد.
پرستاری زیر بازویم را می گیرد. بلندم می کند و من رابه طرف ساختمانی سیمانی هدایت می کند. می لرزم و اضطراب، مثل دردی جسمانی، توی بدنم می چرخد. پله پله بالا می رویم. پله های تمام نشدنی. وارد اتاقی نیمه تاریک و نیمه خالی می شویم ــ تختخواب باریک سفید، پرده های آبی، میزی کوچک و یک صندلی.
«من اینجا، پشت این پنجره های بسته، زیر این آسمان بارانی خواهم مرد.»
داد می کشم، از آن فریادهای بی صدایی که در گلو می ماند. مثل کسی هستم که خواب می بیند، می دود و سرجایش ایستاده است. لباس هایم را درمی آورند و روپوشی بلند و گشاد تنم می کنند. دراز می کشم روی تخت. دستی پرده را کنار می زند. دستی پیشانی ام را نوازش می کند. کسی با زبان بیگانه چیزی به من می گوید. فرورفتنِ سوزنی را توی گوشت بازویم حس می کنم. خانم دکتر نبضم را می شمارد. پلک هایم، یواش یواش، سنگین می شوند و حسی تنبل و خوب توی تنم می چرخد.
بالشم پر از جیک جیک گنجشک های باغ شمیران است. می توانم صبح تا هروقت دلم خواست بخوابم. فردا تعطیل است و ناهار را توی باغ پای جوی آب می خوریم. حسن آقا قالیچه ها را روی زمین می اندازد و متکاها را به تنه درخت ها تکیه می دهد. خاله آذر تمام مدت به فکر زیبایی و رنگ و لطافت پوستش است. از نور آفتاب دوری می کند و حریری سفید، مثل پشه بند، روی صورتش می اندازد تا آفتاب پوستش را لک نکند. هروقت از بیرون می آید، هندوانه ای را از وسط می برد، تویش را خالی می کند و نیمه آن را روی صورتش می گذارد تا پوستش شفاف و باطراوت شود. می گوید که این کار را از ملکه زیبایی آمریکا یاد گرفته و دستورش را در مجله ای فرنگی خوانده است. وقت خندیدن دهانش را غنچه می کند تا زیر چشم ها و دور دهانش چروک نیفتد. به نوک دماغش هم شب ها گیره رخت می زند تا کوچک و سربالا شود. می گوید این کار را هم از ملکه زیبایی آمریکا یاد گرفته است.
هر صبح که چشم هایم را باز می کنم، صدایی کنار گوشم روزهای هفته را می شمارد. صدا با من حرف می زند و، مثل امواج رادیویی کهنه، دور و نزدیک یا کوتاه و بلند می شود. صدا به من می گوید باید بلند شوم، دوش بگیرم، لباس هایم را عوض کنم و صبحانه ام را پشت میز بخورم.
می چرخم و رو به دیوار می خوابم.
صدا از من چیزهایی می پرسد و به من می گوید که دو هفته از زمان بستری شدنم می گذرد.
خانم دکتر دستور می دهد صندلی ام را پای پنجره بگذارند. کسی به من کار ندارد و کسی اجازه ندارد به دیدنم بیاید.
دستور جدید: باید هر روز صبح در باغ گردش کنم و ناهارم را با دیگران سرِ میز بخورم. می گویم نه و ملافه را روی صورتم می کشم.
پرستارها، ابتدا با مهربانی و خواهش، و عاقبت با زور، من را از تخت پایین می کشند. کمک می کنند لباسم را عوض کنم، کفش هایم را بپوشم و آبی به صورتم بزنم. اگر به حال خودم باشم، از جایم تکان نمی خورم. خواب و فرار و فراموشی، تنها چیزی ست که می خواهم. از روشنایی روز می ترسم و دلم می خواهد زمان به شبی ابدی تبدیل شود.
می گویم: «صبر کنید تا فردا. تا چند روز دیگر.» التماسشان می کنم. فایده ندارد. از این حرف ها زیاد شنیده اند. می رویم توی راهرو. زیر بغلم را گرفته اند. تنم پوک و خالی ست. ولم کنند، می افتم. نرده کنار پله ها را می چسبم. به باغ که می رسیم، تنهایم می گذارند. می نشینم روی نیمکتی چوبی، دورتر از دیگران. خانمِ پیر، با شانه آهنی، من را می بیند و به طرفم می آید. می ایستد پشت سرم. می خواهد موهایم را شانه کند. تکان نمی خورم. تسلیمم. سنجاق های سرم را درمی آورد. موهایم را نوازش می کند. شانه می زند. می بافد.
چه خوب است وقتی کسی مهربان موهای آدم را می بافد، دگمه های روپوشش را می بندد و نان مربایی توی کیف مدرسه اش می گذارد. اسمم را در دبستان فیروزکوهی نوشته اند. باید عجله کنم. مادر موهایم را می بافد و یک قاشق روغن ماهی توی حلقم می ریزد و، به جبران مزه گند آن، یک مشت آب نبات توی جیبم می چپاند. کفش های ورنی ام چرق چرق می کند و روپوش آهارخورده ام بوی نشاسته می دهد. کیفم پر از کتابچه های نو و مدادهای رنگی ست. همه صف می بندیم و خانم ناظم دست ها و ناخن هایمان را نگاه می کند. بچه های کثیف پس گردنی می خورند و ته صف می ایستند. آنها که علاوه بر دست های کثیف یقه روپوششان هم چرک است یا کیف و کتابچه ندارند، گوشه حیاط روی یک پا می ایستند و دست هایشان را هوا می کنند. آنها که گریه می کنند توی زیرزمینِ تاریک حبس می شوند. خانم ناظم اسمم را می پرسد. چندتا آب نبات توی دهانم چپانده ام. لپ هایم باد کرده است. و نمی توانم جواب بدهم.
دستور می دهد: «دهانت را باز کن.»
سرم را تکان می دهم. زور می زنم آب نبات ها را درسته فرو بدهم. خانم ناظم از شدت عصبانیت سرخ شده است. انگشتش را توی دهانم فرو می کند. آب نبات ها به حلقم می جهند و نزدیک است خفه شوم. به خرخر می افتم. جایم در سیاه چال است. آب نبات ها را می جوم و گریه می کنم. فکر تاریکی زیرزمین مو به تنم راست می کند. پا به فرار می گذارم و دور بشکه های آب می چرخم. فراش مدرسه دنبالم می کند و سر پیچ یقه ام را می گیرد.
می گوید: «بچه خر، ساکت باش وگرنه مداد لای انگشت هایت می گذارند.»
دستش را گاز می گیرم و لگد به قوزک پایش می زنم. دخترهای بزرگ تر، شاگرداول های ننر، شانه هایم را می گیرند و مرا کشان کشان از پله ها پایین می برند. کلید سیاه چال را دارند. درش را باز می کنند و هلم می دهند. اردنگی جانانه ای به من می زنند و در را می بندند. می ترسم و جیغ می کشم. دختر دیگری هم مثل من زندانی ست. به من می خندد. چراغ قوه دارد و نورش را به صورتم می اندازد. صورتش توی تاریکی ست. از عنکبوت ها و سوسک های زیرزمین نمی ترسد. از کجا این چراغ قوه را گیر آورده و چه طوری آن را، دور از چشم خانم ناظم، قایم کرده است؟ جلوتر می روم. دهان او هم پر از خوراکی ست. لواشکی را که به نیش کشیده گاز می زند و نصفش را به من می دهد. می نشینم کنارش و ترسم می ریزد. چشمم کم کم به تاریکی عادت می کند و در نور چراغ قوه صورتش را می بینم. موهای کوتاه دارد و شکلِ پسرهاست. با خودم می گویم: «این دختر، که چشم هایش مثل چشمِ گربه برق می زند و از تاریکی و جانورهای زیرزمین نمی ترسد، بهترین دوست من خواهد شد. با هم، همان جا، شرط خواهری می بندیم و آب نبات هایمان را تقسیم می کنیم. حرف می زنیم، می خندیم و خوشحالم از اینکه حبس شده ایم و سرِ کلاس نمی رویم. خانم ناظم نمی داند که من خوشبخت ترین شاگردِ مدرسه هستم و، مثل آدم های عاشق، قلبم از خوشی می کوبد. پیش از تعطیل شدن کلاس ها، آزاد می شویم. دست دوست کوچکم را می گیرم و ترسم از درس و مدرسه می ریزد.
خانم دکتر اغلب درباره تجربه های عاشقانه من سوال می کند.
به دوست کوچک فکر می کنم، به آن عهدِ ابدی که با هم بسته بودیم. دوست دروغگو. قلبم، بعد از این همه سال، دوباره از عشقِ او لبریز می شود و اشک هایم سرازیر می شود.
اولین عشق؟
یادم نمی آید. کی، کجا؟ ده ها تصویر، مثل عکس های افتاده روی هم، مقابل چشم هایم ظاهر می شوند: پسرهای محله محمودیه، راننده های اتوبوس، دوستان مسن و کچلِ پدر، هنرپیشه های سینما، رهگذری غریبه توی کوچه، موجودات خیالی، نویسندگانی که عکسشان توی روزنامه است. هر روزِ هفته عاشقم و خدا می داند عاشقِ کی. فرقی هم نمی کند. آقای ساقی، باقی، حسامی؟ اسمش از یادم رفته است. هرکه هست از دوستان دایی هاست. هروقت مهمانی داریم، او را خبر می کنند تا آواز بخواند و سنتور بزند. شبیه آدم های مردنی ست. موهایش ریخته و زیر چشم هایش کبود است. رنگش هم به زردی زردچوبه است. شبیه قهرمان مسلول آخرین رمانی ست که خوانده ام. چشمم که به او می افتد، سرخ می شوم و قلبم می کوبد. از دور نگاهش می کنم و آه می کشم. مطمئنم که به زودی خواهد مرد و اشک هایم سرازیر می شود. تریاکی ست. تریاکش را گوشه لپش می گذارد و مثل آب نبات می مکد (می دانم. از بزرگ ترها شنیده ام). وقت نواختن، سرش عرق می کند و بوی بدنش در اتاق می پیچد. مادر دماغش را می گیرد و اخم می کند و من که از لای در نگاه می کنم و حق ورود ندارم، با خودم می گویم که این خواننده غمگین و نوازنده تریاکی معشوقِ ابدی من خواهد بود. بعدها می شنوم که خودش را توی گنجه اتاقش حلق آویز کرده است. دلم برایش می سوزد و ته مانده خاطره اش هم از ذهنم پاک می شود.
خانم دکتر اصرار دارد که با مریض های دیگر توی سالن ناهارخوری غذا بخورم، معاشرت کنم، حرف بزنم، نگاه کنم، و بفهمم کی و کجا هستم. باید از گذشته فاصله بگیرم و به زمان حال برگردم. باید «منِ» کنونی ام را بشناسم و این موجود واقعی را در فردا و آینده مجسم کنم. نمی توانم. از آینده وحشت دارم و «امروز» زمانِ خالی و معلقی ست که به هیچ مکانی متصل نیست. تنها گذشته واقعیت دارد و، مثل دامن گلدار مادر، من را در پناهِ خودش می گیرد.
سالن غذاخوری اتاقی بزرگ و پر نور است. چراغ های نورافکن، آویزان از سقف، خطوطِ تلخِ صورت ها را تشدید می کند. شبیه به اتاق بازجویی و شکنجه است. یا به چشم من این گونه می آید. به نگاه خودم اطمینان ندارم و می دانم که دنیای بیرون آن طور که من می بینم نیست.
اشباحی ساکت و مبهوت دور میزِ ناهارخوری نشسته اند. همه، دسته جمعی، به من زل می زنند. یکی از آنها می ایستد و قاشقش را به من تعارف می کند. چند نفر دیگر هم از او تقلید می کنند. دست ها، با قاشق و چنگال و بشقاب، به سوی من دراز شده اند.
پرستاری به کمکم می شتابد و دستش را دور بازویم حلقه می کند. انگار موجودی عقب مانده ام و باید راه و رسم نشستن و خوردن را یادم بدهند. می نشینم سرِ نیمکت، آماده برای فرار. مردی کنارم نشسته و خیره به بشقاب غذایش نگاه می کند. ماتش برده و حواسش جایی دیگر است.
پرستار دست هایش را به هم می کوبد. داد می کشد: «ساکت. خبر خوبی برایتان دارم. یکشنبه روز جشن است.»
همه، جز من، دست می زنند و هورا می کشند. با قاشق هایشان به لبه لیوان ها می کوبند و می خندند.
روزهای تعطیل، اغلب جشنی کوچک در باغ یا در سرسرای داخلی برگزار می شود. گه گاه نوازنده ای که یک زمان در این کلینیک بستری بوده، به دیدن دوستان قدیمی اش می آید و برای آنها پیانو یا ویلن می نوازد. آمدن او مایه امیدواری ست و به دیگران قوت قلب می دهد. پیش از شروع جشن، به پرستارها می فهمانم که در این برنامه شرکت نمی کنم. محال است. خانم دکتر، از آنجا که اخلاق گند من را شناخته است، دستور می دهد آزادم بگذارند.
جشنِ امروز در باغ است. از پشت پنجره نگاه می کنم. مهمانی ارواح است، ارواح سرگردانی که با یاد عشق های قدیمی و آرزوهای رفته برباد دور یکدیگر می چرخند. دو زن کمر هم را گرفته اند و تلوتلو می خورند. چشم هایشان بسته است. سرهایشان را با ضربِ موسیقی تکان می دهند و گه گاه لبخند می زنند. انگار خوابند و خوابی خوش می بینند. پسر جوانی که با خودش حرف می زد و به من شکلک درمی آورد، دور آدم ها می چرخد و تندتند حرف می زند. می گویند شاعر است و دو کتاب شعر چاپ کرده است.
بعضی شب ها به کافه نادری می رویم و خاله آذر با شوهرش می رقصد. هر دو به کلاس رقص های فرنگی می روند و انقدر خوب می رقصند که مردم برایشان دست می زنند. نیروانا خانم و می نروا خانم دخترعمه های مادرند. آکاردئون و پیانو می زنند و هروقت به خانه ما می آیند، گرامافون قدیمی را راه می اندازند و همه را وادار به رقصیدن می کنند. مادر خجالتی ست. بلد نیست و خودش را کنار می کشد. یزدان، پسرِ می نروا خانم، دیوانه است. از در و دیوار بالا می رود. تا به حال، ده بار دست و سر و پایش شکسته است. تیرکمان دارد و استاد کشتنِ گنجشک هاست. پدر و مادرش، وقتی از خانه بیرون می روند، او را با طناب به صندلی می بندند تا بلایی سر خودش نیاورد یا خانه را به آتش نکشد. به خانه ما که می آیند، او را به درخت می بندند. گاهی وقت ها گرسنه یا تشنه است و داد می کشد. نیروانا خانم بلالی را جلوی دهانش می چرخاند و او گاز می زند. به نظر مادر، این کار زشت و ظالمانه است و دستور می دهد طناب هایش را باز کنند. اما این پسر، به محض آزاد شدن، مثل تیری رها شده از کمان می دود، می پرد، پایش به سماور می گیرد، که دمر می شود، و دستش به ظرف میوه و بشقاب های روی میز می خورد، که می ریزند زمین. مادر داد می کشد او را بگیرند و، از نو، به درخت طناب پیچش کنند. محکم تر از پیش.
پدر حوصله این جور مهمانی ها را ندارد. توی اتاق خودش می ماند و کار می کند. هر بار که از لای در نگاهش می کنم، می بینم که مشغول نوشتن است. من عاشق اتاق کارش هستم. پر از کتاب و روزنامه است و میزش به بزرگیِ تختخواب من است. اولین قصه ام را پشت این میز نوشته ام. چند سال دارم؟ انقدر کوچکم که سرم به زحمت به لبه میز می رسد. می دانم که پدر نویسنده است و نباید مزاحمش شوم. یواش، بی صدا، می روم توی اتاق و پشت سرش می ایستم. سرک می کشم. قلمش روی کاغذ سفید می لغزد. سرش عقب و جلو می رود و زبانش را مدام به لب پایینش می مالد. از سرِ قلمش موجودات ریز سیاه، مثل هزاران مورچه، بیرون می ریزند و روی کاغذ می خزند. می فهمد کنارش هستم و صدایم می زند. از او می خواهم چیزی برایم بنویسد. قلمش را توی دوات مرکب فرو می برد. شکلی عجیب می کشد و می گوید: «ببین. این اسم توست.» دوباره قلمش را توی دوات فرو می برد. کاغذ را زیر دماغم می گیرد و می گوید: «این یک نان خامه ای ست.»
نانِ خامه ای! شکمم به قاروقور می افتد و دلم ضعف می رود. چند بار دیگر قلمش را توی دوات فرو می برد و برایم عکس یک پروانه، یک توپ و یک خیار را می کشد. هرچه هست توی آن دوات جادویی ست. پر از خوراکی و اسباب بازی ست. نان خامه ای هم آن توست. پر از قصه هایی ست که پدر تعریف می کند و پر از حرف هایی ست که دلم می خواهد اختراع کنم. بعدازظهر، وقتی پدر خوابیده است، خودم را به میز کارش می رسانم. قلمش را پیدا نمی کنم. انگشتم را توی دوات فرو می کنم و روی کاغذ می مالم. بوی مرکب توی سرم می پیچد و کیف می کنم. دست های جوهری ام را به لباسم می مالم و انگشت هایم را یکی یکی توی دوات فرو می کنم. تکانش می دهم. دَمَرش می کنم. دست و سر و صورت و لباسم پوشیده از لکه های جوهر است. چه کیفی. ولم کنند، روی دیوارهای سفید را هم نقاشی خواهم کرد. دلم می خواهد صدتا دواتِ مرکب داشتم و صدتا قلم و صدتا انگشت و یک اتاق کاغذ سفید. مثل پدر شده ام. نویسنده ام. دلم می خواهد قصه ای را که نوشته ام نشانش بدهم که دستی از پشت یقه ام را می گیرد و صدای خشمگین مادرم توی گوشم می پیچد: «بچه کثافت. ببین چه به روز لباست آورده ای!»
دوش آب داغ را روی سرم می گیرند و لباسم را می شویند. جیغ می کشم و دنبال قصه ام می گردم، قصه ای که آب آن را برده است. شاید برای همین است که می نویسم و هیچ وقت راضی نیستم. انگار، جایی ته سرم، همچنان به دنبال آن اولین قصه می گردم، آن تنها قصه کاملِ خوب.
خانم دکتر از عشق من به نوشتن آگاه است. برایم یک دسته کاغذ سفید و چند تا مداد نوک تیز می آورد. می نشینم پشت میز و ماتم می برد. چی بنویسم؟ چه طوری؟ از کجا شروع کنم؟ مدادی را میان انگشتان می فشارم و پاک کنِ ته آن را می جوم. صورتم را به کاغذ سفید می چسبانم و زبانم را به لبه برّنده آن می مالم. قلبم تند می زند. چشم هایم را می بندم و مدت ها به همین حال می مانم.
خانم دکتر به کمکم می آید. به من می گوید: «خانم نویسنده، خواب هایت را بنویس. تو که همیشه از گذشته ات حرف می زنی، خاطره هایت را بنویس.»
می نویسم. خط می زنم. دنبال کلمه ها می گردم. فکرهایم آشفته اند و جمله هایم سروته ندارند. مثل شاگرد تنبل و عقب افتاده ای هستم که قواعد دیکته و دستور زبان را فراموش کرده باشد. اتاقم پر از کاغذهای مچاله شده و مدادهایم را ده بار تراشیده ام. پاک کن ها را با دندان تکه تکه کرده ام، جویده ام، خورده ام. می نویسم و خط می زنم. خاطره ها، رنگ باخته و پراکنده، به ذهنم هجوم می آورند و، مثل دایره های دوارِ روی آب، چرخ زنان ناپدید می شوند.
بعضی روزها، ناامید، از نوشتن دست می کشم و دوباره در یک هیچِ بزرگ فرو می غلتم. صبح ها نمی توانم از جا بلند شوم و تمام روز می خوابم. اما میل به نوشتن از درون نیشم می زند. کلمه ها دست از سرم برنمی دارند. در خواب هم به سراغم می آیند و، مثل لشگری از مورچه ها، روی لب ها و پلک هایم می خزند. چندین هفته سکوت می کنم و بعد دوباره کاغذها را پیش می کشم. اغتشاش ذهنی ام کمتر شده و حالم رو به بهبودی ست. می توانم تنها در باغ قدم بزنم و یکی دو صفحه از روزنامه صبح را بخوانم. نوشتن چند جمله کوتاه، تعریف کردن ماجرایی ساده، نیرویی تازه به من بخشیده است. تلنگری عاشقانه به قلبم خورده و، بعد از مدت ها، حسی شیرین و بازیگوش وسوسه ام می کند.
با خودم می گویم: «اگر بتوانم بنویسم، خوب خواهم شد.» و می خواهم خوب شوم. خودم را به این شکل، ناتوان و بیمار، قبول ندارم. می دانم این غریبه که در جانم خانه کرده مهمانی ناخوانده و غریبه است و حضورش موقتی ست.
هرچه توی سرم می گذرد، می نویسم. مهم نیست که آشفته و درهم اند. مهم نیست که سروته ندارند. این ابتدای کار است. سلامت روانی من در گرو نوشتن فکرها، حس ها و خاطره هایم است. باید از واژه ها، حرف ها، نقطه ها، ریسمانی محکم ببافم و از این چاه تاریک، چاه خواب و خاموشی، بیرون بیایم. کلمه ها، مثل اقماری رهاشده از جاذبه زمین، در فضا شناورند و دورم می چرخند. هرکدام را که نزدیک دستم باشد، می قاپم و روی کاغذ می چسبانم. زبانی رمزآمیز اختراع کرده ام، مثل سنگ نوشته ای قدیمی که می بایست معنایش را کشف کنند.
خانم دکتر به کارم اعتقاد دارد و تشویقم می کند. پرستارها آزادم گذاشته اند. اجازه می دهند میان کلمه ها گردش کنم، دست به سر و گوششان بکشم، در آغوششان بگیرم، بهشان عشق بورزم، یا، برعکس، کتکشان بزنم، تکه پاره شان کنم و دست و پایشان را با طناب به هم ببندم. با نخ های رنگین کلمه ها قالی پرنده ای می بافم و به دورترین روزهای گذشته سفر می کنم، به نخستین خاطره ها: سوار ماشین دایی سرهنگ هستیم. مادر و زن دایی جلو نشسته اند و من عقبِ ماشین ایستاده ام. سرم تا طاقِ ماشین چند متر فاصله دارد. شانه های لباس مادر و زن دایی بالا ایستاده، انگار زیرشان بقچه گذاشته اند. هرچه هست جلوی چشمم را می گیرد. از خیابانی تاریک و بدون چراغ عبور می کنیم. عجیب خلوت است. مادر از این خیابان می ترسد.
می گوید: «نباید از اینجا می آمدیم. نهر کرج جای لات ها و چاقوکش هاست.»
زن دایی شنیده که دو نفر را توی این خیابان کشته اند. دایی به این حرف ها می خندد. افسر ارتش است و لات ها از او حساب می برند. شمشیرش را دیده ام. به دیوار اتاقش آویزان است. سرِ شانه هایش هم پر از ستاره های فلزی و ریشه های طلایی ست. ستاره ها برق برق می زنند و انگار شکلک درمی آورند. لجم می گیرد. روی شانه دایی نشسته اند و به من پز می دهند. ستاره های پررو و بی ادب. یکی شان را میان انگشت هایم می گیرم و می کشم. کنده نمی شود. دایی با تکانِ شانه دستم را پس می زند.
می گوید: «آی بچه، چه کار می کنی؟ بشین سرِ جایت.»
مادر می گوید: «با فندک بازی نکن.»
بازی می کنم. فندک را فشار می دهم. یک دقیقه بعد، می پرد بیرون. سرش داغ و قرمز است. ستاره ها روی شانه دایی نگاهم می کنند. انگار ترسیده اند. فندک را می گذارم روی شانه برجسته دایی، وسط دوتا ستاره. جیزی صدا می دهد و فرو می رود. دود نازکی بلند می شود. می دانم که دارم بدترین کار دنیا را می کنم. دلم می خواهد کسی جلوی دستم را بگیرد و بگوید نکن.
دایی بو می کشد. پیف ــ پیف. مادر می چرخد و به من نگاه می کند. شکل گرگ شده است. زن دایی هم می چرخد و به من نگاه می کند. دهانش نیمه باز است. دندان های گرازش درازتر شده اند. جیغ من از جیغ مادر و دایی بلندتر است. توی سرم تاریک می شود، مثل لامپی که یک مرتبه بسوزد. از حال می روم.
اولین قصه هایی که می نویسم چرک نویس هایی آشفته و ناتمامند. اما آرام آرام، مثل گیاه های رونده، از دیوارک های ذهنم بالا می خزند و کنج و کنارِ سرم را می پوشانند. هر بار که داستانی را از نو بازنویسی می کنم، کامل تر و بهتر می شود و قدمی رو به جلو برمی دارم. دلیلی برای برخاستن از خواب پیدا کرده ام و در خلا دلهره انگیزِ صبح ها چراغکی کوچک سوسو می زند.
خانم دکتر ظهور این چراغک را به فال نیک می گیرد و به من می گوید که اتفاقی خوب در انتظارم است. چراغ علاالدین را یافته ام و از آن می خواهم کمکم کند تا دوباره بتوانم بنویسم.
یک ماه نگذشته، چهار داستان نوشته ام. اغلب، شب ها بیدار می شوم و می بینم صورتی آشنا، از انتهای خاطره های دور، به دیدنم آمده است. گه گاه آن چنان واقعی و زنده است که تماسِ سر انگشتانش را با پوست صورتم احساس می کنم. دیشب عزیزآقا، راننده اتوبوس شمیران، در قالب شبحی خیالی به دیدنم آمده بود. نگاهم می کرد و با چشم های خسته و پف کرده اش به من می فهماند که فراموشم نکرده و عهدی که با هم بسته بودیم همچنان پابرجاست. از پسِ هر خاطره، خاطره ای دیگر نمایان می شود. مستر غزنی، معلمِ انگلیسی، گیتی خانم، زنِ بد همسایه، دایی ها، آدم های خوشبختِ سالم، آدم های غمگینِ شکست خورده، همه به یادم می آیند تا جای خود را در میان نوشته هایم تصاحب کنند.
چشم هایم را می بندم و می بینم که اتوبوس شمیران آهسته از دور می آید. راننده اش برایم چراغ می زند و قلبم از خوشی می تپد.
با خودم می گویم: «من سوار هیچ اتوبوسی جز اتوبوس عزیزآقا نخواهم شد.»
خانم دکتر آخرین داروی شب را برایم می آورد. می خواهم دنباله داستانی را که نوشته ام برایش بخوانم. چراغ اتاق را خاموش می کند و می گوید: «باقی اش بماند برای بعد. برای فردا.»

نظرات کاربران درباره کتاب دو دنیا

یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم
در 2 سال پیش توسط gma...h29
خاطره های پراکنده رو لطفا بیارید فیدیبو 🙏❤
در 12 ماه پیش توسط زرده
این کتاب بی نظیره. ... آدم رو میبره به جاهایی که از یادش رفته...روزهای غم ،اندوه،شادی ،لذت و شور روزهای گذشته..
در 3 سال پیش توسط noo....nb
این کتاب رو همین امروز تمام کردم کتابی که تا تمومش نکنی زمینش نمیذاری قلمی شیرین و متفاوت تشریح فضا بسیار عالی و در گیرشدن با داستان و صحنه و عواملش بسیار عالی و بالا اونقدر قشنگ خاطرات خفته خوانند ه رو بیدار میکنه که برای آن حدی نمیتوان تصور کرد. غیر ممکن است کسی این کتاب را بخواند و بخشی از زندگی خود را با آن مطابق نبیند. ترقی تمام این خاطرات را در جوالدوزی میریزد و با نوک آن جوالدوز در تمام مغزت به کاوش میپردازه و تمام سلولهای مغزت رو به جنبش وامیداره تا تمام خاطره هایت رو جلو چشمات زنده کنه. مرگها، عروسیها، ناکامیها، نداریها، و تمام اون چیزهایی که برات حسرت شده.... تمام اونهایی که برات حسرت شدن..... (از زندگیت لذت ببر و اجازه نده چیزی پیش بیاد که بعدها حسرتش را بخوری). کتاب اونقدر زنده است که بارها و بارها برمیگردی و برای مرور گذشته روی جملاتش خیره میشی ترقی در ابتدای کتابش گفته که این کتاب دنباله ی کتاب خاطرات پراکنده است که متاسفانه ندارمش و در دسترسم نیست ولی مطمئنم آن کتاب هم به زیبایی این کتاب است. جمله هایی از کتاب: بعضی زخم ها هستند که جوش نمیخورند. مزمن میشوند و با گذشت زمان عمیق تر میشوند. پدر معتقد بود الاغ همیشه الاغ می ماند. چه پیر چه جوان. تهران، با آن حرف بازیگوش "ر" که زیر زبان میغلتد، و آن "آ"ی کشیده بلند، مثل دهانه وسوه انگیز بازاری رنگین، من را در خود فرو میکشد. کسی از دور صدایم میزند، کسی از آنسوی کوه ها و دریاها.
در 1 سال پیش توسط جواد آزادی
دو دنیا پازلی ست از خاطرات پراکنده و وابسته ی یک ایرانی دلتنگ و تمنامند وطن و کودکی؛ پازلی که باید تا خواندن آخرین داستان (بخش) منتظر ماند تا تکمیل شود. اگر بخواهیم روانکاوانه نگاه کنیم، داستان دو دنیا داستان انسانی دردمند است که مرگ را، مهم ترین حقیقت مسلم وجود را فراموش کرده است. تنها با مواجهه با مرگ و زوال است که زندگی معنا و اهمیت خود را در ذهن او بازمی یابد. همان طور که فروید روان ما را در کشمکش دو رانه (ساءق) ی اروس (شور زندگی) و تاناتوس (مرگ) تعریف کرد. بعد از مدت ها خواندن متنی ادبی، چه شعر و چه داستان، این چنین سرشارم کرد و همانند راوی، به قدرت شگفت ادبیات و رمان برای نجات انسان ایمان آوردم.
در 2 سال پیش توسط msh...i47
خاطره‌های پراکنده ترقی رو هم بخونید
در 2 سال پیش توسط سعیده ز
عالی بود خصوصا وصف مکانها ادم میبرد به سالهای دور
در 2 سال پیش توسط www...650
بالاترین سطح ممکن!
در 3 سال پیش توسط احسان محمودی
کتاب خوبی بود.
در 2 سال پیش توسط esl...beh
عالی بود
در 3 سال پیش توسط beh...drg