فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر پنهانم

کتاب دختر پنهانم

نسخه الکترونیک کتاب دختر پنهانم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختر پنهانم

بر این باورم که کتاب‌ها وقتی منتشر شدند دیگر نیازی به نویسنده‌شان ندارند. اگر چیزی برای گفتن داشته باشند، دیر یا زود خواننده خود را پیدا می‌کنند، و گرنه خواننده‌ای نخواهند داشت.» این جمله‌ای است از النا فرانته، نویسنده‌ای رازآلود که شهرت برای او مهم نیست اما آثارش به زبان‌های مختلف ترجمه می‌شوند و در تیراژهای میلیونی به فروش می‌رسند و در عین ناشناس بودن، مجله معتبر تایم نام او را در فهرست صد شخصیت تاثیر گذار دنیا در سال ۲۰۱۶ قرار داده است. در رمان کوتاه دختر پنهانم فرانته داستان زنی را روایت می‌کند که در میانه زندگی‌اش برای استراحت به ساحلی دور در ایتالیا رفته و از خلال وقایعی که در این ساحل و در ارتباط او با خانواده‌ای ناپلی می‌افتد ماجراهای زندگی‌اش را واکاوی می‌کند، زنی درس‌خوانده اما متفاوت و درگیر با وابستگی‌ها و گسستگی‌هایش. داستان او در مواجهه با زن زیبا و جوان ناپلی پایانی غریب دارد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختر پنهانم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

وقتی دخترهایم به تورنتو نقل مکان کردند، جایی که پدرشان سال ها بود زندگی و کار می کرد، خجالت زده و متعجب شدم. وقتی متوجه شدم نه تنها اصلاً ناراحت نبودم بلکه احساس سبکی هم می کردم. انگار که دقیقاً همان موقع آن ها را به دنیا آورده باشم. برای اولین بار در طی تقریباً بیست وپنج سال دیگر این نگرانی را که باید از آن ها مراقبت کنم احساس نکردم. خانه مرتب ماند مثل اینکه هیچ کس در آن ساکن نباشد. دیگر نگران خرید برای خانه و شستن لباس ها نبودم. زنی که سال ها در کارهای خانه به من کمک می کرد، کاری با حقوقی بهتر پیدا کرد و من این نیاز را احساس نکردم که کسی را به جای او بیاورم.
تنها وظیفه ای که نسبت به دخترها داشتم این بود که یک بار در روز به آن ها تلفن کنم و ببینم حالشان چه طور است و چه کار می کنند. پشت تلفن طوری با من صحبت می کردند که انگار محل زندگی مستقلی برای خودشان فراهم کرده اند. در حقیقت با پدرشان زندگی می کردند. عادت کرده بودیم که خودمان را جدا کنیم حتی در کلمات. طوری با من حرف می زدند مثل اینکه پدرشان وجود نداشت. در پاسخ به سوال های من به اینکه زندگیشان چه طور پیش می رود یا با شادی زودگذری جواب می دادند یا با بداخلاقی و پر از مکث های آزاردهنده و یا با لحنی ساختگی که وقتی همراه با دوستانشان بودند به خود می گرفتند. آن ها هم اغلب با من تماس می گرفتند، به خصوص بیانکا که رابطه پرتوقع آمرانه ای با من داشت. البته فقط برای اینکه بدانند آیا کفش های آبی با دامن نارنجی جور درمی آید؟ آیا می توانستم چند برگه ای را که در کتابی گذاشته بودند پیدا کنم و آن ها را فوراً برایشان بفرستم؟ که آیا هنوز در دسترس بودم تا با وجود قاره های متفاوت و آسمان بزرگی که ما را از هم جدا می کرد عصبانیت ها و ناراحتی هایشان را سر من خالی کنند؟! تلفن هایشان تقریباً همیشه باعجله بود و گاهی اوقات مثل یک فیلم سینمایی به نظرم تصنعی می آمدند.
همان کاری را که از من می خواستند انجام می دادم، طبق انتظار آن ها عکس العمل نشان می دادم ولی از آنجایی که فاصله، حضور فیزیکی و مداخله مستقیم در زندگی آن ها را برای من غیرممکن می ساخت، برآورده کردن خواسته ها و بهانه هایشان به مجموعه ای از حرکاتی پراکنده و بی مسئولیت تبدیل شد. هر درخواستی به نظرم پیش پا افتاده و هر وظیفه ای که به خاطر آن ها مجبور بودم انجام دهم، عادتی از روی محبت رسید. به طرز معجزه آسایی خودم را رهاشده احساس کردم، مثل کار مشکلی که سرانجام به اتمام رسیده باشد و دیگر زحمت آن به گردنم نباشد.
بدون توجه به برنامه زمانی آن ها و نیازهایشان شروع به کار کردم. شب ها برگه های دانش آموزانم را تصحیح می کردم، به موسیقی گوش می دادم، بعدازظهرها با چوب پنبه های صداگیر در گوشم، بسیار می خوابیدم و یک بار در روز و همیشه در رستورانی در پایین خانه ام غذا می خوردم. به سرعت در عادت هایم، اخلاقم و ظاهر فیزیکی ام تغییر کردم. در دانشگاه دیگر از دست دانش آموزانی که بسیار احمق بودند و آن هایی که بسیار باهوش بودند عصبانی نشدم. همکاری که سال ها بود می شناختم و گاهی اوقات با او بودم، یک شب متعجب به من گفت که حواسم جمع تر و مهربان تر شده ام. در طی چند ماه، اندام لاغری که در جوانی داشتم را پیدا کردم و احساس قدرتی آرام در خود کردم. به نظرم افکارم به سرعت مناسب برگشته بودند. یک شب به خودم در آیینه نگاه کردم. چهل وهفت سال داشتم و تا چهارماه دیگر چهل و هشت سالم می شد، ولی جادویی من را چندین سال جوان تر کرده بود. نمی دانم که از این بابت خوشحالم بودم یا نه، ولی مطمئناً تعجب کرده بودم. در این حالت غیرمعمولِ سلامتی و خوشی بودم که ماه ژوئن از راه رسید. دلم خواست به یک سفر بروم و تصمیم گرفتم همین که کارم با امتحان ها و کارهای کسالت آور اداری تمام شد به دریا بروم. در اینترنت جست وجو کردم و عکس ها و قیمت ها را بررسی کردم. سرانجام از اواسط جولای تا آخر ماه اوت آپارتمان کوچک نسبتاً ارزانی در ساحل ایونیکا اجاره کردم. در حقیقت تا ۲۴ جولای موفق نشدم حرکت کنم. سفر راحتی با ماشین داشتم. بیشتر بارَش کتاب هایی بود که برای آماده کردن کلاس سال آینده احتیاج داشتم. روز زیبایی بود و از پنجره های باز، هوایی پر از رایحه نیم سوز تابستانی وارد می شد. خودم را آزاد و بدون احساس گناه از آزادی ام احساس کردم.
ولی در وسط های جاده در همان حال که بنزین می زدم، ناگهان مضطرب شدم. در گذشته دریا را دوست داشتم ولی حداقل پانزده سال بود که آفتاب گرفتن من را عصبی و زود خسته می کرد. مطمئناً آپارتمان زشت از آب درخواهد آمد و چشم اندازش برشی آبی رنگ در دوردست ها بین خانه های رنگ و رو رفته و ارزان قیمت خواهد بود. به خاطر گرما و صدای بلند موزیک بعضی کافه های شبانه نمی توانم چشم روی هم بگذارم. باقی مسیر را با کمی خُلق گرفته و این فکر که در خانه خودم می توانستم به راحتی در تمام تابستان با تنفس هوای خنک در سکوت ساختمان کار کنم طی کردم.
وقتی که رسیدم، خورشید داشت غروب می کرد. شهر به نظرم زیبا آمد، صداها آهنگ مطبوعی داشتند و بوهای خوبی به مشام می رسید. پیرمردی با موهای پرپشت سفیدرنگ که به طرز محترمانه ای صمیمی بود، منتظرم بود. خواست در ابتدا یک قهوه در کافه به من تعارف کند، بعد لبخندزنان با حرکاتی مطمئن مانع از این شد که حتی یک کیف را به داخل خانه ببرم. با کوله بارِ چمدان های من نفس نفس زنان تا طبقه سوم و آخرین طبقه بالا آمد و چمدان ها را در ورودی یک آپارتمان زیرشیروانی کوچک زمین گذاشت. یک اتاق خواب، یک آشپزخانه کوچک بی پنجره که مستقیماً به سمت حمام باز می شد، اتاق پذیرایی با پنجره های بزرگ و تراسی که از آنجا در تاریک روشن هوا می شد ساحلی سنگلاخی و ناهموار و دریایی بی پایان را دید.
اسم مرد جووانی بود. صاحب آپارتمان نبود بلکه به نوعی دربان یا خدمتکار بود، با این حال انعام را نپذیرفت و تقریباً ناراحت هم شد از این که نفهمیده بودم اینطور که داشت رفتار می کرد، قاعده خوب استقبال کردن بود. بعد از چندبار سوال وقتی که خاطرجمع شد همه چیز بر طبق میل من بود، رفت. متوجه شدم که روی میز اتاق نشیمن سینی بزرگی پر از هلو، آلو، گلابی، انگور و انجیر بود. سینی می درخشید انگار که جان داشته باشد.
یک صندلی حصیری را بیرون بردم و برای مدتی در تراس به نگاه کردن غروب نشستم که به آرامی بر روی دریا فرود می آمد. برای سال ها دلیل هر سفر دو دختر بودند و وقتی بزرگ شدند و خودشان شروع به گشتن دنیا به همراه دوست هایشان کردند، همیشه منتظر می ماندم که برگردند. نه تنها نگران هر نوع فاجعه ای بودم (خطرات سفرهای هوایی، سفرهای دریایی، جنگ ها، زلزله ها، سونامی ها) بلکه نگران ضعف اعصابشان، تنش های احتمالی با همسفرانشان، بحران های احساسیشان به خاطر عشق هایی که به آسانی هر دوطرف همدیگر را دوست دارند یا عشق های کاملاً یک طرفه، هم بودم. می خواستم برای روبه رو شدن با درخواست های ناگهانی کمک آماده باشم. می ترسیدم که من را متهم به چیزی کنند که در حقیقت بودم، حواس پرت یا غایب یا غرق در خود. کافی است. بلند شدم بروم دوش بگیرم.
بعد گرسنه ام شد و سراغ سینی میوه ها رفتم. فهمیدم که در زیر آن ظاهر خوشِ انجیرها، گلابی ها، آلوها، هلوها و انگورها، همه ترشیده و خراب بودند. یک چاقو برداشتم و قسمت بزرگ سیاه شده میوه ها را بریدم ولی حالم از مزه و بویشان به هم خورد و تقریباً همه را در سطل آشغال انداختم. می توانستم بیرون بروم و دنبال رستورانی بگردم ولی از غذا خوردن منصرف شدم. خسته بودم و خوابم می آمد.
در اتاق خواب دو پنجره بزرگ بود. آن ها را باز کردم و چراغ را خاموش کردم. دیدم که بیرون، هر از گاهی پرتوی نور فانوس دریایی در تاریکی منفجر می شد و برای چند ثانیه اتاق را می پوشاند. نباید هرگز شب هنگام به جای ناآشنایی رسید. همه چیز نامشخص است و هر چیزی به راحتی مبالغه آمیز به نظر می رسد. با حوله و موهای خیس روی تخت خواب دراز کشیدم. به سقف خیره شدم و منتظر لحظه ای شدم که اتاق از نور سفید شود. به صدای موتور قایق کوچکی در دوردست و آهنگ ضعیفی که شبیه صدای گربه ای بود، گوش دادم. پهن شدم. خواب آلوده چرخیدم و چیزی را روی بالشت لمس کردم. به نظرم شیئی سرد از جنس کاغذ بود. چراغ را روشن کردم. روی پارچه بسیار سفید روبالشتی حشره ای به درازی سه چهار سانتیمتر بود. به نظر یک پشه بزرگ بود. بال های غشایی داشت، به رنگ قهوه ای تیره و بی حرکت بود. به خودم گفتم: «یک جیرجیرک است، شاید محتوای شکمش روی بالشت ریخته باشد.» با گوشه حوله او را لمس کردم، حرکت کرد و بلافاصله آرام گرفت. ماده، نر؟ معده ماده ها غشای اِلاستیکی ندارد، آواز نمی خواند و بی صداست. حالت تهوع بهم دست داد. جیرجیرک درختان زیتون را سوراخ می کند و شیره پوست درخت زبان گنجشک را زه کشی می کند. با احتیاط بالشت را بلند کردم، به سمت یکی از پنجره ها رفتم و حشره را بیرون انداختم. تعطیلاتم به این شکل شروع شد.

نظرات کاربران درباره کتاب دختر پنهانم

درکل نمیشد گفت کتاب بدیه تا آخر کشش داره و درواقع میخواست زنی رو نشون بده که از گذشتش و رفتار خانوادش به خصوص مادرش نفرت داره به خاطر اینکه فکر میکنه مادرش اونقدر قوی نبود که یا اونطوری که خودش میخواد زندگی کنه یا این که زندگیشو همونطوری که هست پذیره و همیشه شاکی نباشه.برای همین سعی داره که از گذشتش فرار کنه و مثل مادرش نباشه و یه زن تحصیل کرده امروزی باشه و برعکس مادرش رفتار کنه و برای خودش زندگی کنه برای همین شاید بعضی کاراش خودخواهانه به نظر برسه ولی با این وجود از خودش احساس رضایت نمیکنه و شاید در ظاهر موفق به نظر برسه ولی به نظرم درباطن خودشو شکست خورده احساس میکنه و وقتی که به رابطه مادر و دختری نی نا و دخترش حسادت میکنه معلوم میشه.ولی به نظرم یه سری از اتفاقات غیر منطقی بودن و داستانم به نظرم غیر منطقی تموم میشه شاید میخواد بگه که برای همه کارامون دلیل منطقی نداریم یا دلیلشو خودمونم نمیدونیم مهم نیست چه قدر تحصیل کرده باشیم ولی نیمه تموم به نظر میرسه و قانع کننده نیست. یه سری از مسایل ابهام داره و تا آخر مشخص نمیشه تهش احساس میکنی ناقصه.برای یه بار خوندن بد نیست.
در 2 ماه پیش توسط wanderer
به نظرم کتاب بسیار خوبی بود و تضادها و تعارض های درونی یک زن رو با انتخاب های زندگی بیرونی به خوبی بیان کرده و به جزئیاتی از زندگی روزمره و احساسات آدمها در به دنیا آوردن فرزند و زنانگی پرداخته که معمولا جسارت بیانشون خیلی پررنگ نیست به خصوص در جامعه ما. خوندنش رو به بانوان خیلی توصیه میکنم.
در 2 ماه پیش توسط Afs...adi
عالی
در 3 هفته پیش توسط محمدعلی صفری
قطعا باید جالب باشه نمونه‌ش که خوب بود👍
در 2 هفته پیش توسط متین برزویی
خوب بود👏
در 2 هفته پیش توسط حسنا عابدزاده
خوب پیش میرف مخصوصن اخراش کشش داشت منتهى تهشو خوب نبسته و ناتموم به نظر مى رسه🙁
در 1 ماه پیش توسط پانيذ اسكندري
مزخرف بود. تا اخر خوندم ببینم چی میشه نثر روان بود ولی موضوعش خوب نبود و انتهاش! و اینکه بعد خوندش از بچه داشتن متنفر میشی
در 2 ماه پیش توسط زهره ..
همون دختر گمشده هست از قرار معلوم
در 2 ماه پیش توسط سامان
بی سر و ته و مسخره
در 1 هفته پیش توسط mina b
من این کتاب و با اسم "دختر گمشده" خوندم.
در 2 ماه پیش توسط mj