فیدیبو نماینده قانونی نشر جامه‌دران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماهی سیاه کوچولو

کتاب ماهی سیاه کوچولو

نسخه الکترونیک کتاب ماهی سیاه کوچولو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماهی سیاه کوچولو

یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می‌کرد. این جویبار از دیواره‌های سنگی کوه، بیرون می‌زد و ته درّه روان می‌شد. خانه‌ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب‌ها، دوتایی زیر خزه‌ها می‌خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یکدفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه‌شان ببیند! این بچه، یکی یک دانه بود چون از ده هزار تخمی‌که مادر گذاشته بود، تنها همین یک بچه، سالم درآمده بود. چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می‌زد. با تنبلی و بی‌میلی، از این طرف به آن طرف می‌رفت و برمی‌گشت و بیشتر وقت‌ها هم از مادرش عقب می‌افتاد. مادر خیال می‌کرد بچه‌اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد؛ اما نگو که درد ماهی سیاه، از چیز دیگری ست‌! یک روز صبح زود، آفتاب نزده، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت: مادر! می‌خواهم با تو چند کلمه‌ای حرف بزنم‌» مادر، خواب‌آلود گفت: «بچه جون! حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد، بهتر نیست برویم گردش؟» ماهی کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر نمی‌توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم‌.» مادرش گفت: «حتماً باید بروی؟» ماهی کوچولو گفت: «آره مادر، باید بروم‌.» مادرش گفت: «آخر، صبح به این زودی، کجا می‌خواهی بروی؟»

ادامه...

بخشی از کتاب ماهی سیاه کوچولو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




ماهی سیاه کوچولو

شب چلّه بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت :
یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می کرد. این جویبار از دیواره های سنگی کوه، بیرون می زد و ته درّه روان می شد.
خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!
مادر و بچه، صبح تا شام، دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند تو یک تکه جا، می رفتند و برمی گشتند. این بچه، یکی یک دانه بود چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود، تنها همین یک بچه، سالم درآمده بود.
چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی، از این طرف به آن طرف می رفت و برمی گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر، خیال می کرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد؛ اما نگو که درد ماهی سیاه، از چیز دیگری ست !
یک روز صبح زود، آفتاب نزده، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت: «مادر! می خواهم با تو چند کلمه ای حرف بزنم »
مادر، خواب آلود گفت: «بچه جون! حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد، بهتر نیست برویم گردش؟»
ماهی کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم .»
مادرش گفت: «حتماً باید بروی؟»
ماهی کوچولو گفت: «آره مادر، باید بروم .»
مادرش گفت: «آخر، صبح به این زودی، کجا می خواهی بروی؟»



ماهی سیاه کوچولو گفت: «می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر! من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوزست، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا، چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام؛ آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر، چه خبرهایی هست .»



مادر خندید و گفت: «من هم وقتی بچه بودم خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد، همین ست که هست! جویبار همیشه روان ست و به هیچ جایی هم نمی رسد.»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «آخر مادر جان! مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد، روز به آخر می رسد؛ هفته، ماه، سال ...»
مادرش میان حرفش دوید و گفت: «این حرف های گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش ست نه این حرف ها!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن ست فکر کنی که یک کسی این حرف ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من، خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی این که تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؛ یا این که طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...»
وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد، مادرش گفت: «بچه جان! مگر به سرت زده؟ دنیا!... دنیا! دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم. زندگی هم همین ست که ما داریم ...»



در این وقت، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت :
«همسایه! سرِ چی با بچه ات بگو مگو می کنی، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟»
مادر ماهی، به صدای همسایه، از خانه بیرون آمد و گفت :
«چه سال و زمانه ای شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند!»
همسایه گفت: «چطور مگر؟»
مادر ماهی گفت: «ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم می گوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبر ست! چه حرف های گنده گنده یی !»
همسایه گفت: «کوچولو! ببینم تو از کی تا حال عالم و فیلسوف شده یی و ما را خبر نکرده یی؟!»
ماهی کوچولو گفت: «خانم! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم، و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم، همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم .»
همسایه گفت: «وا!... چه حرف ها!»
مادرش گفت: «من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام این طوری از آب دربیاید؛ نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته !»
ماهی کوچولو گفت: «هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم .»



همسایه به مادرِ ماهی کوچولو گفت: «خواهر! آن حلزون پیچ پیچه، یادت می آید؟»
مادر گفت: «آره خوب گفتی، زیاد پاپیِ بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!»
ماهی کوچولو گفت: «بس کن مادر! او رفیقِ من بود.»
مادرش گفت: «رفاقتِ ماهی و حلزون، دیگر نشنیده بودیم !»
ماهی کوچولو گفت: «من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید»
همسایه گفت: «این حرف ها مال گذشته است .»
ماهی کوچولو گفت: «شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.»
مادرش گفت: «حقش بود بکشیمش؛ یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟
ماهی کوچولو گفت: «پس مرا هم بکشید، چون من هم همان حرف ها را می زنم .»
«چه دردسرتان بدهم! صدای بگومگو، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو، همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت: «خیال کرده یی به تو رحم هم می کنیم؟»
دیگری گفت: فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!»
مادر ماهی سیاه گفت: «بروید کنار! دست به بچه ام نزنید!»
یکی دیگر از آنها گفت: «خانم! وقتی بچه ات را، آن طور که لازم ست، تربیت نمی کنی؛ باید سزایش را هم ببینی .»
همسایه گفت: «من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم .»
دیگری گفت: «تا کارش به جاهای باریک نکشیده، بفرستیمش پیش حلزون پیره .»
ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت :
«وای! بچه ام دارد از دستم می رود، چکار کنم! چه خاک به سرم بریزم!»
ماهی کوچولو گفت: «مادر! برای من گریه نکن، به حال این پیرماهی های درمانده گریه کن .»
یکی از ماهی ها از دور داد کشید: «توهین نکن، نیم وجبی !»
دومی گفت: «اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی، دیگر راهت نمی دهیم !»



سومی گفت: «اینها هوس های دوره ی جوانیست، نرو!»
چهارمی گفت: «مگر اینجا چه عیبی دارد؟»
پنجمی گفت: «دنیای دیگری در کار نیست؛ دنیا همین جاست، برگرد!»
ششمی گفت: «اگر سر عقل بیایی و برگردی، آن وقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی .»
هفتمی گفت: «آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم ...»
مادرش گفت: «به من رحم کن، نرو! نرو!»


نظرات کاربران درباره کتاب ماهی سیاه کوچولو

داستانی کوتاه، شیرین و آموزنده که خواننده را تشویق می کند از زندگی تکراری دست بکشد و به سمت هدفی والاتر حرکت کند. و در راه رسیدن به این هدف شهامت و شجاعت داشته باشد.
در 1 سال پیش توسط sah...far
داستان ماهی سیاه کوچولویی که یه روز تصمیم میگیره که بره و تهِ جویبار رو ببینه...ازون داستانهایی که با وجود سادگی و کوتاهی،تاثیر عمیقی بر آدم میزاره.نویسنده به زیبایی مفاهیمی مثل امید به زندگی،پویایی و حرکت رو به جلو،مواجهه با مشکلات،استفاده از نصایح دیگران،شجاعت و... رو در یک داستانی با این حجم کم و بیان ساده گنجونده و واقعا قابل تحسینه.👏🏼 پ.ن:حتما این داستانو واسه بچه هاتون تعریف کنید.
در 1 سال پیش توسط soheil
اما ماهی سرخ کوچولویی هرچقدر کرد خوابش نبرد تا صبح فکر دریا بود
در 2 سال پیش توسط آرمین
عالی و تکرارنشدنی
در 2 سال پیش توسط f.k....59
عالی عالی😄😄😄😄😄
در 7 ماه پیش توسط s.m...r62
کتاب خیلی خوب برای کودکان و حتی بزرگتر ها داستان ماهی کوچک با آرزو های بزرگ
در 1 ماه پیش توسط حجت بدری
کتاب خوب و مفیدی هست ...کاش،همه هدف زندگی شون رو پیدا کنن
در 2 هفته پیش توسط are...shi
فوق العاده ست !
در 7 ماه پیش توسط نیلوفر فتحی
عالیه.♥
در 3 سال پیش توسط kim...ari
این از اون مدل کتاباییه که واقعا دوست دارم برای بچه ها نوشته بشه کتابی که ادبیات کودک رو جدی گرفته و دیگه مخاطبش به یه گروه سنی محدود نمیشه کتابی که ساده و سرراست تو۴۵صفحه کلی مفهوم گنجونده البته شاید بدون تصویرگری بینظیر فرشید مثقالی این کتاب، نمیشد این کتاب صمدبهرنگی تو کودکی من نبود خوشحالم که الان تو جوونیم هست امیدوارم جزو اون یازده هزار و نهصد و نود و نه نوه که خوابیدن نباشیم بلکه اون یه دونه ای باشیم که از فکر دریا خوابش نبرد و واسه پیشرفت یه کم جسارت پا رو از محدوده امن وآسایش خودمون فراتر گذاشتن رو داشته باشیم به جای ماهی گلی، ماهی سیاه کوچولو باشین و "ته جویبارتون رو ببینید"
در 6 ماه پیش توسط فرنوش ممبینی