فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بینایی

کتاب بینایی

نسخه الکترونیک کتاب بینایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بینایی

ژوزه ساراماگو در کوری از بی‌هویتی آدم‌ها می‌گوید و شناخت آن‌ها را نسبت به خودشان و مسایلی که در اجتماع آن‌ها رخ می‌دهد، به‌نقد می‌کشد و این بی‌هویتی اجتماعی و سیاسی آدم‌های یک شهر که پایتخت یک کشور فرضی است، در نماد بیماری کوری ظاهر شده و باعث بروز کوری سفیدی در آن‌ها می‌شود. ساراماگو می‌گوید که این آدم‌ها با وجود نور و روشن‌بودن مسیر زندگیشان آن را نمی‌بینند و دچار کوری سمبلیک شده‌اند. تنها یک‌نفر است که از هویت خود و مسایلی که در جامعه می‌گذرد آگاه است و او کسی است که از این بیماری سمبلیک مصون می‌ماند. در پایان رمان کوری می‌بینیم که آدم‌ها متوجه‌ی هویت واقعی خود شده و چشمشان به مسایل اجتماعی و سیاسی جامعه‌ی خود باز شده و با نگاهی دیگر به دنیای خود نگاه می‌کنند. در بینایی، تمام آدم‌هایی که از بیماری کوری رهایی یافته‌اند به یک شناخت عمیق نسبت به موجودیت خود و نقششان در اجتماع رسیده‌اند. به‌خاطر همین هم آن‌ها کوری سفید خود را به برگه‌های رأی می‌دهند و در انتخابات، همگی با یک انسجام هماهنگ، آرای سفید به درون صندوق‌ها می‌اندازند. ازنظر حکومت که مدعی حراست از اصول دموکراسی است و حق آزادی را برای همگان محترم می‌شمارد، این کار مردم آشوب‌طلبی نام می‌گیرد و دولت درپی یافتن کسانی است که در این شورش همگانی دخیل بوده و مردم را رهبری کرده‌اند. راه‌حل حکومت این است که مردم این شهر را دوباره در یک قرنطینه‌ی سیاسی و اقتصادی قرار دهد تا بتواند با فشاری که بر مردم می‌آورد آن‌ها را وادار سازد تا از کار خود اظهار پشیمانی کرده و دوباره در برابر حکومت سرِ اطاعت فرود آورند. اما مردم که این‌بار به بینایی عمیقی دست یافته‌اند دربرابر تمامی فشارها ایستادگی می‌کنند و دولت مستأصل نیز درپی یافتن رهبران این بینایی است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بینایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

رمان بینایی درحقیقت ادامه ی رمان کوری است. خواننده برای آن که بتواند حوادث این کتاب را به خوبی درک کند، لازم است تا اول رمان کوری را بخواند تا به رابطه حوادث این دو رمان پی ببرد.
ژوزه ساراماگو در کوری از بی هویتی آدم ها می گوید و شناخت آن ها را نسبت به خودشان و مسایلی که در اجتماع آن ها رخ می دهد، به نقد می کشد و این بی هویتی اجتماعی و سیاسی آدم های یک شهر که پایتخت یک کشور فرضی است، در نماد بیماری کوری ظاهر شده و باعث بروز کوری سفیدی در آن ها می شود. ساراماگو می گوید که این آدم ها با وجود نور و روشن بودن مسیر زندگیشان آن را نمی بینند و دچار کوری سمبلیک شده اند. تنها یک نفر است که از هویت خود و مسایلی که در جامعه می گذرد آگاه است و او کسی است که از این بیماری سمبلیک مصون می ماند.
در پایان رمان کوری می بینیم که آدم ها متوجه ی هویت واقعی خود شده و چشمشان به مسایل اجتماعی و سیاسی جامعه ی خود باز شده و با نگاهی دیگر به دنیای خود نگاه می کنند.
در بینایی، تمام آدم هایی که از بیماری کوری رهایی یافته اند به یک شناخت عمیق نسبت به موجودیت خود و نقششان در اجتماع رسیده اند. به خاطر همین هم آن ها کوری سفید خود را به برگه های رای می دهند و در انتخابات، همگی با یک انسجام هماهنگ، آرای سفید به درون صندوق ها می اندازند.
ازنظر حکومت که مدعی حراست از اصول دموکراسی است و حق آزادی را برای همگان محترم می شمارد، این کار مردم آشوب طلبی نام می گیرد و دولت درپی یافتن کسانی است که در این شورش همگانی دخیل بوده و مردم را رهبری کرده اند. راه حل حکومت این است که مردم این شهر را دوباره در یک قرنطینه ی سیاسی و اقتصادی قرار دهد تا بتواند با فشاری که بر مردم می آورد آن ها را وادار سازد تا از کار خود اظهار پشیمانی کرده و دوباره در برابر حکومت سرِ اطاعت فرود آورند. اما مردم که این بار به بینایی عمیقی دست یافته اند دربرابر تمامی فشارها ایستادگی می کنند و دولت مستاصل نیز درپی یافتن رهبران این بینایی است.
ژوزه ساراماگو در رمان کوری به انتقاد از کوری سیاسی و اجتماعی مردم می پردازد و در رمان بینایی به حکومتهایی می تازد که به ظاهر خود را مدافع آزادی و دموکراسی دانسته؛ اما درحقیقت می خواهند با نادان نگاه داشتن مردم مقاصد خود را پیش ببرند و نشان می دهند که نه تنها مدافع آزادی بیان و دموکراسی اجتماعی نیستند؛ بلکه هر نوع آزادی عقیدتی و سیاسی را سرکوب می کنند و در این راه از ایجاد رعب و وحشت و ترور و خشونت دریغ نمی ورزند.
در پایان رمان خواننده ی هوشمند درمی یابد که در واقع این حکومت است که اکنون دچار بیماری کوری شده و قادر به درک و تحمل بینایی که همان آگاهی ملی است، نیست.

مترجم

کتاب صداها

برای پیلار و تک تک روزهایی که با او زندگی کردم.
برای مانوئل ویسکوئز مانتالبان که در آن زندگی می کنم.

سگ گفت: شروع کنیم به واق واق:

در اوضاع افتضاح رای گیری ها، رییس حوزه ی رای گیری ایستگاه چهارده پلینگ(۱) درحالی که چتر باران خورده اش را می بست و بارانی خود را که برایش استفاده ی چندانی در این فاصله ی چهل متری نفس گیر از محل پارک اتومبیلش تا دری که از آن جا ظاهر شده بود، نداشت، از تن درآورد.
او به منشی که برای خیس نشدن کمی آن طرف در ایستاده بود، گفت: «امیدوارم من آخرین نفر نباشم.»
منشی خیلی آرام جواب داد: «معاون تان هنوز نرسیده است و ما وقت زیادی داریم.» با این حرفش قدری او را آرام کرد.
رییس حوزه درحالی که وارد اتاق رای گیری می شد، گفت: «این یه شاهکاره که ما همگی با یک برنامه ریزی درست در این باران به موقع به این جا برسیم.»
بعد به افراد پشت میز و معاونان آن ها سلام گفت. او سعی می کرد تا با کلمه های شبیه هم با آن ها حرف بزند و حالت صورت و آهنگ صدایش تغییر نکند تا به این ترتیب بتواند عقاید سیاسی اش را پنهان نگه دارد.
یک رییس حوزه ی انتخاباتی؛ به خصوص در محل حوزه ی خودش، باید طوری رفتار کند که نشان دهد به حزب خاصی وابسته نیست و عقایدش پنهان بماند.
به جز هوای بارانی که باعث سنگینی جوّ آن جا شده بود، درون اتاق رای گیری هم به خاطر آن که فقط دو پنجره ی کوچک داشت که به حیاط باز می شد و در روزهای آفتابی کمی نور به درون می آمد، خفقان آور بود.
نماینده ی حزب محافظه کار(۲) گفت: «ای کاش زمان رای گیری را به وقت دیگری می انداختیم. باران از دیروز یکریز می بارد و سیل همه جا را خراب کرده است. مهم تر این که ممکن است رای های سفید زیادی در صندوق ها انداخته شوند.»
نماینده ی جناح راست(۳) با تکان دادن سر، حرف او را تایید کرد؛ اما پیش خودش فکر کرد که باید عکس العمل احتیاط آمیزی نشان بدهد؛ پس گفت: «بی تردید این گونه خطرها را نباید فراموش کرد؛ اما به نظرم مردم چنان حس مشارکتی دارند که درخور اعتماد ما هستند. مردم بسیار هوشیارند... بسیار هوشیار... آن ها خیلی خوب متوجه ی اهمیت این رای گیری برای پایتخت هستند.»
نماینده های محافظه کار و جناح راست بعد از این حرف ها نگاه هایی انباشته از تردید که طعنه و طنز نیز در آن هویدا بود به نماینده ی جناح چپ(۴) کردند. هردوی آن ها منتظر شنیدن نظرهای او بودند.
در همین لحظه های بسیار حساس، معاون رییس حوزه به طور ناگهانی و درحالی که قطره های آب از روی لباس هایش به روی زمین می ریخت، به درون آمد. چنان که دور از انتظار هم نبود، همگی او را مورد استقبال بسیار گرمی قرار دادند. شاید همین هم باعث شد که ما نتوانیم نظرهای نماینده ی جناح چپ را بشنویم. اما اگر طبق آن چه که ما از آن ها می دانیم بخواهیم حدس بزنیم، به احتمال زیاد طبق یک سابقه ی روشن تاریخی باید این طور گفته باشد: «طرفداران حزب ما، کسانی نیستند که در مقابل چنین پیشامدهایی به راحتی جا خالی کنند؛ بارش چند قطره باران نمی تواند آن ها را در خانه نگه دارد.»
البته این باران، چند قطره نبود؛ بلکه بارانی سیل آسا بود که از آسمان فرومی ریخت؛ اما همت و ایمانی که همیشه بی آلایش است، همان طور که می تواند راهی در میان کوه ها به وجود آورد، می تواند دربرابر سیل نیز بایستد و بر آن فایق آید.
سرانجام دستور جلسه خوانده شد و همگی پشت میزهای شان نشستند. رییس حوزه زیر دستور جلسه را امضاء کرد و به منشی امر کرد تا آن را روی در ورودی حوزه بچسباند.
منشی که داشت کاغذ را می برد، خیلی خوب می دانست که آن کاغذ حتا یک دقیقه هم نمی تواند روی در ورودی باقی بماند و بی شک به دلیل بارش باران تمام نوشته های روی آن پاک شده و باد هم آن را با خود می برد.
رییس گفت: «حالا که این طور است، آن کاغذ را درون سالن و در جایی امن و در دیدرس همه بچسبان. در این مورد خاص می توان اندکی موارد قانونی را نادیده گرفت. فقط آن را جایی بچسبان که همه بتوانند به خوبی آن را ببینند.»
سپس به مسوولان منتخب سالن نگاهی کرد و پرسید که آیا با او موافقند یا نه؟ همگی نظر مثبت دادند؛ اما نماینده ی جناح راست گفت که این مطلب باید در دستور جلسه ذکر شود تا بعداً باعث ایجاد مشکل نشود.
وقتی منشی از ماموریت خیسش برگشت، رییس از او درمورد وضع آب و هوا سوآل کرد و او هم با بالاانداختن شانه گفت: «همان طور است... این هوا باب میل قورباغه ها است!»
ـ آیا کسی هم برای رای دادن آمده؟
ـ دریغ از یک نفر!
پس از مدتی، رییس حوزه از جایش بلند شد و از مسوولان منتخب تقاضا کرد تا در بازدید از سالن رای گیری و صندوق های آن جا با او همراهی کنند.
بعد از آن که بازدید آن ها تمام شد، شکی نماند که هیچ چیزی وجود ندارد که باعث تغییر در رای های سیاسی شود... یعنی همان رای هایی که قرار بود در طول آن روز در صندوق ها انداخته شوند. پس از آن که همگی به سالن برگشتند، لیست آرای ماخوذه را نیز بررسی کردند که با کمال خوشبختی هیچ تردیدی در درستی آن وجود نداشت. چیزی در آن به چشم نمی خورد.
سرانجام زمان حساس پرده برداری از صندوق ها به وسیله ی رییس حوزه فرارسید. در این هنگام ضروری بود تا همه ی حاضران درون صندوق ها را ببینند تا اگر لازم بود، روز بعد بتوانند به خالی بودن آن ها گواهی دهند. اغلب، رای های تقلبی در تاریکی و سکوت حاکم بر حوزه ها باعث مخدوش کردن فضای آزاد سیاسی می شوند؛ اما در این جا اراده چنان آهنین بود که دیگر راه را بر وقوع چنین تقلب تاریخی و ننگینی می بست. در هر صورت تمامی صندوق ها خالی بود و هیچ کاغذ رایی در آن ها وجود نداشت.
به احتمال زیاد یک رای دهنده در فاصله ای نه خیلی دور، حیران و درحال مبارزه با باد و باران بود و هم چنان که مدارک شهروندی ضروری اش را به سینه فشار می داد، داشت برای رسیدن به حوزه رای گیری پیش می آمد؛ اما باتوجه به شرایط بسیار بد جوّی شاید خیلی دیر به حوزه می رسید. به علاوه، این در صورتی بود که او در وسط راه از آمدن پشیمان نشده و به خانه اش برنگردد و ترجیح ندهد که سرنوشت کشور را به کسانی واگذار کند که در اتومبیل های سیاه نشسته بودند.
طبق قوانین کشور، در چنین واقعه هایی اغلب باید بی درنگ بعد از بازرسی صندوق ها، ابتدا رییس حوزه و بعد به ترتیب، معاون، مسوولان، نماینده های حزب ها و منشی رای بدهند. درست مثل روزی که نامشان در لیست اعضای حوزه ی انتخاباتی قرار گرفت. فقط چهار دقیقه لازم بود تا در یکی از صندوق ها یازده رای انداخته شود و بعد از آن، تنها انتظار... دیگر هیچ... راه دیگری وجود نداشت.
هنوز بیش از نیم ساعت از رای گیری مسوولان حوزه نگذشته بود که رییس حوزه با نگرانی به یکی از مسوولان امر کرد تا به بیرون نگاهی بیندازد و ببیند آیا کسی می آید؟ او فکر می کرد باد شدید باعث بسته شدن در شده و کسی آمده و چون به در بسته خورده با غرولند از آن جا رفته است. هم چنین او احتمال می داد که زمان برگزاری انتخابات تمدید شده باشد و این مطلب از طریق رادیو و تلویزیون به اطلاع عموم رسیده باشد.
منشی گفت: «برای همه روشن است که اگر باد باعث بسته شدن در بشود، صدای بلندی به گوش می رسد؛ درحالی که ما صدایی نشنیده ایم.»
کسی که مامور این کار شده بود، باتردید گفت: «بالاخره بروم یا نه؟»
رییس با اصرار گفت: «بروید؛ اما مواظب باشید خیس نشوید.»
در ورودی باز بود و چنان محکم در جایش قرار داشت که باد نمی توانست آن را ببندد. مسوول سرش را کمی بیرون برد و به اطراف نگاه کرد. همین زمان کم برای آن که چنان خیس شود که گویی زیر دوش رفته باشد، کافی بود. او قصد داشت همچون دستیاری فرمانبردار رفتار کند تا رضایت رییس را فراهم آورد. چون اولین بار بود که این ماموریت را به او داده بودند، می خواست سرعت و دقتش را نشان دهد یا شاید امیدوار بود که یک روز ریاست یکی از حوزه های انتخاباتی را به او محول کنند. همان آرزوهای خیال گونه ای که تنها در آسمانِ گمان و پیش بینی به وقوع می پیوندند.
وقتی مسوول به سالن برگشت، رییس با حالتی آمیخته از ناراحتی و خوشحالی گفت: «آخر عزیزم؛ چه دلیلی داشت که خودت را این طور خیس کنی؟»
مسوول درحالی که با آستین کتش صورت خیسش را پاک می کرد، جواب داد: «اشکالی ندارد، آقای رییس.»
ـ آیا کسی را هم دیدی؟
ـ تا آن جایی که دیدم، هیچ کس نبود. تمام خیابان پر از آب است و هیچ آدمی دیده نمی شود!
رییس از جایش برخاست و با استواری چند قدم برداشت و از کنار میز رد شد و به صندق های خالی نگاه کرد و برگشت. نماینده ی حزب محافظه کار شروع به حرف زدن کرد تا دوباره نظرش را راجع به رایی های باطله یادآوری کند. بعد از او، نماینده ی جناح راست حرف هایی برای ایجاد آرامش بر زبان آورد: «حالا مردم تا آخر روز وقت دارند. بی شک منتظر بهترشدن وضعیت جوّی هستند.»
نماینده ی جناح چپ بهتر دید سکوت اختیار کند. به حرف های چند ساعت قبلش که موقع ورود معاون حوزه گفته بود، فکر کرد و غمگینانه گفت: «بارش این چند قطره باران باعث نیامدن رای دهندگان از خانه های شان نمی شود.»
منشی برخاست و به چشم های منتظر حاضران خیره شد و مصمم شد تا یک راه عملی ارایه دهد و گفت: «به نظرم خوب است تا به وزارت کشور تلفن کنیم و آن ها را از حوادث انتخابات مطلع کنیم تا هم از این حوزه به آن ها اطلاعاتی بدهیم و هم از دیگر حوزه ها اطلاعاتی کسب کنیم؛ این طوری خواهیم دانست که این رکود احساس مسوولیت شهروندی در همه جا وجود دارد یا فقط در این حوزه است که هیچ کس برای رای دادن نیامده است.»
نماینده ی حزب راستگرا با خشم از جایش بلند شد و گفت: «خواهش می کنم در دستور جلسه اعتراض مرا مرقوم فرمایید. من به نمایندگی از حزب راستگرا نسبت به حرفی که منشی درمورد رای دهندگان به کار برد، به شدت اعتراض دارم. درحقیقت اگر رای دهندگان در صحنه حضور نداشتند، هرنوع ظلم و ستمی بر این سرزمین جریان می یافت؛ آن ها مدافع دموکراسی هستند...»
منشی با بی تفاوتی پرسید: «آقای رییس؛ آیا باید حرف های نماینده ی حزب راستگرا را بنویسم؟»
ـ فکر نمی کنم ضرورتی داشته باشد. این مطلب باعث خشم و حیرانی همه ی ما شده و خیلی خوب می دانیم که در چنین شرایط روحی، حرف هایی زده می شود که در وضعیت عادی آن ها را به زبان نمی آوریم.
سپس خطاب به نماینده ی حزب راستگرا گفت: «شکی نیست که منشی نمی خواست به کسی اهانت کند. خود او هم یکی از رای دهندگان و درباره ی وظایفش کاملاً مطلع است؛ دلیلش هم، سختی هایی است که برای آمدن به این حوزه متحمل شده است. با این وجود، حرف هایم به این معنا نیست که به او تذکر ندهم تا وظیفه اش را به نحو احسن انجام دهد و حرف هایی بر زبان نیاورد که باعث جریحه دارشدن احساسات شخصی یا سیاسی حاضران شود.»
نماینده ی حزب راستگرا اخم کرد و عکس العمل خشکی نشان داد؛ اما رییس بهتر دانست تا حالتش را به نوعی موافقت تعبیر کند.
نماینده ی حزب چپ با قدرت خودش را در این گفتگو داخل کرد و گفت: «حقیقت این است که ما مانند کسانی هستیم که در کشتی شکسته ای، بی بادبان، بی قطب نما، بی دکل، بی پارو و بدون سوخت در وسط یک اقیانوس شناوریم.»
رییس گفت: «حق با شماست. باید به وزارت کشور تلفن کنیم.»
تلفن روی یک میز در گوشه ای از سالن بود. رییس به طرف آن رفت. ورقه شرح وظایف را که چند روز قبل تحویل گرفته بود و درون آن علاوه بر اطلاعات موردنیاز، شماره تلفن های وزارت کشور هم قید شده بود، برداشت. یک گفتگوی کوتاه میان آن ها انجام شد.
ـ الو؛ من رییس حوزه ی انتخاباتی چهارده هستم. خیلی نگرانم. خیلی عجیب است. تا حالا با آن که چندساعت از شروع کار حوزه گذشته، حتا یک نفر هم برای رای دادن نیامده است... بله آقای... بی شک ما هم برای همین آمده ایم... یادآوری ضرورتی ندارد...
پس از آن، رییس فقط چندبار به علامت پذیرفتن حرف های طرف مقابل، سرش را تکان داد و چند جمله ی کوتاه و نامفهوم و یک جمله ی ناقص بر زبان راند. سپس به حاضران نگاهی کرد؛ اما گویی هیچ کس را نمی دید. گویی مقابل تابلویی ایستاده بود که همه ی دست اندرکاران حوزه در خلا قرار گرفته بودند؛ لیست رای ها خالی بود و منشی و تمام دست اندرکاران حوزه منتظر بودند. نماینده های حزب های مختلف به هم نگاه های خالی از اعتماد می کردند و به فکر این بودند که چه کسی برنده خواهد بود و شکست نصیب چه کسی خواهد شد؛ در عمق دورتر تابلو، یکی از مسوولان حوزه درحالی که آب از سر و رویش روان بود، از جلوی در برمی گشت و با افتخار خبر داد که یک نفر را هم ندیده است.
نماینده ی حزب محافظه کار پرسید: «از طرف وزارت کشور چه جوابی داده شد؟»
ـ آن ها نمی دانستند چه باید کرد. خیلی طبیعی است که این هوای بد باعث خانه نشین شدن همه شده؛ اما این که این واقعه به طور عملی در همه ی حوزه ها به همین روال باشد، برای شان توجیه ناپذیر است.
نماینده ی حزب راستگرا پرسید: «چرا گفتید به طور عملی؟»
ـ در برخی حوزه ها تعدادی رای داده اند؛ اما تعداد آن ها بسیار کم است. این مساله نه فقط در پایتخت؛ بلکه در تمامی کشور بی سابقه است.
نماینده ی حزب چپگرا پرسید: «آیا باران فقط در پایتخت می بارد؟»
ـ نه؛ همین امر هم باعث نگرانی شده. در مناطق بسیاری هم باران به همین شدت است؛ اما تعداد بسیاری در انتخابات شرکت کرده و رای داده اند. خیلی طبیعی است که در جاهایی که هوا خوب است، تعداد رای دهندگان هم بیش تر است.
ـ بنابراین چه پیش آمده؟
ـ البته بنا بر پیش بینی هواشناسی، تا وسط های روز شرایط جوی بهتر خواهد شد.
مسوولی که خیس آب بود و تا آن وقت حرف نزده بود، گفت: «شاید هم بدتر شود. پیش بینی هواشناسی را که می دانید: امروز هوا صاف، کمی تا قسمتی ابری همراه با افزایش ابر و باران خواهد بود!»
دوباره سکوتی حکمفرما شد. چندلحظه بعد، منشی از یکی از جیب های کتش یک تلفن همراه بیرون آورد و شماره گرفت و درحالی که منتظر جوابی از آن سوی خط بود، گفت: «ماجرای ما مانند کوه و مرد است. حالا که نمی توانیم از رای دهندگان بپرسیم چرا نمی آیند، می توانیم از خانواده مان این را بپرسیم... الو، سلام... حالت خوب است؟... آره خودمم... چرا تاحالا در خانه مانده ای؟... چرا نمی آیی رای بدهی؟... باران؟ بله، می بینم درحال باریدن است؛ حالا هم لبه شلوارم خیس است... آره... درست است... معذرت می خواهم... یادم نبود که گفتی بعد از ناهار می آیی... آره... برای همین تماس گرفتم... وضعیت این جا بسیار به هم ریخته است؛ طوری که نمی توانی حدس بزنی. باور نمی کنی اگر بگویم که تا حالا هیچ کس نیامده... بله... منتظرم... خداحافظ.»
بعد از قطع مکالمه با لحنی کنایه آمیز گفت: «... بسیار خوب؛ پس دست کم ضمانت می کنم که یکی برای رای دادن می آید. همسرم قول داده که بعدازظهر برای رای دادن به این حوزه خواهد آمد.»
رییس و دیگران نگاه هایی به هم کردند. بی شک همگی تصمیم داشتند از این راه عملی بهره بگیرند؛ اما با این وجود هیچ کدام نمی خواست اولین نفر باشد. این مطلب نشان داد که کسی از منشی قدرت تفکر، منطق و شعور بالاتری ندارد.
همان مسوولی که برای گزارش اوضاع به کنار در ورودی رفته و خیس شده بود، به تندی فهمید که باید چیزهای زیادی یاد بگیرد تا بتواند به مقام والای منشیگری در حوزه های انتخاباتی برسد و چنان سزاوار باشد تا بتواند مانند شعبده بازی که یک خرگوش از کلاهش بیرون می آورد با تلفن همراه خود یک رای دهنده بیابد.
او وقتی دید رییس حوزه و دیگران به جای استفاده از تلفن رایگان حوزه با تلفن همراه خود با خانه های شان تماس می گیرند، کار آن ها را به خاطر حفظ امانت و اجتناب از ایجاد هزینه برای دولت، مورد ستایش قرار داد.
فقط نماینده ی حزب چپگرا بود که چون تلفن همراه نداشت، منتظر نتیجه ی کار دیگران بود. البته دلیل دیگری هم برای عدم فعالیتش وجود داشت. خانواده ی او در یکی از شهرستان هازندگی می کردند و خودش در پایتخت بود؛ بنابراین کسی را در این شهر نداشت تا با او تماس بگیرد و حرف بزند.
تماس های تلفنی یکی پس از دیگری تمام شد. از همه بیش تر مکالمه ی رییس حوزه طول کشید که نشان می داد به مخاطبش التماس می کرد تا برای رای دادن هرچه زودتر به حوزه بیاید. درحقیقت او می خواست در هر کاری اولین نفر باشد؛ اما منشی زودتر از او به این کار اقدام کرده بود، او می خواست تا با دعوت از اعضای خانواده اش این مساله را جبران کند. منشی آدم جاه طلب و بی ادبی بود؛ زیرا اگر چنین نبود، باید قبل از عملی کردن فکرش، با رعایت سلسله مراتب آن را به اطلاع بالادستی هایش می رساند و می گذاشت که اول آن ها با خانه های شان تماس بگیرند!
رییس آهی کشید و درحالی که تلفن همراهش را در جیبش می گذاشت از دیگران پرسید: «آیا شما چیزی از این ماجرا فهمیدید؟»
سوآل او نه تنها بی جا بود؛ بلکه تاحدی هم غلط بود. اول این که اگر ضرورتی در فهمیدن جمله نباشد، به معنای این نیست که آن جمله مفهومی ندارد. دوم، درحقیقت کسی که چنین سوآلی می کرد قصد سوءاستفاده از قدرتش را داشت و می خواست مطلبی را عنوان کند که به آن تبادل اخبار آن هم با صدای بلند می گویند. اما چرا سوءاستفاده؟ به خاطر این که خود او اطلاعاتی به دیگران نمی داد و فقط می خواست اطلاعات آن ها را بگیرد. البته آه او و حرف های التماس آمیز و گاه خشن و طرز حرف زدنش سزاوار سلیقه مدنی یک رییس نبود و باعث تنزل اُبهتش می شد و به همین دلیل برای پنهان کردن نتیجه ی مکالمه می خواست از زیردستانش حرف بکشد. همه خیلی خوب می دانند که این هم یکی از روش های به رخ کشیدن قدرت است.
چیزی که مسولان و نماینده ی حزب ها گفتند (البته به جز نماینده ی حزب چپگرا که چیزی برای گفتن نداشت و فقط گوش می داد) نشان دهنده ی این بود که اعضای خانواده ی آن ها نمی خواهند در زیر آن باران برای رای دادن بیایند و تا فرق سر و وجودشان خیس شود و بهتر می دانند تا خوب شدن هوا در خانه بمانند. تعدادی هم مانند همسر منشی، رای دادن خود را تا بعدازظهر به تعویق انداختند.
فقط در چهره ی همان مسوولی که برای گزارش تا کنار در رفته بود، رضایت مندی مشاهده می شد و در چشم هایش احساس غرور موج می زد و همه می توانستند آن را چنین تعبیر کنند: «در خانه ی ما کسی نبود تا به تلفن جواب دهد... به گفته ی دیگر، به احتمال زیاد آن ها هم اکنون در راه هستند...»
رییس دوباره پشت میزش نشست و بار دیگر انتظار شروع شد.
سرانجام اولین رای دهنده بعد از حدود یک ساعت وارد شد. علی رغم انتظار همگی، او فردی غریبه بود. مرد درحالی که چترش را که هم چنان از آن آب می چکید در گوشه ی راهرو رها می کرد، با همان بارانی پلاستیکی که قطره های باران روی آن می درخشیدند و چکمه های جیری که به پا داشت، به طرف میز جلو آمد.
رییس درحالی که لبخند می زد، بلند شد. رای دهنده، فردی مسن بود؛ اما اندامش متناسب و تیپش بسیار گیرا بود. او یک شهروند خوب محسوب می شد که طبق گفته ی نماینده ی راستگرا، آدم های مسوولیت پذیر، باآرامش، صبور، مطلع، باهوش و آگاه از اهمیت انتخاباتی باید همیشه در زمره ی رای دهندگان باشند.
رای دهنده شناسنامه و مدارک دیگرش را به رییس داد. رییس از روی شادمانی بسیار نامش را با صدای بلند و لرزان خواند. مسوولان حوزه بی درنگ لیست رای دهنده ها را جستجو کردند تا بعد از چندبار ورق زدن آن، بالاخره نامش را پیدا کردند. بعد در کنار نامش علامت مخصوص رای داده گذاشتند و برگه اخذ رای را به او دادند.
مرد در همان حال که قطره های باران از سر و صورتش می چکید، به طرف جایی که مخصوص پرکردن برگه بود رفت و به سرعت برگشت. برگه را که چهارتا کرده بود به رییس داد تا او با شکوه و افتخار درون صندوق بیندازد. سپس مدارکش را گرفت و چترش را برداشت و از در بیرون رفت.
ده دقیقه بعد، دومین رای دهنده وارد شد و بعد از او عده ای دیگر آمدند؛ اما همه با فاصله ی زمانی زیاد و درست مانند مایعی که از قطره چکان فروبریزد. همگی با چهره ای درهم و خالی از شور و شوق بودند. برگه های رای هم مانند برگ درخت های پاییزی که خیلی آرام از شاخه جدا می شدند، به درون صندوق ها انداخته شدند.
رییس و مسوولان حوزه سعی می کردند تا با آهسته کارکردن و تحویل دادن با تاخیر مدارک، صفی ایجاد کنند؛ اما فایده ای نداشت. در بهترین وضعیت، تعداد رای دهندگان بیش از سه یا چهارنفر نبود و کسی نمی توانست آن را به یک صف تعبیر کند.
در این هنگام نماینده ی محافظه کارها گفت: «حدسم درست است. تعداد رای های باطله بسیار زیاد و نگران کننده و تعداد مردم بسیار کم خواهد بود. به نظرم راهی به جز انتخابات دوباره وجود ندارد.»
رییس حوزه گفت: «شاید این باد و باران متوقف شود.»
سپس نگاهی به ساعتش انداخت و جمله های نامفهومی به لب آورد. گویی داشت ورد می خواند. مسوولی که برای گزارش به کنار در رفته و خیس شده بود، بلند شد و گفت: «حالا که کسی برای رای دادن نیست، اگر آقای رییس اجازه دهند، بار دیگر برای بررسی وضعیت هوا بروم.»
او به تندی رفت و برگشت و با خوشحالی گفت: «خوشبختانه خبرهای خوبی دارم. بارش باران کم شده و می توان قسمتی از آسمان را دید.»
همه ی آن ها به همراه نمایندگان حزب ها از شادی بسیار همدیگر را درآغوش گرفتند؛ اما شادی آن ها دوام زیادی نداشت. همان روند کند آمدن رای دهنده ها ادامه داشت.
همسر، مادر و یکی از عمه های مسوول گزارش هوا آمدند و بعد از آن ها برادر بزرگ نماینده ی حزب راستگرا هم آمد. بعد، مادرزن رییس حوزه هم آمد؛ امابعد از رای دادن، مقررات حوزه را ندیده گرفت و به طرف دامادش رفت و به او خبر داد که دخترش؛ یعنی زن رییس هم در بعدازظهر خواهد آمد. سپس با لحنی موذیانه گفت: «او می خواهد به سینما برود.»
بعد پدر و مادر معاون حوزه هم آمدند. البته عده ای دیگر هم که هیچ نسبتی با حاضران نداشتند، با بی تفاوتی می آمدند و با کراهت رای می دادند و با همان بی تفاوتی هم می رفتند.
به یک باره قدری هیجان بر جوّ آن جا حاکم شد. دو نفر از سیاستمداران حزب راستگرا و چند دقیقه بعد هم یکی از سیاستمداران حزب محافظه کار وارد حوزه شدند و بعد هم یک دوربین سیار تلویزیونی که معلوم نبود از کجا آمده، چند دقیقه ای فیلم گرفت و سپس به جای نامعلومی رفت.
چند دقیقه ی دیگر سپری شد و این دفعه خبرنگار یک روزنامه وارد شد و به طرف رییس حوزه رفت و پرسید: «وضعیت چطور است؟»
ـ بهتر از این خواهد شد. شک ندارم که تعداد رای دهنده ها بابهترشدن شرایط جوّی بیش تر خواهد شد.
خبرنگار گفت: «من به حوزه های دیگر هم سر زدم و با دیدن آن ها به گمانم در این دوره رای های باطله ی زیادی خواهیم داشت.»
رییس گفت: «من بهتر می دانم که به اوضاع نگاهی خوش بینانه داشته باشم. اگر مثبت بیندیشیم و به این اعتقاد داشته باشیم که وضعیت بد هوا در روند انتخابات اثر دارد، آنگاه کافی است بعدازظهر باران قطع شود تا آن چه را که وضعیت بد هوا در صبح از ما دزدید، دوباره به خوبی جبران کنیم.»
خبرنگار بارضایت و شادمانی از آن جا خارج شد. حرف زیبایی که رییس بر زبان آورده بود، می توانست تیتر گزارش او شود.
حالا موقع اجابت آرزوی گرسنگی بود. حاضران درحالی که یک چشمشان به لیست رای دهنده ها بود، چشم دیگرشان به ساندویچ های خود بود و مشغول خوردن غذا شدند.
حالا دیگر باران متوقف شده بود؛ اما هیچ کس نمی توانست پیش بینی کند که آرزوی رییس عملی خواهد شد یا نه. تا آن لحظه برگه های رای به سختی می توانست ته یکی از صندوق ها را بپوشاند. همه ی حاضران معتقد بودند که این انتخابات یک شکست انتخاباتی افتضاح خواهد بود.
لحظات به سرعت سپری می شد. ساعت برج، سه و نیم بعدازظهر را نشان می داد که همسر منشی وارد شد. آن زوج نگاهی به هم کردند و به هم لبخند زدند. لبخند زن رازآلود بود که این امر باعث ناراحتی رییس حوزه شد. شاید ناراحتی او از حسادتش ناشی می شد؛ زیرا آن لبخند از آنِ او نبود. بعد از گذشت نیم ساعت، رییس هم چنان ناراحت بود. تا پوست و استخوانش احساس ناراحتی می کرد. به ساعتش نگاه کرد و از خودش پرسید: «آیا از سینما آمده؟ آیا خواهد آمد؟ آیا در آخرین ساعت و یا دقیقه خود را به آن جا خواهد رساند؟»
به انتظار تقدیرماندن کاری سخت و بی فایده و روش هایی که برای منتظرماندن داریم، اغلب بیهوده و بعضی وقت ها خطرناک است. ازجمله ی این روش ها می توان فکرکردن درباره ی بدترین حالت و یا بهترین حالت و یا وسوسه شدن را برشمرد.
در این موقعیت می شد اطمینان داشت که بهترین حالت برای رییس وجود نداشت؛ زیرا دست کم این بود که می دانیم همسرش به سینما رفته و هنوز برای آمدن به حوزه و رای دادن تصمیم قطعی نگرفته است.
جای خوشبختی در این بود که با توجه به قانون تعادل در سراسر گیتی که تمامی سیارات را هم در مسیر اصلی اش حفظ می کند و اگر یک چیز از طرفی کم شود به طرف دیگر می رود و یک چیز هم از آن طرف به این طرف برمی گردد و جای آن را پر می کند که به طرزی همه ی آن ها باهم مرتبط اند؛ می توان آن را با روز انتخابات هم منطبق دانست.
ساعت چهار عصر، هنگامی که برای رای دهی نه خیلی دیر و نه خیلی زود بود، به یک باره، نمی دانیم دلیلش چه بود، مردمی که تا آن موقع در خانه های خود مانده و نسبت به وظیفه ی شهروندی خود بی تفاوت بودند، کم کم از خانه ها بیرون آمدند و به سوی حوزه های انتخاباتی روان شدند. بیش تر مردم یا با وسیله ی شخصی و یا پیاده می آمدند و تعدادی از آن ها هم به خاطر جاری شدن سیل در خیابان ها، با کمک های انسان دوستانه ی ماموران آتش نشانی به طرف راه های قابل عبور راهنمایی می شدند. همگی به طرف صندوق های رای گیری روان بودند. آن هایی که سالم بودند با پای خود و افراد معلول و بیمار هم با ویلچر و برانکارد، مانند رودی که جز در مسیر دریا جریان نمی یابد، به طرف حوزه ها جاری شدند. 
به اعتقاد آدم های بدبین و مردد؛ یعنی افرادی که فقط وقتی به جادو معتقد می شوند که فایده ای برای شان داشته باشد، در آن موقع تعادل دنیا برهم خورده و به طور روشنی قانون طبیعت نقض شده بود. به همین دلیل شک ما درباره ی این که همسر رییس در حوزه حاضر می شد یا نه با درنظرگرفتن قانون تعادل گیتی، به حالت شادمانی از حضور گسترده و غیرقابل انتظار هزاران تن از مردم با سن و طبقه ی اجتماعی مختلف، آن هم بی هیچ هماهنگی و برخلاف تمامی اختلاف های عقیدتی و سیاسی می خواهند رای بدهند، تبدیل شده است. با این حساب هرکس که نقشی در مسایل اجتماعی و وضعیت آن ندارد و تنها به اندازه ی فهمش به این مطلب فکر می کند، متعجب خواهد شد. به این دلیل باید از فکرکردن درمورد دلیل نیامدن همسر رییس و استقبال نکردن مردم تا قبل از ساعت چهار عصر، چشم پوشی کنیم و بعد از این، درمورد حوادث آینده با احتیاط بیش تری قضاوت کنیم.
کاری که خبرنگاران روزنامه ها، رادیو، تلویزیون و نشریات و رسانه های دیگر کردند، این بود که به هر طرف می دویدند، میکروفون و ضبط صوت ها را درمقابل روی آدم های مختلف می گذاشتند و از آن ها درباره ی این می پرسیدند که دلیل بیرون نیامدن آن ها از خانه های شان تا قبل از ساعت چهار عصر چه بوده و حالا چرا این چنین به سوی حوزه های انتخاباتی هجوم آورده اند و این مساله که به یک باره همگی در این ساعت مصمم به انجام این کار شده اند، چیست؟
اغلب جواب ها بسیار خشک، رسمی و گاهی هم اهانت آمیز بود. به چند مورد توجه کنید:
ـ دوست داشتم در این ساعت تصمیم بگیرم.
ـ من به عنوان یک شهروند آزاد، در هر ساعتی که بخواهم از خانه خارج می شوم.
ـ اجباری ندارم که دلیل این کارم را برای دیگران توضیح دهم.
ـ برای پرسیدن چنین مسایل ابلهانه ای، چقدر حقوق می گیرید؟
ـ چه قانونی مرا مجبور می کند که به این سوآل جواب بدهم؟
ـ من تنها درحضور وکیلم جواب می دهم!
البته تعدادی هم بدون ناراحتی و خشم و بسیار مودبانه جواب می دادند؛ اما همه ی این ها چیزی از کنجکاوی خبرنگاران کم نمی کرد و باعث دست برداشتن آن ها از طرح چنین سوآل هایی نمی شد. جواب مودبانه ی بعضی از آن ها چنین بود:
ـ من احترام زیادی به شغل شما می گذارم و مایلم بهترین جواب را به شما بدهم تا آن را چاپ کنید؛ اما بدبختانه فقط می توانم بگویم که یک باره به ساعتم نگاه کردم و متوجه شدم ساعت چهار بعدازظهر است؛ بنابراین به اعضای خانواده ام گفتم که اکنون موقع رای دادن است. یا الآن و یا هیچ وقت... می بینید؟ به همین سادگی. آن ها هم آمدند...
ـ من قادر به دادن جواب مناسبی نیستم؛ بهتر است از دیگران سوآل کنید.
ـ ممکن است آن خانم بداند؛ اما من نه.
ـ گفتید که از پنجاه نفر سوآل کردید و جواب درستی نگرفته اید؟
ـ به راستی این که همگی در این ساعت از خانه بیرون آمده اند، شگفت آور است؛ اما من دلیلش را نمی دانم.
در شبکه های مختلف تلویزیون مفسران که با ناامیدی جریان انتخابات را دنبال می کردند، به یک باره گویی از خواب پریده باشند و چون مسوولیت آموزشی داشتند، بحث درباره ی شانس و تصادفی بودن ماجرا را ناپسند می دانستند، مانند گرگ های گرسنه این حادثه را نشانه ی احساس مسوولیت بالای شهروندان پایتخت و آن را الگویی بی مانند و شگفت آور برای کشورهای دیگر دانستند. برخی از جمله هایی که در این تفسیرها آمده، چنین بود:
ـ مردم هنگامی حضور همه جانبه و عظیم خود را در عرصه انتخابات به معرض نمایش گذاشتند که شبح هولناک انداختن رای های باطله به صورت بی سابقه در تاریخ دموکراسی این کشور، نه فقط مردم؛ بلکه تمام دولت و رژیم را مورد تهدید قرار داده بود.
در یک نوشته ی غیررسمی که پیش از حضور گسترده و استوار مردم، از طرف وزارت کشور منتشر شد، باآن که سعی شده بود در هر سطر آن علامت های هراس از این موضوع را پنهان دارند و از آرامش رژیم بنویسند، باز هم نشانه هایی از ترس به چشم می خورد.
بعد از یک حساب سرانگشتی توسط حزب های سه گانه ی راستگرا، محافظه کار و چپگرا، از تعداد رای هایی که از این سیل عظیم مردم به آن ها می رسید، هرکدام از این احزاب بیانیه های تبریک صادر کردند و این عمل ارزشمند مردم را نسبت به دموکراسی کشور مورد ستایش قرار دادند.
رییس جمهور در کاخ بزرگ و بعد از او نخست وزیر در کاخ کوچک درحالی که پرچم ملی کشور پشت سرشان بود، مقابل دوربین های تلویزیونی قرار گرفتند و پیام خود را ابلاغ کردند.
صف طولانی و ممتدی در آستانه ی ورودی تمامی حوزه ها دیده می شد که انتهای آن به خاطر پیچ خوردنش به خیابان ها و کوچه های اطراف، معلوم نبود.
رییس حوزه ی انتخاباتی شماره ی چهارده هم مانند روسای دیگر حوزه ها به این مساله که درحال سپری کردن لحظه های تاریخی زندگی اش است، واقف بود. کم کم با فرارسیدن شب، طی اطلاعیه ای از سوی وزارت کشور زمان رای گیری تا دوساعت دیگر تمدید و پس از چندلحظه، نیم ساعت دیگر هم به این زمان اضافه شد تا مردمی که در صف های طولانی بودند، بتوانند رای های خود را درون صندوق ها بیندازند.
عاقبت هنگامی که دست اندرکاران حوزه ی رای گیری و نماینده های سه حزب در کمال خستگی و گرسنگی با کوهی از برگه های رای که از دو صندوق بیرون آمده بود مواجه شدند، از دیدن شکوه آن کار همچون قهرمانان احساس غرور می کردند؛ گویی در آن توده ی کاغذ به طور معجزه آسایی جانی تازه گرفتند و احساس سرزندگی کردند.
یکی از برگه ها توسط همسر رییس حوزه پر شده بود. یک احساس عجیب او را مجبور کرد تا از سینما بیرون آمده و با اتومبیل خودش تا حوزه را رانندگی کند و ساعت ها در صفی بایستد که به کندی یک حلزون جلو می رفت. وقتی مقابل میز کار همسرش قرار گرفت و نامش را از دهان او شنید، علامت شادی بسیاری که در گذشته آن را تجربه کرده بود، در قلبش پدید آمد. این احساس بسیار حقیر بود؛ اما همین مساله باعث شد که فکر کند حضور او در حوزه ی انتخاباتی ارزشش را داشت.
چنددقیقه پس از نیمه شب، کار شمارش آرا به پایان رسید. تعداد رای های معتبر به بیست وپنج درصد هم نمی رسید. این تعداد بین حزب راستگرا با سیزده درصد، محافظه کار با نُه درصد و چپگرا با دو و نیم درصد تقسیم شد. تعداد رای های باطله کم بود؛ اما رای های سفید، به بیش از هفتاد درصد می رسید.

نظرات کاربران درباره کتاب بینایی

عالی
در 10 ساعت پیش توسط
هیچ وقت فکر نمیکردم دنباله کوری اینقدر سیاسی بشه...عالی بود
در 2 هفته پیش توسط
پایانش کاملا تلخ و واقعی پایانی غیر ازین نمیشد براش نوشت
در 3 ماه پیش توسط
من وقتی کوری رو میخوندم عمیقا جذبش بودم و لحظه ای ازش دل نمی کندم اما اصلا به بینایی جذب نشدم
در 7 ماه پیش توسط
اوایل کتاب اصلا خوب نبود، انگار نویسنده با عجله نوشته تا بتونه به اواخر کتاب و نقطه اوجش برسه. میتونم به جرات بگم سه چهارم اول کتاب یه طرف و آخرش هم یه طرف دیگه. پایان فوق‌العاده خوبی داشته. نکته مهم اینکه حتما باید کتاب کوری رو خونده باشید. جملات اول و آخر کتاب: "سگ گفت: شروع کنیم به واق واق" "یکی از کورها از کور دیگر پرسید: تو صدایی نشنیدی؟ کور دیگر جواب داد: من صدای سه تیر رو شنیدم. صدای زوزه یک سگ رو هم شنیدم. که بعد از سومین شلیک خاموش شد؛ اما با خوشحالی باید بگویم که من قادرم صدای زوزه سگ های دیگر رو بشنوم." به نظرم هماهنگی جالبی دارند.
در 10 ماه پیش توسط