
زن: خیلی وقتا دلم می خواد خودمو از این پنجره پرت کنم بیرون. بچه که بودم خلاء رو دوست داشتم، چشمامو می بستم و می رفتم بالا، از مدار زمین هم رد می شدم، از جو هم بالاتر می رفتم، وسط کهکشان، وسط اون همه سیاره، معلق و سبک. حس می کردم یه تیکه سنگ آسمونی رها شده ام وسط این همه خلاء که اسمش رو گذاشتن هستی.
دور و برم فقط سیاهی بود و بی انتهایی. ساع تها توی این برهوت، پر از خیال بودم. مادرم دیگه نگران حالم شده بود. چند بار منو برد پیش دکتر روانشناس. وقتی دکتر باهاش حرف زد، کمی از نگرانیش کمتر شد. آخه فکر می کرد دیوونه شدم. دکتر بهش گفت بال و پر تخیلاتش رو نبند. بذار بره تا هرجا که می تونه. گفت نگران نباش، جاذبه زمین برش می گردونه همینجا. همین طورم شد.
تا هرجا می رفتم وقتی چشمم رو باز م یکردم توی همون اتاق کوفتی بودم. حالا هم که هر روز چشم باز می کنم وسط همین زندگی ماسیده و بی خود هستم. شب با وحشت به خواب میرم و روز با وحشت بیدار می شم. انگار توی یه مدار قرار گرفتم. یه مدار ویرانی... یه سنگ آسمونی که داره می خوره به این ور و اون ور و هرلحظه یه تیکه ازش جدا می شه و کوچیکتر می شه، چیزی نمونده که... دیگه هیچی ازم نمونده... هیچی
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 484.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 76 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | حسین مباهات |
| ناشر | انتشارات روزنه |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۵/۲۸ |
| قیمت ارزی | 10 دلار |
| قیمت چاپی | 220,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |