
انگار اسبش هم دوست نداشت از هند برود. مجبور شد افسارش را بکشد تا اسب راه خود را کج نکند. بههرحال دختر کولی اولین صاحب قزل بورق بود و طبیعی بود که دلش نخواهد از دهلی دور شود. نادر فکر نمیکرد بتواند از هند دل بکند. تمام این راه را برای رسیدن به او آمده بود و حال بیاو بازمیگشت. نادر با خود گفت: «اون واقعاً من رو دوست نداشت؟»
درنگی کرد و به خود جواب داد: «نه اینطور نیست، وگرنه چرا هربار حتی جونش رو به خطر مینداخت و به من کمک میکرد؟»
یادش آمد غلجاییها و شاید ازبکها برایش تله گذاشته بودند. آنها میترسیدند که نادرِ نوجوان روزی جنگاوری بزرگ شود و انتقام مرگ پدر و مادرش را از آنها بگیرد. نادر عادت داشت هربار که دلش میگرفت و یاد مادر و پدرش میافتاد با اسبش قزل بورق به دشت میرفت و ساعتی را آنجا به تماشای طبیعت میگذراند. غلجاییها و البته شاید ازبکها هم زاغسیاه او را چوب زده بودند و تلهای برایش گذاشته بودند. نادر بچهآهویی را دید که بر روی دشت در تله افتاده است. دلش سوخت و بهسمتش رفت تا از تله آزادش کند اما ناگهان زیر پایش خالی شد و به درون چاهی سیاه و عمیق افتاد که چهل قدِ آدم بود. دیوارهی چاه صاف و گِلی بود و نمیشد از آن بالا رفت. نادر سیزده سال بیشتر نداشت و همان یکیدو سال قبل بود که مادرش را از دست داده بود. اسبش در اطراف چاه بیتابی میکرد و شیهه میکشید. بچهآهو هم با نادر به درون چاه افتاده بود. حدود یک ساعت بعد صدای دختر جوانی را از بالای چاه شنید که با اسبش حرف میزد: «قزل بورق تو اینجا چهکار میکنی؟! پس نادر کو؟»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۰۹ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 286 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | علیرضا حسنزاده |
| ناشر | پندار تابان |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۵/۰۴ |
| قیمت ارزی | 1 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |