
هوا پر از ابرهایی بود که نمیباریدند. سرما زودتر از همیشه سراغ شهر میآمد و بادی که میوزید بوی برف میداد. مردم تازه پی به غیبت پریان برده بودند. در آن جشن، برخلاف جشنهای قبل، حتی یکی از پریان هم حضور نداشت. باز هم غیبت عجیب پریان مردم را نگران میکرد. یادشان میآمد هربار که رابطهی پریان و آدمیان قطع میشد، مصیبتی اتفاق میافتاد. در این زمانها، شادی از شهر و آبادیهایش رخت برمیبست و آنها را با غموغصههایی که تمامی نداشت، تنها میگذاشت. رؤیاها میمردند و زمانِ بدون رؤیا زمانی مرده بود که در آن صدایی دیگر از دریا، جنگل و رودخانه به گوش نمیرسید. یادشان میآمد که قدیمیها میگفتند یک بار شاید هزار سال پیش، وقتی پریان از چشم آدمیان پنهان شدند، بعد از بهمنی بزرگ که از کوه بر زمین فرود آمد، درست برای پانصد سال برفی سنگین میبارید. همهچیز رنگ خوابی زمستانی به خود گرفته بود و کسی دوست نداشت چشم از آن خواب سرد و طولانی باز کند. آدمها مثل درختان یخزده بیشتر وقتشان در خواب میگذشت. ساعتها، از شروع آن زمستان طولانی یعنی دومین ماه آن، از کار افتاده بودند و عقربههایشان عین آدمی که طلسم شده باشد، خشکشان زده بود. ساعتِ میدانِ اصلی شهر هم بهجای آنکه به جلو حرکت کند، بهسمت عقب میرفت. بعضیها میگفتند ارواح یخزدهی مردگانِ شهر را دیده بودند که عقربههای ساعت را به عقب میبردند و بلندبلند روی برج ساعت ساختمان شهرداری میخندیدند. برخی از مردم هم مردی سیاهپوش را دیده بودند که مثل خفاش پرواز کرده و بر برج شهرداری نشسته و سایهاش روی ساعت افتاده بود، سایهی مرگ که وقتی روی ساعت پهن شده بود، نبض آن یعنی ثانیهها، ضربان قلبش یعنی عقربهی دقایق و نفسش یعنی عقربهی سیاه ساعت از حرکت ایستادند. صدای خندهی اشباح که با زوزهی باد در شهر میپیچید شبها ترس را به دل مردم میریخت. همه خواب بودند، اما کسی حتی در خواب هم پریان را نمیدید. آنها نهفقط از زندگی مردم، که حتی از رؤیاها و خوابهای مردم شهر هم قهر کرده بودند.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۸۹ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 356 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | علیرضا حسنزاده |
| ناشر | پندار تابان |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۳/۰۵ |
| قیمت ارزی | 1 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |