کتاب کوری مشهورترین رمان ژوزه ساراماگو است. کتابی پر از خشونت، ترس و آدمهایی که یکییکی کور میشوند. عجیبتر اینکه اولین مترجم انگلیسی کتاب هم موقع ترجمهی آن نزدیک بود واقعا کور شود. او ترجمه را تمام کرد، اما یک سال قبل از انتشارش از دنیا رفت. خود ساراماگو هم گفته بود میخواسته خواننده موقع خواندن کوری همان رنجی را بکشد که خودش موقع نوشتنش کشیده است.
در این مطلب، علاوه بر معرفی کتاب و سریال کوری، آن را نقد و بررسی میکنیم تا ببینیم چرا رمانی که ۳۱ سال از اولین انتشارش میگذرد هنوز یکی از هولناکترین داستانهای ادبیات معاصر است.
خلاصه داستان کتاب کوری چیست؟
داستان کتاب کوری از یک چهارراه شروع میشود. مردی پشت چراغ قرمز یکدفعه بیناییاش را از دست میدهد. کوری او عجیب است. به جای تاریکی، همه چیز را سفید میبیند. مردی که میخواهد به او کمک کند و به خانه برساندش دزد از آب درمیآید. زن مرد کور شده او را پیش چشمپزشک میبرد، ولی دکتر هیچ مشکل خاصی پیدا نمیکند. کمکم تمام مردم شهر حتی دکتر مثل یک اپیدمی یکی بعد از دیگری کور میشوند.
دولت برای کنترل اوضاع هر کسی را که کور میشود در یک آسایشگاه متروکه قرنطینه میکند. سربازها هم اجازه خروج به کسی نمیدهد. روز به روز آدمهای بیشتری مبتلا میشوند و اوضاع دارد از دست دولت هم درمیرود. وضع غذا و بهداشت آسایشگاه خیلی بد است. خشونت و کثافت در همه جا موج میزند و در این میان فقط زن پزشک است که کور نشده. اما برای اینکه از شوهرش جدا نشود خودش را به نابینایی زده.
ماجرا دارد بزرگتر میشود و آدمهای بیرون آسایشگاه هم دارند کور میشوند و از ساحت انسانی خارجتر. فساد، گرسنگی، خشونت، این رمان را از داستان یک بیماری عجیب فراتر میبرد. جایی که میفهمیم بحران آدمها را عوض نمیکند فقط آنها را آشکار میکند.
پیشنهاد میکنم این کتاب را حتما بخوانید. البته کتاب صوتی کوری را هم میتوانید در فیدیبو بشنوید.
معرفی شخصیت های کتاب کوری
در رمان کوری هیچ کدام از شخصیتهای رمان اسم ندارند. حتی شهر و کشور هم اسم ندارند. برای همین آنها را با نسبتهایشان یا ویژگیهایشان میشناسیم.
زن دکتر:
شاید بتوان گفت که مهمترین شخصیت رمان است. چون تنها آدمی است که کور نمیشود. اما برای اینکه شوهرش را تنها نگذارد، وانمود میکند نابینا شده. و با او وارد قرنطینه میشود. او در یکی از مهمترین لحظههای رمان، برای مقابله با مردانی که غذا را در اختیار گرفتند رهبرشان را میکشد.
دکتر:
چشمپزشکی است که اولین مرد نابینا را معاینه میکند و خیلی زود خودش هم به کوری سفید مبتلا میشود. آدمی منطقی و مسئولیتپذیر است و در قرنطینه سعی میکند نظم را حفظ کند. اما نابینایی نشان میدهد دانش و موقعیت اجتماعی او هم در این بحران چندان کمکی نمیکند و خودش بیشتر از چیزی که تصور میکند به همسرش وابسته میشود.
اولین مرد نابینا:
اپیدمی با او شروع میشود. پشت چراغ قرمز یکهو کور میشود و بعد همه کسانی که با او در تماس بودند یکییکی نابینا میشوند. تا آخر داستان هست و وقتی بیماری تمام میشود او اولین کسی است که دوباره میبیند.
دختر عینکی:
زن جوانی است که برای درمان عفونت چشم به مطب دکتر رفته و کمی بعد نابینا میشود. اول داستان شاید شخصیتی سرد و مستقلی دارد اما در قرنطینه یکی از مهربانترین اعضای گروه میشود و مثل مادر از پسر لوچ مراقبت میکند. در طول داستان هم رابطهای بین او و پیرمرد چشمبندار شکل میگیرد.
پیرمرد چشمبنددار:
او یک چشمش از قبل کور است. یک چشم دیگرش هم مشکل آبمروارید دارد. وقتی وارد قرنطینه میشود یک رادیو دارد که به واسطه آن از خبرهای دنیای بیرون از قرنطیه خبردار میشود. بعدتر در مقابله با گروهی که غذاها را تصاحب کردند به دختر عینکی کمک میکند و به او نزدیک میشود.
پسر لوچ:
بچهای است که بدون مادرش وارد قرنطینه میشود و مدام سراغ او را میگیرد. دختر عینکی از او مراقبت میکند. رابطه مادرانهای که بین پسر لوچ و دختر عینکی شکل میگیرد از معدود رابطههای انسانی است که در فضای خشن رمان وجود دارد.
آخر داستان کتاب کوری چه میشود؟
در آسایشگاه اتفاقهای وحشتناکی میافتد. به زنان تجاوز میشود، گرسنگی آن روی ترسناک آدمها را آشکار میکند. بعد از خشونتها و اتفاقهای تلخ آسایشگاه، آتشسوزی باعث میشود گروه شخصیتهای اصلی بتوانند از قرنطینه فرار کنند. اما بیرون خبری از نجات نیست. همهی مردم کور شدند و خیابانها پر از آشغالند. مردم دنبال غذا میگردند و خبری از دولت و نظم سابق نیست.
زن پزشک گروه کوچکش را به خانهاش میبرد. آنها غذا میخورند، خودشان را میشویند و کمکم شکل کوچکی از یک زندگی جمعی میسازند. بعد اتفاقی میافتد که هیچکس انتظارش را ندارد. اولین مرد کور دوباره میبیند. کمی بعد بینایی دیگران هم برمیگردد. همانطور که نابینایی بدون توضیح مشخصی شروع شده بود. بدون درمان خاصی هم از بین میرود. سوال آخر رمان این است که آیا انسانها واقعا دوباره دیدن را یاد گرفتند یا فقط چشمهایشان دوباره کار میکند.
سریال کوری درباره چیست؟
ساراماگو سالها حاضر نبود حق اقتباس کوری را بفروشد. میترسید داستان خشن و تلخ کتاب در سینما خراب شود یا به دست آدمهای اشتباهی بیفتد. در نهایت هم وقتی اجازهی ساخت فیلم کوری را داد شرط گذاشت در فیلم هم مثل رمان داستان در شهری نامعلوم اتفاق بیفتد. فیلم کوری به کارگردانی فرناندو میرلس در سال ۲۰۰۸ ساخته شد.
از طرف دیگر سریال کوری هم به کارگردانی سجاد پهلوانزاده هم یک سریال جنایی است. این سریال فقط تشابه اسمی با کتاب ساراماگو دارد. داستان سریال سینمایی کوری با یک عروسی شروع میشود که خیلی زود به فاجعه میرسد. چند مهمان بعد از خوردن مشروب تقلبی مسموم میشوند. بعضی کور میشوند و بعضی میمیرند. اما یکی از قربانیها خانوادهی بانفوذی دارد و پای یک پرونده جنایی پیچیده وسط است.
سریال و کتاب کوری چه نقاط مشترک و چه پیام های مشترکی دارند؟
واقعیت این است که تنها نقطه اشتراک سریال و رمان کوری این است که در داستان هر دو اثر کور شدن وجود دارد. در سریال بعضی از مهمانهای یک عروسی با خوردن الکل کور میشوند. در رمان کوری همه مردم شهر یکهو و بیدلیل نابینا میشوند. کور شدن در رمان ساراماگو معنایی عمیقتر و نمادینتر از سریال ایرانی کوری است.
نویسنده کتاب کوری و سریال کوری کیست؟
نویسندهی کتاب کوری ژوزه ساراماگو است. نویسندهی سریال کوری هم امیر ابیلی است. اما غیر از اسم کوری تقریبا هیچ شباهتی میان این دو اثر نیست. با دو جهان کاملا متفاوت طرفیم.
ژوزه ساراماگو در ۱۶ نوامبر ۱۹۲۲ در خانوادهای بسیار فقیر به دنیا آمد. خانوادهاش حتی پول جریمهی دیر ثبتکردن تولد او را نداشتند. برای همین تاریخ تولدش را دو روز دیرتر، یعنی ۱۸ نوامبر، ثبت کردند. پول ادامهی تحصیل هم نداشت. مدرسه را ول کرد و به هنرستان مکانیکی رفت. اولین رمانش را در ۲۴سالگی منتشر کرد. اما بعد نزدیک به ۱۹ سال چیزی ننوشت. فکر میکرد حرف مهمی برای گفتن ندارد.
در این سالها کارمند بود. ترجمه و ویراستاری کرد. روزنامهنگار هم بود. تازه در میانسالی به شهرت رسید. ساراماگو عضو حزب کمونیست پرتغال بود. خداناباور بود و از حکومت و کلیسا هم بهشدت انتقاد میکرد. وقتی دولت پرتغال جلوی شرکت رمان انجیل به روایت عیسی مسیح در یک جایزهی ادبی را گرفت، ساراماگو این کار را سانسور دانست. برای همین به جزیرهی لانزاروته رفت. همان جایی که چند سال بعد رمان کوری را نوشت.
او در سال ۱۹۹۸ نوبل ادبیات گرفت. و نوشتن برایش یک کار روزمره بود. گفته بود وقتی رمان مینوشت، معمولا روزی فقط دو صفحه جلو میرفت.












