فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوری

کتاب کوری

نسخه الکترونیک کتاب کوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کوری

کتاب «کوری» نوشته ژوزه ساراماگو ( -۱۹۲۲)، نویسنده پرتغالی، برنده جایزه نوبل ۱۹۹۸ است. ساراماگو با خلق «کوری» توانست علاوه بر کسب جایزه نوبل، تبدیل به یکی از مشهورترین نویسندگان جهان شود. «کوری»، روایتگر روزی عادی در یک شهر است، داستان از ترافیک یک چهارراه شروع می‌شود، راننده‌‌ای ناگهان دچار کوری می‌شود. به فاصله اندکی، افراد دیگری نیز که همه بیماران یک چشم‌پزشک هستند، دچار نابینایی می‌‌شوند. اما نابینایی آنها سفیدرنگ است و اطراف را سفید می‌بینند. پزشک آن‌ها می‌فهمد این نوع نابینایی، ربطی به چشم ندارد و خود نیز به سرعت به این بیماری مبتلا می‌شود، تمامی افراد مبتلا شده از طرف دولت در یک آسایشگاه اسکان داده می‌شوند و این آغاز ماجراها و خرده‌داستان‌هایی است که شاکله رمان «کوری» را تشکیل می‌دهد. ساراماگو در این رمان از مسایل اجتماعی روزمره انتقاد می‌کند، بی‌ترحکی آدمها، اطاعت‌های کورکورانه، رکود دربرابر فشارهای اجتماعی و سیاسی، سکوت دربرابر زورگویی افراد زورمدار و... جنبه‌هایی انتقادی است که در این رمان به‌خوبی مشخص و بارز است. هیچ‌کدام از شخصیت‌های این داستان نام ندارند و داستان در زمان و مکان معینی روایت نمی‌شود و این نیز نشان از بی‌هویتی آدمها دارد. رمان «کوری» با این سطرها آغاز می‌شود: «چراغ راهنمایی زرد شد و دو ماشینی که ازدیگر ماشین‌ها جلوتر بودند، بر سرعتشان افزودند تا قبل از قرمز شدن چراغ از چهارراه بگذرند. چراغ سبز عابر پیاده که کنار خط‌کشی عرض خیابان بود، روشن شد و مردم منتظر از روی خط‌های سفیدش که روی آسفالت خیابان خودنمایی می‌کرد، گذشتند و به آن سوی خیابان رفتند. راننده‌ها با بی قراری کلاچ را می فشردند و ماشین‌های آماده همچون اسب‌هایی که منتظر فرود شلاق بر پشتشان باشند، به جلو و عقب می‌رفتند. با اینکه عابران از خیابان رد شده بودند، اما هنوز چراغی که به ماشینها مجوز عبور می‌داد، لحظاتی معطل می‌کرد. به عقیده بعضی‌ها اگر همین تاخیر ناچیز را ضرب در تاخیر هزار چراغ راهنمایی شهر که سه رنگ آنها پشت سر هم عوض می‌شود، بکنی، برای یافتن علت‌های ترافیک که اصطلاح بهترش راه بندان باشد، کافی است». این کتاب را زهره روشنفکر به فارسی ترجمه کرده‌است، اما پیش از این نیز ترجمه‌های دیگری از این کتاب منتشر شده است که می‌توان به ترجمه‌های مهدی غبرایی، اسداله امرایی، کوروش پارسا و کیومرث پارسای اشاره کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

انتقاد ژوزه ساراماگو در این رمان از نشناختن آدمها نسبت به وجود خود و قدرت تعقل و تواناییهای درونی خودشان است. کوری ای که در این رمان شیوع پیدا می کند و درمدت کمی گریبانگیر تمام اقشار جامعه می شود برخلاف بیماری کوری، یک مرض نامتعارف است. کورهای این رمان به جای آنکه در یک تاریکی مطلق غرق شوند، در یک سفیدی بی پایان و بسیار نورانی غرق شده اند و به جای آنکه سیاهی باعث کوری آنها شود، نور شدید مانع از قدرت دید آنهاست.
بی شک چنین مرضی یک نوع تمثیل است و اشاره انتقادآمیزی به آدمهایی دارد که باوجود روشنایی و نور کافی راه خود را گم می کنند. چشم باعث می شود که آدمی به دنیای بیرون از وجود خود توجه کند و از درون خودش غافل شود و نتواند نیروهای درونش را کشف کند و عقل را به درستی بنا به موقعیتی که در آن قرار دارد، به کار گیرد. ساراماگو برای اینکه سردرگمی و بی هویتی آدمها را نشان دهد؛ از نثری دشوار استفاده کرده است و توجهی به علایم نقطه گذاری و پاراگراف بندی نمی کند و حتی دیالوگهای اشخاص داستان را تنها با یک ویرگول از هم جدا می کند و این شاید به این دلیل باشد که می خواهد دنیای پیچیده کورها را کورتر نشان دهد؛ اما درباره ساراماگو باید گفت که این کار درنتیجه منظوری از این دست نیست و این سبک نگارش ساراماگو است که در رمانهای دیگرش هم دیده می شود؛ ولی در این رمان این سبک نوشتاری او ناخواسته کمک به نشان دادن سرگشتگی آدمهای رمانش می کند.
ساراماگو در این رمان مسایل اجتماعی زیادی را به باد انتقاد می گیرد. بی تحرکی و خمودگی آدمها، اطاعتهای کورکورانه، رکود دربرابر فشارهای اجتماعی و سیاسی، سکوت دربرابر زورگویی افراد زورمدار و... جنبه هایی انتقادی است که در این رمان به خوبی مشخص و بارز است.
شخصیتهای داستان نام ندارند و داستان در زمان و مکان معینی روایت نمی شود و این نیز نشان از بی هویتی آدمها دارد.
ساراماگو همچنین به بررسی احساسات و عواطف آدم در موقعیتهای دشوار زندگی می پردازد و به شیوه ای خاص در کنار انتقادهای شدیدالحن که گاه جنبه صدور یک بیانیه سیاسی را دارد، مسایل رمانتیکی را مطرح می کند و ابتدا یک ایده توسط یکی از شخصیتهای داستان می دهد و در روند داستان آن را دنبال می کند تا سرانجام به نتیجه مطلوب خود می رسد؛ که احساسات و عواطف آدمی تابع روال طبیعی زندگی آدمها نیستند و دارای یک منطق والا و ماورایی هستند که منشا آنها را نمی توان در دنیای مادی جستجو کرد.
رمان کوری یک رمان بسیار جذاب است که گرچه ممکن است به خاطر پیچیدگی نثر آن، در ابتدا قدری مشکل به نظر بیاید؛ اما خواننده صبور وقتی چند صفحه از آن را می خواند و با حال و هوای آن آشنایی می یابد؛ چنان جذب آن می شود که می خواهد همه آن را به یکباره بخواند تا آخر این داستان فلسفی را بداند و بعید به نظر می رسد کسی تا آخر این داستان را بخواند و تحت تاثیر عمیق قرار نگیرد و تا چندوقت به آن فکر نکند.
برای کاهش دشواری سبک نگارش ساراماگو، ترجیح داده ام تاقدری با علایم نوشتاری زبان فارسی و پاراگراف بندیهای لازم و نیز جداکردن دیالوگها، دشواری آن را تخفیف دهم تا خوانندگان بتوانند بهتر با حال و هوای داستان و شخصیتهای آن کنار بیایند و نیز بسیاری از اصطلاحات و ضرب المثلهایی که در این رمان آمده، تا حد امکان مانند متن ترجمه کرده ام تا از این بابت به نثر ساراماگو وفاداری بیشتری داشته باشم.
آنچه درباره خودِ ژوزه ساراماگو می توان گفت این است که او در سال ۱۹۲۲ در کشور پرتغال و در نزدیکی شهر لیسبون در یک خانواده فقیر به دنیا آمد و دشواری مالی زندگی نگذاشت تا تحصیلات دانشگاهی خود را به آخر برساند و به ناچار مشغول کار شد. ساراماگو در سال ۱۹۹۸ موفق به دریافت جایزه ادبی نوبل شد. آثار او عبارتند از: کشور گناه، بالتازار و بلیموندا، سالمرگ ریکاردو ریس، قایق سنگی، تاریخ محاصره لیسبون، انجیل به روایت عیسی مسیح، کوری، یادداشتهایی از لانسروت و همه نامها. آثار ساراماگو تاکنون به ۲۵ زبان زنده دنیا ترجمه شده است.

مترجم

۱

چراغ راهنمایی زرد شد و دو ماشین که از دیگر ماشینها جلوتر بودند بر سرعتشان افزودند تا قبل از قرمزشدن چراغ از چهارراه بگذرند. چراغ سبز عابر پیاده که کنار خط کشی عرض خیابان بود، روشن شد و مردم منتظر از روی خطهای سفیدش که روی آسفالت سیاه خیابان خودنمایی می کرد، گذشتند و به آن سوی خیابان رفتند. راننده ها با بی قراری کلاچ را می فشردند و ماشینهای آماده همچون اسبهایی که منتظر فرود شلاق بر پشتشان باشند، به جلو و عقب می رفتند. بااینکه عابران پیاده از خیابان رد شده بودند؛ اما هنوز چراغی که به ماشینها مجوز عبور می داد لحظاتی معطل می کرد. به عقیده بعضیها اگر همین تاخیر ناچیز را ضرب در تاخیر هزاران چراغ راهنمایی شهر که سه رنگ آنها پشت سر هم عوض می شود بکنی، برای یافتن علتهای ترافیک که اصطلاح بهترش راهبندان باشد، کافی است.
سرانجام چراغ سبز روشن شد و ماشینها به سرعت برق به راه افتادند. تازه در این هنگام معلوم شد که همه شان مانند هم پرشتاب نیستند. یک ماشین که در لاین وسط و اول از همه بود، حرکت نمی کرد. حتماً دچار نقص فنی شده بود. سیم گاز بریده، دنده جا نمی رفت، جلوبندی دچار مشکل بود، ترمز بریده، سیستم برقش آسیب دیده و یا ساده تر از اینها بنزین تمام کرده بود؛ به هرصورت این اتفاقها چیز تازه ای نبود.
عابران بعدی که در آن طرف خط کشی جمع شده بودند، راننده ماشین را دیدند که دستهایش را از شیشه جلو حرکت می دهد و ماشینهای عقب او بی وقفه بوق می زنند. چیزی نگذشت که چندنفر از ماشینهایشان پیاده شدند تا ماشین بی حرکت را به طرفی هل دهند و به راهبندان خاتمه دهند. آنها با حالتی عصبانی به شیشه های بسته ماشین مشت می زدند. مرد داخل ماشین سرش را به سوی آنها، ابتدا به یک سمت و بعد به سمت دیگر برمی گرداند و معلوم بود که با فریاد می خواهد چیزی بگوید. از طرز حرکت لبهایش معلوم بود که نه یک کلمه؛ بلکه سه کلمه را مرتب تکرار می کند. بالاخره یک نفر در ماشین را باز کرد و حرفهای مرد برای آنها مفهوم شد که می گفت: «من کور شدم!»
کسی باورش نمی شد؛ چون فقط کافی بود به چشمهای مرد نگاهی بیندازی و چشمهایش را در سلامت ببینی. مردمک چشمش می درخشید و سفیدی چشمهایش کاملاً براق بود؛ مانند یک ظرف چینی. چشمهایش باز بود و پوست صورتش چروک داشت و بر ابروهایش گره افتاده بود. همه می دانند که چنین صورتی حکایت از آشوبی درونی می کرد. مرد مشتهایش را گره کرد و تمام چیزهایی را که می دید در مشتهای گره کرده اش ناپدید می شد و گویی کوشش می کرد تا آخرین چیزی را که دیده بود، به خاطر بسپارد. همچنان با ناامیدی تکرار می کرد: «من کور شدم، من کور شدم.»
اشک در چشمهایی که می گفت مرده است، می درخشید. زنی گفت: «چنین اتفاقهایی می افتد؛ اما خیلی زود برطرف می شود، خیالت راحت باشد، بعضی وقتها ازفشار عصبی است.»
حالا دوباره رنگ چراغ راهنمایی عوض شده بود و چند پیاده کنجکاو دور آنها جمع شده و راننده های عقبی که از ماجرا چیزی نمی دانستند با فریادی حاکی از اعتراض می گفتند: «هرچی شده که اینهمه غوغا ندارد. یک تصادف ساده است که یا چراغی شکسته و یا سپری تو رفته است. پلیسی را بیاورید و این لگن را از سر راه بردارید.»
مرد کور با التماس تقاضا کرد که: «یکی مرا به خانه ام ببرد.»
زن دوباره می گفت که ازاعصاب است و باید با آمبولانس این مرد را به بیمارستان برد. مرد کور این پیشنهاد را نمی پذیرفت و می گفت لازم نیست؛ تنها می خواست یک نفر او را تا در خانه اش برساند. می گفت: «خانه ام همین نزدیکی است و با این کار بزرگترین لطف را در حق من خواهید کرد.»
یک نفر پرسید: «پس با ماشین چه کار کنیم؟»
دیگری گفت: «سوئیچ رویش است، آن را به کنار خیابان ببرید.»
مردی گفت: «لازم نیست. من این مرد را با ماشینش به خانه می رسانم.»
همه با این پیشنهاد موافقت کردند. مرد کور احساس کرد که کسی دستش را گرفته است. صاحب دست به او می گفت: «با من بیا.»
مردم او را روی صندلی جلو کنار راننده نشاندند و کمربندش را بستند. مرد کور هنوز گریه و غرولند می کرد که: «دیگر نمی توانم ببینم، نمی توانم.»
مرد دیگر پرسید: «خانه ات کجاست؟»
مردم از پشت شیشه ماشین با کنجکاوی آنها را نگاه می کردند و با اشتیاق می خواستند بدانند دیگر چه شده است؟ مرد کور با دستها به چشمهایش اشاره کرد و گفت: «هیچی نمی بینم، گویی توی مه ام یا توی یک دریا شیر افتادم!»
ـ کوری که اینطوری نیست. همه می گویند کوری سیاه است.
ـ اما من همه چیز را سفید می بینم. شاید آن زن درست می گفت که از اعصاب است. اعصاب که نیست؛ بلاست!
ـ به من می گویی. مصیبت است؛ آن هم چه مصیبتی! حالا لطفاً نشانی خانه ات را بگو.
همزمان بااین حرف، ماشین هم روشن شد. مرد کور درحالی که به لکنت افتاده بود، آدرس خانه را داد. گویی این کوری حافظه اش را هم کند کرده بود. سپس گفت: «نمی دانم چه جوری از شما تشکر کنم؟»
مرد دیگر گفت: «حرفش را هم نزن؛ امروز نوبت تو بود و شاید فردا نوبت من باشد. آدمی از فردایش خبر ندارد!»
ـ درست می گویید. صبح که از خانه بیرون آمدم، چه کسی فکر می کرد که قرار است همچین مصیبتی برایم پیش بیاید.
از اینکه هنوز ایستاده بودند، تعجب کرد و پرسید: «پس چرا نمی رویم؟»
مرد جواب داد: «هنوز چراغ قرمز است.»
بعد از این دیگر مرد کور نمی فهمید که چه وقت چراغ قرمز است.
منزل مرد کور همانطور که خودش گفته بود، در همان نزدیکیها بود. کنار خیابان پر از ماشین بود و جای پارک برایشان وجود نداشت. ناگزیر در یکی از کوچه های اطراف جایی پیدا کردند. کوچه باریک بود و درِ سمت مرد کور کنار دیوار قرار می گرفت، پس برای آنکه خودش را از صندلیش به آن صندلی نکشاند و به فرمان و پدالها گیر کند، قبل از پارک، از ماشین پیاده شد. هنگامی که در کوچه تنها شد، احساس می کرد که زیر پایش شُل است و کوشش می کرد تا بر ترس درونی خود که هرلحظه بیشتر می شد، مسلط شود. با عصبانیت دستهایش را جلوی صورتش تکان داد و با این حرکت گویی در همان دریای شیر که می گفت درحال شناکردن است. خواست فریاد بزند و کمک بخواهد که در همین وقت دست مرد با نرمی بازویش را لمس کرد.
ـ آرام باش! مواظبت هستم!
به آهستگی قدم برداشتند. مرد کور پایش را به زمین می کشید. می ترسید بیفتد. همین احساس ترس باعث شد تا روی زمین پرچاله چوله سکندری بخورد. مرد دیگر یواش گفت: «صبر کن! دیگر داریم می رسیم.»
بعد پرسید: «کسی توی خانه هست تا از تو مراقبت کند؟»
مرد کور جواب داد: «نمی دانم؛ گمان نمی کنم که هنوز همسرم از سر کارش برگشته باشد. من هم امروز زودتر از سرِ کار بیرون آمدم و به چنین بلایی گرفتار شدم.»
ـ خیالت راحت باشد، اتفاق مهمی نیست. تا حالا نشنیدم که یک نفر به طور ناگهانی کور شود.
ـ به من بگو که چه افتخاری می کردم که حتی عینک هم لازم نداشتم. به هرصورت، اینطوری است دیگر!
حالا دیگر به درِ ورودی ساختمان رسیده بود. دو زن که همسایه مرد کور بودند با کنجکاوی به او که مرد دیگری دستش را گرفته بود و راهنماییش می کرد، خیره شده بودند. هیچکدام نتوانست از او بپرسد که آیا چیزی در چشمتان رفته؟ تازه اگر به فکرشان هم می رسید، مرد کور نمی توانست بگوید بله، یک دریا شیر! وقتی وارد ساختمان شدند، مرد کور گفت: «خیلی متشکرم! باعث زحمت شدم. بقیه اش را دیگر خودم می توانم.»
ـ تشکر لازم نیست. بگذار ببرمت بالا. دلم آرام نمی شود اگر همینجا رهایت کنم.
با کمی دردسر به درون آسانسور تنگ رفتند.
ـ خانه شما در طبقه چندم است؟
ـ سوم؛ من واقعاً مدیون شما هستم.
ـ تشکر لازم نیست؛ امروز نوبت توست...
ـ بله، حق باشماست و ممکن است فردا هم نوبت شما باشد!
وقتی آسانسور ایستاد، هردو بیرون آمدند.
ـ می خواهی کمکت کنم تا در را باز کنی؟
ـ متشکرم، به گمانم خودم بتوانم.
مرد کور دسته کلید کوچکی را از جیبش درآورد و شروع به لمس آجهای کلید کرد و گفت: «فکر می کنم همین باشد.»
با نوک انگشتهای دست چپ، سوراخ کلید را روی در پیدا کرد و خواست تا در را باز کند.
ـ نه، این نیست.
ـ بگذار کمکت کنم.
بالاخره با سومین کلید در باز شد. مرد کور فریاد زد: «خانه ای؟»
هیچکس جواب نداد. مرد کور گفت: «گفتم که هنوز زنم نیامده.»
سپس دستهایش را به سمت جلو دراز کرد و کورمال کورمال توی هال قدم زد و آنگاه محتاطانه برگشت و به گمان خود سرش را به سوی جایی که فکر می کرد مرد در آنجا باشد، چرخاند و گفت: «چطور می توانم از شما سپاسگزاری کنم؟»
مرد نیکوکار گفت: «تشکر لازم نیست؛ وظیفه بود.»
بعد دوباره گفت: «می خواهی کمکت کنم بنشینی و کنارت باشم تا همسرت بیاید؟»
مرد کور ناگهان به آنهمه حس گرم و هیجانی که آن مرد نشان می داد، مشکوک شد. آشکار بود که نمی خواهد اجازه ورود به غریبه ای را بدهد. از کجا معلوم بود که این غریبه هم اکنون نقشه نکشیده تا دست و پای مرد کور بی دفاع را طناب پیچ کند و دهانش را با کهنه ای بگیرد و بعد هم تمام وسایلش را ببرد؟ پس گفت: «لازم نیست. خواهش می کنم اینقدر خودتان را به زحمت نیندازید. من حالم خوب است.» و در همان حال که می خواست به آرامی در را ببندد، تکرار کرد: «لازم نیست، لازم نیست.»
وقتی صدای پایین رفتن آسانسور را شنید، خیالش راحت شد. بی اراده و انگار که وضعیتش را فراموش کند، درِ چشمی را کنار زد که بیرون را ببیند. گویی دیوار سفیدی در آن سوی در بود. با ابرویش قالب آهنی را حس کرد. مژگانش به عدسی کوچک چشمی خورد؛ اما نمی توانست بیرون در را ببیند. همه چیز را سفیدی گرفته بود. از بو و وضعیت و سکوت می دانست که در خانه خودش است. می توانست تمام وسایل را با لمس آنها تشخیص بدهد؛ اما بااین وجود، انگار که همه اشیاء ابعادی ناشناخته داشتند؛ بی جهت و بدون بلندی و بدون شمال و جنوب و بی پایین و بالا. مثل اکثر آدمها در بچگی ادای کورها را درآورده بود. بعد از اینکه پنج دقیقه چشمهایش را می بست، می فهمید که بی شک کوری بلای دلهره انگیزی است. شاید اگر کسی که از بداقبالی دچار چنین دردی شود، اگر بتواند تا حدی حافظه اش را سالم نگه دارد بتواند آن را تحمل کند و این نه تنها درمورد رنگها؛ بلکه می توانست درباره شکل و سطح و تصویر و جنس وسایل هم باشد و همه اینها در صورتی است که چنین کسی مادرزادی کور نباشد. او دراین باره نیز فکر کرده بود که تاریکی در زندگی کورها چیزی جز عدم وجود نور نیست و چیزی را که به آن کوری می گوییم، فقط شکل ظاهری آدمها و اشیاء را مخفی می کند و آنها را درست و سالم در پشت پرده ای سیاه حفظ می کند. اما اکنون خودش برعکس، در سفیدی مطلق بود و به حدی سفید بود که نه تنها رنگها؛ که وسایل و آدمها را هم به جای جذب، می بلعید و پنهانی آنها را دوبرابر می کرد.
هنگامی که کور به سوی پذیرایی می رفت، بااینکه بسیار محتاط بود و باعدم اطمینان دستش را روی دیوار می کشید و انتظار نداشت که چیزی جلو پایش باشد؛ اما ناگهان با پا، گلدانی را روی زمین انداخت و آن را شکست. او این گلدان را به خاطر نمی آورد؛ شاید همسرش قبل از رفتن، آن را در اینجا گذاشته بود و بعد می خواست جای بهتری برایش آماده کند. خم شد تا ببیند چقدر آسیب دیده. آب گلدان روی زمین براق جاری شده بود. به فکر گلدان شکسته نبود و سعی می کرد تا گلها را جمع کند که تکه ای بزرگ و تیز از شیشه انگشتش را برید. درد باعث شد عاجزانه اشکی کودکانه در چشمهایش جمع شود. هنگام غروب، وقتی آپارتمانش داشت تاریک می شد، او از سفیدی کور بود. گلها را محکم در دست فشرد و حس کرد هنوز از انگشتش خون می آید. دستمالش را از جیب بیرون آورد و آن را هر طوری بود دور انگشتش بست. سپس همانطور کورمال کورمال درحالی که بسیار محتاطانه قدم برمی داشت تا مبادا پایش به فرش گیر کند، مبل و صندلیها را دور زد تا خودش را به کاناپه ای که با زنش روی آن می نشستند و تلویزیون نگاه می کردند، برساند. روی کاناپه نشست و گلها را روی زانو گذاشت و دستمال را بادقت از انگشتش باز کرد. احساس لزجی کرد و با نگرانی فکر می کرد چون کور شده خونش هم به چیزی بی رنگ و چسبنده تبدیل شده است؛ یک چیز ناشناخته که به هرصورت از آنِ خود او بود و این شبیه خطری بود که خودش برای خودش به وجود آورده بود. با دست دیگرش به آرامی سعی کرد تا محل فرورفتن تکه شیشه ای که مثل کاردی ظریف و تیز بود، پیدا کند و با ناخن انگشت سبابه و شست آن را به تمامی بیرون بیاورد. دوباره دستمال را به انگشت زخمی اش پیچید و این بار محکمتر تا خونش بند بیاید و بعد با ناتوانی و خستگی به کاناپه تکیه کرد. خلاف آنچه عقل می گوید، در چنین لحظاتی که آدم دچار ناامیدی یا نگرانی می شود، نیاز به اعصابی آگاه و هوشیار دارد؛ اما او چند لحظه بعد بر اثر واکنشهای عادی بدن انسان، دچار یک نوع خلسه شد که بیشتر به خواب آلودگی شباهت داشت و مانند آن سنگین بود. بی درنگ در خواب دید که دارد ادای کورها را درمی آورد. در خواب می دید که پلکهایش پیاپی می زند و هربار گویی از سفری برگشته و تمام تصاویر و رنگهایی را که دیده بود، بی هیچ تغییری در انتظارش بود. بااینکه چنین احساس اطمینان خاطر و امیدوارکننده ای به او روی آورده بود؛ اما هنوز احساس عجیب و موذی ای از تردید هم رهایش نمی کرد. شاید خیالی بیشتر نباشد؛ خیالی که باید دیر یا زود از آن خارج شود بی آنکه از واقعیتی که درانتظارش بود، آگاهی داشته باشد. آنگاه بسیار جدی در حالتی میان خواب و بیدار، با خود فکر کرد که منطقی نیست در این حالِ شک و تردید بماند. با خود گفت: «بیدار شوم یا نه؟ بیدار شوم یا نه؟ سرانجام زمان ریسک کردن فرامی رسد؛ چاره ای نیست. با این گلها که روی زانویم است در اینجا چه کار می کنم؟ با چشمهای بسته ای که گویی می ترسم بازشان کنم!»
ـ در آنجا چه کار می کنی؟ چرا گلها را روی زانویت گذاشتی و خوابیدی؟
این صدای زنش بود که از او سوال می کرد. دیگر منتظر جواب شوهر نماند و درحالی که غرولند می کرد، با عصبانیت تکه های شکسته گلدان را جمع و کف زمین را خشک کرد.
ـ به جای خوابیدن و اهمیت ندادن می توانستی خودت اینها را جمع کنی.
شوهرش جوابی نداد. چشمهایش را زیر پلکهایش پنهان کرد و ناگهان فکری به خاطرش رسید و او را به هیجان آورد و با خود گفت: «چه می شود اگر چشمهایم را باز کنم و بتوانم ببینم.»
شور و هیجان ناشی از امید، تمام وجودش را فرا گرفت. همسرش به او نزدیک شد و با دیدن دستمال خونین بی درنگ عصبانیتش فرونشست و با مهربانی گفت: «طفلکی! چی شد؟»
بعد باند را که ناشیانه بسته بود، باز کرد. در این هنگام مرد از ته دل می خواست زنش را که روبرویش نشسته بود ببیند، درست همانجا که یقین داشت زنش نشسته؛ اما مطمئن شد که او را نمی بیند و بااین اطمینان چشمهایش را گشود. زن درحالی که لبخندی بر لب داشت، گفت: «خواب زده من! پس بالاخره بیدار شدی!»
سکوتی بین آنها برقرار شد و پس از چندلحظه مرد گفت: «من کور شدم؛ نمی توانم ببینم.»
زن با ناشکیبایی گفت: «اینقدر احمق بازی در نیاور! با همه چیز که نمی شود شوخی کرد.»
ـ خیلی دلم می خواست شوخی بود؛ اما من واقعاً کور شده ام و چیزی نمی توانم ببینم.
ـ خواهش می کنم نترسانم. مرا نگاه کن. من اینجا هستم. چراغ هم روشن است.
ـ می دانم کجایی. صدایت را می شنوم و می توانم لمست کنم. همینطور می توانم بفهمم که چراغ را روشن کردی؛ اما من کور شده ام.
زن شروع به گریه کرد و خودش را به آغوش شوهرش انداخت.
ـ نه. بگو که حقیقت ندارد.
گلها روی دستمال خونین و زمین افتاده بود و ازانگشت مرد همچنان خون می آمد. مرد جور دیگری خواست حرفش را بزند. پس درحالی که لبخند حزن انگیزی بر لب داشت، زیر لب گفت: «این که چیزی نیست؛ من همه چیز را سفید می بینم.»
زن شوهرش را درآغوش گرفت و به آرامی پیشانی و صورت و چشمهای او را بوسید.
ـ خیالت راحت باشد. خوب خواهی شد. تو که مریض نبودی. هیچکس ناگهان کور نمی شود. شاید... چه اتفاقی افتاد؟ چی حس کردی؟ چه وقت و کجا این اتفاق افتاد؟ نه؛ حالا نگو. باید اول نزد چشم پزشک برویم. دکتری را درنظر داری؟
ـ افسوس نه؛ آخر ما که هیچکداممان حتی عینک هم لازم نداشتیم.
ـ چطور است تو را به بیمارستان ببرم.
ـ فکر نمی کنم اورژانس بیمارستان بخشی برای کوری داشته باشد.
ـ راست می گویی. شاید بهتر است مستقیم نزد یک چشم پزشک برویم. الآن از دفترچه راهنما، شماره مطب یک چشم پزشک را در همین نزدیکی پیدا می کنم.
بعد بلند شد و همچنان از شوهرش سوال می کرد.
ـ هنوز فرقی نکرده؟
ـ اصلاً.
ـ خوب دقت کن. حالا چراغ را خاموش می کنم. حالا چی؟
ـ هیچ.
ـ یعنی چه؟
ـ یعنی هیچ؛ فقط سفیدی است، مثل اینکه تیرگی اصلاً وجود ندارد!
مرد در این حال صدای ورق زدن دفترچه راهنمای تلفن را می شنید. همسرش برای جلوگیری از اشکش دماغش را بالا می کشید. سرانجام درحالی که آه می کشید، گفت: «این خوب است. امیدوارم وقت ویزیت به ما بدهد.»
سپس شماره ای گرفت. بعد پرسید: «آنجا مطب دکتر است؟ دکتر هست؟ می توانم با دکتر حرف بزنم؟... نه؛ دکتر مرا نمی شناسد؛ اما وضعیت خیلی اورژانسی است... بله، خواهش می کنم... می فهمم... پس من وضعیت را برای شما شرح می دهم. خواهش می کنم تمام حرفهایم را به طور دقیق برای دکتر بازگو کنید. ماجراازاین قرار است که شوهرم به طور ناگهانی کور شده... بله، بله، یکدفعه... نه، نه، او مریض دکتر نیست؛ حتی در تمام عمرش عینک هم نمی زده. قدرت دیدش خیلی بالا است؛ من هم همینطور. دیدم خیلی خوب است... خیلی متشکرم؛ پس منتظر هستم... بله آقای دکتر... خیلی ناگهانی... می گوید فقط سفیدی می بینم... نه من به هیچ وجه نمی دانم چه اتفاقی افتاده. اصلاً وقت نشد تا ازش بپرسم... خیلی متشکرم. همین حالا می آییم. همین حالا.»
مرد کور بلند شد. همسرش گفت: «بگذار اول ترتیب این انگشت را بدهم.»
بعد برای چند لحظه رفت و با شیشه آب اکسیژنه و ید و پنبه و تنظیف برگشت. همانطور که زخم را پانسمان می کرد، یکدفعه به طرف شوهرش برگشت و پرسید: «ماشین را کجا گذاشتی؟ با این وضعیت ممکن نبود بتوانی رانندگی کنی. شاید هم خانه بودی که اینطور شد؟»
ـ نه؛ در خیابان و پشت چراغ قرمز بودم. یکی مرا به خانه رساند. ماشین تو کوچه بغلی است.
ـ بسیار خوب. پس برویم پایین و تو دم در بمان تا من ماشین را پیدا کنم. سوئیچ کجاست؟
ـ نمی دانم! آن مرد سوئیچ را به من برنگرداند.
ـ کی؟
ـ همان که مرا به خانه رسانده. یک مرد بود.
ـ بی شک یک جایی گذاشته. به اطراف نگاهی می اندازم.
ـ فایده ندارد. او اصلاً توی خانه هم نیامد.
ـ اما سوئیچ باید یک جایی باشد.
ـ بی شک فراموش کرده و سوئیچ را اشتباهاً با خودش برده.
ـ همین یکی را کم داشتیم!
ـ حالا سوئیچ خودت را بردار؛ آن را هم بعداً پیدا می کنیم.
ـ بسیار خوب. برویم. دستم را بگیر.
بعد مرد کور گفت: «بمیرم بهتر است تا توی این وضعیت بمانم.»
ـ بس است. چرت و پرت نگو؛ به اندازه کافی مصیبت داریم.
ـ این من هستم که کور شدم نه تو. تو نمی توانی این را بفهمی.
ـ دکتر معالجه ات می کند؛ خیالت راحت باشد.
ـ خیالم راحت است!
وقتی به پایین رسیدند، زن چراغ راهرو را روشن کرد و به آرامی در گوش شوهرش گفت: «همینجا بمان! اگر همسایه ها آمدند، عادی با آنها حرف بزن و بگو که منتظر منی. هیچکس نمی تواند با دیدنت بفهمد که نمی بینی. تازه ضرورتی هم ندارد که همه چیز را برای مردم توضیح دهیم.»
ـ باشد. فقط طولش نده.
زن باشتاب بیرون رفت. همسایه ای نیامد و نرفت. مرد کور به تجربه می دانست که تا وقتی صدای تایمر به گوش می آید، چراغ راهرو روشن خواهد بود؛ پس وقتی صدا به گوشش نمی رسید، کلید برق را می زد. حالا این روشنایی مخصوص برایش تبدیل به صدا شده بود. دلیل طول دادن زنش را نمی توانست بفهمد. کوچه بسیار نزدیک بود و تنها هشتادنود قدم با آنجا فاصله داشت. با خود فکر کرد اگر دیر شود، دکتر خواهد رفت. بی اختیار دست چپش را بالا آورد تا ساعتش را نگاه کند. گویی ناگهان دردی تمام وجودش را فراگرفت که لبش را جمع کرد. شکر می کرد که در این هنگام کسی از همسایه ها در آنجا نبود؛ چون اگر در همان لحظه کسی با او حرف می زد، نمی توانست جلو گریه اش را بگیرد. یک ماشین در خیابان توقف کرد. مرد با خود گفت: «بالاخره آمد!»
اما خیلی زود فهمید که این صدای موتور ماشینش نیست و صدای یک موتور دیزیلی است. با خود گفت: «حتماً تاکسی است.»
بعد دوباره کلید برق را زد. زنش با ناراحتی و عصبانیت آمد تو.
ـ این مرد نیکوکار تو که جوانمردی از سر و رویش می بارید، ماشین ما را دزدیده!
ـ ممکن نیست! بی شک خوب جستجو نکردی.
ـ البته که خوب گشتم. من که چشمم عیبی نکرده!
جمله آخر بی اراده از دهانش خارج شده بود. حرفش را تغییر داد.
ـ تو گفتی ماشین توی کوچه بغلی است. نیست. شاید توی یک کوچه دیگر گذاشته باشد.
ـ نه، نه؛ اطمینان دارم که توی همین کوچه پارک کرد.
ـ پس حتماً ناپدید شده!
ـ پس سوئیچ کجاست؟
ـ گویا از وضعیتت سوءاستفاده کرده و ماشین را دزدیده.
ـ من را بگو که مانع ورودش به خانه شدم تا مبادا چیزی بدزدد! اگر تا آمدن تو پیشم مانده بود، نمی توانست ماشین را بدزدد.
ـ حالا بریم. تاکسی منتظر است.
ـ خدا می داند که حاضرم یک سال از زندگیم را بدهم تا این دزد مکار هم کور بشود!
ـ داد نزن.
ـ اصلاً دزد زندگیش را ببرد. شاید هم دوباره پیدایش بشود!
ـ عجب! پس فکر می کنی که فردا در می زند و می گوید که اشتباهی ماشین را برده و برای عذرخواهی آمده و می خواهد ببیند بهتر شدی یا نه؟
دیگر تا رسیدن به مطب هیچ حرفی نزدند. زن تلاش می کرد تا دیگر به ماشین فکر نکند. در طول مسیر دست شوهرش را با مهربانی می فشرد و مرد که سرش پایین بود تا راننده از آیینه نتواند چشمهایش را ببیند، پیاپی با خودش می گفت: «چطور چنین بلایی به سرم آمده؟ چرا من؟»
هر دفعه که تاکسی توقف می کرد و صدای ترافیک و صداهای بلند دیگر را هم می شنید، مثل زمانی بود که بارها برای همه ما پیش می آید که هنوز خوابیم و صداهای بیرون در ناخودآگاه از ملافه سفیدی که دور خود پیچیده ایم تو می آید. مرد کور سرش را تکان داد و آهی کشید. زن با دلسوزی لپش را نوازش کرد و بااین کار به او می گفت: «آرام باش! من کنارت هستم.»
مرد سرش را روی شانه زنش گذاشت و اهمیتی نمی داد که راننده درمورد آنها چه فکر می کند. مانند بچه ها فکر کرد که: «اگر تو هم به درد من دچار می شدی، نمی توانستی رانندگی کنی!»
بی اهمیت به این فکر ابلهانه خوشحال بود که در چنین نومیدی ای هنوز عاقلانه فکر می کند. وقتی زنش او را با احتیاط از تاکسی پیاده کرد، هنوز آرام می نمود؛ اما هنگامی که به درون مطب رفت که از عاقبت کارش باخبر شود، با صدایی آرام و لرزان به زنش گفت: «نمی دانم در چه وضعی از اینجا بیرون خواهم رفت.»
بعد، ناامیدانه سرش را تکان داد.
زن به منشی گفت: «من نیم ساعت پیش برای وضعیت شوهرم زنگ زدم.»
منشی آنها را به اتاق کوچکی راهنمایی کرد که چند بیمار دیگر هم منتظر بودند. پیرمردی که چشم بند سیاهی به یک چشمش بود، پسر کوچکی با چشمهای چپ به همراه زنی که بی شک مادرش بود. یک دختر با عینکی دودی و دو نفر دیگر که هیچ خصوصیت آشکاری در آنها نبود؛ اما هیچکدام کور نبودند. هیچ کوری نزد دکتر نمی رود. زن شوهرش را روی صندلی نشاند و چون صندلیهای دیگر خالی نبود، کنار شوهرش ایستاد و آرام در گوشش نجوا کرد که: «باید منتظر باشیم.»
مرد که صدای دیگران را در اتاق شنیده بود، فهمید که چرا باید منتظر باشند. اکنون دلواپسی دیگری به سراغش آمده بود. با خود می اندیشید که هرچه دکتر دیرتر او را معاینه کند، درمان کوری اش غیرممکن تر می شود. بی قرارانه روی صندلی تکان خورد. دلش می خواست این احساس خود را برای زنش بگوید؛ ولی در همین موقع در اتاق انتظار باز شد و منشی گفت: «شما بفرمایید!»
بعد به مریضهای دیگر گفت: «چون وضعیت این آقا اورژانسی است، دکتر چنین دستوری داده.»
مادر پسری که چشمش چپ بود، با اعتراض گفت که نوبت آنها است و اولین کسی بوده که آمده و اکنون یک ساعت می شود که منتظر است. دیگران هم زیر لب از او حمایت کردند؛ اما هیچکس حتی آن زن که اعتراض می کرد، نتوانست دنباله اش را بگیرد تا مبادا دکتر ناراحت شود و به خاطر این گستاخی، آنها را بیشتر در انتظار بگذارد. چنین چیزی بعضی وقتها اتفاق می افتد. پیرمردی که چشم بند داشت با لحن سخاوتمندانه ای گفت: «این مرد بیچاره وضعش از ما بدتر است. بگذارید اول او برود.»
مرد کور چون به داخل مطب رفته بود، حرفش را نشنید. زنش گفت: «از توجه شما متشکرم دکتر. آخر شوهرم...»
بعد سکوت کرد؛ چون او به درستی نمی دانست جریان از چه قرار است؛ تنها فهمیده بود که شوهرش کور شده و ماشینشان را برده اند. دکتر گفت: «لطفاً بنشینید.»
بعد خودش به مریضش کمک کرد تا روی صندلی بنشیند. سپس دست مرد کور را لمس کرد و با این کار او را به طور مستقیم طرف خطابش قرار داد.
ـ حالا برایم بگو که ماجرا چیست؟
مرد کور گفت: «توی ماشین و پشت چراغ قرمز نشسته بودم که یکدفعه دیگر نتوانستم چیزی ببینم.»
بعد گفت که چندنفر به کمکش آمدند و زنی که از صدایش می شد فهمید مسن است، گفت که شاید مربوط به اعصابش باشد و بعد هم چون خودش به تنهایی نمی توانست کاری کند، مردی او را به خانه رساند و ادامه داد: «حالا همه چیز را سفید می بینم، دکتر.»
مرد کور از دزدی ماشین چیزی نگفت. دکتر پرسید: «آیا هیچوقت در گذشته چنین چیزی یا شبیه این برای شما پیش آمده است؟»
ـ نه آقای دکتر. من حتی عینک هم نمی زنم.
ـ گفتید که ناگهان اینطور شدی؟
ـ بله آقای دکتر. مثل اینکه چراغی یکدفعه خاموش؛ یا نه بهتر است بگویم، یکدفعه روشن شود!
ـ در چند روز گذشته تغییری در بینایی خود حس نکردید؟
ـ نه آقای دکتر.
ـ آیا در خانواده تان سابقه کوری داشتید.
ـ در میان فامیل و کسانی که می شناسم، هیچکدام!
ـ دیابت دارید؟
ـ نه.
ـ سفلیس چطور؟
ـ نه آقای دکتر.
ـ فشار خون یا ناراحتی عروق و یا سلولهای مغزتان...
ـ مغز را نمی دانم؛ اما به بقیه مبتلا نیستم. در محل کار به طور مرتب و کامل مارا معاینه می کنند.
ـ در این دو روز سرتان محکم به جایی نخورده؟
ـ نه آقای دکتر.
ـ سنتان چقدر است؟
ـ سی وهشت سال.
ـ خوب، اجازه بدهید چشمهایتان را معاینه کنم.
مرد کور تا آنجا که ممکن بود چشمهایش را باز کرد. گویی می خواست کار معاینه را برای دکتر راحت کند. دکتر بازوی او را گرفت و او را پشت دستگاه اسکنر نشاند. اگر قدری تخیل خود را به کار بیندازی، مانند نمونه جدیدی از اتاقک اعتراف کلیسا بود؛ اما چشمها اعتراف می کردند و طرف مقابل می توانست به راحتی در عمق روح نفوذ کند. دکتر گفت: «چانه تان را در اینجا قرار دهید و چشمهایتان را باز نگه دارید. تکان نخورید.»
زن به مرد نزدیک شد و دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت: «خوب می شود. خیالت راحت باشد.»
دکتر دوربین دوچشمی را که در کنارش بود به بالا و پایین حرکت داد. پیچهایش را با دقت چرخاند و شروع به معاینه ای دقیق کرد. قرنیه عیبی نکرده، سفیده چشم معمولی و عنبیه هم سالم بود. شبکیه اشکال نداشت، عدسی سالم بود، در زردی چشم نیز چیزی مشاهده نمی شد و عصب نیز بی نقص بود. هیچ کجا نشانی از نقص دیده نمی شد. دستگاه را به کناری راند و چشمهایش را مالید و بی هیچ حرفی دوباره شروع به معاینه کرد. وقتی کارش تمام شد، آثار تعجب در صورتش آشکار بود.
ـ هیچ عیبی ندیدم. چشمهایتان کاملاً سالم هستند!
زن با خوشحالی دستهایش را به هم مالید و با هیجان فریاد زد: «نگفتم، نگفتم عیبی نداری؟»
مرد بی توجه به حرف زنش، گفت: «می توانم چانه ام را بردارم؟»
دکتر گفت: «البته. عذر می خواهم.»
ـ اگر اینطور باشد که می گویید و چشمهایم سالم اند، پس چرا کور شده ام؟
ـ حالا نمی دانم. باید با دقت بیشتری آزمایشهای بیشتری انجام دهیم. آزمایشهایی مثل اِکوگرافی، نوار مغزی...
ـ یعنی گمان می کنید به مغز ربطی داشته باشد؟
ـ احتمال دارد؛ اما احتمالش خیلی ضعیف است.
ـ بااین وجود شما می گویید که در چشم من هیچ اشکالی نمی بینید؛ آیا واقعاً همین طور است؟
ـ خیلی عجیب است! می خواهم بگویم که این کوری ای که ادعا می کنید، اکنون توجیه علمی ندارد.
ـ آیا در کوری من شک دارید؟
ـ به هیچ وجه. مشکل این است که مورد شما غیرعادی است. من طی سالها پزشکی تاکنون به چنین مساله ای برنخوردم و حتی می توانم با اطمینان بگویم که در تاریخ پزشکی هم چنین مساله ای پیش نیامده.
ـ حالا فکر می کنید درمان دارد؟

نظرات کاربران درباره کتاب کوری

فضای سیاه و چندش آوری داره! اتفاقاتش هنوز تو ذهنمه!
در 1 هفته پیش توسط
شروعش که عالیه متن روان و قابل فهم..
در 2 هفته پیش توسط
یکی از بهترین کتاب هایی که حتما باید خوانده شود.
در 2 هفته پیش توسط
عالیه..حتما بعد از خوندنش کتاب بینایی رو هم بخونید‌... از همین نویسنده است ...در واقع ادامه ی داستان کوری هست
در 3 هفته پیش توسط
فضای داستان انقدر دقیق و خوب توصیف شده بود که در تک تک موقعیت ها انگار خودت، جای شخصیت داستان هستی و تمام عواطفشو در موقعیت های مختلف احساس می کنی . در داستان ، متوجه میشی نعمت بینایی چقدر بزرگه و بعد متوجه میشی واقعا اگر جای اونا بودی تا کجا می تونستی انسانیت رو زیر پا نگذاری ، خیلی از شخصیت ها که بد نبودند، به خاطر زنده موندن ، کم کم دست به کارهای بدی می زدند و تو مدام به خودت میگی که در همه حال انسان باید مراقب کارهای خودش باشه تا عاقبت بخیر شه . در کل داستان به خاطر موضوع نو و فضاسازی قابل درک ، ارزش خوندن داره.
در 3 هفته پیش توسط