فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سرگذشت ندیمه

نسخه الکترونیک کتاب سرگذشت ندیمه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سرگذشت ندیمه

در اتاقی می‌خوابیدیم که زمانی سالن ورزش بود. روی کف چوبی لاک و الکل خورده سالن خطوط و دایره‌هایی دیده می‌شد که در گذشته برای مسابقات کشیده بودند. حلقه‌های تور بسکتبال هنوز بود، اما از خود تورها خبری نبود. دور تا دور سالن برای تماشاچی‌ها بالکن ساخته بودند. احساس می‌کردم بوی تند عرق، آمیخته به بوی شیرین آدامس و عطر دختران تماشاچیِ آن زمان در مشامم مانده است. در همین سالن مجالس رقص برپا می‌کرده‌اند. ضجه‌ای حزن‌انگیز، حلقه‌های گل کاغذی، آدمک‌های مقوایی و توپ چرخانی از آینه که گَردِ نور بر سر حضار در حالِ رقص می‌پاشید.
سالن شاهد معاشقه‌های قدیمی، تنهایی و انتظار بود، انتظار برای چیزی بی‌شکل و بی‌نام. هنوز آن اشتیاق را به خاطر دارم، اشتیاق چیزی که همواره در شرف روی دادن بود...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سرگذشت ندیمه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

شب

فصل یکم

در اتاقی می خوابیدیم که زمانی سالن ورزش بود. روی کف چوبی لاک و الکل خورده سالن خطوط و دایره هایی دیده می شد که در گذشته برای مسابقات کشیده بودند. حلقه های تور بسکتبال هنوز بود، اما از خود تورها خبری نبود. دور تا دور سالن برای تماشاچی ها بالکن ساخته بودند. احساس می کردم بوی تند عرق، آمیخته به بوی شیرین آدامس و عطر دختران تماشاچیِ آن زمان در مشامم مانده است. از روی عکس ها معلوم بود که دخترها ابتدا دامن های بلند، بعد مینی ژوپ و بعد شورت داشته اند، و سرانجام گوشواره و موهای رنگ شده سبز سیخ سیخ. در همین سالن مجالس رقص برپا می کرده اند: نغمه ممتد موسیقی با نوای لایه لایه نامحسوس، در سبک های مختلف و با پیش زمینه ای از آوای طبل ها. ضجه ای حزن انگیز، حلقه های گل کاغذی، آدمک های مقوایی و توپ چرخانی از آینه که گَردِ نور بر سر حضار در حالِ رقص می پاشید.
سالن شاهد معاشقه های قدیمی، تنهایی و انتظار بود، انتظار برای چیزی بی شکل و بی نام. هنوز آن اشتیاق را به خاطر دارم، اشتیاق چیزی که همواره در شرف روی دادن بود و به هیچ وجه به دستانی که آن جا و آن زمان در فضای کوچک پشت خانه یا دورتر، در پارکینگ یا اتاق تلویزیون، تنمان را لمس می کرد ربطی نداشت، تلویزیونی که صدایش کم می شد و فقط نور تصاویرش روی تن های پر تب و تاب سوسو می زد.
در تب اشتیاق آینده می سوختیم. شعله این عطش سیری ناپذیر چطور در وجودمان روشن شده بود؟ حسی که فضا را آکنده بود؛ این حس حتی هنگام تلاش برای خوابیدن روی تخت های سفری نیز با ما بود، تخت ها را با فاصله چیده بودند تا نتوانیم با هم حرف بزنیم. ملافه هایمان فلانل بود، مثل ملافه بچه ها. پتوهای ارتشی داشتیم، پتوهای قدیمی که مارک یو. اس. رویشان را هنوز می شد خواند. لباس هایمان را تمیز و مرتب تا می کردیم و روی عسلی های پای تخت می گذاشتیم. نور چراغ ها را کم می کردند، اما نه خاموش. عمه سارا و عمه الیزابت مدام در اتاق گشت می زدند. باتوم های برقیشان از تسمه های کمربندهای چرمیشان آویزان بود.
اسلحه نداشتند، حتی آن قدر مورد اعتماد نبودند که اسلحه تحویل بگیرند. اسلحه مختص نگهبان ها بود که از بین فرشته ها انتخاب می شدند. نگهبان ها بجز مواقعی که فراخوانده می شدند اجازه نداشتند وارد ساختمان شوند و ما به استثنای مواقع پیاده روی در زمین فوتبال اجازه نداشتیم از آن خارج شویم. دور تا دور زمین فوتبال حصار و روی حصار سیم خاردار کشیده بودند. دو بار در روز و هر بار دو به دو در زمین فوتبال قدم می زدیم. فرشته ها بیرون زمین و پشت به ما می ایستادند. از آن ها می ترسیدیم؛ نه، فقط ترس نبود. کاش نگاهمان می کردند. کاش می توانستیم با آن ها حرف بزنیم. آن زمان فکر می کردیم اگر این طور می شد، چیزی تغییر می کرد، معامله ای انجام می شد یا بده بستانی. به هر حال ما هنوز بدن هایمان را داشتیم. اما این ها همه وهم و تخیل بود.
یاد گرفتیم بدون صدا زمزمه کنیم. در هوای نیمه تاریک وقتی فرشته ها حواسشان به ما نبود، می توانستیم بازوهایمان را دراز کنیم و دستان هم را لمس کنیم. لب خوانی را هم یاد گرفتیم. سرمان را کج روی بالش می گذاشتیم و به دهان هم خیره می شدیم، بعد اسممان را به یکدیگر می گفتیم:
آلما. جِینِن. دولورِس. مویرا. جون.

بخش دوم

خرید

فصل دوم

یک صندلی، یک میز، یک چراغ. روی سقف سفید نقش برجسته یک تاج گل با دایره ای صاف در وسط آن که به چشمی از کاسه درآمده می ماند، دیده می شود. حتما زمانی یک چلچراغ آن جا آویزان بوده است. هر چیزی را که بتوان طنابی به آن بست کنده و بُرده بودند.
یک پنجره، دو پرده سفید. زیر پنجره یک صندلی با کوسنی کوچک. وقتی پنجره نیمه باز است ــ پنجره فقط تا نیمه باز می شود ــ هوای تازه به داخل اتاق می آید و پرده ها را تکان می دهد. می توانم دست به سینه روی مبل یا صندلی کنار پنجره بنشینم و منظره اتاق را تماشا کنم. نور خورشید از میان پنجره به داخل می خزد و روی کف اتاق پخش می شود. بوی روغن جلا را حس می کنم. کف اتاق قالیچه ای پهن است، بیضی شکل، از لته های بافته شده. همان چیزی که آن ها دوست دارند: صنایع دستی سنتی. چیزی که زن ها هنگام بی کاری از اشیای به درد نخور می سازند. این یعنی بازگشت به ارزش های سنتی. آنچه را که نمی خواهی، ضایع نکن. من در حال ضایع شدن نیستم. چرا می خواهم؟
روی دیوارِ بالای مبل یک تصویر قاب شده است. اما قاب شیشه ندارد. تصویر رنگ و روغن چند گل: زنبق های آبی. نگه داشتن عکس گل ها هنوز مجاز است. همه ما یک عکس، یک مبل و یک پرده سفید مشابه داریم؟ یعنی دستور دولت است؟
عمه لیدیا گفت، فکر کنید در ارتشید.
یک تخت. یک نفره. تشکی نیمه سفت با روتختی پشمی سفید. روی تخت هیچ اتفاقی نمی افتد، بجز خواب، یا بی خوابی. سعی می کنم زیاد فکر نکنم. حالا دیگر فکر کردن هم باید مثل چیزهای دیگر سهمیه بندی شود. خیلی از مسائل ارزش فکر کردن ندارند. فکر کردن فرصت های آدم را از بین می برد و من می خواهم دوام بیاورم. می دانم چرا تصویر رنگ و روغن زنبق های آبی شیشه ندارد و چرا پنجره فقط تا نیمه باز می شود و چرا شیشه اش نشکن است. نگرانیشان از بابت فرار ما نیست. نمی توانیم زیاد دور شویم. نگران اوج گرفتن خیالمان هستند؛ نگران راه هایی که فقط در درون آدم باز می شوند و به انسان روحیه و برتری می دهند.
بله. صرف نظر از این جزئیات، این اتاق می توانست اتاق پذیرایی دانشکده باشد، برای میهمانانی که چندان مهم نبودند یا اتاقی باشد در یک پانسیون قدیمی، برای بانوانی که در مضیقه اند. و این دقیقا همان وضعیتی است که ما دچارش شده ایم. ما در مضیقه ایم. آن عده از ما که هنوز دوام آورده ایم در مضیقه ایم.
اما یک صندلی، نور خورشید، گل ها؛ نباید از آن ها غافل ماند. زنده ام، زندگی می کنم، نفس می کشم، دستم را بیرون می برم، زیر نور خورشید. محل زندگیم زندان نیست، یک مزیت اجتماعی است، این حرف عمه لیدیا بود که همیشه نظرات مختلفی مطرح می کرد.
زنگی که زمان را اندازه گیری می کند به صدا درآمده است. این جا زمان با زنگ ها سنجیده می شود، مثل دیرهای قدیمی. و درست مثل دیرها تعداد آینه ها اندک است.
از روی صندلی بلند می شوم. پاهایم را زیر نور خورشید دراز می کنم. کفش های قرمز به پا دارم، پاشنه هایش برای حفظ سلامتی ستون فقراتم کوتاه است و برای رقص مناسب نیست. دستکش های قرمزم روی تخت است. آن ها را برمی دارم و به دست می کنم، انگشت به انگشت. غیر از لفاف های دور صورتمان یکسره قرمزپوشیم: رنگ خون که شاخص وضعیت و جایگاه ماست. دامن هایمان ماکسی است، بلند، و به حائل پهن و صافی که تا روی سینه ها می آید وصل است. آستین هایمان بلند است. لفاف های سفید نیز اجباری است. لفاف ها برای این است که نتوانیم کسی یا چیزی را ببینیم و دیگران نیز نتوانند ما را ببینند. رنگ قرمز به من نمی آید، قرمز رنگ مورد علاقه ام نیست. سبد خرید را برمی دارم و روی دستم می اندازم.
درِ اتاق ــ نه اتاق من. نمی خواهم بگویم مال من ــ قفل نیست. در واقع درست بسته نمی شود. به راهرو که با روغن جلا برق افتاده می روم. وسط راهرو یک کناره پهن کرده اند؛ صورتی چرک. کناره مثل راهی جنگلی، مثل فرشی سلطنتی راه را نشانم می دهد.
فرش پیچ می خورد و از راه پله جلویی پایین می رود. من هم با آن می روم، یک دست روی نرده، نرده ای که زمانی درخت بوده، درختی که یک قرن پیش بریده شده و آن قدر سابیده شده که جلا یافته. خانه سبک اواخر عهد ویکتوریا را دارد؛ خانه ای اجدادی که برای خانواده ای بزرگ و ثروتمند ساخته شده. ساعتی قدی در راهرو که زمان را تقسیم می کند و سپس دری که به اتاق نشیمن سایه روشنِ توضیح ها و کنایه ها باز می شود، اتاق نشیمنی که هیچ وقت در آن نمی نشینم، فقط می ایستم یا زانو می زنم. در انتهای راهرو، بالای درِ ورودی کتیبه ای با شیشه های رنگی: گل های قرمز و آبی.
روی دیوار هال آینه ای هست. اگر سرم را طوری بچرخانم که لفاف سفیدِ دورِ صورتم مسیر نگاهم را به سمت آینه سوق دهند، هنگام پایین رفتن از پله ها می بینمش، مدوّر، محدّب، ستونی شیشه ای، مثل چشم ماهی، و تصویر خودم در آن چون سایه ای کج و معوج، تقلیدی هزل آمیز از خودم، پری ای با شنل قرمز، که یک لحظه به قهقرای بی قیدی خطرآفرینی سوق می یابد، راهبه ای غرق خون.
پایین پله ها آویزی برای چتر و کلاه گذاشته اند، از چوب، با دندانه های گرد چوبی که به بالا انحنا می یابند و مثل قلاب هایی به شکل برگ سرخس هستند. چند چتر به آن آویزان است: سیاه برای فرمانده، آبی برای زن فرمانده و دیگری که مال من است و قرمز. چتر قرمز را برنمی دارم، چون از پنجره معلوم است که روزی آفتابی است. نمی دانم زن فرمانده در اتاق نشیمن هست یا نه. عادت ندارد همیشه بنشیند. گاهی می شنوم که در اتاق راه می رود، ابتدا گامی سنگین و پرصدا و بعد قدمی آهسته و بی صدا همراه با ضربه ملایم عصایش روی فرش سرخ چرک مُرد.
از راهرو می گذرم، از کنار درِ اتاق نشیمن و درِ مشرف به اتاق ناهارخوری رد می شوم و درِ انتهای هال را باز می کنم و وارد آشپزخانه می شوم. این جا دیگر از بوی روغن جلا خبری نیست. ریتا این جاست، پشت میز آشپزخانه با پوشش لعاب لب پر شده ایستاده است. همان لباس معمول سبز کم رنگ مارتا را به تن دارد که مثل لباس جراح های قدیمی است. لباسش شکل لباس من است، بلند و پوشیده، اما یک پیش بند به آن آویزان است و لفاف صورت و روبنده هم ندارد. موقع بیرون رفتن روبند می زند، اما هیچ کس اهمیت نمی دهد که کسی چهره مارتا را می بیند یا نه. دارد نان می پزد، خمیر را وَرز و بعد شکل می دهد.
ریتا مرا می بیند و سر تکان می دهد، نمی دانم به علامت خوشامدگویی یا فقط به نشان آگاهی از حضور من. دستان آردی اش را روی پیش بندش تمیز می کند و کشو را پی ژتون زیر و رو می کند. با اخم سه ژتون جدا می کند و به من می دهد. اگر لبخند بزند، چهره اش مهربان و صمیمی می شود. اما این اخم از سر بغض نیست: رنگ قرمز لباس و معنای آن دلخورش کرده است. فکر می کند ممکن است مریض شوم یا بلایی به سرم بیاید.
گاهی پشت درهای بسته گوش می ایستم، کاری که پیش ترها هرگز نمی کردم. زیاد فال گوش نمی ایستم، چون نمی خواهم کسی مُچم را بگیرد. اما یک بار شنیدم که ریتا به کورا می گفت حاضر نیست تن به این پستی بدهد.
کورا گفت، هیچ کس چنین چیزی از تو نخواسته. از این گذشته، فکر می کنی از تو چه کاری برمی آد؟
ریتا گفت، می رم به مستعمرات. اونا می تونن این کار رو بکنن.
کورا گفت، با اون همه زن اجاق کور و قحطی و هزار درد بی درمون؟ بلا به دور.
نخود سبز پوست می کردند. حتی از میان درِ نیم بسته هم صدای آرام نخودهای سفت را که داخل کاسه فلزی می افتاد می شنیدم. صدای ریتا را شنیدم، غرولند یا آه، از سر اعتراض یا به نشان موافقت.
کورا گفت، به هر حال اونا این کار رو برای همه ما می کنن. دست کم خودشون که این طور می گن. اگه لوله های من رو نبسته بودن، اون طرف می تونست خود من باشه، گیرم باید ده سال جوون تر بودم. زیادم بد نیست. نمی شه گفت کار سختیه.
ریتا گفت، به هر حال بهتره اون به جای من باشه. و من در را باز کردم. چهره هاشان شبیه چهره زنانی بود که غیبت کسی را می کنند و گمان می کنند طرف حرف هایشان را شنیده: معذب، اما کمی گستاخ، طوری که انگار حق داشته اند آن حرف ها را بزنند. آن روز کورا به نظرم دوست داشتنی تر از معمول بود، ریتا هم.
آن روز به رغم چهره عبوس و لبان به هم فشرده ریتا دوست داشتم همان جا در آشپزخانه بمانم. ممکن بود کورا از گوشه ای از خانه آب لیمو و کهنه گردگیری به دست پیدایش بشود و ریتا قهوه دَم کند. در خانه فرمانده ها هنوز قهوه واقعی به هم می رسد. و ما پشت میز ریتا می نشستیم که البته دیگر مال ریتا نیست، همان طور که میز من دیگر به من تعلق ندارد، و حرف می زدیم؛ در باره دردها و رنج ها، بیماری ها، پاهایمان، پُشتمان، تمام آسیب ها و لطماتی که بدن هایمان مثل بچه های شیطان ممکن بود دچارشان شود. هر از گاه بین حرف های یکدیگر سرمان را به علامت تایید تکان می دادیم که یعنی بله، همه اش را می دانیم. شیوه های درمان دردهایمان را به هم می گوییم و هر یک سعی می کنیم نوای بلایای جسمانیمان را پیش از دیگری ساز کنیم. با صدایی آرام و محزون مثل کبوترهای روی بام، آرام آرام شکوه می کنیم. می گوییم، می دونم چی می گی، گاهی هم مسن ترها حرف جالبی می زنند: می شنوم از کجا داری می آی، پنداری خود صدا مسافری است که از راه دور می رسد.
حرف های بی ارزشی که حالا مشتاق شنیدنشان هستم. دست کم حرف و سخن است، مبادله ای است، هر چند فقیرانه.
یا غیبت می کردیم. مارتاها همه چیز را می دانند، با هم حرف می زنند و نقل اخبار غیررسمی را از خانه ای به خانه دیگر می برند. بی شک آن ها هم مثل من پشت درها فال گوش می ایستند و حتی بدون نگاه کردن هم همه چیز را می بینند. گاهی حرف هایشان به گوشم رسیده است و بعضی حرف های خصوصیشان را شنیده ام، مرده به دنیا اومد یا با میل بافتنی راست فرو کرد تو شیکمش. گمونم از حسادت بوده، از حسودی می سوخت یا با لحنی تحریک آمیز: دختره از توالت شور استفاده کرد. فی الفور کارگر افتاد، اما گمونم مزه اش رو چشید. لابد مرده خیلی مست بوده، اما دست دختره رو شد.
یا در پخت نان به ریتا کمک می کردم و دستانم را در آن گرمای مطبوع و مقاوم که شبیه بشره انسانی بود فرو می بردم. سراپای وجودم غرق عطش لمس کردن چیزی غیر از پارچه و چوب است. یکسره مشتاق ارتکاب عمل لمس کردن هستم.
اما حتی اگر تقاضا می کردم، حتی اگر تا این حد خلاف آداب رفتار می کردم، ریتا اجازه نمی داد. او خیلی می ترسید. مارتاها نباید با ما گرم بگیرند.
گرم گرفتن یعنی مثل برادر رفتار کردن. لوک این را به من گفت. او گفت برای خواهرانه رفتار کردن هیچ کلمه ای نداریم، گفت اگر بخواهیم از خودمان کلمه ای درآوریم، باید بگوییم خواهریت. او عاشق این جور جزئیات بود، ریشه کلمات، کاربردهای عجیبشان. به خاطر این جور فضل فروشی ها مسخره اش می کردم.
ژتون ها را از دست ریتا می گیرم. روی ژتون ها تصویر کالاهای مربوطه کشیده شده: یک دو جین تخم مرغ، یک تکه پنیر، چیزی قهوه ای که گویا استیک است. آن ها را در جیب کوچک و زیپ دارِ روی آستینم که جواز عبورم را نیز در آن جا می دهد می گذارم.
ریتا می گوید: «بهشون بگو تخم مرغ تازه می خوای، نه مثل اون دفعه. بگو جوجه، نه مرغ. بهشون بگو برای کی می خوای تا سرت کلاه نذارن.»
می گویم: «باشد.» لبخند نمی زنم. چرا باید او را به دوستی ترغیب بکنم؟

نظرات کاربران درباره کتاب سرگذشت ندیمه

کتاب خوبی بود داستان و فضای جدیدی داشت باعث شد سریالش رو هم ببینم
در 3 روز پیش توسط
من اصلا باهاش ارتباط برقرار نکردم نصفه رهاش کردم
در 6 روز پیش توسط
عالی، جذاب، میخکوب کننده. پیشنهاد میکنم حتما اول کتاب رو بخونید بعد سریال رو ببینید
در 1 هفته پیش توسط
اصلا جذبش نشدم.البته نظر دوستان محترمه.ولی به نظرم ارزش وقت گذاشتن نداره
در 2 هفته پیش توسط
کتاب یه فرق های کوچیکی با سریال داره، سریالش خیلی مهیج تره ولی
در 2 هفته پیش توسط