فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آدمکش کور

کتاب آدمکش کور

نسخه الکترونیک کتاب آدمکش کور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آدمکش کور

پا به‌ پای‌ سرنوشت‌ خانواده‌ای‌ که‌ جنگ‌ مستقیم‌ و غیرمستقیم‌ بر بادش‌ می‌دهد، مردی‌ ناشناس‌ برای‌ زنی‌ ناشناس‌ به‌ روایت‌ داستانی‌ سوررئالیستی‌ نشسته‌ است‌. هر دو داستان‌ در بزنگاهی‌ باهم‌ ترکیب‌ می‌شوند و «آدمکش‌ کور» را پدید می‌آورند؛ داستان‌ کشندگانی‌ که‌ همان‌ قدر هولناکند که‌ دوست‌داشتنی‌ و همان‌قدر ظالمند که‌ مظلوم‌. مارگارت‌ اتوود، از مشهورترین‌ نویسندگان‌ کانادایی‌ است‌ و آثارش‌ به‌ زبان‌های‌ متعددی‌ ترجمه‌ شده‌ است‌. «آدمکش‌ کور» در سال‌ 2000 جایزة‌ بوکر را نصیب‌ این نویسنده کرد.‌

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۵۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آدمکش کور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آدمکش کور

نویسنده: مارگارت اتوود

ترجمه: شهین آسایش


حق انتشار الکترونیک برای «فیدیبو» محفوظ است.

بخش اول

پل
ده روز بعد از تمام شدن جنگ، خواهرم لورا(۱) خود را با ماشین از روی یک پل به پایین پرت کرد. پل در دست تعمیر بود و لورا درست از روی علامت خطری که به این مناسبت نصب شده بود گذشت. ماشین شاخه های نوک درختان را که برگ های تازه داشتند شکست، بعد آتش گرفت، دور خود چرخید و به داخل نهر کم عمق دره ای که سی متر از سطح خیابان فاصله داشت افتاد. قطعه هایی از پل روی ماشین افتاد، و چیزی جز تکه های سوخته بدن لورا باقی نماند.
پلیس خبرم کرد. ماشینی که لورا با آن دچار حادثه شده بود مال من بود، از روی شماره ماشین پیدایم کرده بودند. پلیس، بدون شک به خاطر نام فامیل ریچارد، خیلی مودبانه این خبر را داده. می گفتند ممکن است تایرهای ماشین به ریل تراموا گیر کرده یا ترمز ماشین خوب کار نکرده باشد، اما لازم بود بگویند که دو شاهد معتبر ــ یک وکیل دعاوی و یک کارمند بانک ــ دیده اند که لورا عمدا فرمان ماشین را منحرف کرده و به همان راحتی که آدم پایش را از لبه پیاده رو به وسط خیابان می گذارد ماشین را به دره پرت کرده است. دستکش های سفید لورا توجه آن ها را جلب کرده بود و دیده بودند که چطور فرمان ماشین را منحرف کرده است.
فکر کردم دلیل تصادف ترمز ماشین نبوده است. لورا برای این کار دلیلی داشت. البته دلایل او مثل دلایل آدم های دیگر نبود. اما در هر حال کار بی رحمانه ای کرده بود.
به پلیس گفتم: «تصور می کنم می خواهید کسی هویت او را تایید کند. من برای تایید هویتش می آیم.» انگار صدایم را از راه دوری می شنیدم. واقعیت این بود که به سختی می توانستم حرف بزنم؛ دهانم بی حس بود و تمام صورتم از شدت درد منقبض شده بود. انگار از پیش دندانپزشک آمده بودم. از دست لورا به خاطر کاری که کرده بود عصبانی بودم، اما از پلیسی هم که می خواست بگوید لورا این کار را عمدا کرده عصبانی بودم. دور سرم هوای داغی جریان داشت؛ حلقه ای از گیسوانم مانند جوهری که در آب پخش شده باشد در این هوا می چرخید.
پلیس گفت: «خانم گریفین(۲) متاسفانه در این مورد تحقیقات محلی صورت خواهد گرفت.»
گفتم: «طبیعتا، ولی این یک حادثه بوده است. رانندگی خواهرم هیچ وقت خوب نبود.»
صورت بیضی شکل لورا را مجسم می کنم که موهایش را شینیون کرده و یک پیراهن یقه گرد دکمه دار سرمه ای، خاکستری یا سبز چرک پوشیده است. رنگ تیره ای که به اجبار و به خاطر پشیمانی از کاری که کرده است انتخاب کرده و نه به میل خود. لبخند خفیفی هم به لب دارد و ابروانش را برای تحسین آن منظره بالا برده است.
و آن دستکش های سفید: مثل این که خواسته باشد از من سلب مسئولیت کند.
وقتی ماشین از روی پل گذشت و برای یک لحظه حساس در آفتاب بعدازظهر معلق ماند و مانند یک سنجاقک درخشید و سرنگون شد، لورا به چه فکر می کرد؟ به الکس(۳)، به ریچارد، به پدرم و ورشکستگی او یا بدشانسی اش؛ شاید هم به خدا و توافق سه جانبه خودش، یا به آن کتابچه رونویسی مدرسه که باید آن روز صبح در قفسه ای که جوراب هایم را نگه می داشتم، پنهانش کرده باشد، و می دانست تنها کسی هستم که آن را پیدا خواهم کرد.
بعد از رفتن پلیس برای عوض کردن لباس به طبقه بالا رفتم. برای رفتن به سردخانه به دستکش و کلاه توردار احتیاج داشتم. کلاهی که چشمانم را بپوشاند. ممکن است چند خبرنگار آن جا باشند. باید تلفن کنم یک تاکسی بیاید. باید به ریچارد هم تلفن کنم. اگر این خبر را بشنود می خواهد تاسفش را اعلام کند. سراغ قفسه لباس هایم رفتم، لباس سیاه و دستمال هم لازم داشتم.
کشو را که کشیدم کتابچه را دیدم. نخی را که دورش پیچیده شده بود باز کردم. متوجه شدم که دندان هایم بهم می خورد و تمام بدنم یخ کرده است، حتما با شنیدن این خبر دچار شوک شده بودم.
به یاد رنی(۴) افتادم، وقتی که بچه بودیم، رنی بود که هر وقت جایی از بدنمان را می بریدیم یا زخمی می کردیم، روی زخم دوا می گذاشت و باندپیچی اش می کرد. مادرمان یا استراحت می کرد، یا به کار مهم تری مشغول بود، اما رنی هر وقت لازمش داشتیم آن جا بود. بغلمان می کرد و روی میز سفید آشپزخانه، کنار خمیر پای سیبی که برای پختن آماده اش می کرد، یا جوجه ای که تکه تکه اش می کرد، یا ماهی ای که دل و روده اش را درمی آورد، می نشاندمان و برای این که گریه نکنیم یک تکه قند به دهانمان می گذاشت. «به من بگو کجات درد می کنه، جیغ نکش، آروم شو و فقط بگو کجات درد می کنه.»
اما بعضی ها نمی توانند بگویند کجایشان درد می کند. نمی توانند آرام شوند. هیچ وقت نمی توانند جیغ نکشند.

روزنامه تورنتو استار، ۶ ماه مه ۱۹۴۵
معمای مرگ هفته
خبر اختصاصی
ضایعه هفته گذشته خیابان سنت کلر که به مرگ یک نفر منجر شد توسط پزشک قانونی سانحه اعلام شد. در این سانحه ماشین لورا چیس(۵)، دوشیزه ۲۵ ساله، که به سمت غرب حرکت می کرد منحرف شد و از موانعی که برای تعمیر قسمتی از پل در جاده گذاشته بودند رد شد و به دره کوچک زیر پل افتاد و آتش گرفت. دوشیزه چیس بلافاصله کشته شد. خانم ریچارد ای. گریفین، همسر کارخانه دار مشهور و خواهر دوشیزه چیس، شهادت داد که خواهرش به سردرد بسیار بدی مبتلا بود که بر بینایی اش اثر می گذاشت. وی امکان مست بودن دوشیزه چیس را رد کرد و اظهار داشت که او اصلا مشروب الکلی نمی نوشید.
بنا به نظر پلیس تایر اتومبیل به ریل تراموا گیر کرده و موجب تصادف شده است. بدین ترتیب اقدامات احتیاطی شهرداری برای جلوگیری از بروز چنین حوادثی مورد تردید قرار گرفت، اما چنین مسئله ای از سوی گوردن پرکینز(۶)، مهندس متخصص شهرداری، منتفی اعلام شد.
این سانحه سبب شده است که مردم دوباره به وضع خطوط تراموا در این قسمت خیابان اعتراض کنند. آقای هرب تی. جولیف(۷)، نماینده محلی مردم، به گزارشگر روزنامه استار گفت که این اولین باری نیست که به خاطر اهمال در تعمیر خطوط آهن چنین حادثه بدی رخ داده است. نماینده شهرداری منطقه باید به این مسئله توجه کند.

آدمکش کور. نوشته لورا چیس.

ری نولد(۸)، جیمز(۹) و مورو(۱۰)، نیویورک ۱۹۴۷
گزارش اختصاصی روزنامه گلوب میل
فقط یک عکس از او دارد. عکس را در یک پاکت قهوه ای که رویش نوشته: بریده روزنامه ها، گذاشته است، و آن را در میان صفحات کتاب گیاهان همیشگی برای باغچه های سنگی که کس دیگری نمی خواندش، پنهان کرده است.
عکس را با دقت حفظ کرده است، چون تقریبا تنها چیزی است که از او دارد؛ یک عکس سیاه و سفید که با یکی از آن دوربین های جعبه ای دست و پا گیر قبل از جنگ گرفته شده؛ دوربینی که دهانه آکوردیونی شکل دارد، با فلاش کار می کند و جعبه خوش ساخت و چرمی اش با بندها و قلاب های پیچیده ای که دارد به پوزه بند شبیه است. عکس آن دو را، آن زن و این مرد را، در پیک نیک نشان می دهد. پشت عکس کلمه پیک نیک با مداد نوشته شده است ــ بدون اشاره به نام زن یا مرد. لازم نیست نام آن ها را بنویسد، نامشان را می داند.
زیر یک درخت که لابد درخت سیب است نشسته اند؛ آن موقع متوجه درخت نشده بود. دخترک بلوزی سفید که آستین هایش را تا آرنج بالا زده و دامنی گشاد که آن را به دور زانوهایش جمع کرده پوشیده است. بلوز حالتی دارد که وزیدن نسیم را نشان می دهد. شاید هم بلوز به بدنش چسبیده است؛ شاید هوا خیلی گرم بود. هوا گرم بود، هنوز وقتی دستش را روی عکس می گذارد می تواند گرمایی را که از آن بیرون می زند احساس کند. درست مانند گرمای یک سنگ گرم در نیمه شب.
مرد کلاه روشنی به سر دارد. کلاه کمی به پایین کشیده شده و روی صورتش سایه انداخته است. به نظر می رسد که صورتش بیش از صورت دختر از آفتاب سوخته است. دختر به طرفش لبخند می زند. به یاد نمی آورد تاکنون به کس دیگری این طور لبخند زده باشد. قیافه اش در آن عکس خیلی جوان به نظر می رسد، اما آن زمان فکر نمی کرد این قدر جوان باشد. مرد هم لبخند می زند ــ سفیدی دندان هایش به نور یک چوب کبریت شبیه است ــ اما دستش را، مثل این که نخواهد کاری بکند، یا نخواهد عکسش گرفته شود، بالا گرفته؛ شاید هم می خواهد خود را از کسانی محافظت کند که ممکن است در آینده از میان پنجره روشن این کاغذ چهارگوش براق نگاهش کنند. در آن دست حمایت کننده، ته سیگاری دیده می شود.
وقتی تنهاست پاکت قهوه ای را از جای پنهانی اش درمی آورد، عکس را از میان بریده های روزنامه بیرون می کشد، روی میز می گذارد و مثل این که به آب استخر یا چاه نگاه کند از بالا خیره اش می شود ــ انگار که پشت انعکاس صورتش در آب در جستجوی چیز دیگری است، چیزی که از دستش افتاده و از دست داده اما می بیندش که مثل جواهری در میان شن ها برق می زند. جزییات عکس را بررسی می کند. انگشت مرد را که در اثر نور فلاش دوربین آفتاب کمرنگ به نظر می رسد، تاخوردگی لباس هایشان را، برگ های درختان را، و میوه های گرد کوچکی را که از آن ها آویزان بودند ــ سیب بودند؟ و چمن روی زمین را. آن موقع باران نیامده بود و چمن زرد شده بود.
در یک طرف عکس، که با نگاه اول دیده نمی شود، یک دست دیده می شود که در حاشیه عکس با قیچی از مچ قطع شده و انگار دورش انداخته باشند، روی چمن به حال خود افتاده است.
ابری که در آسمان آبی است به بستنی ای شباهت دارد که روی کرم ریخته شده باشد. انگشتان زردشده از سیگار مرد به طور محو ولی درخشان از دور برق می زند.

بخش دوم

آدمکش کور: تخم مرغ آبپز

مرد می گوید، چه جور داستانی دوست داری؟ یک داستان عاشقانه که در آن مردها کت و شلوار پوشیده اند، یا کشتی ای که در یک ساحل بی آب و علف به خاک نشسته باشد؟ انتخاب با توست: جنگل، جزایر گرمسیری، کوهستان. یا داستانی در یک کره دیگر ــ موضوعی است که خیلی خوب می توانم در باره اش بنویسم.
یک کره دیگر؟ واقعا!
مسخره نکن، فضا جای مناسبی است. آن جا هرچه بخواهی اتفاق می افتد. سفینه های فضایی و لباس های چسبناک، اسلحه هایی با اشعه کشنده، مریخی هایی که بدنشان به یک ماهی مرکب عظیم الجثه می ماند؛ از این جور چیزها.
زن می گوید، تو انتخاب کن. تو بلدی داستان بسازی. یک کویر چطور است؟ همیشه دلم می خواسته یک کویر ببینم. کویری که یک آبادی هم در آن باشد. البته شاید بد نباشد چند درخت خرما هم داشته باشد. ضمن حرف زدن پوسته روی نان ساندویچش را می کند. این قسمت نان را دوست ندارد.
در کویر نمی شود خیلی چیزها را گنجاند. مگر این که چند قبر به آن اضافه شود. آن وقت می توانی یک دسته زن عریان هم داشته باشی، با بدن های خوش تراش و لطیف، لبان یاقوتی، گیسوان مواج لاجوردی و چشمانی چون گودال هایی پر از مار. اما فکر نمی کنم تو از آن ها خوشت بیاید. چیزهای هولناک به دردت نمی خورد.
از کجا می دانی. شاید خوشم بیاید.
شک دارم. آن ها به درد آدم های عامی می خورند. تصویر این جور زن ها برای جلد کتاب مناسبند ــ آن ها به پر و پای آدم ها می پیچند. باید با قنداق تفنگ راندشان.
می شود چنین داستانی با آن قبرها و زن ها در جای دیگری از فضا اتفاق بیفتد؟
از سفارشات بلندبالا خوشم نمی آید، ولی بگذار ببینم چه کار می توانم بکنم. می توانم چند دختر باکره هم که زره پوش فلزی و زانوبند نقره ای و جامه بدن نما به تن دارند در داستان بیاورم. به اضافه یک گله گرگ گرسنه.
خوب، هیچ کوتاهی نمی کنی.
به جای این لباس ها، کت و شلوار می خواهی؟ کشتی های تفریحی، رومیزی های کتان سفید، دست بوسیدن و ته مانده غذاها؟
نه، خیلی خوب، هر کار که فکر می کنی بهتر است بکن.
سیگار می کشی؟
زن سرش را به نشانه نه تکان می دهد. مرد با کشیدن چوب کبریت به ناخن شستش سیگاری برای خود روشن می کند.
زن می گوید، خودت را آتش می زنی.
هنوز که این کار را نکرده ام.
زن به آستین پیراهن سفید یا آبی کمرنگش که به بالا تا شده، بعد به مچ و پوست تیره تر دستش نگاه می کند. از بدنش نور می تابد، باید انعکاس نور آفتاب باشد. چرا هیچ کس خیره اش نشده؟ با وجود این، در این جا، در معرض عموم، خیلی جلب توجه می کند. دور و بر آن ها مردم دیگری هستند که به پیک نیک آمده اند، روی چمن نشسته اند یا دستشان را زیر سر تکیه داده اند و دراز کشیده اند. با وجود این، احساس می کند آن جا تنها هستند؛ انگار درخت سیبی که زیرش نشسته اند درخت نیست و یک چادر است؛ انگار با کشیدن یک خط گچی به دورشان از دیگران جدایشان کرده اند و کسی نمی بیندشان.
مرد می گوید، پس جایی در فضا با چند قبر و دختران باکره و گرگ های گرسنه، اما به صورت قسطی، قبول داری؟
قسطی؟
منظورم را که می فهمی، مثل اثاث خانه.
زن می خندد.
نه، جدی می گویم. می توانی کوتاه مدتش کنی، ممکن است گفتن این داستان چندین روز طول بکشد. باید دوباره همدیگر را ببینیم.
زن مکث می کند. خیلی خوب. بگذار ببینم می توانم بیایم. اگر بتوانم می آیم.
خیلی خوب. بگذار فکر کنم. باید لحن صدایش عادی باشد. شاید اگر اصرار کند عقیده دختر عوض شود.
بگذار ببینم، در یک کره دیگر. در کره کیوان، نه آن جا خیلی نزدیک است. در کره زیکورن که در بعد دیگری از فضا واقع شده، دشتی پوشیده از قلوه سنگ وجود دارد. در شمال این دشت اقیانوسی به رنگ بنفش وجود دارد. در غرب آن سلسله کوهی است که زنان بی شوهری که در قبرهای مخروبه آن منطقه ساکنند پس از غروب آفتاب در آن پرسه می زنند. ببین، چه راحت قبر هم در داستان آورده ام. می گوید، چه آدم باوجودانی.
به قولی که دادم عمل می کنم. جنوب این دشت را شن های سوزان می پوشاند و شرق آن را چند دره عمیق که احتمالاً زمانی رودخانه بوده اند.
آن جا، مانند کره مریخ، کانال هم دارد؟
بله، کانال و چیزهای دیگر هم دارد. نشانه های زیادی از تمدنی که زمانی بسیار پیشرفته بوده وجود دارد. هرچند در حال حاضر چادرنشینان بدوی ساکنان این منطقه اند. وسط این دشت یک رشته بزرگ سنگ وجود دارد. زمین اطراف آن اگر چند بوته خاردار را نادیده بگیریم، بایر است. می شود گفت آن جا کویر است. از ساندویچ پنیر چیزی مانده؟
زن دستش را توی پاکت قهوه ای می برد. نه، اما یک تخم مرغ آبپز داریم. هیچ وقت این قدر خوشحال نبود. همه عناصر داستان تازه است.
مرد می گوید، درست مطابق دستور دکتر. یک بطری لیموناد، یک تخم مرغ آبپز و تو. تخم مرغ را بین کف دو دستش می گذارد، پوسته اش را خرد و از تخم مرغ جدا می کند. زن دهان مرد، فک و دندان هایش را تماشا می کند. می گوید کنار من در بوستان عمومی آواز می خواند. بیا این هم نمک.
متشکرم، هرچه لازم بوده آوردی.
مرد ادامه می دهد، کسی صاحب این دشت بایر نیست. یا به عبارت دیگر پنج قبیله مختلف ادعای مالکیت آن را می کنند، اما هیچ کدامشان قدرت کافی ندارند که دیگران را از بین ببرند. همه آن ها گاه با گله حیواناتشان که گوسفندان آبی رنگ شروری هستند، یا با کالای بی ارزش تجاریشان بر پشت حیواناتی که نوعی شتر سه چشم هستند، از کنار این تپه پوشیده از قلوه سنگ عبور می کنند.
این تپه به زبان های مختلف آن ها: پاتوق مارهای پرنده، پشته سنگریزه، اقامتگاه مادران عربده کش، دره فراموشی، و گودال استخوان های فرسوده نامیده می شود. هر قبیله داستان مشابهی در باره این پشته سنگ می گوید. می گویند، زیر این سنگ ها یک پادشاه گمنام مدفون است. نه تنها پادشاه، بلکه باقیمانده شهر باشکوهی که پادشاه بر آن حکومت می کرد نیز زیر این سنگ ها دفن شده است. شهر در یک جنگ از بین رفت و پادشاه هم دستگیر شده و به نشانه پیروزی دشمن از یک نخل به دار آویخته شد. بدن او را در مهتاب قطعه قطعه کردند و رویش، به عنوان سنگ قبر، قلوه سنگ ریختند. بقیه ساکنان شهر، از زن و مرد و بچه ها گرفته تا حیوانات همه کشته شدند. همه را با شمشیر کشتند و با تبر قطعه قطعه کردند. هیچ موجود زنده ای جان سالم به در نبرد.
چه وحشتناک.
هر جای زمین که بیل فرو کنی یک چیز وحشتناک بیرون می آید. چیزی تاجرانه. کار ما هم از برکت استخوان ها رونق می گیرد. بدون چنین استخوان هایی داستانی وجود ندارد. لیموناد داریم؟
نه تمام شد. بگو.
کسانی که شهر را تسخیر کردند نام آن ها را از خاطره ها پاک کردند، و به همین دلیل، به گفته مسافران، کسی نام آن را نمی داند و مردم فقط از منهدم شدنش خبر دارند. بنابراین پشته سنگ از یک یادبود عمدی و یک فراموشی عمدی حکایت می کند. مردم این ناحیه شیفته تضاد و تناقضند. هر کدام از این قبیله ها ادعا می کنند مهاجم فاتح شهر بوده اند. هر کدام کشتار مردم شهر را با لذت به خاطر می آورند. هر کدامشان معتقدند که خدای آن ها، به خاطر اعمال بدی که در شهر انجام می شد، این کشتار را مقرر کرد. می گویند، وجود شیطان را باید با خون پاک کرد. در آن روز خون مانند آب جاری شد، بنابراین از آن پس باید این جا خیلی پاک شده باشد.
هر چوپان یا پیشه وری که از این جا عبور می کند یک سنگ به پشته اضافه می کند. این یک رسم قدیمی است. این کار را به عنوان یادبود از مرده ها انجام می دهند. اما چون کسی نمی داند مرده های زیر سنگ ها چه کسانی بوده اند، همه به حساب احتمال سنگ می اندازند. آن ها این جا و آن جا می روند و می گویند آنچه در آن شهر اتفاق افتاد خواست خدا بود، و با نهادن یک سنگ به این پشته به خواست خدا احترام می گذارند.
روایت دیگری می گوید، شهر اصلاً نابود نشد. شاه و ساکنان شهر با جادویی که فقط شاه می دانست، به جای دیگری برده شدند و همزادانشان جانشینشان شدند، و همزادان سوزانده و کشته شدند. شهر واقعی به شهر بسیار کوچکی تبدیل شد و در غاری میان آن پشته سنگ جای گرفت. همه چیزهایی که زمانی در آن شهر بود، از جمله قصرها و باغ های پردرخت و پرگل هنوز آن جا هستند؛ و مردم شهر که به کوچکی مورچه اند، چون گذاشته به زندگی ادامه می دهند، لباس های کوچکشان را می پوشند، مهمانی های کوچکشان را می دهند، داستان های کوچکشان را تعریف می کنند، و آوازهای کوچکشان را می خوانند.
شاه از آنچه پیش آمده مطلع است، و گاه کابوس هایی می بیند، اما بقیه مردم شهر از این موضوع بی خبرند و نمی دانند چقدر کوچک شده اند. نمی دانند مردم دیگر تصور می کنند آن ها مرده اند. حتی نمی دانند که آن ها را از مرگ نجات داده اند. برای آن ها آن سقف سنگی آسمان است و نوری که از سوراخی به کوچکی سنجاق به شهر می تابد خورشید.
برگ های درخت سیب خش خش می کنند. زن به آسمان و بعد به ساعت مچی اش نگاه می کند. خیلی دیر شده. نگاهی به پوسته های تخم مرغ و کاغذ ساندویچ مچاله شده می اندازد و می گوید، سردم است، می توانی آشغال ها را دور بیاندازی؟
عجله داری؟ این جا هوا سرد نیست.
زن می گوید، باد از سمت آب می وزد. باید جهتش عوض شده باشد. به جلو خم می شود، دارد بلند می شود.
مرد تند می گوید، به این زودی نرو.
باید بروم. دلواپسم می شوند. دیر که بروم می خواهند بدانند کجا بوده ام.
دامنش را صاف می کند، بازوهایش را حلقه می کند و از آن جا دور می شوند، سیب های سبز کوچک تماشایش می کنند.

این کتاب ترجمه ای است از:
The Blind Assassin
Margaret Atwood
O. W. Toad Ltd 2000
حق چاپ فارسی این کتاب را شرکت اُ. دبلیو. تائود
به انتشارات ققنوس واگذار کرده است.
تمام حقوق محفوظ است.

نظرات کاربران درباره کتاب آدمکش کور

تعیفشو زیاد شنیدم هنوز نخوندمش، امیدوارم ارزشش رو داشته باشه
در 20 ساعت پیش توسط
کلا از کارای مارگارت اتوود خوشم میاد البته این کار در درجه اول و " اوریکس و کریگ" را از بقیه بیشتر دوست داشتم . فلش بک های داستانهاش همیشه جالبه و ادم رو تا ته قصه میکشونه.
در 7 روز پیش توسط
کتابی چند وجهی که پله پله پایان قصه شما را جلب می کند
در 7 روز پیش توسط
باید با صبر و حوصله زیاد کتاب رو خوند. جملات و گفت و گو های بعضاً نابی بین شخصیت ها وجود داره. به نظرم مناسب هر سلیقه‌ای نیست و کتاب خواننده خواص خودش رو طلب میکنه
در 2 هفته پیش توسط
اصلا نتونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم، کتاب همش درحال وصف صحنه هاست، نتونستم کامل بخونم
در 3 هفته پیش توسط