فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طاعون

کتاب طاعون

نسخه الکترونیک کتاب طاعون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب طاعون

طاعون بی تردید آغازگر داستان های اپیدمیک یا داستان های مصیبت فراگیر است، مصیبت به شکلی مسری در جامعه پخش می شود و دامن همه گان را می گیرد.نمایش نامه کردگدن رمان کوری و آثاری از این دست بی شک وامدار طاعون، شاهکار ماندنی آلبرکامو فیلسوف و نویسنده نامدار فرانسوی هستند. طاعون داستان سراسر رنج آدمی در چرخه بی انتهای سامسار است. اگر بیگانه رویکردید هستی گرایانه و فردی به جامعه دارد طاعون، اگزیستانسیالیسم و درد بودن را از زاویه ای اجتماعی و گروهی می بیند.

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طاعون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

رویدادهای عجیبی که موضوع این گزارش را تشکیل می دهد، در سال ۱۹۴۸ در شهر اوران، از این قرار بود؛ به نظر عموم مردم، شهر به شکل همیشگی اش نیست. کمی از وضع عادی خارج شده، آن طور که در نگاه اول یک شهر معمولی به نظر می رسد، اما نه به شکلی که پیش از دوره ی حاکم نشین فرانسوی ساحل الجزیره بود. باید گفت که ظاهر شهر، ظاهری زشت است. ظاهری آرام دارد و همین آرامش، درکِ متمایزبودن این شهر با شهرهای تجاری دیگر را مشکل می کند. اول از همه؛ آب و هوا. برای مثال این شهر، شهری ست بدون کبوتر، جایی ست که در آن ما نه پرواز پرنده ها را می بینیم، و نه ریزش برگ های درختان را. می توان گفت که این شهر، شهری بدون جاذبه است. تغییر فصل ها را در این شهر، در ابری بودن یا صاف بودن آسمان نمی بینی. فقط سبدهای گل را در دست های گل فروشان کم سن و سال و دوره گرد خیابان می بینی. بعد تابستان سوزان این شهر است که مردم را در پناه سایه ی اتاق ها و در زیر پنجره ها زندانی می کند. وقتی پاییز می رسد، در کوچه های شهر، گل و لای آزاردهنده، مردم را حسابی عصبانی می کند. در بین فصل ها، فقط زمستان این شهر قابل تحمل است. اما مردم این جا چه طور روزگار می گذرانند؟ دوستی ها و دشمنی های شان؟ مرگ و میرشان؟ همین ویژگی هاست که فرهنگ مردم کوچک ما را به همراه آب و هوای خاص اش به وجود می آورد. آب و هوایی که در مرگ و زندگی شان، و در خلق و خوی شان تاثیر می گذارد. بعضی ها را تحریک می کند و به حرکت وامی دارد. بعضی ها را هم کسل و لَخت می کند، آن قدر که حوصله ی هیچ کاری را نداشته باشند. مردم در حرف های شان از تلاش و پشتکار در تجارت و کسب و کار دم می زنند، اما واقعا این ادعا در فعالیت شان هم هست؟ از طرفی سخت مشتاق داد و ستد و کسب و کارند، و از طرفی دل شان می خواهد بتوانند تفریح کنند، سینما بروند، با دیگران رفاقت کنند، در ساحل آفتاب بگیرند و خوش بگذرانند. با این وجود، آن ها هر چه قدر هم که در روزهای دیگر هفته خوش بگذرانند، بضاعت جسمانی و مالی شان برای تعطیلی شنبه ها و یک شنبه ها محفوظ می ماند. روزها سخت کار می کنند و شب ها در کافه ها جمع می شوند و تفریح می کنند. گردش در بولوار و یا لم دادن روی صندلی راحتی در بالکن خانه را هم دوست دارند. جوان ها خیلی مرموز نیستند. تمام کارهاشان را با هیاهو می کنند. افراد میان سال به بالا، فتنه انگیزی و شیطنت بیش تری دارند، اما بی سر و صدا هستند. مهمانی های جمعی، گوی بازی ها و بردن و باختن در میان آن ها رایج است. البته آدم هایی هم هستند که جور دیگری زندگی می کنند و تفریح شان هم مخصوص خودشان است. اهالی اوران سو ظن ها و بدگمانی های زیادی هم دارند، اما نه آن اندازه که نتوانند امورات شان را بگذرانند. زن ها و مردهای این شهر ساحلی، زیادی حریص اند. یا آن قدر به هم دل می بندند که دل بستگی شان دردسرساز می شود، و یا آن قدر از هم بیزار می شوند که دیگر نمی توانند همدیگر را تحمل کنند. هر چه هست در زندگی و رفتارشان تعادلی وجود ندارد. در شهر اوران، مثل باقی شهرها مردم عادت ندارند درباره ی زندگی شان فکر کنند و یا خودشان را دوست داشته باشند. یکی از عجایب این شهر «مُردن» است. مردن به هر وسیله یی که رایج است در این جا وجود ندارد. همین سلامتی عمومی و عدم برخوردها و زورگویی ها، بیماری های رایج، تصادف ها و بیماری های مسری را از مردم دور کرده است. همین بیمار نبودن و بیمار ندیدن، خودش جالب است، اما عدم درگیرشدن با افراد دیگر جامعه و مشارکت نکردن در سرنوشت دیگران تا اندازه یی حوصله ی آدم را سر می برد. وقتی بیماری نیست، فکر مرگ هم سراغ آدم نمی آید و این احساس یک نواختی باعث می شود که زیبایی لحظه هایی مثل سپیده ی صبح و شب و خیلی از دیدنی های دیگر در تنبلی و ملال از دست برود. مردم، کار و نشستن در کافه ها و مهمانی ها و وقت گذرانی ها را می شناسند و مفاهیمی مثل «دلهره» و احتمال را به ذهن شان راه نمی دهند. بعضی از نشانه ها شاید بتواند شهر ما را بشناساند، اما ما قصد توصیف مبالغه آمیز چیزی را نداریم. چیزی که کلیت دارد جنبه ی بی هدف بودن و بی هوده بودن زندگی ست. هر کس هم که از جای دیگری به این جا بیاید، به زودی با عادت های مردم کنار می آید و چیزی به نام «هیجان» را به ذهن اش راه نمی دهد. این جا شهری ست بدون گل و گیاه، بدون روح و سرزندگی. پس هر تازه واردی هم، بیش تر از هر عادتی، به خوابیدن علاقه نشان می دهد. موقعیت جغرافیایی شهر ما چشم انداز بی نظیری ست که بر ساحل خلیج خوابیده است. منظره یی که پشت به دشتی عریان داده و تپه های زیبایی در اطراف آن چیده شده اند. از طرفی تپه ها مانع از دیدرس مستقیم خلیج از داخل شهر می شود.
در آن بهار عادی و ساکن چند صد ساله، انتظار هیچ تغییر و حرکت و حادثه یی نمی رفت.
ما دو نگاه متضاد را درباره ی آن بهار و آن تغییر های شگفت، اما زیر و رو کننده خواهیم دید. نگاه و روایت مورخی که بنا به میل خودش، دسته ی ی از اسناد، نشانه ها و نمونه ها را تنظیم کرده و مدعی ست حقیقت آن طور بوده که او می گوید و نه هیچ جور دیگری، و اصلا بدون این حقیقت، امکان تعریف ماوقع وجود ندارد. او مدعی ست که در مورد سیر رویدادها، چیزی را به خاطر چیز دیگری اولویت نداده و داوری هم نکرده است. تنها واقعیت ها را بی کم و کاست آورده است.
شاید لازم باشد که گواهی مورخ را کنار بگذاریم و داستان را شروع کنیم.
در صبح روز شانزده آوریل، جسد موش مرده یی روبه روی دکتر ریو قرار گرفت. دکتر ریو از دفترش خارج شده بود و از پلکان پایین می آمد که با موش مرده یی روبه رو شد. دکتر ریو با نوک کفش، موش مرده را به کناری زد و به راه اش ادامه داد، اما همین که به دم در خروجی رسید کنجکاوی اش، او را برگرداند تا ببیند که موش مرده هست یا نه. سرایدار ساختمان آقای میشل از شکل غیرعادی جست و جوی دکتر ریو تعجب کرد. دکتر ریو از نگاه پیرمرد، مصمم شد تا به هر شکل ممکن، جسد موش مرده را به او نشان بدهد. تصمیم جدیِ دکتر ریو برای پیداکردن موش مرده، میشل پیر را وادار کرد که نظرش را عوض کند. دکتر ریو جای موش مرده را روی پله ی اول نشان می داد و به شکلی وانمود می کرد که میشل پیر بفهمد اگر جسد موش همین حالا این جا نیست، پس آن را به بیرون ساختمان انداخته اند، یا شاید هم جسدش را از بیرون آورده بود ه اند این جا. همان شب، برنارد ریو، ایستاده در دالان ساختمان، پیش از بالارفتن به طرف خانه، کلیدهایش را وارسی می کرد تا وقتی رسید بی معطلی در را باز کند که به هیکل موشی که از تاریکی بیرون می آمد نظرش جلب شد. موش روی پله خزید و در معرض دید دکتر قرار گرفت. موهایش خیس بود و به سختی تعادل اش را حفظ می کرد. برای لحظه یی ایستاد تا حضور دکتر را احساس کند و بعد حرکت کرد. دور خودش چرخید، جیغ کوچکی زد و خون از گلویش سرریز شد و بلافاصله افتاد. دکتر ریو لحظه یی حرکات موش را نگاه کرد و سپس به طرف خانه رفت. می دانست آن موش دیگر نمی تواند فرار کند. باید سراغ زن بیمارش می رفت. زن اش، یک سالی می شد که بیمار بود و باید فردا به آسایشگاه کوهستانی می رفت. دکتر طبق معمول او را خوابیده در رخت خواب اش دید. زن با این استراحت، خودش را آماده ی مسافرت می کرد. ناگفته نشان می داد: «من حس خیلی خوبی دارم.»
دکتر ریو هم از این حالت بهبود او خوشحال بود و صورت او را زیر روشنایی لامپ بهتر می دید. زن اش سی ساله اما جوان بود و بیماری نتوانسته بود او را از آن لبخند شیرین اش محروم کند. دکتر ریو گفت: «اگر هنوز هم دوست داری بخوابی، بخواب. نگهبان ساعت یازده می آید و تا قطار همراهی مان می کند.»
دکتر بیرون رفت و لبخند زن اش او را تا دم در همراهی کرد. فردا هفده آوریل، همین که دکتر ریو خواست خانه را ترک کند، میشل پیر با هیجان تمام، ادای دار زدنِ سه موش خون چکان را در می آورد. دکتر ریو جواب اش را نداد و راه افتاد. مسیر یکی از محله های برن را پیش گرفته بود تا به ملاقات بیماران اش برود. این محل یکی از فقیرنشین ترین محله های شهر بود. جمع آوری و حمل زباله ها دیر انجام می شد و ماشین قراضه ی حمل زباله هم در کوچه ها می چرخید و همه جا را آلوده می کرد. دکتر ریو در مسیر پیاده روی اش دوازده موش مرده دید که روی سبزه ها و خاکروبه ها افتاده بود. به ملاقات اولین بیمارش رفت که پیرمردی اسپانیایی بود و اتاق بستری اش مشرف به خیابان بود. پیرمرد در تخت خواب دراز کشیده بود و دو قابلمه پر از نخود را روی ملحفه گذاشته بود. هر وقت که حمله ی نفس تنگی اش شروع می شد، دهان اش را به کنار تخت خواب اش می چرخاند و زن اش به سرعت لگن مخصوص اش را می آورد. زن بیمار درباره ی شایعات مردم درباره ی موش های مرده پرسیده بود: «همه جا حرف موش های مرده است...»
دکتر ریو که از تزریق آمپول به بیمار فارغ شده بود، گفت: «می گویند موش ها برای مردن، جایی غیرپوشیده مثل راه پله ها را انتخاب می کنند. شما موش های مرده را دیده اید؟»
زن گفت: «همسایه ی ما سه تا از آن ها را جمع کرده و کنار هم گذاشته.»
پیرمرد از شنیدن حرف های زن اش و دکتر ریو گیج و گنگ مانده بود. دکتر ریو در ادامه ی حرف هایش گفت: «موش ها مجبورند از مخفیگاه شان بیرون بیایند. برای همین هم در جاهای دیدرس می میرند. گرسنگی سراغ آن ها هم می رود.»
دکتر ریو در راه برگشت به خانه هم شنید که مردم مدام از موش های مرده حرف می زنند. پیش از این که داخل خانه شود، میشل پیر به او گفت: «تلگرافی برای تان فرستاده اند. آن بالا گذاشته ام.»
دکتر ریو پرسید: «موش های مرده را امروز دیده اید؟»
پیرمرد گفت: «نه دکتر، من منتظرشان هستم. اما مثل این که این جا نیامده اند تا جان کندن شان را ببینم.»
دکتر ریو در تلگراف خواند که مادرش فردا به دیدن اش می آید. مادرش می آمد تا در نبود همسر فرزندش، خانه را اداره کند. دکتر وارد خانه شد. پرستار آن جا بود. زن اش را دید که با کت و دامن و صورتی آرایش کرده روبه رویش ایستاده است. دکتر به او لبخند زد و گفت: «خوب است.»
دقایقی بعد در ایستگاه راه آهن زن اش را در واگن تخت خواب دار خوابانید. زن اش کوپه را نگاه می کرد و می گفت: «این برای ما خیلی گران است.»
ریو گفت: «چاره یی نیست.»
زن اش نگران او بود که در آن شرایط مرموز موش های مرده، مجبور بود بماند.
«این ماجرای موش های مرده چیست؟»
«نمی دانم. عجیب است. اما خب می گذرد...» دکتر ریو افزود: «وقتی برگردی، همه چیز روبه راه شده است.»
زن دکتر اگر چه با حرف شوهرش کمی آرام شده بود، اما نگرانی از چشم هایش می بارید. «آری. روبه راه می شود.»
لحظه یی بعد زن پشت به او کرد و از پنجره به بیرون نگریست. در ایستگاه مردم عجله می کردند و به هم فشار می آوردند. صدای لوکوموتیو تا آن جا می رسید. ریو زن اش را صدا زد، و زن صورت اش را برگرداند. ریو دید که صورت اش خیس است. آهسته گفت: «نه!»
از زیر اشک ها، لبخند با کمی هراس پیدا شد. زن نفس بلندی کشید و گفت: «برو. درست می شود.»
ریو او را به آغوش کشید و لحظه یی بعد از روی سکو تنها لبخند او بود که از پشت پنجره دیده می شد.
«خواهش می کنم مواظب خودت باش!»
اما قطار در حال حرکت بود و زن اش صدای او را نمی شنید.
نزدیک در ورودی ایستگاه، دکتر ریو با آقای «اوتون» که کارآگاه شهر بود رو به رو شد. آقای اوتون در حالی که دست پسرش در دست اش بود توضیح داد که منتظر آمدن زن اش است و مواظب پسرش؛ صدای سوت قطار شنیده شد. کارآگاه طوری که انگار با خودش حرف می زند گفت: «این داستان موش ها هم حکایتی شده است.»
دکتر ریو گفت: «البته، اما جای نگرانی نیست.»
ریو در جهت قطار حرکت کرد، اما به سوی در خروجی برگشت.
«موش ها...» بازپرس گفت.
ریو گفت: «چیزی نیست!»
تنها چیزی که از آن لحظه به یادش مانده بود عبور مردی بود که جعبه یی پر از موش های مرده را روی دست می برد.
دکتر ریو بعدازظهر روزنامه نگاری به نام «رابرت ریموند» را ملاقات کرد. مردی قدکوتاه که لباس ورزشی پوشیده بود و نشان می داد که زیادی باحوصله است، بی مقدمه چینی سراغ حرف اصلی اش رفت. گفت برای روزنامه یی در پاریس تحقیقاتی را درباره ی زندگی اعراب انجام می دهد. اطلاعاتی که بیش تر درباره ی بهداشت و سلامت شان باشد، اولویت دارد.
ریو گفت: «وضعیت خوبی نیست. این تحقیقات به چه دردی می خورد؟»
دکتر ریو بیش تر توضیح نداد چون می خواست بفهمد که آیا روزنامه نگار حاشیه پردازی نمی کند و فقط درباره ی موضوع می نویسد یا نه.
خبرنگار پرسید: «من می خواهم بگویم آیا شما می توانید به کلی محکوم کنید؟»
«کامل نه، من فکر می کنم که محکوم کردن بی اساس است. اما باید آن را درست فهمید.» دکتر ریو مکث کوتاهی کرد، سپس ادامه داد: «من گواهی بدون تامل را قبول ندارم. شما زیادی سماجت می کنید و من محافظه کاری نمی کنم که از شما حمایت کرده باشم.»
ریموند گفت: «این طرز بیان نوعی ابهام گویی است که مخصوص سن ژوست است.»
دکتر ریو بی آن که بخواهد صدایش را تغییر بدهد به مخاطب اش فهماند که اشتباه می کند. خواست بگوید این طرز بیان یک آدم خسته از زندگی است، اما وظیفه ی خودش می داند که به هم نوعان اش کمک کند؛ و برایش مهم است که به اندازه ی توان یک فرد برابر بی عدالتی های اطراف اش بایستد.
رامبر از سکوت پر تلاطم دکتر حوصله اش سر رفت و گفت: «فکر می کنم شما را می فهمم.» دکتر او را به سمت در خروجی راهنمایی کرد و گفت: «من این تیزهوشی تان را تحسین می کنم، ممنون ام.»
رامبر از این که دکتر ریو گفته اش را مناسب تلقی کرده بود، احساس خوشحالی کرد. «بله، متوجه هستم که با من هم عقیده اید. از این که دیدم تان خوشحال شدم.»
دکتر به این فکر می کرد که به موقع توانسته است به رامبر موضوع خطرناک موش های مرده را بگوید. و گفت که اگر می تواند خبری از این اتفاقات چند روز اخیر تهیه کند. رامبر انگار که فکر او را خوانده باشد، لبخندی زد و گفت: «آری... از این کشف دست اول بسیار ممنون ام!»
ساعت پنج بعد از ظهر، دکتر برای ملاقات بیماران اش از خانه بیرون رفت. روی پله ها به مرد جوانی برخورد که هیکلی درشت و قیافه یی خشن داشت. یادش آمد که او را گاهی در خانه ی رقاصان اسپانیایی می دیده است که در طبقه ی آخر ساختمان بلندی زندگی می کردند. ژان تارو داشت جان دادن موشی را با دقت تماشا می کرد و سیگار می کشید. بعد چشم های خاکستری اش را به دکتر دوخت و گفت: «دیدن مردن موش ها مساله ی خاصی شده است.» دکتر ریو جواب داد: «موضوع مهمی شده، اما حالا دیگر جدا مهم و جالب بودن به شکل نگران کننده یی به سمت هشدار پیش می رود.»
ژان تارو که می دید به راحتی سر صحبت را با دکتر ریو باز کرده است ادامه داد: «این که ما تا حالا به چنین چیزی برخورد نکرده بودیم به نظر من مهم است. تا اندازه یی جالب هم هست.» تارو موهایش را با دست مرتب کرد و گفت: «آقای دکتر، این موضوع در اصل به دربان برمی گردد.»
دکتر در این لحظه به نگهبان که چهره ی معمولی سرخ اش را خستگی پر کرده بود نگاه کرد. میشل پیر گفت: «خبر دارم که هر کسی از پیدا کردن چندتا از این ها حرف می زند.»
پیرمرد درمانده نشان می داد و علایم افسردگی داشت در رفتارش پیدا می شد. در جواب احوال پرسی دکتر هم گفت که ناراحتی خاصی ندارد. فقط از نظر روحی رنج می برد. قضیه ی موش ها بدجوری به اعصاب او فشار آورده بود. وقتی موش ها از بین بروند او هم آرامش خودش را پیدا می کند. اما صبح فردا، هجدهم آوریل وقتی دکتر با مادرش از راه آهن می آمدند دکتر ریو یک نظر پیرمرد را دید و تشخیص داد که چه قدر زیر چشم هایش گود رفته است. از زیرزمین تا اتاق زیر شیروانی، ده ها موش مرده روی پله ها افتاده بود. زباله دانی های همسایه ها پر از موش های مرده بود.
مادر دکتر خبر را که شنید تعجبی نکرد و گفت: «از این قبیل اتفاقات همیشه می افتد.» و بعد افزود: «ازدیدن ات خوش حال ام برنار. موش ها واقعا نمی توانند مانع از خوشحالی من شوند.»
دکتر تایید کرد. به نظر می رسید همه چیز در کنار او طبیعی ست.
با این همه دکتر ریو به سرویس مبارزه با موش های شهرداری که با رییس آن دوست بود، تلفن کرد و پرسید: «آیا از موش هایی که دسته جمعی از لانه ها بیرون می آیند و در هوای آزاد می میرند، خبر دارد؟»
مِرسیه رییس دایره جواب داد که از موضوع خبر دارد. حتا در بخش خودش که خیلی دور از ساحل نبود، بیش تر از پنجاه موش مرده پیدا کرده بودند. می گفت فقط این را نمی داند که موضوع را باید خیلی جدی گرفت یا نه. دکتر ریو هم نمی توانست نظر قطعی بدهد، اما عقیده داشت که سرویس مبارزه با موش شهرداری باید مداخله کند.
مرسیه گفت: «بله این کار الزامی ست، اما حکم آن را از کجا بیاورم. سعی می کنم حکم این کار را تهیه کنم.»
چند دقیقه بعد زن خدمتکاری که شوهرش در کارخانه یی کار می کند گفت که در آن جا صدها موش مرده جمع کرده اند. زمزمه ی نگرانی از هر گوشه و کناری به گوش می رسید و دهان به دهان می گشت. در روز هجدهم آوریل هر کارخانه یی از انبارها، کنارگوشه ها و راه آب ها و فاضلاب ها صدها جسد موش جمع آوری کرده بود. خیلی جاها موش هایی را که جان کندن شان طولانی می شد و جیغ کشیدن شان مردم را عذاب می داد، می کشتند. دکتر ریو از هر یک بخش های مختلف شهر که می گذشت در همه ی مسیرها موضوع را بحرانی ارزیابی کرده بود. در خیابان ها و کوچه ها که کار مربوط به شهرداری بود اجساد موش ها کنار جوی ها و پستی های خیابان به فراوانی افتاده و مانده بود. عصر آن روز، روزنامه ها از کم کاری شهرداری به شدت انتقاد کردند. آن ها نوشته بودند که خبری از جایی نرسیده که گواه کار افراد شهرداری باشد. بعد از مرور روزنامه ها، بالاخره مدیران شهرداری هم تصمیم گرفتند دست به کار شوند. اولین وظیفه ی کارمندان شهرداری این بود که هر جا موش می بینند جمع آوری کنند و به بیرون شهر ببرند و کاملا بسوزانند. با ازدیاد موش های مرده، کار کردن اعضای شهرداری دیگر به چشم نمی آمد.

نظرات کاربران درباره کتاب طاعون

واقعا چرا حاضر نیستیم ۴ هزار تومان پول بودیم! مزیت ایبوک خیلی بیشتر از کتاب چاپی، چون همیشه همراته و خواهشا دلیل های غیر عقلانی برای کتاب نخواندن مطرح نکنید!!
در 3 سال پیش توسط pir...i85
سه ستاره فقط به خاطر ترجمه ضعیف. وگرنه واقعا" برای این کتاب کمه. فوق العادست. یکی از متفاوت ترین کتابهای آلبر کامو که امیدواری خاصی توش موج میزنه. اما ترجمه افتضاحی داره. پر از غلط و اشتباه در نوشتن اسامی آدم ها که ممکنه سررشته خوندنتون رو از بین ببره.
در 3 سال پیش توسط ham...zad
ترجمه بسیار ضعیفی‌ست از یکی از بزرگترین آثار قرن بیستم. فیدیبو! کاش در انتخاب ترجمه‌ها بیشتر دقت کنید. رضا سید حسینی ترجمه بسیار خوبی از طاعون ارائه کرده
در 2 سال پیش توسط شهرام خدیو
نیمه ی اولش یه خورده خسته کننده به نظر میرسید ، کسایی که کوری رو قبل از این کتاب خوندن ، احتمالا اوایل کتاب به این نتیجه میرسن که طاعون نسخه ی ضعیف شده ی کوریه اما نیمه ی دوم، کتاب سره پا میشه و تفکرات اصلی کامو ،اونجاست که به خواننده القا میشه
در 3 سال پیش توسط sin...oor
محشره ولی کتابش بیشتر می ارزه تا ایبوکش.قیمتش زیادی بالاس
در 3 سال پیش توسط lad...eed
ترجمه رضا سید حسینی برای این اثر بزرگ ادبی تقریبا قابل قبوله فصل ۴ این اثر رو باید بارها و بارها خوند و خوند اینکه تکثیر مصیبت چگونه میتواند به رنگ باختن ارزش ها در جوامع منتهی شود
در 1 سال پیش توسط Hamed
در فوق العاده بودن کتاب بحثی نیست ولی ترجمه ی نارسا باعث شد کتاب رو نصفه رها کنم
در 3 ماه پیش توسط مرسده نفری
مانند همه کتابای آلبر کامو ارزشمند
در 2 ماه پیش توسط key...354
با درود. کتاب خوبی بود
در 3 ماه پیش توسط key...354
قالب بندی و جریان و داستانش مثال زدنی اند
در 1 سال پیش توسط بردی بی