فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرهیب‌ها

کتاب پرهیب‌ها
درام خانوادگی در سه پرده

نسخه الکترونیک کتاب پرهیب‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پرهیب‌ها

ایبسن در ۱۸ ژوئن ۱۸۸۱ به ناشرش هگل نوشت: «کاری که پیش‌تر درباره‌اش نوشتم، فعلا کنار گذاشته شده و یکی از نخستین روزهای این ماه به کار روی دستمایه‌ی نمایشنامه‌ای پرداختم که دیری اندیشه‌ام را گرفتار کرده و اینک چنان به من فشار می‌آورد که دیگر هیچ‌جور نمی‌توانستم پسش بزنم». نمایشنامه‌ای که او اندیشه‌اش را هیچ‌جور نمی‌توانست پس بزند، «پرهیب‌ها» بود که در سال ۱۸۸۱ به چاپ رسید و چهره‌ی اصلی آن، همچون نمایشنامه‌ی «عروسکخانه»، یک زن بود. نمایشنامه در مه و باران و تاریکی می‌گذشت و سرانجام با چشم‌گشایی سهمناک به خورشید پایان می‌یافت. ناخرسندی از ایبسن از دو سال پیش که او گذاشته بود یکی از نمایندگان زنان بالانشین شهری، شوهر و فرزندان خردسالش را رها کند تا پا به جهان بیرون گذارد و در پی خویش و خواسته‌های خویش برود، انباشته شده بود. چنین اشاره‌ی برآشوبنده‌ای به امکان شورش یک زن در جامعه‌ی مردسالار، به‌خودی‌خود برخورنده بود. اما از آن برخورنده‌تر این بود که ایبسن در «پرهیب‌ها» پیامد ماندن زن و سر خم کردن او در زیر بار وظیفه و ملاحظات فراوان اجتماعی و سوختن و ساختنش را نشان می‌داد. او این‌جا از اندرونی سخت پوشیده‌‌ی یک خانواده‌ی بالانشین پرده برمی‌گرفت و زندگی پنهان کنونی و پیشین آن را پیش چشم همگان می‌نهاد. چشم‌انداز تیره و آشفته بود: ولنگاری و پیمان‌شکنی یکی از بزرگان جامعه، بیماری ارثی و ناگفتنی، جنگ سخت قدرت میان زن و شوهر و پیروزی زن، خریدوفروش و سوداگری در بازار زناشویی، «همزیستی سپید» و تن دادن نماینده‌ی بزدل کلیسا به فشار آدمی قالتاق و نابه‌کار و...

ادامه...

بخشی از کتاب پرهیب‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دیباچه

ایبسن در ۱۸ ژوئن ۱۸۸۱ به ناشرش هگل نوشت: «کاری که پیش تر درباره اش نوشتم، فعلا کنار گذاشته شده و یکی از نخستین روزهای این ماه به کار روی دستمایه ی نمایشنامه ای پرداختم که دیری اندیشه ام را گرفتار کرده و اینک چنان به من فشار می آورد که دیگر هیچ جور نمی توانستم پسش بزنم». نمایشنامه ای که او اندیشه اش را هیچ جور نمی توانست پس بزند، «پرهیب ها» بود که در سال ۱۸۸۱ به چاپ رسید و چهره ی اصلی آن، همچون نمایشنامه ی «عروسکخانه»، یک زن بود. نمایشنامه در مه و باران و تاریکی می گذشت و سرانجام با چشم گشایی سهمناک به خورشید پایان می یافت.
ناخرسندی از ایبسن از دو سال پیش که او گذاشته بود یکی از نمایندگان زنان بالانشین شهری، شوهر و فرزندان خردسالش را رها کند تا پا به جهان بیرون گذارد و در پی خویش و خواسته های خویش برود، انباشته شده بود. چنین اشاره ی برآشوبنده ای به امکان شورش یک زن در جامعه ی مردسالار، به خودی خود برخورنده بود. اما از آن برخورنده تر این بود که ایبسن در «پرهیب ها» پیامد ماندن زن و سر خم کردن او در زیر بار وظیفه و ملاحظات فراوان اجتماعی و سوختن و ساختنش را نشان می داد. او این جا از اندرونی سخت پوشیده ی یک خانواده ی بالانشین پرده برمی گرفت و زندگی پنهان کنونی و پیشین آن را پیش چشم همگان می نهاد. چشم انداز تیره و آشفته بود: ولنگاری و پیمان شکنی یکی از بزرگان جامعه، بیماری ارثی و ناگفتنی، جنگ سخت قدرت میان زن و شوهر و پیروزی زن، خریدوفروش و سوداگری در بازار زناشویی، «همزیستی سپید» و تن دادن نماینده ی بزدل کلیسا به فشار آدمی قالتاق و نابه کار و... ایبسن، احترام به پدر و مادر ـ یکی از فرمان های ده گانه ـ را به زیر سوال می بُرد، کوشش سالیان سال زنی سخت ارجمند برای انجام خواست ها و مطالبات «آرمانی» و اخلاقی جامعه را زیر ذره بین می نهاد و موضوع جنجالی یاری به دیگری برای مرگ خودخواسته را پیش می کشید.
سخن کوتاه، نمایشنامه، به مقدس ترین اصول زمانه ی خود می تاخت.
«پرهیب ها» از دل مشغولی های تئاتر سده ی ۱۹ برید. این جا چندان جنب و جوشی در کار نبود، ولی تا بخواهید، گفت و گو فراوان بود. نمایشنامه از دید فنی سخت استادانه بود و از نگاه دراماتیک (نمایشی)، بسیار فشرده. ایبسن به آرامی جامه از تن گذشته برمی گرفت تا فرگشت شخصیت ها را بررسی و روشن کند و انگیزه ی گفتار و کردار آن ها را نشان دهد. این شیوه ی گذشته نگری چنان برای منتقدان زمان او چشمگیر بود که برای یافتن همانندی برای آن، به تئاتر دوران باستان، و به ویژه به «عقده ی اودیپ» سوفوکلس، بازمی گشتند. ایبسن نمایشی برای زمانه ی نو آفریده بود که زیست شناسی و روان شناسی در آن جایگاه برتر را داشت.
آفرینش چهره ای چون اسوالد ـ پسر خانواده ـ بسیاری را به یاد زولا انداخت، ولی ایبسن ناخشنود گفت: «زولا به گندابرو می رود تا در آن شنا کند، من برای آن که آن را پاک کنم». او جای دیگری یادآوری می کند: «...من می دیدم اینک زمان آن رسیده که برخی مرزها(۱) جا به جا شود... هر آفرینش ادبی نویی در زمان ما وظیفه دارد مرزها(۲) را جا به جا کند».
نمایشنامه که انتشار یافت، سخن به نیکی از ایبسن گفتن، دل شیر می خواست. چنان توفانی از درشت وناسزاگویی بر سر ایبسن بارید که هیچ کس همانندش را به یاد نداشت. برای نمونه، کلمنت اسکات منتقد بزرگ آن زمان دیلی تلگراف آن را «گندابی روباز، زخم بی درمان چندش انگیز، کنشی زشت پیش چشم همگان، بیمارستان جزامی ها با در و پنجره های چهارتاق گشوده» خواند. نمایشنامه، چنان برخورنده بود که تنها پس از ۳۳ سال، در سال ۱۹۱۴، اجازه ی اجرا در انگستان یافت.
می گویند شاه اسکار دوم در سال ۱۸۹۸ در جشنی برای بزرگداشت ایبسن در استکهلم به او گفت: «ولی نباید «پرهیب ها» را می نوشتی...» ایبسن دلخور و خاموش شد. شهبانو سوفی دست و پایی کرد تا ایبسن را از هچل درآورد و از هر دری گفت، ولی ایبسن پس از درنگی دراز، ترکید: «اعلی حضرت، من باید «پرهیب ها» را می نوشتم!» او در ۲۴ ژوئن ۱۸۸۲ در نامه ای به کنتس آدلرسپاره نوشت: وقتی شما می گویید من جرئت نمی کنم از «پرهیب ها» آن ورتر بروم کاملاً با شما همدلم... یک نویسنده جرئت نمی کند آن اندازه از مردمش دور شود که دیگر تفاهمی میان او و آن ها نماند. اما «پرهیب ها» باید نوشته می شد. من نمی توانستم با «عروسکخانه» در جا بزنم. پس از نورا، حتماً باید خانم آل وینگ می آمد».
***
در پهنه ی زندگی، سال ها می آیند و می روند و با خود دگرگونی های خرد و ریزی می آورند که از انباشت این ها، بهمن رویدادهای بزرگ به جنبش و گردش می افتد. بهمن که در بستری آرام می گیرد، همه ی چشم انداز آدمی دگرگون شده است. روزگاری دیگر با چندوچونی دیگر آغاز می شود. آدمی باز باید نگاه بالا برد، چشم تیز کند، به هر سو و گوشه و کنج سر و گردن کشد و هر سنگی را پشت ورو کند تا به شناخت روزگار نو دست یابد. این، زمان می گیرد و جان می سوزد و می گدازد و سوی چشم می گیرد و نیز توش و توان دست وپا. آدمی جوان و برومند و نیرومند به این تاریک خانه پا می گذارد و پیری فرتوت و موی سپید از آن بیرون می آید، اگر بیاید. در میان این سپاه آیندگان و روندگان، تک و بی مانندند آنانی که چنان چراغی بر بلندی ها برمی افروزند که روشنایی اش سراپای این چشم انداز شگفت و پیچیده ی روزگار نو را روشن می کند. ایبسن چنین آدمی است. او با ژرف بینی و دور اندیشی خود، ویژگی ها و پیچیدگی های جامعه ی هم روزگار را، آن چنان که هست و نه آن چنان که آوازه گری می شود، پیش چشم همگان می نهد و ژرف ترین مفاهیم و پنداره های زندگی آدم جامعه ی کنونی را هوشمندانه می کاود و می شکافد و بر و بار این واکاوی و واشکافی اش را پیش چشمان دریده ی بیننده می گذارد. همه کس در هر جای جهان بزرگ امروزین، خود و پیرامونش را در نوشته های ایبسن بازمی شناسد. نگاه ایبسن، به ژرفای جامعه ی معاصر و آدم کنونی راه یافته و این، آن چیزی است که ایبسن را ماندگار کرده است. من بر این باورم که همه ی کارهای مدرن ایبسن را باید خواند تا دانست ما مردم پا به کدام میدان یا گود نهاده ایم. آن جا که جامعه ی مدرن به آن راه می گشاید، ایبسن نیز به آن جا راه می گشاید.
چهره ها:
خانم هِلِنه آل وینگ - Helene Alving: بیوه ی ناخدا آل وینگ
اُسوالد آل وینگ - Osvald Alving: پسرش، نقاش
کشیش ماندرش - Manders
نجّار انگستراند - Engstrand
رگینه انگستراند - Regine Engstrand: خدمتکار خانم آل وینگ

رویدادها در مِلک روستایی خانم آل وینگ در کنار آبدره ی بزرگی در باختر نروژ می گذرد.

پرده ی نخست

اتاق نشیمن دلبازِ رو به باغچه ای است با دری در دیوار دست چپ و دو در در دیوار دست راست. در میان اتاق، میزی است گرد با صندلی هایی به دورش. روی میز، کتاب، گاهنامه و روزنامه است. در جلوی صحنه، پنجره ای در دست چپ است و کنارش، یک کاناپه ی کوچک با یک میز دوخت و دوز در جلوی آن. در ته صحنه، اتاق نشیمن به گلخانه ی باز و تا اندازه ای باریک تر می رسد که با جام های شیشه ای بزرگ، از بیرون جدا می شود. در دیوار دست راستِ گلخانه، دری است که به باغچه باز می شود. از میان دیوار شیشه ای، چشم انداز تیره و تار آبدره ای در پس ِ پرده ی باران یکنواخت دیده می شود.

نجّار انگستراند دم در باغچه ایستاده. پای چپش کمی خمیده است و تکه چوبی به زیر پاشنه ی پوتینش دارد. رگینه، آبپاشی خالی در دست، نمی گذارد او جلوتر بیاید.

رگینه: (با صدای آهسته). چی می خوای؟ همون جا که هسّی وایسا! ازت آب می چکه آخه.
انگستراند: بارونِ خداس، دخترم.
رگینه: بارونِ شیطونه این.
انگستراند: وای که چه جور حرف می زنی، رگینه! (لنگان چند گامی در اتاق نشیمن جلو می رود.) اما اینو می خواستم بگم که ـ
رگینه: پاتو این جور نکوب زمین، مرد! پسرِ ارباب بالا خوابه.
انگستراند: الان و خواب؟ میون روز روشن؟
رگینه: اونش به تو نیومده!
انگستراند: دیشب رفته بودم عیش ونوش.
رگینه: راحت باور می کنم.
انگستراند: آره، چون ما آدما ضعیف النفس ایم، دخترم.
رگینه: آره، هستیم دیگه.
انگستراند: این دنیام که می دونی، پر از وسوسه اس. اما با این همه، به خدا، پنج و نیم صبح سرِ کارم بودم.
رگینه: خب خب، حالا دیگه راه بیفت برو! نمی خوام این جا با تو راند ِ وو (rendez vous(۳ داشته باشم.
انگستراند: چی چی نمی خوای داشته باشی؟
رگینه: نمی خوام کسی این جا ببینت. خب دیگه، برو پی کارت!
انگستراند: (یکی دو گامی نزدیک تر می شود). به خدا، تا باهات حرف نزنم، نمی رم. بعد از ظهر کارم تو ساختمون مدرسه تموم می شه و شب با کشتی بخار می زنم می رم سرِ خونه م تو شهر.
رگینه: (زیرلبی). سفر خوش!
انگستراند: ممنون، دخترم. فردا پرورشگاه رو افتتاح می کنن و می دونی که، احتمالن بزن و بکوب و عیش ونوشی هم تو راهه. اون وخ هیشکی یاکوب انگستراندو سرزنش نمی کنه بگه پای وسوسه که می آد میون، نمی تونه خودشو بکشه کنار.
رگینه: اوهو!
انگستراند: آره، آخه فردا یه عالمه آدم کله گنده جمع می شه این جا. از شهرم چشم به راه کشیش ماندرش ان.
رگینه: اون همین امروز می آد.
انگستراند: نگفتم! منم خب به خدا نمی خوام اون بهانه ای برای سرزنشم پیدا کنه، حالیته.
رگینه: آهان، پس جریان اینه.
انگستراند: جریان چی یه؟
رگینه: (خیره به او نگاه می کند). باز دیگه چه جور می خوای کشیش ماندرش رو خام کنی؟
انگستراند: بسّه، بسّه. مگه دیوونه ای؟ من کشیش ماندرش رو خام کنم؟ نه بابا، اون بیش از اینا باهام مهربونه. اما می دونی، چیزی که می خواستم ازش باهات حرف بزنم، اینه که امشب بر می گردم خونه دیگه.
رگینه: هر چه زودتر، بهتر!
انگستراند: اما می خوام تو رَم با خودم ببرم، رگینه.
رگینه: (با دهان باز). می خوای منم ـ؟ چی می گی؟
انگستراند: می گم که می خوام تو رَم با خودم ببرم خونه.
رگینه: (با ریشخند). مگه خوابشو ببینی!
انگستراند: خب، می بینیم حالا.
رگینه: آره، شک نکن که می بینیم. منی که پیش خانومِ عالی جناب آل وینگ بزرگ شده ام، منی که این جا بگی نگی به چشم بچه شون به م نیگا می کنن، بلند شم بیام خونه ی تو؟ همچو خونه ای هم؟ اَک که هی!
انگستراند: این مسخره بازی چی یه؟ تو روی پدرت وا می ایستی، دختره؟
رگینه: (بدون این که به او نگاه کند، زیرلبی می گوید). خودت بارها گفته ای من هیشکی یه تو نیستم!
انگستراند: اَاه، ول کن این حرفا رو!
رگینه: مگه بارها بد و بی راه بارم نکردی و نگفتی ـ؟ (۴)Fi donc!
انگستراند: نه به خدا، من که به هر حال، هیچ وخ همچین چیز زشتی نگفتم.
رگینه: اوهو، یادم می آد چی گفتی.
انگستراند: آره، اما این فقط وختی بود که پاتیل بودم ـ هام. این دنیا پر از وسوسه اس، رگینه.
رگینه: واه!
انگستراند: و وختی هم که مادرت بدقلقی می کرد. منم خب باید چیزی پیدا می کردم تا حرصشو در بیارم، دخترم. همیشه فیس و افاده می اومد. (ادای او را درمی آورد.) «ولم کن، انگستراند! دست از سرم وردار! من سه سال تو روسِن وُلد Rosenvold پیش عالی جناب(۵) آل وینگ خدمت کرده ام!» (می خندد.) پناه بر خدا! هیچ وخت م یادش نمی رفت که ناخدا زمونی عالی جناب شد که اون این جا خدمتکار بود.
رگینه: بیچاره مادرم! با اذیت و آزارهات زود دق مرگش کردی دیگه.
انگستراند: (به خودش می پیچد.) آره پیداس دیگه. همه چیز تقصیر منه خب.
رگینه: (رو بر می گرداند، با صدای پست). اَش، با اون پاش!
انگستراند: چی می گی، فرزندم؟
رگینه: (۶)Pied de mouton.
انگستراند: انگلیسی بود این؟
رگینه: آره.
انگستراند: آها. این جا چیزایی یاد گرفته ای که می تونه الان به درد بخوره، رگینه.
رگینه: (پس از سکوتی کوتاه). حالا تو شهر باهام چی کار داشتی؟
انگستراند: پرسیدن داره که یه پدر با تنها بچه اش چی کار داره؟ مگه من یه بیوه ی تک و تنها نیستم؟
رگینه: اوه، این چرت و پرت ها رو تحویل من نده! برای چی می خوای منو ببری اون جا؟
انگستراند: خب، به ت می گم. فکر کرده ام دست به کار تازه ای بزنم حالا.
رگینه: (پیف می کند). این همه امتحان کرده ای، ولی هر بار سرت خورده به سنگ.
انگستراند: آه، اما این بارو باید فقط ببینی، رگینه! خدا بُکُشدم ـ
رگینه: (پا به زمین می کوبد). نمی خواد قسم بخوری!
انگستراند: خب، خب! حق دربست با تواِه، دخترم! تنها اینو می خواسّم بگم که از این کار پرورشگاهِ تازه، کم پولی کنار نذاشته ام.
رگینه: اِه؟ خوش به حالت پس!
انگستراند: آدم تو این ده پولو به چه کاری بزنه آخه؟
رگینه: خب، که چی؟
انگستراند: خب، می دونی، فکر کردم این پولا رو بزنم به کاری که به ش بیارزه. شاید به یه جور مهمون سرا برای دریانوردا ـ
رگینه: واه واه!
انگستراند: یه مهمون سرای خیلی ترازِ بالا، حالیته. نه یه خوکدونی برای ملوانا. نه بابا ـ . جایی می شد برای ناخداها و سکانبونا و ـ و آدمای واقعن استخوون دار، حالیته.
رگینه: اون وخ من چی کارـ؟
انگستراند: یه گوشه ی کارو می گرفتی خب. می فهمی که، تنها برای حفظ ظاهر. به خدا، سختت نمی شه، دخترم. می تونی هر کاری دلت خواست بکنی.
رگینه: اِه راستی!
انگستراند: اون جا بی زن نمی شه. مث روز روشنه. چون شبا باید با رقص و آواز و این جور چیزا یه کم شور و حال داشته باشیم دیگه. یادت نره اونا دریانوردایی ان که دریاهای دنیا رو زیر پا می ذارن. (نزدیک تر.) خنگ نباش و لقد به بخت خودت نزن، رگینه. این جا چی ازت درمی آد؟ این که خانوم برای سوادِت مایه گذوشته، چه دردی ازت دوا می کنه؟ شنیده ام باید بچه های این پرورشگاه تازه رو بپایی خب. اینم می شه کار برای تو؟ این قدّ کشته و مرده ی اینی که بری سلامتی تو بذاری رو این بچه های خاک و خلی.
رگینه: نه، اگه اون جوری می شد که دلم می خواست که ـ. خب، شایدم بشه. شایدم بشه!
انگستراند: این چی یه که شاید بشه؟
رگینه: تو هیچ کارت نباشه. ببینم این جا خیلی پول رو هم گذوشته ای؟
انگستراند: رو هم رفته شاید خب یه هفتصد هشتصد کرونی بشه.
رگینه: پر بدک نیس.
انگستراند: برای شروع بسّه، دخترم.
رگینه: تو این فکر نیسّی چیزی از این پولا رو بدی به من؟
انگستراند: نه به خدا، تو همچو فکری نیسّم، نه.
رگینه: تو فکرش هم نیسّی یه پارچه ی پیرهنی ناقابل برام بفرستی؟
انگستراند: فقط بیا باهام بریم شهر، اون وخ پارچه م به اندازه گیرت می آد.
رگینه: به هه، اگه دلم اینو بخواد، تو رو لازم ندارم.
انگستراند: اما، رگینه، با دست ِ راهنمای پدر بهتره. حالا من می تونم یه خونه ی قشنگ تو خیابان لیل له هاون (۷)Lillehavn بگیرم. پول نقد زیادی نمی خواد. می دونی، اون جا رو می شد یه جور خونه برای دریانورداش کرد.
رگینه: اما من نمی خوام پیش تو باشم! هیچ کاری هم باهات ندارم. دیگه برو!
انگستراند: به خدا، زیاد پیشم نمی موندی، فرزندم. بخت اون قد هم یار نیس خب! به شرطی که می دونسّی چی کار کنی ها. همچین دختره ی خوشگلی که تو تو این یکی دو ساله شده ای ـ
رگینه: خب؟
انگستراند: چیزی نمی گذشت که یه سکانبان یا شاید هم یه ناخدا می اومد ـ
رگینه: من نمی خوام زن همچو آدمایی بشم. دریانوردا هیچ(savoir vivre(۸ ندارن.
انگستراند: چی چی ندارن؟
رگینه: می گم دریانوردا رو می شناسم. کسایی نیستن که آدم باهاشون عروسی کنه.
انگستراند: خب از عروسی باهاشون بگذر! بازم می تونه به ش بیارزه. (خودمانی تر.) اون انگلیسی یه ـ اون که قایق بادبانی تفریحی داشت ـ سیصد دالر سُلفید. ـ تازه اون زن از تو قشنگ تر نبود.
رگینه: (به سوی او می رود). برو بیرون!
انگستراند: (پس می رود). خب، خب. می گم، نمی خوای بزنیم که؟
رگینه: چرا! از مادرم چیزی بگی، می زنمت. برو بیرون، می گم! (او را رو به در باغچه می راند.) دَر رو هم نکوب به هم! پسر ارباب آل وینگ ـ
انگستراند: خوابه خب. بدجور هوای پسر ارباب آل وینگ رو داری. (آهسته تر) هو ـ هو. نکنه خب یه وخ اونه که ـ؟
رگینه: بیرون! اونم تند! قاتی کرده ای، مرد! نه، از اون ور نرو! کشیش ماندرش داره می آد. از پله های آشپزخونه برو!
انگستراند: (به راست می رود). خب خب، می رم. اما با اونی که داره می آد حرف بزن پس! اون کسی یه که به ت بگه یه بچه چه دِینی به پدرش داره. آخه، هر چی نباشه، من پدرتم، حالیته که. می تونم از روی دفتر ثبت کلیسا ثابت کنم. (او از درِ دوم که رگینه برایش باز و بسته می کند، بیرون می رود.)
رگینه: (با شتاب در آینه به خود نگاه می کند، با دستمال جیبی خود را باد می زند، بند یقه اش را مرتب می کند و بعد سرگرمِ گل ها می شود). کشیش ماندرش پالتو به بر و چتر به دست و نیز راه ـ انبان کوچکی از بند به شانه آویخته، از دَرِ باغچه پا به گلخانه می گذارد.
کشیش ماندرش: سلام، دوشیزه انگستراند.
رگینه: (شگفت زده از شادی رو بر می گرداند). اِ وا، سلام، آقای کشیش. کشتی به این زودی رسید؟
کشیش ماندرش: همین الان رسید. (به اتاق نشیمنِ رو به باغچه می رود.) چه هوای بارونی دلگیری این روزها داریم ها!
رگینه: (همراهی اش می کند). برای روستانشین ها هوای خیلی خوبی یه، آقای کشیش.
کشیش ماندرش: بله، بی شک درست می گین. ما شهری ها چندون به این فکر نمی کنیم. (دست به کار در آوردن پالتویش می شود).
رگینه: اوه، نمی خواین کمکتون کنم؟ آها. وای، چه خیس شده! حالا آویزونش می کنم تو سرسرا. چتر رو هم ـ بازش می کنم تا خشک شه.

نظرات کاربران درباره کتاب پرهیب‌ها