بابام که مُرد، کلاهش باقی ماند، عصایش گم شد. پیراهن چارخانهی بدون دکمهاش را بعدها پیدا کردیم. شلوارهاش مندرس بود اما وصله نداشت. یکدست کت و شلوار ایتالیایی هم داشت که آن را از توی غُراب دزدیده بود. هیچکس ندیده بود که آن را بپوشد و توی خیابانهای شهر پُز بدهد. یک بار که سوز سرما از دریا میآمد و لرزه به گردهاش افتاده بود آن را پوشید. قبل از آن کمی «جین» سر کشیده بود. بطری را با شکم خمره مانندِ حصیربافش، لای رختخوابها کنج اتاق قایم کرده بود. جین را هم از غُراب آورده بود (یعنی دزدیده بود). همان روز که بطری را سر کشید، صورتش ارغوانی شد. بعد از آن ادوکلن به صورتش پاشید و به موهاش روغن هندی زد و رفت تا کفش چرمی دست دومش را بپوشد که ننهام آهسته گفت: «میخواد دوباره بره خانم بازی، شاید.»