فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ربکا

کتاب ربکا
عاشقانه‌های کلاسیک

نسخه الکترونیک کتاب ربکا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ربکا

رمان ربکا در سال 1938 به چاپ رسید و به سرعت به یکی از ماندگارترین آثار جهان ادبیات تبدیل شد. اورسن ولز آن را در قالب نمایشنامه‌ای رادیویی اجرا کرد و آلفرد هیچکاک بر اساس آن فیلمی سینمایی ساخت. دافنه دوموریه خالق این رمان در شصت و دو سالگی بانوی ادبیات انگلستان لقب گرفت. پدر دوموریه مدیرهنری و پدربزرگ مادری‌اش کاریکاتوریستی معروف بود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۹۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ربکا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

دیشب باز خواب دیدم به مندرلی رفته ام. انگار کنار در باغ ایستاده بودم و تا مدتی نمی توانستم وارد شوم، چون راهم را بسته بودند. به میله های آهنی در، قفل و زنجیر زده بودند. در عالم رویا دربان را صدا زدم، ولی جوابی نشنیدم و وقتی از میان میله های زنگ زده نگاه کردم، دیدم که اتاق دربان متروک بود.
از دودکش، دودی برنمی خاست و پنجره های کوچکِ مشبک، باز و خالی بودند. بعد مثل همه ی کسانی که خواب می بینند ناگهان از نیرویی فوق طبیعی برخوردار شدم و مانند اشباح از دری که مقابلم بود عبور کردم. راه ماشین رو در برابرم مثل همیشه پرپیچ وخم امتداد می یافت، اما همین که جلو رفتم پی بردم که تغییری در آن رخ داده: حالا باریک و متروک بود، نه مثل جاده ای که می شناختیم. ابتدا گیج شدم و چیزی نفهمیدم، اما وقتی سرم را پایین بردم تا به شاخه ی آویزانی نخورد، به آن چه روی داده بود پی بردم. طبیعت به حال خود برگشته بود و رفته رفته به روش موذیانه و کند خود، با انگشتان بلند و چسبانش راه را در میان گرفته بود. جنگل که همیشه، حتی در گذشته تهدید آمیز بود، عاقبت پیروز شده بود. بوته ها و درختان تیره و مهار ناپذیر در حاشیه های جاده کمین کرده بودند. درختان آلش که با تنه های سفید و برهنه، تنگ هم روییده بودند و شاخه ها را به یکدیگر می ساییدند، گویی به نحوی عجیب یکدیگر را در آغوش می کشیدند و بالای سرم سقفی گنبدی مثل رواق های کلیسا می ساختند. درختان دیگری هم بودند که نوع شان را نتوانستم تشخیص دهم، کاج های پت و پهن و نارون های رنج دیده ای که در میان آلش ها پراکنده بودند و به آن ها تنه می زدند، همراه با بوته های هیولا وار دیگری که هیچ یک را به خاطر ندارم، از دل زمین ساکت سر برآورده بودند.
حالا جاده به روبان باریکی تبدیل شده بود که در مقایسه با گذشته، مثل یک تکه نخ بود و زمین شنی اش پوشیده از علف های هرز بود. از پایینِ درختان، شاخه هایی روییده بودند که مانع از پیش روی می شدند. ریشه های کج و کوله به شکل پنجه های اسکلت بودند. در میان این رویش جنگلی، گاه بوته هایی را می دیدم که در دوران ما نشانه بودند: بوته های زیبا و موزون گل های ادریسی که جام های آبی رنگ شان انگشت نما بودند. ولی حالا که هیچ دستی مراقب رویش شان نبود، بومی شده بودند و بی گل، با بلندی هیولا وار چنان سیاه و زشت بودند که با گیاهان انگلی پیرامون شان تفاوتی نداشتند.
نخ تیره روزی که روزی جاده ی باغ ما بود هم چنان پیش می رفت و به چپ و راست می پیچید. گاه گمان می کردم ناپدید شده، اما بار دیگر آن سوی درختی بر زمین افتاده یا چاله ی بزرگی که بر اثر باران های زمستانی پدید آمده بود، هویدا می شد. تصور نمی کردم چنین دراز باشد. حتماً کیلومتر ها هم مثل درخت ها زیاد تر شده بودند و این جاده تنها به یک هزارتو یا بیابانی مسدود راه می یافت، نه به خانه. اما ناگهان به آن رسیدم، بوته ی بسیار بزرگی که از همه سو روییده بود، چشم اندازش را می پوشاند و در حالی که قلبم در سینه سخت می تپید و سوزش غریب اشک را پشت پلک هایم احساس می کردم، بر جای ماندم.
این مندرلی بود، مندرلی ما، مثل همیشه ساکت و اسرار آمیز بود و سنگ های خاکستری رنگش در مهتاب رویای من می درخشیدند، شیشه ی پنجره هایش که میان دولنگه شان با نواری سنگی تزئین شده بود، چمن های سبز و تراس را منعکس می کردند. زمان قادر نبود توازن کامل این دیوارها را یا خود ساختمان را که مثل جواهری در کف یک دست بود، نابود کند.
تراس به شیب چمن زار هایی می پیوست که به دریا می رسیدند و وقتی چرخیدم، صفحه ای نقره ای را دیدم که در نور مهتاب بی حرکت بود و در حالی که باد و توفان آن را برنمی آشفت، شبیه دریاچه بود. هیچ موجی این آب های رویا را پرچین و شکن نمی کرد و هیچ توده ابری بر اثر بادی که از مغرب می وزید روشنی این آسمان رنگ پریده را تیره نمی ساخت. بار دیگر به سوی خانه چرخیدم و با این که هم چنان دست نخورده بر جای مانده بود، به طوری که انگار دیروز ترکش کرده بودیم، دیدم که باغ نیز از قانون جنگل پیروی کرده بود. بوته های گل صد تومانی بیش از ده متر قد کشیده بودند، بوته های سرخس پیرامون شان سرک می کشیدند و در کنارشان گیاهان هرزه روییده بود، گیاهانی که چنان به ریشه ها چسبیده بودند که گویی از خاستگاه بی ارزش خود باخبر بودند.
بوته ی یاسی کنار گیاهی جنگلی روییده بود و پیچک شروری، دشمن همیشگی زیبایی، گردشان پیچیده و آن ها را زندانی کرده بود. در این باغ گمشده پیچک اهمیت یافته بود، به طوری که شاخه های درازش وارد چمن ها شده بودند و به زودی به سوی خانه می رسیدند. گیاه دیگری هم بود، بوته ای هرزه و جنگلی که تخمش مدت ها پیش زیر درخت ها پاشیده و سپس فراموش شده بود و حالا همراه با پیچک، هیکل زشتش را که شبیه ریواسی غول آسا بود، روی چمن های نرمی که روزی بستر گل های نرگس بود، می گسترد.
گزنه، مانند جلودار قشون جنگل، در همه جا خودنمایی می کرد. تراس را فرا گرفته، شاخه ها را بر کوره راه ها گسترده، دیلاق و خودسر کنار پنجره ها لمیده بود. اما جلودارِ بی تفاوتی بود، زیرا در بسیاری از جاها بوته های ریواس صفوفش را شکسته بودند و در گذرگاه های خرگوش ها با سر شکسته و شاخه های بی حال بر جای مانده بود. جاده را پشت سر گذاشتم و به تراس نزدیک شدم، زیرا در عالم رویا گزنه ها مانعی نبودند، جادوشده راه می رفتم و هیچ چیز نمی توانست مانعم شود.
مهتاب خیال را فریبکارانه بازی می دهد، حتی خیالات آدمی که خواب می بیند. همان طور که ساکت و آرام ایستاده بودم، می توانستم قسم بخورم که خانه پوسته ای خالی نبود، بلکه مثل گذشته زنده بود و نفس می کشید.
نور از پنجره ها نمایان بود و نسیمِ شب، پرده ها را به نرمی تکان می داد و در کتابخانه هم چون گذشته نیمه باز بود و دستمال من روی میز، کنار گلدان گل های رز پاییزی به چشم می خورد.
اتاق شاهد حضور ما بود. دسته ی کوچک کتاب های کتابخانه که باید پس داده می شدند و روزنامه ی تایمز که کنار گذاشته بودیم. زیر سیگاری های پر از ته سیگار؛ کوسن هایی با آثار سر ما؛ لمیدن روی صندلی ها، هیزم های آتش شب پیش که سحر گاه زغال شده بودند، هم چنان می سوختند. و جسپر، جسپر عزیز که با چشمان مشتاق و پوزه ی آویزانش، دراز کشیده بر زمین، با شنیدن صدای گام های آقایش دم تکان می داد.
ابری که قبلاً ندیده بودم ماه را پنهان کرد و تا چند لحظه مانند دستی در برابر یک چهره بر جای ماند. همین به توهم پایان بخشید و نور پنجره ها خاموش شد. عاقبت به آن پوسته ی متروک نگاه کردم، خانه ای که از دیوار های خیره اش زمزمه ی گذشته شنیده نمی شد.
خانه، مقبره ای بود و ترس ها و رنج های ما در خرابه مدفون بودند و دیگر زنده نمی شدند. بهتر بود وقتی در ساعت های بیداری به مندرلی فکر می کردم اندوهگین نمی شدم، باید آن را طوری به نظر می آوردم که اگر بدون وحشت در آن به سر می بردم، می توانست باشد. باید تابستان های باغ گل رز و پرنده هایی را که سحرگاه می خواندند، به خاطر بیاورم. صرف چای زیر درخت بلوط و زمزمه ی دریا که از چمن زارهای پایین به گوش می رسید.
به یاد یاس ها و دره ی شاد خواهم بود، چیزهایی که دائمی اند و محو نخواهند شد. آن ها خاطراتی بودند که مرا رنج نمی دادند. همه ی این تصمیم ها را در عالم خواب گرفتم، وقتی ابر چهره ی ماه را پوشانده بود، زیرا مثل بیش تر کسانی که خواب می بینند، می دانستم در عالم رویا به سر می برم. درواقع از مندرلی کیلومتر ها دور بودم و در کشوری خارجی، در اتاق کوچک و عاری از تزئین یک هتل به سر می بردم، هتلی که به خاطر نداشتن فضایی مانوس، آرام بخش بود. به زودی بیدار می شدم، آهی می کشیدم، دست و پا را دراز می کردم، چشمانم را می گشودم و از دیدن درخشش آفتاب و آسمان صافی که با مهتاب رویای من بسیار تفاوت داشت شگفت زده می شدم. روز در برابرمان بود، حتماً روزی طولانی بود و بی رویداد، اما آکنده از سکون و آرامش دلپسندی که در گذشته با آن آشنا نبودیم. از مندرلی چیزی نمی گفتیم. من خوابم را حکایت نمی کردم، زیرا مندرلی دیگر متعلق به ما نبود. مندرلی دیگر نبود.

۲

دیگر هرگز نمی توانیم بازگردیم. در این شکی نیست. گذشته هنوز بسیار نزدیک است. چیزهایی که می خواهیم فراموش کنیم و پشت سر بگذاریم، بار دیگر زنده می شوند و آن احساس ترس و نا آرامی مرموزی که رفته رفته به وحشتی کور و نامعقول منتهی می شد ـ که خدا را شکر حالا ناپدید شده ـ ممکن است مثل گذشته به نحوی غیرمنتظره، به همراه همیشگی مان تبدیل شود.
او بسیار صبور است و هرگز شکایت نمی کند، حتی وقتی به یاد می آورد... و گمان می کنم بیش از آن چه که به من می گوید با خاطرات درگیر می شود.
وقتی ناگهان حالت گیج و گمشده اش را می بینم می فهمم، وقتی همه ی احساسات از چهره ی عزیزش پاک می شوند، گویی دستی پنهانی آن ها را زدوده و به جایش ماسکی می آید، چیزی طراحی شده، سرد و رسمی، هم چنان دلپسند، اما مرده. آن وقت سیگار پشت سیگار می کشد، بی آن که یکی را خاموش کند و ته سیگارهای خاموش مانند گلبرگ هایی بر زمین پراکنده می مانند، و با شتاب و اشتیاق درباره ی چیزهای کم اهمیت صحبت می کند، هر موضوعی که باشد، هم چون نوشدارویی برای رفع درد. گمان می کنم برخی باور دارند که رنج کشیدن، زنان و مردان را نیرومند تر می کند و برای پیشرفت در این جهان یا هر جهانی باید آزمون آتش را تاب آورد. با این که ممکن است عجیب به نظر بیاید، ولی ما این آزمون را تمام و کمال گذرانده ایم. شاید لحظه ی امتحان در زندگی هر کس فرا برسد. همه ی ما شیاطینی داریم که ما را می رانند و شکنجه می دهند وآخر سر ناچاریم با آن ها بجنگیم. اما من و همسرم بر آن ها پیروز شده ایم، یا چنین گمان می کنیم. شیاطین، دیگر ما را به پیش نمی رانند. بحران را از سر گذرانده ایم، البته نه بی آن که آسیبی ببینیم. از ابتدا پیش بینی فاجعه آمیز شوهرم درست بود، و مانند یک بازیگر پر حرف در نمایشنامه ای کسالت آور باید بگویم که بهای آزادی را پرداخته ایم. من در زندگی به قدر کافی شاهد فاجعه بوده ام و حاضرم با کمال میل پنج حسم را فدا کنم تا آرامش و امنیت کنونی حفظ شود. خوشبختی چیزی نیست که بتوان بر آن قیمت گذاشت، بلکه یک کیفیت ذهنی و وجودی است. البته ما لحظات افسردگی هم داریم؛ اما دقایق دیگری هستند که زمان بی آن که به ساعت ها تقسیم شود، تا ابدیت امتداد می یابد، و با دیدن لبخندش می فهمم که با هم هستیم، در کنار هم دیگر گام برمی داریم و هیچ باور یا تضاد ذهنی میان مان مرزی نمی کشد.
حالا هیچ رازی را از هم دیگر پنهان نمی کنیم و همه چیز را به اشتراک می گذاریم. با این که هتل کوچک مان کسالت آور است، غذا تعریفی ندارد و هر روز با روز پیش تفاوتی ندارد، مایل نیستیم چیزی تغییر کند. اگر به یکی از هتل های بزرگ برویم، بیش تر آدم هایی را که او می شناسد، خواهیم دید. از این گذشته هر دو، طرفدار سادگی هستیم و گو این که گاه دچار ملال می شویم، باید بگویم که ملال پادزهر خوبی برای وحشت است. ما با برنامه ای مشخص زندگی می کنیم و باید بگویم که در خواندن با صدای بلند بسیار ماهر شده ام. تنها زمانی که شاهد بی صبری شوهرم بوده ام هنگامی است که پستچی دیر می کند، زیرا به این معنی است که باید یک روز دیگر برای دریافت نامه های مان که از انگلستان می رسند شکیبا باشیم.
گاه شماره های قدیمی "دشت" به دستم می رسد و از بی تفاوتی این جزیره به بهار انگلستان راه می یابم، درباره ی رودخانه ها و حشرات، و ترشک هایی که در سبزه زارها می رویند، می خوانم و زاغ هایی که بالای جنگل ها دور می زنند مثل زاغ های مندرلی. از صفحات کهنه ی مجله بوی خاک خیس به مشامم می رسد، بوی ترش مرداب و خزه ی خیس که جا به جا بر اثر فضله ی بوتیمارها سفید به نظر می آید.
یک بار مقاله ای درباره ی کبوترهای جنگلی دیدم و وقتی آن را به صدای بلند می خواندم، بار دیگر خود را در جنگل بزرگ مندرلی می یافتم، با کبوترانی که بالا سر پرواز می کردند. صدای بغ بغوی نرم و بی خیال شان را می شنیدم که در بعد از ظهر های گرم تابستان آرامم می کرد و تا وقتی جسپر که با پوزه ی نرمش میان علف ها بو می کشید، به سویم می دوید، چیزی صلح و صفای شان را بر هم نمی زد. اما به محض رسیدنش، کبوترها مثل بانوی سالخورده ای که هنگام شست و شو کسی دیده باشدش، بر اثر شوک به طرز احمقانه ای سراسیمه می شدند، به سرعت بال می زدند و دور از ما پر می کشیدند بالای درختان، آن جا که نه چیزی می شنیدند و نه دیده می شدند. با رفتن شان سکوت تازه ای بر آن جا حکم فرما می شد و من ـ که بیهوده نگران بودم ـ پی می بردم که پرتو خورشید دیگر بر برگ ها نقش نمی اندازد، شاخه ها تیره تر شده اند، سایه ها درازتر به نظر می رسند؛ و در خانه چای و تمشک وحشی تازه انتظارم را می کشد. آن وقت بر می خاستم، خاک را از دامن می تکاندم، با کشیدن سوتی، جسپر را فرا می خواندم و به سوی خانه گام برمی داشتم و از این که شتاب می کردم و مدام پشت سرم را می پاییدم، از خود احساس نارضایتی می کردم.
چه قدر عجیب است که مقاله ای درباره ی کبوترهای جنگلی، مرا چنین به یاد گذشته می اندازد و باعث می شود حین خواندن صدایم بلرزد. اما نگاه خاکستری اش بود که ناگهان مرا وادار به توقف کرد، و مجله را ورق زدم تا به مطلبی درباره ی بازی کریکت رسیدم. مطلب بسیار کسل کننده ای بود، اما در دل به آن بازی کنان خونسرد آفرین گفتم، زیرا پس از چند لحظه حالت چهره اش بار دیگر آرام شد و رنگ به رخش بازگشت.
از خاطرات گذشته نجات یافته بودیم و من درس خود را فرا گرفته بودم. بهتر بود اخبار را می خواندم، بله، و صفحات ورزشی و سیاسی را، از این پس چیزهایی را که ممکن بود آزارش دهند می گذاشتم تا خودم به تنهایی بخوانم. این راز من می شد. رنگ و بو و صدا، باران و آهنگ آب، حتی مه پاییز و غرش امواج و جزر و مد دریا خاطرات مندرلی را زنده می کردند، این را نمی شد انکار کرد.
هرکس تفریحی دارد، مثلاً بعضی ها به مناطق مختلف سفر می کنند تا ارتباط آن ها را با یکدیگر بیابند. تفریح من کم زحمت تر است. اطلاعات زیادی درباره ی دهات گرد آوری کرده ام. نام مالکین همه ی شکارگاه ها را می دانم، و نام مستاجرین شان را. می دانم چند آهو، گراز یا کبک شکار می شوند. می دانم کجا قزل آلا یافت می شود و کجا ماهی سومون. به همه ی جلسات و گرد هم آیی ها می روم. حتی اسامی کسانی که با سگ هاشان گردش می کنند برایم آشناست. با علاقه در جریان اوضاع محصولات کشاورزی، بهای دام و بیماری مرموز گرازها قرار می گیرم. شاید وقت گذرانی جالب یا روشن فکرانه ای نباشد، اما همین که در این باره می خوانم، گویی هوای انگلستان را استنشاق می کنم و با آسمان درخشان، با جسارت بیش تری روبه رو می شوم.
تاکستان های پوشیده از خار و سنگ های قدیمی اهمیت چندانی ندارند، زیرا اگر بخواهم، به یاری نیروی خیال از پرچین های نمناک، گل انگشتانه می چینم.
اما خیال، چه نرم و ساده است. خیال، دشمن تلخی و پشیمانی است و تبعید خود خواسته ی ما را شیرین می کند. به یمن این خیال پردازی است که می توانم از بعد از ظهرها لذت ببرم و بعد لبخند زنان با مراسم کوچک صرف چای روبه رو شوم. همیشه سفارش همان است: دو برش نان و کره، همرا با چای چینی. حتماً زن و شوهری سنتی با افکار قدیمی به نظر می آییم که می خواهیم مطابق آداب و رسوم انگلستان زندگی کنیم. این جا، بر این بالکن تمیز و سفید که سال ها آفتاب خورده است، به ساعت چهار و نیم در مندرلی فکر می کنم و میزی که مقابل شومینه ی کتابخانه قرار داشت. سر وقت در باز می شد، درست سر دقیقه، و آداب چیدن وسایل چای همیشه بلاتغییر بود: سینی نقره، قوری، و رومیزی که مثل برف سفید بود. در همان حال با این که کیک به سر میز رسیده بود، جسپر با گوش های آویخته خود را بی تفاوت نشان می داد. این جشن، هر روز در برابر ما اجرا می شد، در حالی که ما بسیار کم می خوردیم.
آن کیک های کره ای کوچک را انگار می بینم شان. لبه های نان برشته که قهوه ای رنگ شده بودند و شیرینی های استوانه ای داغ. ساندویچ هایی که نمی دانم با چه درست می کردند و در دهان مزه ی خوبی باقی می گذاشتند، و نان زنجبیلی. کیک "فرشته" و آن یکی که با کشمش و پوست پرتقال می پختند. آن قدر خوردنی روی میز بود که یک خانواده ی گرسنه را برای یک هفته سیر می کرد. هرگز نمی دانستم بعداً چه بر سر این خوردنی ها می آمد و گاه از این همه اسراف دلگیر می شدم.
با این حال هرگز جرئت نکردم از خانم دانورس بپرسم با آن ها چه می کند. حتماً نگاه خشمگینی می انداخت، لبخند یخ زده و تکبر آمیزش را می زد و می گفت: «وقتی خانم دووینتر زنده بود هرگز کسی شکایت نمی کرد.» خانم دانورس. راستی حالا چه می کند؟ او و فاول. گمان می کنم حالت چهره ی او بود که برای نخستین بار باعث آشفتگی ام شد. با خود گفتم: «مرا با ربکا مقایسه می کند.» و گویی سایه ای به تیزی شمشیر میان ما پیدا شد...
خب، حالا دیگر تمام شده، همه چیز پایان گرفته. دیگر عذاب نمی کشم و هر دومان آزاد هستیم. حتی جسپر وفادارم به سرزمین خوشبختی پای نهاده و مندرلی دیگر وجود ندارد یا مثل پوسته ای خالی در میان بوته های به هم پیچیده ی جنگل قرار دارد، چنان که در خواب دیدمش. علف های هرز، دسته ی پرندگان. شاید گاه ولگردی که برای فرار از باران به دنبال پناهگاهی می گردد، پایش به آن جا برسد و اگر پر دل و جرئت باشد، مصون بماند. اما آدم کم رو یا شکارچی غیر مجاز و مضطرب جایش در جنگل های مندرلی نیست. ممکن است گذارش به کلبه ی کوچک خلیج بیفتد، اما زیر طاق فروریخته ی آن که به باران راه می دهد آرام نخواهد شد. شاید هنوز اثری از تنش در فضای آن جا مانده باشد... آن گوشه ی راه اتومبیل رو، آن جا که درختان روی شن ها خم شده اند هم جای ماندن نیست، به خصوص پس از غروب آفتاب. باد که در برگ ها می افتد، صدایی مانند گام های آهسته ی زنی در لباس بلند شب به گوش می رسد، و وقتی برگ ها ناگهان به لرزه درمی آیند ، می ریزند و بر زمین پراکنده می شوند، صداشان به قدم های شتابان زنی می ماند، و نشانه ای که کنار شن ها دیده می شود، گویی اثر پاشنه ی بلند کفش ساتن آن زن است.
وقتی به یاد این چیزها می افتم، سر می چرخانم و به چشم انداز بالکن مان خیره می شوم. در این جا سایه ای نیست، تنها درخشش آفتاب است، تاکستان ها می درخشند و بلند شدن خاک، گل های کاغذی را سفید می کند. شاید روزی با علاقه به این ها نگاه کنم. ولی حالا برایم الهام بخش نه عشق، بلکه اعتمادند. و اعتماد، کیفیت ارزشمندی است، اگرچه دیر به آن رسیده ام. گمان می کنم وابستگی همسرم است که عاقبت به من جسارت بخشیده. درهرحال کم رویی و شرم خود را در رویارویی با آدم های ناشناس از دست داده ام. با آن چه که بودم وقتی برای نخستین بار با اتومبیل به مندرلی رفتم فرق کرده ام، با آن دختر امیدوار و مشتاق، بسیار بی دست و پا و مایل به آن چه که خوشایند دیگران باشد. البته همین فقدان وقار بود که چنین تاثیر بدی بر آدم هایی مثل خانم دانورس گذاشت. بعد از زنی مثل ربکا، من چه طور به نظر می آمدم؟ خاطره مانند پلی گذشته را به زمان حال می پیوندد و گویی خودم را می بینم، با موهای صاف پشت سر جمع شده، چهره ی جوان و بی آرایش، پالتو و دامنی که خوب بر تن نمی ایستاد و پلووری که خودم بافته بودم مثل کره اسبی خجول دنبال خانم وان هاپر می رفتم. او برای صرف ناهار راه می افتاد، با کفش های پاشنه بلند به زحمت تعادلش را حفظ می کرد، بلوز پرزرق و برقش او را چاق تر نشان می داد و کلاه نو و پر داری که کج بر سر گذاشته بود پیشانی بلندش را که به زانوی یک پسربچه شباهت داشت، نمایان می کرد. با یک دست کیف عظیمی را حمل می کرد، از آن کیف هایی که می شود پاسپورت، سر رسید حاوی تاریخ های ملاقات و سایر مدارک در آن گذاشت، در حالی که دست دیگرش با عینکِ دستی همیشگی که دشمن مسائل خصوصی دیگران بود، بازی می کرد.
به سوی میز همیشگی اش در گوشه ی رستوران، نزدیک پنجره می رفت، می نشست و عینک را به چشمان ریز خوکی اش نزدیک می کرد، به چپ و راست نگاهی می انداخت، می گذاشت عینک از روبان سیاهش آویزان شود و با انزجار می گفت: «یک آدم معروف این جا نیست. باید به مدیر بگویم توی صورت حسابم تخفیف بدهد. فکر می کنند برای چی می آیم این جا؟ می آیم گارسون ها را تماشا کنم؟» بعد گارسون را فرا می خواند و با صدای تیزی که هوا را مثل اره می برید، غذا سفارش می داد.
رستوران کوچکی که این روزها در آن غذا می خوریم چه قدر با ناهار خوری مجلل و پرزرق و برق هتل کت دازور در مونت کارلو تفاوت دارد، و همراه کنونی ام که با دست های خوش فرمش آهسته نارنگی پوست می کند، گاه نگاهم می کند و لبخند می زند، با خانم وان هاپر که با دست های چاق و انگشتان جواهر نشان به راویولی چنگال می زد، و زیر چشمی بشقاب مرا می پایید که نکند انتخاب بهتری کرده باشم، چه قدر متفاوت است. اما لازم نبود ناراحت شود، زیرا گارسون که با ذکاوت حرفه ای اش از مدت ها پیش پی برده بود من در موقعیت پست تری قرار دارم و از خانم فرمانبرداری می کنم، برایم یک بشقاب زبان و ژامبون سرد آورده بود که کسی نیم ساعت پیش به بوفه پس فرستاده و از سفتی آن شکایت کرده بود. دلخوری و بیزاری مستخدمین عجیب بود، هم چنین بی صبری آشکارشان. یادم می آید یک بار که با خانم وان هاپر در خانه ای خارج از شهر به سر می بردیم، هرگاه با خجالت خدمتکاران را صدا می زدم جواب نمی دادند، کفش هایم را به طبقه ی بالا نمی آوردند و چای صبحانه را سرد سرد بیرون در اتاق خوابم ول می کردند. در هتل کت دازور نیز وضع برهمین منوال بود، گر چه به درجه ی کم تری، و گاه آن بی تفاوتی عمدی جای خود را به رفتار خودمانی توهین آمیز و توام با پوزخندی می داد که باعث می شد خرید تمبر از متصدی پذیرش هتل به عذابی تبدیل شود که از آن دوری می کردم. حتماً بسیار جوان و بی تجربه به نظر می آمدم و آن را احساس نیز می کردم. بیش از حد حساس و ناپخته بودم و برایم بسیاری از واژه ها دارای خارها و تیغ هایی بودند، حال آن که درواقع با سبکی در فضا محو می شدند.
آن بشقاب زبان و ژامبون را خوب به خاطر دارم. خشک بود و اشتها را برنمی انگیخت، اما من جرئت پس دادنش را در خود نمی دیدم. در سکوت غذا خوردیم، زیرا خانم وان هاپر دوست داشت بر غذا متمرکز باشد و با دیدن سسی که از چانه اش راه افتاده بود پی بردم که از راویولی خوشش آمده بود.
اما این صحنه ای نبود که اشتهایم را برای خوراک سردی که انتخاب کرده بودم برانگیزد، و وقتی سر چرخاندم دیدم میز بغلی که از سه روز پیش خالی بود، این بار پذیرای کسی خواهد بود. مدیر رستوران پس از تعظیمی که برای خوش آمد مهمانان ویژه به کار می برد، تازه وارد را به سوی آن هدایت می کرد.
خانم وان هاپر چنگال را کنار بشقاب گذاشت، عینک دستی را به چشم نزدیک کرد و به تازه وارد خیره شد، در حالی که او بی توجه به این کنجکاوی منو را نگاه می کرد. به جای خانم از شرم سرخ شدم، اما او عینک را از چشم دور کرد، روی میز به سمت من خم شد و هیجان زده با چشمانی که می درخشیدند و صدایی نسبتاً بلند گفت: «این ماکس دو وینتر است، مالک مندرلی. حتماً وصفش را شنیده ای. مریض احوال به نظر می آید، نه؟ می گویند نمی تواند مرگ زنش را فراموش کند...»

نظرات کاربران درباره کتاب ربکا

اگ میشه رایگانش کنین خواهش میکنم اخه خیلی تعریفشو شنیدم
در 2 سال پیش توسط wit...ena
خیلی کتاب عالی ایه، و در جواب دوست عزیزی که در نورد ۲ دانشمند نوشتن، باید بگم که اصلا در این مورد نیست، بلکه در مورد ندیمه (همدم) انگلیسی یک خانم امریکایی هست که توی شهری در جنوب فرانسه به نام مونته کارلو زندگی میکنن. تا این که یه روزمرد پولداری که به تازگی همسر خود را از دست داده و صاحب عمارت مندرلی در روستایی در جنوب لندنه میاد اونجا و همه چیزو تغییر میده.
در 3 سال پیش توسط آیدا مدرسی
قبل از این کتاب رمان های دیگه ای خوندم. حتی بعدشم رمان های معروفی خوندم. اما به جرئت میتونم بگم این اثر هنوز هم در ذهن من بهترینه. طوریکه اگه وقت کنم حتمن یکبار دیگه میخونمش. زیباترین قسمت این اثر جایی بود ک مخاطب بطور نامحسوسی غافلگیر میشه از ادامه روند جریاناتی ک داره اتفاق میوفته. معمولن بیشتر رمان هارو میشه حدس زد. اما با این رمان به معنی واقعی کلمه غافلگیر شدم. یه رمان در عین حال عاشقانه ک حس کنجکاوی در اواسط داستان باعث میشه نخواید کتاب رو کنار بذارید و تا آخرش پیش برین. و در جواب دوستی ک گفتن نمیدونن آخرش چطور تموم شده و گویی داستان نصفه رها شده باید بگم منم همچین حسی داشتم.انقدر غرق در داستان شده بودم ک دلم میخواست ادامه داشته باشه.اما وقتی نقد های متفاوت از رمان رو خوندم اونوقت بود ک متوجه شدم حتی پایانشم یک شاهکار منحصر به فرد بود. پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش.
در 1 سال پیش توسط ida
از اقراق در مورد هر چیزى متنفرم اما این کتاب اگر نگیم شاهکار یه کتاب کم نظیر و بدون نقصه فضاى کتاب بگونه اى هست که هر خواننده اى رو جذب میکنه، از معدود کتابهایى که قصد دارم در آینده دوباره بخونمش من ترجمه نازگل نیکویى رو خوندم
در 2 سال پیش توسط Hossein_1899
به نظر من کتابه فوق العاده ایى هست من ١٣ سالمه اولاش نمیفهمیدم جریانو اما الان غرق کتاب شدم و از خوندنش واقعااا لذت مى برم 😍مرسى از فیدبیو بابت این رمان عاشقانه و محشرررر
در 7 ماه پیش توسط Rosha Malekzadeh
دریک کلام میتونم بگم عالیه داستان رمز الودی داره که تا اخر ذهنتو درگیر میکنه و خواننده تا اخر داستان رمز داستان رو متجه نمیشه مرسی از سایت فیدیبو
در 7 ماه پیش توسط tab...390
داستان روند خوبی داره و ذهنیت میده شخصیت پردازی خوبی داره ادم رو با خودش می کشه ولی پایانش ادم رو عصبی می کنه چون توضیح کامل داده نشده و به یکباره قطع میشه
در 2 سال پیش توسط هدیه وارث
چه پسر باشى چه دختر چه پیرمرد باشى چه پیرزن اهل هر نوع سبکى که باشى از خوندن این کتاب لذت میبرى، این کتاب یک شاهکاره غیر قابل انکاره، آلفرد هیچکاک این موضوع رو درک کرده بود و فیلمش رو ساخت...
در 2 سال پیش توسط Hossein_1899
به شدددت دوستش داشتم.اوایلش یکم سخته همراه شدن باهاش اما از یک سوم کتاب به بعد نتونستم کتابو رها کنم و دو روزه خوندم . با فیلمی که از معدود فیلماییه که به اندازه‌ی کتاب جذابه .
در 6 ماه پیش توسط zta...tma
عالیه
در 5 ماه پیش توسط kimia bayani