فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنی پشت پنجره

کتاب زنی پشت پنجره

نسخه الکترونیک کتاب زنی پشت پنجره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زنی پشت پنجره

متوجه شده‌ام که او بعدازظهرها از نوشیدن یک نوشیدنی لذت می‌برد، همان‌طور که من لذت می‌برم. آیا او مانند من، صبح‌ها هم از نوشیدن لذت می‌برد؟ اما سن او معمایی است، اگرچه قطعاً از دکتر میلر و من جوان‌تر است (همین‌طور، چابک‌تر)؛ تنها در مورد نام اوست که باید حدس بزنم، می‌توانم با عنوان ریتا از او نام ببرم چون به هیورث در فیلم گیلدا مشابهت دارد، عاشق این جملۀ فیلم هستم «کمترین علاقه‌ای به آن ندارم». من خودم بسیار به او علاقه‌مندم. نه به اندامش، نه به برآمدگی خفیف ستون فقراتش، نه به خطوط خوش‌تراش شانه‌اش یا سینه‌بند آبی آسمانی که سینه‌هایش را تنگ در برگرفته، هرگاه این تصاویر در عدسی نمایان می‌شوند جای دیگری را نگاه می‌کنم، اما به نوع زندگی او علاقه‌مندم؛ زندگی‌های او، دو نوع زندگی بیشتر از آنکه من دارم. دکتر لحظه‌ای پیش به داخل خیابان پیچید، درست پس از ساعت دوازده ظهر، کمی پیشتر از آن، همسرش پیمانکار را از در جلویی خانه به درون هدایت کرده و در را بسته بود. روزهای یکشنبه دکتر میلر، بدون استثنا، ساعت سه‌وربع به خانه باز می‌گردد، بازگشت او در این ساعت غیرمعمول است. اما اکنون این دکتر خوب با گام‌های بلند پیاده‌رو را به سمت پایین طی می‌کند، در حالی‌که تندتند از دهان نفس می‌کشد. کیف دستی‌اش در یک دست تاب می‌خورد و حلقۀ ازدواجش برق می‌زند. روی پاهایش تمرکز می‌کنم؛ کفش‌های زرشکی مدل آکسفورد که خوب واکس زده شده و با هر گام نور پاییزی خورشید را جذب می‌کند. دوربین را به سمت سر او بالا می‌آورم. دوربین نیکون مدل دی ۵۵۰۰ من چیز زیادی را نادیده نمی‌گذارد، نه با آن لنز اپتکا؛ موهای آشفتۀ خاکستری، عینک نازک و ارزان قیمت، کمی ته‌ریش روی فرورفتگی مختصر گونه‌هایش. او از کفش‌هایش بیشتر مراقبت می‌کند تا صورتش. به سمت خانۀ شماره ۲۱۲ برمی‌گردم جایی که ریتا و پیمانکار به سرعت مشغول کندن لباس‌هایشان هستند. می‌توانستم به اطلاعات زنگ بزنم شمارۀ آن خانه را بگیرم و به او هشدار دهم. این کار را نمی‌کنم. دید زدن به عکاسی از طبیعت می‌‌ماند: کسی در حیات وحش دخالت نمی‌کند. دکتر میلر شاید نیم دقیقه با در جلویی فاصله دارد.چهار قدم دیگر. پنج، شش، هفت. در نهایت تنها بیست ثانیۀ دیگر.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنی پشت پنجره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دوشنبه، ۲۵ اکتبر

(۲)
خودرو لحظه ای پیش صدایی می کند و رد می شود، آرام و محزون، مانند خودروی نعش کش، چراغ های عقبش در تاریکی سوسویی می زنند. به دخترم می گویم: «همسایه های جدید.»
«کدوم خونه؟»
«اون طرف پارک، شماره دویست وهفت.» آنان نیز اکنون بیرون هستند، تیره و تار مانند ارواحی در تاریک و روشن هوا، دارند جعبه هایی را از صندوق عقب خودرو بیرون می کشند.
صدای هورت کشیدن دخترم می آید. از او می پرسم: «چی داری می خوری؟» البته امشب شب غذای چینی است و او دارد لومین می خورد.
«لو مین»
«نه وقتی که داری با مامان حرف می زنی. اون وقت نه.»
او دوباره هورت می کشد و چیزی را می جود، «ماما». بین ما یک مسابقه طناب کشی در جریان است. او، برخلاف میل من، کلمه مادر را به صورتی گنگ و نامفهوم مخفف کرده. اد می گوید: «ول کنید». ولی خب، او همچنان پدر است.
الیویا پیشنهاد می کند «شما باید بری و سلامی بکنی.»
«دوست دارم این کارو بکنم، کدو حلوایی». از پله ها بالا می روم. به طبقه دوم جایی که دید بهتری دارد. «اوه، کدو حلوایی همه جا را گرفته. همه همسایه ها یکی دارن. خونواده گری چهارتا دارن». به پاگرد رسیده ام، لیوانی در دست دارم، شراب با لبم در تماس است. «ای کاش می شد یک کدو حلوایی برات بگیرم. به پدرت بگو یه دونه برات بگیره.» جرعه ای از شراب را می نوشم «بهش بگو دوتا بگیره، یکی برای تو یکی برای من.»
«باشه.»
در آینه تاریک دستشویی نگاهی به خودم می اندازم. «عزیزم، خوشحالی؟»
«بله.»
«تنها نیستی؟» او هرگز در نیویورک دوستی واقعی نداشت. بسیار کوچک اندام و خجالتی بود.
«نه.»
به دقت به تاریکی بالای پله ها نگاه می کنم، به آن تاریکی دلتنگ کننده. در طول روز پرتوهای خورشید از نورگیر گنبدی شکل سقف به درون می تابد، شب هنگام این نورگیر به چشمان گشاده ای می ماند که به عمق پلکان عمودی چشم دوخته است. «دلت برای پانچ تنگ شده؟»
«نه.» او با گربه هم مانوس نبود. صبح یک روز کریسمس گربه او را چنگ زد. پنجه هایش را به دور مچ او کشید و به سرعت دو شیار شمالی جنوبی و شرقی غربی روی مچ دستش به جا گذاشت. خون از شیارها بیرون زد و نقشی شبیه دوزبازی درست کرد و اد تقریباً گربه را از پنجره بیرون انداخت. حالا دنبالش می گردم و او را بر روی مبل کتابخانه پیدا می کنم که بدنش را گرد جمع کرده و به من نگاه می کند.
«بذار با پدر حرف بزنم کدو حلوایی.» از پلکان دیگر بالا می روم، کناره ای که زیر پایم گسترده شده زمخت و خشن است، مارک راتن. ما با خودمان چه فکر کرده بودیم؟ به راحتی لک می شود.
او به من سلام می کند: «هی سلام مشت زن، همسایه های جدیدن؟»
«آره.»
«این تازگی همسایه های جدید نداشتی؟»
«اون دو ماه پیش بود، دویست و دوازده، میلرها.» می چرخم و از پله ها پایین می آیم.
«این همسایه های جدید کجا هستن؟»
«دویست وهفت، اون طرف پارک.»
«محله داره عوض می شه.»
من به پاگرد رسیدم و دور زدم. «اینا چیز زیادی با خودشون نیاوردن، فقط یه خودرو.»
«گمان کنم باربرها بعداً می ان.»
«منم همین طور تصور می کنم.»
سکوت برقرار می شود، من جرعه ای می نوشم.
اکنون بار دیگر در اتاق نشیمن هستم، در کنار آتش، سایه ها به گوشه اتاق امتداد پیدا کرده اند. اد شروع به حرف زدن می کند: «گوش کن....»
«اونا یه پسر دارن.»
«چی؟»
من، در حالی که پیشانی ام را به شیشه سرد پنجره می فشارم، تکرار می کنم، «یک پسره.» خیابان ها در این محدوده هارلم هنوز نیاز به لامپ های سدیمی دارند و فعلاً با نور زرد رنگ هلال ماه روشن می شوند، اما باز هم می توانم شبح چهره هایشان را تشخیص دهم: یک مرد، یک زن و پسری بلند قد که جعبه ها را به سمت در جلویی می آورد. من اضافه می کنم «یه نوجوونه.»
«آروم بگیر، گربه وحشی.»
پیش از آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم، می گویم: «ای کاش اینجا بودی.»
این صدا متعجبم می کند، همینطور هم اد را. هر دو درنگ می کنیم.
سپس اد می گوید: «کمی بیشتر وقت لازم داری.»
من ساکت می مانم.
«دکترها می گن ارتباطِ زیاد خوب نیست.»
«من همون دکتری هستم که اینو گفت.»
«تو یکی از اونا هستی.»
صدای ترق ترق از پشت سرم می آید و آتش جرقه ای می زند و به آرامی در آتشدان فرو می نشیند.
اد می پرسد: «چرا این افراد جدیدرو به خونه دعوت نمی کنی؟»
لیوانم را خالی می کنم.«به گمانم برای امشب کافیه.»
«آنا.»
«اد.»
تقریباً می توانم صدای نفس کشیدنش را بشنوم. «ما متاسفیم که پیش تو نیستیم.»
می توانم صدای قلبم را تقریباً بشنوم.«منم همین طور.»
پانچ مرا تا پایین پله ها دنبال کرده است. او را با یک دست بغل می زنم و به سمت آشپزخانه عقب نشینی می کنم. تلفن را بر روی پیشخان می گذارم. یک لیوان دیگر پیش از آنکه به تختخواب بروم.
در حالی که قسمت گلویی بطری را در دست دارم، به سمت پنجره برمی گردم، به سوی سه روحی که در پیاده رو رفت وآمد می کنند و لیوانم را به سلامتی شان بالا می برم.

یکشنبه، ۲۴ اکتبر

(۱)
همسرش تقریبا به خانه رسیده است. این بار مچش را خواهد گرفت.
در خانه شماره ۲۱۲ اثری از پرده یا پرده کرکره به چشم نمی خورد، خانه ای به رنگ قرمز آجری که زمانی منزل تازه عروس و داماد، آقا و خانم مات، بود. تا همین اواخر، تا زمانی که از یکدیگر جدا شدند. من هرگز آنان را ملاقات نکردم، اما گه گاه پروفایل لینکد این آقای مات یا صفحه فیسبوک خانمش را آنلاین نگاه می کردم. فهرست هدایای مورد نیازشان در فروشگاه می سیز موجود است، من هنوز می توانستم از آنجا برای شان ظروف و وسایل غذاخوری تهیه کنم.
همان گونه که داشتم می گفتم حتی یک پنجره پرده ندارد. بنابراین، خانه قرمز رنگ شماره ۲۱۲ از آن سوی خیابان لخت و عریان به من خیره می ماند و من هم، در مقابل، به او چشم می دوزم و می بینم که چگونه خانم این خانه بزرگ پیمانکارش را به سمت اتاق خواب مهمان راهنمایی می کند. چه چیزی در باره این خانه وجود دارد؟ آنجا جایی است که عشق نابود می شود.
او زنی زیباست، مو قرمزی درست و حسابی با چشمانی به سبزی چمن و انبوهی از خال های سیاه که به دنبال هم بر پشتش ردیف شده اند. از همسرش، دکتر جان میلر که روان درمانگر است، بسیار جذاب تر به نظر می رسد. بله همسرش به زوج ها مشاوره می دهد و یکی از ۴۳۶۰۰۰ جان میلری ست که نامشان آنلاین وجود دارد. این مورد خاص در نزدیکی پارک گرامرسی کار می کند و بیمار بیمه ای نمی پذیرد. طبق اسناد فروش، او مبلغ ۶/ ۳ میلیون دلار برای خانه اش پرداخته. بنابراین، باید کسب وکارش سکه باشد.
در مورد خانم خانه نیز کم وبیش می دانم. آشکار است که زیاد به خانم خانه دار نمی ماند، میلرها هشت هفته پیش به این خانه نقل مکان کردند و پنجره ها هنوز پوششی نداشتند، اخ خ خ خ. او هفته ای سه روز، در حالی که زیراندازی را زیر بغل لوله کرده است، از پله ها سرازیر می شود و به تمرین یوگا می پردازد. پاهایش در لباس ورزشی با مارک معروفش لاغر به نظر می رسند. روزهای دوشنبه و جمعه، کمی پس از ساعت یازده، تقریباً همان ساعتی که من از خواب بیدار می شوم از خانه بیرون می رود و حوالی ساعت پنج یا پنج ونیم، درست همان وقتی که من برای تماشای فیلم هر شبم (انتخاب امشبم، برای چندمین بار، فیلم مردی که زیاد می دانست است، من زنی هستم که زیاد می دید) آماده می شوم، باز می گردد، پس باید در جایی به کار داوطلبانه مشغول باشد.
متوجه شده ام که او بعدازظهرها از نوشیدن یک نوشیدنی لذت می برد، همان طور که من لذت می برم. آیا او مانند من، صبح ها هم از نوشیدن لذت می برد؟
اما سن او معمایی است، اگرچه قطعاً از دکتر میلر و من جوان تر است (همین طور، چابک تر)؛ تنها در مورد نام اوست که باید حدس بزنم، می توانم با عنوان ریتا از او نام ببرم چون به هیورث در فیلم گیلدا مشابهت دارد، عاشق این جمله فیلم هستم «کمترین علاقه ای به آن ندارم».
من خودم بسیار به او علاقه مندم. نه به اندامش، نه به برآمدگی خفیف ستون فقراتش، نه به خطوط خوش تراش شانه اش یا سینه بند آبی آسمانی که سینه هایش را تنگ در برگرفته، هرگاه این تصاویر در عدسی نمایان می شوند جای دیگری را نگاه می کنم، اما به نوع زندگی او علاقه مندم؛ زندگی های او، دو نوع زندگی بیشتر از آنکه من دارم.
دکتر لحظه ای پیش به داخل خیابان پیچید، درست پس از ساعت دوازده ظهر، کمی پیشتر از آن، همسرش پیمانکار را از در جلویی خانه به درون هدایت کرده و در را بسته بود. روزهای یکشنبه دکتر میلر، بدون استثنا، ساعت سه وربع به خانه باز می گردد، بازگشت او در این ساعت غیرمعمول است.
اما اکنون این دکتر خوب با گام های بلند پیاده رو را به سمت پایین طی می کند، در حالی که تندتند از دهان نفس می کشد. کیف دستی اش در یک دست تاب می خورد و حلقه ازدواجش برق می زند. روی پاهایش تمرکز می کنم؛ کفش های زرشکی مدل آکسفورد که خوب واکس زده شده و با هر گام نور پاییزی خورشید را جذب می کند.
دوربین را به سمت سر او بالا می آورم. دوربین نیکون مدل دی ۵۵۰۰ من چیز زیادی را نادیده نمی گذارد، نه با آن لنز اپتکا؛ موهای آشفته خاکستری، عینک نازک و ارزان قیمت، کمی ته ریش روی فرورفتگی مختصر گونه هایش. او از کفش هایش بیشتر مراقبت می کند تا صورتش.
به سمت خانه شماره ۲۱۲ برمی گردم جایی که ریتا و پیمانکار به سرعت مشغول کندن لباس هایشان هستند. می توانستم به اطلاعات زنگ بزنم شماره آن خانه را بگیرم و به او هشدار دهم. این کار را نمی کنم. دید زدن به عکاسی از طبیعت می ماند: کسی در حیات وحش دخالت نمی کند.
دکتر میلر شاید نیم دقیقه با در جلویی فاصله دارد.چهار قدم دیگر. پنج، شش، هفت. در نهایت تنها بیست ثانیه دیگر.
زن کراوات مرد را در میان دندان هایش گرفته و به رویش می خندد. دست هایش با پیراهن مرد کلنجار می رود.همسرش از روی قطعه ای از سنگفرش پیاده رو که از جا در رفته جست می زند. پانزده ثانیه.
تقریباً می توانم صدای سریدن کراوات مرد را از روی یقه اش بشنوم، زن آن را در سرتاسر اتاق با خود می کشد.
ده ثانیه. دوباره دوربین را زوم می کنم، سر دوربین حرکت می کند. دست دکتر به درون جیبش فرو می رود و با دسته کلیدی بیرون می آید. هفت ثانیه.
زن موهای بسته اش را باز می کند، مو بر روی شانه هایش تاب می خورد.
سه ثانیه. دکتر از پله ها بالا می رود. کلید را در قفل فرو می برد و می چرخاند.
من دوربین را روی صورت زن متمرکز می کنم، چشم هایش کاملاً باز است، صدایی شنیده. من عکس می گیرم.
و سپس کیف دستی دکتر با صدای تلپ باز می شود.
دسته ای کاغد از آن بیرون می ریزد و با باد پراکنده می شود. دوربین را به سمت دکتر میلر برمی گردانم. دهانش انگار می گوید «لعنتی». او کیف دستی را بر روی درگاهی می گذارد، چندتایی از برگه ها را با آن کفش های براق لگد می کند و بقیه کاغذها را زیربغل می زند. یکی از ورق ها پاره شده و لابه لای شاخه درخت گیر افتاده است. او متوجه نیست.
ریتا، در حالی که دستش را در آستین لباسش فرو می برد، دوباره موهایش را جمع می کند و به سرعت از اتاق بیرون می رود. پیمانکار، با چهره ای برافروخته، از تخت پایین می پرد، کراواتش را برمی دارد و داخل جیبش می تپاند.
من نفسم را بیرون می دهم انگار هوا از بادکنکی خارج می شود. اصلاً نفهمیده بودم که نفسم را حبس کرده ام.
در جلویی باز می شود. ریتا موج وار، در حالی که همسرش را صدا می زند، از پله ها سرازیر می شود. او برمی گردد و حدسم این است که لبخند می زند. نمی توانم ببینم.
زن خم می شود و چند برگ کاغذ را از زمین برمی دارد. پیمانکار، در حالی که یک دستش در جیب فرو رفته و دست دیگرش را به علامت سلام بالا گرفته است، در چهارچوب در ظاهر می شود. دکتر میلر برای او دست تکان می دهد، از پله ها بالا می رود، کیف دستی اش را برمی دارد و هر دو مرد، در حالی که ریتا دنبالشان می کند، به داخل می روند.
خب. شاید دفعه بعد.

سه شنبه، ۲۶ اکتبر

(۳)
سال گذشته در همین زمان، تصمیم داشتیم خانه مان را بفروشیم، حتی از یک مشاور املاک نیز کمک گرفتیم. در ماه سپتامبری که می آمد الیویا می بایست در مدرسه ای در مرکز شهر ثبت نام کند و اد نیز در محدوده لنوکس هیل کاری پیدا کرده بود و به ما اطمینان می داد که «کار جالبی می شه. من یک بیده مخصوص خودت نصب می کنم.» من ضربه ای به شانه اش نواختم.
الیویا پرسید: «بیده چیه؟»
اما پس از آن، اد رفت و الیویا نیز به دنبالش. این طور بود که دیشب با به یاد آوردن نخستین کلمات آگهی ناکام فروش خانه، قلبم به درد آمد: ملک مرمت شده زیبا، جواهر قرن نوزدهمی محدوده هارلم، خانه ای عالی برای خانواده. گمان می کنم کلمه های جواهر و ملک برای داغ کردن معامله انتخاب شدند. کلمه های هارلم و همین طور قرن نوزدهمی (۱۸۸۴) جای بحث نداشتند. درباره کلمه های زیبا و مرمت شده حاضرم شهادت بدهم و اینکه مرمت خانه پرهزینه نیز انجام شده، جمله خانه ای عالی برای خانواده نیز حقیقت دارد.
قلمرو من و حوالی آن:
طبقه زیرین، یا به قول مشاور املاکمان، واحد مسکونی مستقل. واحدی با در ورودی مجزا و امکان دستیابی به خیابان از طریق واحد مسکونی، آشپزخانه، حمام، اتاق خواب و یک دفتر کار کوچک. این دفتر به مدت هشت سال محل کار اد بود. او عادت داشت طرح هایش را بر روی میز پهن کند و خلاصه مطالب پیمانکار را با پونز به دیوار بچسباند. به تازگی مستاجر داشت.
باغ: دارای پاسیو، دسترسی از راه طبقه اول، بخشی عریض که با موزاییک های سنگ آهکی مفروش شده. همراه با یک جفت صندلی باغی کاملاً نو و درخت ون جوانی که در گوشه دورتری از باغ شاخه هایش را به پایین آویخته، قد کشیده و تنها، درست مانند نوجوانی بی رفیق و دوست. اغلب مشتاقم که در آغوشش بگیرم.
طبقه اول: اگر انگلیسی باشید، می گویید طبقه همکف و اگر فرانسوی باشید می گویید نخستین طبقه. (من هیچ یک از این ها نیستم، اما دست بر قضا، در دوران تحصیل پزشکی وقتم را در آکسفورد در واحد مسکونی مستقلی گذراندم و در ماه جولای امسال فراگیری زبان فرانسه را به صورت آنلاین آغاز کردم.) آشپزخانه باز و «دلپذیر» (دوباره از قول مشاور املاک) با در عقبی منتهی به باغ و در کناری به سمت پارک، کف از چوب غان که حالا لکه هایی محو از شراب قرمز بر روی خود دارد. در سرسرا یک دستشویی مهمان وجود دارد که من آن را اتاق قرمز می نامم. قرمز گوجه ای از کاتالوگ بنجامین مور، اتاق نشیمن مجهز به کاناپه و میز که با فرش ایرانی پوشیده شده، فرشی که هنوز در زیر پا نرم و لطیف است.
طبقه دوم: کتابخانه (این بخش متعلق به اد است؛ همه قفسه ها پر هستند، همه کتاب هایی که از هم در رفته اند به همراه جلدهای رنگ ورو رفته ردیف کنار هم چیده شده اند مانند ردیف دندان ها)، و اتاق مطالعه (این قسمت مال من است؛ یک فضای اضافه و با روح با یک رایانه مکنتاش که بر روی میزی از ایکیا قرار دارد و میدان مبارزه آنلاین شطرنج مرا نشان می دهد). دومین دستشویی، این یکی به رنگ آبی است با نام «خلسه آسمانی» که برای مکانی مانند دستشویی بسیار جاه طلبانه به نظر می رسد و یک کمد دیواری عمیق که اگر روزی بخواهم به جای استفاده از دوربین دیجیتال از فیلم عکاسی استفاده کنم، ممکن است آنجا را به تاریکخانه تبدیل کنم. گمان می کنم دارم علاقه ام را به این کار از دست می دهم.
طبقه سوم: اتاق خواب اصلی آقا (یا خانم؟) و حمام. امسال زمان زیادی از وقتم را در تختخواب گذراندم. تشک خوشخواب ما از انواعی ست که برای خواب راحت طراحی شده است با قابلیت تنظیم در هر دو طرف. اد خواست سمت خودش تقریباً نرم باشد و طرف من برای وضعیت سفت طراحی شد. یک بار، در حالی که با انگشتانش بر روی ملافه تشک ضرب گرفته بود، گفت: «تو روی آجر می خوابی».
من در پاسخ گفتم: «تو روی یک تکه ابر می خوابی.»
پس از آنکه اد و الیویا از خانه رفتند، در طول آن ماه های سیاه و خالی، هنگامی که به سختی می توانستم از تختخواب جدا شوم، به آرامی مانند موجی غلتان از این سو به آن سو غلت می زدم، در حالی که ملافه و روانداز را به دور خود می پیچیدم و باز می کردم.
در این طبقه اتاق مهمان و سرویس بهداشتی آن هم قرار دارد.
طبقه چهارم: این طبقه زمانی بخش خدمتکاران بوده و اکنون اتاق خواب الیویا و دومین فضای اضافی خانه را در برمی گیرد. بعضی شب ها مانند روحی به اتاق او سرک می کشم، بعضی روزها نیز در درگاهی می ایستم و حرکت ذره های گردوغبار در نور خورشید را تماشا می کنم. گاهی هفته ها به طبقه چهارم سر نمی زنم و این طبقه، همانند حس باران برروی پوست کم کم در ذهنم آب می شود.
بگذریم. فردا دوباره با هر دویشان حرف خواهم زد. در ضمن، هیچ خبری از همسایه های آن سوی بوستان نیست.

چهارشنبه، ۲۷ اکتبر

(۴)
نوجوانی لاغراندام با پاهای دراز، ناگهان از در جلویی خانه شماره ۲۰۷ ظاهر می شود. درست به اسبی می ماند که در نقطه آغاز مسابقه است. او از پنجره جلویی خانه من می گذرد و چهارنعل مسیر شرق را در خیابان پیش می گیرد. نمی توانم خوب براندازش کنم. پس از شبی طولانی با تماشای فیلم «بیرون از گذشته» صبح زود بیدار شده ام و دارم تلاش می کنم تصمیم بگیرم که آیا نوشیدن جرعه ای شراب قرمز می تواند عاقلانه باشد یا نه، اما چشمم به دسته ای موی طلایی می خورد، کوله پشتی از شانه اش آویزان و پس از لحظه ای او رفته است.
یک لیوان پر می نوشم، به طبقه بالا می روم، پشت میزم می نشینم و دستم را به سوی دوربین نیکونم دراز می کنم.
در آشپزخانه خانه شماره ۲۰۷ می توانم پدر خانواده را ببینم، مردی درشت اندام و عریض که در کنار صفحه تلویزیون از پشت نمایان است. دوربین را کمی به چشمم فشار می دهم و زوم می کنم: شوی تلویزیونی «تودی» پخش می شود. ممکن است به طبقه پایین بروم و تلویزیون خودم را روشن کنم، دارم فکر می کنم که هم زمان همسایه ام را نیز زیرنظر داشته باشم، یا اینکه این برنامه را همین جا با دوربینم دنبال کنم.
تصمیم می گیرم همین کار را انجام دهم.
از زمانی که نگاهی به نمای خارجی ساختمان انداخته ام چند وقتی می گذرد، اما گوگل می تواند نمای خیابان را در اختیارم بگذارد. نمای سنگ سفید کمی به سبک کلاسیک و دور تا دور بام خانه با حصاری از میله ها با شکل طارمی محصور است. البته، از اینجا من می توانم دیدم را روی بخش کناری خانه متمرکز کنم؛ از راه پنجره شرقی دید بسیار واضحی به آشپزخانه، اتاق پذیرایی طبقه دوم و اتاق خوابی در بالای آن دارم.
دیروز گروهی از باربران که کاناپه ها، تلویزیون ها و گنجه ای قدیمی را حمل می کردند، از راه رسیدند. مرد خانواده بر رفت وآمد نظارت می کرد. از آن شبی که به اینجا نقل مکان کردند همسرش را ندیده ام. در این فکرم که چه قیافه ای دارد.
امروز بعدازظهر نزدیک است روک اند رول را مات کنم که صدای زنگ در را می شنوم. باعجله به طبقه پایین می روم، در باز کن را فشار می دهم و قفل در را باز می کنم و شبحی از مستاجر خود را می بینم که آنجا ایستاده است و، به قول معروف، آماده به خدمت مرا نگاه می کند. او خوش قیافه است، با آرواره کشیده و چشم هایش که به دریچه می مانند، عمیق و سیاه. گریگوری پک پس از شبی طولانی. (من تنها کسی نیستم که این طور تصور می کند. متوجه شده ام که دیوید خوشش می آید دوست دختر سردستی اش را سرگرم کند. در واقع، این طور شنیده ام.)
او خبر می دهد: «من امشب به سمت بروکلین می رم.»
دستم را درون موهایم می کشم. «باشه.»
«کاری هست که پیش از رفتن براتون انجام بدم؟ «گفته اش مانند پیشنهاد به نظر می رسد، مانند گفتاری از فیلمی سیاه و سفید. تو فقط لب باز کن و بگو.
«ممنونم، کاری ندارم.»
چشمانش را ریز می کند و خیره به پشت سرم نگاهی می اندازد. «لامپ ها نباید عوض بشن؟ اینجا تاریکه.»
می گویم «من نور کم دوست دارم» و دلم می خواهد اضافه کنم مانند فیلم مردان من این شوخی را در فیلم هواپیما شنیدم؟ «خوش…» بگذره؟ باشی؟ و سرانجام می گویم «بهتون خوش بگذره.»
او چرخی می زند که برود.
تلاش می کنم سرزنده و شوخ باشم و به او می گویم: «می دونین، شما می تونین از در طبقه زیر هم وارد بشین، امکان این هست که من خونه باشم. «امیدوارم لبخند بزند. او دو ماهی می شود که در اینجا ساکن شده است و من حتی یک بار ندیده ام که لبخند بزند.»
او به نشانه تایید سر تکان می دهد و می رود.
در را می بندم. دوباره قفلش می کنم.
خودم را در آینه برانداز می کنم. اطراف چشمم چروک افتاده و شبیه پره های چرخ شده. دسته ای موی سیاه که صاف بر روی شانه هایم ریخته، اینجا و آنجا خاکستری شده و ظاهری ببر مانند پیدا کرده است. زیر بغلم هم که مو دارد. شکمم شل شده، ران هایم صاف و یکدست نیستند. پوستم لجوجانه کمرنگ شده و رگ هایم با رنگ بنفش در بازوها و پاهایم امتداد دارند.
فرو رفتگی و برآمدگی، موی زائد، چین وچروک: باید کاری بکنم. به گفته عده ای و به گفته اد، زمانی جذابیتی ساده و بی تکلف داشتم. اد تا آخر بااندوه می گفت: «من به تو به عنوان دختر همسایه بغلی فکر می کردم.»
به پایین نگاه می کنم، به پنجه های پایم که برروی موزاییک موج می اندازند، کشیده و خوب، یکی یا (ده تا) از نقاط قوتم، اما در حال حاضر کمی وحشی به نظر می آیند. گنجه داروهایم را زیر و رو می کنم و در انبوه قوطی های دارو، که یکی برروی دیگری تلنبار شده و به ستون های توتم می مانند ناخن گیری را می یابم. سرانجام، مشکلی که می توانم حلش کنم.

پنجشنبه، ۲۸ اکتبر

(۵)
اسناد فروش دیروز منتشر شد. همسایه های جدید من، آلیستر و جین راسل هستند؛ آنها ۴۵/ ۳ میلیون دلار برای خانه محقرشان پرداخته اند. گوگل به من می گوید که آقای راسل در یک دفتر مشاوره متوسط که پیش از این در بوستون مستقر بوده است شراکت دارد. همسرش ردیابی کردنی نیست، می توانید امتحان کنید و نام جین راسل را به یک موتور جستجوگر بدهید.
آنان محله زنده ای را برای زندگی انتخاب کردند.
خانه میلرها آن سوی خیابان (که هر که در آنجا ساکن می شود امیدی به او نیست) یکی از پنج خانه ای ست که می توانم از پنجره های رو به جنوب خانه خودم بررسی شان کنم. در سمت شرق، خانه های خواهران دوقلوی گری قرار دارند؛ همان جعبه های قرنیس که قسمت بالایی پنجره ها را می پوشانند، همان درهای ورودی به رنگ سبز تیره. در سمت راست، گمان می کنم سمت راست خواهر خاکستری تر گری، هنری و لیزا واسرمن زندگی می کنند. همسایه های بسیار قدیمی؛ هنگامی که ما به این خانه نقل مکان کردیم خانم واسرمن با غرور و مباهات گفت «چهار دهه و ارزش داشتن.» او سری به ما زده بود تا «رو در رو» به ما بگوید تا چه اندازه او «و هنری من» از ورود «طایفه تازه به دوران رسیده دیگر» به جایی که «روزی محله ای واقعی بود» منزجر هستند.
اد با خشم غرشی کرد. الیویا او را خرگوش شکم پر نو کیسه نامید.
از آنجا که ما روی واسرمن ها اسم گذاشتیم آنان از آن پس هرگز با من حرف نزدند. حتی حالا که تنها هستم، تنهای تنها. به نظر نمی رسد آنان با ساکنان خانه خواهر دیگر گری دوستانه تر رفتار کنند، خانواده ای که نام خانوادگی گری به درستی مناسبشان است؛ دو دختر نوجوان دوقلو، پدر شریک شرکت تجاری ام اند ای(۱)، مادر میزبان مشتاق یک باشگاه کتاب. کتاب انتخابی این ماه در صفحه گردهمایی شان اعلام شده و هم اکنون هشت بانوی میانسال در اتاق جلویی گری ها سرگرم مطالعه کتاب جود ناشناخته هستند.
من هم دارم می خوانم، تصور کردم یکی از اعضای گروه هستم و دارم کیک قهوه (در دسترس نبود) می خورم و شراب (از عهده این یکی برآمدم) مزه مزه می کنم. کریستین گری از من می پرسید: «آنا، نظرت درباره جود چیه؟» من در پاسخ می گفتم که جود کمی ناشناخته است و همه می خندیدیم. در حقیقت، آنان همین حالا مشغول خندیدن هستند. من تلاش می کنم با آنان بخندم و جرعه ای دیگر می نوشم.
در سمت غربی خانه میلرها، خانواده تاکدا سکونت دارد. شوهر ژاپنی و مادر سفید است، پسرشان زیبایی عجیب و غریبی دارد. او نوازنده ویولونسل است، در ماه های گرم، در حالی که پنجره های پذیرایی را باز گذاشته است تمرین می کند. اد عادت داشت که در این وقت پنجره های خانه خودمان را نیز در جواب باز کند. خیلی پیش ترها، شبی در ماه جون من و اد با نوای قطعه ای از موسیقی باخ رقصیدیم. سرم بر شانه اد قرار داشت و او انگشتانش را در پشتم حلقه کرده بود، همان طور که پسر آن سوی خیابان می نواخت، ما در آشپزخانه از این سو به آن سو تاب می خوردیم.
این تابستان گذشته موسیقی او سرگردان به سمت خانه مان آمد، به اتاق نشیمنم نزدیک شد، مودبانه به شیشه زد: بگذار بیایم تو. این کار را نکردم، نمی توانستم، هرگز پنجره ها را باز نمی کنم، هرگز. اما هنوز می توانستم صدایش را بشنوم که با التماس زمزمه می کرد: بگذار بیایم تو. بگذار بیایم تو!
خانه شماره۲۰۶ـ ۲۰۸، خانه ای دو واحدی و خالی از ساکن با نمای قرمز قهوه ای در کنار خانه تاکداها قرار دارد. یک شرکت با مسئولیت محدود، در نوامبر دو سال پیش این مکان را خرید، اما هیچ کس در آنجا ساکن نشد. تقریباً یک سال معما شده بود، با داربست هایی که به نمای خانه نصب کرده بودند، به باغ های معلق مشابهت داشت و همه این ها یکشبه ناپدید شد. این ماجرا چند ماه پیش از آنکه اد و الیویا خانه را ترک کنند اتفاق افتاد و از آن پس هیچ.
به امپراتوری جنوبی من و رعایایش نگاه کنید. هیچ یک از این ها دوستانم نبودند، بیشترشان را بیش از یک یا دوبار ندیده بودم. تصور می کنم زندگی شهری این طور باشد. شاید واسرمن ها در سرشان خیالاتی داشتند، نمی دانم که آیا می دانند چه بر سرم آمده.
یک مدرسه کاتولیک متروک، از سمت شرق، مجاور خانه من است. درواقع، به خانه ما تکیه داده. از وقتی ما به اینجا آمده ایم پشت دری پنجره های سنت دیمفنا بسته بوده. وقتی الیویا بی ادبی می کرد، ما تهدید می کردیم که او را به آنجا می فرستیم. نمای قهوه ای رنگ سنگی و متخلخل، پنجره های سیاه و کثیف، یا دست کم این چیزی ست که من به خاطر می آورم، از آخرین باری که نگاهم به آن ساختمان افتاده زمان زیادی می گذرد.
درست در سمت غرب بوستان قرار گرفته است. فضایی کوچک با دو قطعه زمین سرتاسری و دو قطعه زمینی که با کمی اختلاف سطح از این بخش قرار دارند و گذرگاهی باریک و آجری که خیابان ما را مستقیماً به خیابانی در سمت شمال متصل می کند. در انتهای هر سوی بوستان درخت چناری با برگ های آتشین به پاسداری ایستاده، حصاری کوتاه و آهنی در هر دو سو حاشیه ای درست کرده. این پارک، همان طور که مشاور املاکمان گفته بود، بسیار عجیب و زیباست.
پس از آن، خانه پشت بوستان است: خانه شماره ۲۰۷. خانواده لرد دو ماه پیش آنجا را فروختند و خالی اش کردند تا برای دوران بازنشستگی به سمت ویلای خود در جنوب در ورو بیچ پرواز کنند. آلیستر و جین راسل وارد می شوند.
جین راسل! فیزیوتراپیستم هرگز اسمش را هم نشنیده. من گفتم: «مردها موطلایی ها را ترجیح می دن.»
او پاسخ داد: «طبق تجربه من، نه.» بینا جوان تر است، شاید دلیلش این باشد.
این گفت وگو کمی پیش تر امروز بین ما رد و بدل شد و پیش از آنکه بتوانم با او بحث کنم، او پاهایم را در هم پیچید و مرا به سمت راست بدنم چرخاند. نفسم از درد بند آمده بود. او به من اطمینان داد: «زردپی های پا به این کار نیاز دارن.»
من بریده بریده نفسی کشیدم و گفتم: «ای عوضی.»
او زانویم را به زمین فشار داد. «تو به من پول نمی دی که با ملاطفت با تو رفتار کنم.»
من از درد خود را عقب کشیدم. «می تونم پولتو بدم که از اینجا بری؟»
بینا هفته ای یک بار به ملاقاتم می آید تا به من کمک کند که از زندگی متنفر شوم، دوست دارم این طور بگویم و هم اینکه مرا از ماجراهای جنسی خود آگاه سازد که به اندازه ماجراهای خود من هیجان انگیزند. در مورد بینا دلیلش این ا ست که او وسواسی است. «نصف مردایی که در این اپ ها هستن عکس پنج سالگی شون رو می ذارن» او شروع به شکوه و شکایت خواهد کرد. آبشار موهایش برروی یک شانه ریخته. «و نصف دیگرشون متاهل هستن، و نصف دیگرشون هم به دلیلی مجرد موندن.»
این شد سه نیمه، اما شما با کسی که ستون فقراتتان را می چرخاند درباره ریاضیات بحث نمی کنید.
من یک ماه پیش به تیندر(۲) پیوستم، با خودم گفتم «فقط برای اینکه ببینم چه خبره.» بینا برای من توضیح داده بود که تیندر افراد را با کسانی جور می کند که پیش تر ملاقات کرد ه اند. اما اگر کسی را ملاقات نکرده باشید چه؟ اگر برای همیشه همان محدوده هزار و دویست و نوزده متر مربع تعیین شده را جست وجو کنید و نه بیشتر از آن، چه؟
نمی دانم، نخستین شرح حالی را که دنبال کردم مربوط به دیوید بود. بی درنگ اکانتم را پاک کردم.
از زمانی که نگاهی اجمالی به جین راسل انداخته بودم چهار روز می گذشت. اندام او با سینه های اژدر وار و کمر باریک زنبور مانندش، به یقین تناسب نداشت، اما خب، من هم متناسب نبودم. پسرشان را همان یک بار دیروز صبح دیدم. اگرچه شوهر با شانه های پهن، ابروهای ناصاف و تیغه پهن بینی در خانه اش روی وضعیت نمایش دایم قرار دارد: تخم مرغ به هم می زند، در سالن پذیرایی کتاب می خواند و گه گاه به اتاق خواب نگاهی می اندازد، انگار که کسی را می جوید.

جمعه، ۲۹ اکتبر

(۶)
امروز روز درس فرانسه است و امشب شب تماشای فیلم اهریمنی ها. شوهری کثیف و حرامزاده، همسر «کوچولوی فاسدش»، یک معشوقه، یک جنایت، یک جسد گمشده، آیا قادرید جسد گمشده ای را کتک بزنید؟
اما پیش از هر چیز، وظیفه مرا به خود می خواند. قرص هایم را می خورم، پشت میزم در برابر رایانه می نشینم، موشواره را حرکتی می دهم، رمز عبور را وارد می کنم و وارد آگورا می شوم.
در هر ساعت، در همه ساعت ها دست کم چند دوجین از اعضا در آنجا حضور دارند، افرادی از سراسر دنیا که اینجا و آنجا مانند ستاره های صورفلکی گردهم آمده اند. بعضی از آنان را به نام می شناسم: تالیا از ناحیه بی، فیل در بوستون، وکیلی از منچستر به نام میتزی که نامش هیچ تناسبی با حرفه وکالتش ندارد. پدرو، یک بولیویایی که انگلیسی مکث دارش بدتر از فرانسه دست و پا شکسته من نیست. دیگران، از جمله من، با سرپرست های گروه جمع می شوند.
در یک لحظه، با زیرکی، اسم کاربری آناگروفوب را انتخاب کردم اما بعد به سمت نام دیگری به عنوان روان شناس رفتم و کلمه ها به سرعت پدیدار شدند. اکنون با نام کاربری «دکتر اینجاست» آنجا هستم. حالا او تو را خواهد دید.
آگورافوبیا: در لغت به معنی ترس از مکان های شلوغ و در عمل به معنای رشته ای از اختلال های عصبی است. این بیماری، نخستین بار، در اواخر دهه ۱۸۰۰ به ثبت رسید و اگر چه با حمله های ناشی از ترس همراه بود، یک قرن بعد به عنوان «بیماری مستقل قابل تشخیص، طبقه بندی شد». اگر مایل باشید، می توانید همه مطالب را درباره این بیماری در کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلا ل های روانی، چاپ پنجم مطالعه کنید، مخفف نام آن، دی اس ام-۵ است. این عنوان همیشه مرا به خود جذب کرده به یک فیلم دنباله دار می ماند. اختلال روانی ۴ را دوست داشتید؟ عاشق دنباله اش خواهید شد!
وقتی پای مباحث تشخیصی در میان باشد ادبیات پزشکی به شکلی غیرمعمول تخیلی می شود. «ترس های ناشی از بیماری وحشت از مکان های شلوغ … شامل تنها در خارج از خانه بودن، حضور در مکانی شلوغ، بودن برروی پل یا ایستادن در صف است.» چقدر دوست دارم که روی پلی بایستم، آه خدا، چقدر دلم می خواهد در صفی قرار بگیرم. این یکی را نیز دوست دارم: «وسط صف تئاتر، صندلی های وسط را نیز همین طور.»
اگر علاقه مندید این مطالب در صفحات ۱۱۳ تا ۱۳۳ کتاب آمده است.
بیشتر ما ـــ آن دسته که سخت تر پریشانیم، آنانی از ما که با پس ضربه های اختلال های ناشی از فشارهای روانی دست به گریبانیم ـــ اسیر خانه و پنهان از دنیای بزرگ و کثیف خارجیم. عده ای از جمعیت پرتکاپو دچار وحشت اند؛ شماری دیگر از توفان عبورومرور وسایل نقلیه. در مورد من این وسعت آسمان، افق بی پایان، رویارویی محض با این عظمت و فشار خردکننده فضای خارج است. کتاب دی اس ام- ۵ این مورد را به شکلی مبهم تحت عنوان «فضاهای باز» بیان می کند و در میان ۱۸۶ مورد پانوشت کتاب قرار می دهد.
من، به عنوان پزشک، می گویم شخصی که به این بیماری دچار است، به دنبال محیطی می گردد که بتواند اختیار آن را درست گیرد. در موارد بالینی نیز همین طور است. به عنوان فردی مبتلا (که کلمه ای مناسب نیز هست) می گویم که آگروفوبیا آن قدرها زندگی م را مورد تاخت و تاز قرار نداده است که به این شکل درآید.
صفحه خوشامدگویی آگورا به رویم باز می شود. به صفحه پیام ها نگاهی می اندازم و خطوط را جست وجو می کنم. سه ماهه که در خونه موندم. شنیدم، کالا ۸۸؛ من تقریباً ده ماه هست و هنوز هم ادامه دارد. دوستان وابسته به آگورا سرحال هستید؟ بیشتر به ترس دسته جمعی می ماند ایرلی رایزر. یا یک تیرویید مشکل دار. هنوز هم نمی توانم کاری پیدا کنم. اوه مگان، می دانم و متاسفم. ممنونم از اد که نیاز نیست من کار کنم، اما دلم برای بیمارهایم تنگ شده است. برای شان نگرانم.
یک مهاجر تازه وارد ایمیلی برای من فرستاده است. من او را به کتابچه راهنمای زندگی که بهار گذشته تهیه کردم، ارجاع می دهم: «پس شما دچار اختلال هراس هستید.» گمان می کنم به گونه ای خوشایند حاکی از شورونشاط و سرزندگی به نظر می رسد.
س: چگونه غذا بخورم؟
ج: بلو اپرن، پلیتد، هلوفرش… گزینه های بسیاری برای تحویل غذا در امریکا در دسترس هست. آن هایی هم که در خارج هستند تقریباً می توانند از این خدمت ها استفاده کنند.
س: چگونه دارو تهیه کنم؟
ج: همه داروخانه های اصلی امریکا مستقیماً به در خانه تان می آیند. اگر مشکلی بود از پزشکتان بخواهید که با داروخانه محل زندگی تان حرف بزند.
س: چگونه خانه ام را تمیز نگاه دارم؟
ج: تمیزش کنید! یک نظافتچی استخدام کنید یا خودتان این کار را انجام دهید.
(من هیچ یک از این کارها را انجام نمی دادم. خانه ام به گردگیری نیاز داشت.)
س: در مورد دور ریختن آشغال چه باید کرد؟
ج: نظافتچی منزل می تواند در این مورد کمک کند، یا ترتیبی بدهید که یکی از دوستان به شما کمک کند.
س: چه کنم تا حوصله ام سر نرود؟
ج: خب، این پرسش سختی است...
و غیره و غیره. در مجموع، از این کتابچه راضی هستم. خیلی دلم می خواست خودم نیز آن را داشتم.
اکنون یک کادر گفت وگو برروی صفحه رایانه ام نمایان می شود.
سالی۴: سلام دکتر!
می توانم احساس کنم که لب هایم به خنده باز می شوند. سالی: بیست وشش ساله، ساکن پرت. او امسال در روز یکشنبه جشن ایستر مورد حمله قرار گرفته بود. یک بازویش شکست و چشم ها و صورتش از کوفتگی شدید آسیب دیدند. متجاوز او هرگز شناسایی یا بازداشت نشد. سالی چهار ماه را در منزوی ترین شهر جهان در انزوا گذرانده، اما اکنون بیش از ده هفته بود که از خانه خارج می شد. همان طور که خودش می گفت، خوش به حالش. یک روان شناس، اضطراب درمانی و پروپرانولول، نه چیزی شبیه درمان با مسدودکننده های بتا.
دکتر اینجاست: سلام به خودت! همه چیز روبه راهه؟
سالی۴: همه چیز خوبه! امروز صبح رفتم پیک نیک!!
او همیشه به علامت تعجب علاقه مند بوده است، حتی در عمق افسردگی.
دکتر اینجاست: چطور بود؟
سالی۴: جان سالم به در بردم:)
او صورتک ها را نیز دوست دارد.
دکتر اینجاست: تو دوام می اری، ایندرال چطوره؟
سالی۴: خوبه تا ۸۰ میلی گرم پایین اومدم.
دکتر اینجاست: دوتا در روز؟
سالی۴: یک دونه!!
دکتر اینجاست: کمترین میزان مصرف! عالیه! آثار جانبی؟
سالی۴: چشم هایم خشک می شود. همین.
او خوش اقبال است. من هم (در میان بقیه) از همین دارو استفاده می کنم و گه گاه سردرد مغزم را می ترکاند. پروپرانولول ممکن است به میگرن، آریتمی قلبی، تنگی نفس، افسردگی، توهم، حساسیت های پوستی شدید، تهوع، اسهال، کم شدن میل جنسی، بیخوابی و خواب آلودگی منجر شود. اد به من گفته بود: «چیزی که این دارو بهش احتیاج داره اثرهای جانبی بیشتره.»
به فکرم خطور کرد که بگویم «اشتعال خودبه خودی.»
«وضعیت اسهالی.»
«مرگ طولانی و کند.»
دکتر اینجاست: بیماریت هیچ برگشته؟
سالی۴: هفته پیش گیج بودم.
سالی۴: اما از پسش براومدم.
سالی۴: تمرین نفس.
دکتر اینجاست: همون روش قدیمی پاکت کاغذی.
سالی۴: احساس حماقت می کنم، ولی موثره.
دکتر اینجاست: آره واقعاً کار می کنه، آفرین.
سالی۴: ممنونم:)
جرعه ای از شرابم می نوشم. کادر گفت وگوی دیگری ظاهر می شود. اندرو، مردی که در سایت علاقه مندان به فیلم های کلاسیک ملاقات کردم.
داستان های گراهام گرین این آخر هفته در آنژلیکا؟
درنگی می کنم، بُت سقوط کرده مورد علاقه من است ـــ پیشخدمت بدشانس، جوانک وفادار ـــ و پانزده سال از زمانی که فیلم قلمرو وحشت را نگاه کردم می گذرد و البته فیلم های قدیمی بود که من و اد را به هم رساند.
اما من وضعیتم را برای اندرو شرح نداده ام. وضعیت در دسترس نمی باشد قال قضیه را می کند.
من به سالی برمی گردم.
دکتر اینجاست: با روان شناست در تماسی؟
سالی۴: بله:) ممنون، فقط هفته ای یک بار، اون می گه پیشرفتمون عالیه.
سالی۴ : دارو و خواب کلید موفقیت هستن.
دکتر اینجاست: خوب می خوابی؟
سالی۴: من هنوزم خواب های بد می بینم.
سالی۴: تو چی؟
دکتر اینجاست: من خیلی می خوابم.
شاید هم بیش از اندازه، باید این نکته را به دکتر فیلدینگ یادآور شوم که گرچه مطمئن نیستم این کار را بکنم.
سالی۴: پیشرفتت چطوره؟ آماده ای بجنگی؟
دکتر اینجاست: من به اندازه تو سریع نیستم، پی تی اس دی جانوری وحشیه، اما من آدم محکمی هستم.
سالی۴: آره هستی.
سالی۴: می خواستم یک سری اینجا به دوستهام بزنم، به فکر همه تون هستم.
درست هنگامی که معلم فرانسه ام در اسکایپ حاضر می شود، به سالی بدرود می گویم.
زیر لب با خودم به فرانسه می گویم: «روز به خیر ایو» پیش از آنکه چیزی بگویم، لحظه ای درنگ می کنم؛ منتظر دیدارش هستم. متوجه موهای بسیار تیره اش می شوم. به تیرگی ای که پوستش را درخشان می کند. ابروهایش که در هم می پیچند و وقتی لهجه ام گیجش می کند، که اغلب نیز این اتفاق می افتد، به شکل اکسان سیرکون فلکس(۳) قلاب می شوند.
اگر اندرو دوباره پیدایش شود، فعلاً به او توجهی نمی کنم، شاید هم برای همیشه. سینمای کلاسیک: این چیزی ست که تنها با اد قسمت می کنم، نه با کسی دیگر.
ساعت شنی را برروی میز کارم برعکس می کنم. به هرم کوچک شنی چشم می دوزم و اینکه چگونه به نظر می رسد. خالی شدن دانه های شن حرکتی تپش وار دارد. زمان درازی ست، تقریباً یک سال. تقریباً یک سال است که از خانه بیرون نیامده ام.
خب، تقریباً در طول هشت هفته پنج بار اقدام به بیرون رفتن از خانه کردم، بیرون به داخل باغ. سلاح سری من، همان طور که دکتر فیلدینگ نام نهاده، چترم است. در واقع، چتر اد، چتری زهوار در رفته و ابتکار شرکت لندن فاگ. در حالی که من در خانه را باز می کنم، دکتر فیلدینگ که او نیز خود پدیده ای زهوار در رفته است، مانند مترسکی در باغ می ایستد و چتر در برابرم به اهتزاز در می آید، تلنگری از جهش فنر و چتر باز می شود؛ به دقت به بدن کاسه مانندش چشم می دوزم، به دنده هایش، به پوستش. طرح پیچازی تیره، چهار مربع سیاه در سرتاسر هر تای سایبان و چهار خط سفید در هر ردیف افقی و عمودی. چهار سیاه، چهار سفید.
نفس تو، تا چهار بشمار. نفس بیرون، تا چهار بشمار. چهار، عدد جادویی.
چتر درست پیشاپیش من حرکت می کند، مانند شمشیر، سپر.
و سپس من به بیرون قدم می گذارم.
بیرون، دو، سه، چهار.
درون، دو، سه، چهار.
پوشش نایلونی در برابر خورشید به درخشش در می آید. من از نخستین پله فرود می آیم (به طور معمول تعدادشان چهار تاست) و چتر را به سمت آسمان کج می کنم، فقط کمی. دزدانه نگاهی به کفش هایش می اندازم، به ساق پایش. دنیا در گوشه های چشمم جان می گیرد و آن را پر می کند، مانند سیلابی که رفته رفته وسعت می گیرد و از بالا به پایین سرازیر می شود.
دکتر فیلدینگ با صدای بلند می گوید: «به یاد داشته باش، تو اسلحه سری خودت را داری.»
می خواهم بلند فریاد بزنم که این راز نیست، چتری لعنتی است که در روز روشن به کار گرفته شده.
بیرون، دو، سه، چهار، درون، دو، سه، چهار و این کار به شکلی نامنتظر موثر است. من به سمت پایین پله ها هدایت می شوم.
(بیرون، دو، سه، چهار) و چند متری چمن (درون، دو، سه، چهار). تا اینکه وحشت در درونم فوران می کند، جریانی بالا رونده که دیدم را مختل می کند. صدای دکتر فیلدینگ مرا از سیلاب بیرون می کشد و سپس... بهتر است درباره اش فکر نکنم.

نظرات کاربران درباره کتاب زنی پشت پنجره

کسی خریده نظر بده؟!؟! خیلی شبیه دختری در قطار به نظر میرسه
در 5 ماه پیش توسط محمدنعیم اسماعیلی
کتابسرای تندیس این رو با ترجمه‌ی محمد جوادی چاپ کرده که خیلی ترجمه‌ی بهتریه
در 5 ماه پیش توسط Sahel Haidary
فصل های اول کتاب کسل کنندست اما از فصل های وسط خیلی غافلگیر کننده و هیجانی میشه. شباهت هایی به کتاب زنی در کابین ده داره.
در 5 ماه پیش توسط lia...000
کتاب از وسطهاش به بعد عالی میشه.
در 5 ماه پیش توسط Arash 1991
چرا قیمتا اینقدر زیاده اخه
در 4 ماه پیش توسط fama madani
داستان جذاب و پر کشش و‌ متفاوتی داشت. ولی ترجمه اش اصلا جالب نیست.
در 3 ماه پیش توسط وحیده خندان
به نظرم میاد ترجمه خوبی نداره. واقعا باید چند بار خوند تا فهمید الان کی داره حرف میزنه.
در 4 ماه پیش توسط had...syz
چرا توضیحاتی که در کانال فیدیبو هست رو اینجا نمی ذارید؟ درمورد کتاب ها توضیحات بهتری لازم است.
در 5 ماه پیش توسط oi oi
این همون داستان دختری در قطار هست یا فرق میکنه؟
در 5 ماه پیش توسط نسترن
من کتابشو دارم ولی مکالمه هاشون شبیه فیلمیه که ا‌مدن به صورت کتاب دراوردن یکمم انگار بچگونس
در 4 هفته پیش توسط