فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مورچه‌ی آرژانتینی

کتاب مورچه‌ی آرژانتینی

نسخه الکترونیک کتاب مورچه‌ی آرژانتینی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مورچه‌ی آرژانتینی

سه داستان مورچه‌ی آرژانتینی، مه‌دود و ناظر، به‌نوعی بازتابنده‌ی نگاه نیچه‌ای کالوینو به مناسبات انسانی و نفرت او از میان‌مایگی است. او با این داستان‌ها، انفعال، رفتار واکنشی و عدم‌خلاقیت افعال برآمده از افعال بردگان را نشان می‌دهد. البته کالوینو با اختیارکردن راوی خویش از میان همین بردگان، طنز سرخوشی خاصی به داستان می‌بخشد. این داستان‌ها ترکیبی از روایت و تامل است که به‌ویژه در ناظر، فضاسازی و شخصیت‌پردازی به عناصر غالب داستان بدل می‌شود، و خرده‌روایت‌ها جای روایت اصلی را می‌گیرد، و آن‌چه در این میان مهم است، نوع برخورد انسان‌های مختلف با حوادث بیرونی است و خود این حوادث تقریبا موضوعیت خود را از دست می‌دهد: هجوم مورچه‌ها، آلودگی هوا، اعتصاب، انتخابات و... این سه داستان به‌نوعی تمامی مضامین و دلبستگی‌های کالوینو را در خود خلاصه کرده است، علم، فولکلور، طنز، زندگی روزمره و داستان‌سرایی. در بخشی از آغاز داستان مورچه‌ی آرژانتینی می‌خوانیم: «وقتی آمدیم این‌جا زندگی کنیم، چیزی در مورد مورچه‌ها نمی‌دانستیم. آن روز فکر می‌کردیم که این‌جا زندگی خوبی خواهیم داشت؛ آسمان و سبزه به چشم ما روشن می‌آمدند، شاید هم در مقابل نگرانی‌های ما، من و زنم، بیش از حد روشن بودند - آخر چه طور می‌شد وجود مورچه‌ها را حدس زد؟ وقتی به موضوع دقیق‌تر می‌شوم، مثل این‌که، عمو آگوستو یک بار اشاره‌ای کرده بود: "شما آن‌جا باید هوای مورچه‌ها را داشته باشید... آن‌ها مثل مورچه‌های این‌جا نیستند، آن مورچه ها...».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مورچه‌ی آرژانتینی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مورچه ی آرژانتینی

وقتی آمدیم این جا زندگی کنیم، چیزی در مورد مورچه ها نمی دانستیم. آن روز فکر می کردیم که این جا زندگی خوبی خواهیم داشت؛ آسمان و سبزه به چشم ما روشن می آمدند، شاید هم در مقابل نگرانی های ما، من و زنم، بیش از حد روشن بودند ــ آخر چه طور می شد وجود مورچه ها را حدس زد؟ وقتی به موضوع دقیق تر می شوم، مثل این که، عمو آگوستو یک بار اشاره ای کرده بود: «شما آن جا باید هوای مورچه ها را داشته باشید... آن ها مثل مورچه های این جا نیستند، آن مورچه ها...» ولی این حرف وسط صحبت دیگری گفته شد، اخطار بی اهمیتی بود، احتمالاً وقتی مطرح شد که میان صحبت روی زمین چند تا مورچه دیدیم... چند تا مورچه، من این را گفتم؟ نه، فقط یک مورچه ی معمولی راه گم کرده بود، یکی از آن مورچه های چاقی که همه در خانه دارند (حالا در مقایسه با مورچه های این ناحیه ی روستایی به نظرم چاق می آیند). به هر حال به نظر نمی رسید اخطار عمو آگوستو چیزی از قدر تعریفاتی که برای ما کرده، کاسته باشد، تعریفات در مورد منطقه ای که به بعضی دلایل قادر به توضیحشان نبود، در آن زندگی آسان تر است و پیدا کردن شغل چندان مشکل نیست، و این موضوع را همه ی کسانی که خودشان آن جا زندگی کرده بودند تصدیق می کنند. حداقل خود عموآگوستو که ظاهرا موضوع را تصدیق می کرد.
اولین غروبی که این جا بودیم، در حالی که پس از خوردن شام به شفق نگاه می کردیم، اعتراف کردیم چه قدر دلپذیر است که آدم در طول این کوچه ها توی دهکده قدم بزند یا روی دیوارهای کوتاه پل بنشیند، آن وقت کم کم حالی مان شد که چرا عمو آگوستو این جا را دوست داشت. قضیه وقتی بیش تر دستگیرمان شد که یکی از آن مسافرخانه های کوچکی را دیدیم که او زیاد به آن جا رفت و آمد می کرد: در پشت باغچه ای داشت با آدم های خپل و پیر مثل خودش، البته لاف زن تر و پر سر و صداتر. آن ها گفتند از دوستان عمو آگوستو بوده اند، همچنین به نظرم آن ها مردان بدون شغلی بودند مثلاً کارگرهای روزمزد، هر چند یکی شان گفت که ساعت ساز است، ولی احتمالاً بلوف زده بود. در ضمن فهمیدیم آن ها از عمو آگوستو با یک لقب خودمانی صحبت می کنند و همه شان بین خنده های همگانی آن را تکرار می کنند، ولی متوجه شدیم خنده هایشان را از زنی پنهان می کنند، زنی که زیرپیراهن کشباف سفید پوشیده و چاق بود و دیگر جوان نبود و پشت بار ایستاده بود.
و من و زنم فهمیدیم که تمام این ها چه معنایی برای عمو اگوستو داشته است: داشتن یک لقب خودمانی و غروب های روشن را با جوک گفتن روی پل ها گذراندن و نگاه کردن به آن زیرپیراهن کشباف که از آشپزخانه بیرون می آید و به باغ میوه می رود، بعد از همه ی این ها روز بعد، یکی - دو ساعتی را برای کارخانه ی اسپاگتی کیسه ها را خالی کردن، بعد، ما فهمیدیم که چرا همیشه وقتی به خانه بر می گردد، حسرت این جا را می خورد.
من هم می توانستم قدر تمام این چیزها را بفهمم، اگر جوان بودم یا دلواپسی نداشتم یا با خانواده زندگی خوبی داشتم. ولی این طور که وضع ما بود، با پسربچه ی نوزادی که تازه از بیماری بهبود یافته بود، و شغلی که باید پیدا می کردم، به این چیزها فقط باید نگاه می کردیم به این چیزهایی که سبب شده بود عمو خودش را شاد بداند، حتا نگاه کردن به این چیزها هم ممکن بود ناراحت کننده باشد، چرا که سبب می شد تفاوت میان وضعیت فلاکت بار خودمان و جهان خرسند دور و بر را حس کنیم. چیزهای کوچک، که اغلب اهمیتی نداشتند، به ستوهمان می آوردند که مبادا این چیزها ناگهان اوضاع را خراب تر کنند (این موضوع قبل از آن بود که چیزی در مورد مورچه ها بفهمیم)؛ مثلاً وقتی صاحبخانه مان، سینیورا مائورو(۱)، داشت اتاق ها را نشانمان می داد و دستورالعمل های بی پایان صادر می کرد، این احساس در ما قوت گرفت که ما داریم سیل بدبختی را با خودمان می آوریم. یادم می آید که او در مورد کنتور گاز صحبت طولانی ای کرد و ما با چه دقتی به چیزهایی که گفت، گوش کردیم.
«بله، سینیورا مائورو... حواسمان جمع جمع خواهد بود سینیورا مائورو... امیدواریم که این طور نشود، سینیورا مائورو...»
به همین دلیل بود که ما به این موضوع هیچ توجهی نکردیم (هر چند که الان به روشنی یادمان می آید)، که نگاه تندی به دیوار انداخت مثل این که منتظر بود چیزی آن جا باشد؛ پس نوک انگشتش را روی آن کشید و بعد آن را پاک کرد، گویا یک چیز مرطوب، شنی یا خاک آلود را لمس کرده بود. به کلمه ی «مورچه» اشاره ای نکرد، مطمئنم؛ هر چند شاید به نظرش طبیعی می آمد که مورچه ها آن جا روی دیوارها و سقف باشند؛ ولی من و زنم حالا فکر می کنیم که او سعی داشت قضیه ی مورچه ها را تا وقتی که ممکن است از ما پنهان کند و تمام آن وراجی ها و دستورالعمل ها مثل پرده ای از دود بودند تا چیزهای دیگری را مهم جلوه دهد و حواس ما را از مورچه ها به جای دیگری پرت کند.
وقتی سینیورا مائورو رفت، تشک ها را آوردم تو. زنم توانش را نداشت که به تنهایی گنجه را جا به جا کند و مرا صدا کرد تا کمکش کنم. بعد یک دفعه خواست آشپزخانه ی کوچک را تمیز کند و روی زانوهایش خم شد تا کار را شروع کند که من گفتم: «تو این وقت، این چه کاری یه؟ بگذارش برای فردا، فعلاً بیا برای امشب اسباب و اثاثیه را بچینیم». بچه خوابش می آمد و داشت غرغر می کرد و اولین کار این بود که سبد بچه را حاضر کنیم و بگذاریمش توی تخت. ما در خانه مان سبدهای بزرگ برای بچه ها داشتیم، و یکی شان را با خودمان آورده بودیم این جا، سبد را از چیزهایی که پرش کرده بودیم، خالی کردیم، و یک جای خوب روی طاقچه ی پنجره پیدا کردیم، جایی که مرطوب نبود، و اگر بچه می افتاد، فاصله اش چندان از زمین زیاد نبود.
پسرمان زود خوابش برد، و من و زنم شروع کردیم به وارسی کردن خانه ای که از قبل نشانه های حضورمان را بر آن گذاشته بودیم (اتاقی که با یک پارتیشن به دو بخش تقسیم شده بود، چهار دیوار و یک سقف). همان طور که نگاهی به سقف می انداختم و در همان حال هم با دست زنم را به بیرون هل می دادم بهش گفتم: «بله، بله، خوب تمیزش کن، البته که باید خوب تمیزش کنیم.» زنم می خواست نگاهی دیگر به توالتی بیاندازد که توی یک آلونک کوچولو، در سمت چپ بود، ولی من قصد داشتم در زمین های اطراف گشتی بزنم، چون خانه ی ما وسط جایی بود که دو چمنزار بزرگ داشت، یا بهتر بگویم زمین ناهموار آماده ی کشت، و راهی داشت که در وسط با داربستی آهنی پوشیده می شد، زمین حالا لخت بود و شاید هم برای بوته های خشک کدو یا انگور آماده اش کرده بودند.
سینیورا مائورو گفته بود که اجازه داریم از این زمین برای کاشت سبزی و این طور چیزها استفاده کنیم و برای این کار هم پولی نمی خواهد چون برای مدتی طولانی این زمین رها شده بود؛ البته او امروز به این موضوع اشاره ای نکرد و ما هم دنبالش را نگرفتیم، چون فعلاً کارهای زیادی داشتیم.
فعلاً قصد من از این قدم زدن شبانه در اطراف خانه مان، آشنا شدن با این مکان بود، یافتن یک طور حس مالکیت؛ برای اولین بار در زندگی مان فکر دوام آوردن محتمل شده بود، فکر این که غروب های متمادی در میان زراعتگاه مان قدم می زنیم و اوضاع مان هم اندک اندک بهتر می شود. البته به زنم از این موضوعات چیزی نگفتم، ولی مشتاق بودم ببینم او هم چنین احساساتی دارد یا نه؛ و به نظرم آن قدم زدن ما آن تاثیراتی را داشت، که امیدوار بودم. پس از سکوتی طولانی، با آرامش شروع به صحبت کردیم، و دست هایمان را در هم حلقه کردیم ــ عملی نمادین، نشانه ای از اوقات خوش.
همین طور به قدم زدن ادامه دادیم تا به آخر زمین رسیدیم و آن طرف پرچین همسایه مان، سینیور رژینودو(۲)، را دیدیم که با آبپاشی مشغول سمپاشی اطراف خانه اش بود. سینیور رژینودو را چند ماه پیش تر دیده بودم، وقتی برای صحبت با سینیورا مائورو در مورد اجاره آمده بودم. جلو رفتم تا باهاش احوال پرسی کنیم و او را به زنم معرفی کنم. گفتم: «شب بخیر سینور رژینودو! من را یادت هست؟»
گفت: «البته که یادم هست، شب به خیر! پس حالا شما همسایه ی جدید ما هستید؟» مرد قدکوتاهی بود که عینک دسته دار می زد، پیژامه پوشیده بود و کلاه حصیری به سر داشت.
زنم شروع کرد به بافتن عبارات و تعارفات عجیب: «بله، همسایه و از زمره ی همسایه ها...» می خواست مودب جلوه کند. خیلی وقت بود که نشنیده بودم این طور حرف بزند، راستش از این طرز حرف زدن خوشم نمی آید، ولی به هر حال بهتر از شنیدن غرغرهایش بود.
همسایه مان صدا زد: «کلودیا(۳)! بیا. مستاجرهای جدید کاسا لورری(۴) این جا هستند!» اصلاً نشنیده بودم که خانه ی جدیدمان را به این اسم بخوانند (بعدها فهمیدم لورری صاحبخانه ی قبلی بوده است)، و این اسم مثل این که خانه را به چیز غریبی تبدیل کرد. سینیورا رژینودو که الان رسید، زنی بزرگ بود که داشت دست هایش را با پیش بندش خشک می کرد. این زوج بی تکلف و دوستانه بودند.
از همسایه مان پرسیدم: «سینیور رژینودو، با این آبپاش ها دارید چه کار می کنید؟»
گفت: «اه... مورچه ها... این مورچه ها...» و خندید مثل این که می خواست قضیه را بی اهمیت جلوه دهد.
زنم تکرار کرد: «مورچه ها؟» این کلمه را با لحنی مودبانه و خاص گفت، این لحن را موقع صحبت با غریبه ها وقتی که می خواست تاثیرگذار باشد به کار می برد و با این کار می خواست توجهات را به حرف آن ها جلب کند، این لحن را هیچ وقت در ارتباط با من به کار نمی برد، هیچ وقت، از وقتی که یادم می آید، حتا از اولین دیدارمان.

نظرات کاربران درباره کتاب مورچه‌ی آرژانتینی