
بخشی از کتاب
چه روز زیبایی! مرد جوان این را گفت و کرکرههای اتاقخوابش را در طبقهی بالای عمارت قرنهفدهمی گشود. نگاه او بر پهنهی خشک و آفتابسوختهی منطقه لغزید. زنگ ساعت یک بعدازظهر را نواخت و صدای بم پدرش، از زیر سایهی درخت بلوط باغ بلند شد که او را به خاطر دیر بیدار شدن سرزنش میکرد. آلن با مهربانی توضیح داد که در حال انجام آخرین اصلاحات روی پروژهی منحرف کردن مسیر رودخانهی نیزون بوده است. در همین حین، صدای مادرش به گوش رسید که به دفاع از پسرش برخاست و از آلن خواست کلاه حصیریاش را در این گرمای سوزان فراموش نکند.
آلن کلاهش را برداشت و از پلهها پایین رفت. صدای چکمههای چرمیاش، لنگیدن خفیف او را لو میداد. در راهرو، لحظهای مقابل تابلویی نقاشی از میدان اصلی روستای اوتفای ایستاد و به مادرش گفت که چقدر این روستا و همسایگان مهربانش را دوست دارد. او امیدوار بود که اهالی آنجا نیز از پروژه زهکشی او استقبال کنند. آلن با لبخندی مهربان مادرش را در آغوش کشید؛ مادری که او را پسری بیدردسر و فرشتهخو میدانست.
در سایهی خنک درخت، نگرانی عمیق مادر از رفتن آلن به جنگ با پروس سر باز کرد. او نمیتوانست بپذیرد پسرش با وجود معافیت پزشکی به خاطر بنیهی ضعیف، داوطلبانه به جبهه برود، در حالی که میتوانست با هزار فرانک، جایگزینی برای شمارهی شوم سربازیاش بخرد. پدر با کلافگی مداخله کرد و گفت که با خریدن جان پسران فقیر مخالف است. آلن نیز تاکید کرد که هرگز نمیتواند در چشمان والدین داغداری که پسرشان به جای او کشته شده، نگاه کند.
او از خدمتکار خانه خواست اسبش را زین کند. آلن ناهار خانه را رد کرد تا در مسافرخانهی روستا با یک سردفتر دیدار کند. او میخواست پیش از اعزام به جبهه، به همسایگان مستمند کمک کند و سقف طوفانزدهی یک کشاورز را تعمیر نماید. پدرش اخبار هولناک خشکسالی بیسابقه را از روزنامهی دوردون اکو در تاریخ شانزدهم اوت خواند. در نهایت، آلن سوار بر اسب شد و در پاسخ به نگرانی مادر، لبخندزنان قول داد که پیش از رسیدن شب بازگردد؛ قولی که متأسفانه هرگز برایش عملی نشد.
| فرمت محتوا | mp۳ |
| حجم | 55.۰۶ کیلوبایت |
| مدت زمان | ۰۱:۰۴:۵۰ |
| نویسنده | ژان تولی |
| مترجم | یاسین قاسمی بجد |
| گوینده | حسین امیدی |
| ناشر | یاسین قاسمیبجد |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۷/۲۵ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |