
صبح يک روز زیبا، محمد با ندای دلنشین مادر و صدای سینی چایی در دستش، از خواب بیدار شد. مادرش صدا زد: - «محمد جان! پاشو پسرم! دنیا بیدار شده، بلند شو. چایی آماده است.» محمد چشمانش را که باز کرد، استکان چای را بالای سرش دید و این نویدبخش روزی سرشار از خوشبختی برای او بود. در رختخواب، با مادرش که بالای سرش ایستاده بود صحبت کرد. مادر در حالی که کودکش را مردی بزرگ تصور میکرد، با او از امیدها و دغدغههایش گفت. محمد با اشتیاق لیوان چای را برداشت. چای، بخشی جداییناپذیر از زندگیاش شده بود. احساس کرد مادرش به او اجازه بزرگ شدن داده است. با این حال، او همچنان شیطنتهای کودکانهاش را داشت و گاهی اوقات، وسط صحبت با مادرش، به خواب میرفت. اما آن خوابهای شیرینش با فریاد مادرش قطع میشد. محمد روزش را با خرید نیازهای خانه آغاز کرد، و این فرصتی بود تا دنیای بیرون از خانه را تجربه کند. در راه، یکی از دوستانش را دید که از او خواست تا با هم به خرید بروند. محمد بیدرنگ پذیرفت. در طول مسیر با یکدیگر حرف زدند و خندیدند، و تصویری از کودکی را با تمام سادگیاش کشیدند. پس از خرید، حالا نوبت بازی بود. بچهها دور هم جمع شدند و برای مسابقه فوتبال تیم تشکیل دادند. محمد با ارادهای قوی، تیمش را هدایت کرد و کاپیتانی را به عهده گرفت. او خالد، دوست نزدیکش، را در خط حمله قرار داد. پس دلها همیشه به دنبال خوبی هستند و نیکی و خوبی، همیشه قلبها را به یکدیگر نزدیک میکند. زمان بازی گذشت و محمد برای جلوگیری از شکست تیم، عقب کشید. فریادها و هشدارهایش بلند شد، دیگر برایش مهم نبود که در خط حمله باشد، زیرا در مسئولیت، همه جایگاهها برابرند، مهم پیروزی تیم بود. پس از پایان بازی شاد و پرنشاط، همه بچهها برای استراحت و ناهار خوردن به خانه رفتند. مادر از محمد علت دیر آمدنش را پرسید، پسرک با شوق گفت: -" داشتم بازی میکردم! " مادر با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و گفت: -" بازی میکردی؟"
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۰۹ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 150 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | عصر محمد النصر |
| مترجم | محمود عربی |
| ناشر | آناپل |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۶/۰۷ |
| قیمت ارزی | 3 دلار |
| قیمت چاپی | 300,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |