
حاجی صابر از محلههای بالای شهر خنزرپنزر میخرد و به مردمان پایینِ شهر میفروشد. حدوداً هفتاد سال سن دارد. ساکت و آرام، با محاسن سفید و یک عرقچین سیاه روی سرش. مرد نجیبیست. بیستوپنج سال است که من و فرشته لوازم ریز و درشت منزلمان را با حاجی صابر معامله میکنیم. حاجی یک سمسار سیار است. نی مینوازد. مثل چوپانها. وانتش را کنار خیابان پارک میکند و نی مینوازد، به این معنا که من آمدم. همسایهها هم یک در میان از پنجرههاشان دست تکان میدهند، به این معنا که ما تو را دیدیم، حتی اگر مشتریات نباشیم. همه حاجی صابر را دوست دارند. سکوت و نجابت و انصافش مثالزدنی ست. به قول خودش پنج کلاس سواد دارد، اما همین یکسال پیش خانهاش را، تنها داراییاش را فروخته بود تا همسر دخترش؛ دست از سر دخترش بردارد و او را طلاق بدهد. آن مردک بیهمهچیز هم پول را که گرفته بود؛ انیس آغا را طلاق داده بود و گورش را گم کرده بود. حالا حاجی صابر، همسرش، انیس آغا و نوهاش همه در یک خانهی اجارهای در پایینِ شهر زندگی میکنند. نزدیک ریل راهآهن. هر سفری چهارستون خانهی آنان را میلرزاند. انیس آغا گاهی نیمههای شب؛ گوشهای دخترش را با دست میپوشاند تا خوابش آشفته نشود. قطارهای لعنتی اصلا مراعات حال حاجی صابر و خانوادهاش را نمیکنند.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 533.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 74 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سیدعلیرضا حیدریامغان |
| ناشر | نشر شمشاد |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۵/۱۸ |
| قیمت ارزی | 6 دلار |
| قیمت چاپی | 100,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |