
دیروز، وقتی در آسانسور روی پسرک چاق بسته شد، اول نگاهی انداخت به راهروی سمت راست، بعد به چپ. هر دو پنجرهی انتهای راهرو را دید که نور زرد و سفید پاشیده بودند روی در و دیوار و زمینی که از تمیزی برق میزد. ولی تابلوی کوچک فلزی را روی دیوار ندید. ندید یا نبود! کاغذ چهارتاشده را که از جیب پیراهن تمیز و اتوکشیدهاش آورد بیرون، هنوز تا به تا باز نکرده بود که صدای جیغجیغوی مرد گردندراز توی گوشش زنگ زد: «میری به چپ.» با قدمهای آهسته، راه افتاد رفت به چپ. «دو تا دو تا میشمری میری جلو. چهار تا دو تا رَد میکنی.» از دو تای اولی عبور کرد و بعد از دو تای دومی. نرسیده به دو تای سومی، روی دیوار، یک تابلوی نقاشی دید از بلندیهای جنگلهای شمال. با اینکه هالهای از مه روی درختها را پوشانده بود، اما ردیف بلوطها را از خوشههای آویزان گلهای زرد شناخت و لبخند زد. به دو تای سومی رسید و بعد چهارمی، که عبور کرد و نرسیده به دو تای پنجمی ایستاد. «دو تای بعد، سمت راستی نه، روبهروییاش.» نگاه کرد به چپ، دید نوشته "21". نَفَس عمیقی کشید و کاغذ چهارتاشده را توی جیب پیراهنش جا داد و رفت به طرف در. انگشتش را گذاشت روی زنگ. در بلافاصله باز شد. نه بازِ باز؛ باز به اندازهی یک خط باریک. با دست آهسته در را هُل داد تو. بازتر شد. نصف و نیمه پا گذاشت داخل. داخل، تا آن جا که میدید، تاریک - روشن بود. تاریک. تاریک. روشن. روشنایی از پشت پردهای بود به رنگ بنفش یا قهوهای یا سرمهای؛ درست دیده نمیشد. پرده، مثل یک تختهسنگ بزرگ، صاف ایستاده بود روبهروی نور و نور با اینهمه، خیلی بیحال و رنگ، از اینطرف و آنطرف، راه باز کرده بود و مثل پشنگهی آب پاشیده شده بود روی میز کوچک چوبی و همینطور آمده بود تا یکی دو قدمی در. روی میز، یک روسری مشکی تاخورده بود روی یک کیف بزرگ.
| فرمت محتوا | mp۳ |
| حجم | 89.۵۹ کیلوبایت |
| مدت زمان | ۰۱:۳۵:۳۴ |
| نویسنده | جمشید خانیان |
| گوینده | امیر جانی |
| ناشر | ماه آوا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۳/۰۵ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |