فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کمک! ما قدرت عجیبی داریم

کتاب کمک! ما قدرت عجیبی داریم

نسخه الکترونیک کتاب کمک! ما قدرت عجیبی داریم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۴۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کمک! ما قدرت عجیبی داریم

من و جکسون دوتاییمون به اَبَرقهرمان و این‌جور چیزا علاقه داریم، ما داریم همه پول تو جیبی‌هامون رو جمع می‌کنیم، که به بزرگ‌ترین جشنواره کتاب‌های کُمیک که تابستون آینده تو سن‌دیگو است بریم. من و جکسون دوتایی دوازده سالمونه، دوتایی بلند و لاغریم، ما موهای قهوه‌ای تیره مجعدی داریم، و چشمان جدی. من عضو تیم شنای مدرسه‌ام، دوست دارم که تنیس هم بازی کنم و شنبه‌ها هم‌کلاس آموزش اسب‌سواری دارم. جکسون هم ورزش می‌کنه، به‌طور خاص، فوتبال جدید با پلی‌استیشن ۳! ...

ادامه...

بخشی از کتاب کمک! ما قدرت عجیبی داریم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

به نام خدا
بعضی وقتا دوقلو بودن خیلی عالی و معرکه اس و بعضی وقتا خیلی مزخرف و به درد نخور.
من از تمام این مسخره بازی ها و جوک ها متنفرم، که آدما می گن "شما خیلی شبیه همین، چه جوری می شه گفت که دونفرین؟!"
این خیلی ممکنه به نظر بامزه بیاد، می بینین؟ من یه دخترم و قل من یه پسر، هاهاها.
مامان و بابامون هم هیچ کمکی بهمون نکردن، منظورم اینه که، اسممون رو گذاشتن جیلیان و جکسون، تو حروف خیلی هم جذاب به نظر می رسه، مگه نه؟ ولی من دارم فکر می کنم که وقتی بزرگ بشم، شاید اسمم رو به آدریانا تغییر بدم.
یا شما فکر می کنین که یکمی پرافاده به نظر میاد؟
خوب، من الان یکم با جیلیان درگیرم، اما به کسی هم اجازه نمی دم که منو جیل یا جیلی صدا کنه و هیچ وقتم مثه جکسون لباس نمی پوشم.
فکر می کنم که من خیلی راجع به چیزهای مربوط به دوقلو بودن از برادرم حساس ترم، اون خونسردترین آدم توی خونواده ی جرارده، همه چیز خوبه براش، سختی به خودش راه نمی ده.
مامان می گه که من خیلی فکر می کنم، این به نظر یه تشویق و تعریفه، اما مامان منظورش طرف خوب این حرف نیست، مامان می گه که اگه من یه اَبَرقهرمانی چیزی بودم، حتماً خانم نگران می شدم، لقبم رو می گفت!
من و جکسون دوتاییمون به اَبَرقهرمان و این جور چیزا علاقه داریم، ما داریم همه پول تو جیبی هامون رو جمع می کنیم، که به بزرگ ترین جشنواره کتاب های کُمیک که تابستون آینده تو سن دیگو است بریم.
من و جکسون دوتایی دوازده سالمونه، دوتایی بلند و لاغریم، ما موهای قهوه ای تیره مجعدی داریم، و چشمان جدی. من عضو تیم شنای مدرسه ام، دوست دارم که تنیس هم بازی کنم و شنبه ها هم کلاس آموزش اسب سواری دارم.
جکسون هم ورزش می کنه، به طور خاص، فوتبال جدید با پلی استیشن ۳!
بابا بهش می گه که باید از روی مبل بلند بشه و یکم ورزش کنه، جکسون هم بهش می گه، "اگه برام wii بخری که یه کنسول بازی جدیده که نینتندو اونو وارد بازار کرده، من یه عالمه ورزش می کنم."
و این بحث ادامه داره و ادامه داره.
به هر حال، یه چیز خوب دوقلو بودن اینه که تو همیشه یکی رو داری که باهاش بری سینما. یه شب بارونی بعد از شام، بابا ما رو به یه پردیس سینمایی که توی مرکز خریده برد، ما به سمت باجه ی بلیط فروشی دویدیم که مطمئن بشیم که بات ـ کیکر دو تموم نشده باشه.
بات ـ کیکر اَبَرقهرمان مورد علاقه ی ماست. اون با عضویت توی گروه مایتی موتانت شروع کرد اما از اون جا اومد بیرون چون خیلی سخت بود شکست ناپذیر باقی بمونه.
چقدر باحاله؟
من و جکسون دوتا بسته ذرت کَره ای هم خریدیم و به سمت راهروی شلوغ سینما حرکت کردیم. ما دوست داشتیم که خیلی نزدیک به پرده ی سینما بشینیم، خوشمون نمی اومد مردم هی بیان بین ما و فیلم حرکت کنند.
ما نشستیم آخرای ردیف سوم، من به پرده خیره شدم، بازیکنای بسکتبال در حال پریدن به بالا و پایین زمین بودند، این یه آگهی برای کفش های اسپورت بود که باعث می شد شما پرواز کنید.
جکسون گفت:
ـ جای خوبی نشستیم. من اهمیت نمی دم اگه گردنم بگیره، تو چی؟
و رفت توی جعبه ی ذُرتش. گفتم:
ـ البته که نه.
و ناگهان نوک آرنجم خورد به بازوی جکسون و یه مقدار کمی ذرت ریخت روی زمین. جکسون با تندی گفت:
ـ هی، نگاه کن!
و روشو از من برگردوند و ادامه داد:
ـ این سوئی شرت جدید منه، تو باعث شدی که کره بریزه روش.
من گفتم:
ـ جکسون این یه سوئی شرت سیاهه، لکه روش معلوم نمی شه.
جکسون جوابی نداد. اون به پشت سر من تو راهرو خیره شده بود و صورتش هم خیلی ترسان شده بود.
ـ اووووو نهههههه!
اون ناله کرد:
ـ من باورم نمی شه، اون، نه!
و این جا بود که مشکلات ما شروع شد... اون روز من و جکسون نیروی قدرتمند و عجیبمونو کشف کردیم.

۲

من برگشتم و نینا و آرتی لرنر رو دیدم که به سمت ردیفی که ما نشسته بودیم می اومدند.
حالا نوبت من بود که ناله بکنم، من و جکسون اصلاً نمی تونستیم این دوتا بچه رو تحمل کنیم.
من خواستم وانمود کنم که اونا رو ندیدم، اما نینا همین حالا داشت بهم دست تکون می داد، و آرتی هم لبخند احمقانه ای که دندون هاشم نشون می داد روی صورتش بود.
اونا نشستند روی صندلی درست بغل جکسون. آرتی گفت:
ـ خیلی بامزه اس که همدیگه رو این جا دیدیم.
اون از خنده ریسه رفت، انگار که جوک بامزه ای گفته باشه.
نینا با گلایه گفت:
ـ صندلی هامون چقدر نزدیک به صفحه نمایشه! باعث می شه چشمم درد بگیره!
آرتی پرسید:
ـ حالا این فیلم مسخره چی هست؟
ابروهای ضخیمش رو جمع کرد و ادامه داد:
ـ یه چیزی شبیه یه اَبَر قهرمان یا یه همچین چیزی؟
من نفس عمیقی کشیدم، بهش گفتم:
ـ بات ـ کیکر می تونه من رو جای صبحانه اش بخوره.
بذارین که یه توضیحی راجع به آرتی و نینا بدم، اونا هم دوقلون و توی سپتامبر اومدن به مدرسه ما، ما توی بعضی کلاسا با همیم.
و به خاطر این که اونا دوقلو ان و ما هم دوقلو اییم، من و جکسون هم شدیم راهنماشون تو مدرسه جدید، می دونین؟ راه و چاه رو بهشون نشون می دیم.
خوب ما شدیم اولین دوستاشون توی مدرسه، واقعاً نمی خواستیم که دوستشون باشیم، خیلی زود فهمیدیم که اونا کاملاً بی تربیت و غیرقابل تحمل هستن. ما اصلاً ازشون خوشمون نمی اومد، اما آدما همیشه ما رو می ذاشتن کنار هم.
شما می دونین که کیه تو کلاس که همش دماغش آویزونه؟ خوب اون کسی نیس جز آرتی لرنر، آرتی و نینا هر دوتاییشون می گن که مشکل سینوس دارن.
اما آرتی بدتره، اون همواره در حال فین کردن توی دستمالای خیس و پنبه ای و چندش آوره. وقتی هم داره توی سالن غذاخوری غذا می خوره آب دماغش می ریزه روی ساندویچش، واقعاً!!!
چقدر می تونه چندش آور باشه!
آرتی همیشه در مورد چیزایی که اصلاً بامزه و خنده دار نیس نیشش بازه و ریسه می ره، و اون فکر می کنه خیلی باحاله چون شلوار بگی جین بلند و تی شرت گروه هوی متال راک می پوشه، اما هیچ کس توی مدرسه ما نمی پوشه. اون شبیه بچه کوچولوییه که ادای لباس پوشیدن رو درمیاره!
اونا دوتایی موهای فرفری قهوه ای دارن که همیشه چربه. اونا جوری راه می رن که انگار قوز کردند و شونه هاشون رو به پایینه. همیشه هم هیجانی و نگران به نظر می رسن.
لرنرها صدای بلند و جیغ مانندی دارن، نینا همیشه در حال غر زدنه، شکایت کردن، از میگرنش، سینوسش و هر چیزی.
وقتی می خواد باهات حرف بزنه خیلی میاد نزدیکت، منظورم اینه که میاد تو صورتت، و همیشه هم با یه انگشتش هی می زنه بهت وقتی داره باهات حرف می زنه، اون همیشه بهت دست می زنه، می گیرتت یا ضربه می زنه.
الان دیگه فکر کنم یه چیزایی دستتون اومد، که دوقلوهای لرنر اصلاً بامزه نیستن.
نینا روی صندلیش جابه جا شد و گفت:
ـ یه جورایی نم داره این سینما واسه سینوسم خیلی بده، امیدوارم که یکی از اون حمله ها بهم دست نده.
من وانمود کردم که کاملاً محو تبلیغاتیم که داره نشون می ده.
جکسون هم سرش رو انداخته بود پایین انگار که داره ذرتاشو با دقت بررسی می کنه.
آرتی گفت:
ـ هی، رفیق!
اون همیشه همه رو رفیق صدا می کرد، دخترا رو هم همین طور.
ـ سوئی شرت خوشگلی داری، من یکی عین همینو تو اِچ اَند اِم(۱) دیدم.
آرتی آستین سوئی شرت رو گرفت که جنسشو ببینه.
جکسون جیغ وحشتناکی کشید وقتی آرتی جعبه ی ذرت ها رو از دستش انداخت و تمام ذرت های کره ای ریخت پایین.
جکسون فریاد زد:
ـ سوئی شرتم!
اون سراسیمه سعی کرد ذرت ها رو از روش تمیز کنه، اما دوتا لکه ی بزرگ اون جلو داشت.
ـ سوئی شرت جدیدم، من باورم نمی شه!!!
فکر کنم که من اشتباه می کردم راجع به لکه ها که روی سوئی شرت سیاه معلوم نمی شه.
آرتی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
ـ نه، زیاد مهم نیس! خیلی هم بد نشد!
و دونه های ذرتی که روی آستین جکسون بود رو تکون داد. جکسون گفت:
ـ اون کاملاً از بین رفت!
آرتی گفت:
ـ بشوریش کاملاً مثه روز اولش می شه.
اون دماغش رو که داشت می اومد پایین با پشت دستش پاک کرد و بعد دستش رو کرد توی جعبه ی ذرت های جکسون و یه مشت از اونا برداشت، کردش توی دهنش.
جکسون یکی از آروم ترین آدما توی خانواده ی مائه، اما تا جایی!
و الان همون جا بود!
جکسون یه نعره ای کشید و دستاش رو دور گردن آرتی حلقه کرد و شروع کرد باهاش کشتی گرفتن.
جعبه ی ذرت لیز خورد و رفت توی راهرو، و یه دختر کوچولو رفت سمتش، اون افتاد روی زانوهاش و شروع کرد به جیغ کشیدن.
جکسون آرتی رو از جاش بلند کرد و دوتایی رفتند به سمت راهرو، در حال گرفتن و کشتی و زدن همدیگه. نینا از جاش بلند شد و شروع کرد به جیغ کشیدن:
ـ بهش صدمه نزن! تو داری می کشیش!
روی صفحه نمایش یه موش کوچولو داشت به همه می گفت که موبایلاشون رو خاموش کنن و "مثه یه موش ساکت باشن" در طول پخش فیلم.
یه مرد لاغر میانسال با یه لباس فرم از یه جایی ظاهر شد و یه علامت و نشانی هم دور گردنش بود، اون جکسون رو با یه دست و آرتی رو با اون یکی دستش گرفت و گفت:
ـ من مدیرم. شما، چهارتا، سریع، از این جا خارج شید وگرنه همتون بازداشتید!

۳

اون همه مون رو جمع کرد از راهرو به سمت خروجی برد، مردم داشتند نگاهمون می کردند وقتی ما رد می شدیم. پشت سرمون من می تونستم آهنگ بات ـ کیکر رو بشنوم. فیلم شروع شده ولی ما نمی تونیم ببینیم.
مدیر ما رو به سمت لابی و مرکز خرید هل داد. گفتم:
ـ شما که واقعاً ما رو بازداشت نکرید؟
ولی گفتنم به هیچ دردی نمی خورد چون صدام یه جورایی داشت می لرزید.
اون جواب داد:
ـ نه، من اونو گفتم که توجه شما رو جلب کنم، اما شما باید از این جا برین بیرون، من نمی تونم مسابقه مشت زنی توی سینمام داشته باشم.
اون نگاه تند و زننده ای بهمون انداخت و بعد برگشت و رفت به سینما.
جکسون آستین های سوئی شرتش رو تکون داد. سوئی شرت کاملاً کشیده و چروک شده بود، با یه عالمه لکه روش. چند قدم توی مرکز خرید برداشتیم. فقط می خواستم از شر دوقلوهای لرنر راحت بشم، اما، دیدم اونا دارن دنبالمون میان.
آرتی دماغش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت:
ـ زیاد مهم نیست. به هر حال، من از فیلم های اَبَرقهرمانی متنفرم.
نینا باهاش موافقت کرد:
ـ آره، خیلی سر و صدا داره، همیشه باعث می شه که من سر درد بگیرم.
خیلی دوست دارم که منم بهش میگرن می دادم، فکر کردم، چرا ما همیشه باید گیر این بازنده ها بیفتیم؟
آرتی پرسید:
ـ می خواین بچرخین یا یه همچین چیزی؟ می تونیم بریم اونور و یه کم نون دارچینی بگیریم.
نینا ناله کرد:
ـ اوووووخ! اونا دندونای منو در میارن.
گفتم:
ـ متاسفم، ما باید بریم.
اصلاً برام مهم نبود که ازشون عذرخواهی کنم فقط جکسون رو هل دادم که بریم.
جکسون رو از مغازه بستنی فروشی گذروندم همچنین از مغازه خرس پاندای خودت رو درست کن، وقتی دیگه دوقلوهای لرنر توی دید نبودند جکسون رو ول کردم، تکیه دادم به پنجره ی مغازه و آهی کشیدم.
جکسون غرغر می کرد:
ـ من یه ماهه منتظر دیدن این فیلم بودم، و اون آرتی نامرد همه چی رو خراب کرد.
موبایلم رو در آوردم و ساعت رو چک کردم:
ـ ما قراره چه کار کنیم؟ ما باید دو ساعت ول بچرخیم تا مامان و بابا بیان و برمون دارن.
جکسون گفت:
ـ هی، ما توی مرکز خریدیم، خیلی سخته که وقت تلف کنیم؟
من و جکسون شروع به راه رفتن کردیم، اون روبه روی مغازه بازی های کامپیوتری وایستاد و خیره شد به یه جور بازی جنگی، منم رفتم مغازه ی کناری که راکت های تنیس شو ببینم.
ما تمام طبقه اول رو دیدیم، و بعدش نشستیم و شروع کردیم به خوردن نون دارچینی. جکسون گفت:
ـ خیلی خوشمزه اس، شکراش داشت می ریخت روی چونه اش.
من واسه خودم رو سه سوته تموم کردم:
ـ وییییی، خیلی خوشمزه اس!
منم موافق بودم، دوتایی خندیدیم. جکسون پرسید:
ـ می دونی من چه کار می کردم اگه یه اَبَرقهرمان بودم؟
اون به شیشه ی مغازه مسافرتی با عکسی از اسکی توی برف خیره شده بود، گفت:
ـ من دوتا دوقلوهای لرنر ضعیف رو برمی داشتم و می رفتم قطب شمال و اون ها رو می ذاشتم شون پیش خرس قطبی گرسنه و می اومدم.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
ـ خیلی خوبه براشون، من از قدرت ذهنم استفاده می کردم و مغز یه بچه یک ساله رو بهشون می دادم. خانم هاوکینگ باید پوشک شون رو توی کلاس عوض کنه.
ما دوتایی مثل دوتا آدم روانی شروع کردیم به خندیدن، من و جکسون حتی صدای خنده هامون هم شبیه همه.
یه کم بعد، رفتیم بیرون همون جایی که همیشه مامان و بابا رو می دیدیم، جای ماشین خیس بود، پر از چاله های آب، باید بارون اومده باشه موقعی که ما توی مرکز خرید بودیم.
ناگهان جکسون منو به شدت تکون داد و فریاد کشید:
ـ جیلیان... نگاه کن!

نظرات کاربران درباره کتاب کمک! ما قدرت عجیبی داریم