فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کاکا‌سیاه کشتی نارسیسوس

کتاب کاکا‌سیاه کشتی نارسیسوس

نسخه الکترونیک کتاب کاکا‌سیاه کشتی نارسیسوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کاکا‌سیاه کشتی نارسیسوس

رمان «کاکا‌سیاه کشتی نارسیوس» نوشته جوزف کنراد (۱۹۲۴-۱۸۵۷)، نویسنده انگلیسی است.
کنراد در این رمان، که هنری جیمز آن را زیباترین و مؤثرترین تصویر زندگی در دریا در زبان انگلیسی توصیف کرده است، جمعی از جاشویان و فرماندهانشان را در معرض شوم‌ترین پدیده دریایی، که توفانی طولانی و بسیار قدرتمند است، قرار می‌دهد و واکنش‌های آن‌ها را تحلیل می‌کند.
شاید کمتر رمانی بشناسیم که در آن بخش قابل‌توجهی به حوادث طبیعی و واکنش‌های جسورانه و قهرمانانه شخصیت‌ها اختصاص یافته است.
این رمان را نمی‌توان در دسته رمان‌های حادثه‌ای برشمرد با اینکه بر بستر حادثه توفان نوشته شده است، اما نویسنده از توفان به عنوان پیش‌زمینه‌ای برای درک شخصیت انسان و تحلیل مضامین اخلاقی بهره گرفته است، حتی می‌توان گفت خود توفان نیز در این رمان شخصیت‌پردازی شده و نقش محرکی را بازی می‌کند تا مردان روی کشتی درونی‌ترین احساساتشان را بیان کنند.
در بخشی از رمان «کاکاسیاه کشتی نارسیوس» می‌خوانیم:
«اصوات پریشان و آشفته به‌تدریج فرو خفته بود. قایق‌های پارویی دیگر در دسته‌های سه یا چهارتایی و با صدای شکافته شدنِ هماهنگِ آب پیش نمی‌آمدند، بلکه تک‌تک به کنار کشتی می‌رسیدند، با زمزمه ملایم کلماتی سرزنش‌آمیز که جملاتی مثل «یک پاپاسی هم بیش‌تر نمی‌دم! برو به جهنم!» از زبانِ مردی با پاهای لرزان بر فراز نردبان کشتی قطعش می‌کرد ــ پیکری سیاه و غرق در سایه با توبره‌ای دراز بر روی شانه.
در خوابگاه خدمه، تازه‌واردها با قامت‌های راست، در حال نوسان و جنبش بر روی عرشه، در میان جعبه‌های طناب‌پیچ و بقچه‌های رختخواب، با ملوان‌های قدیمی، که روی دو ردیف تختخواب دیواری، بالای سر همدیگر نشسته و با حالتی انتقادآمیز و در عین حال دوستانه به همکاران آینده‌شان خیره شده بودند، دوست می‌شدند.
فتیله‌های دو چراغ خوابگاه که تا آخر بالا کشیده شده بودند، نوری تُند و خیره‌کننده داشتند؛ کلاه‌های لبه‌گرد و مخصوص ساحلِ ملوان‌ها تا پشت سرشان پَس زده شده بودند، یا کف عرشه در میان زنجیرهای لنگر قِل می‌خوردند؛ یقه‌های سفید و باز ملوان‌ها از دو سوی چهره‌های قرمزشان بیرون زده بود؛ بازوهای درشت در آستین‌های سفید به ایماواشاره در حرکت بودند؛ در پَس ِ توفش ِ خنده‌های ناگهانی و صداهای خشن و دورگه، جریان یکدست غرولندها قطع نمی‌شد».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کاکا‌سیاه کشتی نارسیسوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار مترجم

از یک لحاظ، می توان آثار جوزف کنراد را به دو گروه عمده تقسیم کرد: آثاری که کنراد در نیمه نخست زندگی حرفه ای اش نوشت، و طبعا آثار نیمه دوم کارش. عمده آثار کنراد که از نظر منتقدان ادبی، از جمله آلبرت گرار(۱) و مکسین گرین،(۲) ارزش ادبی ممتاز دارند و انعکاس دهنده سبک و سیاق خاص او هستند، در نیمه نخست کارش نوشته شده اند. آثار فاخر او مثل دل تاریکی ( ۱۹۰۲)، لرد جیم ( ۱۹۰۰)، نوسترومو ( ۱۹۰۴)، مامور سرّی ( ۱۹۰۷)، از چشم غربی ( ۱۹۱۱) از همین آثارند. و از دیگر سو، آثاری چون شانس (۱۹۱۳ )، پیروزی ( ۱۹۱۵)، پیکان طلایی ( ۱۹۱۹)، نجات ( ۱۹۲۰) و دلهره ( ۱۹۲۵) جزو نوشته های نیمه دوم کار کنراد هستند. روشن است که حتی آثار اخیر نیز بسیار خواندنی اند و در هر حال، خالق آن ها نویسنده ای چون کنراد است؛ اما این جا، آثار کنراد را با آثار خود کنراد مقایسه می کنیم.
آثار گروه نخست غالبا کم حجم هستند و در قالب رمان کوتاه می گنجند. به گفته گرار، رمان های کوتاه کاکاسیاه کشتی نارسیسوس ( ۱۸۹۷)، طوفان ( ۱۹۰۲)، مرز سایه ( ۱۹۱۶) به همراه دل تاریکی و جوانی ( ۱۹۰۲)، شاهکارهای به رسمیت شناخته شده ژانر رمان کوتاه هستند. گرار کاکاسیاه را به لحاظ ادبی نخستین اثر ارزشمند کنراد، و مرز سایه را آخرینِ آن ها می داند. کنراد همه تلاشش را می کرد تا مخاطبان بیش تری داشته باشد. این تمایل کنراد در آثار بالنسبه حجیم ترش مثل پیروزی، شانس و غیره نمود یافته است.
اما کنراد در رمان های کوتاهش کار خاصی انجام داده است که نمونه اش را در رمان موبی دیک، اثر ملویل، می توان یافت. به این معنا که کنراد در این آثار، ماجراجویی و حادثه را با مضامین کاملاً جدی و روان شناختی در هم آمیخته است. رمان های کوتاه او با این که پُر از حوادث و رخدادهای منحصر به فرد هستند، به شخصیت پردازی، نمادپردازی و ذات انسان و محیط پیرامونش نیز توجهی خاص دارند که بیش تر مورد نظر خوانندگان جدی آثار ادبی هستند. پشتوانه حوادث منحصر به فردی که کنراد در آثارش توصیف می کند، تجارب غنی خود او به عنوان دریانورد و ناخداست. نارسیسوس، در واقع، نام کشتی ای واقعی بوده که کنراد به دلیل زیبایی آن، پیشنهاد کار بر روی آن را در سال ۱۸۸۴ پذیرفته است. جیمز ویتِ سیاهپوست نیز شخصیتی واقعی بوده که در این سفر به احساسات رقیق ملوان ها روی خوش نشان نمی داده، و در عین حال، احساس همدردی و شفقت جاشویان را برانگیخته و در خلال همان سفر به دلیل بیماری جان داده بوده است. اما آن گونه که خود کنراد گفته، جیمز ویتِ رمان کاکاسیاه فقط مرکز روان شناسی جمعی مردان روی عرشه است و بس.
کنراد در این رمان، که هنری جیمز آن را «زیباترین و موثرترین تصویر... زندگی در دریا در زبان [انگلیسی]» توصیف کرده است، جمعی از جاشویان و فرماندهانشان را در معرض شوم ترین پدیده دریایی، که طوفانی طولانی و بسیار قدرتمند است، قرار می دهد و واکنش های آن ها را تحلیل می کند. کم تر رمانی است که در آن چنین بخش قابل توجهی به حوادث طبیعی و واکنش های جسورانه و قهرمانانه شخصیت ها اختصاص یافته باشد، اما رمان کاکاسیاه به هیچ وجه رمان حادثه ای نیست و در آن از طوفان و آشفتگی دریا فقط به عنوان پیش زمینه ای برای درک شخصیت انسان و تحلیل مضامین اخلاقی و انسانی بهره گرفته شده. با این حال، خود طوفان نیز در رمان شخصیت خاص خود را دارد؛ به مثابه محرکی که مردان روی کشتی را به برملا کردن درونی ترین احساسات و ناشناخته ترین انگیزه های انسانی یا ضدانسانیشان وامی دارد.
جاشویان کشتی نارسیسوس شخصیت های متفاوتی دارند: از دانکین گرفته که نمود رذالت و شرارت تجسّدیافته در قالب پیکر یک انسان است، تا جیمز ویت، ناخدا آلیستون، و بلفاست و سینگلتون پیر. جیمز ویت کمی پس از پاگذاشتن بر روی عرشه به آن شکل خاص و غیرمعمول، تمارض می کند و از زیر کار در می رود تا وقتی جاشویان دیگر مشغول انجام وظایف شاقّ خود هستند، روی تختش بِلَمَد و به رغم پیکر غول آسا و عضلات آهنینی که دارد، خود را به سختی نیندازد. جاشویان کشتی میان باور کردن بیماری و وخامت حال او از یک سو، و فریبکاری و رذالت او از دیگر سو، دچار شک و تردید عذاب دهنده ای هستند. تنها کسی که از همان آغاز ظاهرا دست جیمز ویت را می خواند، دانکین است؛ رجّاله رذلی که خود نه تنها اهل تمارض است، بلکه از هیچ رذالت شنیع دیگری نیز روگردان نیست. سینگلتون پیر و قدرتمند که بخش اعظم زندگی اش را بر روی دریا گذرانده و در ساحل معذّب و تنهاست، پیرمردی که دیگر به موجودی دریایی تبدیل شده، از همان آغاز مرگ ویت را می پذیرد و حتی او را شوم می داند، چون معتقد است که تا او نمیرد، کشتی به خشکی نخواهد رسید. راوی داستان نیز مرکز ثقل ذهن هوشیار کشتی است. بعضی از منتقدان وجود این راوی را به حساب ضعف ساختار رمان گذاشته اند، چون از آغاز داستان چنین به نظر می رسد که راوی رمان، راوی سوم شخص است، اما در فراز و نشیب حوادث و در خلال رمان متوجه می شویم که داستان از زبان یکی از جاشویان کشتی روایت می شود؛ شخصیتی که از او هیچ چیز نمی دانیم و فقط گاهی از پس نقاب راوی سوم شخص سر بر می آورد و ما را متعجب می کند. شاید این غافلگیری خود یکی از اهداف کنراد بوده، اما بارزترین نمود حضور راوی را در پایان رمان شاهد هستیم، جایی که اتفاقا با جملات پراحساس و نوستالژیک او در مورد همکارانش، رمان به پایان می رسد. و اگر راوی سوم شخص بود، درآوردن چنین پایان بندی پرشوری نیز بعید می نمود.
اما نکته جالب توجهی در مورد جیمز ویت، کاکاه سیاه کشتی نارسیسوس وجود دارد. واقعیت این است که جیمز ویت به راستی مبتلا به سل ریوی پیشرفته است؛ در این صورت، چرا تمارض؟ ناخدا آلیستون از او می پرسد که اگر بیمار بوده، پس چرا سوار کشتی شده، و ویت پاسخ می دهد که بیمار رو به مرگ نیز، تا فرا رسیدن زمان مرگش، باید زندگی کند. از طرف دیگر، جیمز ویت، همان طور که برای دانکین اعتراف می کند، واقعا تمارض می کند. اما ادعای دروغ در مورد ابتلا به بیماری ای که انسان حقیقتا به آن مبتلاست، یعنی چه؟ نکته جذاب رمان، یا دست کم یکی از نکات جذاب آن، در گروی حل همین مسئله، یعنی راز جیمز ویت نهفته است.
جاشویان کشتی با جیمز ویت و وحشتی که از مرگ دارد همذات پنداری می کنند، و به این ترتیب، در نهایت برای خودشان دل می سوزانند. اما جیمز ویت توان روحی پذیرش واقعیت را ندارد، به همین دلیل بازی ای که برای فریفتن دیگران آغاز کرده، به بازی فریفتن خودش تبدیل می شود. او خودش را می فریبد، چون نمی تواند با حقیقت مرگ خویش روبرو شود. اما، همان طور که سینگلتون پیر پیش بینی کرده، جیمز ویت تا وقتی خشکی از دور دیده نشود، نخواهد مُرد، و از طرف دیگر، کشتی تا وقتی جیمز ویت نمیرد، به مقصد نخواهد رسید. به این ترتیب، کل آن سفر به بازی مرگ تبدیل می شود، و نیز به واکنش جاشویان نسبت به مرگ ویت، یا احتمال مرگ خودشان.
کنراد رمان نویسی اخلاق گراست، اما نه به مفهوم سطحی کلمه. ارزش های انسانی در برابر پدیده ها یا رخدادهایی در مقیاس عظیم محک می خورند، چه در هنگامه طوفانی عظیم، و چه در جنگل های مخوف کنگو. اما گذشته از این مضامین، آنچه به آثار کنراد، و به خصوص آثار کوتاهش، جایگاهی ممتاز می بخشد، نثر منحصر به فرد و خاص اوست. کنراد که زبان انگلیسی را در میانه عمرش آموخت، نثری بسیار متکلف و در عین حال روان دارد. در متن کاکاسیاه گاه جملاتی ده سطری یا بیش تر وجود دارد که درکشان کار دشواری است. اما پیچیدگی این زبان به هیچ وجه تصنعی و غیرطبیعی به نظر نمی رسد. کنراد که نویسنده ای است که دغدغه تبیین زندگی و ارزش های انسانی را دارد، میان مضامین و نثر رازورزانه اش پیوندی قرص برقرار می کند، و در این خصوص، بسیار سختگیر است. او بر کاکاسیاه کشتی نارسیسوس مقدمه ای نوشت که بیش تر به مانیفست ادبی شبیه است. کنراد در همین مقاله کوتاه به وضوح شرح می دهد که در مورد کارش تا چه حد سختگیر است:

اثری که ــ هرچند متواضعانه ــ طالب رسیدن به شان و جایگاه هنر است، باید حجّت هنری بودنش را در همه سطورش ارائه دهد... وظیفه من، که سعی دارم به آن تحقق ببخشم، این است که با قدرت کلام مکتوب، شما را به شنیدن، احساس کردن ــ و مهم تر از همه ــ دیدن وادار کنم...
در فاصله زمانیِ برآوردن یک نفس، نمودن دستانی که مشغول انجام کارند، و واداشتن مردانی که مسحور اهداف دورشان هستند، به نگاه کردن، دیدنِ محیط پیرامون که از شکل و رنگ پدید آمده، از نور و سایه؛ واداشتن آن ها به این که یک دم درنگ کنند و تماشا کنند، آهی بکشند و لبخند بزنند ــ هدف این است، هرچند دشوار و گذرا و فراموش شدنی. اما گاهی آن ها که لایق و بخت یارند، به این وظیفه تحقق می بخشند. و وقتی این کار انجام شود ــ نگاه کن! ــ کل حقیقت زندگی فاش خواهد شد: یک لحظه نگاهی و آهی و لبخندی ــ و سپس بازگشت به آرامشی ابدی.

و حال نتیجه بارز تلاش کنراد به چنین نگرشی، نتیجه تلفیق درون نگری ای پیچیده در بستر ماجراهایی خطیر و جانفرسا این جاست: کاکاسیاه کشتی نارسیسوس. امیدوارم سبک خاص کنراد با نثر متکلف و دنیای پیچیده و اسرارآمیزِ درون و بیرون شخصیت هایش تا حدّ امکان در ترجمه فارسی انعکاس یافته باشد.

سهیل سمّی
تیرماه ۱۳۹۱


فصل اول

آقای بیکر، معاون ناخدای کشتی نارسیسوس،(۳) با گامی بلند از کابین روشنش به تاریکیِ عرشه پاشنه پا گذاشت. بالای سرش، بر لبه عرشه بالایی، کشیک شب دو بار زنگ را به صدا درآورد. ساعت نُه بود. آقای بیکر خطاب به مرد بالای سرش گفت: «همه خدمه روی عرشه هستن، نولز؟»
مرد لنگ لنگان از نردبان پایین آمد و متفکرانه گفت: «به نظرم بله، قربان. قدیمی ها همه این جا هستن، و مردای جدید زیادی هم اومدن.... همه شون باید این جا باشن.»
آقای بیکر در ادامه حرفش گفت: «به سرملوان بگو همه خدمه رو بفرسته روی پاشنه کشتی. و به یکی از پسرها بگو یه چراغ خوب بیاره این جا. می خوام از صف خدمه بازدید کنم.»
پشت عرشه اصلی تاریک بود، اما در نیمه بخش جلویی کشتی، دو رشته نور درخشان از درهای باز خوابگاه ملوان ها، سایه شب آرامی را که بر روی کشتی فرو آمده بود می شکافت. زمزمه هایی به گوش می رسید، و در طرفین چپ و راست کشتی، در مقابل درگاه های روشن، اشباح سیاه مردها، یک آن ظاهر و بعد ناپدید می شد، بسیار سیاه، تخت و بی برجستگی، مثل پیکرهای بریده شده از ورقه های حلبی. کشتی آماده رفتن به دریا بود. نجّار آخرین گُوه بست های دریچه اصلی را در جایش فرو کرده، و چوب زیر قلمش را پایین انداخته، و با اعلام ساعت پنج، با احتیاط کامل عرق های روی صورتش را پاک کرده بود. عرشه ها را جارو و تمیز کرده بودند، و چرخ طناب بالابر نیز روغن مالی و آماده بالا کشیدن لنگر شده بود؛ سیم بزرگ بُکسل با حلقه های طولانی در یک سوی عرشه اصلی قرار گرفته بود، و یک طرفش بالا آمده و روی دکل های سینه قایق آویخته شده بود، آماده برای یدک کشی که داغ و دودآلود و سوت کشان در فضای آرامِ سحری زلال و خنک، آهسته آهسته پیش می آمد. ناخدا در ساحل بود، درگیر استخدام ملوانان جدیدی که خدمه اش را کامل کنند؛ و پس از پایان کار روزانه، افسران کشتی، خوشحال از فرصت کوتاهی که برای تنفس و استراحت دست داده بود، عرشه را ترک کرده بودند. کمی پس از تاریک شدن هوا، چند ملوان با مرخصی های چند ساعته، به همراه خدمه جدید، با قایق های ساحلی و پاروزن های سفیدپوش آسیایی از راه رسیدند، پاروزن هایی که به نردبان مدخل کشتی نرسیده، بر سر دستمزدشان قیل و قال راه انداختند. جوشش هیجانزده و گوشخراش نهفته در ادعاهای وقیحانه و طمع ریاکارانه پاروزن ها با صداهای آمرانه و فریادهای زشت و پر از ناسزای دریانوردانِ شاد و سرخوش در هم آمیخته بود. زوزه های خشم و جیغ های آکنده از حسرت بر سر دستمزدهای پنج آنه(۴) تا نیم روپیه ای، آرامش یکپارچه و باشکوه و پرستاره شرق را درید و به پاره هایی زشت و مفلوک بدل کرد؛ و همه کسانی که بر آب های بندر بمبئی شناور بودند باخبر شدند که خدمه جدیدِ نارسیسوس دارند سوار کشتی می شوند.
اصوات پریشان و آشفته به تدریج فرو خفته بود. قایق های پارویی دیگر در دسته های سه یا چهارتایی و با صدای شکافته شدنِ هماهنگِ آب پیش نمی آمدند، بلکه تک تک به کنار کشتی می رسیدند، با زمزمه ملایم کلماتی سرزنش آمیز که جملاتی مثل «یک پاپاسی هم بیش تر نمی دم! برو به جهنم!» از زبانِ مردی با پاهای لرزان بر فراز نردبان کشتی قطعش می کرد ــ پیکری سیاه و غرق در سایه با توبره ای دراز بر روی شانه. در خوابگاه خدمه، تازه واردها با قامت های راست، در حال نوسان و جنبش بر روی عرشه، در میان جعبه های طناب پیچ شده و بقچه های رختخواب، با ملوان های قدیمی، که روی دو ردیف تختخواب دیواری، بالای سر همدیگر نشسته و با حالتی انتقادآمیز و در عین حال دوستانه به همکاران آینده شان خیره شده بودند، دوست می شدند. فتیله های دو چراغ خوابگاه که تا آخر بالا کشیده شده بودند، نوری تُند و خیره کننده داشتند؛ کلاه های لبه گرد و مخصوص ساحلِ ملوان ها تا پشت سرشان پَس زده شده بودند، یا کف عرشه در میان زنجیرهای لنگر قِل می خوردند؛ یقه های سفید و باز ملوان ها از دو سوی چهره های قرمزشان بیرون زده بود؛ بازوهای درشت در آستین های سفید به ایما و اشاره در حرکت بودند؛ در پَس ِ توفش ِ خنده های ناگهانی و صداهای خشن و دورگه، جریان یکدست غرولندها قطع نمی شد. «بیا، پسرجان، این تخت مالِ تو!... اون کارو نکن!... آخرین کشتی ای که روش کار کردی چی بود؟... جزو خدمه ش بودم... سه سال پیش، در تنگه پوژه... این کابین نَشتی داره، حواستون باشه!... بیاین؛ بذارین یه تکون به اون صندوق بدیم!... شما بچه اعیونای ساحل نشین با خودتون بطری نوشیدنی نیاوردین؟... یه کم توتون به ما بدین.... روی اون کشتی کار کردم؛ ناخداش با الکل خودشو خفه کرد و کشت.... از اون پسر ژیگولوها بود!... عاشق اون محلولش بود، واقعا!... نه!... تو یه صف، بچه ها!... حواستون باشه، اومدین رو عرشه یه کشتی فکسنی، که توش دمار از روزگار ملوانا در می آرن، با ــ!»
ملوانی ریزنقش به اسم کریک و لقب بلفاست با لحن و حالتی تُند به کشتی بد و بیراه گفت، و در مورد ضرورت حفظ نظم و انضباط اغراق کرد تا ته دل خدمه جدید را خالی کند. آرچی، که روی جعبه لوازمش کج نشسته بود، زانوهایش را از جلوِ راه پَس کشید و سوزن را قرص و محکم در وصله سفید شلوار آبی اش فرو کرد. مردها با ژاکت های سیاه و یقه های ایستاده، درآمیخته با همکاران پابرهنه، با بازوانِ لُخت و بی آستین، و پیراهن های رنگین و سینه های پرمو و عریان، در میان خوابگاه خدمه در جنب و جوش بودند. ملوان ها در دل مهی رقیق از دود تنباکو مدام در جنبش بودند، تلوتلو می خوردند و در آن هنگامه پرجنبش و پرتکاپو انگار روی هم می غلتیدند. همه همزمان و با هم حرف می زدند، و یک کلمه در میان بد و بیراه می گفتند. فنلاندی ای روسی تبار، با پیراهنی زردرنگ و راه راه های صورتی، با چشم هایی که زیر موهای انبوه و پریشانش آبستن رویا می نمود، به فراز سرش خیره شده بود. دو مردِ جوان و عظیم الجثه با صورت های نرم و بچگانه، از اهالی اسکاندیناوی، به همدیگر کمک می کردند تا رختخوابشان را پهن کنند، و در برابر طوفان فحش و ناسزاهای بی غرضی که از سر شوخی به پا شده بود، خاموش و بی صدا، در کمال آرامش لبخند می زدند. سینگلتونِ پیر، سالخورده ترین ملوان توانای روی کشتی، بر گوشه ای از عرشه، درست زیر چراغ ها، تنها نشسته بود، بالاتنه اش برهنه و روی سینه قدرتمند و بازوهای درشت و غول آسایش، مثل سرکرده قبیله آدم خوارها پوشیده از خالکوبی بود. پوست سفیدش در میان آن طرح های آبی و سرخ مثل ساتن می درخشید. پشت برهنه بدنش، صاف و بی انحنا، به پاشنه دکل سینه کشتی تکیه زده بود، و با فاصله ای اندک، کتابی را جلوِ صورت بزرگ و آفتاب سوخته اش گرفته بود. با آن عینک و ریش سفید و احترام برانگیزش شبیه پدرسالاری دانا و وحشی شده بود، تجسّد عقل و خردی بربروار، آرام و شکیبا، در میانه هیاهوی کفرآمیز این جهان. عمیقا مجذوب کتاب شده بود، و صفحاتش را که ورق می زد، نشانه های شگفتی و تعجبی عمیق بر چهره سخت و زمختش آشکار شد. داشت کتاب پِلَم(۵) را می خواند. محبوبیت بولوِر لیتون در میان ملوانان کشتی های رو به جنوب پدیده ای غریب و شگفت انگیز است. جملاتِ پرداخته و ظریف این نویسنده با آن ریاکاری غریبش در اذهان ساده این کودکانِ بزرگ بر عرشه های کشتی های تیره و سرگردان این کره خاکی چه تصوراتی برمی انگیزند؟ ارواح خشن و بی تجربه این مردان در لفاظی های مطنطن این صفحات چه معنایی کشف می کنند؟ چه هیجانی؟ ــ چه فراموشی ای؟ ــ چه تسلایی؟ راز و رمز! آیا این حالت جذبه سحرانگیز ناشی از امری درک ناشدنی است؟ ــ آیا جذابیت برآمده از امر محال است؟ یا شاید آن موجوداتی که ورای مرزهای معمول هستی زندگی می کنند، به واسطه کشف پرراز و رمز دنیایی تابناک و پرتلالو در داخل مرزهای ننگ و ناپاکی، کثیفی و گرسنگی و فلاکت و تباهی از خواندن داستان های او به هیجان درمی آیند، دنیایی که از هر سو مُشرف به کرانه های اقیانوس فسادناپذیر است، تنها چیزی که آن ها از زندگی می شناسند، تنها چیزی که از خشکی های پیرامونشان می بینند ــ همین زندانیانِ ابدِ دریاها؟ راز و رمز!
سینگلتون، که از دوازده سالگی، سوار بر کشتی ها، به سوی جنوب سفر کرده، کسی که در چهل و پنج سال گذشته (آن گونه که ما بر اساس اوراقش محاسبه کرده بودیم) بیش از چهل ماه بر خشکی زندگی نکرده بود ــ سینگلتونِ پیر، که با آرامش و متانتِ ناشی از سالیانی طولانی و پربار لاف می زد که در فاصله زمانی تصفیه حساب با یک کشتی و سوار شدن بر کشتی بعدی، به ندرت روشنایی روز را می دید ــ سینگلتونِ پیر در میان همهمه ناموزون صداها و فریادها بی حرکت نشسته بود و با کندی و سختی کلمات پِلَم را حرف به حرف می خواند، و چنان عمیق مجذوب و مسحور کتاب شده بود که انگار به خلسه فرو رفته بود. تنفسش ضرباهنگی موزون و منظم داشت. هر بار که با دستان بسیار بزرگ و سیاهش کتاب را ورق می زد، عضلات بازوان بزرگ و سفیدش زیر آن پوست صاف کمی حرکت می کرد. لبانش، پوشیده از لکه های شیره تنباکو که بر ریش بلندش می چکید، نهان در پَس ِ سبیلی سفید، با زمزمه ای تَه حلقی حرکت می کرد. چشم های پف آلودش از پس درخشش عینک قاب سیاهش، ثابت و بی حرکت، به جلو خیره می شد. درست در مقابلش، همسطح با صورتش، گربه کشتی به حالت شیرـ بُزـ اژدهایی قوزکرده بر روی جعبه جرثقیل دستی نشسته بود و پلک های چشمان سبزش در مقابل دوست قدیمی اش باز و بسته می شد. حیوان انگار در این فکر بود که از بالای پشتِ خمیده دریانوردی معمولی که کنار پای سینگلتون نشسته بود با یک جست روی پاهای پیرمرد بپرد. چارلی جوانی تکیده بود و گردنی دراز داشت. ستون فقراتش زیر پیراهن کهنه ای که به تن داشت، زنجیره ای از تپه های کوچک درست کرده بود. صورتش که شبیه صورت پسربچه های خیابانی بود ــ صورتی بچه مانند، هوشمند و طناز، که در دو طرف دهان گشاد و لبان قیطانی اش چروک های عمیقی داشت ــ روی زانوان استخوانی اش قرار گرفته بود. داشت با یک تکه طناب قدیمی گره زدن را تمرین می کرد. دانه های ریز عرق روی پیشانی برآمده اش را پوشانده بود؛ از گوشه چشم های بی قرارش به ملوان پیر، که به جوانِ گیج و نجواگر هیچ توجهی نداشت، نگاه می کرد و محکم فین فین می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب کاکا‌سیاه کشتی نارسیسوس

افکارشان با ملغمه‌ای مبهم میان آرزوی استراحت و آرزوی ادامه زندگی در نوسان بود، و همزمان انگشتان خشکسان حلقه‌ها را دور می‌انداختند، پی چاقوها کورمال‌کورمال می‌کردند و در برابر حرکت‌های ناگهانی برزنتی که باد در آن می‌افتاد به هر جا که می‌شد چنگ می‌انداختند. "از متن"
در 1 سال پیش توسط
کلمه nigger رو بهتره همون سیاه پوست ترجمه بشه ، یا بنا به کاربرد تغییر داده بشه، برده ، سیاه ، زغال ، برزنگی ، هرچی باشه جز این کاکاسیاه که خیلی بی معنیه
در 2 سال پیش توسط