فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آس و پاس در پاریس و لندن

کتاب آس و پاس در پاریس و لندن

نسخه الکترونیک کتاب آس و پاس در پاریس و لندن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آس و پاس در پاریس و لندن

کتاب «آس و پاس در پاریس و لندن» نوشته اریک آرتور بلر، با نام مستعار «جورج اورول»،(۱۹۵۰-۱۹۰۳) داستان‌نویس، روزنامه‌نگار، منتقدِ ادبی و شاعرِ انگلیسی است. این کتاب توسط بهمن دارالشفاهی به فارسی برگردانده شده است. اورول را بیشتر به خاطر دو رمان سرشناس و پرفروشش «مزرعه حیوانات» و «۱۹۸۴» می‌شناسند. این دو کتاب بر روی هم بیش از هر دو کتابِ دیگری از یک نویسندهٔ قرن بیستمی، فروش داشته‌اند. او هم‌چنین با نقدهای پرشماری که بر کتاب‌ها می‌نوشت، بهترین وقایع‌نگار فرهنگ و ادب انگلیسی قرن شناخته می‌شود. «آس و پاس‌ها در پاریس و لندن» روایت او از زندگی فقرا و بی‌خانمان‌ها در پاریس و لندن است. این کتاب در ژانویه ۱۹۳۳ منتشر شد و در انتشار این کتاب برای اولین بار «اریک آرتور بلر» از نام مستعار «جورج اورول» استفاده کرد. اورول پس از مطالعه «تهیدستان» اثر «جک لندن» تصمیم به زندگی در میان طبقات محروم و مهاجر در شهرهای پاریس و لندن گرفت. رویدادهای زندگی آمیخته با فقر او در بهار ۱۹۲۸ در مسافرخانه‌های پاریس و اشتغالش به ظرف‌شویی در رستوران‌ها و هتل‌های پاریس فصل‌های نخست این روایت را تشکیل می‌دهد. راوی در بخش‌هایی از زندگی‌اش در پاریس با یک افسر سابق روسی به نام بوریس همراه می‌شود که به سختی زندگی می‌گذراند و از صاحب‌خانه یهودیش ناراضی است. برخی به این دلیل این کتاب را یهود ستیزانه می‌دانند. گزارش او از لندن بیشتر شرح روزگار بی بی‌خانمان‌های انگلیسی است که در پی یافتن بستری برای خوابیدن از نوانخانه‌ای به نوانخانه دیگر رانده می‌شوند یا شب‌ها را به پیاده‌روی در خیابان می‌گذرانند. کتاب «آس و پاس در پاریس و لندن» با این سطرها شروع می‌شود: «خیابان کوک دُر، پاریس، هفت صبح. رگباری از نعره‌های خشم‌آلود و گوش‌خراش از خیابان. مادام مونک، صاحب هتل روبروی هتل من آمده توی پیاده‌رو و سر مستأجر طبقه سوم فریاد می‌کشد. پاهای برهنه‌اش را در دمپایی چوبی فروکرده و موهای خاکستری‌اش را روی شانه‌اش ریخته است».

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آس و پاس در پاریس و لندن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه ی مترجم

اریک آرتور بلر، با نام مستعار جورج اورول، در سال ۱۹۰۳ به دنیا آمد. دبیرستان را در مدرسه ی شبانه روزی ایتِن گذراند، یکی از مشهورترین مدارس بریتانیا که بسیاری از صاحب منصبان این کشور فارغ التحصیل آن جا هستند. اما اورول، برخلاف بیش تر دانش آموزان ایتِن، به دانشگاه نرفت و در نوزده سالگی برای گذران زندگی به استخدام پلیس امپراتوری درآمد و عازم برمه شد. مشاهدات او در این دوره از یک سو باعث بیزاری اش از استعمار و امپراتوری بریتانیا شد و از سوی دیگر مواد اولیه ی زیادی برای نوشتن در اختیارش گذاشت؛ مواد اولیه ای که در نوشتن رمان روزهای برمه(۱) و چند مقاله ی مشهورش از جمله «شلیک به فیل»(۲) و «اعدام»(۳) بسیار به کارش آمد. او در سال ۱۹۲۷ و بعد از پنج سال خدمت، در یکی از مرخصی هایش از پلیس استعفا داد و تصمیم گرفت اوقاتش را وقف نویسندگی کند. خود او در ابتدای مقاله ی بلندِ «چرا می نویسم؟»(۴) می گوید از پنج یا شش سالگی می دانسته که نویسنده خواهد شد.
اورول به همین منظور اتاقی سرد و کوچک در مرکز لندن اجاره کرد. به شهادت همسایگانش، هفته ها از اتاقش بیرون نمی آمد و صبح تا شب مشغول نوشتن بود. بعد از چند ماه، مخارج بالای زندگی در لندن باعث شد به پاریس، که در آن زمان شهر به مراتب ارزان تری بود، نقل مکان کند. او در هتل ارزانی در کارتیه لاتن ساکن شد و ظرف پانزده ماه دو رمان و چندین داستان کوتاه نوشت. اما ناشران همه را رد کردند و اورول هم کلّشان را نابود کرد. او در آن زمان روزگارش را با پول ناچیزی می گذراند که از نوشتن مقاله برای مجله ها و تدریس زبان انگلیسی عایدش می شد. در همین روزها بود که دزدی آمد و همه ی پس اندازش را برد. آن دزد خدمت بزرگی به اورول کرد، چون او که نمی خواست از خانواده اش کمک مالی بگیرد، مجبور شد برای نمردن از گرسنگی و بی سرپناهی به هر کاری تن بدهد. نطفه ی کتاب حاضر در اثنای همین تجربه بسته شد. اورول در آن دوره واقعا فقیر بود و همین باعث شد بتواند فقر و فلاکت را به بهترین شکل توصیف کند. بعد از چند هفته به انگلستان نزد خانواده اش برگشت و بلافاصله کار روی آس و پاس در پاریس و لندن را شروع کرد. کتاب که آماده شد، دو ناشر ردش کردند، از جمله فِیبر اند فِیبر که سرویراستارش تی. اس. الیوتِ مشهور بود. اورول نسخه ی دستنویس کتاب را به یکی از دوستانش داد و از او خواست آن را بسوزاند، اما آن دوست این کار را نکرد و بدون این که به اورول بگوید، کتاب را به منتقدی به نام لئونارد مور داد و او را مجبور کرد در اسرع وقت بخواندش. مور کتاب را پسندید و برای چاپ به ناشر تازه کار اما معتبری به نام گولانتس داد. در همین زمان بود که اریک بلرِ جوان تصمیم گرفت، برای آن که آبروی خانواده اش نرود، از اسم مستعار جورج اورول استفاده کند؛ اسمی که تا آخر عمر رویش ماند و حتی بسیاری از اطرافیانش هم او را به همین نام می خواندند. نهایتا در ۹ ژانویه ی ۱۹۳۳ آس و پاس در پاریس و لندن منتشر شد و حدود سه هزار نسخه از آن فروش رفت که برای یک نویسنده ی جوان و ناشناخته استقبال قابل قبولی بود. نقدها هم عموما مثبت بود. هفت سال بعد، انتشارات پنگوئن مجددا این کتاب را با قیمت ارزان تر، و احتمالاً به اشتباه، تحت عنوان «رمان» منتشر کرد که پنجاه و پنج هزار نسخه فروش رفت و موجب شهرت بیش تر کتاب و درآمد قابل توجهی برای اورول شد که در بیش تر سال های عمرش مشکل مالی داشت.
اورول، بعد از انتشار آس و پاس در پاریس و لندن، تا شروع جنگ جهانی دوم هر سال یک کتاب منتشر کرد که هیچ کدام موفقیت اقتصادی نداشتند: روزهای برمه (رمان، ۱۹۳۴)، دختر کشیش(۵) (رمان، ۱۹۳۵)، زنده باد گل های آپارتمانی(۶) (رمان، ۱۹۳۶)، جاده ی اسکله ی ویگان(۷) ( ۱۹۳۷)، به یاد کاتالونیا(۸) (۱۹۳۸ ) و هوای تازه(۹) (رمان، ۱۹۳۹). جاده ی اسکله ی ویگان روایتی است مستند از زندگی مشقت بار طبقه ی کارگر انگلستان در بخش های صنعتی شمال این کشور و حاصل سفر چند هفته ای اورول به این مناطق، و به یاد کاتالونیا هم مشاهدات او از جنگ داخلی اسپانیا. با شروع این جنگ در سال ۱۹۳۶، اورول هم مثل بسیاری دیگر از روزنامه نگاران، نویسندگان و روشنفکران چپگرای آن دوره، برای مبارزه با حکومت فاشیستی فرانکو به اسپانیا رفت و در کنار مبارزان مارکسیست این کشور جنگید. او در این جنگ زخمی شد و بعد از مدتی از اسپانیا فرار کرد و به انگلستان برگشت.
اورول از همان زمانی که از برمه به انگلستان بازگشت شروع به نوشتن مقاله های ادبی و سیاسی برای مجلات کرد و به تدریج به عنوان منتقدی تیزبین و دارای فکر مستقل در فضای فکری و ادبی انگلستان مشهور شد. با آن که اورول در آن سال ها چهار رمان نوشت، او را عمدتا روزنامه نگار و مقاله نویس می دانستند تا نویسنده. هنوز هم بسیاری از منتقدان ادبی او را یکی از بهترین مقاله نویسان تاریخ زبان انگلیسی می دانند.
اما دو کتاب آخر اورول سرنوشت او و تصویری را که بعد از مرگش از او بر جا ماند به کل تغییر داد. اورول با آن که تا آخر عمر خود را سوسیالیست می دانست، با حکومت شوروی که در آن دوران استالین رهبری اش می کرد، به شدت مخالف بود. او در آخرین ماه های جنگ جهانی دوم مزرعه ی حیوانات(۱۰) را نوشت که علنا هجویه ای بود علیه حکومت شوروی و شخص استالین. در آن زمان، شورویِ استالینی متحد اصلی بریتانیا در جنگ با آلمان نازی بود و همین باعث شد چند ناشر از چاپ این کتاب خودداری کنند. در نهایت، بعد از حدود یک سال و نیم و در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم، مزرعه ی حیوانات به بازار بریتانیا آمد و یک سال بعد هم در امریکا منتشر شد. این کتاب در فضای جنگ سردِ بعد از جنگ جهانی بسیار گُل کرد و اورول را به شهرتی جهانی رساند. دو سال بعد، نوشتن آخرین کتابش ۱۹۸۴ را آغاز کرد؛ شاهکار ادبی دیگری در نقد نظام کمونیستی شوروی. این کتاب در سال ۱۹۴۹ منتشر شد و استقبال منتقدان و مخاطبان از آن حتی از مزرعه ی حیوانات هم بیش تر بود. امروز هم که حدود هفتاد سال از چاپ آن می گذرد، هنوز نامش در رده های بالای فهرست های کتاب های برگزیده ی قرن بیستم دیده می شود.
اورول از کودکی بنیه ی ضعیفی داشت و در دوره های مختلف زندگی به بیماری های مختلفی مبتلا بود. بخصوص در سال های بعد از حضورش در جنگ داخلی اسپانیا دوره های ناخوش احوالی او بیش تر و طولانی تر شد. در سال های جنگ جهانی دوم، چند بار درخواست کرد به جبهه اعزام شود، اما به دلیل شرایط جسمی اش حتی به او اجازه ندادند برای گزارشگری در مناطق جنگی حاضر شود. در سال ۱۹۴۷ معلوم شد اورول به بیماری سل مبتلاست و نهایتا هم در ژانویه ی ۱۹۵۰ در اثر همین بیماری از دنیا رفت.
دو کتاب آخر اورول تاثیر زیادی بر میراث او داشتند. در چند دهه ی بعد از مرگ اورول و در دوران جنگ سرد، این دو کتاب از برّاترین سلاح های فرهنگی بلوک غرب در برابر بلوک شرق بودند. همین باعث شد فروش سرسام آوری داشته باشند، تا جایی که طبق آمار، هیچ دو کتاب از هیچ نویسنده ی قرن بیستمی روی هم این قدر فروش نداشته است. گرچه خود اورول تنها در دو سه سال آخر زندگی اش بهره ی ناچیزی از این توفیق اقتصادی برد.
اما این شهرت تاثیر دیگری هم داشت و آن این که اورول را یکی از جدی ترین نویسندگان مخالف نظام کمونیستی در دنیا معرفی کرد، تا جایی که در بسیاری از کشورها روشنفکران چپگرا انتشار این دو کتاب را طرحی از طرف دولت امریکا می دانستند. همین مخالفت ها باعث شد اورول در ذهن بسیاری از مردم عمدتا نویسنده ای راستگرا و طرفدار نظام سرمایه داری شناخته شود. اما اگر بخواهیم موضع سیاسی اورول را از نوشته های خود او برداشت کنیم، به نتیجه ای کاملاً متفاوت و حتی متضاد می رسیم. او در سال ۱۹۴۷، در مقاله ی «چرا می نویسم؟» نوشت: «هرچه بعد از سال ۱۹۳۶ [ جنگ داخلی اسپانیا] نوشته ام، مستقیم یا غیرمستقیم، در مخالفت با حکومت های توتالیتر و در دفاع از سوسیالیسم دموکراتیک است.»(۱۱) او بارها در مقالات دیگر خود هم اشاره کرده که جامعه ی مطلوب او جامعه ای سوسیالیستی است، و البته تاکید کرده که حکومت شوروی را حکومتی سوسیالیستی نمی داند.
***
اما توضیحاتی درباره ی آس و پاس در پاریس و لندن؛ بیش از هشتاد سال از چاپ این کتاب می گذرد و همیشه این بحث مطرح بوده که وقایع و شخصیت های کتاب تا چه حد واقعی هستند و تا چه حد محصول تخیل اورول. ناشر اصلیِ کتاب در جایی گفته که اورول، پیش از چاپ کتاب، در یادداشتی خطاب به ویراستار تاکید کرده که همه ی وقایع و شخصیت ها واقعی هستند، البته در مواردی اسم شخصیت ها یا ترتیب زمانی وقایع را تغییر داده است. طبق تحقیقاتی هم که در این دهه ها انجام شده، نیمه ی اول کتاب که در پاریس می گذرد، حتی از نظر توالی زمانی تا حدود زیادی مبتنی بر واقعیت است. اما نیمه ی دوم، که در لندن می گذرد، تجربیات اورول است از دوره های مختلفی که خودخواسته با خیابان خواب ها سر می کرده و توالی وقایع آن طور که در کتاب آمده نبوده است. روشن ترین دلیل هم این که اورول، بعد از بازگشت از پاریس به انگلستان، یکسره پیش خانواده اش رفت، درصورتی که در کتاب چند هفته ی اول بازگشت به لندن را با خیابان خواب ها سپری می کند.
نکته ی دیگر این که در زمان انتشار این کتاب قوانین سانسور سفت و سختی در بریتانیا حاکم بوده و به همین دلیل بسیاری از کلمات رکیک از کتاب حذف شده و به جای آن «...» آمده است. بنابراین، هر جا در ترجمه ی حاضر به «...» برخوردید، در متن اصلی هم به همین صورت بوده است. عمده ی پانوشت های متن از مترجم هستند، مگر موارد معدودی که خود اورول پانوشت زده بوده که این موارد را مشخص کرده ایم. از آن جا که در کتاب مدام از خیابان ها و مکان های مختلفی در پاریس و لندن صحبت می شود و ممکن است خواننده ی ایرانی با موقعیت جغرافیایی آن ها آشنا نباشد، در انتهای کتاب نقشه ی پاریس و لندن را هم آورده و مکان هایی را که در متن به آن ها اشاره شده روی نقشه مشخص کرده ایم.
***
جورج اورول مشهور است به این که نثری فوق العاده سالم و در عین حال ساده دارد و در دنیای انگلیسی زبان الگوی بسیاری از نویسندگان و بخصوص روزنامه نگاران است. با این که اورول نویسنده ی محبوب من است، اما هیچ وقت جرئت نمی کردم متنی از او را ترجمه کنم. تا این که ترجمه ی فصل اول این کتاب را به آقایان رضا رضایی و خشایار دیهیمی نشان دادم و هر دو این عزیزان گفتند نتیجه ی کارم قابل قبول است. من هم به خودم اجازه دادم کار را پیش ببرم. با این حال ترجمه ی اولیه اشکالات زیادی داشت که مهدی نوری، ویراستار نشر ماهی، بسیاری از ناهمواری های متن را اصلاح کرد. بسیار از او ممنونم. از همکاران نشر ماهی به ویژه حسین سجادی، مدیر هنری، و مصطفی حسینی، مدیر امور چاپ، هم ممنونم که این کتاب را به نحوی شایسته منتشر کردند. در نهایت، اگر اشکالی در ترجمه باقی مانده بر عهده ی من است و بدون شک هر ایرادی را که از آن مطلع شوم در چاپ های بعدی اصلاح خواهم کرد.

بهمن دارالشفایی
زمستان ۱۳۹۴

George Orwell
Down and Out in Paris and London
Victor Gollanez, London, 1933

۱

خیابان کوک دُر(۱۲)، پاریس، ساعت هفت صبح. رگباری از نعره های خشم آلود و گوشخراش از خیابان. مادام مونک، صاحب هتل روبه روی هتل من، آمده توی پیاده رو و سر مستاجر طبقه ی سوم فریاد می کشد. پاهای برهنه اش را در دمپایی چوبی فرو کرده و موهای خاکستری اش روی شانه اش ریخته است.
مادام مونک: «سلیطه خانم! هوی، سلیطه خانم! چند دفعه باید بگویم آن ساس های کوفتی را روی کاغذدیواری له نکن؟ فکر می کنی هتل را خریده ای؟ ها؟ می میری مثل بقیه از پنجره بندازیشان بیرون؟ زنیکه ی لکاته! سلیطه!»
زن طبقه ی سوم: «گوساله!»
و بعد در یک چشم به هم زدن پنجره ها از همه طرف باز می شوند و ارکستری از نعره ها و فریادها به راه می افتد و نصف خیابان داخل دعوا می شوند. ده دقیقه بعد ناگهان همه ساکت می شوند؛ دسته ی سواره نظامی در حال عبور از خیابان است و همه دست از فریادزدن کشیده اند تا آن ها را تماشا کنند.
این صحنه را فقط برای این شرح دادم که تا اندازه ای حال و هوای خیابان کوک دُر را منتقل کنم. نمی خواهم بگویم تنها اتفاق این خیابان همین دعواها بود، اما با این حال به ندرت پیش می آمد صبحمان را بدون دست کم یکی از این غائله هایی که تعریف کردم بگذرانیم. فضای آن خیابان را این چیزها تشکیل می داد: دعوا، ناله های غمگین فروشنده های دوره گرد، فریاد بچه هایی که روی سنگفرش خیابان به دنبال پوست پرتقال می دویدند و بوی گندی که شب ها از گاری های زباله جمع کن بلند می شد.
این خیابان بسیار باریک بود؛ دره ای تنگ از ساختمان های بلند جذام زده که به شکل رقت انگیزی به هم تکیه داده بودند، انگار همه شان در میانه ی فروریختن منجمد شده باشند. همه ی ساختمان ها هتل بودند و تا خرخره پر از مستاجرهای اغلب لهستانی، عرب و ایتالیایی. طبقه ی همکف هر هتل یک کافه ی کوچک بود که آن جا می توانستید با پولی معادل یک شیلینگ مست شوید. شنبه شب ها حدود یک سوم مردهای محله مست بودند. سر زن ها یقه ی هم را می گرفتند و عمله های عرب، که در ارزان ترین هتل ها ساکن بودند، سر هیچ و پوچ دعوا راه می انداختند و آخرسر هم کار با صندلی و بعضی وقت ها تپانچه فیصله پیدا می کرد. هیچ مامور پلیسی جرئت نمی کرد شب ها تنها به این خیابان بیاید. محله ی کمابیش پرجار و جنجالی بود. با این حال، وسط این بلبشو و کثافت، مغازه دارها، نانواها، رخت شورها و بقیه ی کسبه ی عادی و محترم فرانسوی زندگی می کردند، سرشان به کار خودشان بود و بی سر و صدا سرمایه ی اندکی برای خودشان جمع می کردند.
اسم هتل من هتل دِ تروآ مینو(۱۳) بود؛ ساختمان پنج طبقه ی تاریک و زهواردررفته ای که با دیواره های چوبی به چهل اتاق تقسیم شده بود. اتاق ها کوچک و بی روح بودند و کثیفی به خوردشان رفته بود، چون هتل مستخدم نداشت و مادام ف.، صاحب هتل، هم وقت نمی کرد جارو و گردگیری کند. دیوارها به نازکی چوب کبریت بودند. برای آن که ترک های دیوار پوشانده شود، چند لایه کاغذدیواری صورتی روی آن چسبانده بودند که آن هم ور آمده بود و یک عالم ساس زیرش لانه کرده بود. تمام روز صف طویلی از ساس ها، مثل ستون سربازها، نزدیک سقف رژه می رفتند. شب ها هم مثل از قحطی دررفته ها پایین می آمدند و آدم باید هر چند ساعت یک بار بلند می شد و قتل عامشان می کرد. بعضی وقت ها که دیگر امان آدم را می بریدند، باید گوگرد می سوزاندی و آن ها را به اتاق کناری می راندی. البته مستاجر کناری هم با سوزاندن گوگرد در اتاقش تلافی می کرد و آن ها را سر جایشان برمی گرداند. واقعا جای کثیفی بود، گرچه فضایی صمیمی داشت، چون مادام ف. و شوهرش آدم های خوبی بودند. اجاره ی اتاق ها بین سی تا پنجاه فرانک در هفته بود.
مستاجرها مدام عوض می شدند. بیش ترشان خارجی هایی بودند که معمولاً یک روز بدون چمدان سر و کله شان پیدا می شد، یک هفته می ماندند و بعد دوباره غیبشان می زد. از همه شغلی هم بینشان پیدا می شد ــ پینه دوز، خشت زن، سنگ تراش، عمله، دانشجو، فاحشه، لباس کهنه جمع کن. آدم باور نمی کرد بعضی شان این قدر فقیر باشند. در یکی از اتاقک های زیر شیروانی، دانشجویی بلغار ساکن بود که برای بازار امریکا کفش های لوکس درست می کرد. او از ساعت شش صبح تا دوازده ظهر روی تختش می نشست، ده دوازده جفت کفش می ساخت و سی و پنج فرانک درمی آورد؛ بقیه ی روز سر کلاس های دانشگاه سوربن حاضر می شد. می خواست کشیش شود و کتاب های الهیات، وارونه، روی کف چرمی اتاقش ولو بود. در اتاقی دیگر، یک زن روس و پسرش که خود را هنرمند می دانست زندگی می کردند. مادر روزی شانزده ساعت جوراب های مردم را در ازای جفتی بیست و پنج سانتیم رفو می کرد، درحالی که پسر با لباس های آراسته در کافه های مونپارناس ول می گشت. یکی از اتاق ها را به دو مستاجر اجاره داده بودند. یکی شان کارگر روزکار بود و آن یکی شب کار. در یک اتاق دیگر، مرد زن مرده ای با دو دختر بزرگش که هر دو مسلول بودند در یک تخت می خوابید.
آدم های عجیب و غریبی در هتل پیدا می شدند. کلاً حومه ی پاریس پاتوق آدم های عجیب و غریب است؛ آدم هایی نیمه دیوانه و گرفتار تنهایی که دیگر تلاش هم نمی کنند عادی یا محترم باشند. فقر آن ها را از قید و بند آداب معمول معاشرت رها کرده، همان طور که پول آدم ها را از قید و بند کار رها می کند. زندگی بعضی از مستاجرهای هتل ما آن قدر غریب بود که قابل وصف نیست.
مثلاً آقا و خانم روژیه(۱۴)، زوج پیر کوتوله و ژنده پوشی که کار و کاسبی جالبی داشتند. آن ها در بلوار سن میشل کارت پستال می فروختند. اما نکته ی عجیب و غریب کارشان این بود که کارت پستال ها را در پاکت های دربسته می فروختند و به مشتری ها می گفتند داخل پاکت عکس های مستهجن است، اما در واقع عکس های قلعه ای در کنار رودخانه ی لوآر(۱۵) بود. خریدارها وقتی متوجه می شدند که دیگر خیلی دیر شده بود و طبعا هیچ وقت هم شکایت نمی کردند. روژیه ها از این راه حدود صد فرانک در هفته درمی آوردند، گرچه خسّتشان باعث می شد همیشه نیمه گرسنه و نیمه مست باشند. اتاقشان آن قدر کثیف بود که بوی گندش تا طبقه ی پایین می آمد. مادام ف. می گفت چهار سال است که هیچ کدام از روژیه ها لباسشان را درنیاورده اند.
یا آنری که در شبکه ی فاضلاب کار می کرد. مردی بود قدبلند و افسرده حال با موهای فرفری، که با آن چکمه های مخصوص چاه بازکنی سر و شکلی رمانتیک داشت. ویژگی عجیب و غریبی آنری این بود که چند روز پشت هم یک کلمه حرف نمی زد، مگر در موارد مربوط به کارش. تا همین یک سال پیش راننده ای بود با درآمد خوب و پولش را پس انداز می کرد. یک روز عاشق شد و وقتی دختر دست رد به سینه اش زد، از کوره در رفت و دختر را به باد کتک گرفت. کتک خوردن دختر همان و یک دل نه صد دل عاشق آنری شدنش همان. آن ها دو هفته با هم زندگی کردند و هزار فرانک از پس انداز آنری را به باد دادند. بعد نوبت به خیانت دختر رسید و آنری هم چاقویی در بازوی او فرو کرد و شش ماه به زندان افتاد. این چاقو هم دختر را بیش تر از قبل عاشق آنری کرد. آشتی کردند و قرار گذاشتند وقتی آنری از زندان آمد بیرون، یک تاکسی بخرد و بعد هم ازدواج کنند و سر و سامان بگیرند. اما دو هفته بعد دختر دوباره خیانت کرد. آنری که از زندان بیرون آمد، او حامله بود. این بار دیگر به او چاقو نزد؛ همه ی پس اندازش را از بانک برداشت و آن قدر مشروب خورد که دوباره سر از زندان درآورد، این بار به مدت یک ماه. بعد از آن هم رفت در فاضلاب مشغول شد. هیچ چیز آنری را تحریک نمی کرد که حرف بزند. اگر از او می پرسیدید چرا در فاضلاب کار می کند، اصلاً جوابتان را نمی داد؛ فقط مچ دست هایش را به نشانه ی دستبند روی هم می گذاشت و با سر به جنوب، جایی که محل زندان بود، اشاره می کرد. انگار بخت بد او را ظرف یک روز منگ کرده بود.
یا ر.، مردی انگلیسی که شش ماه سال را با پدر و مادرش در پاتنی(۱۶) زندگی می کرد و شش ماه سال را در پاریس. اوقاتی که در پاریس بود، روزی چهار لیتر و شنبه ها شش لیتر شراب می نوشید. یک بار تا آزور(۱۷) رفته بود، چون شراب آن جا از هر جای دیگر اروپا ارزان تر است. موجود متین و خانواده داری بود، هیچ وقت داد و بیداد یا دعوا نمی کرد و هیچ وقت هم هشیار نبود. تا ظهر در رختخواب دراز می کشید و از ظهر تا نیمه شب در کنج مخصوصش در کافه می نشست و آهسته و پیوسته می نوشید. حین نوشیدن هم با صدای ظریف و زنانه ای درباره ی اسباب و اثاثیه ی عتیقه حرف می زد. به جز من، ر. تنها انگلیسی محله بود.
خیلی های دیگر هم بودند که زندگی هایشان همین قدر عجیب و غریب بود: موسیو ژوله، اهل رومانی، که یک چشمش شیشه ای بود اما انکار می کرد؛ فوره ی(۱۸) سنگ تراش، اهل لیموزن(۱۹)؛ روکول خسیس (گرچه وقتی من به هتل آمدم، او مرده بود)؛ و لورن پیر لباس کهنه فروش که امضایش را از روی تکه کاغذی که همیشه در جیب داشت کپی می کرد. اگر آدم وقت داشت و زندگی نامه ی بعضی از آن ها را می نوشت، کار مفرحی می شد. این که سعی می کنم آدم های محله مان را توصیف کنم صرفا از سر کنجکاوی یا جالب بودنشان نیست، بلکه به این دلیل است که آن ها بخشی از داستان من هستند. من درباره ی فقر می نویسم و اولین برخوردم با فقر در این محله بود. این محله، با کثیفی ها و زندگی های غیرعادی اش، پیش از هر چیز یک کلاس درس درباره ی فقر بود و بعد هم محیطی که تجربیات خود من در آن شکل می گرفت. به این دلیل است که سعی می کنم تصویری حدودی از زندگی در آن جا بسازم.

نظرات کاربران درباره کتاب آس و پاس در پاریس و لندن

دو نسخه از این کتاب هستش فرقی با هم دارند(این جدید تره؟)
در 3 سال پیش توسط kaveh amjad
کتاب بسیار بسیار زیبایی بود مثل یه فیلم زیبا ازش لذت بردم
در 3 سال پیش توسط سعید واعظی
کتاب دوست داشتنی و البته جذابیه برای کتابخورها ، خوردن و خوندنش پیشنهاد میشه به همه دوستان ،خودم عاشق ورق زدن و خوندن کتابهام اما تجربه این مدل خوندن با فیدبیو برام خیلی جالب بود،ممنون از سازندگان این برنامه...
در 3 سال پیش توسط سید میلاد علوی
کتاب خوبیه، ترجمه خوبی داره ولی تو نوشته های اورول، مزرعه حیوانات یک چیزه دیگست.
در 4 ماه پیش توسط یاشا مکی نژاد
چه قد من این کتابُ دوست داشتم . اینقدر زیبا تعریف میکرد که آدم دلش نمیومد کتاب بذاره زمین
در 1 سال پیش توسط mahya rzi
حتما توصیه میکنم این کتاب رو بخونید،خیلی با جزئیات روایت میشه داستان،حتی برای کسانی که اهل کتاب نیستند خیلی؛ و تازه میخوان شروع کنند بسیار کتاب جذابی میتونه باشه
در 1 سال پیش توسط مسعود رابط
عالی عالی عالی، واقعا بین کتاب های جورج اورول اینو خیلی دوست داشتم، بخصوص ترجمه ی جذاب و خوب کتاب، پیشنهاد میکنم بخونید.
در 3 ماه پیش توسط فروزان لطفی
یکی دیگر از شاهکارهای جورج اورول تصویری که از اورول داشتم با خواندن این کتاب کمی تغییر کرد ولی هم‌چنان ارزنده و محترم است ترجمه فوق‌العاده زیبا و روان کتاب هم زیبایی‌های ادبی کتاب را حفظ کرده است و دست‌مریزاد دارد
در 4 روز پیش توسط mah...ard
کتاب معمولی ولی دوست داشتنی ای بود... هم از خواندنش بعضی جاها لذت بردم هم کمی کسل شدم در بعضی جاهاش... در کل بد نبود نظرات و تفکر نویسنده رو خیلی دوست دارم
در 5 ماه پیش توسط ياسمين ابر
این روی جرج اورول را ندیده‌بودم!
در 1 ماه پیش توسط yal...had