فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های سفر معنوی‌اش

کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های سفر معنوی‌اش

نسخه الکترونیک کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های سفر معنوی‌اش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های سفر معنوی‌اش

کتاب «سکورو تاکازاکی بی‌رنگ و سال‌های سفر معنویش» نوشته هاروکی موراکامی (-۱۹۴۹) نویسنده مشهور ژاپنی است، که تا کنون جوایز ادبی متعددی دریافت کرده است.از جمله این جوایز می‌توان به جایزه یومیوری، نوما و گونزو اشاره کرد. مهم‌ترین اثر موراکامی «کافکا در ساحل» است که به سرعت توانست در فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌تایمز قرار گیرد، شاید چیزی که آثار موراکامی را از دیگران متمایز می‌کند، استفاده او از عناصر بومی و فرهنگی ژاپن است که در جای جای نوشته‌هایش به خوبی مشهود است. آثار موراکامی را می‌توان جزو ادبیات پست مدرن برشمرد که امروزه طرفداران زیادی در جهان دارد. داستان این کتاب درباره پسری به نام سوکورو است که در سال ۱۹۹۵، دوستان نزدیکش که هم‌کلاسی‌های دبیرستان‌اش نیز هستند،‌ ناگهان و بدون هیچ توضیحی تماسشان را با او قطع می‌کنند. و این اتفاق تاثیرات زیادی بر روحیه و ادامه زندگی سوکورو می گذارد. ۱۶ سال بعد در سال ۲۰۱۱، سوکورو به اصرار دوست‌دخترش به دنبال توضیحی برای این ماجرا، دوباره با دوستان سابق‌اش ملاقات می‌کند. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «معلوم است چرا مرگ سایه‌ی منحوسش را بر سر سوکورو تازاکی افکند یک روز هر چهار دوست صمیمی‌اش که آغاز دوستی‌شان به خیلی وقت پیش باز می‌گشت به سوکورو گفتند دیگر نمی‌خواهند او را ببینند. حتی نمی‌خواستند با سوکورو حرف بزنند. این یک اعلان قاطع و ناگهانی بود. راهی برای مذاکره و مصالحه نگذاشتند. برای اعلان زننده و ناگوارشان، مطلقاً توضیح ندادند، حتی یک کلمه».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های سفر معنوی‌اش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Colorless Tsukuru Tazaki
And His Years of Pilgrimage
Haruki Murakami

۱

از ماه جولای سال دوم دانشگاه تا ژانویه ی بعد، مرگ تنها موضوعی بود که سوکورو تازاکی(۱) به آن می اندیشید. در همین مدت بیست ساله شد، اما ورود به دوران بزرگ سالی و جوانی برای او اصلاً اهمیتی نداشت. دیگر می بایست مسیر زندگی اش را تعیین می کرد، ولی او خودش هم نمی دانست چرا هنوز برای آینده تصمیمی نگرفته است. برای سوکورو، ماندن سر دوراهی مرگ و زندگی از کاری مثل بلعیدن تخم مرغ خام به مراتب آسان تر بود. شاید چون روشی پیدا نکرد که شایسته ی حس ناب و اشتیاقش برای مواجهه با مرگ باشد، خودکشی نمی کرد. اگر دری دم دستش بود که مستقیماً به مرگ باز می شد بی بروبرگرد آن را می گشود، بدون لحظه ای درنگ، انگار عملی معمولی در زندگی روزمره باشد. باری، خوشبختانه یا متاسفانه چنین دری اطراف او نبود.
سوکورو خیلی وقت ها با خود می گفت کاش مرده بودم تا این زندگی، این مکان و این لحظه ها اصلاً وجود نداشتند. ذهنش مدام درگیر این افکار بود. احساس می کرد این جهان موجودیت ندارد و آن چه واقعیت نامیده می شود از بین رفته، وجود جهان برایش معنا نداشت.
از آن طرف، سوکورو در فهم این که چرا زندگی اش به این جا رسیده هم درمانده بود. گفتی، بر لبه ی پرتگاهی تلو تلو می خورد. درست است، خودش خوب می دانست یک اتفاق او را به این جا رسانده، اما در این مدت، چرا مرگ سایه ی شومش را بر سر او گسترده و نزدیک به نیمی از سال سوکورو را در کام خود فروبرده بود؟ در کام خود فروبرده بود ـ عیناً گویای موقعیت اوست. سوکورو در دام مرگ افتاده بود، مثل یونس در شکم ماهی. روز از پس روز در بی معنایی می گذشت و سوکورو بلاتکلیف و سرگشته، روزگار یکنواخت و پوچی داشت. توگویی، خوابگردی باشد، یا مرده ای که هنوز نفهمیده جان ندارد.
سوکورو با طلوع آفتاب بیدار می شد، دندان هایش را مسواک می زد، هر لباسی دم دستش بود، می پوشید، با قطار به کالج می رفت و سر کلاس جزوه می نوشت. مثل توفان زده ای که به تیر چراغ برق چنگ زده، به این برنامه ی روزانه آویزان بود. در صورت لزوم با این و آن صحبت می کرد. بعد از کالج به آپارتمانی که تنها ساکن آن بود، بازمی گشت. روی زمین می نشست، به دیوار تکیه می داد و به مرگ و ناکامی های زندگی اش می اندیشید. در برابرش مغاکی درندشت و ظلمانی گسترده بود که به هسته ی مرکزی زمین می رسید. سوکورو فقط لایه های ضخیمی از پوچی را می دید که او را در برگرفته اند. تنها شنیدنی، سکوتی ژرف بود که پرده ی گوشش را می فشرد. وقتی به مرگ نمی اندیشید، ذهنش خالی بود. که البته برای او وضعیت عادی به حساب می آمد. روزنامه نمی خواند. موزیک گوش نمی کرد و مطلقاً میل جنسی نداشت. حوادث اطراف برایش اهمیت نداشتند. وقتی از خانه خسته می شد، در محله پرسه می زد و یا به ایستگاه قطار می رفت. در ایستگاه، روی نیمکتی می نشست و به قطارهایی که پشت سرهم به ایستگاه می آمدند و از آن خارج می شدند، چشم می دوخت.
هر صبح حمام می رفت، موهایش را می شست و در هفته دو بار لباسشویی داشت. نظافت از ارکان زندگی اش بود: شستن لباس، حمام رفتن و مسواک زدن. اما خوردوخوراک برایش مهم نبود. ناهار را در کافه تریای دانشگاه می خورد. به ندرت غذای درست وحسابی گیرش می آمد. گرسنه که می شد به سوپرمارکت می رفت و یک سیب یا کمی سبزیجات می خرید. گاهی نان خالی را با جرعه ای که از پاکت شیر می نوشید، فرومی داد. هنگام خواب هم یک جرعه ویسکی از بطری می نوشید. انگار مقدار مشخصی از دارویش باشد. خوشبختانه مشروب خور قهاری نبود و همان یک جرعه الکل باعث می شد به خواب عمیقی فرورود. هیچ گاه خواب نمی دید. اگر هم می دید یا حتا اگر تصویرهایی از پس ذهنش در خواب وبیداری می گذشتند، برای فرود آمدن در لایه های لغزان و بی ثبات خودآگاه جایی نداشتند، در عوض فوراً دگرگون و ناپدید می شدند.
معلوم است چرا مرگ سایه ی منحوسش را بر سر سوکورو تازاکی افکند یک روز هر چهار دوست صمیمی اش که آغاز دوستی شان به خیلی وقت پیش باز می گشت به سوکورو گفتند دیگر نمی خواهند او را ببینند. حتی نمی خواستند با سوکورو حرف بزنند. این یک اعلان قاطع و ناگهانی بود. راهی برای مذاکره و مصالحه نگذاشتند. برای اعلان زننده و ناگوارشان، مطلقاً توضیح ندادند، حتی یک کلمه. سوکورو هم شهامت نداشت بپرسد چرا طرد شده. از دبیرستان با چهارتای آن ها دوست بود. وقتی او را طرد کردند که سوکورو ناگویا را ترک کرده بود و در دانشگاهی در توکیو تحصیل می کرد. طرد شدن، تاثیری روی زندگی روزمره اش نداشت چون پیش نمی آمد که در خیابان به پست هم بخورند. اما ضرر این اتفاق بیش تر از این حرف ها بود. درد شدید و اندوهی سنگین که زیر بارش کمر خم کرده بود. غربت و تنهایی باوجود فاصله ی جغرافیایی زیادی که بین شان بود مثل طنابی کش آمده بود و قلاب غول پیکری او را به نقطه ی اولیه می کشاند. طناب کش آمده، شب و روز زیر گوشش صدا می کرد و پیغام های مبهم و رمزی را در ذهنش تداعی می کرد. پیغام ها منقطع و نامفهوم بودند. مثل تندباد که در اثر برخورد با درختان پاره پاره شود. گاهی گوشش تیر می کشید و پیغام ها در حافظه اش دوام نمی آوردند.
پنج تایی در یک دبیرستان دولتی در حومه ی ناگویا(۲) هم کلاسی بودند. سه پسر و دو دختر. تعطیلات تابستانی سال اول بود که در طی یک برنامه ی داوطلبانه برای مدرسه باهم آشنا شدند و همان جا با یک دیگر دوست شدند. حتا پس از سال اول که به کلاس های مختلفی رفتند، دوستی صمیمی شان پابرجا ماند. کار داوطلبانه ای که موجب دوستی شان شد، تکلیف مطالعات اجتماعی بود. پس از اتمام آن، مشتاقانه یک گروه دوستی تشکیل دادند. به جز انجام تکلیف های گروهی، در روزهای تعطیل پنج تایی به پیاده روی و گردش می رفتند، تنیس بازی می کردند، در شبه جزیره ی چیتا(۳) شنا می کردند و یا به خانه ی یکی از آن ها می رفتند و در آن جا برای امتحان ها درس می خواندند. عادت داشتند، گرد هم جمع شوند و ساعت ها با یک دیگر صحبت کنند. حرف های شان تمامی نداشت. خوش شانسی، آن ها را گرد هم آورده بود. می توانستند برنامه های داوطلبانه ی مختلفی را انتخاب کنند، اما انتخاب هر پنج تای شان، جداگانه یک چیز بود، یک برنامه ی آموزش دبستانی ها که بعد از تعطیل شدن مدرسه برگزار می شد. شرکت کننده ها، بچه هایی بودند که تمایلی به مدرسه رفتن نداشتند. یک کلیسای کاتولیک این برنامه را راه انداخته بود و از بین ۳۵ شاگرد دبیرستانی فقط این ۵ نفر آن را انتخاب کرده بودند. در ابتدا، آن ها سه روز به یک اردوی خارج از شهر ناگویا رفتند و برای رفتار مناسب و محبت آمیز با کودکان تعلیم دیدند. وقت استراحت هر پنج تای شان دورهم جمع می شدند و گپ می زدند. اخت شدن شان خیلی عجیب بود، از ایده ها و آرزوهای شان می گفتند و هم چنین مشکلات شان را باهم در میان می گذاشتند. وقتی اردوی تابستانی به پایان رسید، هرکدام از آن ها احساس می کرد در جای درستی ایستاده ، جایی که لازم بود باشد. با همراهانی بی عیب و نقص. یک هماهنگی بی نظیر بین شان بود، هریک به چهار نفر دیگر نیاز داشت و نیازهای یک دیگر را تامین می کردند. اصل این همگرایی به شانسی شبیه بود که در خانه ی هر پنج نفر را زده اما از جنبه های دیگر شبیه به یک ترکیب شیمیایی کاملاً تصادفی بود، چیزی که در زندگی فقط یک بار امکان وقوع آن وجود دارد. شاید شما مواد و تجهیزات مشابه را فراهم کنید، اما هرگز به این نتیجه دست پیدا نکنید. بعد از دوره ی داوطلبانه، آن ها دو بار در ماه، آخر هفته ها برای انجام تکلیف، بیرون مدرسه ، باهم قرار می گذاشتند. کارهایی مثل درس دادن به کودکان، کتاب خواندن برای آن ها و بازی با بچه ها جزء برنامه های شان بود. ضمناً چمن زنی می کردند، درودیوار ساختمان ها را رنگ می کردند و ادوات محوطه ی بازی را تعمیر می کردند. تا دو سال بعد در این جور برنامه ها شرکت داشتند. تا وقتی که از دبیرستان فارغ التحصیل شدند. یگانه نکته ای که ممکن بود بین آن ها مشکل درست کند، تعداد ناجورشان بود؛ گروه از سه پسر و دو دختر تشکیل شده بود. گیرم دو تا از پسرها با دو تا از دخترها جفت می شدند، آن وقت پسری که تنها مانده بود کنار گذاشته می شد. این ترس همیشه مثل یک تکه ابر کوچک، ضخیم و گرد بالای سرشان بود. اما چنین اتفاقی هرگز روی نداد و به نظر می رسید که وقوعش غیرممکن باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های سفر معنوی‌اش

یکی از کتابهای خیلی عالی موراکامی, در حد کنار کافکا در کرانه. داستان ظاهرا واقع گرایانه با رگه های سوررئال که با وجود سوژه ظاهرا معمولی, بی اندازه جذاب و پرکششه. ترجمه اش هم توی این آشفته بازار ترجمه های درب و داغون, انصافا عالیه.
در 1 سال پیش توسط مریم ز
موضوع خوبی داشت!میدونید در واقع موضوع کتاب آدم رو به یاد خودش و رها شدن هاش مینداخت و این باعث می شد تو دلت بخوای داستان رو دنبال کنی ببینی چی به سر شخصیت اصلی داستان اومده و ببینی ایا اونم همون احساساتی رو تجربه کرد که توام موقع ترک شدن تجربه کردی؟! و در عین حال دلت میخواست ببینی واکنشش در مورد این ترک شدن چیه و یه جورایی همش مقایسه بین تجربه خود آدمی و شخصیت اصلی داستان! اما متن نوشته خیلی زیاد توصیف داشت!توصیف و فضاسازی خوبه تا جایی که خواننده رو با فصای داستان اشنا کنه اما بیش از اندازه بودنش حوصله آدم رو سر می برد!بیش از اندازه جزئیات رو بیان داشت اما یک نکته ی مثبت دیگه اش این بود که خیلی کلمات صریحی استفاده میکرد و متن نوشته خیلی روونه! برای یکبار خوندن ارزشش رو داره اما چند بار خوندن نه!
در 7 ماه پیش توسط mah...713
کتاب خوبی بود...
در 2 سال پیش توسط سولماز کلانتری
مثل اینکه جدی جدی باید این کتابو بخرم
در 11 ماه پیش توسط سحر گلفشان
نمره ای که دادم به خاطر ترجمهی بد کتابه ترجمه ی امیر مهدی حقیقت رو بخونید این ترجمه خیلی بده اصلا حس و حال کتاب رو از بین برده
در 11 ماه پیش توسط kaveh amjad
عالیه
در 2 سال پیش توسط sam...ndi
احساسات آدم و به لرزه میاره !موراکامی اگر فکر میکنید رها شدید در برهه ای توسط کسی این کتاب را بخوانید نیمه ی اول کتاب احساسات شما را به جوش و خروش میاورد و نیمه ی دوم آن مرهمی بر زخمتان خواهد بود . جدی میگم! سوکورو تازاکی کسی است که بی رحمانه توسط دوستانش کنار گذاشته شده ....
در 11 ماه پیش توسط زرده
کتاب خوبی بود ولی متاسفانه پر از سانسور بود
در 6 ماه پیش توسط shaghayegh as
خیلی خوبه عالیه. قدرت الله هاروکی موراکامی
در 5 ماه پیش توسط ful...ime
کتاب خوبیه، واقعا بعضی حرف ها کل زندگی آدم تحت تاثیر قرار میده
در 3 ماه پیش توسط sarvenax panah