فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مامورهای اعدام

نسخه الکترونیک کتاب مامورهای اعدام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مامورهای اعدام

مامورهای اعدام تازه ترین نمایشنامه مارتین مک دونا که نخستین بار پاییز ۲۰۱۵ در لندن روی صحنه رفت قصه‌ی زندگی هری است. مردی که همه‌ی عمر دلش میخواسته بهترین مامور اعدام کل انگلستان باشد
ولی همه فکر میکنند این لقب حق رقیب اوست.
حالا روزی است که قانون اعدام کلا دارد برچیده می‌شود و همه توی باری متعلق به خود هری جمع شده‌اند تا نظر او را درباره این لحظه‌ی تاریخی بشنوند اما غریبه‌ای وارد می‌شود که قصدش گوش دادن به حرف های هری نیست.
غریبه‌ای که سرنوشت خودش و کسانی دیگر از این جمع را برای همیشه تغییر خواهد داد.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مامورهای اعدام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مجموعه نمایشنامه های بیدگل

مجموعه نمایشنامه های بیدگل، مجموعه ای منحصر به فرد از نمایشنامه هایی است که یا تا به حال به فارسی ترجمه نشده اند، و یا ترجمه ی مجددی از نمایشنامه هایی خواهد بود که از هر جهت لزوم ترجمه ی مجدد آن ها حس می گردد. این مجموعه تا حد امکان می کوشد تا تاکید خود را به جای ادبیات متن نمایشی، بر ویژگی اجرایی آن بگذارد و بدین ترتیب به نیازهای اجرایی متون نمایشی پاسخ گوید.
معرفی جهان های متفاوت نمایشی، از اهداف اصلی این مجموعه خواهد بود؛ جهان هایی که تا به حال برای خوانندگان فارسی ناگشوده مانده اند یا سیاست های فرهنگی خاص، مانع از گشوده شدن آن ها شده است . این مجموعه برای اینکه حداکثر آثار نمایشی را پوشش دهد، خود به حوزه های کوچک تر زیر تقسیم شده است:کلاسیک ها، کلاسیک های مدرن، امریکای لاتین، بعد از هزاره، تک پرده ای ها، چشم انداز شرق، نمایشنامه های ایرانی، نمایشنامه های امریکایی، نمایشنامه های اروپایی. برای درک بهتر خواننده از دنیای نویسنده و متن او، هر نمایشنامه با یک مقاله یا نقد همراه خواهد شد.

دبیر مجموعه
علی اکبر علیزاد

یادداشتی در مورد حقوق مادی و معنوی این اثر:

اجرای نمایشنامه های چاپ شده، بدون کسب اجازه از مترجم و ناشر، به کاری معمول در تئاتر ایران بدل شده است؛ این کار بیشتر اوقات با تغییر جزئی در ترجمه و دست بردن در آن صورت می گیرد و هدف و نتیجه آن کتمان حقوق معنوی و مادی صاحبان اثر، و توهین به مخاطبان و نپذیرفتن هیچ گونه مسئولیت حرفه ای است.
برای مترجمان بسیار پیش می آید که بدون چشم داشت مادی اجازه اجرای اثر را بدهند، به خصوص برای همراهی با اجراهای شهرستان ها و دانشجویان، اما بی شک همه آنان خواستار رعایت حقوق معنوی خود (ذکر نام مترجم) در هر اجرایی هستند.
بنابراین، نشر بیدگل استفاده بدون اجازه از ترجمه های نمایشی اش را، اعم از اجراهای رسمی کوچک یا بزرگ، به ویژه در تئاتر تهران و جشنواره ها، اقدامی غیر قانونی قلمداد می کند و از طریق مراجع مربوط موضوع را به جد پیگیری خواهد کرد.

شخصیت ها

هنسی
زندانبان ها
فرماندار
دکتر
هَری
سید
آلیس
بیل
چارلی
آرتور
کلِگ
ستوان فرای
مونی
شِرلی
پی یر پوینت

پرده ی اول

صحنه ی اول

(نور، سلول زندانی در سال ۱۹۶۳ را روشن می کند. میزی وسط صحنه است جیمز هِنِسی پشت میز نشسته و سرش را روی آن گذاشته؛ وحشت زده است. دو زندانبان، هر کدام یک طرفِ او نشسته اند و به یکدیگر نگاه می کنند. ساعتِ دیواری، زنگ هشت را می زند و هِنِسی سرش را بالا می آورد، درست همان لحظه ای که درِ سلول، پشت سرش به یک ضرب باز می شود و هَری وِید با کت و شلوار و پاپیون و سید اَرمفیلد، دستیار او وارد می شوند. ورود آن ها باعث می شود هِنِسی جَستی بزند و بایستد و صندلی اش را واژگون کند. زندانبان ها هم می ایستند. فرماندار و دکتر بیرون می مانند و داخل سلول را نگاه می کنند.)

هِنِسی: (با لهجه ی لندنی) هوه، تخم حروم های وقت شناس!
هَری: اگه قضیه رو قبول کنی و داد و بیداد راه نندازی، کلاً برا خودت هم آسون تر می شه ها پسر.

(هِنِسی عقب عقب می رود تا می خورَد به میز.)

هِنِسی: معلومه که داد و بیداد می کنم! من بی گناه اَم! «داد و بیداد»!
هَری: تسمه رو ببند سید. زندانبان ها...
هِنِسی: تسمه برا چی؟ اون ها کی اَن دمِ در؟
فرماندار: فرماندار و دکتریم جِیمز.
هِنِسی: دمِ در واستاده ن دارن بِرّوبِر نگاه می کنن! این سلولِ منه، برین بیرون!

(از ترسِ جانش، تخت فلزی اش را چنگ می زند و روی زمین به خودش می پیچد. این وسط مردهای داخل سلول تلاش می کنند او را از تخت جدا کنند.)

هَری: فقط بی خیال شو پسر!
هِنِسی: نه بی خیال نمی شم! شما بی خیال شین! شما دارین یه آدمِ بی گناهو اعدام می کنین! من اصلاً تو عمرم اون دختره رو ندیده م! من اصلاً تو عمرم نرفته م نُرفِک!
هَری: این ها همه بحثِ دلیل و مدرکه. به من ربطی ندارن.
هِنِسی: معلومه که به تو ربط دارن تخم حرومِ شمالی.
هَری: از این وراجی های شمالِ مملکت و این حرف ها هم خبری نباشه!
هِنِسی: چی می گه این؟ حتی بلد نیست حرفِ عادی بزنه، اون وقت می خواد یه آدمِ بی گناهو اعدام کنه! لااقل می تونستن پی یرپوینت رو بفرستن!

(حرفش خیلی سنگین است و هَری را سر جایش متوقف می کند.)

هَری: من به اندازه ی اون پی یرپوینتِ نکبت کارم خوبه!
هِنِسی: آدمو یه مامورِ افتضاح اعدام کنه، این شده زندگی من.
سید: واقعاً به اندازه ی پی یرپوینت کارش خوبه آقای هِنِسی.
هِنِسی: خب تا الانش که ترِکمون بوده!
هَری: تقصیرِ خودِ نکبتته! دست های نکبتشو بگیرین!

(چندتایی از انگشت های هِنِسی را از تخت جدا می کنند ولی کارِ خیلی بیش تری ازشان برنمی آید.)

هِنِسی: دلیلش فقط اینه که ترسیده م، نه؟ من معمولاً این جوری نیستم.
هَری: بهت که گفتم، اگه آروم باشی، کلاً برا خودت هم آسون تر می شه.
هِنِسی: برا من آسون تر نمی شه. من می میرم.
هَری: همه می گن تو پسرِ خوبی ای.
هِنِسی: واقعاً هم پسرِ خوبی اَم.
هَری: ما هم می دونیم تو پسرِ خوبی ای.
هِنِسی: پس برا خاطرِ چه کوفتی دارین منو اعدام می کنین؟!
هَری: دادگاهه که داره تو رو اعدام می کنه، نه ما.
هِنِسی: خب، من که شخصِ تو و تو رو مسئول می دونم. شما دوتا نه ها ــ (منظورش زندانبان ها است) شما رفتارتون خوب بود. شما دوتا. توی شمال تو هر گُه دونی ای که زندگی می کنی، برمی گردم بهش و می آم سروقتت.
سید: خب این حرفِ قشنگی نیست که داری می زنی، هست؟
هَری: سید! عینِ یه موش کوچولوی نکبت فقط واستاده ی این جا و داری باهاش گپ می زنی ها!
هِنِسی: اگه دلش بخواد، حق داره عینِ یه موش کوچولوی نکبت فقط واسته این جا و گپ بزنه.
سید: نه، ولی درست می گه ها آقای هِنِسی. اگه سعی می کردین آروم باشین، احتمالاً الان دیگه مُرده بودین.
هِنِسی: داره شوخی می کنه؟ موش کوچولو داره شوخی می کنه؟ یه تعداد احمق دارن منو معدوم می کنن!

(بحث و جدل ادامه دارد.)

سید: «اعدام».
هِنِسی: هان؟
سید: یه تعداد احمق دارن شما رو «اعدام» می کنن.
هِنِسی: الان دیگه کاملاً متوجه شده م! یه همچین وقتی داره غلطِ زبان از من می گیره.
هَری: اون تختو وِل کن دیگه.
هِنِسی: این تختو که وِل کنم، دیگه یه آدمِ مُرده م، برا همین نه، راستش این تختو وِل نمی کنم.

(هَری باتومی درمی آورَد، به فرماندار نگاه می کند، که هیچ واکنشی نشان نمی دهد، بعد می رود سراغ جمعی که دارند بحث و جدل می کنند...)

هَری: البته راست می گه دیگه.

(... و با باتوم توی سَرِ هِنِسی می زند. هِنِسی تلوتلوخوران، اما هنوز هوشیار، زمین می خورد و دستش از میله ی تخت جدا می شود. صدای بیرون دادنِ نفسِ مردهایی که بیرون اتاق ایستاده اند شنیده می شود.)

فرماندار: من می گم...
هَری: ببندین! دهن های نکبت تونو ببندین. بلندش کنین.

(زندانبان ها هِنِسی را بلند می کنند و سید به سرعت با تسمه شروع می کند به بستنِ دست های هِنِسی پشت سرش.)

(به سید) گپِ قشنگی زدیم ها، هان؟
سید: من گپ نمی زدم هَری.
هَری: «یه تعداد احمقِ نکبت دارن شما رو اعدام می کنن.»
هِنِسی: سفت نبند، مُچم درد گرفت.
هَری: به اون تخته که چسبیده بودی، مُچت درد نگرفت!
هِنِسی: گرفت!
هَری: سفت ببند!

(سید سفت می بندد.)

بگیرینش.

(زندانبان ها هِنِسی را می گیرند.)

دنبالِ من بیاین.

(جلوی سلول طنابِ دار ظاهر می شود. هِنِسی طناب را می بیند و وا می رود. هَری به طرف طناب و دریچه ای که طناب از آن آویزان شده می رود. زندانبان ها به همراه سید، هِنِسی را سمتِ طناب می برند. فرماندار و دکتر در سکوت دنبالشان می آیند.)

هِنِسی: نه نه نه نه نه، انصاف نیست. من اصلاً اون دختره رو ندیده م آقای وِید. من هیچ وقت مشکلی با زن ها نداشته م. از هر کَسی می خواین بپرسین. من برا چی باید همچین کارِ کریهی بکنم؟
هَری: به من ربطی نداره، داره پسر؟
هِنِسی: ولی من اصلاً هیچ وقت نرفته م نُرفِک. هیچ جای دیگه ی شرقِ انگلستانو هم نرفته م.

(هَری سرپوش را روی سر هِنِسی می کشد و طناب را دورِ گردنِ او می اندازد، هم زمان سید به سرعت پاهای او را با تسمه می بندد.)

این چیه، سرپوش؟ سرپوش نمی خوام. نمی شه سرپوش نداشته باشم؟ اگه مجبورم نکنین سرپوش داشته باشم قول می دم ساکت بمونم...

(پیش از آن که حرف های هنسی تمام شود، سید کارِ بستنِ پاها را تمام می کند. هَری اهرم را می کشد، دریچه ی زیر پاهای هنسی باز می شود و او می افتد توی حفره ی پایین سطح زمین، طناب دور گلویش کیپ می شود، گردنش را می شکند و خارج از دیدِ ما آویزان نگهش می دارد. هری و سید لبِ دریچه می آیند و رو به پایین به نعشِ آویزان نگاه می کنند؛ بقیه هم از پی شان می آیند.)

هَری: دکتر کو؟
دکتر: این جام آقا.
هَری: خب برو پایین یه نگاهِ کوفتی بهش بنداز دیگه پسر.
دکتر: بله!

(دکتر می رود پایین و از دید خارج می شود تا به نعش نگاهی بیندازد.)

هَری: امروز یه آدم بود که کارِ نکبتشو درست انجام بده؟ (به زندانبان ها) شماها رو از کجا پیدا کرده ن؟ ویترینِ فروشگاهِ دِبِنهامزِ کوفتی؟! (به سید) تو رو هم همین طور!
سید: من باید چی کار می کردم هَری؟ چسبیده بود به اون تَ تَ تخت خوابه...
هَری: «تخت خواب». لکنت هم گرفت...
سید: تَ تَ تخت خوابه...
هَری: «تخت خواب.»
سید: از ترسِ جونش.
هَری: تمومش کن، می شه؟ «تخت خواب؟» (به فرماندار) هیچ کدومِ این اتفاق ها هم تو گزارشِ نکبتِ ماجرا هم نمی آد ها!
فرماندار: هاه بله، نه. معلومه.
هَری: وی در حالی مُرد که نسبت به بی گناهی اش معترض بود. قصه تموم. نه خودشو خجالت می دیم، نه این پسرها رو خجالت می دیم، نه «تخت خواب ها» رو خجالت می دیم. کارِ درستی می کنیم دیگه؟
فرماندار: کارِ درستی می کنیم، بله.
هَری: کارِ درستی می کنیم، خوبه. (مکث) آلبرت پی یرپوینتِ نکبت.

(دکتر برمی گردد بالا و گوشی پزشکی را از گوشش می کَند.)

دکتر: بله، مُرده. کاملاً مُرده.
هَری: معلومه که کاملاً مُرده. الان جز مُرده چه چیزِ دیگه ای ممکن بود باشه؟(مکث) خب حالا صبحانه ی نکبت مون کو؟ من یکی که گشنه مه.

(تاریکی.)

نظرات کاربران درباره کتاب مامورهای اعدام

واقعا نمایشنامه‌نویس فوق‌العاده‌ایه... ولی بهترینش مرد بالشی بود
در 2 هفته پیش توسط
نمایشنامه بسیار جذابی بود، روند داستانی قوی، خشونت را بسیار زیبا در این داستان نشون داده و بی تفاوتی آدمها را نسبت به رفتارهای نامتعارف و بی رحمانه شون، و اینکه شخصیت هری کاملا آدم خودبزرگ بین و جاه طلبی که همش داره از برتری های خودش تعریف میکنه و فوق العاده حسود و بد طینتِ. و خشونت یکی از اصلی ترین حربه هاشِ، حتی در گفتگو.
در 1 سال پیش توسط
این ماه مجله شهرکتاب یه ویژه نامه در موردش داشت. به نظر خیلی کتاب مهمیه
در 2 سال پیش توسط