فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نفس بریده

کتاب نفس بریده

نسخه الکترونیک کتاب نفس بریده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نفس بریده

هرتا مولر در سال 1953 در روستایی آلمانی زبان در غرب رومانی به دنیا آمد و خانواده اش جزو اقلیت آلمانی تبار بود. مادرش پس از جنگ جهاانی دوم به دست ارتش سرخ شوروی بازداشت و به اردگاه کار اجباری اعزام شد. پدربزرگش که در روزگا رخود کشاورز ثروتمندی بود و پدرش نیز زمان جنگ جهانی دوم از اعضای گروه اس اس وافن بود و در دوره حکومت کمونیست ها از طریق رانندگی کامیون امرار معاش می کرد. اولین مجموعه داستان کوتاه او در سال 1982 به زبان آلمانی و خارج از رومانی سبه چاپ رسید. او سال 1987 به آلمان مهاجرت کرد. پیش از مهاجرت در دو رشته زبان و ادبیات المانی و رومانیایی تحصیل کرده بود. در سال 2009 کمیته نوبل ادبیات اعلام کرد نوبل ادبیات به هرتامولر تعلق می گیرد که با تمرکز بر شعر و نثر ساده دورنمای زندگی کسانی را به تصویر کشیده که زندگی شان مصادره شده است.

ادامه...

بخشی از کتاب نفس بریده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

زبان آلمانی، زبانی است غنی و گسترده که به زبان علم و فلسفه شهرت دارد. این غنا در زمینه ی شعر و ادب نیز به خوبی خود را به رخ می کشد. برای مثال: داشتن معانی گوناگون اغلب واژه های آلمانی دگرگون شدن مفهوم یک واژه با برداشتن پسوند و پیشوند آن، دست شاعر و نویسنده را در بازی با واژه ها باز می گذارد و خانم هرتامولر نیز با بهره بردن از این ویژگی ها، آموختن احساس شرقی که در زبان آلمانی کمتر یافت می شود و نیز استفاده ی جابه جا از مفهوم یا واژه هایی از اشعار (نام شاعر و رومانیایی که کتاب اسکارپات بر اساس سرگذشت او نوشته شده)، مجموعه ای چنین زیبا را پدید آورده که جایزه ی ادبی سال ۲۰۰۹ را به حق از آن خود نموده است.
همچنین خانم هرتامولر از خصوصیت دیگر این زبان نیز که ساختن واژه های نو، قابل درک که در زبان آلمانی وجود خارجی ندارند به فراوانی استفاده کرده که زیبایی خاص و منحصر به فردی به اثر ایشان بخشیده اما کار ترجمه را به دلیل غنای کمتر زبان، کاری دشوار نموده است.
امیدوارم خوانندگان فرهیخته و اساتید فن کمی و کاستی هایم را بر من بخشیده و مرا از انتقادها و راهنمایی هایشان بی بهره نگذارند.

م. خرمی پور

بستن چمدان

دار و ندارم را برمی دارم.
یا بهتر است بگویم: همه ی متعلقاتم را همراه خود می برم.
هر آن چه را که داشتم، برداشتم. وسایلم چیز زیادی نبود. همه یا مستعمل بودند و یا از دیگران به من رسیده بودند. چمدان چرمی، که در واقع جعبه ی گرامافون بود، پالتوی گل و گشاد که مال پدر بود و پالتویی دم دستی با نوار مخملی دور یقه اش، که از پدربزرگ به من رسیده بود. شلوار گشاد به عمو ادوین(۱) و ساق بندهای چرمی به آقای کارپ(۲) همسایه و دستکش های پشمی سبز به عمه فینی(۳) تعلق داشتند. تنها شال گردن ابریشمی شرابی رنگ و کیف لوازم بهداشتی که هدیه ی کریسمس سال گذشته بود، مال خودم بودند.
ژانویه ی سال ۱۹۴۵، جنگ هنوز ادامه داشت. با ترس و وحشت از این که قرار بود وسط زمستان به ناکجاآبادی نزد روس ها بروم، هر کسی چیزی به من می داد تا شاید در جایی که هیچ کمکی نمی رسید، به کارم بیاید؛ جایی که هیچ کاری از کسی بر نمی آمد. من بدون کمترین تردیدی در لیست روس ها بودم. این بود که هر کسی خود را موظف می دانست تا به سهم خودش، چیزی به من بدهد. من هم آن ها را گرفتم. در حال و هوای هفده سالگی با خود فکر می کردم که رفتنم بسیار هم به موقع است. گرچه برای رفتن نمی بایست حتما در لیست روس ها بود، اما اگر اتفاق بدی نمی افتاد خیلی هم راضی بودم که این شهر کوچک را ترک کنم، شهر کوچکی که حتی سنگ و آجرهایش هم چشم داشتند. به جای ترسیدن، بی قرار رفتن بودم اما بی قراریم را پنهان می کردم. با وجدانی ناراحت بی قرار بودم. عذاب وجدان داشتم، چون خانواده ام از این که من در لیست هستم نگران و ناراحت بودند. اما این موقعیت برای من قابل قبول بود.
آن ها می ترسیدند که مبادا در غربت اتفاقی برایم بیافتد. اما من می خواستم جایی بروم که کسی من را نشناسد.
برای من اتفاق بدی افتاده بود، پیش آمدی ممنوع عجیب، کثیف، شرم آور و در عین حال خوب. محل وقوع این رویداد، پارک ارلن(۴) بود، جایی پشت تپه ی سرسبز. به عمارت کلاه فرنگی مدور وسط پارک رفتم، که روزهای تعطیل در آن گروه ارکستر موزیک می نواخت، مدتی همان جا نشستم. نور از لابه لای چوب های مشبک، به داخل نفوذ می کرد. من ترسِ دایره ها مربع ها و ذوزنقه های خالی را که با پیچک سفید و شاخک هایش در هم تنیده شده بودند، به چشم دیدم. و این مظهر گمراهی من بود و مظهر وحشت گره خورده با صورت مادرم. همان جا در عمارت کلاه فرنگی با خود سوگند یاد کردم که دیگر هرگز قدم به این پارک نگذارم.
اما هر چه بیش تر خود را از این امر باز می داشتم، زودتر به آن جا می رفتم یعنی دو روز بعد به میعادگاه ــ این محل این طور نامیده می شد ــ رفتم.
برای دومین بار هم با همان اولی به میعادگاه رفتم، نامش پرستو بود نام دومی کاج و نام سومی گوش بود. پس از او نوبت به نخ رسید و بعد مرغ انجیرخوار، کلاه و بعد خرگوش، گربه، مرغ دریایی و مروارید. ما فقط می دانستیم کدام نام به چه کسی تعلق دارد. کار تعویض در پارک به سرعت انجام می شد. فصل تابستان بود و پوست تنه ی سفید درختان غان در میان بوته های یاس و آقطی هایی که، دیوار سبز غیر قابل نفوذی از برگ ساخته بودند، خودنمایی می کرد.
عشق، فصل خود را دارد. پاییز، کار پارک را به پایان رسانده بود و درختان، لخت و عریان بودند. میعادگاه، همراه ما، به استخر نپتون(۵) منتقل شد. کنار دروازه ی آهنی، نشان بیضی شکلی با طرح یک قو، آویزان بود. من، هر هفته مردی را ملاقات می کردم، که سن اش دو برابر من بود. او رومانیایی و متاهل بود. نامش را نمی گویم، نام خودم را هم نمی گویم.
ما، هم زمان سر قرار نیامدیم. زن صندوق دار که پشت شیشه ی رنگی منقوش در اتاقک مخصوصش نشسته بود، پوشش سنگی صیقلی کف زمین، ستون مرکزی مدور، کاشی های دیوار منقوش به نیلوفر آبی و حتی پله های چوبی کنده کاری شده هم به فکرشان خطور نمی کرد که ما با هم قرار داریم. همراه با دیگران برای شنا به استخر رفتیم. و درقسمت سونا با یکدیگر ملاقات کردیم.
در آن زمان، یعنی کمی پیش از رفتن به اردوگاه و درست پس از بازگشتم به خانه تا سال ۱۹۶۸، که آن کشور را ترک کردم، هر قرار ملاقاتی جرم محسوب می شد و اگر کسی در حین ارتکاب جرم، مچم را می گرفت، حداقل پنج سال زندان در انتظارم بود. بعضی ها گرفتار شده بودند، آن ها را مستقیما از پارک، یا استخر عمومی برای یک بازجویی خشن به زندان می بردند. از آن جا هم به بازداشتگاه تادیبی در کانال فرستاده می شدند. امروز می دانم که کسی از کانال باز نمی گشت؛ اگر هم به ندرت کسی می آمد مرده ی متحرکی بیش نبود، پیر و فرتوت و خراب و دیگر به درد هیچ کاری نمی خورد.
در دوران اردوگاه کار اجباری، اگر مچم را می گرفتند، کارم تمام بود.
گیج و آشفته از پنج سال دوران اردوگاه هر روز در خیابان های شلوغ پرسه می زدم و در ذهنم بهترین جمله های ممکن را تمرین می کردم تا در صورت دستگیر شدن تحویل آن ها بدهم: گیر افتادن سربزنگاه برای چنین لحظه ای هزار عذر و بهانه ساخته بودم. آن قدر مشکلاتم زیاد بود که سعی کردم لال شوم ودر سکوت وقتم را سپری کنم. زمانی که صحبت می کردم با واژه ها بازی می کردم و حرفم را رک و پوست کنده نمی گفتم.
تابستان است و من از آخرین میعادم در پارک اِرلن برمی گردم، برای این که راه خانه را طولانی تر کنم خیابان کمربندی بزرگ را دور می زنم، در راه، به طور اتفاقی به کلیسای تثلیث مقدس می روم و این اتفاق، سرنوشت ساز از آب در می آید. من آینده را می بینم. کنار محراب جانبی، روی یک پایه، مرد مقدس با پالتوی خاکستری ایستاده و به جای یقه گوسفندی بر دوش دارد. گوسفند خاموش و بی صداست. مسایلی وجود دارد که درباره شان نمی توان حرف زد. اما وقتی من می گویم که سکوتِ بر دوش با سکوتِ بر لب تفاوت دارد. خوب می دانم که چه می گویم.
قبل، در طی دوران اردوگاه و بعد از آن، بیست و پنج سال تمام، با ترس و وحشت، از دولت و خانواده ام زیستم. ترس از این که از این جا رانده و از آن جا مانده شوم. از این که دولت به عنوان تبهکار زندانیم کند و خانواده ام به خاطر این بی آبرویی من را طرد کنند. در شلوغی خیابان ها در شیشه ی ویترین ها، ترامواها، پنجره ی خانه ها و چاله های آب خودم را تماشا می کردم. باور کردنی نبود، که من هنوز نامرئی نشده بودم.
پدرم معلم طراحی بود. اگر او واژه ی آبرنگ را بکار می برد، با فکر استخر نپتون در سرم، طوری خود را عقب می کشیدم که گویا من را لگد زده باشند. این کلمه می دانست که من به کجا رفته ام. سر میز شام مادر گفت: سیب زمینی را با چنگال سوراخ سوراخ نکن له می شود، از قاشق استفاده کن، چنگال برای خوردن گوشت است. با شنیدن حرف مادر انگار تلنگری خوردم، چرا وقتی من از چنگال برای خوردن سیب زمینی استفاده می کنم، او از گوشت صحبت می کند. از کدام گوشت صحبت می کند. من، رباینده ی خودم بودم، منی که واژه ها به طور غیرمنتظره از دهانم جاری شده و غافلگیرم می کردند.
مادر و به خصوص پدرم مثل بقیه ی آلمانی های ساکن این شهر کوچک، زیبایی را در موی طلایی بافته شده و جوراب سفید سه ربع، سبیل چهارگوش و سیاه هیتلر و خودمان، زاکسن های(۶) ترانسیلوانیایی(۷) به عنوان نژاد آریایی می دیدند. راز من، تنها از دید ظاهری، از دید عموم شنیع ترین کار محسوب می شد. بودن با یک رومانیایی هم ننگ آلودگی نژادی را هم به آن می افزود.
من، فقط می خواستم از خانواده ام دور شوم، حتی اگر قرار بود به اردوگاه بروم. تنها برای مادرم متاسف بودم، که نمی دانست، چقدر کم من را می شناخت. برای مادرم، که وقتی می رفتم، بیش از آن که به او فکر کنم به یادم بود.
در کلیسا، نزدیک مرد مقدس، با گوسفند خاموش بر دوش، چشمم به کتیبه ای که روی طاقچه بود افتاد روی آن نوشته شده بود: آسمان زمین را به حرکت درمی آورد. وقتی چمدانم را می بستم تاثیر نوشته ی روی طاقچه ی کلیسا را حس کردم، خوشحال هم بودم که قرار نیست در این سرمای سخت و برف سنگین به جنگ و صف مقدم کارزار بروم. با شجاعتی احمقانه رام و مطیع چمدانم را بستم. تسلیم شدم، دیگر حتی با خودم نمی جنگیدم. ساق بندهای چرمی با سوراخ های ریز، شلوار، و پالتو با نوار مخملی که هیچ کدام اندازه ام نبود. مساله در مورد گذر زمان بود، نه لباس. با این وسایل یا هرچیز دیگر، شخص، به هرحال بزرگ می شود. با خود فکر کردم، مسلما دنیا شباهتی به مجلس بالماسکه ندارد. اما خنده دار این که، هیچ کس مجبور نبود وسط زمستان نزد روس ها برود.
دو پلیس گشت یکی روس و دیگری رومانیایی لیست به دست از خانه ای به خانه ی دیگر می رفتند. اما به یاد ندارم که آن ها چیزی از اردوگاه گفته باشند. اگر نگفته بودند پس از کدام واژه ی به جای روسیه استفاده کرده بودند و یا اگر گفته بودند من از کلمه ی اردوگاه هراسی به خود راه نداده بودم.
زمان جنگ است و سنگینی این موضوع که باید قرار ملاقات هایم را از همه پنهان می کردم، بر دوشم حس می کردم، اما با هفده سال سنم، هنوز در دوران احمقانه ی کودکی سیر می کردم.کلماتی مثل آبرنگ و گوشت به من تلنگر می زد ولی مغزم کلمه ی اردوگاه که کلمه ی مهم تری بود، را نمی فهمید و درک نمی کرد.
آن وقتی که سر میز شام صحبت سیب زمینی و چنگال به میان آمد و مادر من را با واژه ی گوشت غافلگیر کرد، یادم آمد در دوران کودکی، وقتی در حیاط خانه بازی می کردم مادر از پنجره ی ایوان فریاد می زد: اگر فورا سر میز نیایی و مجبور شوم دوباره صدایت کنم باید همان جایی که هستی بمانی. و من هرگاه کمی بیش تر در حیاط می ماندم، به محض این که وارد خانه می شدم او می گفت: حالا می توانی کوله پشتی ات را ببندی و بروی و هر کاری که دوست داری بکنی. آن وقت من را به زور و کشان کشان به اتاقم می برد و کلاه و کتم را در کوله پشتی کوچکم می چپاند و من می پرسیدم: من کجا بروم... من هنوز بچه ی تو هستم.
خیلی ها معتقدند که بستن چمدان مستلزم تمرین است و کاری است درست مثل آواز خواندن و دعا کردن که هر کسی آن را یاد می گیرد. ما، نه تمرین داشتیم نه چمدان. وقتی پدرم می بایست در خط مقدم جبهه به سربازان رومانی می پیوست چیزی برای جمع کردن نداشت، یک سرباز به خاطر یونیفورم سربازیش وسایل مورد نیازش را دریافت می کرد. ما برای چمدان بستن دلیل دیگری غیر از این که در این سرمای سخت زمستانی باید به جای دوری می رفتم، نداشتیم. وقتی واقعیت را ندانی و کاری را بی مقدمه انجام دهی، اشتباه ضروری می شود و ضرورت، تنها واقعیت موجود. زیرا این تنها چیزی است که فرد دارد.
مادر گرامافون را از اتاق نشیمن به آشپزخانه آورد و روی میز گذاشت. من جعبه ی آن را با کمک پیچ گوشتی به شکل چمدان در آوردم، به این ترتیب که اول ابزار چرخش و صفحه ی گردونه را جدا کردم و بعد سوراخ دسته را با چوب پنبه بستم. آستر مخمل خرمایی رنگ داخل اش و پلاک سه گوش با طرح سگ جلوی قیف بلندگو و آرم تجاری گرامافون(۸) را دست نخورده باقی گذاشتم. اول چهار جلد کتاب در آن گذاشتم. فاوست با جلد کتان، زرتشت، کتاب شعر نازک و کم حجم واینهبر(۹) و مجموعه ی ادبیات قرن هشتم. رمان برنداشتم زیرا رمان، فقط یک بار خوانده می شود و هرگز بار دومی ندارد. روی کتاب ها کیف لوازم بهداشتیم را گذاشتم: درون آن، یک شیشه ی کوچک عطر(۱۰)، محلول پس از اصلاح مارک تار(۱۱)، یک صابون اصلاح، تیغ، فرچه و سنگ زاج برای جلوگیری از بوی عرق،یک صابون دست، و یک ناخن گیر بود. کنار کیف لوازم بهداشتی یک جفت جوراب پشمی قهوه ای رنگ که به خوبی رفو شده بود، یک جفت جوراب زیر زانو، یک پیراهن فلانِل چهارخانه ی سرخ و سفید و دو لباس زیر بود. و شال ابریشمی را روی همه ی وسایل گذاشتم تا چروک نشود. شال شرابی رنگ و چهارخانه بود،یک چهارخانه براق و یک چهارخانه مات. چمدان با این وسایل پر شد. و نوبت بقچه ای بود که در آن یک روتختی با مارک دیوان(۱۲) چهارخانه پشمی، آبی روشن و بژ، بزرگ (اما نه چندان گرم) گذاشتم. و بعد پالتوی گل وگشاد را لوله کردم (آنقدر کهنه بود که بوی کهنگی و نا می داد)، و با یک جفت ساق بند (زرد پررنگ با بندچرمی که یادگار دوران جنگ جهانی اول بود) در بقچه جا دادم.
بعد هم کوله پشتی که در آن یک قوطی کنسرو گوشت خوک از کارخانه ی اسکاندیا(۱۳). چهار تکه نان روغنی، و مقداری بیسکویت باقی مانده از شب کریسمس، یک قمقمه ی آبِ لیوان دار گذاشتم. مادربزرگ چمدان گرامافونی، بقچه و کوله پشتی را کنار در گذاشت. دو پلیس گشت قرار گذاشته بودند که نیمه شب برای بردن من بیایند. وسایلم آماده کنار در بود.
حال نوبت لباس پوشیدنم بود: یک زیرشلواری بلند پوشیدم و پیراهن فلانل (چهارخانه ی سبز و بژ)، بعد شلوار خاکستری رنگ، همان طور که گفتم از عمو ادوین رسیده بود، ژاکت پارچه ای با آستین بافتنی و یک جفت جوراب پشمی و یک جفت کفش زمستانی(۱۴)، دستکش های سبز خاله فینی هم آماده ی پوشیدن روی میز بودند. درحالی که بند کفش هایم را می بستم یادم آمد که چند سال پیش در تعطیلات تابستانی در ییلاق، مادر لباس ملوانی به تن داشت که خودش دوخته بود و ما در چمن زار قدم می زدیم، او وسط مسیر پیاده روی خود را روی علف های بلند انداخت و خود را به مردن زد. آن زمان من، هشت ساله بودم. با وحشت فکر کردم که آسمان روی علف ها افتاده است. چشمانم را بستم تا وقتی می خواهد من را هم ببلعد، چیزی نبینم. مادر از جا پرید، من را تکان داد و گفت: من را دوست داری، من هنوز زنده ام.
بند کفش ها بسته شدند. سر میز نشستم و منتظر نیمه شب ماندم. نیمه شب آمد، اما افراد گشت نیامدند. باید سه ساعت می گذشت، ساعت هایی که تحمل شان دشوار بود. و بعد آن ها آمدند. مادر پالتوی دم دستی که دور یقه اش نوار مخملی داشت، را برایم گرفت، درونش خزیدم. او گریه کرد. من دستکش های سبز را به دست کردم. مادربزرگ از راهروی چوبی، درست همان جایی که کنتور گاز بود، گفت: شک ندارم که دوباره بر می گردی.
من به این جمله از روی عمد توجه نکردم اما بی آن که بدانم آن را با خود به اردوگاه بردم و اصلاً خبر نداشتم که همراهم آمده. البته که یک چنین جمله ای مستقل عمل می کند. اثری که این جمله در من گذاشت خیلی بیش تر از اثر همه ی کتاب هایی بود که همراه خود برده بودم. شک ندارم که دوباره بر می گردی، این جمله شریک بیل قلبی شکل و حریف فرشته ی گرسنگی شد. چون من از آن جا زنده برگشتم، به خودم اجازه می دهم که بگویم: یک چنین جمله ای، انسان را زنده نگه می دارد.
گشتی ها، ساعت ۳ بامداد روز پانزدهم ژانویه ی سال ۱۹۴۵ من را همراه خود بردند، سرمای سختی بود، هوا ۱۵ درجه زیر صفر بود. ما با کامیونی که پشت آن را با برزنت پوشانده بودند، از وسط خیابان های خالی شهر به طرف سالن نمایش رفتیم. آن جا محل برگزاری جشن های زاکسن ها بود. و حالا مرکز جمع آوری شده بود. در سالن سیصد نفر در هم می لولیدند، روی زمین تشک و کیسه های کاه گذاشته بودند. تمام شب، کامیون ها می آمدند، و همین طور کسانی را که از شهر و روستاهای اطراف جمع کرده بودند پیاده می کردند. نزدیک صبح تعداد افراد به پانصد نفر رسید. البته تعداد دقیق مشخص نبود. چراغ سالن تمام شب روشن بود. مردم در پی یافتن دوست و آشناهایشان مدام در حرکت بودند و به هر گوشه و کناری سرک می کشیدند. گفته می شد تعدادی نجار را به زور و بدون مزد به راه آهن فرستاده اند، تا با چوب های تازه واگن های حمل حیوانات را تخته کوبی کنند و بخاری های چدنی استوانه ای برای استفاده در قطار بسازند و کف قطار را برای سوراخ توالت اره کنند. همه، با چشمانی گرد و گشاد، با صدای آهسته با هم صحبت می کردند. و یا با چشمان بسته آرام می گریستند. هوا، از بوی پشم کهنه، عرق ترس و چربی گوشت سرخ شده، شیرینی وانیلی آکنده بود. زنی که احتمالاً روستایی بود روسری اش را برداشت دو گیس پرپشت بافته شده اش را دوبار دو سر پیچیده و با شانه ی کمانی شکل وسط سرش جمع کرده بود. دندانه های شانه درون موهایش پنهان شده بودند و حاشیه ی قوسی شکل شانه شبیه دو گوش دیده می شد.این دو گوش با گیس کلفت زن از پشت سر شبیه گربه ی نشسته بود. من، همچون یک تماشاچی در میان مسافرانی که ایستاده بودند و چمدان هایی که بین پاهایشان بود، نشسته بودم. برای چند لحظه خوابم برد و خواب دیدم: من و مادرم بالای یک گور تازه در گورستان هستیم. از دل آن گیاهی با برگ های خز مانند به اندازه ی نصف قد من سبز شد. روی ساقه ی گیاه یک میوه ی رسیده ی کپسول مانند با یک غلاف چرمی بود، شبیه به یک چمدان کوچک. کپسول به اندازه ی یک انگشت باز بود، و داخل اش با مخمل خرمایی پوشانده شده بود. ما نمی دانستیم چه کسی مرده است. مادر گفت: گچ را از جیب پالتویت در بیاور. به او گفتم اما من که گچ ندارم با این حال دست در جیب ام بردم و واقعا یک تکه گچ خیاطی در آن بود. آن را بیرون آوردم. مادر گفت: باید یک اسم کوتاه روی چمدان بنویسیم، مثلاً روت(۱۵) ما کسی را با این نام نداریم پس همین را بنویس، من هم روی چمدان نوشتم روت.

نظرات کاربران درباره کتاب نفس بریده

خواندنش سخت بود. به دو دلیل: 1) فکر می کنم تا پیش از این هر کتابی که درباره ماجراهای جنگ های جهانی و شرایط کشورها بعدش خوانده بودم، یک طور سطحی خوانی بوده. یعنی انگار من یک توریستی باشم که یکی فاجعه را برای من تعریف کرده و من کمی مکدر شده ام. اما این کتاب تجربه جدیدی بود. آنقدر نان و فرشته گرسنگی تکرار می شود که تو حداقل کمی بیشتر از یک توریست می شوی و روزمرگی آن آدم ها در اردوگاه را درک می کنی. حداقل می فهمی که چقدر توریست هستی در مقابل همه این ماجراهایی که یک سری آدم ها آن ها را زندگی کرده اند و هنوز هم بعضی ها زندگی می کنند.2) کتاب یک غلط املایی های عجیبی دارد. به خصوص اوایلش. ترجمه هم یک طوری است. نمی دانم زبان خود کتاب سخت بوده یا در ترجمه یک جور گره داری درآمده. اواخر کتاب هم خیلی مبهم است. همین که نمی دانستم خود کتاب این طور نوشته شده یا سانسور این طورش کرده خواندنش را سخت می کرد. آن یک ستاره ای که از کتاب کم کردم به خاطر همین سختی دوم بود.
در 5 سال پیش توسط Saf...ura
به کندی پیش میرم... اولین کتابی که حوصله تمام کردن ش و ندارم ولی سعی میکنم تمام ش کنم... اردوگاه کار اجباری شوروی سابق و با تمام جزئیات و ریز به ریز توضیح میده....گرسنگی، گرسنگی، گرسنگی، گرسنگی....
در 1 سال پیش توسط fateme hatami
در «نفس بریده» میتوان گم شد؛ میتوان گم کرده ها را پیدا کرد.‏
در 5 سال پیش توسط Lal...h
بالاخره به صفحه ی آخر رسیدم.... صبر ایوب میخواد برا تمام کردن.... از متن کتاب: من زنده ام و فقط یکبار زندگی میکنم...
در 1 سال پیش توسط fateme hatami
کتابى که گرسنگى در اردوگاه هاى کار اجبارى رو به طرز حیرت آورى توصیف مى کنه
در 2 سال پیش توسط باقر