فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همزاد

کتاب همزاد

نسخه الکترونیک کتاب همزاد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب همزاد

کسی که اکنون رو به روی اقای گالیادکین نشسته بود،همان اسباب وحشت آقای گالیادکین،همان موجب ننگ آقای گالیادکین،خلاصه خود آقای گالیادکین بود. اگر آن‌ها را کنار هم می‌نشاندی،هیچ‌کس نمی‌توانست گالیادکین اصل را از بدل خود، گالیادکین قدیمی را از رقیب تازه رسیده اش اصل را از تصویر تمیز دهد.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب همزاد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

چیزی به ساعت هشت صبح نمانده بود که مشاور رسمی(۱)، یاکوف پتروویچ گالیادکین(۲)، از خوابی طولانی بیدار شد. دهن دره ای کرد و اندکی خود را کش و واکش داد و سرانجام چشم هایش را کاملاً باز کرد. اما یکی دو دقیقه ای همچنان بی حرکت در بستر ماند. انگاری هنوز به یقین نمی دانست که بیدار شده است یا همچنان در خواب است، و آنچه اکنون در اطرافش می گذرد واقعیت است یا دنباله ی خواب های پریشانش. اما به زودی حواس آقای گالیادکین تاثرات عادی و همه روزی خود را روشن تر و با وضوحی بیش تر درمی یافتند. دیوارهای گرد و خاک گرفته و دودزده ی اتاق کوچکش، با آن رنگ سبز چرکینشان، و کمد چوب آکاژویش و صندلی ها، که رنگشان با رنگ کمد جور بود، و میز، که سرخ رنگ شده بود، و کاناپه ی ترکی، با آن روکش مشمع سرخ رنگ و گل های سبز ملوسش، و سرانجام لباس هایش که شب پیش با شتاب کنده و قلنبه روی کاناپه انداخته بود، همه انگاری با نگاهی آشنا تماشایش می کردند. از این گذشته، روز ابری پاییزی، چرک و عبوس، از پشت پنجره ی کدرش نگاهی چنان غیظ آلود، همراه با شکلکی چنان تُرُش، به او انداخت، که آقای گالیادکین دیگر به هیچ روی نمی توانست شک داشته باشد که نه در آسمان هفتم و دنیای افسانه گون خواب، بلکه در پترزبورگ، پایتخت روسیه، است، در خانه ی خود، در طبقه ی چهارم عمارت بزرگی که مرکب از آپارتمان های اجاره ای است، واقع در کوچه ی شستی لاوُچنایا(۳). آقای گالیادکین بعد از این کشف بزرگ چشمانش را بی اختیار دوباره بست؛ با تشنج، گفتی از سر افسوس بر خوابی که اندکی پیش می دید، و به این امید که شاید، ولو به قدر دقیقه ای، آن را بازگرداند. اما یک دقیقه بعد، به یک خیز از بستر بیرون جست. لابد کانونی را که افکار پراکنده و از نظمِ شایسته بیرونش تا آن لحظه گرد آن در هم می لولیدند بازیافته بود. چون از بستر بیرون جست، فورا به طرف آینه ی گرد کوچک حقیری که روی کمدش بود شتافت و آن را برداشت. هرچند صورت خواب آلودی که از درون آینه به او وامی نگریست، با آن پلک های به زحمت گشوده ی کورموشی و سرِ نسبتا بی مو، به قدری مسکین بود که به نظر اول توجه خاص هیچ تنابنده ای را به خود نمی خواند، پیدا بود که صاحب صورت از آنچه در آینه می بیند بسیار راضی است. آقای گالیادکین با خود گفت: «از آن حکایت ها می شد اگر درست همین امروز بدشانسی ام گل کند و کم و کسری داشته باشم، یا اتفاق ناجوری برایم بیفتد، مثلاً یک کورک جایی که نباید بیرون بزند، یا اتفاق بد دیگری از این دست. ولی خوب، فعلاً وضعم هیچ عیبی ندارد. عجالتا کارهایم همه سکه است!» و آقای گالیادکین، خوشحال از این که همه ی کارهایش سکه است، آینه اش را به جای خود گذاشت و گرچه پایش برهنه بود و لباسی، جز آنچه بنا به عادت در آن می خوابید، به تن نداشت، به پای پنجره شتافت و با علاقه و کنجکاوی بسیار شروع کرد حیاط خانه ای را که پنجره های آپارتمانش رو به آن باز می شد در جست وجوی چیزی دیدزدن. ظاهرا آنچه در حیاط همسایه می جست نیز اسباب رضایت کامل خاطرش بود و چهره اش با لبخندی، به نشان رضایت از خود، روشن شد. بعد، پس از آن که اول نگاهی به پشت تیغه ای انداخت که پستویی را از اتاقش جدا می کرد و جای پتروشکا(۴) نوکرش بود، و اطمینان یافت که پتروشکا در آن نیست، نوک پا نوک پا به طرف میز آمد و کشویی را بیرون کشید و چیزهایی را که در گوشه ای در ته آن بود به هم زد و زیر و رو کرد و عاقبت از زیر اوراق کاغذ زردشده و آت و آشغال های کهنه ی دیگر، کیف سبزِ رنگ رورفته ای را برداشت و آن را با احتیاط بسیار باز کرد و با ملاحظه و لذت بسیار نگاهی به آخرین و پنهان ترین جیب آن انداخت. لابد دسته اسگناس های(۵) سبز و خاکستری و کبود و سرخ و رنگارنگ دیگری هم که در آن بودند، با نگاه درود و تحسین به آقای گالیادکین بازنگریستند. آقای گالیادکین، که برق شادی و رضایت چهره اش را روشن کرده بود، کیف گشوده را پیش روی خود روی میز گذاشت و به نشان نهایت لذت دست ها را به شدت بر هم مالید. سرانجام دسته اسگناسش را که اسباب تسلی و آرام دلش بود و از روز پیش صدبار شمرده بود، از کیف بیرون آورد و بار دیگر اسگناس ها را یک یک، با دقت، میان شست و انگشت سبابه مالان، بازشمرد و سرانجام به آهنگ نجوا گفت: «هفتصد و پنجاه روبل اسگناس!» و با صدایی لرزان و از فرط لذت نرم شده، دسته اسگناس را در دست فشاران، با لبخندی پرمعنی بر لب، ادامه داد: «هفتصد و پنجاه روبل... خودش کلی پول است! اما عجب کیفی دارد! برای هر که باشد کیف دارد! کیست که از این همه پول کیف نکند. دلم می خواست یک نفر پیدا کنم که هفتصد و پنجاه روبل به نظرش ناچیز بیاید. با این پول آدم به کجاها که نمی رسد!»...
آقای گالیادکین در دل گفت: «ولی... یعنی چه! این پتروشکا کجاست؟» و با همان لباسی که به تن داشت بار دیگر نگاهی به پشت تیغه انداخت. ولی از پتروشکا همچنان اثری نبود و فقط سماور را روی زمین دید که از خشم برمی جوشید و انگاری شارت و شورت می کرد و سوت می کشید و از خود بی خود بود و مدام تهدید می کرد که آن جا بندشدنی نیست و می گریزد و با حرارت بسیار فش فش کنان و غلغل زنان، به زبان سماورانه ی خود، به آقای گالیادکین حرف هایی می زد که فهمیدنش آسان نبود، ولی می شد حدس زد که معنی شان تقریبا این است که: «آی مردم، به دادم برسید. مرا بردارید، مگر نمی بینید که آماده ام و می خواهم بترکم!»
آقای گالیادکین در دل گفت: «وای که بگویم خدا چه کارش کند! کره خر الدنگ آدم را از کوره درمی برد! هیچ معلوم نیست کجا ول می گردد!» و با خشمی بجا، به ورودی آپارتمان رفت. این ورودیْ راهرو کوچکی بود که به درِ آپارتمان می رسید، که خود به دالان بیرون باز می شد. نوکرش را دید که گروه قابل ملاحظه ای از همه جور عمله و اکره ی در و همسایه را دور خود جمع کرده بود. پتروشکا حرف می زد و دیگران گوش می دادند. ظاهرا نه موضوع صحبت چیزی بود که اسباب رضایت خاطر آقای گالیادکین باشد و نه جزئیات آنچه گفته می شد. پتروشکا را صدا کرد و با اوقات تلخی و حتی خشم به اتاق بازگشت، در دل گویان که: «این الاغ حاضر است آدم را، خاصه اگر اربابش باشد، مفت و مجانی اسباب مسخره ی عالم بکند. بله، حرف ندارد. حاضرم قسم بخورم که برای یک کاپک مرا بی آبرو می کند.» و بعد خطاب به نوکرش گفت: «خوب، حرف بزن!...»
«لباس پیشخدمتی را آوردند، قربان!»
«خوب، بپوش بیا ببینم!»
پتروشکا لباس پیشخدمتی پوشیده، با تبسم ابلهانه ای بر لب، به اتاق اربابش برگشت. او با این لباس به قدری مضحک شده بود که حد نداشت. لباس پیشخدمتی سبزرنگ بسیار کهنه ای بود، با یراق هایی طلایی رنگی که از لعاب طلایی رنگشان دیگر چیزی نمانده بود، و برای شخصی به قدر یک آرشین(۶) بلندتر از پتروشکا دوخته شده بود. کلاهی نیز در دست داشت که آن هم به یراق و پرهای سبزرنگی آراسته بود و شمشیری هم، خاص نوکران کله گنده ها، در غلافی چرمین بر کمر داشت.
سرانجام برای این که از وصف این صحنه چیزی از قلم نیفتاده باشد باید اضافه کنیم که پتروشکا، که عادت نداشت به سر و وضع خود توجهی کند و همیشه در عین شلختگی دور می گشت، در این لباس نیز پابرهنه پیش اربابش آمده بود. آقای گالیادکین پس و پیش پتروشکا را با دقت برانداز کرد و ظاهرا هیئت او را مطابق میل خود یافت. پیدا بود که این لباس رسمی پیشخدمتی را برای مراسم مهمی برای نوکر خود کرایه کرده است. نکته ی جالب توجه دیگر این که پتروشکا، ضمن این که اربابش شکل و شمایل او را بررسی می کرد، با انتظار عجیبی چشم از اربابش برنمی داشت و با کنجکاوی فوق العاده ای همه ی حرکات او را با نگاه دنبال می کرد و آقای گالیادکین از این نگاه های گستاخانه ی او هیچ خوشش نمی آمد.
«خوب، کالسکه چه؟»
«کالسکه هم آمده!»
«برای صبح تا شب؟»
«برای صبح تا شب! بیست و پنج روبل کاغذی!»
«چکمه ها چه؟ آن ها را هم آوردند؟»
«چکمه ها را هم آوردند!»
«بی شعور، لال می شوی بگویی " آوردند قربان"؟ بیاورشان ببینم!»
آقای گالیادکین از راحتی و قشنگی چکمه ها اظهار رضایت کرد و از نوکرش خواست صبحانه اش را بیاورد و وسایل شستن صورت و تراشیدن ریشش را آماده کند. ریشش را با دقت بسیار تراشید و صورتش را نیز با همان دقت شست و چایش را با عجله سر کشید و بعد به پوشیدن لباس و آراستن نهایی خود پرداخت. شلوارش را، که می شود گفت کاملاً نو بود، به پا کرد و پیش سینه ای اش را، که دکمه های ورشوی آن برق می زد، بر خود آراست و بعد جلیقه اش را پوشید که گل های رنگین درخشان و قشنگی داشت. بعد کراوات ابریشمین رنگارنگی هم به گردن بست و سرانجام ردنگوت مخصوص کارمندی اش را به تن کرد، که آن هم تقریبا نو بود و با دقت بسیار پاکیزه شده بود. ضمن پوشیدن لباس پیوسته چکمه هایش را با نگاه تحسین تماشا می کرد و تا مدتی یک پا و بعد پای دیگرش را اندکی بالا می برد و مجذوب آن ها شده بود و مدام چیزکی زیر لب می گفت و چشمکی می زد و با شکلک گویایی رضایت خود را از برازندگی سر و وضع خود بیان می کرد. البته باید گفت که آقای گالیادکین آن روز صبح بسیار گیج بود، زیرا انگاری متوجه لبخند تمسخر و اداهای پتروشکا، که در پوشیدن لباس کمکش می کرد، نمی شد. آقای گالیادکین، وقتی کار پوشیدن لباس و آرایش سر و وضعش، چنان که شایسته بود، تمام شد، کیف پولش را در جیب گذاشت و آخرین نگاه رضایت را به سراپای پتروشکا، که او هم چکمه هایش را به پا کرده و به این شکل کاملاً آماده بود، انداخت و چون دید که هر کار که لازم بوده صورت گرفته و دیگر هیچ کم و کسری ندارد و دلیلی برای صبرکردن نیست، با شتاب و رفتارِ یک سر و هزار سودا، با دلی اندکی تپان، از پلکان پایین رفت. کالسکه ی کرایه ای کبودی، که یک نشان خانوادگی هم بر سبیل تشخص پهلویش دیده می شد، با سر و صدای بسیار به پای پله های ورودی عمارت پیش آمد. پتروشکا به کالسکه ران و بیکارگانی که به تماشا ایستاده بودند چشمکی زد و درِ کالسکه را برای اربابش باز کرد و چون اربابش سوار شد، با آهنگی غیرطبیعی و صدایی غیرعادی، خنده اش را به زحمت فروخوران، فریاد زد: «به پیش!» و خود روی رکاب عقب کالسکه پرید. کالسکه با سر و صدای چرخ و جیرجیر اتاق و تالاق تالاق سم اسب ها به جانب بولوار نیوسکی(۷) به راه افتاد. همین که کالسکه ی کبود از دروازه ی حیاط عمارت بیرون آمد، آقای گالیادکین، مثل مرد شوخ طبعی که لطیفه ی خنده داری گفته و صحنه ی مضحکی را بازی کرده و از هنری که به خرج داده بسیار راضی باشد، دست های خود را با حرکاتی تشنج آمیز بر هم مالید و کرکر شدید بی صدایی سر داد. اما این فوران نشاط به زودی فرو نشست و گُلِ خنده در چهره ی آقای گالیادکین فروخشکید و جای خود را به پژمردگی و درهم رفتگی عجیبی که حاکی از دلمشغولی شدیدی بود داد. آقای گالیادکین، هرچند هوا گرفته و بارانی بود، پنجره های دو طرف کالسکه را پایین کشیده و با توجه و علاقه ی بسیار رهگذران را از راست و چپ تماشا می کرد و همین که می دید نگاه کسی را به سوی خود جلب کرده است، باد به غبغب می انداخت و راست می نشست و حالتی بسیار محترمانه و باوقار اختیار می کرد. هنگامی که از خیابان لیتی یینایا(۸) به بولوار نیوسکی می پیچید، ناگهان تکانی خورد و احساس بسیار ناخوشایندی در دلش پیدا شد و صورتش در هم پیچید ــ مثل حالت مردک شوربختی که از سر بی احتیاطی میخچه ی پایش را لگد کرده باشند ــ و شتابان، حتی وحشت زده، خود را در تاریکی گوشه ی کالسکه عقب کشید. علت آن بود که ناگهان دو نفر از همکارانش را، که جوان و کارمند همان اداره ی او بودند، دیده بود. ظاهرا آن دو جوان نیز، چنان که به نظر آقای گالیادکین رسید، از دیدن همکارشان در آن هیئت و در آن کالسکه حیرت کرده بودند. یکی از آن ها حتی آقای گالیادکین را با انگشت به رفیقش نشان داد. از این گذشته، به نظر آقای گالیادکین چنین آمد که آن یکی بی ادبی را به جایی رسانید که داد زد و او را به نام صدا کرد و این کار البته در خیابان بسیار ناپسند بود. قهرمان ما در گوشه ی کالسکه پنهان شد و فریاد جوان را ناشنیده گرفت. با خود گفت: «عجب، جدا عین بچه ها! کجایش تعجب دارد؟ انگاری هنوز ندیده اند کسی کالسکه سوار شود! لابد لازم بوده که آدم با کالسکه جایی برود و کالسکه گرفته، تعجبش کجاست؟ واقعا چه بی سر و پاهایی! من خوب می شناسمشان! دو تا بچه ی ننر! باید چوبشان زد! حقوقشان را که می گیرند شروع می کنند شیر یا خط و بعد می روند معلوم نیست کجا! هنرشان همین است! حسابشان را می رسم! تازه...» اما آقای گالیادکین عبارتش را تمام نکرد که تازه چه. ناگهان دلش فرو ریخت. دو اسب چالاک قشنگ کازانی، که به چشم آقای گالیادکین آشنا آمدند و به کالسکه ی بسیار زیبایی بسته شده بودند، به سرعت از سمت راست کالسکه ی او گذشتند. آقایی که در کالسکه نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد، از سر اتفاق چشمش به آقای گالیادکین افتاد، که با بی احتیاطی سر خود را از پنجره ی کالسکه اش بیرون آورده بود. او نیز از این دیدار بسیار تعجب کرد و تا جایی که ممکن بود خم شد و با کنجکاوی فوق العاده و توجه بسیار به گوشه ای از کالسکه، که قهرمان ما شتابان خود را در آن عقب کشیده و پنهان کرده بود، چشم دوخت. این آقا، آندره ی فیلیپوویچ(۹)، رئیس اداره ای بود که آقای گالیادکین معاون یکی از شعبه های آن بود. آقای گالیادکین که دید آندره ی فیلیپوویچ او را به خوبی به جا آورده و بِر و بِر نگاهش می کند و دیگر انکار ناممکن و پنهان شدن بی معنی است، خجالت کشید و تا بناگوشش سرخ شد. سخت پریشان بود و با غصه ای وصف ناپذیر با خود می گفت: «کرنشی بکنم یا نه، عکس العملی نشان بدهم یا نه، اقرار بکنم که بله خودمم یا نه. چطور است وانمود کنم که من نیستم و این شخصی که او در کالسکه می بیند شخص دیگری است که شباهت عجیبی با من دارد و طوری نگاهش کنم که انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده؛ چون این کسی که او می بیند من نیستم... نخیر، من نیستم! همین و همین!» آقای گالیادکین ضمن این که این حرف ها را با خود می زد، بی آن که چشم از آندره ی فیلیپوویچ بردارد، کلاه از سر برداشت و با زحمت بسیار زیر لب گفت که «من تقصیری ندارم! من هیچ نیستم، آندره ی فیلیپوویچ، چون این شخصی که شما می بینید اصلاً من نیستم. خیر، ابدا من نیستم. همین و والسلام!» ولی کالسکه به تندی گذشت و اثر افسون کننده ی نگاه ریاست از میان رفت. اما رنگ روی آقای گالیادکین همچنان سرخ ماند و با ناراحتی لبخندزنان زیر لب با خود گفت... «عجب احمقی بودم که جوابش را ندادم. باید خیلی ساده جرئت می کردم و صاف و پوست کنده، با جسارت و در عین متانت، می گفتم بله، چنین... و چنان... بله، آندره ی فیلیپوویچ. ملاحظه می کنید که من هم دعوت دارم. والسلام، هیچ بحثی هم ندارد!» بعد چون ناگهان به یاد آورد که کار را خراب کرده است مثل لبو سرخ شد، طوری که می خواست آتش بگیرد و اخم هایش در هم رفت و نگاهی پرشرار و ستیزه جو به کنج پیشین کالسکه انداخت، نگاهی که با غیظِ نهفته در آن می خواست همه ی دشمنانش را یک جا آتش بزند و خاکستر کند. عاقبت، طوری که گفتی فکر تازه ای به ذهنش الهام شده باشد، ریسمانی را که سر دیگر آن به آرنج کالسکه ران بسته شده بود کشید و کالسکه را ایستاند و دستور داد به خیابان لیتی یینایا برگردد. مسئله این بود که آقای گالیادکین احساس احتیاجی فوری کرده بود که، لابد برای آرامش خاطر خود، نکته ی بسیار جالبی را با پزشک خود، کریستیان ایوانوویچ(۱۰)، در میان بگذارد. البته مدت زیادی نبود که قهرمان ما با کریستیان ایوانوویچ آشنا شده بود ــ راستش را بخواهید اول بار همان هفته ی گذشته، معلوم نیست برای چه خرده عارضه هایی، پیش او رفته بود ــ ولی خوب، به طوری که می گویند دکتر حکم کشیش را دارد و از حماقت است که آدم بخواهد چیزی را از او پنهان کند. اصلاً دکتر وظیفه دارد از سیر تا پیاز زندگی بیمارش را بداند. وقتی کالسکه به دستور او جلو پله های ورودی عمارت پنج طبقه ای در خیابان لیتی یینایا ایستاد، قهرمان ما، ضمن پیاده شدن از آن، با خود می گفت: «حالا این کار من درست است؟ یک آدم جاسنگین چنین کاری می کند؟ کار نابجایی نباشد! ولی خوب، مگر چه می شود؟» و از پلکان عمارت بالاروان و برای آرام کردن تپش قلبش، که بنا به عادت هر وقت از پلکان ناآشنایی بالا می رفت سخت به تپش می افتاد، نفس عمیق کشان ادامه داد: «ولی خوب، مگر من چه می کنم! همین طور برای خودم... می روم به دکترم سری بزنم و سلامی بکنم... گپی و خوش و بشی... هیچ کار نابقاعده ای نیست. کدام احمقی مسائل زندگی اش را از پزشکش پنهان می کند! اصلاً انگار نه انگار که مسئله ای دارم. به روی خودم نمی آورم و وانمود می کنم که درد خاصی ندارم. می گویم داشتم از این جا رد می شدم گفتم سری هم به شما بزنم. او خودش می بیند که کارم نابجا نیست و خوشحال هم خواهد شد!»
همین طور که به حساب خود کلاهش را قاضی می کرد، به طبقه ی دوم رسید و پشت در آپارتمان شماره ی پنج ایستاد. بر لوحه ی برنجین زیبای روی در نوشته شده بود:

کریستیان ایوانوویچ روتن اشپیتز، پزشک و جراح

قهرمان ما پشت در ایستاد و شتابان دستی به سر و صورت خود کشید و صورت شایسته ای به سر و وضع خود بخشید و با خونسردی و نیز خوشرویی آماده شد که زنجیر زنگ را بکشد. آقای گالیادکین، ضمن این که آماده می شد زنجیر زنگ را بکشد، ناگهان و چه بجا، به فکر افتاد که شاید بهتر باشد این کار را بگذارد برای روز بعد، زیرا عجالتا احتیاج فوری ای به ملاقات با دکتر نداشت. اما چون آقای گالیادکین صدای پایی در پلکان شنید، فورا تصمیم تازه ی خود را عوض کرد و نه با تردید، بلکه با حرکتی بسیار قاطع، ریسمان زنگ درِ خانه ی کریستیان ایوانوویچ را کشید.

نظرات کاربران درباره کتاب همزاد

همزاد سیر صعودی جنون آقای گالیادکین، کاراکتر اصلی این داستان است. فردی مزور و دغل باز که باور دارد شخصی آبرومند و متشخص است. او برای توجیه این دوگانگی همزادی در ذهن خود خلق می کند تا صفات خود را با او تقسیم کند. آنچه از خوبی در خیال دارد برای خود بر می دارد و آنچه از رذیلت است به همزادش نسبت می دهد. فضای داستان فضایی وهمناک است که در آن مرز واقعیت و خیال مشخص نیست. قسمت عمده این داستان گفتگو هایی در ذهن قهرمان قصه است. گفتگوهایی که در آنها خیال های آزمندانه او رذایل شخصیتی اش (همزادش) را به جنگ فرا می خوانند، و حاصل این جنگ فرو رفتن در اغما و انتقال به دیوانه خانه است، جایی که به او مسکن رایگان می دهند گرچه او لیاقتش را ندارد.
در 4 سال پیش توسط Jal...l
دیوانه کننده!!در جایی از کتاب راوی داستان میگوید که ای کاش پوشکین یا گوگول بود و قدرت زبان و تخیل اونها رو داشت تا میتونست صحنه ای رو(یک مهمانی) توصیف کنه. من باید بگم که ای کاش قدرت و توانایی داستایوفسکی رو داشتم تا فقط بتونم بگم که شخصیت گالیادکین که اون توی کتابش پدید آورده چقدر بینظیر و دیوانه کننده است!
در 4 سال پیش توسط Poo...ish
داستایوفسکی با ترجمه سروش حبیبی
در 3 هفته پیش توسط spa...160
کدوم ترجمه بهتره؟
در 1 سال پیش توسط علی بهرامی
از جذاب‌ترین کارای داستایفسکی
در 2 ماه پیش توسط miss
بسیار زیبا
در 1 سال پیش توسط سامان حاتمی نژاد
عااااالی و پر از هیجان
در 1 سال پیش توسط گل پری بانو
دیدنِ پیشرفتِ داستایفسکی خیلی جالب است برایم. دیدن فراز و فرودهایش. «بیچارگان» قبل از همزاد نوشته شده بوده (۱۵ روز قبل!) اما به نظرم پخته‌تر می‌آمد. معلوم بود که این کتاب با عجله نوشته شده است. به نظرم تناقض‌هایی که در متن بود (یا من فکر می‌کنم که تناقض بود) اگر بیش‌تر رویشان کار می‌شد، رفع می‌شدند و داستان کمی باورپذیرتر می‌شد.
در 6 سال پیش توسط Moh...ese
من نمیتونم کتابو دانلود کنم😢
در 3 ماه پیش توسط aro...a32
فکرمیکنم باید قدرت تخیل بالا وحوصله زیاد داشت تا بشه ازداستان لذت برد .
در 3 ماه پیش توسط m.l...264