فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سقای آب و ادب

کتاب سقای آب و ادب

نسخه الکترونیک کتاب سقای آب و ادب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سقای آب و ادب

سقای آب و ادب، اثری است متفاوت از سید مهدی شجاعی و البته جدیدترین اثرش هم؛ رمان و روایتی از زندگی حضرت عباس(ع)، که بعد از سال‌ها، اندک اندک جامه خلق پوشیده و این روزها در ظرف کتاب تقدیم مخاطبان شده است. رمان به یقین متفاوت است با آثاری از همین قلم، هم از حیث فرم و هم از حیث نوع نگاه محتوایی. اثر شامل ده فصل است: عباسِ علی. عباسِ ام‌البنین. عباسِ عباس. عباسِ سکینه. عباسِ مواسات. عباسِ زینب. عباسِ ادب. عباسِ حسین. عباسِ فرشتگان. عباسِ فاطمه. در هر فصل رفت و برگشت روایی متعدد و متنوعی دیده می‌شود و در حرکتی سیال، راویان جای به هم می‌دهند و شکست‌ها به سرعت خوانش می‌افزاید و زوایایی جدید از مفهوم را روشن می‌کند. اما آن‌چه این کتاب را از حیث محتوا با دیگر آثار شجاعی متمایز می‌کند، بیشتر در فصل عباسِ فرشتگان به چشم می‌آید. در سایر فصول نویسنده دقیق و کامل بر اساس مستندات تاریخی، به روایت زندگی حضرت عباس(ع) می‌پردازد؛ اما در فصل نهم، شجاعی شیوه‌ای جدید را پیش می‌گیرد، روایتی متفاوت با مضامینی که بیشتر استحسان اوست، مفاهیمی جدید و نگاهی نو به شخصیت حضرت عباس بن علی(ع).این فصل چنین آغاز می‌شود که ...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سقای آب و ادب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اول. عباسِ علی

شریعه فرات، پیش روست و چند هزار سوار دشمن پشت سر.
سوار تشنه لب، لحظه به لحظه به آب نزدیکتر می شود، با مشک خالی بر دوش و شمشیری در دست و لبخندی شیرین بر لب.
لبخند، لبهای ترک خورده اش را به خون می نشاند.
اسب در زیر پایش، به عقابی می ماند که مماس با زمین پرواز می کند.
آنقدر رعنا و رشید و بلند بالاست که اگر پا از رکاب، بیرون کشد، سرانگشتانش، خراش بر چهره زمین می اندازد.
«وقتی که تو بر اسب سوار می شوی، ماه باید پیاده شود از استر آسمان»
چشمانی سیاه و درشت و کشیده دارد و ابروانی پر و پیوسته و گیسوانی چون شبق که از دو سو فرو ریخته و تاب برداشته و چهره درخشانش را چونان شب سیاه که ماه را به دامن بگیرد، در قاب گرفته است.
«ماه اگر در روز طلوع کند، از جلای خودش می کاهد. این چه ماهی است که رنگ از رخ روز می زداید و با ظهورش روشنایی روز را کمرنگ می کند!؟»
چیزی به آب نمانده است. برق آب در چشمهای اسب و سوار می درخشد.
هوای مرطوب در شامه تفتیده اسب می پیچد و به او جان و توان تازه می بخشد.
سوار دمی به عقب برمی گردد و کشته های خویش را مرور می کند.
همه این جنازه ها که اکنون در سایه سار نخلها خفته اند، تا لحظاتی پیش ایستاده بوده اند و سدی شکست ناپذیر می نموده اند.
فقط چهار هزار نفر، مامور نگهبانی از شریعه بوده اند با اسب و شمشیر و نیزه و تیر و کمان و خود و سپر و زره و عمود.
فرمانده سپاه دشمن گفته است که اگر اینان به آب دست پیدا کنند و جان بگیرند، احدی از شما را زنده نمی گذارند.
باور دشمن بر این بوده است که نه از آب، که از حیات خویش نگهبانی می کند.
اکنون همه آن چهار هزار، یا کشته اویند یا گریخته از هجوم خشم او.
اما آنها که گریخته اند بازخواهند گشت. یاران خویش را به کمک خواهند خواست و بازخواهند گشت. حتی پیاده ها بر این اسب های سرگشته و بی صاحب خواهند نشست و هجوم و محاصره را از سر خواهند گرفت.
اکنون این صدای نرم تلاقی پاهای اسب با زمین مرطوب.
و اینک این صدای پای اسب و آب.
و اینک این آب. این مشک خالی و آب. این سوار تشنه لب و آب.
اما کیست این سردار که از میان چهار هزار سوار نیزه دار عبور کرده است و خود را به آب رسانده است، بی آنکه آب در دلش تکان بخورد؟!
این، عباس علی است. عباس، فرزند علی بن ابیطالب.
«تو را برای همین روز می خواستم عباس! ناز بازوان تو! حالا بدان که چرا در ابتدای ورودت به این جهان، بر دستها و بازوان تو بوسه می زدم و سرانگشتانت را به آب دیده می شستم.
باغبان اگر در آینه نهال، شاخسار سر به آسمان کشیده درخت را نبیند که باغبان نیست.»
***
در صفین، نوجوانی نقاب زده، ناگهان چون تیری از چله کمان جبهه دوست رها شد و خود را به عرصه نبرد رساند.
جز علی، هیچکس، نه از جبهه دشمن و نه از اردوگاه دوست، نمی دانست که این نوجوانِ نقاب بر چهره کیست.
آنان که از چشم، سن و سال را می سنجیدند، گفتند که بین دوازده تا چهارده سال.
آنان که از هیکل و جثه، پی به سن و سال می بردند، گفتند که حدود هفده سال.
آنان که از چستی و چابکی حرکات، حدود عمر را حدس می زدند، گفتند: قریب بیست سال.
آن نوجوان نقاب زده که همه را به اشتباه انداخته بود، چون جنگجویان کهنه کار، به دور میدان چرخ می خورد و مبارز می طلبید.
چستی و چالاکی نوجوان، حکمی می کرد و شهامت و صلابتش، حکمی دیگر.
چرخش تند و تیز شمشیر در دستهایش حکمی داشت و نگاه عمیق و نافذش حکمی دیگر.
و این بود که هیچکس از جبهه مخالف، پا پیش نمی گذاشت.
معاویه به ابوشعثا گفت: برو و کار این سوار را بساز.
ابوشعثا گفت: اهل شام مرا حریف هزار سوار می دانند، دون شان من است جنگ تن به تن با این یکه سوار. امّا یکی از پسران هفتگانه ام را می فرستم تا سرش را برایت بیاورد.
جوان ابوشعثا در دم با شمشیر آن نوجوان به دو نیم شد و آه از نهاد ابوشعثا برخاست. دومین فرزند را به خونخواهی اوّلی فرستاد. دومی نیز بی آنکه مجال جنگیدن پیدا کند، جنازه اش در کنار جنازه برادر قرار گرفت.
و جوان سوم و چهارم و پنجم...
در جبهه دوست، لحظه به لحظه غریو شگفتی و شادی اوج می گرفت و در جبهه دشمن، سکوت و حیرت و بهت و مصیبت لحظه به لحظه سنگین تر می شد.
و وقتی ششمین و هفتمین جوان ابوشعثا هم به خاک و خون غلتیدند، از جبهه دشمن نیز، وای تحسین، ناخودآگاه به هوا برخاست.
و این آنچنان خشم و غیرت ابوشعثا را به جوش آورد که به معاویه گفت: تکه تکه اش می کنم و به اندازه داغ هفت جوان بر دل پدر این سوار، داغ می نشانم.
و از جا کنده شد و با چشمانی خون گرفته و توانی صد چندان، خود را به عرصه نبرد رساند.
دست سوار امّا انگار تازه، گرم شده بود. چون شیری که روباه را به بازی می گیرد، ابوشعثا را لحظاتی به تلاطم و تکاپو واداشت و در لحظه و آنی که هیچکس نفهمید چه آنی، سر ابوشعثا را پیش پای اسبش انداخت و بدن خونینش را بر خاک نشاند.
وحشت بر چهره و سراپای دشمن نشست آنچنانکه هرچه نوجوان در میدان چرخ خورد و مبارز طلبید، هیچکس به میدان نیامد. و آنچنانکه حتی هیچکس جرات جمع کردن جنازه های آل ابوشعثا را به خود راه نداد.
و نوجوان، فاتح و شکوهمند به قلب جبهه دوست بازگشت. و آن زمان که علی، او را در آغوش گرفت و نقاب از چهره اش برداشت تا عرق از پیشانی اش بسترد و روی ماهش را ببوسد، تازه همه فهمیدند که این، عباس علی است، ماه بنی هاشم که هنوز پا به سال سیزده نگذاشته است و هنوز مو بر چهره اش نروییده است.
***
این عباس علی است. خسته، گرسنه، تشنه، داغدیده و مصیبت زده.
داغ هایی که هر کدام به تنهایی برای از پا درآوردن مردی کافی است؛
داغ سه برادر، داغ یک فرزند، داغ چندین برادرزاده و خواهرزاده و داغ چند ده عزیز و همدل و همراه.
نه خستگی، نه تشنگی، نه گرسنگی، نه اینهمه داغ، هیچکدام تاب از کف عباس نربوده و توان عباس را نفرسوده، امّا دیدن تشنگی حسین و بچه های حسین، طاقتش را سوزانده و او را راهی شریعه کرده است.
و اکنون این اوست و آبی که تا زانوان او و شکم اسب، بالا آمده.
اکنون این اوست و آب و مشک خالی و بچه های حسین.
اکنون این اوست و لبهایی که از تشنگی ترک خورده.
اکنون این اوست و تنی که از تشنگی ناتوان شده.
اکنون این اوست و جگری که از تشنگی تاول زده.
اکنون این اوست و هجوم لشگر عقل از هزار سو که او را به نوشیدن آب ترغیب می کند:

تو علمدار لشگر حسینی، باید استوار بمانی.
تو محافظ بچه های حسینی، باید توان در بدن داشته باشی.
تو تکیه گاه سپاه حسینی، نباید فرو بریزی.
وقتی به جرعه ای آب می توان توان هزار باره گرفت، چرا این توان را ـ نه از خودت که ـ از انجام رسالتت دریغ می کنی؟
تو یک عمر زیسته ای برای همین یک روز و اگر امروز نتوانی بجنگی و از محبوبت دفاع کنی، همه عمر را به باد داده ای.
***
پدر به برادرش عقیل ـ که در علم انساب ورودی به کمال داشت ـ گفت که:
زنی می خواهد که در رشادت و شهامت و شجاعت نمونه باشد و فرزندانی رشید و دلاور و سلحشور و بی باک بیاورد.
و عقیل، قبیله بنی کلاب را معرفی کرد و از این قبیله، خانواده بنی حزام را و از این خانواده، فاطمه رشیده را.
و چه کارهای عجیبی می کرد این پدر مظهرالعجایب!
خودش عالم بماکان و مایکون و ما هو کائن بود، خودش در جـایگاهـی از خلقت نشسته بـود که تـقدیر را با سرانگشتانش ـ باذن الله ـ رقم می زد.
خودش سرشت و گذشته و آینده همه خلایق را در آینه علم غیب خویش، به وضوح می دید امّا برادرش را مامور جستجو در انساب و اقوام و قبایل کرد تا دل عقیل را به انجام این ماموریت خطیر خوش گرداند.
به گمانم بزرگترین معجزه پدر این بود که در میان مردم، پرده بر علم غیب خویش می کشید و علیرغم داشتن بالهای کرامت، با پاهای عادت بر زمین راه می رفت و علیرغم علم آفرینی اش، به زبان کودکانه مردم این جهان تکلم می کرد و علیرغم این که صاحب دکان عالم بود، درست مثل یک مشتری بی بضاعت، از دکه خلقت خرید می کرد.
فلسفه انتخاب مادرم و تولد من و برادرانم، پدید آوردن یاورانی برای حسین بود.
یعنی که من برای حسین و به خاطر حسین آمدم.

برای تو که به خاطر حسین آمده ای، اکنون دفاع از حسین و جنگ در راه حسین، مهمترین مساله است.
و دفاع از حسین، توان می طلبد و جنگ در راه حسین رمق می خواهد.
و آب اکنون برای تو یعنی توان برای دفاع از حسین. و آب برای تو یعنی مقدمه واجب که به اندازه خود واجب، واجب است.
اسب که خنکای آب، رگ و پی اش را حیات و طراوت بخشیده، در آب پیشتر و پیشتر می رود تا آنجا که زانوان و رانهای سوار تماماً در آب قرار می گیرد و شمشیر آبدیده اش تا نیمه در آب فرو می شود.
سوار، دست به قبضه شمشیر می برد و آن را به سمت جلو می فشارد تا سر غلاف از آب بیرون بیاید و شمشیر از تسلط آب محفوظ بماند.
***
بیست و پنج سال پیش بود، یا کمی بیشتر.
علی در مسجد نشسته بود و گرد او یاران و دوستان و اصحاب، حلقه زده بودند.
در این حال، پیرمردی بیابانی که محاسنی سپید و چهره ای آفتاب سوخته امّا نمکین داشت به مسجد درآمد.
با لهجه ای شیرین به همه سلام کرد، حلقه جمع را شکافت، بر دست و روی علی بوسه زد و زانو به زانوی او نشست:
«علی جان! خیلی دوستت دارم. دلیلش هم این است که این شمشیر عزیزم را آورده ام به تو هدیه کنم.»
علی خندید؛ ملیح و شیرین، آنچنانکه دندان های سپیدش نمایان شد.
«دلیل، دلِ توست عزیز دلم! امّا این هدیه ارجمندت را به نشانه می پذیرم.»
پیرمرد عرب، خوشحال شد، دوباره دست و روی علی را بوسید و رفت.
فراوان داشت علی از این عاشقان بی نام و نشان.
شمشیر را لحظاتی در دست چرخاند و نگاه داشت، انگار که منتظر خبری بود یا حادثه ای.
خبر، عباس بود که بلافاصله آمد. هفت یا هشت ساله امّا زیبا، رعنا و بلند بالا. سلام و ادب کرد امّا چشم از شمشیر برنداشت.
علی فرمود: عباس من! دوست داری این شمشیر را به تو هدیه کنم؟
عباس خندید. آرزوی دلش بود که بر زبان پدر جاری شده بود.
«بله، پدر جان! قربان دست و دلتان.»
علی فرمود: بیا جلو نور چشمم!
عباس پیش آمد. علی از جا بلند شد، شمشیر را با وسواسی لطف آمیز بر کمر او بست، او را در آغوش گرفت، بوسید و گریه کرد:
«این به ودیعت برای کربلا.»
***
فضای اطراف شریعه ملتهب شده است. صدای پا و شیهه اسبها و صدای عبور سوارها از لابه لای نخلها، نشان از تجهیز و بازسازی سپاه دشمن دارد.
باید جنبید. باید هرچه زودتر مشک را از آب پر کرد و از این محاصره و مهلکه به در برد. امّا با کدام توان وقتی که هرم آفتاب، رمق بدن را کشیده است و عطش، عبور خون را در رگها دشوار کرده است!؟
امّا...
***
اما پدر در واپسین لحظات حیات، آنگاه که در بستر شهادت آرمیده بود و آخرین وصایای خویش را به اطرافیان می فرمود، ناگهان تو را صدا زد.
تو شتابناک پیش رفتی و در کنار بستر او زانو زدی. پدر همچنانکه خفته بود، دست بر شانه های تو گذاشت و فرمود:
«عباس من! به زودی سبب روشنی چشم من در قیامت خواهی شد. در عاشورا وقتی وارد شریعه شدی، مبادا که آّب بنوشی و برادرت حسین، تشنه باشد.»

نظرات کاربران درباره کتاب سقای آب و ادب

ینی اگه ایم کتاب ۱۰۰ هزار تومن هم باشه ارزش خریدن داره
در 3 سال پیش توسط kim...g98
خیلی کتاب قشنگیه حتما تهیه کنید به قیمتشم می ارزه
در 3 سال پیش توسط mah...f82
ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻛﺘﺎﺑﻲ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻛﻨﻮﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﺒﺎﺱ (ع) ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ.
در 3 سال پیش توسط ami...036
بی نظیر، به معنای واقعی کلمه زیبا نوشته شده بود. واقعا از خوندن کتاب به قدری لذت بردم که کنار گذاشتنش برای لحظه ای، بسیار سخت بود. جای تفکر و تامل بسیار داره، یکبار خوندن این کتاب کافی نیست، عالی
در 3 سال پیش توسط peg...ini
عباس و محبان او ستاره های خدایی را چنگ زده اند
در 2 سال پیش توسط meh...259
این کتابو باید ذره ذره و جرعه جرعه مثل آب نوشید و لذت برد و شاید هم گریست!
در 1 سال پیش توسط noon 0 ghalam
چقدر خوبه که همچین کتاب هایی داریم . عالین
در 1 سال پیش توسط ..... ..
بخدا من حیران ومبهوت این همه زیبایی این کتاب شدم از اینکه حضرت عباس رو اینقدر ظریف و هوشیارانه و شیوا به تصویر کشیدن لذت میبری فقط همش به فکر این بودم نویسنده این کتاب کجاها سیر میکنند و خوشا به سعادت اوخروی مادر بزرگوارشان به خاطر اینهمه هدایتی که توسط فرزندشان صورت میگیرد
در 1 سال پیش توسط فاطمه همتی
عباس علیه السلام و شیعیان و محبانش ستاره های خدایی را چنگ زده تند
در 2 سال پیش توسط meh...259
عالی و دلنشین
در 2 سال پیش توسط ale...mim