فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عقل و احساس

کتاب عقل و احساس

نسخه الکترونیک کتاب عقل و احساس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عقل و احساس

سرگذشت خواندنی دو خواهر، یکی احساساتی و بی‌محابا و دیگری عاقل و خویشتن‌دار. تقابل عقل و احساس در کامیابی‌ها و ناکامی‌های این دو خواهر دو فرجام متفاوت را برای آنها رقم می‌زند. عشق و سودا همواره از دو مجرای عقل و احساس عبور می‌کند و دو نتیجه متفاوت نیز به بار می‌آید...

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عقل و احساس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن مترجم

جین آستین در ۱۶ دسامبر ۱۷۷۵ در استیوِنتن، همپشر، جنوب شرقی انگلستان، به دنیا آمد. او هفتمین فرزند یک کشیش ناحیه بود. در سال ۱۸۰۱ که پدرش بازنشسته شد، خانواده آستین به بث نقل مکان کرد. پدر در سال ۱۸۰۵ از دنیا رفت و جین آستین و مادرش چندبار نقل مکان کردند، تا سرانجام در سال ۱۸۰۹ در نزدیکی التن در همپشر ماندگار شدند. جین آستین در همین محل ماند و فقط چندبار به لندن سفر کرد. در مه ۱۸۱۷ به سبب بیماری به وینچستر کوچ کرد تا نزدیک پزشکش باشد، و در ۸ ژوئیه ۱۸۱۷ همان جا درگذشت.
جین آستین نوشتن را از نوجوانی آغاز کرد. قبل از انتشار آثارش بارها در آن ها دست می برد و بازبینی شان می کرد. چهار رمان عقل و احساس، غرور و تعصب، منسفیلدپارک و اِما به ترتیب در سال های ۱۸۱۱، ۱۸۱۳، ۱۸۱۴ و ۱۸۱۶، یعنی در زمان حیات جین آستین منتشر شدند. رمان های نورثنگر ابی و ترغیب در سال ۱۸۱۸، یعنی بعد از مرگ نویسنده، به چاپ رسیدند. دو اثر به نام های لیدی سوزان و واتسن ها (ناتمام) نیز از کارهای اولیه جین آستین باقی مانده است. او پیش از مرگ مشغول نوشتن رمانی به نام سندیتن بود که قسمت های پراکنده آن در دست است. جین آستین در محیطی نسبتا منزوی زندگی کرد و اوقات خود را بیشتر به نوشتن گذراند. به نظر نقادان، او نبوغی دووجهی داشت: هم طنز قدرتمندی داشت و هم اخلاقیات و روحیات آدم ها را خوب می شناخت. این دو وجه در نوشته های او نیز تجلی یافته است. زندگی اجتماعی و خانواگی محملی است که نویسنده به کمک آن، با ژرف اندیشی، درباره انسان ها و روابط آن ها قضاوت می کند و نظر می دهد.
رمان های جین آستین از پرخواننده ترین آثار در ادبیات جهان اند و حدود دویست سال است که نسل های پیاپی با کشش و علاقه روزافزون رمان های او را می خوانند.
عقل و احساس امروزه مورد توجه خاص نقادان قرار گرفته و محبوبیتی بیش از پیش پیدا کرده است. به عبارت دیگر، هم نزد خواص و هم نزد عوام مقبولیت فراوان دارد. شاهد این مدعا انتشار نقدها و بررسی های جدی و نیز چاپ های متعدد و پیاپی این رمان و تولید فیلم ها و سریال هایی با اقتباس از این رمان است.
عقل و احساس در ۱۷۹۷ ـ ۱۷۹۸ نوشته شد و نویسنده در سال های ۱۸۰۹ تا ۱۸۱۱ بازبینی هایی در آن انجام داد تا برای انتشار آماده اش کند. کتاب در سال ۱۸۱۱ چاپ شد و بعد از بازبینی های جزئی در سال ۱۸۱۳ به چاپ دوم رسید. متنی که مترجم از آن استفاده کرده است نسخه سال ۱۸۱۳ است، اما برای دقت بیشتر به نسخه ۱۸۱۱ نیز مراجعه شده است.
امیدوارم این ترجمه مورد استفاده دوستداران ادبیات قرار بگیرد و دلگرمی مترجم و ناشر برای ترجمه و انتشار دیگر رمان های جین آستین افزایش یابد و فراغت و مجال برای تحقق این برنامه فراهم باشد.
از مدیریت و کارکنان نشر نی که کتاب را به شکل شایسته ای تولید کرده اند و از همه دوستانی که مشوق کار من بوده اند، و بخصوص از خانم رویا رضوانی که متن نهایی را قبل از انتشار خواندند و سبب تصحیح ناهمواری هایی در متن ترجمه شدند، صمیمانه تشکر می کنم.

رضا رضایی
بهار ۱۳۸۴

اکنون که با استقبال خوانندگان، این کتاب تجدیدچاپ شده است لازم می دانم از همه کسانی که با تذکرها و اظهارنظرها و تشویق ها و تکذیب ها مستقیم و غیرمستقیم سبب بهبود متن شده اند تشکر کنم.

رضا رضایی
زمستان ۱۳۸۵

بخش اول

فصل ۱

خانواده دشوود مدت زیادی بود که در ساسکس زندگی می کردند. ملک وسیعی داشتند و خانه آن ها در نورلند پارک بود، وسط ملک شان. چند نسل با آبرو و احترام آن جا زندگی کرده بودند و در آن حوالی همه نظر خوبی درباره آن ها داشتند. صاحب قبلی این ملک مرد مجردی بود که عمر طولانی کرده بود، و در سال های دراز عمر همدمی نداشت جز خواهرش که به امور خانه نیز رسیدگی می کرد. اما این خواهر ده سال پیش از او از دنیا رفت، و اوضاع خانه به کلی عوض شد. پیرمرد برای آن که جای خالی خواهر را پر کند از خانواده خواهرزاده اش، آقای هنری دشوود، دعوت کرد که بیایند در خانه او زندگی کنند. آقای هنری دشوود وارث قانونی ملک نورلند محسوب می شد، و پیرمرد قصد داشت ملک را برای او به ارث بگذارد. در جمع خواهرزاده و همسرش و فرزندان آن ها، پیرمرد به خیر و خوشی روزگار گذراند و علاقه اش به آن ها نیز هرچه گذشت بیشتر شد. آقا و خانم هنری دشوود هم نه صرفا از روی منفعت خواهی بلکه از روی خوش قلبی همیشه به پیرمرد توجه و رسیدگی می کردند، و پیرمرد از آرامشی که در آن سن و سال نیاز داشت بی نصیب نماند. شادی و نشاط کودکان نیز به زندگی اش طعم خاصی می بخشید.
آقای هنری دشوود از ازدواج قبلی اش یک پسر داشت، و از همسر فعلی اش سه دختر. پسر جوان آبرومند منضبطی بود که ثروت کافی از مادرش به ارث برده بود. ثروت مادرش خیلی زیاد بود، و پسر نیز هنگامی که بزرگ شد نصف این ثروت به او رسید. کمی بعد که ازدواج کرد ثروتش بیشتر هم شد. به همین علت، ارث بردن ملک نورلند آن قدر که برای خواهرانش اهمیت داشت واقعا برای او اهمیت نداشت. البته معلوم نبود که وقتی پدرشان ملک را به ارث ببرد چه چیزی نصیب این سه خواهر خواهد شد، اما در هر حال ثروتی که به آن ها می رسید کم نبود. مادرشان چیزی نداشت، و پدرشان هم فقط هفت هزار پوند در بساط داشت؛ آخر، نصف باقی مانده ثروت همسر اولش به نام بچه اش بود و آقای هنری دشوود فقط در زمان حیات از حقوق آن منتفع می شد.
پیرمرد از دنیا رفت. وصیت نامه اش را خواندند، و این وصیت نامه نیز مانند همه وصیت نامه ها هم خوشحالی به بار آورد و هم ناراحتی. پیرمرد نه ناسپاس بود و نه آن قدر بی انصاف که ملک را به خواهرزاده خود ندهد. پیرمرد ملک را به خواهرزاده اش سپرد، اما شرایطی گذشت که نصف ارزش ارث را به باد می داد. آقای دشوود ارث را بیشتر برای همسر و دختران خود می خواست تا برای خودش یا پسر، اما ارث به پسرش و پسرِ پسرش که طفلی چهارساله بود رسید، طوری که خود آقای دشوود دیگر اختیار نداشت برای عزیزترین کسان خود، که بیش از بقیه به رسیدگی نیاز داشتند، از محل سرپرستی ملک یا از محل فروش الوارهای باارزش آن پولی دست و پا کند. همه چیز به نفع همان طفل تمام شد که گه گاه با پدر و مادرش به نورلند آمده و محبت خود را به دل پدربزرگ انداخته بود، آن هم با دلربایی هایی که از کودکان دو سه ساله برمی آید. این کودک با طرز حرف زدن بچگانه اش، با لج بازی ها و کله شقی ها، با خودشیرینی های فریبنده، و با سر و صداهایش توانسته بود کل آن مراقبت و محبتی را که پیرمرد سال های سال از خواهرزاده خود و دختران او دیده بود تحت الشعاع قرار بدهد. پیرمرد البته نمی خواست جفا کند، و برای آن که محبت خود را به این سه دختر نشان بدهد برای هر کدام آن ها هزار پوند پول نقد به ارث گذاشت.
آقای دشوود اول خیلی ناراحت شد، اما چون آدم باروحیه و امیدواری بود فکر کرد که به هرحال سال های سال زندگی در پیش دارد، و اگر قناعت و صرفه جویی کند می تواند از محل عایدات ملک به این بزرگی، که تازه می شود خیلی زود به آن سر و سامان داد، پول قابل توجهی کنار بگذارد و پس انداز کند. اما پولی که این طور ذره ذره جمع می شد فقط یک سال وفا کرد. او بعد از مرگ دایی اش زیاد زنده نماند، و کل ارثی که برای بیوه و دخترهای خود گذاشت، با احتساب ارثیه پیرمرد، ده هزار پوند بود.
به محض این که معلوم شد آقای دشوود دارد از دنیا می رود، دنبال پسرش فرستادند، و آقای دشوود با نهایت تاکید و اصراری که در بستر احتضار امکان داشت به پسر خود سفارش کرد که حقوق و منافع نامادری و خواهرها را رعایت کند.
آقای جان دشوود برخلاف بقیه افراد خانواده زیاد احساساتی نبود، اما در آن لحظه خاص تحت تاثیر سفارش پدر قرار گرفت و قول داد هر کاری از دستش برمی آید برای راحتی آن ها بکند. پدرش با این قولی که گرفت نفس آسوده ای کشید، و آقای جان دشوود هم بعدا سر فرصت فکر کرد که چه کاری برای آن ها از دستش برمی آید.
جوان بدطینتی نبود، مگر این که اندکی سنگدلی و اندکی خودخواهی را بدطینتی تعبیر کنیم. کلاً آدم محترمی بود، چون در انجام وظایف معمول خود اخلاق و نزاکت را مراعات می کرد. اگر زن بهتری گرفته بود شاید محترم تر هم می شد. شاید حتی آدم بهتری می شد. اما موقعی که ازدواج کرد خیلی جوان بود و همسرش را خیلی دوست داشت، و تصادفا خانم جان دشوود هم کاریکاتور زمختی از خود او بود، تنگ نظرتر و خودخواه تر از آقای جان دشوود.
آقای جان دشوود موقعی که به پدرش قول می داد، پیش خودش فکر کرده بود بد نیست به هر کدام از خواهرها سالی هزار پوند بدهد تا امورات شان راحت تر بگذرد. واقعا هم آن لحظه خودش را مرد این کار می دید. تصور چهارهزار پوند عایدی در سال، علاوه بر درآمد فعلی اش، و همچنین نیمه باقی مانده ثروت مادرش، سبب می شد جرئت پیدا کند و خودش را سخاوتمند و دست و دل باز ببیند.... بله، سه هزار پوند به آن ها می دهد: عین بلندنظری و سخاوت است! با این پول کاملاً راحت خواهند بود. سه هزار پوند! می تواند بدون زحمت زیاد چنین مبلغ قابل توجهی را کنار بگذارد.... تمام روز به همین موضوع فکر کرد، تا چند روز بعد هم فکر کرد، و پشیمان هم نشد.
مراسم خاکسپاری تمام نشده بود که خانم جان دشوود بی آن که به مادرشوهر خود خبر داده باشد با کودک و خدم و حشم از راه رسید. نمی شد گفت به چه حقی آمده است؛ از لحظه فوت پدرشوهرش خانه مال شوهرش شده بود. اما، درست به همین علت، بی نزاکتی اش بیشتر توی ذوق می زد. از نظر هر زنی در موقعیت خانم دشوود، حتی اگر احساساتی هم نبود، این رفتار خانم جان دشوود خیلی نامطبوع بود، چه رسد به خانم دشوود که بی غل و غش و احساساتی بود و این نوع بی نزاکتی ها، از هر کس در قبال هر کس، برای همیشه منزجرش می کرد. البته خانم جان دشوود هیچ وقت در خانواده شوهرش محبوبیتی نداشت، اما تا آن موقع فرصتی هم پیش نیامده بود تا به آن ها نشان بدهد که اگر پایش بیفتد چه قدر به حال و روز دیگران بی توجه است.
خانم دشوود از این رفتار زشت ناراحت شد و طوری از عروس خود بدش آمد که به محض آمدن او خواست برای همیشه آن خانه را بگذارد و برود، اما دختر بزرگش با خواهش و تمنا جلوش را گرفت. خانم دشوود هم اول به درست و غلط بودن این کار فکر کرد و بعد به علت عشق و عاطفه ای که به هر سه دختر خود داشت تصمیم گرفت بماند و محض خاطر آن ها هم که شده با برادرشان به هم نزند.
الینور، همین دختر بزرگ تر که حرفش اثر کرده بود، چنان قوه فهم و تشخیصی داشت که با آن که فقط نوزده سالش بود طرف مشورت مادرش قرار می گرفت. او خیلی وقت ها می توانست به مصلحت همه وارد عمل بشود و با روحیه بی آرام و قرار خانم دشوود که گاهی سر از ندانم کاری درمی آورد مقابله کند. الینور بسیار گشاده دل بود، خلق و خوی عاطفی و احساس های تند و تیز داشت، اما می دانست چه گونه مهارشان کند: این نوعی معرفت بود که مادرش هیچ وقت نیاموخته بود و یکی از خواهرها نیز هرگز نمی خواست بیاموزد.
ماریان از بسیاری جهات شبیه الینور بود. احساساتی و باهوش بود، اما همیشه بی صبر و قرار بود. رنج ها و شادی هایش متعادل نبود. بلندنظر، دوست داشتنی و جالب بود: هرچه بگویید بود، اما عاقل و دوراندیش نبود. خیلی شبیه مادرش بود.
الینور نگران احساسات تند و تیز خواهرش بود، اما خانم دشوود خوشش می آمد و به این احساسات میدان می داد. حالا هم به آتش مصیبت و پریشانی در یکدیگر می دمیدند. درد و غم سوگواری خیلی زود بر آن ها غلبه کرد، اما خودشان هم درد و غم را از سر گرفتند، حتی به دنبالش رفتند، و بارها و بارها از نو عزاداری کردند. خود را کاملاً به مصیبت و غم سپردند، و با هر فکر و خیال غم انگیزی که به ذهن شان راه می یافت احساس بدبختی بیشتری می کردند، و حتی به فکرشان نرسید که شاید در آینده تسلا پیدا کنند. الینور نیز به شدت اندوهگین بود، اما هنوز می توانست مقابله کند و خود را سرپا نگه دارد. او توانست با برادرش صلاح و مشورت کند، توانست زن برادرش را موقع ورود بپذیرد و رفتار مناسبی با او در پیش بگیرد، و توانست مادر را نیز به چنین رفتاری وادارد و کاری کند که او هم ظواهر را حفظ کند.
مارگرت، خواهرِ دیگر، دختر خوش خلق و خوش قلبی بود. روحیه رمانتیکی شبیه ماریان داشت، اما هنوز عقل و شعور او را نداشت، و در سیزده سالگی هنوز معلوم نبود که در سال های بعد شبیه خواهرانش می شود یا نه.

فصل ۲

حالا دیگر خانم جان دشوود بانوی نورلند شده بود، و مادرشوهر و خواهرشوهرهایش مهمان محسوب می شدند. با این حال، خانم جان دشوود رفتار مودبانه ای داشت. جان دشوود هم به آن ها محبت می کرد، اما این از آن نوع محبت ها بود که به همه داشت و کاملاً متفاوت بود با محبتی که در قبال خودش، همسرش و کودکش احساس می کرد. حتی، کمی جدی، به آن ها اصرار کرد که نورلند را خانه خودشان بدانند. آن ها هم این دعوت را پذیرفتند، چون خانم دشوود هیچ راهی به نظرش نمی رسید جز این که همان جا بمانند تا روزی بتواند خانه ای در آن نزدیکی ها دست و پا کند.
همه چیز این خانه او را به یاد روزهای خوب گذشته می انداخت، و به خاطر همین هم ماندن شان با روحیه او جور درمی آمد. در ایام شاد کسی شادتر از او نبود، و امید پرشور او به خوشبختی، که خودش عین خوشبختی است، نهایت نداشت. اما با این که شادی اش بی حد و مرز بود در ایام غم چنان خود را به خیالات تلخ دور و دراز می سپرد که هیچ تسلایی نمی یافت.
خانم جان دشوود اصلاً موافق کارهایی نبود که شوهرش می خواست برای خواهرها بکند. به نظر او اگر سه هزار پوند از ارثیه پسر کوچولوی عزیزشان کم می شد عین این بود که پسر کوچولو به افلاس بیفتد. این بود که از شوهرش خواست به این موضوع دوباره فکر کند. چه طور می تواند خودش را راضی کند که از کیسه کودکش، آن هم یگانه کودکش، این همه پول برداشته شود! دوشیزه دشوودها فقط خواهر ناتنی بودند و از نظر خانم جان دشوود اصلاً قوم و خویش محسوب نمی شدند، پس چه طور می توانستند از آقای جان دشوود توقع دست و دل بازی داشته باشند، آن هم پول به این زیادی؟ مثل روز روشن است که بین فرزندان دو همسر یک مرد اصلاً عاطفه ای نمی تواند وجود داشته باشد. چرا می خواهد هم خودش و هم طفلکی هری کوچولو را خانه خراب کند و همه پول های او را پای خواهران ناتنی بریزد؟
شوهرش در جواب گفت: «آخرین تقاضای پدرم این بود که به بیوه اش و دخترانش کمک کنم.»
«مطمئن باش که نمی فهمیده چه می گوید. شرط می بندم که آن لحظه فکرش کار نمی کرده. اگر هوش و حواسش به جا بود امکان نداشت به این فکرها بیفتد و از تو بخواهد نصف ارثیه را از کیسه بچه خودت بذل و بخشش کنی.»
«فانی، عزیزم، به مبلغ خاصی اشاره نکرد، فقط از من خواست کمک شان کنم و بیش از آن که خودش می توانست وسایل راحتی آن ها را فراهم کنم. شاید اگر به عهده خودم هم می گذاشت فرقی نمی کرد. لابد خودش می دانست که من از آن ها غافل نمی شوم. اما چون از من خواست قول بدهم، من هم چاره ای نداشتم جز این که قول بدهم. لااقل آن موقع این طور فکر کردم. خب، حالا که قول داده ام باید عمل کنم. باید برای آن ها کاری کرد، تا روزی که از نورلند به خانه جدیدی بروند.»
«خب، قبول، باشد، کاری برای شان می کنیم، اما لازم نیست که حتما سه هزار پوند به آن ها بدهیم. ببین، پولی که داده شود دیگر برنمی گردد. خواهرهایت ازدواج می کنند و پول هم فاتحه اش خوانده می شود. آه، کاش می شد پول پسر کوچولوی ما برگردد...»
شوهرش خیلی جدی گفت: «بله، خیلی خوب می شد. شاید روزی هری افسوس بخورد که از چنین پولی محروم شده. اگر روزی صاحب خانواده پرجمعیتی بشود این پول خیلی به کارش می آید.»
«معلوم است که به کارش می آید.»
«پس شاید به نفع همه باشد که مبلغ را نصف کنیم. پانصد پوند هم پول کمی نیست!»
«اوه، از سرشان هم زیاد است! توی این دنیا کدام برادر حتی نصف این پول را به خواهرهایش می دهد، تازه به فرض که خواهرهای تنی باشند! این ها که ناتنی اند! اما، خب، تو آدم دست و دل بازی هستی!»
«من نمی خواهم خسّت نشان بدهم. در چنین مواقعی آدم بیشتر بدهد بهتر است تا کمتر. لااقل کسی خیال نمی کند من در حق آن ها کوتاهی کرده ام. خودشان هم بعید است بیش از این توقع داشته باشند.»
«از کجا بدانیم آن ها چه توقعی دارند. ما که نباید به توقعات آن ها فکر کنیم. باید ببینیم تو چه قدر استطاعت داری.»
«همین طور است. فکر می کنم کاری که از دست من برمی آید این است که به هر کدام شان پانصد پوند بدهم. تازه، بدون احتساب این پولی که من می دهم، بعد از مرگ مادرشان هر کدام بیش از سه هزار پوند گیرشان می آید. برای هر زن جوانی پول قابل توجهی است.»
«معلوم است. تازه، به نظر من، به این پول اضافه هم احتیاجی ندارند. ده هزار پوند صاحب می شوند که بین خودشان تقسیم می کنند. اگر شوهر کنند خیال شان راحت می شود و امورات شان می گذرد، اگر هم شوهر نکنند می توانند با بهره ده هزار پوند خیلی راحت سر کنند.»
«همین طور است. به خاطر همین، شاید بهتر باشد تا مادرشان زنده است برای او کاری بکنم. او واجب تر است تا دخترها. منظورم یک جور مقرری سالانه است. نفعش به خواهرهایم نیز می سد. با صد پوند در سال امورات شان می گذرد.»
اما همسرش اول کمی مکث کرد و بعد موافقت نشان داد.
گفت: «خب، باز بهتر از آن است که هزاروپانصد پوند یکجا فاتحه اش خوانده شود. اما اگر خانم دشوود پانزده سال دیگر هم عمر کند به ضرر ما تمام می شود.»
«پانزده سال! فانیِ عزیز من، او به اندازه نصف مبلغ این معامله هم عمر نمی کند.»
«نه، نمی کند. اما ببین، آدم ها اگر مقرری سالانه داشته باشند تا ابد عمر می کنند. تازه، او سالم و سرپاست و هنوز چهل سالش هم نشده. مقرری سالانه یک قضیه جدی است؛ سال به سال باید داد. تمامی ندارد. تو حواست نیست چه کار داری می کنی. من می دانم مقرری سالانه چه گرفتاری هایی دارد. مادر خود من طبق وصیت پدرم باید سه تا مقرری به خدمتکاران پیر زهواردررفته می داد. نمی دانی چه قدر برای مادرم سخت بود. این مقرری ها باید دوبار در سال پرداخت می شد. بعد گرفتاری های تحویل دادن مقرری ها پیش آمد. بعد هم گفتند یکی شان مرده است، که معلوم شد صحت ندارد. مادرم اصلاً حالش بد شد. می گفت با این تعهدات همیشگی، عایدی اش دیگر مال خودش نیست. همه این ها به خاطر کم توجهی پدرم بود، چون اگر پدرم چنین وصیتی نکرده بود همه پول ها در اختیار مادرم قرار می گرفت و هیچ مخمصمه ای هم پیش نمی آمد. این قضایا باعث شد که من طوری از مقرری و این جور چیزها بدم بیاید که مطمئنم دیگر هیچ وقت خودم را در موقعیتی قرار نخواهم داد که مجبور شوم به کسی مقرری بدهم.»
آقای دشوود در جواب گفت: «بله، این جور پول دادن های سالانه آدم را اذیت می کند. به قول مادرت، پول آدم دیگر مال خودش نیست. چه لطفی دارد که آدم مجبور باشد مرتب سر موعد مقرر از این جور پول ها بدهد؟ استقلالِ آدم از بین می رود.»
«صددرصد. آخرش هم کسی نمی گوید دستت درد نکند. خیال شان تخت می شود، تو هم فقط کاری را که توقع دارند می کنی، و هیچ تشکری هم در کار نخواهد بود. من اگر جای تو بودم، هر کاری که می کردم کلاً به اختیار خودم می کردم. خودم را مجبور نمی کردم سال به سال به آن ها پول بدهم. شاید بعضی سال ها نشود از خرج و مخارج خودمان صد پوند یا حتی پنجاه پوند کنار بگذاری.»
«به نظرم حق با توست، عزیزم. بهتر است مقرری ثابت در کار نباشد. اگر گه گاه چیزی بدهم بیشتر به کارشان می آید تا مقرری سالانه، چون اگر پشت شان به مقرری گرم باشد فقط ریخت و پاش زندگی شان بیشتر می شود و آخر سال حتی یک پشیز هم برای شان نمی ماند. بله، این بهتر است. اگر گاه گدار پنجاه پوند بدهم هیچ وقت دغدغه پول نخواهند داشت، و تازه به قول خودم هم کاملاً عمل کرده ام.»
«حتما این طور است. راستش من ته دلم مطمئنم که پدرت اصلاً منظورش این نبوده که تو پول به آن ها بدهی. مطمئنم منظورش یک جور کمک معقول بوده. مثلاً یک خانه جمع و جور و راحت برای آن ها پیدا کنی، کمک کنی اسباب کشی کنند، گاهی ماهی و گوشت برای آن ها بفرستی، و از این جور چیزها، تازه هر چیزی توی فصل خودش. روی زندگی ام شرط می بندم که منظورش چیزی بیش از این ها نبوده. اصلاً اگر غیر از این بود خیلی عجیب و نامعقول بود. جناب دشوودِ عزیز، فکر کن نامادری ات و دخترهایش با بهره هفت هزار پوند چه زندگی راحتی خواهند داشت. این غیر از آن هزار پوندی است که هر کدام از دخترها دارند و پنجاه پوند در سال گیرشان می آید. برای خرج و مخارج شان هم می توانند از همین محل به مادرشان پول بدهند. روی هم پانصد پوند در سال پول دارند. مگر چهار تا زن بیش از این چه می خواهند؟ خرج و مخارج که ندارند! کارهای منزل شان هم که چیزی نیست. نه کالسکه می خواهند، نه اسب. خدمتکار هم لازم ندارند. کسی پیش آن ها زندگی نمی کند، اصلاً خرج و برج ندارند! فکرش را بکن، چه قدر راحت سر می کنند! پانصد پوند در سال! اصلاً نمی توانم تصور کنم که حتی نصف این پول را بتوانند خرج کنند. بی خودی فکر نکن که باید بیشتر از این به آن ها بدهی. آن ها باید به تو پول بدهند.»
آقای دشوود گفت: «مطمئنم حق با توست. حتما منظور پدرم چیزی بیشتر از این هایی که گفتی نبود. الآن دیگر برایم مثل روز روشن است، و من با این کارهایی که تو گفتی و با این لطف و کمک هایی که تو گفتی کاملاً به تعهد خودم عمل می کنم. وقتی مادرم به منزل دیگری رفت من هر کاری از دستم بربیاید برای راحتی اش می کنم. بد نیست کمی خرت و پرت و اسباب و اثاث هم بدهیم.»
خانم جان دشوود گفت: «البته. اما یک چیز را هم باید در نظر گرفت. وقتی پدر و مادرت به نورلند آمدند اسباب و وسایل استنهیل را فروختند اما تمام چینی ها و ظرف و ظروف ها و رخت و پرده ها را نگه داشتند، حالا هم این ها مانده برای مادرت. به خاطر همین، وقتی به خانه جدیدش برود کم و کسری ندارد.»
«این هم نکته مهمی است. ارثیه باارزشی است! اگر بعضی از این ظرف و ظروف ها مال ما می شد خیلی خوب بود.»
«بله. و آن سرویس چینی صبحانه خیلی قشنگ تر از آن است که مال این منزل باشد. آن قدر قشنگ است که جایش توی منزلی نیست که آن ها وسعش را داشته باشند. ولی، خب، باشد. پدرت فقط به فکر آن ها بود. این را هم بگویم که تو هیچ دینی به پدرت نداری، هیچ وظیفه ای در قبال خواست های او نداری، چون می دانیم که اگر از دستش برمی آمد همه دنیا را برای آن ها ارث می گذاشت.»
این حرف ها جواب نداشت. باعث شد آقای دشوود برای فکرهایی که از قبل هم در سر داشت تصمیم مناسب بگیرد. سرانجام هم به این نتیجه رسید که حتی اگر وجهه خوبی هم نداشته باشد باز دلیل نمی شود که برای آن زن بیوه و بچه های پدر خود بیش از آن که همسرش گفته بود مایه بگذارد.

نظرات کاربران درباره کتاب عقل و احساس

من هنوز کتاب رو تموم نکردم ولی تا اینجا که خوندم خیلی قشنگ بود
در 3 سال پیش توسط neg...tam
داستانی که هرگز از خوندنش پشیمون نمیشم.
در 3 سال پیش توسط کتیبه سپید
داستان جذابی بود. البته باید آن را در فضای انگلستانِ عصر رمانتیک خواند تا بیشتر درک شود. رمانتیسم در واقع شورشی علیه کلاسیسم بود و البته دیری نپایید که تسلیم واقعیت تلخ عصر اضطراب شد. به هرحال مدرنیته پس از گذار از عصر نئوکلاسیک و رمانتیک، به دوره رئالیسم پا گذاشت و پس از گذار از دوره های مختلفی در نهایت عرصه را به پست مدرنیسم و آشفتگی های خاص خود واگذاشت.
در 1 سال پیش توسط فاطمه مصطفایی
ترجمه اش عالیه
در 3 سال پیش توسط neg...i21
این کتاب رو باید قبل از ۲۰ سالگی خوند
در 2 سال پیش توسط san...umi
کلا کتاب های جین آستین اولاش قشنگه بعدش یکنواخت و بی مزه میشه
در 2 سال پیش توسط hs....222
کتاب جالبیه
در 2 سال پیش توسط مریم بانو
اولش خیلی خوب بود. ولی خسته کننده شد نتونستم تمومش کنم با همه جنگی ک با خودم داشتم. به هیچ جا نمیخواست برسه انگار!
در 6 ماه پیش توسط بهناز یوسفی
این عالیه.من خیلی دوستش دارم.قدرت نوسندگی جین آستین میتونه احساسات خواننده رو در دست بگیره و حس دلخواه رو فورا القا کنه.
در 1 سال پیش توسط shailin
اینو خیلی وقت پیش خوندم. یادمه یه هفته طول کشید تا بخونمش! اوایل کتاب عالی و دلنشین ولی هرچی جلوتر میره سرد و یکنواخت و حتی قابل پیش‌بینی میشه! شاید خصیصه ی اصلی کتابهای جین آستین همین باشه. مثل اِما،غرور و تعصب و.... ! شایدم داستان به اقتضای زمان زندگی نویسنده ست. نمیدونم! ولی پیشنهاد نمیکنم
در 4 ماه پیش توسط mddr m