
نگاهم به توحید که گوشه اتاق در خودش جمع شده، میافتد. نفسهای منظمش نشان از خواب عمیقی میدهد که او را به رؤیای هفت پادشاه برده است. با خاطری مکدر و گلویی که از شدت سرکوب بغضهای سر باز نکرده به دردی جانکاه دچار شده است، نگاهم را از او میگیرم.
آهی میکشم و به باتلاق کثیفی که این روزها به اسم زندگی در آن نفس میکشم، فکر میکنم. بدبختی که شاخ و دم ندارد! این غول سیاه بیحیا و سرکش که مقابلم ایستاده و پاشنهاش را روی شاهرگ نفسهایم گذاشته و پوزخند تحویلم میدهد، خود بدبختی است. اصلا خود سیاهبختی است!
بغض کرده، سر روی زانوهایم میگذارم و زیر لب با خدایی که سیاههای بلند بالا از مصیبت و درد در کاسهام گذاشته، درددل میکنم.
چند قطره اشک درشت و سمج، خودشان را از لای پلکهای روی هم قرار گرفتهام، رد میکنند و به سرعت مسیر گونه تا چانهام را به پیست سقوط تبدیل کرده و در نهایت، روی زانوهای در آغوش جمع شدهام، فرود میآیند.
با شنیدن صدای خسخس توحید، آهسته و با اکراه چشم باز میکنم. توحید سرش را بالا میآورد و نگاه مخمور و گیجش را به من وصله میزند.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۳۸ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 549 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | افسانه نوروزی |
| ناشر | آترینا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۴/۰۲ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |