فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آوسنه بابا سبحان‌

کتاب آوسنه بابا سبحان‌

نسخه الکترونیک کتاب آوسنه بابا سبحان‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آوسنه بابا سبحان‌

این داستان از مجموعه کتاب‌های محمود دولت‌آبادی است که با نام «کارنامه سپنج» شناخته می‌شود. «کارنامه سپنج» در فاصله پانزده سال (از دهه 40 تا نیمه دهه 50) نوشته شده و طی سال‌های گذشته توسط ناشران مختلف به چاپ‌های مکرر رسیده است. این مجموعه شامل کتاب‌هایی با نام‌های گاواربان، باشبیرو، از خم چمبر، عقیل عقیل، دیدار بلوچ، بیانی و هجرت، گلدسته و سایه‌ها، ادبار و آینه، آوسنه بابا سبحان است. در چاپ جدید مجموعه، کتاب دیگر دولت‌آبادی با عنوان «آن مادیان سرخ‌یال» هم به آن افزوده و یک سری داستان از نویسنده رمان‌ «کلیدر» در اختیار علاقه‌مندان گذاشته شده است. نکته مهم درباره داستان‌های کارنامه سپنج این است که دولت‌آبادی از جمله نویسندگانی بود که در دهه‌های 40 و 50 خونی تازه در رگ‌های ادبیات و فرهنگ ایران جاری کردند و امروز خوانش داستان‌ها و نمایشنامه‌هاشان، ما را با یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین دوره‌های ادبیات نو ایران آشنا می‌کند. موضوع بیشتر این داستان‌ها، درگیری انسان ایرانی با مقوله زمین و زمینداران و قوانین دولتی پس از انقلاب سفید شاه است. دولت‌آبادی چندی پیش در مصاحبه‌ای با روزنامه شرق درباره همین مجموعه گفته بود: «این داستان‌ها در دوره‌ای از زندگی من نوشته شده‌اند که جا و مکانی برای نوشتن‌شان نداشتم و تقریبا همه‌شان را در قهوه‌خانه‌های تهران و عمدتا در قهوه‌خانه وطن - کنار ورودی سینما سعدی - می‌نوشتم از صبح تا نهار بازار، که قهوه‌خانه شلوغ می‌شد. وقتی پول دیزی نداشتم پا می‌شدم می‌رفتم بیرون و با خلوت‌شدن قهوه‌خانه برمی‌گشتم آنجا و می‌نشستم پشت همان میز کوچک ته آن باریکه. زمستان‌ها هم پشت به دیوار گرم مطبخ می‌دادم تا بدنم جان بگیرد. یادم هست داستان «گاواربان» را در قهوه‌خانه نبش خیابان کوشک به پایان رساندم. پس چنین داستان‌هایی از صمیمیت خاصی برخوردار باید باشند...»

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آوسنه بابا سبحان‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

باباسبحان به لب بام نگاه کرد. آفتاب رفته بود. برخاست، خاکهایی را که به خشتک تنبانش نشسته بود تکاند و به طرف گودال رفت. دو تا بوته خاری را که لب گودال افتاده بود برداشت روی پشته خار پراند و به طویله رفت. آخور را پاکیزه کرد، یک غربال کاه و یک بادیه جو توی آخور ریخت و از طویله بیرون آمد. به طرف چاه آب رفت، پشته کلخچ را از دهنه چاه برداشت، خاری را که به زیر ناخنش فرو رفت بیرون آورد و دلو را به چاه انداخت، یک دلو آب بالا کشید وباز پشته را سر چاه گذاشت. آب دلو را به آفتابه ریخت و آفتابه را آماده لب گودال گذاشت. کمرش را باد گرفت، به زحمت راست شد، خودش را از لب گودال پس کشید، به دیوار تکیه داد و خوش خوشک پای دیوار نشست. مرغها به لانه شان خزیدند و بابا سبحان فکر کرد وقتی که برخیزد خشت درِ لانه را بگذارد.
شوکت آمد. روی پاهایش بند نبود. کوزه را به کنج دیوار تکیه داد، پای کوزه نشست و دست روی شکمش گذاشت. رنگش سفید شد و نفسش به شماره افتاد. بابا سبحان برخاست، خشت را جلو لانه مرغها گذاشت و به طرف عروسش رفت:
ــ چه خبرته دختر؟
شوکت لبهایش را جوید:
ــ هیچی، سر حوض شلوغ بود.
بابا سبحان بغل کوزه نشست، به رنگ و روی شوکت نگاه کرد و گفت:
ــ تقصیر خودته عموجان. من که از آوردن یک کوزه آب دریغ نمی کنم. تو خودت نمی تونی آروم بنشینی. جنب و جوش زیادی برای تو خوب نیست؛ تو دیگر حالا دو نفری. باید به قدر دو نفر مراقب خودت باشی. از فردا دیگر خودم میرم پی آب. کار، من و تو چه توفیری می کنه؟ حالا بهتر شدی؟
شوکت نفس بلندی کشید، آب دهنش را قورت داد و دستش را به دیوار گرفت که برخیزد:
ــ یک کمی.
بابا سبحان گفت:
ــ میخوای یک پر زیره سیاه با نبات برات دم کنم بخوری؟ یام میخوای برم پی مادرت؟ ها؟
شوکت گفت:
ــ نه، نه. خودش خوب میشه. حالا خودم دوا دم می کنم. نمیخوا.
به اتاق رفت و لامپا را از لب تاقچه برداشت که گیرا کند.
بابا سبحان بزغاله را از لب تنور پایین کشید، سر به طویله داد و پرسید:
ــ تو که بیرون بودی صدای اذان را شنیدی؟
شوکت از اتاق گفت: «نه».
بابا سبحان کوزه را برداشت به طویله برد، آبش را به تغار ریخت و بیرون آمد، سرش را پایین انداخت و به طرف دالان رفت:
ــ تا سماور جوش بیاد من میرم یک راه آب بیارم.
شوکت گفت: «حالا که کوزه آب داره.»
بابا سبحان گفت: «خالی اش کردم توی تغار.» و رفت.
شوکت پای در یله شد. سرش گیج بود؛ دلش شوری می شد، چشمهایش سیاهی می رفت و شیرینی درد را در همه رگ و پی ش حس می کرد. دیگر آن قدرها به ماهش نمانده بود. حتی از بیست وپنج روز هم کمتر. و او روز می شمرد. پسر بود؟ ان شاءِاللّه. صالح که گفته بود «هر چه باشد قدمش روی چشم». شوکت هم جوری لباس دوخته بود که زیبنده هر دو باشد. پسر و دختر. می شد که دو تا باشند؟ مادرش گفته بود «کمتر زنی شکم اول دوقلو به دنیا آورده» و شوکت خندیده بود.
درد کم شد. شوکت راحت نفس کشید، گوشه های چشمش را خشک کرد، استکان نعلبکی ها را دستمال کشید، توی سینی چید و به دم در آمد. خانه در غروب غرق شده بود. از کوچه ها، از دشت واز دور آبگیر همهمه ای گنگ و سبک همراه با صداهایی شناس به گوش می رسید: عرکشیدن گاو، شیهه مادیان، برخورد سم قاطر، درای گوسفند، غریو مرغابی و نعره یک مرد.
رعیت از دشت به رباط باز می گشت.
در صداکرد و شوکت چشم به دهنه دالان دوخت. صالح بود. قدِ کشیده و خمیدگی شانه هایش از دور مشخص بود. خر سیاه از گودال گذشت و به طویله رفت. صالح دنبالش دوید، خورجین را برداشت و از طویله بیرون آمد:
ــ حرومی انگار کوه کنده. طاقتش نیست خورجین از روش وردارن.
شوکت جلو در ایستاده بود:
ــ خدا قوت!
صالح خورجین را انداخت:
ــ خدا نگهدار. دلت چطوره؟
ــ خوبه. گاهی میگیره، گاهی یله میده.
صالح به طرفش رفت.
ــ قرص میگیره، یا نه، شوخی شوخی می کنه؟
شوکت نمی خواست شویش را دلواپس کند. گفت:
ــ شوخی شوخی می کنه.
صالح جلو پای شوکت ایستاد، گوش روی شکم او گذاشت؛ یک لحظه ماند و لبخند شیرینی به ته صورتش دوید:
ــ باید کره جلبی باشه؟!
شوکت کلاه شویش را برداشت، آن را محکم روی کاکلهایش کوفت و گفت:
ــ به خودت رفته، بیا تو.
سرآستین صالح را گرفت و کشید.
صالح گفت: «دست و بالم را بشورم» و به طرف چاه آب رفت.
شوکت لامپا را آورد، بیخ چارچوب در گذاشت و گفت:
ــ بابا سبحان برا همه آب ورکشیده.
صالح گفت:
ــ بیچاره پیرمرد. بیکاری آزارش میده؛ حالا کجا رفته؟ لب استخرکه انگار نبود؟
شوکت گفت: «کوزه را خالی کرد و رفت آب بیاره.»
صالح گفت:
ــ مگه تو کجا بودی که او را با نیم من ریشش راهیِ سر آب کردی؟
شوکت آفتابه را از دست صالح گرفت، آستین پیراهن او را بالا زد و گفت:
ــ مگه من گفتم بره آب بیاره؟ خودش آروم نمیتونه بگیره. وگرنه من که هر جوری بود رفتم و کوزه ام را آب کردم آوردم.
صالح نرم شد. به چرکابهایی که از نوک انگشتهایش می چکید نگاه کرد و گفت:
ــ پس دیگر آب می خواست چی کار؟
شوکت گفت:
ــ خوب آبی را که من آورده بودم برد تو تغار خر خالی کرد.
صالح گفت:
ــ این را دیگر به اش میگن شوبازی. آدم با دوشش بره از حوض آب بیاره و تو تغار خر خالی کنه که روزی سه کش از لب آب رد میشه! کم کم داره عقل از سرش میپره.
قبضه ای آب به صورتش زد، پوف کرد، گوشه چشمهایش رامالید وگفت:
ــ دیگه نگذاریش کوزه دوشش بگیره بره لب آب. خوبیت نداره. مردم به اش میخندن.
شوکت آفتابه را روی دستهای صالح خالی کرد و گفت:
ــ خودت به اش بگو. او که حرف من را گوش نمی کنه. میگه تو دیگر دو نفری؛ نباید کارای سنگین بکنی. بعدش هم، اصلاً او از بیکاری به عذابه. صبح تا شام دم لانه مرغا روبه آفتاب نشسته س و ناخنای پاش را نگا می کنه.
صالح گفت:
ــ حقم داره پیرمرد. کسی که عمرش را تو صحرا گذرانده براش ناگواره که از بام تا شام کنج خانه بنشینه و به مرغا ارزن بده.
شوکت گفت:
این بزغاله ام که براش بلا شده. نمیگذاره به موی رشتنش برسه اقلاً.
صالح گفت:
ــ دیگر دو سالی میشه که دست به کار صحرا نزده، ها؟
شوکت گفت:
ــ کارای خانه رم می کنه. اما دلش راضی نیست. کسرشانش میدونه. تو هم که مانعشی بیایه بیابون اقلاً براتون یک کتری چای جوش بیاره.
صالح گفت:
ــ با او کمر عیبناکش بیایه بیابون چای جوش بیاره یا حواس من و او بچه را پریشون کنه؟
شوکت گفت: «از همین که عیبناکه به عذابه.»
صالح از لب گودال برخاست، سرش را تکاند، پشتش راخم کرد و به اتاق رفت. صورتش را که با گوشه پرده پاک می کرد گفت:
ــ پس او ننه تو چیکاره س؟ کسرشانشه یک کوزه آب برای خانه دخترش بیاره؟
شوکت گفت:
ــ تو را خدا صالح. انگار او از خودش کار نداره که دم به ساعت بیایه کار خانه من را بکنه.
لامپا را نزدیک سماور، توی سینی گذاشت.
صالح کنار دیوار یکزانو نشست، کف دستش را زمین گذاشت، بازویش را ستون کرد و گفت:
ــ بریز یک پیاله چای، بریز. او رخت و لباس کرورکرور جهود و نصا را میشوره، اما به ما که میرسه انگار به خدا میرسه. خانمی هاش را میاره اینجا.
شوکت گفت:
ــ زیره سیاه دم کردم. میخوای از او یک استکان بخور.
صالح موهایش را از روی چشمش پس زد، استکان چای را جلوش کشید و به شوخی گفت:
ــ طوریم نیست که زیره بخورم.
شوکت خجالت کشید و گفت:
ــ زیره سیاه را همه می خورن؛ پس کو مسیب؟
ــ بچه ها داشتن لب استخر ترنا بازی می کردن، اون جا ماند.
شوکت گفت:
ــ باز الان دعواش میشه و سروکله خونی میاد.
صالح استکان خالی را زیر شیر سماور گذاشت و گفت:
ــ دلش تنگه. از صبح تا غروب یکسره مثل خر کار می کنه. غروبم اگر بخوام حبسش کنم که...
شوکت لبخند زد و گفت:
ــ یک چیزی میخوام بگم.
ــ ان شاءِاللّه که خیره.
ــ خوب، بگو.
شوکت مکث کرد، بعد گفت:
ــ ان شاءِاللّه گوش شیطون کر، بعد که بچه ات به خیر و خوشی دنیا آمد بریم مشهد. همه مان، بابا سبحان و مسیبم.
صالح خندید و گفت:
ــ خیال کردم چی میخوا بگه! گوش شیطونم که کر نباشه نمی توانیم بریم قوم جان.
ــ از خرجش می ترسی؟
ــ نه از خرجش. تا اون وقت ما غرق گندم کاری ایم.
ــ حالا دو ساله که پشت گوش میندازی. خوبه که خودت نذر کردی.
ــ نمیشه که کارم را ول کنم و پی نذر برم که، خوب بالاخره یک روز میریم. امام که از جاش فرار نمی کنه.
شوکت گفت:
ــ پس ما کی می توانیم چار روز از این قال بیرون بریم؟ یک فصل که فصل کشته. یک فصلم که فصل درو! بعدش هم که پالیز و پنبه س. بعدش هم که هزار کار دیگه.
صالح گفت:
ــ ان شاءِاللّه سال دیگر همین موقع. که بچه هم یک هوا جان گرفته باشه. تو هم سرحال و قبراق باشی، من هم تا آن وقت شاهی صناری جمع کنم و یک ده روزی راه بیفتیم به سیاحت و زیارت. شاید بابا سبحان و مسیبم بردیم.
صدای پا آمد. صالح به بیرون نگاه کرد. باباسبحان بود. کوزه را بغل گرفته بود و نفس نفس می زد. با احتیاط از کنار گودال گذشت، کوزه را به دیوار تکیه داد و به دم در آمد. دستش را به چارچوب در گرفت، سرش را به اتاق برد و با چشمهایش آن را وارسی کرد:
ــ آمدی؟
صالح گفت: «سلام علیکم.»
ــ چه دیروقت؟
ــ خوب دیگر، دیرراه افتادیم. توراهم مسیب یک کمی معطل کرد، دیرتر رسیدیم.
ــ حالا کو مسیب؟
ــ لب آوگیر، از آنجا رد شدی ملتفتش نشدی؟
ــ مگه آنجا یکی دوتا آدم هست که من ملتفت او بشم؟ پنجاه تا آدم مثل بره بزغاله ریختن میان هم و معلوم نیست چی کار دارن می کنن. اویم با این چشمای من که کرایه میخوان تا جلوشان را ببینن.
صالح گفت:
ــ دارن پادشاه وزیر بازی می کنن.

نظرات کاربران درباره کتاب آوسنه بابا سبحان‌

خیلی بد اعصابم و خراب کرد دانلود نمیشه
در 11 ماه پیش توسط معصومه کامران
لذت بردم ..اگرچه تلخ بود
در 1 ماه پیش توسط بهاره کیخایی