فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مهمانسرای دو دنیا

کتاب مهمانسرای دو دنیا

نسخه الکترونیک کتاب مهمانسرای دو دنیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۷۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مهمانسرای دو دنیا

«مهمانسرای دو دنیا» حکایتی پر رمز و راز، شگفت‌انگیز و غافلگیرکننده است که در فضایی میان رؤیا و واقعیت، مرگ و زندگی، کمدی و تراژدی اتفاق می‌افتد.

  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مهمانسرای دو دنیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت ها

ژولین پورتال Julien Portal
راجاپورِ غیب آموز: Radjapour
دکتر س...: Docteur S...
رئیس دِلبِک Delbec
لورا: Laura
ماری: Marie

مرد جوان سفیدپوش (نقش صامت)
زن جوان سفیدپوش (نقش صامت)
دکور واحد

نخست صدای عجیبی به گوش می رسد مثل صدای جریان تند هوا... آدم احساس می کند که این باد سهمگین قادر است در سر راهش همه چیز را در خود فروکشد و بر روی بال های نفس هایش همه چیز را با خود ببرد: انسان، کشتی، خانه... زوزه ها زیادتر می شود، پر دامنه تر می گردد، تبدیل به فریاد می شود، غیرقابل تحمل می شود و سپس در چند ثانیه ناپدید می گردد. با آخرین زمزمه هایش صدای آسانسوری را می شنویم که متوقف می شود. صحنه روشن می شود. سالن پذیرش یک مهمانسرا. در زیر نوری ملایم و مصنوعی، سالن راحت و بی تجملی دیده می شود، و مانند آن چه در تمام سالن های پذیرش مرسوم است مبل ها دور میزهای کوتاه چیده شده است و پیشخوانی ــ که فعلاً کسی پشت آن نیست ــ دیده می شود. مشتری های احتمالی به دو راهرو رهنمون می شوند که به اتاق ها منتهی می گردد و با دو حرف «الف» و «ت» مشخص شده است. چراغ روشن بالای آسانسور نشان می دهد که کسی دارد از راه می رسد. صدای زنگ آسانسور به گوش می رسد و در آسانسور باز می شود. ژولین مرد هنوز جوانی که بارانی به رنگ روشن به تن دارد گیج و منگ مثل این که ضربه ی روحی به او وارد آمده باشد نمایان می شود که با یک دست سرش را می خاراند و با دست دیگر به دیوارهای آسانسور تکیه داده است. پیشانیش را می مالد و سپس نیرویش را جمع می کند و از در آسانسور خارج می شود. قدم هایش مردد است انگار که به دلیل تصادفی تعادلش را از دست داده است. لحظه ای به دور و برش می نگرد سپس به طرف پیشخوان پذیرش می رود. بلافاصله کارمند بلندقامت سفیدپوشی ظاهر می شود و با مهربانی به او لبخند می زند. ژولین به پیشخوان پذیرش تکیه می دهد.

ژولین: من کجا هستم؟

به جای جواب مرد آرام کلیدی به طرفش دراز می کند که ژولین می گیرد.

ژولین: حق با شماست. بهتره برم استراحت کنم.

مرد اشاره ای می کند. زن سفیدپوشی مانند او چابک و بی صدا ظاهر می شود و به طرف ژولین می رود. انگار زن بی صدا چیزی گفته است چون ژولین جواب می دهد:

ژولین: بله چمدون دارم، تو ماشینمه ولی... (در جیب بارانیش دنبال کلید می گردد و پیدا نمی کند. با ناامیدی) مهم نیست... بعدا ترتیبشو می دیم...

کارکن بازویش را می گیرد و او را به طرف راهروی الف می برد. ناگهان ژولین می ایستد و برمی گردد.

ژولین: لابد باید اسمم رو بدونین... واسه این که اگه کسی کارم داشت...

مرد جوان دفتر مهمانسرا را نشانش می دهد.

ژولین: اِ... اسمم رو وارد کردین... خب... (به نظر کمی غافلگیر و معذب می رسد...). آره حق با شماست، می رم استراحت کنم...

کارکن مهمانسرا محکم او را نگه می دارد. با هم از راهروی الف بیرون می روند. در این هنگام از راهروی ت دو نفر ظاهر می شوند. راجاپورِ(۱) غیب آموز که لباس منزل ابریشمی بر تن دارد، به سالن هتل نگاه می کند.

غیب آموز: نگفتم یه تازه وارد داریم؟!

رئیس دنبالش می رود. مردی است با چهره ای جدی، مقرراتی، و مانند آدم هایی که برای خودشان خیلی احترام قایلند با دقت و وسواس ولی ساده لباس پوشیده است.

رئیس: نه بابا من که چیزی نشنیدم.
غیب آموز: معلومه. بس که گوشتون سنگینه.
رئیس: (بهش برخورده است.) ببخشید؟
غیب آموز: حالا معلوم می شه. (به طرف کارمند پذیرش برمی گردد.) رافائل(۲) کسی اومده مگه نه؟

مرد جوان لبخند می زند.

غیب آموز: (آن را به نشانه ی تایید می گیرد.) بله. پس درست به نظرم رسیده بود.
رئیس: (متعجب) شما رافائل صداش می کنید؟ من بهش می گم گابریل.(۳)
غیب آموز: و اون جوابتون رو می ده؟
رئیس: معلومه.
غیب آموز: پس هر دومون حق داریم.
رئیس: معلومه که نه. (به طرف پذیرش برمی گردد.) گابریل اسم شما رافائله یا گابریل؟

مرد جوان بدون بیان کلمه ای ناپدید شده است.

غیب آموز: (می نشیند.) چرا نمی تونین تحمل کنین که هر دومون حق داشته باشیم؟
رئیس: خب برای این که من یه چیزی می گم و شما یه چیز دیگه.
غیب آموز: خب که چی؟
رئیس: حقیقت مسلما یا اینه یا اون و نه هر دو. یا این که... یا این که حق با شماست و من اشتباه می کنم، یا این که من حق دارم و شما اشتباه می کنید.
غیب آموز: حقیقت شما نمی تونه حقیقت منو بپذیره؟
رئیس: مسلما نه.
غیب آموز: می فهمم... یه کم مثل قضیه ی زن شوهرداره. نمی شه تقسیمش کرد.
رئیس: من که زنم رو با هیچکی تقسیم نکردم.
غیب آموز: حرفتون رو باور می کنم، حالا به خصوص، از وقتی که دیشب عکسش رو نشونم دادین.
رئیس: (بهش برخورده است.) ببخشید؟
غیب آموز: (مثل وقتی که کسی با یک آدم کر حرف می زند تکرار می کند.) دیشب عکسش رو بهم نشون دادین!
غیب آموز روزنامه اش را باز می کند و شروع به خواندن می کند. رئیس هم چنان به صحبت ادامه می دهد.
رئیس: امروز دکتر س... را دیدین؟ (غیب آموز می خواهد جواب دهد.) من که هنوز ندیدمش. امروز صبح رسما تقاضا کردم ببینمش ولی هنوز جوابی ندادن. چه طور می شه با مردم این طوری رفتار کرد؟ نه تو رو خدا جواب بدین. (غیب آموز می خواهد جواب دهد.) آخه این چه بساطیه! با این حال از هر کدوممون پرونده ی جامع و کاملی در اختیار دارن. دکتر س... باید بدونه با کی طرفه. اصلاً فکر می کنین این دکتر صلاحیت داره؟ (غیب آموز می خواهد جواب دهد.) واقعا که تو این دوره زمونه دیگه دکترها عقل سلیم ندارن، مثل غازِ جشن کریسمس شکمشون رو از علم و دانش پر می کنند اما اصل کاری رو یادشون نمی دن که همون ادب و نزاکت و عرفه. با این پزشکی جدید دیگه با آدم های باسواد و با فرهنگ سروکار نداریم، بلکه گرفتار آدم های وحشی شدیم که فقط یه اطلاعاتی در اختیار دارن و بس. با من موافق نیستین؟ (غیب آموز دهانش را باز می کند که جواب دهد.) خب از این نسل گَندیده چه انتظاری می شه داشت؟ هیچ وقت طعم گرسنگی و سرما رو نچشیدن، جنگ ندیدن، از بدو تولد ماتحتشون رو تو ناز و نعمت و حلوا گذاشتن، خب دیگه نتیجه ش هم همین میشه!
غیب آموز: آقای رئیس از جواب هایی که به سوالاتتون می دم کیف می کنین؟
رئیس: ببخشید؟
غیب آموز: (انگار که رئیس کر است.) جواب هام رو می پسندین؟
رئیس: چی واسه خودتون می گین؟ از مصاحبت شما خیلی لذت می برم ولی وقتی دارم باهاتون حرف می زنم ساکت شین.
غیب آموز آهی می کشد و روزنامه اش را برمی دارد.
غیب آموز: یه وقت صدای روزنامه مزاحمتون نباشه؟
رئیس: ببخشید؟

در این هنگام ماری(۴) وارد می شود.

ماری: چهار دفعه تختم رو جمع کردم، پنج دفعه دستشویی رو سابیدم، چروک پرده ها رو گرفتم، واللّه دیگه نمی دونم چه بلایی سر خودم بیارم. شما خرده کاری نداری؟ پس دوزی لباستون واز نشده؟
رئیس: (سعی می کند مکالمه را عادی کند.) خانم، دکتر س... شما رو پذیرفته؟
ماری: نه، در حالیکه خواسته بودم منو ببینه.
رئیس: باورنکردنیه! یه جوری رفتار می کنن انگار که کلفَتیم!
غیب آموز: (هراسان) آقای رئیس!
ماری: (مشعوف) این آقاهه اشتباه نکرده، من راستی راستی کلفتم!
رئیس: عجب!
غیب آموز: آقای رئیس این جا کسی توصیه ی مخصوص نشده.
رئیس: لابد منظورتون برابری انسان هاست؟ این مرض جمهوری مثل جزام همه جا رو گرفته. دیگه اصلاً معلوم نیست کی به کیه. ارزش آدم ها دیگه اصلاً اهمیتی نداره.
غیب آموز: از نظر من اون چه ارزش آدم رو می سازه آدم بودنشه نه چیز دیگه.
رئیس: چه مهملاتی! اونم از اون مهملات خطرناک!
ماری: (به غیب آموز) آقا راست می گه: آدم که نمی تونه یه کلفت رو با یه رئیس مقایسه کنه.
رئیس: بله می بینید! حتا اونم می دونه! و خانم عزیز از نظر شما فرقشون در چیه؟
ماری: واللّه چی بگم...
رئیس: چرا، چرا، حتما بگید. تا دوستمون (با صدای بلند) و دکترس... اگه صدامون رو می شنوه یاد بگیرن. به نظر شما تفاوت بین رئیس شرکت و کلفَت در چیه؟
ماری: از نظر من؟ خب اولش فرق دفتر کاره.
رئیس: (تشویقش می کند.) بله؟
ماری: یک رئیس دفترش رو کثیف می کنه درحالی که یه کلفت تمیزش می کنه.
غیب آموز: (سر ذوق آمده است.) ادامه بدین.
ماری: طرز صحبتشونم فرق می کنه. یه رئیس با همه طوری حرف می زنه انگار که مردم آشغالن، درحالی که یه کلفت وقتی حرف می زنه انگار که خودش آشغاله.
غیب آموز: بعدش؟
ماری: بعدشم جونم واسه تون بگه، یه رئیس یه عالمه عنوان جلو و عقب اسمش یدک می کشه: جناب آقای رئیس فلان، رئیس شرکت ساختمانی سهامی بهمان، عضو شورای مرکزی اداره ی نمی دونم چی، نشان افتخارِ خدا می دونه چی... یه کلفت فقط اسمش رو داره، تازه اون رو هم خیلی زود از دست می ده و فقط اسم کوچیکش واسه ش می مونه و بس. تازه چی بگم... بهتره اسمش از قبل ماری باشه چون به هر حال از اون جا که صاحب کارها حافظه ی درست و حسابی ندارن دیر یا زود اسمش ماری می شه.
غیب آموز: (به طرف رئیس برمی گردد.) الحق که با این همه تفاوت های اساسی عجیبه که دکتر س... هنوز شما رو نپذیرفته.
در این هنگام ژولین وارد می شود. به نظر می رسد حالش بهتر است.
ژولین: سلام.

همه جلو پای ژولین بلند می شوند.

ژولین: من ژولین پورتال(۵) هستم.
غیب آموز: اجازه می خوام آقای رئیس دِلبک(۶) و خانم مارتن(۷) رو حضورتون معرفی کنم.
ماری: ماری مارتن. ماری، انگار که تعمدی در کار بوده.
غیب آموز: و بنده، راجاپورِ غیب آموز.
ژولین: ببخشید، لابد به نظرتون احمق می آم ولی نمی دونم من واسه چی این جام. یادم نمی آد تو این مهمانسرا اتاق گرفته باشم با این حال وقتی رسیدم اسمم تو دفترشون ثبت شده بود. مسئول مهمانسرا کجاست؟ ما دقیقا کجا هستیم؟
غیب آموز: منظورتون از «دقیقا» چیه؟
ژولین: کدوم شهر؟ کدوم جاده؟
غیب آموز: من خودم هم نمی دونم.

ژولین: چه طور؟ شما هم تازه واردین؟
غیب آموز: ابدا. من قدیمی ترین مهمان این مهمانسرا هستم. شش ماهه که این جام.
ژولین: خواهش می کنم، امروز صبح فکرم خوب کار نمی کنه، نمی تونم منظورم رو حالی کنم. اسم این مهمانسرا چیه؟
هر سه مهمان ساکت می شوند. ژولین به تک تک آن ها نگاه می کند. هیچ کس حرفی نمی زند. ژولین دوباره سرش را می مالد. ماری دستش را روی شانه ی او می نهد.
ماری: شما با ماشین تصادف کردین؟
ژولین: آره... نه... (عمیقا به فکر فرو می رود.) نمی دونم. توی بزرگراه بودم، آره، شب بود. درسته که با غذام کلی مشروب خورده بودم، اما کاملاً به ماشینم مسلط بودم، یه پارودِئو(۸) آخرین مدل، مدل س ۶، می شناسید که؟
غیب آموز: من فقط دو نوع ماشین می شناسم: اونایی که بالاشون زده «تاکسی» و اونایی که این علامت رو ندارن.
ژولین: تند می روندم ولی حواسم به رانندگی بود. داشتم برمی گشتم خونه.
ماری: کسی منتظرتون بود؟
ژولین: (سرش را پایین می اندازد.) نه.
ماری: باید همیشه یه کسی منتظر آدم باشه... تنها راه تصادف نکردن اینه.
ژولین: (عصبی) ولی من تصادف نکردم.

همه با ملاطفت ولی با شک بیشتر به او نگاه می کنند.

ژولین: (معترض) من تصادف نکردم. من تصادف نکردم.

همه سکوت می کنند. ژولین دوباره می نشیند.

ژولین: وقتی برای استراحت وارد این مسافرخونه شدم متوجه شدم که دارم چرت می زنم.
غیب آموز: مسافرخونه! چه بامزه! یه مسافرخونه!
ماری و غیب آموز نمی توانند جلو خنده شان را بگیرند. رئیس هم سعی می کند در خنده ی آنها شریک شود. در این لحظه مرد جوان سفیدپوش از سالن رد می شود. لحظه ای با لبخندی ملایم به آنها می نگرد. همه بلافاصله دست از بذله گویی و خنده می کشند.
ماری: (کمی خجل) راست می گین امانوئل(۹)، خوب نیست آدم مردم رو مسخره کنه.
رئیس: (متعجب) شما امانوئل صداش می زنین؟

کارمند رفته است.

ژولین: می شه کمکم کنین؟
غیب آموز: (به ژولین) راستشو بخواین، من در این مورد تجربه دارم، فقط از یه راه می تونین بفهمین کجا هستید و اونم اینه که از تک تک ما بپرسین درست قبل از آمدن به این جا چه کار می کردیم.
ماری سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد. پس از چند لحظه رئیس نیز با حرکت سر تایید می کند.
رئیس: اگه کمکتون می کنه...
ژولین: مسخره ست...
غیب آموز: راه دیگه ای نیست.
ماری: راست می گه. (به ژولین) از من بپرسین. (ژولین واکنشی نشان نمی دهد.) ای بابا بپرسین دیگه! (ژولین کلافه شکلکی درمی آورد که ماری حمل بر پاسخ مثبت می کند.) خب ازم سوال کرد. (نفس راحتی می کشد و داستانش را شروع می کند.) ماری، آره پدر و مادرم اسمم رو گذاشتن ماری، عجب اسم با مسمایی! این اسم رو بهم چسبوندن چون می دونستن جارو و خاک انداز و کهنه ی زمین شوری رو روی پیشونیم نوشتن. بابام کارگر کشاورزی بود، مرد خوش قیافه ای بود، حسابی سیه چرده، پشمالو، از اونا که هر روز صبح صورتشون رو دو تیغه می کنن و ظهر از بس که مو درمی آرن صورتشون آبی می شه. معنیش رو که می دونین چیه؟ تمام این موها که درمی آد نشانه ی مردانگیه، نشون می ده که تو شکمش پر از اسپرمه که باید تند تند خالیش کنه. ننه م هم که هر بهار یه برادر کوچولو یا یه خواهر کوچولو پس می نداخت. دوازده تا بچه بعد از من دنیا اومدن. پس باید کلی کمکش می کردم چون همیشه یه کم خسته بود. خوشبختانه سیزدهمی پاسکالیتو(۱۰) غیرعادی به دنیا اومد ـ صورتش مثل گل آفتابگردان پَخ بود و واسه ی همه کارم از هم سن و سال هاش عقب تر بود ـ پس بابا، مامان به همه گفتن که واسه ی این پاسکالیتو این جوری شده بود که از ارابه ی چغندر زمین خورده بود، و از اون به بعد هم بابا جلوگیری کرد. غلط نکنم، مامان از بس که زاییده بود دم و دستگاهش داغون شده بود.
رئیس: (وحشت زده) کوتاهش کنید، می گم مختصر کنید.
ماری: من که بلد نیستم مختصر کنم. هیچ وقت نذاشتن ما هم یه کلمه حرف بزنیم، واسه همین هم وقتی شروع می کنیم دیگه هیچکی جلودارمون نیست. خلاصه ی مطلب اینه که از صبح خروس خون تا بوق سگ و آخرین آروغ بچه آخریه، دایم جون می کندم و حتا یه دقیقه هم فرصت نداشتم واسه خودم تو خواب و خیال و رویا فرو برم، و این شد که تو هجده سالگی با اولین یارویی که تو مهمونی رقص یه دستی بهم کشید و سوار ماشین قراضه ش کرد، فلنگ رو بستم و باهاش زندگی کردم. واسه این انتخابش کردم که شبیه بابام بود، پر موییش رو می گم، غافل از این که بابا کار می کرد و نون خونواده ش رو درمی آورد، و اونی که به تور من خورده بود از اون مردای بی عرضه ی به دردنخور بود. دنیا رو آب می برد اون رو خواب می برد. فقط مُرده ها می تونن انقدر تنبل باشن! خوب دوباره روز از نو روزی از نو: باید تو خونه ی مردم کار می کردم تا شکم اون و دوتا دختره رو سیر کنم چون فقط دختر می زام فقط به درد این کار می خورم. در ازاشم نه حتا یک دستت درد نکنه ی خشک و خالی، نه ناز و نوازشی، نه کسی که یه دستی به سر و صورتت بکشه هیچی، حتا عرضه ی این کارم نداشت. هرچی باشه یه کم خاک توسری حتا سرسری ضرر نداره، باعث می شه آدم احساس کنه هنوز زنه.
رئیس: گفتم مختصر کنید!
ماری: من هم بهتون گفتم که بلد نیستم.
رئیس: ازتون آخرش رو پرسیدم نه اولش رو.
ماری: تو زندگی من که چیز شنیدنی وجود نداره پس وقتی قراره تعریف کنم همش رو می گم، اصلاً می خواستین نپرسین. سرتون رو درد نیارم یه روزم رفت که توتون بخره دیگه پشت گوشتون رو دیدین اونم دیدین. البته بدم نشد جز این که دیگه از اون به بعد اصلاً خودم رو خوشگل احساس نکردم. بالاخره دخترام از آب و گل دراومدن. خدا می دونه به کی رفته بودن لابد به پدربزرگشون چون نمی دونین چه ورپریده های گیس بریده ای بودن، دایم دنبال پسرها بودن و مثل لباس مرد عوض می کردن. خلاصه پدرم دراومد تا آبشون کردم و پسربازی از سرشون افتاد. یه ماه پیش بالاخره خودم رو زودتر از موقع بازنشسته کردم. یه عمر به خودم گفته بودم در آخرین روز کارم به آخرین صاحب کارم می گم بره گمشه. عوض این وقتی جارو و خاک اندازم رو جمع و جور می کردم احساس سنگینی کردم، شروع کردم به لرزیدن و یه هو بی خود و بی دلیل وسط سالنی که حتا خونه م نبود دراز به دراز پهن شدم وسط فرش. تو بیمارستان الحق که خیلی مهربون بودن. باورم نمی شد که بیمارستان انقدر تمیز باشه. همه چی از تمیزی برق می زد، همه چی سفید بود، بدون این که لازم باشه من بسابم و لَتِه بکشم. غذای مرتب آماده، آدم های جوون خوشرو، غلط نکنم بهترین ایام زندگیم این چند روزی بود که تو بیمارستان گذروندم. بهم گفتن که قلبم خسته و فرسوده است که واسه سن و سالم غیرعادیه. من رو فرستادن به یه آسایشگاه. وقتی وارد این قصر قدیمی وسط یه باغ درندشت شدم، اسمش فِرونیر(۱۱) بود، با این همه آدم که بهم توجه می کردن و دم به دقیقه خانم خانم به نافم می بستن، خداییش احساس کردم یه شاهزاده شدم. حتا باغبونه هم هر روز صبح برام یه گل سرخ می آورد و جلوم تا کمر خم می شد که البته من از خجالت تا بناگوش سرخ می شدم. تا این که دیروز که از پلکان بزرگه اومدم بیام پایین، هره ی پلکان رو هم خوب چسبیده بودم که نیفتم، تو دلم می گفتم دیگه راحت شدم، عاقبت بخیر شدم، دیگه می تونم سر فرصت به چیزهایی فکر کنم که هیچ وقت وقتش رو نداشتم مثل مرگ، زندگی، خدا، خلاصه چه می دونم همه ی این چیزها. احساس می کردم که قفسه ی سینه م فراخ شده، که یه زندگی جدید داره برام شروع می شه، همه چی دور و ورم می لرزید انگار که صدای تنفس اشیا رو می شنیدم، به خودم گفتم: «زندگی یعنی این» که شَتَرق!
ژولین: شترق؟
ماری: دوباره یه سکته ی دیگه کردم.
ژولین: بعدش چی شد؟
ماری: اومدم این جا خدمت شما.
ژولین: پس این جا مرکز پزشکیه؟ مهمانسرا نیست؟
غیب آموز: صبر کنید. نوبت شماست، آقای رئیس عزیز.
رئیس: مختصر می کنم. آخرین خاطره ای که قبل از این جا دارم مربوط می شه به پریروز. مثل هر روز صبح راس ساعت هشت از خونه م اومدم بیرون. دروازه رو باز کردم و دیدم یه دوچرخه سوار داره توی پیاده رو رد می شه. مسلما کم سن و سال بود. زنگ مسخره ی دوچرخه ش رو به صدا درآورد. پیش خودم فکر کردم: «این احمق کوچولو می ایسته، حق نداره تو پیاده رو دوچرخه سواری کنه.» دو قدمی برداشتم بعد ناگهان از زمین بلند شدم و پرت شدم روی یه نیمکت، احساس کردم که مغزم خورد به گوشه ی یه سنگ. همین.
غیب آموز: از سمت چپ می اومد؟
رئیس: معلومه!
غیب آموز: شمام یه قربانی مقررات هستید.
رئیس: من همیشه تمام قوانین رو رعایت کردم. این دوچرخه سوار بی شعور بود که مقررات رو رعایت نکرد.
ژولین: (به غیب آموز) و شما؟
غیب آموز: اغمای دیابتی و مرض قند.
ژولین: دکترها کجان؟ پرستارها چی شدن؟ چرا اتاق هامون مجهز به دستگاه های مراقبت ویژه نیست؟
غیب آموز: واسه این که تو بیمارستان نیستیم.
ژولین: یعنی چه! در بخش فوریت های پزشکی بیمارستان نیستیم؟
رئیس: نه که نیستیم.
غیب آموز: یه کم فکر کنید.
ماری: شما تو کدوم راهرو هستین؟ راهروی ت یا الف؟
ژولین: این یکی.
غیب آموز: راهروی الف؟ پس تصادف نکردین!
ژولین: خب معلومه، من که بهتون گفتم تصادف نکردم. (فکر می کند.) راهروی الف معنیش چیه؟ برای چی یه راهروی الف و یکی ت وجود داره؟
غیب آموز: لابد به زودی دکتر س... رو می بینید.
ژولین: می گین که تو بیمارستان نیستم با این حال توش یه دکتر هست؟
ماری: س... دکتر س...
ژولین: می خوام همین الان ببینمش.
رئیس: عزیز من، آدم که دکتر س... رو به این... راحتی نمی تونه ببینه.
غیب آموز: حتا کافیه که اراده کنین ببینینش تا دیگه نتونین.
ماری: شما مطمئنین که عمدا نزدین به چنار؟
ژولین: کدوم چنار؟ از چی حرف می زنین؟
غیب آموز: واقعا؟ با این چیزهایی که براتون تعریف کردیم هنوز متوجه نشدین؟ اغما... سکته ی قلبی... تصادف بین راه... ارتباط بین آخرین خاطرات ما رو نمی بینین؟
ژولین: (بلند می شود و به دور و برش نگاه می کند.) یعنی می خواین بگین که...

همه با سر تایید می کنند.

غیب آموز: آخرین خاطرات ما متاسفانه... آخرین خاطرات ماست.
ژولین: (به زحمت قادر است آن چه را در ذهن دارد به زبان آورد.) پس این جاست؟ ما... مُردیم؟

هر سه می زنند زیر خنده.

ژولین: (فریاد می کشد.) مُرده! من مُرده م!

آن سه نفر هم چنان می خندند.

«از نظر من هیچ چیز مطمئن تر از نامطمئن نیست»
فرانسوا ویون

نظرات کاربران درباره کتاب مهمانسرای دو دنیا

کتابهای اریک امانوئل اشمیت همشون زیباست. حتما بخونید و لذت ببرید.
در 1 ماه پیش توسط س ی
اولین نمایشنامه ای که خوندم ، جالب بود و جذاب . فکر اینکه روی صحنه تاتر اجرا بشه واقعا هیجان انگیزه .
در 2 هفته پیش توسط محمد بنابی