فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فدر یا شوهر متمول

نسخه الکترونیک کتاب فدر یا شوهر متمول به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فدر یا شوهر متمول

«مجموعه پانوراما»به دنبال بهره‌مندی آسان خواننده مشتاق از ادبیات جهان است. این مجموعه بهترین‌ وخواندنی‌ترین‌های ادبیات جهان را در اختیار مخاطب قرار می‌دهد، درست مانند آنچه«مجموعه Folio۲ »در انتشارات گالیمار محقق ساخت: قرار دادن داستان یارمان‌های کوتاه یا بخش‌هایی از رمان‌های چند جلدی و گرانبها در دسترس همگان. گروه انتشاراتی ققنوس هم پس ازبررسی اهداف مجموعه مذکور برآن شد که چنین امکانی را برای مخاطبان فارسی‌ زبان فراهم کند. از این رو انتشارات گالیمار را از تصمیم خود مطلع ساخت. حال، انتشارات ققنوس، افزون برگرفتن اجازه انتشار آثار فرانسوی، قصد دارد آثار ارزشمند دیگری نیز به این مجموعه اضافه کند. تا به حال از این مجموعه سرزمین غریب، آزمایش دکتراُکس، پدرم، رستوران نقاشی، خواندن درتوالت، مسافرخانه سرخ و فلسفه زندگی زناشویی به چاپ رسیده است که فِدِر یا شوهر متمول، گربه مادرم، ابریشمی گل‌برجسته، بانو آمالیا، کودکی یک رئیس و مرگ‌نامه به تازگی از این مجموعه منتشر شده است.

هدف این مجموعه قرار دادن داستان‌ها یا رمان‌های کوتاه یا بخش‌هایی از رمان‌های چندجلدی و گرانبها در دسترس همگان با این امید که خواننده، پس از مطالعه قطعه یا داستان‌های انتخاب‌شده، برای خواندن دیگر آثار نویسنده اشتیاق پیدا کند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فدر یا شوهر متمول

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


۱

فِدِر، از جوانان رعنا و خوش سیمای مارسی، در هفده سالگی از خانه پدری طرد شد، او مرتکب خطایی نابخشودنی شده بود؛ عقد کردن زنی از هنرپیشه های «گران تئاتر». پدرش آلمانی ای مقید به شئونات اخلاقی بود و تاجری بسیار ثروتمند که سال ها پیش از این در مارسی رحل اقامت افکنده بود، روزی بیست بار به ولتر و طنز فرانسوی لعنت می فرستاد، و شاید آنچه بیش از همه در ازدواج عجیب پسرش به دلش سنگین می آمد گفته های سبکسرانه پسرش به سبک و سیاق فرانسوی ها بود که با واگویی آن ها سعی داشت ازدواجش را توجیه کند.
گرچه فدر در دویست فرسخی پاریس به دنیا آمده بود، به تبعیت از مد زمانه، تجارت را علناً تحقیر می کرد، ظاهراً از آن رو که تجارت حرفه پدرش بود، و در وهله بعد، از آن جا که با دیدن چند تابلوی خوب قدیمی در موزه مارسی حظ وافری می برد، و برخی از تابلوهای مزخرف مدرن، که دولت حواله شان می دهد به موزه های شهرستان ها، نفرتش را برمی انگیخت، امر به او مشتبه شده بود که هنرمند است. یگانه خصلتی که او را شبیهِ هنرمندی واقعی می کرد خوار و حقیر شمردن پول بود، و این نفرت بیشتر از آن روی بود که از کار اداری و گرفتاری های شغلی پدرش احساس انزجار می کرد: تنها زحمت ها و دردسرهای مشهود آن را می دید. فدرِ پدر، که همیشه علیه خودپسندی و سبکسری فرانسوی ها داد سخن می داد، به شدت حواسش بود جلوی پسرش دستش رو نشود، خاصه آن زمان که شرکایش پس از سامان دادن چند معامله آبدار, که از ذهن این آلمانی پیر تراوش کرده بود، می آمدند تا سهمش را بدهند و در این حال کلی تعریف و تمجید نثارش می کردند و او از شادی خودپسندانه ای که این تملق ها در او برمی انگیخت در پوست خود نمی گنجید. آنچه خشم این آلمانی پیر را برمی انگیخت آن بود که, با وجود موعظه های اخلاقی او، شرکایش سود حاصله را فوراً صرف عیش و عشرت در خانه های ییلاقی شان در خارج از شهر، بازی درخت عشق(۷) و دیگر لذت های جسمانی می کردند. برای او, که در پستوی دکانش خودش را حبس می کرد، یک جلد کتاب فلسفی(۸) و پیپی گنده جایگزین تمام لذات دنیوی می شد، و این چنین بود که ثروتی چندمیلیونی به هم زد.
وقتی فدر عاشق آمِلی(۹) بازیگر جوان هفده ساله ای شد که تازه کنسرواتوار را تمام کرده و در نقش ملوان کوچولو خوش درخشیده بود، فقط دو کار ازش برمی آمد: اسب سواری و نقاشیِ پرتره های مینیاتوری. پرتره هایش شباهتی تکان دهنده با مدل داشتند، و نمی توانستی منکر این قابلیت خاص بشوی. تنها امتیازی که می توانست ادعاهای هنری آفریننده اثر را اثبات کند، این بود که پرتره ها همیشه بسیار زشت بودند و شباهتشان وقتی به چشم می آمد که نقایص جسمی مدل را به شکلی اغراق آمیز برجسته می کردند.
میشل فدر، مدیر بسیار سرشناس شرکت میشل فدر و شرکا، تمام روز در ستایش برابری ذاتی انسان ها سخن می راند، اما هرگز نتوانست از سر تقصیر پسر یکی یکدانه اش که با هنرپیشه ای درجه دو وصلت کرده بود بگذرد. مشاور حقوقی شرکت, که مسئول به اجرا گذاشتن سفته های بی محل مشتریان شرکت بود، به گوش او رساند که ازدواج پسرش تنها با شهادت یک کشیش فرقه کبوشی اسپانیایی رسمیت یافته است (در جنوب فرانسه هنوز کسی زحمت رفتن به شهرداری برای ثبت ازدواج را به خود نداده بود)؛ میشل فدر، متولد نورمبرگ(۱۰) و کاتولیکی متعصب، مثل تمام بایرنی ها، هر پیوند ازدواجی را که مطابق شعایر مسیحی منعقد شده باشد فسخ نکردنی می شمرد. این فیلسوف مآب آلمانیِ بسیار ازخودراضی وقتی دریافت ضرب المثلی درباره او در مارسی ورد زبان ها شده است، آزرده خاطر شد:
«مایه دارِ بایرن، جناب فدر،
واسه ملوان کوچولو شده پدرشوهر.»
او که خود را آماج این سوءقصد تازه طنز فرانسوی می دید اعلام کرد, مادامی که در قید حیات است، خوش ندارد چشمش به پسرش بیفتد. بعد هم برای پسرش هزاروپانصد فرانک فرستاد و به او امر کرد که دیگر هرگز دور و بر او آفتابی نشود.
فدر با دیدن هزار و پانصد فرانک از شادی به هوا جستی زد. با تحمل زحمات و مشقتی توصیف ناپذیر خودش هم موفق شد مبلغی تقریباً به همان اندازه جور کند، و فردای آن روز عازم پاریس شد، و به مرکز تفکر و تمدن رفت، به اتفاق ملوان کوچولو که از دیدار دوباره پایتخت و دوستانِ کنسرواتوار ذوق زده شده بود.
چند ماه بعد، فدر زنش را که دختر کوچکی برایش به یادگار گذاشته بود از دست داد. او تصور کرد که باید این دو حادثه مهم را به اطلاع پدرش برساند، اما چند روز بعد خبردار شد که میشل فدر ورشکست شده و فراری است. ثروت بی اندازه گویی عقل او را زایل کرده بود، این مرد ازخودراضی آرزو داشت نوعی ملافه تولید فرانسه را در مالکیت انحصاری خود درآورد و دستور دهد در حاشیه قماش ها این جمله را به آلمانی برودری دوزی کنند: فدر فون دویچلند (فدرِ آلمانی)، و بعد ملافه ها را, که طبعاً به نام ملافه های فدر در بازار عرضه می شدند، دو برابر قیمت فعلی بفروشد و با این کار نام خودش را تا ابد در تاریخ جاودانه کند. این ایده, که کم و بیش فرانسوی مآبانه بود، مرد را به ورطه ورشکستگی کامل کشاند، و در این میان قهرمان ما, فدِرِ پسر, تا سر جنباند دید با هزار فرانک قرض و یک دختر کوچولو, در دل پاریسی که اصلاً نمی شناسد، ویلان و سرگردان مانده است، جایی که فدر سیمای هر واقعیتی را با خیالات واهی درمی آمیخت، اوهامی که زاییده دوشیزه خیالش بود.
تا آن زمان فدر تنها مردی پرمدعا بود، و در عمق وجودش مغرور از ثروت پدری. اما خوشبختانه ادعای او, این که روزی هنرمندی مشهور خواهد شد، انگیزه ای شد تا با عشق و علاقه آثار مالوازیا،(۱۱) کندیوی(۱۲) و دیگر تاریخ نگاران نقاشان بزرگ ایتالیا را بخواند. اغلب این نقاشان کم و بیش افرادی تهیدست بودند، نه اهل هیاهو، نه اهل خودنمایی، و از قضا بداقبالانی بودند همیشه مقروض؛ و فدر, بی آن که به این نکته اندیشیده باشد، این ایده را دنبال می کرد که زندگیِ مملو از عشق های سوزان را زندگی ای نسبتاً سرشار از خوشبختی به شمار آرد، و با نداری و البسه فقیرانه بسازد.
فدر در زمان مرگ همسرش در آپارتمان کوچک مبله ای در طبقه چهارم خانه آقای مارتینو(۱۳) زندگی می کرد. آقای مارتینو کفاش شریف و مرفهی بود که در کوچه تبو(۱۴) مغازه داشت، ولی جز این حرفه افتخار دیگری هم داشت: و آن انتصاب به مقام سرجوخه گارد ملی بود. طبیعت بی مروت به آقای مارتینو قد و قامتی برازنده خدمت نظام ارزانی نکرده بود، حدود چهار فوت و ده پوس(۱۵) قد داشت؛ اما کفاش هنرمند توانسته بود این عیب آزاردهنده را بپوشاند : برای خودش چکمه های پاشنه بلندی دوخته بود به سبک لوئی چهاردهم با دو پوس ارتفاع، و طبق عادت یک کلاه نظامی پشمی به ارتفاع دو فوت و نیم هم سرش می گذاشت. پس، مزین به این زین و یراق، بخت به او روی خوش نشان داد و در یکی از شورش های پاریس گلوله ای به بازویش اصابت کرد. این گلوله به مشغله ذهنی و همیشگی او تبدیل شد، و شخصیتش دگرگون شد و مردی شد با افکاری والا و نجیب.
وقتی فدر زنش را از دست داد، چهار ماه اجاره به مارتینو بدهکار بود، یعنی سیصدوبیست فرانک. کفاش به او گفت:
«شما مرد بخت برگشته ای هستید، اصلاً نمی خواهم شما را برنجانم. یک نقاشی از من ملبس به اونیفرم بکشید، با کلاه صاحب منصبی ام، تا حساب و کتابمان پاک شود.»
تمام مغازه های آن حول و حوش دست به تحسین این پرتره زدند که شباهت زشتی با اصل داشت. سرجوخه آن را گذاشت درست پهلوبه پهلوی آینه بدون قلع که به تبعیت از مد انگلیسی توی ویترین مغازه ها می گذارند. تمام گروهانی که سرجوخه جزء آن بود این نقاشی را دیدند و تحسین کردند، و چند تن از اعضای گارد ملی این فکر درخشان در ذهنشان جرقه زد که موزه ای در شهرداری ناحیه شان تاسیس کنند. قرار شد این موزه پرتره کسانی از گارد ملی را به نمایش بگذارد که افتخار داشته اند در نبردها کشته یا مجروح شوند. این رسته دو مجروح دیگر هم داده بود، فدر پرتره های آن ها را هم کشید با شباهتی کراهت آمیز شبیه کاریکاتور، و وقتی زمان پرداخت حق الزحمه فرارسید، پاسخ فدر این بود: همین افتخار برایش بس که چهره دو شهروند بزرگ را نقش زده است. این اظهارات دروازه ثروت و مکنت را به رویش گشود.
فدر, که خصایل آدم های بانزاکت و مبادی آداب را همچنان حفظ کرده بود، شهروندان شریف و درستکار را مخاطب قرار می داد و مجیزشان را می گفت ولی در خفا ریشخندشان می کرد؛ اما تکبر آزمندانه این قهرمانان تمام تعارفات را باور می کرد. چند تن از اعضای گارد ملی رسته، و بعد هم گردان پیاده نظام، این گونه استدلال می کردند: «ممکن است مجروح بشوم، حتی چون صدای شلیک تاثیر عجیبی رویم می گذارد و مرا به اعمال متهورانه وامی دارد، به احتمال زیاد ممکن است یک روز خودم را به کشتن بدهم، پس برای این که سری توی سرها دربیاورم لازم است پرتره ای از من کشیده شود و آماده و دست به نقد باشد، تا بشود آن را در موزه افتخارات لژیون دوم نمایش داد.»
فدر تا قبل از ورشکستگی پدرش هرگز به خاطر پول پرتره نکشیده بود؛ و حالا در عین تنگدستی اعلام کرد که برای پرتره هایش از آدم های معمولی صد فرانک می گیرد و از اعضای شجاع گارد ملی فقط پنجاه فرانک. این اعلان رسمی نشان می داد که فدر پس از ورشکستگی پدرش چشمش باز شده و راه و رسم زندگی را آموخته و از تظاهر آمیخته به نخوت هنرمندان روی گردانده است. چون اخلاق و رفتاری بسیار ملایم داشت، دعوت از نقاش جوان باب شد، به این صورت که افراد لژیون او را شام دعوت می کردند تا نقاش دست به کار کشیدن پرتره شان شود و بدین ترتیب رئیس خانواده به جاودانگی اسم و رسم خود یقین راسخ می یافت.
سیمای فدر زیبا، متناسب و ظریف بود، از آن چهره ها که اغلب در مارسی می بینیم، علی رغم زمختی های پرووانس(۱۶) فعلی که با وجود گذشت چندین قرن هنوز ما را یاد سیمای یونانی اهالی فُسِه,(۱۷) بنیان گذاران شهر، می اندازد. زنان لژیون دوم خیلی زود مطلع شدند که نقاش جوان با جسارتش خشم پدر را, که در آن زمان بسیار متمول بوده، برانگیخته و با دختر جوانی وصلت کرده که جز زیبایی حسن دیگری نداشته. طولی نکشید که این داستان رقت انگیز به انواع شاخ و برگ ها آراسته شد و چنان ویژگی های رمانتیکی به خود گرفت که تا سرحد جنون پیش رفت. دو سه مرد نترس و بی باک از گردان مارتینو، اهل مارسی، مسئولیت این امر را به عهده گرفتند که دیوانگی های عجیب و غریبی را که به خاطر این عشق بی همتا از قهرمان ما سر زده بود بازگو کنند، و فدر خود را ملزم دید که نزد زنان گردان موفقیت کسب کند؛ پس از این حکایت ها بود که او به چشم چند بانو از گردان پیاده نظام, و حتی از لژیون، دوست داشتنی به نظر رسید. آن موقع نوزده ساله بود و به کمک پرتره های کریهی که می کشید موفق می شد اجاره اش را سر وقت بپردازد. یکی از این شوهرها, که فدر اغلب به بهانه تدریس طراحی به دو تا از دختربچه هایش برای صرف شام به خانه شان می رفت، از قضا از پولدارترین کارپردازان اپرا از کار درآمد، و پای فدر را به عالم اپرا باز کرد.
فدر به تدریج می آموخت که عنان اختیارش را دست تخیلات لجام گسیخته نسپارد و به این اوهام وقعی ننهد، و ضمناً با شناخت انبوه ابتذال معمول و زمخت و بدان سان ظالمانه, که ادراکش دشوار است، راه و چاه را یاد گرفته بود! فدر از بانویی که بانی دعوت او به اپرا شده بود بسیار سپاسگزاری کرد, اما توضیح داد که به رغم عشق دیوانه وارش به موسیقی نمی تواند از این موقعیت بهره مند گردد، او از همان عبارتی که اغلب با ذوق خاصی به کار می برد استفاده کرد و گفت در روزگار نامرادی ها, یعنی از زمان مرگ زنش که عاشقانه با او پیوند زناشویی بسته بود، یکسر سرشک از دیدگان باریده و همچنان می بارد، و این باعث شده که چشمانش ضعیف شوند، و دیگر برایش مقدور نیست نمایش را از توی سالن، حالا هر ردیفی که باشد، ببیند: سالن نور تندی داشت. با این بهانه ساختگی, که بسیار موجه هم جلوه می کرد، فدر به منظورش رسید و سبب شد تا به پشت صحنه راه یابد، و دیگر امتیاز آن که توانست دلیرمردان لژیون دوم را به نحو فزاینده ای متقاعد کند که معاشرت زن هایشان با نقاش جوان هیچ خطری در پی ندارد. مرد جوان مارسی ای ما، همان طور که بین مردم مصطلح است، چند اسکناس پانصدفرانکی ذخیره داشت، ولی از موفقیت هایی که نزد همسران کاسبکارها به دست آورده بود بسیار دل زده به نظر می رسید. تخیل هماره لجام گسیخته اش به او باورانده بود که خوشبختی را باید در وجود زنان نجیب زاده و فهیم جستجو کرد؛ یعنی زنانی که دست های زیبای سفید دارند، و آپارتمان مجللی در طبقه اول، و اسب هایی در تملک خود. با این تصورات روز و شب های پرشور و حالی را از سر می گذراند؛ شب ها را در سالن نمایش بوف(۱۸) یا در سالن های تُرتُنی(۱۹) سپری می کرد و بالاخره بخش اعیان نشین سنت اونوره را برای سکونت برگزید.
فدر, که از آداب و رسوم و مناسبات اجتماعی دوران لوئی پانزدهم به خوبی آگاه بود، می دانست ارتباطی طبیعی بین اپرا و مقامات بلندپایه رژیم سلطنتی وجود دارد. از سوی دیگر, در نقطه مقابل شاهد بود که دیواری مفرغی بین مغازه دارها و اشراف قد برافراشته است. وقتی به محفل اپرا راه یافت، از بین دو سه تن از استعدادهای درخشان نمایش و آواز، به جستجوی فردی برآمد که بتواند پایش را به محافل اشراف و بورژواها باز کند. نام روزالیند(۲۰) به گوشش خورده بود، هنرمند معروف اروپایی: شاید سی و دو بهار را پشت سر گذاشته بود، اما هنوز بسیار زیبا بود. از وجود او نوعی اشرافیت ساطع می شد، و لطف و ملاحتی که یافتنش بیش از پیش محال می نماید، و سه بار در ماه، چهار پنج تا از روزنامه های بسیار معتبر در وصف سبک زیبای لباس و رفتار و گفتار او قلم فرسایی می کردند. فدر, که امیدش را با شنیدن سخنان پرطمطراق اما سخیف کاسب های تازه به دوران رسیده از دست می داد، با طراحی سناریویی بسیار خوب و دقیق, که البته پانصد فرانک برایش آب خورد، تصمیمش را گرفت.
فدر, از یک ماه قبل و در همان حال که گارد ملی شرح نامرادی هایش را پشت صحنه ها برای دیگران باز می گفت، زمینه این آشنایی را هم بررسی می کرد و سرانجام درباره روش نیل به هدف عزمش را جزم کرد.
یک شب وقتی روزالیند در باله مد روز هنرنمایی می کرد، فدر به شکل مناسبی در پناه درختانی که بخشی از دکور صحنه بودند ایستاده بود و, درست همزمان با فروافتادن پرده، از شدت هیجان غش کرد و از هوش رفت، و وقتی روزالیند زیبا غرق در تحسین و کف زدن های تماشاچی ها به پشت صحنه رفت، دید همه سراسیمه به سمت نقاش جوان می دوند، نقاشی که به خاطر بدبختی هایش زبانزد شده بود و وضعیت سلامتی اش موجب نگرانی همگان. روزالیند استعداد شگرفش را که به راستی در پانتومیم نظیر نداشت مرهون یکی از افراد بسیار تاثیرگذار در عرصه تئاتر بود و رفتار و منش خود را هم مدیون پنج یا شش سینیور عالی مقامی که از اولین دوستانش بودند. او از سرنوشت این مرد جوان, که در جوانی آن همه مصیبت عظیم را تاب آورده بود، متاثر شد. در چهره فدر اشرافیت خاصی می دید، و داستان زندگی اش به نظرش خیال انگیز می آمد.
یکی از زن های سیاهی لشکر که شیشه های نمک را نزدیک صورت فدر گرفته بود به روزالیند گفت: «دستتان را جلو ببرید تا ببوسد؛ به خاطر عشق شماست که به این حال و روز افتاده. مرد بیچاره بی پول و مجنون است، به راستی نحسی دامنش را گرفته.(۲۱)»
روزالیند غیبش زد و خیلی زود با دست ها و بازوهای معطرشده از بهترین عطر مد روز برگشت. حتماً باید بگوییم که مرد جوان مارسی ای یکهو از بی هوشی عمیق خود به درآمد و چهره ای بسیار رقت انگیز به خود گرفت؟ هرچند همان موقع هم از این که سه ربع ساعت چشم بسته و ساکت آن همه وراجی را تحمل کرده بود حوصله اش سر رفته بود، چشم هایش همچنان بسیار سرزنده و شرربار می درخشیدند. روزالیند آن قدر از این پیشامد منقلب شده بود که دلش خواست او را داخل کالسکه اش ببرد.
هر آنچه فدر در خیال تصور کرده بود جامه عمل پوشید و کمتر از یک ماه پس از این نخستین دیدار، که سخت نیکو برنامه ریزی شده بود، عشق روزالیند آن سان دیوانه وار رخ می نمود که روزنامه های درجه دو از آن سخن می گفتند. روزالیند بسیار متمول بود، ولی از آن جا که انتخاب حرفه هنری در زن ها محافظه کاری های مالی را از بین می برد، تمایل داشت با فدر ازدواج کند. فدر به دوستش گفت:
«شما سی، چهل، نمی دانم چندین هزار لیور عایدی سالانه دارید، و عشق من به شما برای تمام عمر تضمین شده است؛ ولی به گمانم در صورتی می توانم شرافتمندانه با شما ازدواج کنم که خودم هم لااقل نیمی از این مبلغ را جمع کرده باشم.»
«باید مسئولیت چند کار کوچک و کم و بیش کسالت بار را بر عهده بگیری؛ البته اهمیتی ندارد، چون اگر به توصیه های من عمل کنی، فرشته عزیزم، و صبر داشته باشی، خواهی دید که تا دو سال دیگر تو را روی دوْر خواهم انداخت؛ پس از آن قیمت پرتره هایت را پنجاه لوئی(۲۲) تعیین می کنی. چند سال بعدش هم کاری می کنم که عضو انستیتو(۲۳) بشوی؛ وقتی به قله این افتخار رسیدی، به من اجازه بده قلم موهایت را از پنجره به بیرون پرتاب کنم: همه می دانند تو ششصد لوئی مستمری جمع کرده ای؛ پس ازدواج بر مبنای عشق تبدیل به ازدواجی منطقی خواهد شد؛ و طبیعتاً تو خود را مالک ثروتی بیشتر از بیست هزار اکو(۲۴) در سال خواهی یافت؛ زیرا من هم پس انداز خواهم کرد.»
فدر سوگند خورد که به تمام توصیه های او عمل کند.
«آن وقت شما مرا به چشم زنی فضل فروش و کسالت آور خواهید دید، نکند از من متنفر شوید!»
فدر به اعتراض گفت که فرمانبرداری اش همسنگ عشقش خواهد بود؛ یعنی بی نهایت. او تصور می کرد مسیر دشواری که قرار بود برایش علامت گذاری شود تنها راهی است که او را به سوی زن های اعیان و اشراف هدایت می کند، زنانی که در خیالِ خود موجوداتی فوق العاده زیبا و دوست داشتنی می دیدشان.
روزالیند آهی کشید و گفت: «خب، پس نقش زن فضل فروش را اجرا کنیم، نقشی خطرناک تر از تمام نقش هایی که تا به حال در زندگی ام بازی کرده ام؛ اما قسم بخور که هر وقت از دستم خسته شدی، فوراً بگویی.»
فدر جوری سوگند خورد که روزالیند حرفش را باور کرد.
روزالیند ادامه داد: «خب، قبل از هر چیز، لباس هایت زیاده از حد زرق وبرق دار است. تو از مد لباس های شاد پیروی می کنی؛ یعنی نامرادی هایت را پاک فراموش کرده ای؟ تو باید همیشه همان مردِ تسلی نیافته آملی زیبا، همسرت، باشی. اگر هنوز شهامت تحمل زندگی را داری، برای آن است که یاد و خاطره اش را که برایت به ودیعه گذاشته زنده نگاه داری. من برایت لباسی فوق العاده ممتاز و آبرومند تدارک خواهم دید که حتی اگر زمانی یکی از کمک سورچی های(۲۵) ما در صدد تقلید آن برآید، مایوس شود. هر روز پیش از آن که از خانه خارج شوی سر و وضعت را از سر تا پا ورانداز خواهم کرد، همان طور که یک ژنرال سر و وضع سربازهایش را وارسی می کند. در مرحله دوم تو را مشترک روزنامه کوتیدین(۲۶) و مجموعه آثار اولیای قدیس کلیسا خواهم کرد. وقتی پدرت نورمبرگ را ترک کرد، از اشراف بود: آقای فون فدر.(۲۷) در نتیجه تو هم در جرگه اشراف هستی؛ پس ایمان داشته باش. هرچند زندگی آشفته ای داشته ای، احساسات پرهیزکارانه را به حد کمال داری، و همین ها بعد ازدواج ما را متبرک خواهد کرد. اگر می خواهی پرتره هایت را پنجاه لوئی بفروشی، هرگز و با هیچ بهانه ای نباید از وظایفت در مقام یک مومن مسیحی کوتاهی کنی؛ در این صورت آینده درخشانی در انتظار توست. انتظار دارم رفتاری کم و بیش کسالت بار در پیش بگیری و در این راه موفق شوی، و من بر خود واجب می دانم در این زمینه راهنمایت باشم، می خواهم با دست های خودم آپارتمانی برایت دست و پا کنم؛ در آن جا زن های جوان را به حضور خواهی پذیرفت و طولی نخواهد کشید که به خاطر لذت ترسیم پرتره شان به دست مرد جوان زیبا و غریبی مثل تو با هم به رقابت و مشاجره برخواهند خاست. منتظر باش تا ببینی در این آپارتمان اندوهی مشقت بار حاکم شود؛ این را بدان که اگر نتوانی در خیابان چهره غم زده ای بگیری، باید مطلقاً از همه چیز دست بشویی و خود را به این بدبختی محکوم کنی که همین امروز با من پیوند زناشویی ببندی. من خانه ییلاقی ام را ترک می کنم و خانه ای در بیست و پنج فرسخی پاریس در گوشه ای دنج برای زندگی انتخاب می کنیم. این دوری هزینه های پستی را به گردن ما خواهد انداخت؛ ولی در عوض تو مشهور خواهی شد. آن جا, بین همسایه های خوب شهرستانی، می توانی به فراخور طبع جنوبی مآبت همچنان به دیوانه بازی هایت ادامه دهی؛ اما در پاریس و حومه اش، باید قبل از هر چیز، و همیشه، در عین آن که با یک بالرین زندگی می کنی، همسری تسلی ناپذیر، مردی بااصل و نسب، و مسیحی ای وظیفه شناس باقی بمانی. هرچند من بسیار زشتم و آملی تو بسیار زیبا بود، تو این طور وانمود می کنی و چو می اندازی که دلیل تمایلت به من این است که شبیه اویم، و روزی که در اپرا حالت دگرگون شد (روزالیند خود را در آغوش فدر افکند) به خاطر این بود که موقع اجرای نقشم در باله حرکتی کردم درست شبیه یکی از حرکاتی که آملی در نقش ملوان کوچولو انجام داده بود.
دقیقاً برای شنیدن چنین حرف هایی بود که فدر آن روز در پشت صحنه اپرا یک ساعت دردسر و زحمت را تاب آورد و همان طور مدهوش نقش بر زمین باقی ماند. اما او این حرف ها توی کتش نمی رفت و ابداً به تاب آوردن پرهیزی چنین سخت فکر نمی کرد. چه! او، با آن طبع بسیار سرزنده و شاداب، باید نقش آدمی افسرده را بازی کند!
پس به روزالیند گفت: «آه، محبوبم! به من اجازه بده چند روزی درباره پیشنهادت بیندیشم. اگر مایلی مرا با چهره ای غمگین توی بلوارها در حال پرسه زدن ببینی، با همین روش بدبختم کن.»
روزالیند گفت: «تو درست مثل خودم در آغاز حرفه ام عمل خواهی کرد. آن زمان مردم احمق بودند، و وقتی لازم می شد از خانه بیرون بروم، در هر قدم باید متوجه حرکات و ظاهرم می بودم. ده دقیقه گردش با خیالی آسوده, یک هفته روزگارم را سیاه و خانه نشینم می کرد؛ حالا تو هم یا باید این قضیه را جدی بگیری یا کلاً منصرف شوی، اگر با چهره ای غمگین سرت را پایین نیندازی، اگر هر روز به خواندن کوتیدین مشغول نباشی طوری که در صورت لزوم، هنگام ورود به بحث های جدی، بتوانی تمام استدلالات روزنامه را تکرار کنی، هرگز پانزده هزار لیور عایدی سالانه نخواهی داشت.»
و همچنان که می خندید ادامه داد: «و من از غصه نابود خواهم شد، چون دیگر هرگز مادام فدر نخواهم شد.»
و بدین ترتیب قهرمان ما دو سه ماه سختی بسیار کشید، برای او بسیار دشوار بود نقش آدمی افسرده را بازی کند. بدتر از همه این که فدر, با آن خلق و خو و طبع سرزنده و حساس جنوبی ها، با بازی در نقش آدمی غمگین به واقع محزون می گشت و هیچ پادزهری برای غلبه بر این حال بد وجود نداشت.
روزالیند فدر را تحسین می کرد. پس با تیزهوشی, برای التیام فدر, راهِ درمانی پیدا کرد : دو شلوار و یک پیراهن مد روز ولی کاملاً نخ نما خرید؛ داد آن ها را شستند و دوباره رنگ کردند، بعد به این تجهیزات یک ساعت مچی بدل،(۲۸) کلاهی با فرم اغراق آمیز، و سنجاقی از الماس بدل افزود. پس از تهیه این لباس، روزی که فدر به خاطر بازی در نقش غمناکش مدتی بیشتر از دو ساعت را در بلوار گذرانده بود و در غرقابی از افسردگی فرو رفته بود، روزالیند با چهره ای جدی فریاد زد: «تصمیم را گرفتم : با هم می رویم سر شب جایی شام می خوریم؛ من لباس یک منشی محضردار(۲۹) را تن تو می کنم، تو را به سالن باله شومی یر(۳۰) می برم؛ آن جا به تو اجازه می دهم که دست به تمام دیوانگی هایی بزنی که سابقاً در سالن های باله روستاهای دور و بر مارسی از تو سر می زد. شاید سریع بگویی که در باله شومی یر کسل می شوی، پاسخ من این است که لااقل اگر کوشش کنی در نقش کاملاً مضحک دشالومو(۳۱) فروبروی، و مثل جنوبی ها جست و خیز کنی، به هیچ وجه آن قدرها هم کسل نخواهی شد. سپس، تو را در شومی یر تنها می گذارم و دوان دوان نزد سنت آنژ(۳۲) می روم (هنرمند اشرافی پیر و ازکارافتاده)، او دست در بازوی من می افکند و من برمی گردم تا به لودگی های تو بخندم؛ اما به هیچ روی زبان به ستایش تو نخواهم گشود, مبادا گزندی دامنگیرم شود. حرفی نخواهم زد؛ اگر نه، تو اعتبارت را از دست خواهی داد، و برای این که خودم هم کمی تفریح بکنم، سنت آنژ را متقاعد خواهم کرد که بینمان شکرآب شده، و من، عالیجناب، شاهد خواهم بود که او چه چیزهای جالبی درباره شما به من خواهد گفت.»
این بازی, که چنین ماهرانه تدارک دیده شده بود، بسیار مفرح از آب درآمد؛ روزالیند اپیزودهای مفرحی به آن افزود، و کاری کرد که دو سه تا از مردهای جوان شومی یر دور و برش بپلکند؛ آن ها روزالیند را به جا آورده بودند، و او هم نگاه های عاشقانه شررباری به آن ها می افکند.
این ایده در اجرا با چنان موفقیتی روبه رو شد که چند بار تکرارش کردند. روزالیند که می دید فدر وارد گود شده به او توصیه هایی می کرد، و از بس برایش تکرار کرد که تنها با بازی در نقشی کمیک می تواند به معنای واقعی کلمه تفریح کند، دقیقاً مثل بازی در تئاتر، موفق شد از او منشی محضرداری بسازد بسیار مضحک تر، و در کار تقلید از آدا ب دانی بسیار خبره تر، اما بسیار بامزه تر از باقی هم پیشه ها.
فدر به روزالیند می گفت: «خنده دار است؛ پس از این که تمام دیشب خود را وانهادم و در نقش مضحکی انواع دیوانگی ها را انجام دادم که از قضا مفرح هم بودند، امروز بسیار راحت تر توانستم در بلوار, بی حال و با نگاهی بی اعتنا، نقش مردی را بازی کنم که خاطرات گور او را به ستوه آورده.»
«خوشحالم که می بینم داری به تنهایی مسیر را طی می کنی؛ حالا به همان چیزی رسیده ای که من بیست بار سعی داشته ام به تو بفهمانم : این اصل بزرگ حرفه ای من در مقام بازیگر است. ولی ترجیح می دهم خودت به این مرحله برسی و آن را حس کنی. خب، فدر عزیزم، شما مردم جنوب که در پاریس زندگی می کنید و ادای پاریسی ها را درمی آورید باید نقش آدم های غمگین را بازی کنید، و این نقش بازی کردن باید همیشگی باشد؛ بی کم و کاست دوست قشنگم. چهره شاد و پرنشاط شما، سبکی و چابکی تان در پاسخ دادن، مردم پاریس را شگفت زده می کند، پاریسی هایی که ذاتاً موجوداتی کند هستند و روحشان توی مه نم کشیده. چابکی شما کفری شان می کند، چابکی شما انگار دارد می گوید پاریسی ها پیرند؛ چیزی که هر پاریسی بیش از همه از آن نفرت دارد. پس به مقابله برمی آید و شما را زمخت می نامد, چراکه از ادراک لذت های برخاسته از شوخ طبعی های ظریف, که مخلّ شادمانی پاریسی هاست, عاجزید. بدین ترتیب، فدر نازنین من، اگر می خواهی در پاریس موفق شوی، لحظاتی که ساکتی، حالت چهره ات باید مثل آدمی بدبخت و مایوس باشد که انگار قولنجش شروع شده. این نگاه شاد و خوشبخت را که در چهره ات بسیار طبیعی جلوه می کند و باعث سعادت من است خاموش کن. نگاهِ خندانت را که در این جا بسیار زیانبار است تنها زمانی باید خرج کنی که با معشوقه ات رو به رو می شوی؛ جاهای دیگر همیشه به فکر شروع قولنج روده باش. به تابلوی رامبراند نگاه کن و ببین چقدر نور در آن کم است؛ شما نقاش ها می گویید همین جلوه در نقاشی های اوست که تاثیر زیادی بر انسان می گذارد. خب، من نمی گویم این طوری در پاریس حتماً موفق خواهی شد، بلکه فقط راحت تر تحملت می کنند و کار به آن جا نمی کشد که معتقد شوند باید از پنجره بیرونت کنند. همیشه در نشان دادن چهره خرّم و خندان و حرکات چالاک, که خاص شما اهالی جنوب است، امساک کن؛ به رامبراند فکر کن.»
«درست است فرشته من، به نظرم می رسد مایه افتخار معشوقه ای هستم که با آموزش اندوه خوشبختم می کند. ولی می دانی چه بر سرم آمده است؟ زیاده از حد در این کار موفق شده ام؛ بدبخت هایی که من از چهره شان نقاشی می کشم سیمایی دارند بیش از حد کسالت بار؛ حرف های اندوهناک من کلافه شان می کند.»
روزالیند با خوشحالی فریاد زد: «راستش، فراموش کرده بودم این را به تو بگویم، از افراد مختلفی شنیده ام که مردم به خاطر قیافه ماتم زده ات نکوهشت می کنند.»
«همه از من دلخورند.»
«تمام زن هایی را که کمتر از بیست و دو سال دارند همان طور که می بینی نقاشی کن، تمام زن های سی و پنج ساله را با جرئت مثل بیست و پنج ساله ها بکش، و با شجاعت تمام به مادربزرگ های مهربانِ سپیدمو چشم و دهان سی ساله ها را بده. از این لحاظ احساس می کنم بیش از حد خجالتی هستی. ولی این ها الفبای شغل تو هستند. به نحو اغراق آمیزی چاپلوسی کن، انگار داری مردمان ساده ای را که می آیند پیشت تا پرتره شان را بکشی دست می اندازی. هنوز هشت روز نگذشته از آن روزی که پرتره آن پیرزن را کشیدی که سگ های تازی بسیار زیبایی داشت، او را مثل چهل و پنج ساله ها کشیدی، در حالی که شصت سالش بود. من, از روزنه کوچکی که کنار تابلوی رامبراند تعبیه کردم، متوجه نارضایتی پیرزن شدم، و چون او را مثل چهل و پنج ساله ها کشیدی، تو را واداشت دو بار سر و رویش را تغییر دهی.»
روزی، فدر در حضور روزالیند به یکی از دوستانش گفت:
«این دستکش ها را دربان تئاتر بیست و نه سو به من فروخته، در حالی که شیرین سه فرانک می ارزند.»
دوستش لبخندی زد و جوابی نداد.
همین که دوستش از آن جا دور شد، روزالیند فریاد زد: «چطور امکان دارد چنین حرف هایی از دهانتان بیرون بیاید؟! این حرف ورودتان به انستیتو را سه سال عقب می اندازد؛ شما دارید شان و منزلتی را که در شُرُف نضج گرفتن است, بی جهت از بین می برید! ممکن است گمان برند شما فقیرید؛ پس هرگز از آن چیزهایی حرف نزنید که نشانه عادت به صرفه جویی است. هرگز در مورد چیزی که کمترین منفعتی برایتان ندارد حرف نزنید؛ این نقطه ضعف ممکن است نتایجی اسف بار داشته باشد. آیا همیشه نقش بازی کردن این قدر سخت است؟ نقش آدمی دوست داشتنی را بازی کنید و همیشه از خود بپرسید: ‘این آدم عجیب و غریبی که رو به روی من ایستاده از چه چیزی ممکن است خوشش بیاید؟’ شاهزاده مورا ـ فلورز,(۳۳) که در وصیتنامه اش صدهزار فرانک ماترک برایم باقی گذاشت, همیشه این جمله نغز را تکرار می کرد. وقتی با مردان شجاع گارد ملی لژیون خودتان دمخور بودید، خوب این نکته را دریافتید که وقتی یک پاریسی از سیبری برمی گردد، باید بگوید آن جا زیاد سرد نیست، همان طور که وقتی از سن دومینگو(۳۴) برمی گردد هم باید به بانگ بلند بگوید که در واقع آن جا آن قدرها هم که می گویند گرم نیست. لُبّ کلام، شما به من می گفتید برای این که در این کشور دوست داشتنی جلوه کنید، باید پاسخی خلاف انتظار مخاطب بدهید. و با این حال شما بودید که داشتید درباره موضوع بی اهمیتی مثل قیمت یک جفت دستکش حرف می زدید! آتلیه شما سال گذشته نزدیک ده هزار فرانک برایتان عایدی داشته؛ من با دوستمان والدور،(۳۵) کارگزار درجه هشتم بورس که حساب و کتابم دستش است، صحبت کردم تا حساب ها را بررسی و تمام هزینه هایتان را کسر کند، آخر سال دوازده اسکناس هزارفرانکی برایتان باقی خواهد ماند، که من پیش او در حسابی شخصی به ودیعه می گذارم. ‘مای لورد کین سِستِر’(۳۶) (لقبِ والدور) در تمام محافل اشرافی این طور چو انداخته که عایدی آتلیه شما بالغ بر بیست و پنج هزار فرانک است، و شما چند لحظه پیش با شگفتی از قیمت یک جفت دستکش حرف می زدید که بیست و نه سو است!»
فدر خود را در آغوش روزالیند افکند؛ او به چنین دوستی نیاز داشت.
از آن زمان که فدر با لباس نخ نما و جواهرات بدلی به چنان موفقیتی رسیده بود، دیگر هرگز شومی یر و سالن های باله شبیه آن را ترک نکرده بود. روزالیند, که از این موضوع خبر داشت، دچار یاس و ناامیدی شده بود. تعداد دوستانی که فدر را همچون شخصیتی افسرده می شناختند هر سال ده برابر می شد؛ پیشِ چند تن از این دوستان, که او را در باله شومی یر دیده بودند، اعتراف کرده بود که زندگی بی بند و بار و لجام گسیخته ای دارد، و این گونه کامجویی ها تنها دستاویزی است تا بلکه تیره بختی اش را به فراموشی بسپارد. کامجویی و عیاشی منزلتِ انسان را به اندازه شادی تنزل نمی دهد : این رویکرد فدر پذیرفته شد، و حتی گریزهای مجنون وار یکشنبه های فدر غمگین را با آمانداها و آتنائیس ها(۳۷) تحسین و تمجید می کردند، شوریدگی مجنون وارِ فدر این زنان جوان را, که در طول هفته به کار دوختن کلاه و پیراهن پیش دولیل یا ویکتورین(۳۸) اشتغال داشتند، خوش می آمد.
روزی بین روزالیند و فدر جر و بحث شدیدی درگرفت که روزالیند آتش بیار آن بود. رفتار فدر با روزالیند شایسته بود، از این بابت روزالیند نمی توانست گله گزاری کند، هرچند اغلب گریه می کرد؛ اما فدر, که قرار بود مبلغ سیصد و ده فرانک و هفتاد و پنج سانتیم بدهی اش را به او ادا کند، داشت توی جلیقه اش دنبال هفتاد و پنج سانتیم می گشت. لازم است بدانید که وقتی فدر پیش روزالیند آمد تا در آپارتمان مجلل او در بلوار نزدیک اپرا با هم زندگی کنند، قراری با یکدیگر گذاشتند, این که به هیچ وجه نیمی از هشت هزار فرانک اجاره این آپارتمان شیک بر عهده فدر نباشد، بلکه همان اجاره سالانه آپارتمان کوچک مجردی اش در طبقه پنجم، که قبلاً آن جا زندگی می کرد، یعنی مبلغ ششصد و بیست و یک فرانک و پنجاه سانتیم را به روزالیند بپردازد. و حالا, با این نیت که خوش حسابی اش را نشان بدهد، اجاره شش ماه اول را جور کرده بود، کاری که به تریجِ قبای روزالیند برخورده بود. روزالیند که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:
«در واقع، شما دارید خرده حساب هایتان را با من تصفیه می کنید، انگار همین فردا می خواهید ترکم کنید. من درک می کنم که شما مایلید به دوستانتان بگویید : ‘من روزالیند را دوست داشتم’، و شاید حتی: ‘من سه سال با او زندگی کردم؛ و مدیون اویم، او کاری کرد که قاب های مینیاتوری من در بهترین جاهای نمایشگاه نشان داده شوند، ولی خب، به لحاظ مالی، به معنای واقعی کلمه، ما همیشه مثل خواهر و برادر بودیم.’»

این کتاب ترجمه ای است از:
Féder ou Le Mari d’argent
Stendhal
Éditions Gallimard, 1982

یادداشت ناشر

دانشجویی که سال ها پیش از قیمت بالای کتاب به تنگ آمده بود و آرزوی داشتن کتابخانه شخصی لحظه ای دست از سرش برنمی داشت، هرگز فکرش را هم نمی کرد ایده اش بعدها به مجموعه ای ارزشمند تبدیل شود؛ مجموعه ای که حالا پس از گذشت یک دهه و اندی تعداد عناوینش به عدد پانصد نزدیک شده است. آن دانشجوی بی پولِ علاقه مند به ادبیات ناامید نشد و شروع کرد به خریدن کتاب های جیبی کم حجم و ارزان قیمت انتشارات گالیمار و چیدنِ باریکه های سفیدِ یک شکل و یک اندازه کنار هم. به این ترتیب او پایه گذار مجموعه ای شد به نام Folio ۲€؛ مجموعه ای متشکل از تک داستان، مجموعه داستان یا بخش هایی از شاهکارهای ادبی جهان با قیمتی اندک. هدف این مجموعه خلاصه شده بود در قرار دادنِ داستان ها یا رمان های کوتاه یا بخش هایی از رمان های چندجلدی و گرانبها در دسترس همگان با این امید که خواننده، پس از مطالعه قطعه یا داستان های انتخاب شده، برای خواندن دیگر آثار نویسنده اشتیاق پیدا کند. اریک فیتوسی از کتابفروش های لیون ادعا کرده که بارها پیش آمده خواننده ای پس از خرید یکی از کتاب های این مجموعه، بازگشته، تشکر کرده و دیگر آثار نویسنده مورد نظر را خریده است. ناگفته نماند این طرح مخالفانی نیز داشته که مدعی بوده اند ممکن است کسی با خواندن بخش های انتخاب شده از یک رمان، دیگر سراغ اصل اثر نرود و مطالعه تک داستان ها ممکن است میل خواندن مجموعه آثار نویسنده را در مخاطب از بین ببرد. پاسخ آن ها چیزی نبود جز: «خواندن گُزیده ای از آثار به مراتب بهتر از نخواندن آن هاست.»
از سوی دیگر، به رغم ضرباهنگ سریع زندگی امروز، اوقات ما پر است از فراغت های کوتاه و فرصت های طلایی. اتاق انتظار پزشک و صف بانک و وقت هایی که توی تاکسی و مترو می گذرانیم، می تواند وقف سرک کشیدن از پنجره ای کوچک به جهان عجیب شاهکارهای ادبی شود. نیز، بارها اتفاق افتاده که تلاش کرده ایم مطالعه یکی از این شاهکارها را آغاز کنیم اما به دلیل هیبت اثر، نداشتن زمان کافی یا همگام نشدن با حال و هوای داستان از این کار بازمانده ایم. در این مواقع دسترسی به گزیده ای خوشخوان و مناسب می تواند جرئت و شوق مطالعه آثاری را که خواندنش کاری شاق به نظر می رسید در ما برانگیزد.
گروه انتشاراتی ققنوس، پس از تجزیه و تحلیل اهداف مجموعه Folio ۲€، تصمیم گرفت امکان کسب چنین تجربه ای را برای مخاطبان ایرانی نیز فراهم کند. پس، انتشارات گالیمار را از تصمیم خود مطلع ساخت و چندوچونِ گرفتنِ کپی رایتِ آثار را جویا شد. ناشر فرانسوی علاقه بسیاری به انتشار این مجموعه در ایران نشان داد؛ اما از آن جا که بعضی آثار به نویسندگان غیرفرانسوی تعلق دارند و از زمان مرگ بعضی شان بیش از پنجاه سال گذشته، خود را تنها مسئول واگذاری حق نشرِ نویسندگان معاصر فرانسوی معرفی کرد. نام مجموعه را نیز در انحصار خود دانست و اجازه نداد این مجموعه با همان نام منتشر شود. بنابراین ناشر این مجموعه را با عنوان پانوراما تقدیمِ مخاطبان می کند و تصمیم دارد جدا از گرفتنِ اجازه انتشار آثار معاصر فرانسوی، کتاب های دیگری نیز به این مجموعه اضافه کند. هدف این مجموعه چیزی نیست جز همان جمله معروف: «خواندن گزیده ای از آثار به مراتب بهتر از نخواندن آن هاست.»

نظرات کاربران درباره کتاب فدر یا شوهر متمول