فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ناتمامی

کتاب ناتمامی

نسخه الکترونیک کتاب ناتمامی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ناتمامی

زهرا عبدی در دومین رمانش، ناتمامی، راوی یک ماجرای عجیب است. این رمان در یک فضای دانشگاهی شکل می‌گیرد، در تهران. محور رمان درباره‌ی ناپدید شدن عجیب و مرموز یک دختر دانشجوی جنوبی است. دختری که چند روز است غیبش زده و دوست و هم‌اتاقی‌اش پی یافتن او دست به هر کاری می‌زنند... عبدی فضایی مملو از شک، راز و سوظن ساخته که با انگاره‌های سیاسی و تاریخی نیز گره می‌خورد و همچنین با گذشته‌ی قهرمان غایب رمان. او برای ساختن این فضا رو به قصه‌گویی می‌آورد، تند و بی‌وقفه، و مدام مخاطب را با اتفاق‌های تازه درباره این دختر گمشده که سری داغ هم داشته و شوری وافر مواجه می‌کند. آیا او را دزدیده‌اند؟ خودش خودش را گم کرده؟ مرده؟ نویسنده در هر فصل خود پرده‌ای از این راز برمی‌دارد و با استفاده از فضاسازی و وارد کردن نام‌ها و آدم‌های تازه به ماجرای دختر گمشده هیجان دوچندانی می‌بخشد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ناتمامی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

به لیان فکر می کنم. سعی می کنم همین حالایش را در ذهنم تصور کنم. ساعت ده شب، اواخر فصل بهار است. در یک اتوبوس وی آی پیِ درجه یک... نه، نه، پول زیادی ندارد، درجه دو یا حتا سه توی تاریکی، در دل برهوت، دارد برمی گردد بوشهر؟ نه. پس کجا؟ بدبختی از همین قید پرسشی شروع می شود. کجاست؟ لیان همین الان کجاست؟
وقتی خودت برای خودت عادی می شوی، همه چیز هم خودبه خود برایت عادی می شود. پنیری که تازه از اهر رسیده بود، خیلی عادی حالا توی یخچال مشترک خوابگاه نیست، طبیعی است که طبقه های کمد دیواری ها یک در میان شکسته باشد و گربه ها خیلی راحت تر از منِ دانشجو، بی ترس از چشم فراگیرِ نگهبانی، دنبال جفت های شان در راهروهای خوابگاه بدوند و جیغ بکشند. قبلاً فکر می کردم عادت کردن، قانون نانوشته ی خوابگاه است اما حالا می بینم خیلی جهان شمول تر از این حرف هاست. عادت می کنی؛ اول به خودت، بعد به هر چه پیش آید. هر چه اوضاع بدتر باشد، ضریب عادت، تصاعدی بالاتر می رود.
بیشتر بچه ها بعد از یک هفته به جای خالی لیان عادت کرده اند؛ به جای خالی نوشته هایش روی تابلوِ کانون ادبی که حالا جایش، عکس و مشخصاتش را زده اند، به حفره ای که دارد برای من بزرگ و بزرگ تر می شود. یک هفته است که لیان نیست. هیچ کس نمی داند کجاست. کم کم دارم شک می کنم که هیچ کس هم نمی خواهد بداند کجاست. از این همه دختری که مدتی همخوابگاهی و همکلاسی اش بودند، هیچ کس چندان پی گیرِ نبودنش نیست. شاید فکر بی رحمانه ای باشد اما گذرش را از ذهنم نمی توانم نادیده بگیرم؛ این که بیشتر آدم هایی که می شناسم تحمل یک آدم سرزنده را ندارند. کسی که سرزندگی اش به تو یادآوری کند که مُرده ای، یا در حال مُردنی. وقتی خیال شان راحت بشود از این که فلج یک گوشه افتادی دیگر کاری به کارت ندارند، مثل قهرمان بوکسی که یک مشت خورده به گردنش و دیگر نمی تواند کسی را گوشه ی رینگ گیر بیندازد. فلج شده. حالا همه یک آخیِ کشیده می گویند و ته دل شان خیال شان راحت است که دوتا مشت زنده که کوبیده می شد به صورت روزگار، فلج شده.
لیان از چهارشنبه ی هفته ی پیش به خوابگاه برنگشت. آخرین جایی که شاهد حضورش بودند، کلاس جامعه شناسی زبانِ دکتر حق شناس بود. کلاس درسی اش نبود و آزاد شرکت می کرد. ساعت دو و نیم بعد از ظهر کلاس تمام شده بود و بعد از آن دیگر کسی ندیدش. من و چند نفر دیگری که او را در این کلاس می شناختیم، به حراست و پلیس گفتیم تا قبل از شروه خوانی اش حالش خوب و عادی بود. با استاد حق شناس سر گویش های رایج محلی ایران بحث کرد. دوبیتی فایز دشتستانی هم در قالب شروه خوانی برای نمونه ی گویش جنوبی سر کلاس خواند. آن هم با چه سوزی! اولش موقع خواندن به در نگاه می کرد. دکتر حق شناس درِ کلاس را خودش چفت کرد. لیان وقتی رسید به بیت «کجا رفتی، کجا رفتی، کجایی؟/ به وقت مرگ هم پیشُم نیایی؟» چشم هایش خیس شد و گریه کرد. قبل از این که بلند گریه کند بعضی ها چشم های شان خیس شده بود. همان موقع با خودم گفتم مخاطب این بیت چه کسی می تواند باشد؟ پدرش؟ برادرش؟ یا شمسایی؟ آخری را بیشتر احتمال می دادم. حتا حق شناس هم خیلی محزون شد. جهانگیر اشراق، همکلاسی و همکار لیان در کانون ادبیات هم در این کلاس بود. کسی که تقریباً همه در دانشگاه می شناسندش به داشتن زبانِ سرخی به شدت و حدتِ جد مادری اش میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل. او هم از معدود کسانی هست که نبودن لیان هنوز برایش عادی نشده. شنیده ام او هم پی گیرِ نبودن لیان است.
شک ندارم اگر همان روز گم نشده بود، فردایش مجبور بود برای شروه خوانی اش جایی پاسخگو باشد. در یک ماه قبل از گم شدنش، سه بار پیاپی به دفتر گروه احضار شده بود. بار اول برای چاپ مقاله اش با عنوان «اسطوره های مکرر» مقاله ای که در آن ربط چند اسطوره را به هم بررسی کرده بود. مثلاً توفان نوح و توفان اسطوره ی گیل گمش را باهم مقایسه کرده و نتیجه گرفته بود که توفان نوح با همین کیفیت داستانی قبلاً در اسطوره ی گیل گمش آمده است. مقاله را دکتر شمسایی گردن گرفت و ملخک این بار جست. بار دوم احضار شد برای سامان دهی یک حرکت انتقادی درباره ی کیفیت کلاس های اساتید. پروژه ای که آن را «یک ساعت، یک استاد» نامیدند و عده ای از فعالان کانون ادبی یک ساعت از کلاس یک استاد را به شکل کاملاً اتفاقی روایت کردند. این نوشته ها دانشگاه را به هم ریخت. سریع از روی تابلوِ کانون برش داشتند اما ایمیل به ایمیل بین همه پخش شد. بیشتر استادها ناراضی بودند؛ حتا آن هایی که درباره ی کلاس شان چیزی نوشته نشده بود. دکتر جعفری مدیر گروه، رسماً از لیان و جهانگیر اشراق شکایت کرد. بار سوم برای این احضار شد که با تعدادی از دانشجوها به حکم تعلیق دکتر شمسایی از تدریس اعتراض کرد. روبه روی درِ ورودی دانشکده، روبه روی مجسمه ی عبید زاکانی نشستند و همین سومی باعث شد که به او هشدار دادند که از ترم پاییز نمی تواند دانشگاه بیاید. یعنی حتا در صورت قبولی مصاحبه ی آزمون دکترا که زیرنظر جعفری برگزار می شد، کلاً دانشگاه نمی توانست بیاید.
درِ کمد دیواری لیان را باز می کنم. می روم عقب و خوب به همه چیز نگاه می کنم. چیز زیادی ندارد. در مقایسه با من هیچی ندارد. به بسته ی سهمیه ی کاغذش نگاه می کنم. چه قدر پنهانی از آن برداشتم. به چند تا شال و روسری که همیشه بی اجازه بر شان می داشتم. پلیس می گوید چون چیزی با خودش نبرده، قصد قبلی نداشته. اما حراست دانشگاه می گوید بیشتر دانشجوهایی که تا حالا ناپدید شده اند و بعداً معلوم شده فرار کرده اند، این طوری عمل کرده اند تا همه فکر کنند اتفاقی در حد مرگ رخ داده و کسی دنبال شان نگردد.
برایم اس ام اس می آید. با هر اس ام اس دلم می ریزد که شاید از طرف لیان باشد. تبلیغاتی است؛ اخذ ویزای دانشجویی از کانادا، انگلیس، استرالیا و مالزی در یک ماه. یاد دوستم، پناه صادقی می افتم و جنون آنی رفتنش و باورم نمی شود تا یک ماه قبل از رفتن، آن قدر برای من نفر اول بود که روزی صد بار به خاطرش موبایلم را نگاه می کردم، ایمیل چک می کردم، پی ام هایم را رفرش می کردم، چراغ خاموش می رفتم سراغ صفحه اش و عصبانی که صاحب فلان فلان شده ی این لایک چه کسی است و نویسنده ی وقیح آن کامنت کدام یکی. این قدر حسودش بودم. باور کردن احساس حالایم برای خودم سخت است. گاهی فکر می کنم همه چیز یک ملغمه ی مقدر است. تغییری رخ نداده و نخواهد داد. ملغمه ای که فقط گاهی از چپ به راست هم می زنندش، گاهی از راست به چپ و گاهی هم نمی شود جلوِ سر رفتنش را گرفت.
دوباره اس ام اس. سیمین است. از بچه های دکترای رشته ی خبرنگاری. نوشته «منتظر باش هم اتاقی جدیدت دارد از راه می رسد.» بی رحمی و فراموشی بعد از عادت کردن، قانون دوم و سوم نانوشته ی خوابگاه اند. به این زودی دارند جای خالی اش را در کندوی خوابگاه پُر می کنند. نوشته هم اتاقی جدیدت همان سینیوریتای کُرد است. سیمین از زرین شهر اصفهان آمده تهران. یک کله تا دکترا دویده و میخش را حسابی کوبیده به ماتحت پایتخت. از آن هفت خط های روزگار است. احتمالاً این سینیوریتا قرار بوده هم اتاقی خودش بشود، لقمه گرفته برای من.
دارند همان بلایی را که با آوردن من به این اتاق سر لیان آوردند، بر سر من می آورند. من، دختر تبریزی با نخوت و اعصاب ندار را آوردند کنار لیان، دختر خوش مشرب و بساز، تا آدم بشوم. من با هیچ کس نمی ساختم. انگار همه توطئه ای در سر داشتند. مرا هم اتاقی لیان کردند تا مدارا یاد بگیرم. من و لیان، بعد از آن اوایل که من سر جنگ داشتم، باهم دوست شدیم بدون آن که هیچ کدام مان آن یکی را به شکل خودش دربیاورد. البته با این که دوست شده بودیم، از همه ی کارهایش خوشم نمی آمد، مخصوصاً از بی ادعا بودنش. کمتر دختری این طوری بود. به طرزی حسادت برانگیز، آن بخشی از وجود من را زندگی می کرد که من همیشه سعی می کردم نادیده بگیرم، چون زندگی کردنِ آن بخش همیشه برایم سخت بود. اندام ناورزیده ی روحم بود. باید رویش کار می کردم. وقت می برد، حوصله نداشتم. ادعایم از خودم جلوتر می رفت؛ من هم با آن مشکلی نداشتم تا قبل از آشنایی با لیان. در هر جمعی می نشست، حساب و کتاب آدم ها درباره ی خود شان را به هم می ریخت. حالا بعد از لیان، دارند ریتا قراچه لو معروف به سینیوریتا را به خیال خود شان می آورند اتاق تادیب. برای این دختر کُرد هم باید تدارکی ببینم که برود و پشت سرش را نگاه نکند.
هوس می کنم دوباره به لیان اس ام اس بزنم. می نویسم «یوسف گم گشته برمی گردد به کنعان خبر مرگش یا نه؟» نمی رسد. «خبر مرگش» به نظرم نحس می آید؛ پاکش می کنم و بقیه اش را دوباره می فرستم. اصلاً احساس حماقت نمی کنم از این کار. امید گاهی تمام حماقت ها را معنای متعالی ابلهانه ای می بخشد. مثل امید به تغییر بعضی چیزهایی که به زبری پوست کرگدن شده و آدمی رویش، به نازکی بلاهتش، کِرِم می مالد. شماره اش را می گیرم؛ دستگاه مشترک موردنظر خاموش می باشد. جهانگیر می گفت مخابرات از روی شماره سریال و کد گوشی اش حداقل می تواند بفهمد گوشی اش کجاست. پی گیری کردم. گفتند مدل گوشی آن قدر پایین بوده که این قابلیت را ندارد.
یک ساعت است دارم دور اتاق می چرخم. لپ تاپ را روشن می کنم. سایت دانشجو نیوز را باز می کنم. کلیک می کنم روی لینک اخبار حوادث دانشگاه. دانشجو + گم شده را سرچ می کنم. اولین لینکی که بالا آمده، درباره ی یک دختر دانشجوی گیلانی رشته ی الکترونیک دانشگاه امیرکبیر است که از سال هشتاد و نُه تا حالا در تهران گم شده. تهران همه را می بلعد. بدی اش این است که نه هضم می کند و نه پس می دهد. هر کس را در خودش آن قدر می گنداند که همان جا توی خودش تجزیه بشود و کارش تمام شود. از همه ی خبرها بدتر، خبر ناپدید شدن پسر دانشجوی بیست و شش ساله ی دانشگاه علوم پزشکی کرمان است؛ اهل بیرجند و شش سال است گم شده. این برای اطرافیان یعنی شش سال تکلیف یک طرف ذهن و زندگی ات معلوم نباشد؛ یعنی جنون، یعنی تا حدودی احوال این روزهای من که نمی دانم تا کی ادامه خواهد داشت. گم شده ها آن قدر زیادند که دیگر بقیه شان را نمی خوانم. کنجکاو می شوم استاد + گم شده را سرچ کنم. به امید یافتن خبری درباره ی دکتر شمسایی. اطلاعات یک استاد گم شده از دانشگاه ایالتی کانزاس امریکا اولین نتیجه ی جست وجوست. خنده ام می گیرد. یعنی تا حالا هیچ استادی در ایران گم نشده؟ در گوگل سرچ می کنم. تا صفحه ی شش می روم. اطلاعات پراکنده و بی ربط. جز چند وبلاگ دانشجویی، هیچ خبرگزاری رسمی ای درباره ی خبر ناپدید شدن دکتر شمسایی چیزی منتشر نکرده. حالا اگر یک گاو در عراق به سربازان امریکایی شاخ زده بود، تمام خبرگزاری های ایران درباره اش می نوشتند. خود شمسایی هم اصلاً اهل اینترنت نبود. شمسایی برای لیان محبوب ترین استاد بود، قبل از آن که عاشقش بشود. بعد از عاشقی، دیگر محبوب ترین استاد نبود، محبوب مطلق بود. بعد از ناپدید شدنش، توی دانشگاه پیچید خانواده ای ندارد. حالا کار همه شده بود حرف زدن درباره ی شمسایی. بیست سال پیش از ترکیه آمده بود تهران. اصل و نسبش به یک خانواده ی رگ و ریشه دار می رسید از شوش دانیال. می گفتند پدرش روحانی معروفی در نجف بوده، همان جا مُرده و قبرش هم در نجف است. شمسایی هفت ساله بوده که با خانواده می رود نجف. آن جا مدرسه اش را تمام می کند و بعد به سفارش پدر، در حوزه علوم دینی می خواند و به سفارش دوست پدرش که از شیعیان ترکیه بود، در سن بیست و یک سالگی به شهر ایگدیر ترکیه می رود. چند سالی هم در استانبول می گذراند و بعد از نُه سال زندگی در ترکیه و چند سفر تحقیقاتی به اروپا، به ایران برمی گردد. این جا هم دکترای فلسفه و ادبیاتش را می گیرد. توی جیبش پُر از فیش بود. اندازه ی ده تا مقاله برای هر جلسه ی کلاسش فیش برداری می کرد. دکتر شمسایی، شمس دانشگاه بود. هر کس چند صباحی با او همنفس می شد مولانا اگر از آب درنمی آمد، حداقل حسام چلبی یا صلاح الدین زرکوبی، یا دست کم لیانی، چیزی می شد. با این تفاوت که اصلاً اهل سوز و گدازهای ساختگی عرفانی نبود. دکتر شمسایی بعد از اختلاف با مدیرگروه جدید دانشگاه و باقی داستان هایی که خیلی زود برای هر گم شده ای ساخته می شود، ناپدید شد. دانشگاه هم برای خودش افسانه هایی دارد. خصوصیت مهم این افسانه ها این است که عمرشان حداکثر پنج شش سال بیشتر نیست. شمسایی حتا قبل از گم شدنش، پای ثابت افسانه های دانشگاه بود. فلسفه ی غرب درس می داد و مثنوی، حافظ و هر متن رمزآلود دیگری که بتواند آشوب به پا کند. قبل از گم شدنش هم با لیان افتاده بودند به جان اسطوره ها. لیان با نظارت شمسایی مقاله ای نوشت و در مقاله اشاره کرد که بسیاری از داستان های اساطیری از روی هم نوشته شده اند و به مرور زمان همدیگر را کامل کرده اند. با سفارش شمسایی مقاله در نشریه ی علمی ـ پژوهشی دانشگاه چاپ شد. بعد هم جهانگیر اشراق روی تابلوِ کانون منتشرش کرد. کانون در راهروِ پُررفت و آمد ساختمان مرکزی دانشکده بود. یک عده از بنیان با موضوع مقاله مشکل داشتند. یک عده هم زدند تابلو و شیشه های کانون ادبیات را شکستند اما هنوز نتوانسته اند درش را تخته کنند.
در دانشگاه این طور پیچید که شمسایی گم نشده، خودش را پنهان کرده. در دانشگاه همیشه عده ای هستند که معما درست می کنند ولی نه خودشان حلش می کنند و نه احدی اجازه دارد به حل معما فکر کند. شاید چون اصلاً معمایی در کار نیست. به نظر می رسد بقای شان به طرح این معماها ربط دارد.
موبایلم می لرزد؛ اس ام اس. دوباره برای دادن پاره ای توضیحات، به دفتر مرکزی امور دانشجویی احضار شده ام.

دو روز بعد از برنگشتن لیان به خوابگاه، ریختند توی اتاق مان. همه جا را زیرورو کردند، حتا زیر تشک تخت مان هم. طوری سوال پیچم می کردند که انگار طراح نقشه ی فرار، من بوده ام. حتا توی قوطی باقلوای استانبولی را هم گشتند. یک هفته شلتاق سوال. برایم عادی شده بود که هر لحظه کسی در را یکهو باز کند تا ببیند دارم چه کار می کنم. لیست تمام اس ام اس های یک ماه اخیرم را مثل نامه ی اعمال دادند دستم. باورم نمی شد تا این حد می شود آدم را روی دایره ریخت. سوالی که از همه بیشتر تکرار شد «باردار نبود؟» وقتی می گفتم تا آن جا که من می دانم نه، انگار قانع نمی شدند؛ دوباره می پرسیدند «این اواخر زیاد حالش به هم نمی خورد؟» به رییس حراست مرکزی گفتم «اگر حامله بود پیدایش می کردید؟» با آنتن بی سیمی که دستش بود، ریش هایش را خاراند و گفت «پس حامله بوده؟»
امشب به این نتیجه رسیدم که گم شدن، بدترین اتفاقی است که ممکن است برای کسی بیفتد. حتا از مرگ هم ناامیدکننده تر است. یک پایان کاملاً باز برای یک ماجرای کاملاً بسته.
یک هفته قبل از گم شدن لیان، باهم در بالکن نشسته بودیم به نوشیدن چای. تارونه انداخته بود توی قوری و چای بوی نخلستان می داد. شب، هوا آن قدر لطیف بود که حتا دود و دم تهران هم نمی توانست آدم را بدخلق کند. خیره شده بودم به دوردست ها.
گفت «داخل ذهن تو هم به هم ریخته. کی شلوغش کرده این همه؟»
یک جمله در میان، کلمه ی داخل را خرج می کرد. کلمه ی محبوب بوشهری ها. اصلاً نمی خواستم از فکرم برایش حرف بزنم.
گفتم «درست حدس زدی. حالا بگو دارم به کی فکر می کنم؟»
گفت «به پناه فکر می کنی و این که چه راحت همه چیز را گذاشت و رفت پناهنده شد.»
لبخند زدم. پناه و پناهنده را خوب به هم جور کرد. برای تاکید سر تکان دادم که درست حدس زدی. اما واقعیتش این بود که حتا آخرین سلول حلقوی روده ی بزرگم که مسئول دفع آخرین پسماند های تنم بود، حوصله نداشت به پناه فکر کند.
گذاشتم در اشتباهش بماند. داشتم به اهر فکر می کردم. به راضی کردن مادر برای ترک خانه ی آباواجدادیِ اهر فکر می کردم و آمدنش به تهران. به فروش خانه ی پدربزرگ که مثل خودش پیر و سمج و خسیس بود. خیلی بی رحمانه به روزهای بعد از مرگ پدربزرگ فکر می کردم. آینده ای که انگار خیلی دور بود. داشتم میزان سهم مادر را از خانه حساب می کردم. حداقل یک آپارتمان صدمتری در یک محله ی خوب. درباره ی پدربزرگ، واقع بینانه اش این بود که شاید مادر بتواند راضی اش کند تا کمی هم برود پیش دایی در باکو زندگی کند یا پیش خاله در تبریز. به خستگی مادر از پیری بی پایان پدرش. درباره ی آمدن به تهران نتوانستم به لیان چیزی بگویم. برخلاف من که از دوره ی فوق لیسانس به تهران آمدم، لیان از هجده سالگی در تهران زندگی کرده بود و اصلاً دوست نداشت برگردد بوشهر. هیچ وقت نگفته بود اما من می فهمیدم. از فکرم چیزی به او نگفتم چون حالا لیان در تهران، با توجه به شرایطش، مثل یک نخل عزب بود که تا کیلومترها جنس مخالفی نبود که بارورش کند؛ نخلی که همه ی گرده هایش را باد برده بود به ناکجا.
گفت «با این حساب، تو هم حدس بزن من به کی و کجا فکر می کنم.»
گفتم «به دکتر شمسایی؟»
کلافه از جایش بلند شد. چایش را ننوشید. لیوانش را از بالکن پاشید توی هوا. گفت «به اون که همیشه فکر می کنم.» و رفت توی اتاق.
دنبالش نرفتم. پیش خودم فکر کردم هر چه کمتر از شمسایی حرف بزند برایش بهتر است. نرفتم اتاق و مثل احمقی تمام عیار نپرسیدم به کجا داری فکر می کنی؟ آن موقع کی، مهم تر از کجا بود ولی وقتی گم می شوی کجا خیلی مهم تر از کی می شود. کاش پرسیده بودم. قید لعنتی کجا... فکر کردم دارد به بوشهر فکر می کند و فصل خرماپزان که حتماً از الان عزایش را گرفته بود که تابستان امسال آن جا نباشد. برای هر دوِ ما که ترم آخر فوق لیسانس بودیم، قبول شدن در دکترا، آخرین فرصت برای جاگیر شدن در تهران بود. برای ماندن در آغوش وسوسه برانگیز پتیاره ای به نام تهران. بعد از گم شدن لیان کلمه هایی مثل حتماً، قطعاً و بی تردید مثل سگ از چشمم افتادند. از این گفت وگوی کوتاه توی بالکن، نه به پلیس چیزی گفتم و نه به حراست. چون اگر به استخوان های اجدادم هم قسم می خوردم باورشان نمی شد که این گفت وگو به همین کوتاهی و ناتمامی بوده. لیان همیشه کوتاه و رمزوار حرف می زد. تازه داشتم یاد می گرفتم که چه کنم تا این همه ناتمامم نگذارد.

مادر لیان از بوشهر آمد. زنی قدبلند با چشم های درشت لیان؛ دوتا پیاله شراب خرما؛ خمار و شیرین و قهوه ای. پلک هایش افتاده بود اما نه چندان که حالت خمار و درشتی اش را پنهان کند. قرار نداشت. مثل بلبل خرمایی که از نخلستان جدا افتاده و در تهران سرگردان شده باشد، دور اتاق می چرخید. لیان را بو می کشید. فلج شده بودم. نمی دانستم با کسی که بچه اش گم شده چه رفتاری باید داشته باشم. می ترسیدم از هر کار من بدش بیاید یا تعبیر دیگری بکند. از حراست خوابگاه تماس گرفتند و گفتند «اگر می توانی امشب را به اتاق یکی از دوستانت برو، بگذار آن خانم تنها باشد.» تا فهمید مخالفت کرد. گفت «دو ساله تو بیشتر از من کنار لیان بودی. نرو.»
یک شب را در کنارش گذراندم. صورتش را به بالش لیان مالید و شروه خواند. صدای یک زن جنوبی که شروه می خواند مخصوصاً اگر قبل از خواندن از گریه خش دار شده باشد، غمگین ترین صداست؛ صدایی که خیلی راحت می تواند خدا را هم های های به گریه بیندازد. فکر می کردم اگر مادر من جای این زن بود، تمام وسایلم را زیرورو می کرد. با وقاری که حالا می فهمم لیان از کجا به ارث برده بود، به وسایل لیان دست هم نزد. انگار لوک سر قطاری بود که غم عالم را بارش کرده بودند و حوصله ی خرده ریزها را نداشت. شدت حزنش ترسناک بود.
نیمه های شب کمی آرام تر شد. رفت توی بالکن. اتاق ما از معدود اتاق های بالکن دار طبقه ی دانشجوهای کارشناسی ارشد است. رفتم دنبالش. صندلی پلاستیکی تاشوِ لیان را باز کرد و نشست رویش، خیره شد به برج میلاد. لیان همیشه می گفت برج میلاد دماغِ عمل نکرده ی تهران است که دروغ گفته و دراز هم شده. مادر لیان، با لحن زنی که داروندارش را سبک سنگین می کند و با اندوه متوجه می شود چیزی در بساط ندارد، گفت «همه دارند دروغ می گویند. نمی دانم از کجا داخل فامیل پیچیده با استادش فرار کرده. یکی از دخترهای این جا به من گفت از من نشنیده بگیر، گفت فکر می کنم همه چیز زیر سر یک دختر کولی است. اسم عجیبی داشت. یادم نمی آید اسمش. لیان برایش در آشپزخانه ی دانشگاه کار پیدا کرده بوده. تو از آن دختر خبر داری، نه؟»
حتماً تنسگل، شاگرد کولی اش را می گوید. لیان دار و ندار عاطفی این دختر بود. بدون لحظه ای تردید، سرم را به نشانه ی ندانستن تکان دادم. دیشب مادرم از اهر زنگ زد. وقتی گفتم هنوز لیان پیدا نشده، اولین و آخرین چیزی که گفت این بود که مبادا خودت را درگیر این مصیبت بکنی. اگر یک کلمه از تنسگل حرف بزنم، باید تا تهش بروم، درحالی که اطلاعات من هم درباره ی این دختر در حد همین پچ پچه هاست. گفتم «از لیان خواسته بودم درباره ی محل کارش با من حرف نزند.»
مادر لیان ناامیدانه نگاهم کرد. بعد هم از بالکن خیره شد به درخت های تبریزی روبه رو. گفت «اول شوهرم، بعد پسرم و حالا دخترم. تقصیر من بود. من نباید از بوشهر می رفتم. لیان پیدا نشود یعنی این دنیا از اولش برای من و خانواده ی من جا نداشت. بی خود زور زدیم. همین حالاش داخل بوشهر همه جا نقل لیانه.»
خیلی دلم می خواست بپرسم شما کجا نباید می رفتید؟ اما هر سوالی از طرف من ممکن بود سوالی از آن طرف به همراه داشته باشد. نباید کنجکاوی می کردم. سرش را گذاشت روی نرده ی بالکن و دوباره گریه ی سوزناک. هیچ چیزی نمی توانستم به این زن بگویم. کلمه ها توی سرم مُرده بودند. حتا وزن عینکم روی اعصابم بود. کاش ترکی بلد بود برایش بایاتی می خواندم. خیلی دلم می خواست از او می پرسیدم موضوع تنسگل، شاگرد غربتی دروازه غار را دقیقاً از کی شنیده. این خودش یک سرنخ عالی بود. یاد توصیه ی مادر افتادم، نپرسیدم.
لیان سه سال بود که در مرکزِ خانه ی دانش کار می کرد. یکی از چند مرکزی بود که به صورت مردمی و با هزینه ی افراد خیّر برای آموزش کودکان کار، تجهیز شده بود. این مرکز در محله ی دروازه غار بود. جایی که کمتر کسی می توانست بیشتر از شش ماه آن جا دوام بیاورد؛ مرکز غربتی ها. غربتی ها با هیچ کس جز خودشان نمی ساختند. لیان همیشه می گفت غربتی ها را از یک چیز می توان شناخت؛ چشم های بی نهایت زیبا وسط یک صورت بی نهایت کثیف. می گفت چشم های بعضی های شان می تواند کاملاً سحرت کند. طوری که از خود بی خود بشوی و هر کاری خواستند بکنی. این جمله فقط یک جمله ی توصیفی احساسی بود، اما وقتی محتوای سرت را همزمان از چهار سو می کشند، مجبوری روی تمام جمله ها با دقت بیشتری مکث کنی. مجبوری حتا برای یک لحظه فکر کنی نکند لیان با یکی از مردهای غربتی... نه، هیچ رقم درست به نظر نمی آید این فکر. یک دختر المپیادی که دارد توی بهترین دانشگاه کشور فوق لیسانسش را تمام می کند، چرا باید با یک پسر غربتی ناپدید بشود؟ خودش همیشه می گفت بین کولی ها قانون تقریباً در لحظه نوشته می شود و قانون خانواده و روابط بین زن و مرد هم همین طور. لیان مبتلای کولی ها شده بود؛ مبتلا به دردسرهای شان.
مادر لیان فردای آن شب رفت. به هیچ چیز لیان دست نزد. گفت به دلش افتاده لیان به زودی برمی گردد. تمام جزوه ها، کتاب ها و نوشته هایش را به من سپرد تا شاید بتوانم ردی ازش پیدا کنم. کاری که پلیس باید گردن می گرفت. راستش من هم دلم نمی خواهد به ماتَرَک لیان دست بزنم. یک جور حسی که فقط آدمیزادِ گرفتار جبر می فهمدش. خجالت می کشم حتا پیش خودم اعتراف کنم که می ترسم نحسی اتفاقات افتاده، دامنم را بگیرد و از این جا به بعد داستان بیفتد روی غلتک من. بعد از رفتن مادرش، درِ کمدش را قفل کردم و کلیدش را از بالکن پرت کردم بیرون.

نظرات کاربران درباره کتاب ناتمامی

کتابه جذابیه..بخونید.خانم زهرا عبدی نویسنده ی توانمندی هستن و قلمی دوست داشتنی دارند. من نسخه کاغذی این کتاب رو قبلا مطالعه کردم و داستان جدید و واقعا جالبی داره.
در 1 سال پیش توسط elahe ahmdii
داستان با خوابی مالیخولیایی آغاز میشود که اصلا گیرایی ندارد و ضربه اولیه برای جذب خواننده را ندارد نویسنده سعی میکند اطلاعاتش را در مورد اساطیر باستانی به طرز غلو شده ای در چشم مخاطب فرو کند. خط اصلی داستان از لحاظ بار درام ضعیف است و نویسنده سعی میکند با شاخ و برگ دادن و فضاسازی های (بعضا) زاید این نقیصهرا جبران کند. در کل رمان قوی و گیرایی نیست و بار محتوایی اش مزه تفکرات الحادی ,پوچگرایانه و جبری دارد.
در 11 ماه پیش توسط beh...r65
رمان زیبا و جسورانه ای هست. پیداست با تحقیق و بررسی زیاد و توسط یک آدم باسواد نوشته شده . از خوندنش لذت بردم
در 1 سال پیش توسط محمدرضا دوامی
موقع خوندنش هیچ حس و تاثیرى از داستان نگرفتم، حتى اینکه کنجکاو باشم چى به سر لیان اومده؟ فقط خوندم تموم بشه
در 9 ماه پیش توسط نعيما
زبان راوی خیلی سطحی و پیش پا افتاده است. شروع رمان بشدت سربالایییه. تصویر سازیش از موقعیت دانشجویی آدمو به یاد سریالهای آبکی تلویزیون میندازه اصلا تصویر سازی در بطن زبان مناسب نیست. انتظارم از خانم عبدی و نشر چشمه بیشتر از اینه
در 10 ماه پیش توسط محمدامین علیزاده
نمی تونم بگم کتاب بدیه .اما نویسنده به جزئیاتی میپردازه که ذهن خواننده را از موضوع اصلی دور میکنه .
در 1 سال پیش توسط mas...ehi
خیلی خوبه....با اطلاعاتی که در این کتاب داده شده واقعا میشد یک مستند از کودکان مورد بحثش ساخت....عالیبود....و البته دردناک
در 9 ماه پیش توسط کتایون اسماعیلی
درکمال احترام به نویسنده و نظرات از خواندن کتاب راضی نبودم مخصوصا پایان داستان ،واقعا همه شخصیت ها ناتمام ماندند
در 4 ماه پیش توسط محبوبه موسوی
یکی از ماندگار ترین کتابهایی بود که خوندم‌ا خیلی عالی از پل های انتقال استفاده کرده بود😍
در 1 ماه پیش توسط زینب رحیمی
درود به فیدیبو این کتاب را در طرح بهار۹۷ قرار بدین خیلی ممنون میشم
در 11 ماه پیش توسط §a€id ®@F€¡